جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

34 کاربر(ها) آنلاین هستند (20 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
34
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آکی سوگیاما 1405/04/05 20:10  39 خواندن  بدون نظر 
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  117 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  186 خواندن  1 نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  306 خواندن  2 نظر(ها) 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  290 خواندن  1 نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  369 خواندن  7 نظر(ها) 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: داستانهای دو پستی
ارسال شده در: دوشنبه 7 دی 1394 16:08
نمایش جزئیات
آفلاین
قسمت دوم:(نهایی)

-لرد:یه باردیگ میگم,میریدیا تک تکتون رو ازسقف اویزون کنم؟

-بروبچ مرگ خوار:

-سوروس:ارباب,دردوبلات توسربلا,همین ریگولوس رو بفرست بره دنبالش.

-لرد:خفه اسنیپ,توهم مخت تاب برداشته ها.این احمق روبفرستم ک کلا منو ول میکنه میره سرب بیابون میذاره.

-سوروس:ایشششش(البته تو دلش)

-لرد:خب حالا ک نمیرید خودم میرم.

-لرد:دارم میرمااااااااااا

-لرد:رفتمااااااااااااااااااااا

-لرد:بی غیرتا,زل زدید ب سقف ک چی اربابتو بره ها؟

-بلا واسه خودشیرینی پرید وسط:اربببببببببااااااااااااااااااب..شما چرا؟شمابرو بخواب پوستت خراب میشه من خودم میرم..خودم پیش مرگتم الهی بلا سپرمدافع شما بشه..الهی..

-سوروس پرید وسط گفت:اووووووووبس کن دیگ اژدها 5سرک نیست,ی نصفه وجب شبح بود.

-بلا:اگ می خوای توبرو.

-سوروس دوباره ب تاریکی سقف علاقمندشدو زلیدن(زل زدن)ادامه داد!

بلا با اعتمادب سقف برفت...

همه درحال زلیدن بودند ک یهو...

-جییییییییییییییییییییییییغ...

-جییییییییییییییییییییییییییییییییییغ..

-لرد:اه سرم رفت چته؟چراهوارمیکشی؟

و اوکسی نبودجزنارسیسا..

-نارسیسا:ارباب..دستم ب دامنت..

-لرد:

-نارسیسا:ینی چیزدستم ب ردات..کمک کن.این بچه دراکویچیزی ازباباش کش رفته قایم موشک بازی درمیاره.شوی منم درب دردنبالشه.گفته اگ بگیرمش میکشمش..ارباب دستم ب ردات.کنیز نجینی میشم جلوشوبگیر..وهق هق وفین فین.

-لرد:ینی نصف شب فقط ب خاطرهمین موضوع ملت روبیدارکردین؟حقشونومیذارم کف دستشون.

-سوروس کمی فک کردوب ریگولوس ک هنوزمنگ بودگفت:ریگی!اون شبحه شبیه دراکونبود ب نظرت؟هییییی ریگی باتوام!

-ریگولوس:هااا؟شبح؟دراکو؟شام چی داریم؟

صدای ای بابا ازهمه جای سالن بلندشد.

-سوروس:ینی چجوری فرق شبح روبادراکومتوجه نشدم؟

-یکی ازمرگخوارها:خب کمترسرشب نوشیدنی چیزدارمی خوردیدوااالااااااااا

-سوروس:

درهمین حین نورهای رنگی فضاروروشن کرد.اول همه فک کردندک جرقه های عششق بلا وول می خورند بعد دیدندنخیر..جناب لوسیوس بایک عددرکابی سفیدچرک وپاره وشلوارکردی قهوه ای ک سوغاتی بودازایران براش برده بودند,داشت نفرین میکردومی دویید که...شپلخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ افتادزمین وزمین گیرشد.

-لرد:حالا تافرداهمین جوری نفرین شده میچسبی ب زمین ک حساب کاردستت بیاد.مرتیکه بااون رکابی چرک وپارش!خیرسرش زن گرفته!ب خاطرهمینه اصن من تاحالا دم ب تله ندادم!

-لوسیوس تودلش:تواصن خودتله ای..خبرنداری ارباب!

-سوروس:خب حالا بگو ببینم دراکوچیو کش رفته ها؟

-لوسیوس با اه وناله:ارامش شبانه ام..همدم بی خوابی هام..منبع ارامش..همدمم بودعاقا..همدم..

-نارسیسا:همدمت اون بود؟منم اینجا هویج لابد! :worry:

-لرد:اره خیلی هم بهت میاد,هاهاها

-یهوبلاباصدای جیغ مانندش فریادزد:ارببببببببببببببابببب,لردی محبوب منننن..اوردمش..ببین چه شبح خوشگلیه!خواهرزاده خودمه دیگ.

قیافه افراد:

-لرد:اون چیه دستت دراکو؟

-دراکو:منت نکش ارباب.

-لرد:ینی چی؟!

