سیوروس ناگهان از دویدن دست کشید، در نتیجه پایش را روی پدال ترمز گذاشت و ایستاد، اما ناگهان به یاد آورد که او اصلا سوار بر هیچ وسیله نقلیه ای نیست پس در نتیجه لحظه ای به حالت ریست وارد شد و زمانی که به حالت عادی برگشت ابتدا لباس هایش را که بر اثر سرعت زیادش به شدت بهم ریخته شده بودند را مرتب کرد و پس از آن منوی اعظم را که همچون صاعقه میدرخشید از جیب بیرون کشید و دکمه ای را روی آن فشار داد.
- عه... چرا برق سایت قطع شد؟!

نویسنده:
- داداش گند زدی با این حرکتت!

اسنیپ که نور منوی مدیریت صورتش را روشن کرده بود نگاهی به اطراف کرد و گفت:
- نویسنده حذف شناسه و بلاک از آیپی. آهان... اینم از دکمه "دودزا کردن موها" و این هم از روشن کردن دوباره سایت!

چند ثانیه بعد:
اسنیپ به سرعت حرکت میکرد. اسنیپ نگران بود. موهای چربش به دلیل استرس و نگرانی زیاد چرب تر و براق تر از همیشه بودند... اسنی...
- آقا یه لحظه! فقط یه لحظه!
اسنیپ با شنیدن صدا به سرعت توقف کرد و سپس متوجه شد که صدا مربوط به هکتور دگورث گرنجر است.
- بله هکتور؟ چی میخوای؟

- سیو، سیو... میشه یکم از روغن موهات بدی بهم لطفا؟

- وقت ندارم... باید برم ببینم زاغی مشکلش چیه!

هکتور بر اثر این میزان از توجه (!) دریافتی از سوی اسنیپ به طور کلی آب شد و بر زمین فرو ریخت.
بالاخره پس از دقایقی اسنیپ به در اتاق رسید و در حالی که با یک دستش روغن موهایش را که روی پیشانی اش جاری شده بود را پاک میکرد، با دست دیگرش به آرامی دستگیره را گرفت که ناگهان...
- سیوروس!

اسنیپ به سرعت سرش را چرخاند تا شخصی را که او را مورد خطاب قرار داده بود، ببیند.
- هوووم... آرسینوس... تو اینجا چیکار میکنی و چی میخوای؟

- اتفاقا من هم از دیدن تو در اینجا متعجب شدم... تو اینجا چیکار میکنی؟

- اومدم زاغ بیچارم رو نجات بدم، مشکلی داری؟

- نه... البته که نه... اتفاقا چند دقیقه پیش من هم اونجا بودم تا آریانا رو ببینم و میزان فاجعه این دامبلدور رو متوجه بشم.

- خب؟! زاغی چطور بود؟! کجا بود اصلا؟!

- زاغی که اصلا اونجا نبود! انتظار داشتی اونجا باشه؟!

اسنیپ به فکر فرو رفت.
- منظورت چیه؟!

- منظورم اینه که زاغی اونجا نبود... فقط خود آریانا اونجا بود... خیالت راحت راحت باشه!
- نه... من باید خودم ببینم!

اسنیپ دوباره شروع کرد به باز کردن در که ناگهان روونا نفس نفس زنان خود را به صحنه رساند.
- سیو! نذاشتی حرفمو کامل کنم که! خواستم بگم زاغی سلام رسوند بهت!

اسنیپ:

نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج



به روونا نگاه میکردند.







"به زاغ خیره شده بود و در دل آرزو میکرد که زاغ با او شوخی داشته باشد..آخر مارکوپولو؟چمدان؟دوردنیا؟نه...طلسمش بازهم اشتباه کار کرده بود، او یک سیندرلا میخواست نه یک جهانگرد علاف.






خب...می دونین که...من داشتم می رفتم سبزی بخرم. تصمیم گرفتم آپارات کنم. که کردم...و وسط سبزی فروشی ظاهر شدم.