جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

44 کاربر(ها) آنلاین هستند (33 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
41 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها

کارگاه داستان‌نویسی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 تیر 1395 11:27
نمایش جزئیات
آفلاین
سر و صدا های بیرون چادر نشون می داد که نوبت فلور تموم شده و الان هری باید وارد میدون بشه و با شاخدم مجارستانی مبارزه کنه.
راستش هری هم اول فکر می کرد که شرکت در مسابقه جالب باشه . ولی الان نظرش صد و هشتاد درجه تغییر کرده بود. خیلی می ترسید. تاحالا با یه اژدها دست و پنجه نرم نکرده بود. خودتون بگید کدوم 15 ساله ای تا حالا سعی کرده تخم یک شاخدم مجارستانی وحشی رو بدزده؟
الستور مودی داخل چادر شد و گفت : هری نوبت توعه. آماده باش.
هری داشت می رفت که مودی دستش رو روی شونه هری گذاشت و گفت:
هری پسرم این کمکت می کنه. هر وقت که به اژدها نزدیک شدی این رو تویچشمش بپاش. و کیسه کوچکی گرده به او داد.
هری تشکر کرد و پرسید : ولی این چیه؟ چی کار می کنه؟ مودی گفت: خودت متوجه می شی.
هری نفس عمیقی کشید و پا به میدون مسابقه گذاشت. شاخدم مجارستانی
اون وسط ، روی تخم هاش خوابیده بود. هری چوبدستیش رو به سمت قلعه هاگوارتز گرفت و گفت : برس به دست! و چند لحظه بعد جاروی پرنده اش در دستش قرار داشت.
سوار جاروش شد و بالای سر اژدها شروع کرد به چرخ زدن. با این فکر که می تونه شاخدم رو از روی تخم هاش بلند کنه. اژدها بلند شد ودنبال هری پرواز کرد. سرعت اژدها برخلاف اون چیزی که هری فکر می کرد زیاد بود و خیلی زود تنها چند متر از هری فاصله داشت.
هری کیسه ای که مودی بهش داده بود رو باز کرد و گردش رو توی چشم های اژدها پاشید . نا گهان چشم های اژدها به رنگ سرخ در اومدن و اژدها دهانش رو باز کرد تا آتیش پرتاب کنه.
هری به سرعت ارتفاع گرفت تا آتیش بهش بر خورد نکنه. اژدها دیوونه شده بود. وحشیانه بالا و پایین می رفت و هری رو هدف شعله های آتیشش قرار می داد.
هری واقعا ترسیده بود. با خودش فکر کرد: این حتما اثر اون پودره. نکنه مودی می خواسته من ببازم یا بمیرم؟ شاید خودش اسمم رو توی جام آتش انداخته بوده. ولی نه... من باهاش صحبت کردم. امکان نداره اون این کار رو کرده باشه. اون مرد خوبیه.
در همون لحضه اژدها به سمت هری اومد و هری با سرعت از زیر دست اژدها پرواز کرد و تخم طلایی رو برداشت. صدای تشویق تماشاچی ها میدون مسابقه رو پر کرده بود. هری با امتیاز خوبی تونسته بود تخم طلایی رو از شاخدم مجارستانی بدزده.
بیل و بقیه مربی های اژدها رفتن تا شاخدم رو آروم کنن ولی کار اسونی نبود. تا این که عاقبت مجبور شدن بیهوشش کنن.
هری از الستور مودی پرسید: اون پودر رو برای چی بهم دادی؟ می خواستی من رو بکشی؟ الستور گفت : نه...باور کن هری. حتما پودر رو اشتباهی بهت دادم .
می خواستم پودری رو بهت بدم که اژدها رو خسته و خوابآلوده می کنه. به هر حال خوشبخانه تو از پسش بر اومدی. در همین حال توی دلش می گفت: البته متاسفانه.
هری باور کرد که قضیه پودر عمدی نبوده و به سراغ دوستاش رفت.
کیلومتر ها دور تر در جایی ولدمورت با عصبانیت مشتش رو روی میز کوبید. نقشه اش باز هم شکست خورده بوده.