-لوسیوس:ارباب..فدات بشم,خ باحاله.شبا ک کمرت می خاره خوابت نمیبره اینومیکشی پشتت آی حال میده آی حال میدههههههههههه.

-لرد:کروشیووووووووووووووووووووووووووو,مردک منومسخره میکنی؟تالاررو ب همین ریختی ب خاطر این؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ببرینش ازجلو چشمام.حبسش کنید تا ی هفته.هر ی ساعت هم شکنجه روش انجام بدین ک ملتو علاف نکنه بااون شلوارکردیش.

-ملت مرگ خوار:

وبدین ترتیب همگی بازگشتندتابخوابند.


پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بارون خون آلود در 1394/10/7 16:14:05
درودبرجادوی سیاه..

فقط ارباب..

فقط اسلیترین..

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: داستانهای دو پستی
ارسال شده در: جمعه 4 دی 1394 23:45
نمایش جزئیات
آفلاین
پست اول

نگاهی به اطرافش انداخت.قطعا اشتباه نمی کرد.همین چند لحظه پیش شبح کسی را دیده بود و به قدری وحشت زده شده بود که برای اولین بار دلش برای بدبخت هایی که شبح او را هنگام دزدی میدیدند سوخت.ریگولوس عوض شد.ریگولوس متاثر شد.ریگولوس تصمیم گرفت آدم خوبی شود.ریگولوس تصمیم گرفت تمام دارایی اش را خرج کودکان بدبخت بی سرپرست و بد سرپرست کند بلکه بتواند جبران کند.

-صبر کن ببینم!این چه وضعشه؟

ریگولوس که حسابی در فکر فرو رفته بود با صدای سیوروس از جا پرید.
-چی شده سیوروس؟
-تو میخوای آدم خوبی باشی؟ یعنی چی؟ تو مثلا معاون وزیری! اگه آرسینوس نباشه تو باید کارا رو کنی!تو حق نداری متحول شی! میخوای همه جا رو بهم بریزی؟ کلی ایفای نقش کردی! شخصیتت جا افتاده.دیگه نمیشه به راحتی عوضش کرد!

ریگولوس دو دقیقه با فرمت سیوروس را نگاه کرد و سر انجام شروع به حرف زدن کرد.
-سیو تو از کجا فهمیدی من دارم به چی فکر میکنم؟
-توانایی من رو توی ذهن خونی دست کم نگیر.
-صبر کن ببینم...چی داشتی میگفتی؟ایفای نقش دیگه چیه؟شخصیت هم مگه جا میفته؟مگه خورشته اخه؟
-من اینا رو گفتم؟کی؟

ریگولوس پوکرفیس شد یا مدیر مملکت فراموشی گرفته بود یا او توهمی شده بود.گرچه ترجیح میداد گزینه اول درست باشد.
هیچی...بیخیال.راستی این تو بودی که دو دقیقه پیش داشتی از جلو اتاق من رد میشدی؟
-من؟نه!من همون موقع که داشتی به متحول شدن فکر میکردی رسیدم! راستی نگفتی...چی شده بود؟
-من یه شبح دیدم.احتمال میدم یه دزد اومده باشه تو تالار.البته این احتمال هم وجود داره که روح گلرت اومده باشه ببینه که ما داریم واسه هاگوارتز برنامه میریزیم یا نه! ولی خیلی بعیده!

سیوروس که با یادآوری گلرت و هاگوارتز کمی اخم هایش در هم رفته بود گفت:
-مطمئنی خواب ندیدی؟اخه دزد چه طوری میتونه اومده باشه تو تالار؟داری میگی امنیت تالار این قدر پایینه؟هان؟
-سیو چرا دود میکنی حالا؟شاید طرف خودی باشه اصلا!
-خودی اومده از تالار خودمون دزدی کنه؟ما یه دزد تو تالار بیشتر نداریم اونم خودتی!

ریگولوس میخواست جوابی بدهد که ناگهان شبح چیزی از جلوی او و سیو رد شد.رنگ هر رو پرید . سیوروس میخواست جلوی ریگولوس را بگیرد اما نتوانست و ریگولوس جیغ گوش خراشی کشید!

یک ربع بعد

همه ی اعضا که با صدای جیغ گوش نواز ریگولوس از خواب بیدار شده بودند جلوی سیوروس ایستاده بودند تا فکری بکنند.سیوروس قضیه را برای همه تعریف کرده بود و همه وحشت زده بودند.
لرد از همه آرام تر به نظر میرسید.
-سیوروس اون به کدوم سمت رفت؟
-به سمت آشپزخانه سرورم.
-خب چرا یکیتون نمیره آشپزخونه ببینه اون جا چه خبره؟

همه ی مرگخوار ها و غیر مرگخوارها ناگهان سوت زنان به سقف علاقه مند شدند.
-یعنی اینقدر ترسویید؟یکیتون میره یا خودمان انتخاب کنیم؟


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: داستانهای دو پستی
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 مهر 1394 17:37
نمایش جزئیات
آفلاین
(پست دوم)

عااااااا...اره ش کنم؟

همه با وحشت جلوی ورونیکا رو میگیرن. آیلین در حالیکه سعی میکنه ورونیکا رو عقب بکشه میگه: بس کن. هر چیزی رو هم که اره نمیکنن. ما نمیخواییم دوتا ارباب هم اندازه داشته باشیم. همین یه دونه برای هفت پشتمون بسه.کمی علمی به قضیه نگاه کنین. باید یخ رو ذوب کنیم.

اینجاست که وندلین میپره جلو.ولی چون اینجا تالار اسلیترینه و وندلین در سوژه جایی نداره هلش میدن عقب و نوبت به بانز میرسه: بکشین کنار. راه رو باز کنین. من دکترم!

سیوروس: من قبل از عصبانی شدن دو تا سوال دارم. 1- کی دکتر خواست؟ 2- تو کجات دکتره؟

بانز سرش رو پایین میندازه و از جمع جدا میشه. درست درهمین لحظه چشم رودولف به کراب میفته که داره با رژ لب روی یخ ارباب یادگاری مینویسه و با قمه به طرفش میره!
درحالیکه ملت تو دلشون فحش های خیلی بدی به آیلین میدن به دلیل این جای زیبایی که برای پیک نیک انتخاب کرده، آیلین سعی میکنه با جادو آتش کوچکی درست کنه. ولی از اونجایی که هوا خیلی سرده این کار بی فایده اس.
اینجاست که مغز متفکر اسلیترین دست بکار میشه. رودولف!
البته قبل از دست بکار شدن تیکه های کراب رو از روی قمه ش تمیز میکنه.
رودولف:کچل بی دماغ بی عرضه ترسو! فکر کردی ما نمیدونیم حتی بلد نیستی یه جادوی ساده رو اجرا کنی؟ با اون قیافت فکر میکنی خیلی ترسناک شدی؟ عکستو زدم به دیوار اتاقم و هر شب قبل از خواب یه ساعت بهش میخندم. با اون مامان خوش قیافت. خودت نمیدونی عشق چیه. به من حسودیت میشه که میدونم و هر روز دوباره عشق رو کشف میکنم؟
اسلیترینی ها ترسیده بودن. ولی خوشحال هم بودن که لرد منجمده و احتمالا چیزی نمیشنوه. ولی خیلی زود فهمیدن که اشتباه میکنن. چون یخ شروع به ذوب شدن میکنه.

آیلین:رودولف؟ وصیتنامه تو نوشتی؟

رودولف فکر اینجاشو نکرده بود.قسمت اول نقشه خوب اجرا شده بود.لرد عصبانی شده بود و از شدت خشم حرارتش بالا رفته بود و داشت ذوب میشد. ولی رودولف نمی دونست بعد از ذوب شدن لرد باید به کدوم سوراخی فرار کنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
پاسخ به: داستانهای دو پستی
ارسال شده در: یکشنبه 22 شهریور 1394 03:25
نمایش جزئیات
آفلاین
ـ وایییییییییی.مرلینننننننن.چاییدمممممم! :worry:
ـ دراکو؟تاحالا پسری به ناشکری و ضعیفی تو ندیده بودم! هوای به این خوبی اونوخت عین بچه گربه ها داری میلرزی!
ـ مادر؟؟مطمئنین هوا اینجوری که شما میگین خوبه؟:worry:
ـ چرا که نه سیوروس؟قطب شمال به این با صفایی!بد کردم شمارو اوردم پیک نیک؟این پیک نیک رو رسما خودم برنامه ریزی کرده بودم به مناسبت سی مین سالگرد کشته شدن توبیاس اسنیپ خون لجنی به وسیله خودم!
سیوروس درحالی که موهای ژل زده شو ((که حالا ژل ها روش تبدیل به قندیل یخ شدن))رو میتکونه و میگه: ولی مادر،فکر کنم اونروز دقیقا باید یک ماه دیگه باشه ها!
ـ حرف نباشه!حالا من خواستم براش پیشواز بگیرم!
ـ اخه ایلین جان! اینجا هوا 70 درجه زیر صفره!
ـ عه واقعا؟اصلا دقت نکرده بودم ورونیکا!
ـ راستی بقیه کجان؟لرد و بقیه ملت؟
ایلین اینو میگه و نگاهشو بادقت به اطرافش که به جز برف چیز دیگه ای دیده نمیشه متمرکز میکنه و میگه:والا من به جز سفیدی چیزی نمیبینم.فکر میکنم براحتی بشه ردای سیاهشونو تو این سفیدی تشخیص داد.
ـ میگما،خوب شد موقعی اومدیم که 6 ماه روزه.
ـ خوب شد گفتی،اتفاقا امروز اخرین روزه!
ـ چی؟
و در همین حال بود که ناگهان صدای فریادی از دور شنیده میشه.
و اولین کسی که رودولف را شناخت دراکو بود.
ـ عه!رودولف داره میاد!
سرها همه به سمت یک نفر سیاه پوش در حال دویدن میچرخه.
ورونیکا در حالی که با شک به رودولف که هر لحظه نزدیکتر میشد نگاه میکنه میگه:
انگار اتفاقی افتاده.
و باحرف ورونیکا چهره ایلین به حالت شکاکی در میاد..
تااونکه رودولف بلاخره بعد از چند بار سکندری خوردن،افتادن،معلق زدن و شکسته شدن یخ ها وافتادن در اب و سپس خود را بیرون کشیدن در حالی که به شدت نفس نفس میزد به اونجا میرسه.
ـ چی شده؟
رودولف در حالی که از شدت نفس نفس زدن دولا شده علامت میده که کمی صبر کنین.
و بعد استکان چای داغ رو از دست سیوروس میگیره و بدون توجه به داغیش اونو تا ته سر میکشه.
ـ اَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَ!!!این چرا اینقد داغ بود؟
سیو در حالی که به سختی جلوی خنده شو میگیره میگه:
خب میخواستی فوت کنی!نکنه انتظار داشتی من برات فوت کنم؟
رودولف چشم غره ای میره و میگه:
در هرصورت خیلی بوقی!
ـ رودولف!
ایلین با کمی تشویش به رودولف خیره میشه.
ـ نمیخوای بگی چی شده یا وادارت کنم که بگی؟
ـ خیلی خب بابا جوش نیار!
گویی تشویش ایلین به ورونیکا هم سرایت کرده.
ـ بنال دیگه!
ـ اولا خواهرم درست صحبت کن،دوما لرد یخ زده.
ـ چی؟
ـ لرد یخ زده!
همه به جز رودولف:
سیوروس درحالی که چشماش در حال از حدقه بیرون زدنه روبه رودولف میکنه و میگه:
ـ منظورت چیه؟
ـ دارم میگم ارباب منجمد شده!
ایلین هم با همان حالت سیوروس به رودولف خیره میشه و میگه:
ـچی؟...چطوری؟...کجا؟...
ـ نمیتونم توضیح بدم!با من بیاین!