ظاهر پست، اینتر!
وقتی دیالوگت به اتمام می‌رسه و بعدش خبری از دیالوگ مجدد نیست و قراره توصیفی رو شروع کنی، دو بار اینتر بزن! حتی بین دو پاراگرافی که ربط کمتری به هم دارن هم دو بار اینتر می‌زنیم. اینطوری هم ظاهر پست بهتر می‌شه و هم خوندن پست راحت‌تر می‌شه.
انتهای نمایشنامه و ربط دادنش به لرد جالب بود. اما یکم سریع سوژه رو جلو بردی. مثلا هری خیلی راحت قانع شد که مودی واقعا قصدی نداشته! شکست اژدها هم یکم شبیه کتاب بود و البته سریع اتفاق افتاد. بخصوص وقتی اژدها خشمگین‌تر از همیشه بود، انتظار می‌رفت هری به دردسر بیشتری بیفته و اینقد راحت پیروز میدان نشه!
با این حال فکر می‌کنم آمادگی ورود به ایفای‌نقشو داری.

تایید شد.

گروهبندی و معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط lily-potter در 1395/4/1 11:35:51
ویرایش شده توسط lily-potter در 1395/4/1 12:45:28
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1395/4/1 14:31:21
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 30 خرداد 1395 22:18
نمایش جزئیات
آفلاین
-آره دیگه الان میخوام برم سراغ اون اژدها!

الستور مودی نگاهی عجیب و غریب به هری پاتر انداخت و گفت:
-من مطمعنم که میتونی شکستش بدی هری!
-آره بابا...!اون که واسه من یه تربچه هم حساب نمیشه.

ناگهان صدایی در تمام فضا طنین انداخت:
-و حالا نوبت شرکت کننده آخر،هری پاتره!

هری نفسی عمیق کشید و به مودی گفت:
-خوب نگاه کن که الان میرم و چیکار میکنم.
-خوبه هری...!برات آرزوی مفقیت دارم!

هری دوان دوان وارد میدان بزرگ و وسیع مبارزه با اژدها شد؛شور و هیجان تماشاگران به اندازه وسعت میدان زیاد بود و هرکس فریاد شادی و فرح بخشی اش را جوری میزد.

هری نفس نفس میزد و در انتظار اژدها بود.ناگهان اژدهای لجنی بال های پهنش را به آسمان سپرد و با فریاد های بلندش به سمت هری حمله کرد.
هری با دیدن اژدها شدیدا متعجب شد و گفت:
-چی؟!اژدهااااا ای...اینه؟من که فکر میکردم اندازه اونیه که از تو پلاستیک در اوردم.

اژدها کم کم داشت نزدیک و نزدیک تر میشد که هری به سرعت سوار چوب جارویش شد.
اژدهای بزرگ و دندان تیز،به دنبال هری بال زد.هری با دسته جارویش پیچ میخورد و اژدها به دنبالش.تماشاگران فریاد میزدند و مبارزه را تماشا میکردند.

هری در حالی که سوار بر چوب جارویش دور میخورد،از فرصت استفاده میکرد و زمانی که اژدها از او دور بود برایش زبانک در می آورد.

اژدها کماکان به دنبال هری بود ولی ایندفعه هری فرار نکرد و با چوب جارویش به رو به روی صورت اژدها حرکت کرد که متاسفانه ایندفعه اژدها جاخالی داد و هری به روی زمین افتاد.

هری تا خواست چوبش را بلند کند و دوباره پرواز کند،دید که اژدها به سرعت به طرف او می آید.هری چوبش را رها کرد و ملق زنان به کمی آنطرف تر رفت و سپس درحالی که اژدها را گیچ کرده بود،چوب جارویش را برداشت و دوباره به هوا برخاست.

تماشاگرانِ پر شوق،تشویق میکردند.هری که دیگر از این وضع خسته شده بود با چوب جارویش به طرف گردن اژدها رفت و روی گردنش نشست.اژها که هری را حس کرده بود دمش را به پشتش میکوبید.

هری که حسابی زخم و زیلی شده بود و بر روی کمر اژدها نشسته بود و نفس نفس میزد.به سختی به بالاتر رفت و چوب جارویش را در چشم اژدها فرو برد و درآورد اما اژدها چشمانش کور نشد و برای چند لحظه ای جایی را ندید و هری از موقعیت استفاده کرد.