20 دقیقه بعد-(یکی ازغار های یخی):

ملت مرگخوار:1
همه ملت با حالتی همچنان در امپاس شدید قرار گرفته به لرد خیره شدن که با حالتی کاملا ثابت و ایستاده درون یک مستطیل یخی به این صورت ایستاده و گویی درحال اجرای یک طلسمه.
ـ چه بلایی سر لرد اومده؟ :worry:
ـ حدودا 1 ساعتی میشد که لرد پیداش نبود،و بعد ازاینکه توی همین غار پیداش کردیم به این شکل ایستاده بودن.
مورگانا اینو میگه و بعد به سمت لرد میره و دستی به یخ میکشه و میگه:
باید لرد رو ازاینجا بیاریمش بیرون...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آیلین پرنس در 1394/6/22 3:32:31
ویرایش شده توسط آیلین پرنس در 1394/6/22 3:34:06
eileen prince


آسایش دوگیتی،تفسیر این دو حرف است: بادوستان مروت،با دشمنان مدارا.


باسیلیسک سواران:باسیلیسک ها می ایند!


And if we should die tonight
Then we should all die together
Raise a glass of wine
... for the last time

Now I see fire
Inside the mountain
I see fire
Burning the trees
And I see fire
Hollowing souls
I see fire
Blood in the breeze
...And I hope that you remember me

پاسخ به: داستانهای دو پستی
ارسال شده در: پنجشنبه 8 مرداد 1394 15:33
نمایش جزئیات
آفلاین
پست دوم(پایانی)

- این مومیایی متعلق به بوق ابن بوق هستش بانوی من.
- بوق ابن بوق! واقعا متعلق به اونه؟!
- بله بانوی من. فقط هر روز صبح باش می رفته مطب و بر می گشته. یه خالم روش نیافتاده.

آیلین اندکی با تردید به مومیایی نگاه کرد و سپس رو به بورگین گفت:

- آخرش چند؟
- جون شما قابل نداره. اصلا هدیه من باشه به شما.
- از هدیه تون ممنونیم بورگین.

آیلین این را گفت و بدون هیچ حرف دیگری با یک دست جعبه مومیایی را برداشت( بعله با یه دست! تازه دور بازوی ایشون هم هشتصد و نود و دو سانته! ) و از مغازه خارج شد و بورگین هم رویش نمی شد که به او بگوید ((تعارف اومد نیومد داره آبجی!)).

تولدگاه سیوروس:

- باز شود/دیده شود/بلکه پسندیده شود.

سیوروس با کلی شوق و ذوق جعبه ای را در دست گرفته و به این صورت به آن خیره شده بود.چشمانش مثل موهای روغن خورده اش که...نه! ولی به هر حال برق می زدند.

- بازش کن سیورس! حوصله ما سر رفت.
- چشم ارباب.