هنوزم یه سری طنز بی مورد داشت. نباید خیلی دور از واقعیت شد، این میزان ریلکس بودن و به شوخی گرفتن همه چیز یکم عجیبه.
ولی نسبت به نمایشنامه قبلی بهتر بود و فکر نمی‌کنم با اینجا موندن کمک بیشتری بهت بشه. ایفای‌نقش منتظرته!

تایید شد.

گروهبندی و معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1395/3/30 23:58:49
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 28 خرداد 1395 23:39
نمایش جزئیات
آفلاین
هری نمی توانست بخوابد زیرا می دانست که رویارویی با یک اژدها کار اسانی نخواهد بود واز جهتی همه از او انتظار داشتند که هاگوارتز را سربلند کند و این, کار را برای او سخت تر می کرد.
او به این فکر می کرد چگونه خود را از این وضعیت خلاص کند که ناگهان فکری به سرش زد:دادن گوشت مسموم به اژدها و ضعیف کردن او.
سراسیمه به طرف رون دوید و ناگهان به خود امد.
چرا باید جان دوستانش را برای اسان تر کردن کار خودش در مسابقات به خطر می انداخت؟
پس تصمیم گرفت اینبار تنهایی عمل کند.
او شنل نامرئی پدرش را از کیفش برداشت و به سمت در رفت.

جنگل بسیار تاریک بود. این اولین بار او بود که تنهایی به جنگل سیاه می رود.از نظر هری جنگل بسیار ترسناک تر و بزرگتر از قبل شده بود .او تا اعماق جنگل پیش رفت و هنگامی که فکر می کرد گم شده است ناله ای نظر او را جلب کرد.او به محل ناله نزدیک تر شد و اژدهایی را گریه کنان دید با ملایمت به اژدها نزدیک شد او زخم بزرگی را برشانه ی اژدها دید و فهمید که این یک زخم عادی نیست و توسط جادوگری ماهر ایجاد شده است.

هری به اژدها نزدیک تر شداول می خواست نقشه خود را عملی کند وبه اژدها گوشت فاسد بدهد ولی هنگامی که به چشمان اشک آلود اژدها نگاه کرد از این کار منصرف شد و وردی خواند که اژدها را درمان کرد....
اژدها او را از جنگل سیاه خارج کرد به در ورودی خوابگاه برد هری از اژدها تشکر کرد و به درون خوابگاه رفت.
در راه باگشت اژدها به این فکر می کرد که چگونه لطف هری را جبران کند که ناگهان به یاد مسابقه فردا افتاد.


بازم کمی از موضوع اصلی عکس دور بودی و خبری از رویارویی اژدها با هری به شکلی که انتظار می‌رفت نبود.
انتهای پستت خیلی دور از واقعیت بود. چنین اژدهای بی‌اعصابی چطور می‌تونه به این شکل مظلوم بشه و حتی هری رو تا خوابگاه همراهی کنه؟

پستت خیلی جای کار بیشتری داشت. اما ازونجایی که به نکاتی که گفتم توجه کردی و به طرز قابل توجهی به توصیفاتت اضافه کردی، و حتی سعی کردی سوژه رو کمتر سریع پیش ببری، تاییدت می‌کنم.
توی ایفای‌نقش خیلی بهتر می‌تونی راهنمایی بشی و به پیشرفت رول‌نویسیت کمک کنی.

تایید شد.