سیوروس چوبدستی اش را رو به جعبه گرفته و لحظه ای بعد کاغذ کادو به صورت تکه های ریز به اطراف پخش شد و جعبه روغن موی اویلا در زیر آن ها نمایان گشت. نمایان شدن جعبه همانا و در هم رفتن چهره سیوروس و جماعت هم همانا.

- این هم چهل و نهمین کادو و چهل و هشتمین روغن اویلا.
- باید قانونی وزن کنیم که ملت رو از هدیه دادن روغن مو منع کنه! هدیه بعدی را به سیوروس بدهید!

سیو دوباره به چوبدستی اش تکانی داد و شیشه را کنار دیگر شیشه ها گذاشت.

- بیا قربونت برم! بیا هدیه مامی رو ببین!

سیوروس دوباره به حالت ویبره زن برگشت و مادرش را دید که یک جعبه دو متر در یک متر را گرفته و به سمت او می آید.

- مامانی چی واسم خریدی؟
- بیا خودت نیگا کن گلکم!

سپس جعبه را جلوی پای سیوروس انداخت. سیو نیز بی تامل جعبه را باز کرد و مومیایی را درون آن دید. کمی از این ور و کمی از آن ور هم مومیایی را دید، ولی باز هم متوجه نشد:

- عزیزکم! این مومیایی بوق ابن بوق؛ روغن مو ساز معروفه! اوردمش که هی واسط روغن مو بسازه گلم!

سیو:

ملتِ اسلیترینِ احساسِ همدری کن:

ملتِ اسلیترینِ احساسِ همدردی نکن:

بوقِ ابنِ بوق:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ورونیکا اسمتلی در 1394/5/8 19:06:05
be happy
پاسخ به: داستانهای دو پستی
ارسال شده در: پنجشنبه 8 مرداد 1394 03:13
نمایش جزئیات
آفلاین
تو کوچه ناکترن داکسی هم پر نمیزنه و فقط وفقط تنها کسی که در کوچه پر میزد ایلین بود!
مغازه بورگین وبارکز از فاصله نه چندان دوری دیده میشد.
ایلین نگاهی به اطراف میکنه و وقتی مطمئن میشه کسی نیست وارد مغازه میشه.
برق مغازه روشنه ولی سکوت سنگینی تمام فضا رو پر کرده.
ایلین خوب مغازه رو از نظر میگذرونه ناگهان چشمش میفته به یک جسم چوبی بزرگ گوشه مغازه.
در همون لحظه حس اسلایترینی درونش میگه این بهترین هدیه برای روز تولد سیوروسه!
ایلین به سمت اون جسم حرکت میکنه تا ببیندش.
میره جلو تر...
جلو تر...
باز هم جلوتر...
که یهویی!:
ـ دست بزنی مرلین شاهده طوری افسونت میکنم که تا اخر عمر به هیپو گریف بگی شتر گاو پل...
ایلین: چی گفتی الان بورگین؟
ـ هیچی بانو ایلین!من اصن حرف زدن بلد نیستم!
ـ حالا شدی بچه ادم!
پس از ملتفت شدن بورگین،شاهزاده ایلین باحالت دستشو پشتش قفل کرد ودر حالی که عرض مغازه رو طی میکرد به جعبه درازی که به صورت افقی برروی زمین قرار داشت اشاره ای کرد وگفت:
اونو چند بهم میفروشی؟
بورگین باشنیدن این حرف لحظه ای با حالت توکر فیس وایستاد و بعد نگاهی به جعبه چوبی قدیمی انداخت و بعد نگاهی به ایلین.دوباره به جعبه چوبی،دوباره به ایلین،دوباره به جعبه چوبی،دوباره به ایلین،دوباره به ایلین،سپس به جعبه چوبی،انگاه به ایلین،بعد از ان به جعبه چوبی...
ایلین:
پس از ده دقیقه نوسان:
سر انجام چشم بورگین روی جعبه ثابت موند.
ایلین:دقیقا چه مرگته بورگین؟
بورگین درحالی که همچنان به جعبه خیره شده میگه:
شما مطمئنین میخواین اینو بخرین؟
ـ نه پس دارم قیمت میزنم یه وقت ضرر نکنم!
ایلین دوباره نگاهی به جعبه انداخت.کمی به نظر مشکوک می امد.
ـ راستی توی این جعبه چیه؟
بورگین قیافه رنگ پریده و لحن مرموزی جواب داد:
ـ مومیایی!
در همون لحظه که بورگین نزدیک بود سکته ناقص رو بزنه چشمان ایلین از خوشحالی برق زد.این میتونست عجیب ترین و متفاوت ترین کادوی تولد برای سیو باشه.
ـ این مومیایی...متعلق به کیه؟
ـ متعلق به...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آیلین پرنس در 1394/5/8 3:18:59
eileen prince


آسایش دوگیتی،تفسیر این دو حرف است: بادوستان مروت،با دشمنان مدارا.


باسیلیسک سواران:باسیلیسک ها می ایند!