گروهبندی و معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1395/3/29 0:01:13
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 28 خرداد 1395 20:56
نمایش جزئیات
آفلاین
جینی:ما مجبوریم اینکارو کنیم.ممکنه هری تو جنگ با اژدها بمیره ..فک کردی اگه بمیره چه بلایی سرم ما می آد؟تنهایی نمی تونیم این نقشه رو عملی کنیم....به کمک چند نفر دیگه نیاز داریم.به نظرت هرمیون کمکی می کنه؟
رون:آره!چرا که نه!جون دوستش در خطره.
جینی:خب بیا بریم ببینیم چی میگه.
و آن دو به سمت خوابگاه دختران گریفیندور رفتند.
هرمیون:چییییییییی؟؟؟ این عادلانه نیست.
رون:به نظرت وقتی اسم هری از جام آتش بیرون اومد عادلانه بود؟؟ به این فک کن که اگه اینکارو نکنیم ممکنه هری بمیره.
هرمیون:خب حالا نقشه تون چیه؟نکنه می خواین اژدها ها رو بکشین؟؟
جینی:اگه لازم باشه این کارم می کنیم.ولی ما یه نقشه بهتر کشیدیم. به اژدها گوشت مسموم میدیم.
هرمیون:مگه می دونید اژدها کجاست؟
رون:به لطف هاگرید آره!!
و آن ها به محل اژدها ها در جنگل سیاه رفتند.
هرمیون با وردی گوشت فاسد را به اژدها نزدیک کرد و اژدها آن را خورد....
هرسه ی آنها در دل دعا می کردند که نقشه شان عملی شود...


واو! نمی‌دونی با دیدنت در اینجا چقد خوش‌حال شدم! مدت‌هاست شمارو تو سایت و مشغول بحثای هری‌ پاتری می‌بینم، اما حرکتی در راستای ورود به ایفای‌نقش مشاهده نشد. دیگه چیزی نمونده بود خودم پاشم بیام برات دعوتنامه بفرستم.

بریم سراغ پست...
سوژه‌ت می‌تونست جالب بشه، اما علاوه بر سریع پیش بردن سوژه و کوتاه بودن پستت، مشکل دیگه‌ای که در نمایشنامه‌ت وجود داشت این بود که تماما دیالوگ بود و توصیف خاصی توش وجود نداشت. همینطور بهتر بود نتیجه نهایی معلوم بشه و چون عکس مربوط به مبارزه هری با اژدها هست، بخشی از مبارزه شکل بگیره.
لطفا با یه نمایشنامه دیگه، که علاوه بر دیالوگ، توصیف رو هم شامل می‌شه برگرد و کمی سوژه رو بیشتر جلو ببر.

فعلا
تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1395/3/28 21:15:56
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 28 خرداد 1395 19:11
نمایش جزئیات
آفلاین
((هری پاتر و اژدهای ناز و خوشگل))

با اقدامی ترسان و لرزان وارد میدانی بسی بسی بزرگ شد.صدای جیغ و فریاد های تماشاگران مشتاق به دیدن مبارزه به گوش می رسید.

هری پاتر کوچک اینطرف و آنطرفش را نگاه کرد و سپس پرسید:
-اژ...اژدها کجاس؟

صدای فریاد تماشاگران به گوش میرسید که اسم کوچک هری پاتر را،بلند بلند صدا میکردند:((هَررری،هَررری،هَررری))
که البته کمی بعد مشخص شد تماشاگران خطاب به هری پاتر میگویند:((هِرّرریی،برو بیرون حوصلمون رو سر سر بردی)

هری پاتر باز هم به اطرافش نگاهی انداخت اما اژدهایی در کار نبود؛گفت:
-اژدهااااا!کجا قایم شدی؟بیا بیرون کاریت ندارم!

هری که دیگر حوصله اش سر رفته بود،سر جایش نشست و خمیازه ای کشید.

ذرت بوداده و بقیه خوراکی های تماشاگران به پایان رسیده بود و بعضی از آنها به خواب رفته بودند.هری پاتر هم کماکان به اطرافش نگاه میکرد که ناگهان سر و کله اژدها پدیدار شد.بال های پهنش را بلند کرد و سپس به روی زمین مبارزه فرود آمد.

هیکلی بسیار بزرگ و دندان هایی تیز داشت و بی توجه به هری پاتر در آن اطراف برای خودش تکان میخورد.

هری پاتر که دهانش باز مانده بود و سر جایش هنگ کرده بود با برخورد یک جعبه ذرت بوداده به سرش،به خودش آمد و در حالی که آب دهانش را قورت میداد و به اژدها نگاه میکرد،چند قدمی عقب تر رفت.

هری که خوب به اژدها نگاه کرد،متوجه شد که چیز سفید در گوش اژدها نهفته است.

هری نفس عمیقی کشید و با اقتدار از اژدها پرسید:
-او...اون...چی...چیه...توی...گو...گوشت؟

اژدها متوجه هری نشد و به تکان خوردن خودش ادامه داد.ایندفعه هری با صدایی بلند تر سوال کرد:
-گفففتم اووون چیه تو گوشت؟!

اژدها زیر لب غر غر کرد و سپس آن چیز سفید را از توی گوشش در آورد و گفت:
-ها چته هی وِر وِر میکنی بچه کوچولو؟
-س...سلام.شرمنده من فقط پرسیدم اون چیه تو گوشتون ای اژدها جون؟
-آها با اینی؟هیچی...هندزفریه دیگه.
-هنذفریه؟!
-آره.
-چه آهنگی گوش میدادی؟
-موزیک بی کلام گوش میدادم...موزیک متن فیلم سینمایی هری پاتر.

تماشاگران یکی یکی سالن را ترک میکردند و زیر لب کلماتی چون(جمعش کنین بابا)-(مسخره کردین مارو؟) را تکرار میکردند.


ساختار پستت تقریبا مناسب بود ولی سوژه ای که انتخاب کردی، مناسب نبود. طنز نویسی خیلی خوبه ولی حتی در طنز نویسی هم لازمه حد و مرز طنز رو رعایت کنیم، وگرنه نتیجه چیز جالبی در نمیاد. ضمن اینکه تو دنیای هری پاتر هم محدودیت هایی هست، مثل اینکه اژدها حرف نمیزنه یا هندزفری نمیذاره. با رعایت نکاتی که گفتم یه نمایشنامه جدید بنویس.

فعلا تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هکتور دگورث گرنجر در 1395/3/28 20:02:30
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 خرداد 1395 04:10
نمایش جزئیات
آفلاین
هری: باورم نمیشه به پیشنهاد تو عمل کردم
هری نگاهی به پشت سرش کرد
شاخ دم با آخرین سرعت به سمتش میومد
چاره ای جز فرار کردن نداشت
اما فرار مساوی بود با باختن جلوی دراکو
اون جلوی دراکو به چوچانگ قول داده بود که تخم طلای شاخ دم مجارستانی رو براش ببره
و اگه این کارو نمیکرد به دراکو یه سوژه واسه یک سال میداد
مودی : برو پسر تو میتونی
هری به خودش اومد و تصمیمش رو گرفت
فعلا جونش از همه چی براش مهم تر بود

هری که در عمل انجام شده قرار گرفته بود و برای بدست آوردن دل چوچانگ سراغ تخم طلای شاخ دم مجارستانی رفته بود دیگه چیزی برای از دست دادن نداشت ، چون تقریبا دیگه داشت دو دستی جونش رو به این شاخ دممجارستانی تقدیم میکرد

هری وحشت زده شده بود
باورش نمیشد که به این کار عمل کرده و مودی چشم باباقوری هم داره تشویقش میکنه
یه لحظه شک کرد
نکنه این یه تله باشه
یه نگاه به پشت سرش کرد
تخم طلا رو دید اما یه تخم طلا دیگه اون طرف تر بود
این یه تله است !
هری اینو با صدای بلند گفت
شاید یه رمز تاز و آروم تر برای خودش این رو گفت
راهش رو به طرف محوطه هاگوارتز کج کرد
حالا تازه داشت باورش میشد که این یه تله است
دراکو ... خودشه ... اونم تو این ماجرا دست داشته
هوای اطراف سرد شد
حضور دیوانه ساز هارو حس کرد
دوباره همون یاس و ناامیدی
سعی کرد به چیزای خوب فک کنه
مثه قرار خودش و چوچانگ توی سه دسته جارو
اما فایده نداشت
تو یه لحظه سر جارو رو کج کرد و ایستاد
هری : اکسپکتوپاترونوم !
بعد از خوندن این طلسم با آخرین سرعت با جاروش پرواز کرد و در لحظه آخر ولدمورت رو دید ک پشت دیوار های نامرئی طلسم های باستانی هاگوارتز مونده بود
هری باور نمیشد
اما این بار هم به قول خودش شانس آورد
و باورش شد که پسری که زنده ماند دوباره از دام مرگ فرار کرد ...