And if we should die tonight
Then we should all die together
Raise a glass of wine
... for the last time

Now I see fire
Inside the mountain
I see fire
Burning the trees
And I see fire
Hollowing souls
I see fire
Blood in the breeze
...And I hope that you remember me

پاسخ به: داستانهای دو پستی
ارسال شده در: دوشنبه 8 دی 1393 01:11
نمایش جزئیات
آفلاین
پست دوم(پایانی)

ملت اسلی یکی بعد از دیگری رفتند!

تالار اسلیترین کم کم داشت خالی می شد. جشن تولد لرد اتفاقی نبود که کسی جرات بی اعتنایی داشته باشد. مخصوصا بعد از جشن تولد سال گذشته که همه آن را به خاطر داشتند. فراموش کردن تولد لرد و طلسم های رنگارنگی که در پی آن به گوشه و کنار تالار اسلیترین فرستاده شده بود. آثار طلسم ها هنوز روی دیوار ها دیده می شد. نقش پدر بانز به شکل تصویری کمرنگ روی دیوار دیده می شد.

پروفسور اسنیپ بعد از یک روز سخت کاری برای کنترل اوضاع گروهش وارد تالار شد.ولی اثری از دانش آموزان نبود!

-آرگوس؟!

فیلچ دوان دوان به پروفسور اسنیپ پیوست. همیشه ترس نامحسوسی از اسنیپ داشت.
-بفرمایید پروفسور. بازم روغن مو می خواستین؟ سفارش های جدید هنوز نرسیدن. ولی اگه مایل باشین می تونم با فشار دادن نجینی کمی روغن مار براتون تهیه...
-من روغن نمی خوام! این بچه ها کجا هستن؟مگه امروز امتحان معجون سازی نداشتن؟

آرگوس فیلچ در چند جمله کوتاه برای اسنیپ توضیح داد که اصولا جشن تولد لرد اهمیتی به مراتب بیشتر از هر نوع امتحانی دارد.
سیوروس قانع شد! به سرعت دوش گرفت و موهایش را تجدید روغن کرد...ردای مشکی رنگش را در آورد و ردای مشکی تری پوشید و به سمت خانه ریدل ها رهسپار شد. اگر امسال هم جشن تولد لرد به زیبایی برگزار نمی شد لرد سیاه هیچیک را زنده نمی گذاشت!

یک ساعت بعد:

-ما آمدیم!
سکوت!
-توجه نداشتین انگار...ما آمدیم!
سکوت بیشتر!
-برای آخرین بار ورودمون رو اعلام می کنیم!
سکوتی بس عمیق!

لرد سیاه متوجه شد خبری از استقبال نیست.
تعجب کرد. بعد از جنجالی که سال گذشته به راه انداخته بود انتظار این سکوت را نداشت.
-ملت اسلی! کجا هستین؟ ما تشریف آوردیم که تولدمان را تبریک گفته هدایای خود را تقدیم کنید! نگین که نیستین! ما شما را تکه تکه خواهیم کرد! نجیییینییییی!

حتی از نجینی هم اثری نبود. چون در آن لحظه پاپیون سبز رنگی زده بود و راهی خانه ریدل شده بود. لرد از این موضوع چیزی نمی دانست...لرد سیاه باید برای سال آینده مکان جشن را با اسلیترینی ها هماهنگ می کرد...البته با اسلیترینی هایی که از خشم امسال لرد جان سالم به در می بردند!

پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1393/10/8 1:23:27
پاسخ به: داستانهای دو پستی
ارسال شده در: جمعه 5 دی 1393 16:13
نمایش جزئیات
آفلاین
شروع

مثل همیشه اسلیترینی ها در دخمه ی خودشون داشتن حرف میزدن. اما ایندفعه دخمه شلوغ تر به نظر میرسید چون تولد ارباب بود...!!!
دراکو: بابا ی من که قراره یک لباس جدید و شیک بخره تازه روش هم علامت مرگخوار ها با طلا حک شده!!
پانسی:وااااااااای چه جالب!!! مامان و بابای من دارن ترتیب میدن که چند نفر از اعضای خانوادمون رو به جمع
مرگخوارا اضافه کنند!!

(در همین لحظه کراب و گویل وارد میشن آخه مثل همیشه رفتن پرخوری خخخخ)
___(کراب): ولی خانواده ی ما تصمیم گرفته که چند تا ماگل بکشه و سراشون رو بیاره برای ارباب....!!!
گویل:عه بچه ها دیگه وقت ناهاره...به به !!!

دراکو:احـــــــمق!تو که الان داشتی میلمبوندی!!! بچه ها بهتره بریم.

(در سالن) همه در تعجب بودن که اسلی ها اینقدر شاد و شنگولن!!

هری:بچه ها به نظرتون یکم غیر طبیعی نیس؟؟؟
رون:چرا هست.نکنه برات نقشه کشیدن هری؟؟مواظب باش !!!
هرمیون:هی بچه ها! اونجارو مالفوی داره نگاموون میکنه...