درسته که یکم سریع ماجرارو جلو بردی، اما سوژه‌ی جالب و متفاوتی بود.
نیازی نیست با پایان هر جمله، اینتر بزنی و وارد خط بعد بشی. کافیه با علائم نگارشی به جمله‌ت پایان بدی و جملات مربوط به همو تو یه پاراگراف بنویسی و هروقت لازم شد با زدن اینتر به پاراگراف بعدی بری. تو ایفای‌‌نقش بهتر می‌تونی اینارو یاد بگیری.

تایید شد.

گروه‌بندی و معرفی شخصیت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1395/3/25 12:10:06
Toujours pur

اصالت جاودان

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 22 خرداد 1395 20:31
نمایش جزئیات
آفلاین
با پاهای سست و لرزانم به درون محوطه قدم گذاشتم.سعی کردم تمام افکار منفی و احساسات متشنج را از خودم دور کنم و تنها هدف و موفقیت را پیش رویم قرار دهم. پس از برداشتن یک قدم گرمای آتش سوزی را در کنار بدنم احساس کردم و به صورت کاملا نا خود آگاه خودم را عقب کشیدم. سپس شروع به دویدن کردم و سعی کردم پشت سنگی پناه بگیرم. با خودم زمزمه می کردم :
-آروم باش! آروم باش! تو باید بتونی!

باید را زمزمه می کردم در حالی که خودم هم نمیدانستم چرا این اجبار وجود دارد. چرا باید اینجا باشم و برای بدست آوردن آن تخم طلایی تلاش کنم. حس میکردم که قبل از آن لحظه هیچوقت از سه کلمه تخم مرغ، طلا و اژدها اینقدر نفرت نداشتم.

سعی کردم در پستو های ذهنم به دنبال راه چاره بگردم. برای خودم، برای جیغ و فریاد هایی که برای من بود، برای دوستانم، برای مادر و پدرم!

و جرقه ها درست در زمانی اتفاق می افتند که انتظارش را نداری...پدرم! فریاد زدم:
-اکیو!

سپس خودم را از پشت سنگی به سنگ دیگری منتقل کردم.از این ستون به آن ستون فرج است.

کوییدیچ! تمام عشق و علاقه ای که در وجودم نسبت به آن جاروی کوچک وجود داشت را در ذهنم مرور کردم. قدرتی که شاید از پدرم به من به ارث رسیده بود.

در حالی که منتظر بودم تا جارو پرواز کنان به سمتم بیاید گرما را درست پشت سرم حس کردم و دعا دعا کردم تا کاش زودتر آن جارو دستانم را نوازش کند.اما آن حرارت به طرز عجیبی متوقف شد، تمام سر و صداها خوابید، و من...و من جای دیگری بودم!

اطرافم را از نظر گذراندم. سیاهی مطلق چشم نوازی میکرد! سیاهی شاید دوست داشتنی! حس میکردم این مکان و این زمان متعلق به من است!

-چون هست!

با تعجب به پشت سرم نگاه کردم.فردی سیاه پوش کلاه شنلش را بر روی صورتش انداخته بود و صدا کمی بیش از حد آشنا بود!

پرسیدم:شما؟

و غافلگیر کننده ترین جواب ممکن را شنیدم:
-تو!

فرد سیاه پوش با آرامش کلاه را از چهره اش کنار زد و من توانستم خودم را در مقابلم ببینم! خودی که با من فرق داشت. خط و خطوط زیادی که جای زخم بود صورتش را پوشانده بود و چهره اش درست به سردی بزرگترین دشمن تمام زندگی ام می مانست!

تمام بهت وجودم را به چشمانم منتقل کردم و به چهره خود دومم خیره شدم.سپس ادامه داد:

-من تو ام! تویی که در اعماق ذهنت دفن کردی و نمیذاری هیچکس ببینتش. اینجا هم ذهنته، خونه من، خونه تو! من شخصیت دوم توام. که خودم میدونم 180 درجه باهات فرق دارم! میدونی به نظرم تو باید بیشتر از ولدمورت از من بترسی! چون اگه من تو رو عقب بزنم و خودم زندگی کنم همه چهره متفاوتی از هری پاتر میبینن! هری پاتر تبدیل میشه ولدمورت دوم!