(اونور سر میز اسلی ها)
دراکو:هی کراب ای کاش میشد سر این دختره گرنجر رو ببری پیش ارباب!
گویل:نه ای کاش میشد این پاتر رو ببریم .
__ اینا محاله!!ولی شاید در آینده بشه. خب دیگه اگه شکمتون رضایت داد پاشید بریم سر کلاس اسنیپ.

×هـــــــــــــــــــــی دراکــــــــو جونم!!!(صدای پانسی!!)
دراکو با حالتی وحشت زده و عصبانی برمیگرده:
چیه؟؟چرا اینجوری منو صدا میزنی؟؟؟

چند قدم اونطرف تر هری و رون و هرمیون داشتن با صدای بلند میخندیدن!!!

پانسی:وا؟؟خب مگه چیه:( اومدم بگم مامان و بابای من اومدن دنبالم من دارم میرم خونتون (!!!)
دراکو:چی؟پس چرا بابا ی من نیومده دنبالم؟؟؟

آرگوس فلیچ: دراکو مالفوی.بابات اومده دنبالت بیا برو.نمیدونم چرا فقط مامان و بابای اسلی ها اومدن دنبالشون!!!...

(لطفا ادامش بدید)راستی من از شخصیت های کتاب استفاده کردم )

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
× اصالت و قدرت برای لحظه اوج ! به یک باره خاموشی ما برای دگرگونی شما ...×
×بهتر است به یک باره خاموش شد تا ذره ذره محو شد ...×
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: داستانهای دو پستی
ارسال شده در: یکشنبه 23 شهریور 1393 22:16
نمایش جزئیات
آفلاین
پست دوم

جماعت اسلوی بالای سر لرد که بر روی کاناپه ی مجللی جلوس کرده بود جمع شده و نقشه را از روی شانه او نگاه می کردند و هر از چندگاهی نظری ارائه می دادند.

- زیاد شبیه نقش گنج نیست.به نظرم از اینطرف بیشتر شکل نقشه ساختمونه.
- مگه تو تاحالا یه نقشه ساختمون از نزدیک دیدی؟
-به نظر که شکل حیاط خلوت هاگریده.

لرد بدون اینکه نگاهش را از روی نقشه بردارد به خشکی گفت:
- بس کنین.این سوژه همه ش دوتا پسته.تا به ضرب کروشیو مجبورتون نکردم ساکت شین خودتون!
جماعت اسلوی سکوت اختیار کردند و لرد بار دیگر نقشه را به دقت بررسی کرد.
- هوم این چیه این زیر کاغذ؟طرف هرکی بوده خیلی بدخط بوده...اصلا نمیشه تشخیص داد چی نوشته.کروشیو نقشه!دستور میدیم خودتو نشون بدی.

ظاهرا نقشه چندان اهل اطاعت و حرف شنوی نبود چون کاملا بی تغییر باقی ماند.
- معلوم نیست. حتما لیست خرید هاگریدی چیزی بوده افتاده این گوشه موشه ها برحسب اتفاق.

آگوستوس چانه اش را خاراند:
- جسارتا سرورم من یه کلمه ای شبیه تالار زیرش می بینم.

لینی که بالای سر لر بال می زد با هیجان گفت:
- وای ارباب نیگا کنین زیرش نوشته پول!

لرد:الان خواستین بگین ما اینارو تشخیص ندادیم؟ما فقط می خواستیم ببینیم با چه کسانی تو این تالار هم نشین هستیم.

کراب کله اش را خاراند.
- ارباب حالا می فرمایین چیکار کنیم؟

لرد کاغذ رنگ و رو رفته را کناری انداخت و فلو به سرعت آن را قاپید.
- مشخصه ابله!اینجا همه چیزایی که لازمه بدونیم هست.یه جایی تو همین تالار باید ی پولی دفن شده باشه.بقیه نقشه هم که خوب خونده نمیشه تا محل دقیقشو بفهمیم.الان همگی دست به کار میشین و تالارو وجب به وجب می کنین.ما هم بر نحوه اجرای درست امور نظارت می کنیم.

اسلویون:

دو ساعت بعد- تالار اسلیترین

اسنیپ درب تالار را گشود.
- اوه ببخشید انگار اشتباه اومدم.

و دوباره خارج شد و درب را پشت سرش بست.اما لحظه ای بعد در تالار بار دیگر با شدت باز شد و اسنیپ خود را به داخل انداخت. چیزی را که می دید باور نمی کرد. تالار اسلیترین به تنها جایی که شباهت نداشت فضای خصوصی یک تالار بود.گویا به منظره گورستانی پر از قبرهای تازه کنده شده و پر نشده خیره شده بود.
- شمارو به تنبون داشته و نداشته مرلین دارین چیکار می کنین؟

لرد سیاه که با آرامش درحال نوشیدن فنجان قهوه ای بر بالای جدیدترین گودال ایستاده بود گفت:
- چطور جرئت می کنی در تجسسمون اختلال ایجاد کنی؟ ساکت باش و بذار به کارمون برسیم.

اسنیپ جلوتر رفت و با وحشت نگاهش را به گودال عمیق زیر پایش دوخت که چندین نفر مشغول کندن و عمیق تر کردن آن بودند.

فلورانسو با خوشحالی از داخل گودال نقشه را رو به اسنیپ تکان داد.
- پروفسور لازم نیست ناراحت باشی.یه نقشه گنج پیدا کردیم داریم دنبال گنجه می گردیم اونوقت می ریم یه تالار خصوصی دیگه برای خودمون اجاره می کنیم آفتابگیر رو به دریا!

اما نگاه اسنیپ به نقشه خیره مانده بود و هرچه می گذشت رنگش از سفید به سمت سرخ و زرشکی متمایل میشد.
- گن....ج؟شما چیکار کردین؟گنج کدومه؟این نامه دست شما چیکار می کنه؟مگه دراکو اینو نداده به مدیریت؟

لرد: درست حرف بزن اسنیپ تا یه کروشیو نکردم تو حلقت.این نقشه گنج ماست بوقی!

اسنیپ: این نقشه گنج نیست.این نامه ایه که دامبل ازم خواسته بود تا کروکی تالارو براش بکشم.می خواست بدونه تالارمون چقدر جا داره. ظاهرا دیگه تالار گریفندور برای ویزلیا جا نداره.منم یه چیز دروغی براش سرهم کردم تا چشم طمعشو از رو تالارمون برداره. زیر نامه هم نوشتم که پول اجاره این ماه تالار به حسابش واریز شده چون بالاخره این مرتیکه فسیل شده خرج شکم محفلیارو باید از یه جا جور کنه.ولی دراکو نامه رو نبرده بده بهش.برای همین مگی امشب یه چیزایی در مورد بازرسی از تالارمون می گفت.ظاهرا امروز فردا می خوان بیان.این فسیل ریش دراز دنبال بهانه ست مارو شوت کنه بریم تو اصطبل هیپوگریفا بخوابیم.اونوقت شما چیکار کردین؟ به خاطر این کار دراکو 50 امتیاز از گریفندور و هافل پافو ریون کم می کنم! 50 تا هم برای این کار شماها کم می شه.50 تای دیگه هم از همه شون کم می کنم چون الان اعصاب ندارم!50 تا هم از اصطبل هیپوگریفا کم میشه.100 تا از گریف کم می شه چون مگی امشب این خبرو بهم داد!ده تا هم...

اعضای تالار بدون توجه به نمراتی که با سرعت در حال کم شدن از گروه گریفندور و ریونکلا و هافلپاف بود بدون هیچگونه تلاشی برای از برق کشیدن اسنیپ به تالار ویران چشم دوختند. یعنی تا قبل از حضور بازرسین قادر بودند آن را به شکل اولش درآورند؟

لرد:مشغول شین تالارو به شکل اولش برگردونین.ما هم کمکتون کرده بر نحوه درست امور نظارت می کنیم.

ملت اسلی:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: داستانهای دو پستی
ارسال شده در: جمعه 21 شهریور 1393 03:13
نمایش جزئیات
آفلاین
پست اول

فلورانسو، ليني و ولدمورت(!) داشتند با هم "بالا بلندي" بازي مي كردند. اين سومين دفعه بود كه فلوي بدبخت و فلك زده به خاطر تازه واردي داشت گرگ مى شد.

-قبول نيست. من ديگه گرگ نمى شم.

و محکم پايش را به زمين كوبيد. ناگهان زير پايش خالي شد و داخل گودالى افتاد.

- ک______م_____ک.

ليني و ولدمورت كنار گودال ايستادند. ليني در حالي كه زير چشمى به ولدمورت نگاه مى کرد گفت:

- باشد که ديگه جلو ارباب زبون درازى نکنى.
- راست مى گويد. همان جا بمان اي چپ گرا!

فلو که ديد ممكن است انجا ارامگاه ابدى اش بشود، اولين چيزي كه به ذهنش رسيد را گفت:

- اينجا يه چيزي هست. يه نقشه، نقشه ي گنج.
- نقشه ى گنج؟

ليني و ولدمورت با هم اين سوال را پرسيدند. فلو عاجزانه به اطراف نگاه کرد و به دنبال چيزي گشت تا به جاى نقشه جا بزند. ناگهان نگاهش به کاغذ مچاله اى افتاد و فرياد زد:

- اره نقشه ي گنج. منو بكشيد بالا!

ولدمورت كه به عنوان لرد سياه به كسي اعتماد نداشت ليني را به داخل گودال فرستاد. ليني كاغذ را گرفت و نگاهى به ان انداخت. شانس با فلو يار بود چون ليني اول به فلو و بعد به ولدمورت كه روي گودال خم شده بود نگاه کرد و گفت:

- راست مي گه واقعا يه نقشه ست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


I'm James.