قهقهه ی بلندی سر داد و بعد با پوزخندی که روی لبانش جا خوش کرده بود گفت:

-خدای من! تو فقط یه احمقی! لعنت به اونی که باعث شد این شخصیت هری پاتر برجسته باشه!

خون در وجودم فواره میزد. هرچند خونی وجود نداشت و من فقط یک روح بودم.حجم عظیم اطلاعات و چهره مقابلم گیجم میکرد و این گیجی لحظه به لحظه خشم را در وجودم بیشتر میکرد! فریاد کشیدم:

-من احمق نیستم!

و جواب شنیدم:

- چرا! هستی! چون اگه نبودی الان میدونستی کل این مسابقه یه توطئه است برای برگردوندن ولدمورت! به مودی اعتماد داری؟ هه...اون مودی نیست! اون بارتی کراوچه! نوچه لرد سیاه! فکر کنم حالا فهمیده باشی که چرا باید تو این مسابقه باشی! حالا هم ولت میکنم تا به مسابقه ت برسی. اما یادت بمونه روزی میرسه که آرزوی مرگ هری پاتر رو اینجا و دقیقا جایی که من وایسادم خواهی کرد. چون من ظهور میکنم درونت و تو شاهد نفرت تک تک دوستات از خودت خواهی بود!

و در یک آن تمام آن مکان از جلوی چشمانم کنار رفت. گویی فط یک خواب بوده.خوابی که در آن زمان متوقف شده!

گرما که بیشتر شد سریع بهتم را کنار گذاشتم و به کاری که باید انجام میدادم مشغول شدم.بعدا وقت داشتم فکر کنم چه اتفاقی برایم افتاده بود!

چوب جارو که کنارم بود را سریع چنگ زدم و پشتش سوار شدم. اژدها همچنان غرش کنان آتش را از دهانش خارج میکرد و من به چابکی آن را پشت سرم جا میگذاشتم. تمام افکارم را به سمت تخم طلای سوق دادم و بعد جنگیدن های فراوان بالاخره آن را بدست آوردم. حس خوبی داشت که توانستم این مرحله را پشت سر بگذارم اما در آن واحد استرس زیادی تنم را به لرزه می انداخت!

چطور ممکن بود این فقط یک توطئه باشد و مودی،مودی نباشد؟اصلا خود دوم من حقیقت بود و راست میگفت؟



خوب بود،از این بهترم میشه....

تایید شد.

گروهبندی و معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1395/3/22 21:39:27
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 19 خرداد 1395 14:53
نمایش جزئیات
آفلاین
هری بلند شو.. صبح روز مسابقه است.. بلند شو باید آماده شی
هری تا اسم مسابقه رو شنید مثل فنر از جاش بلند شد..
کم کم داشت به ساعت سابقه نزدیک میشد و استرسشم به مراتب بیشتر. .. پس از دل داری دادن های هرمیون، هری رفت تا خودش رو برای مسابقه اماده کنه..
الان نوبت نفره اوله.. این چه صدای عجیبیه؟؟!؟ ... واااای مبارزه با اژدها😱😱سه نفر اول انگار که انگار میخوان بااژده مسابقه بدن، جسورانه وارد زمین مسابقه میشدن. حالا نوبت هری بود.. دست و پاشو گم کرده بود.. وارد زمین شد. . اژده ها که نه میشد سر شو دید و نه تشو به طرف هری حمله ور شد.. هری جستی زد و خودش رو پشت تخته سنگی قایم کرد ناگهان ولدمورت با اتش از دهان اژدها بیرون امد.. زخم هری درد بسیاری گرفت... همان موقع چوب دستی هری به کمکش امد و توانست خودش را نجات دهد اما برای هری وجود ولدمورت درد بسایری را اورده بود و خلاص شدن از شر ان به همین سادگیا نبود.. اما از انجا که هری توانایی زیادی دارد توانست جون خود را نجات دهد

یه خورده کم نیست؟!کم هم اشکال نداره این داستانک ولی با تمرین و نقد بهتر میشی...با ارفاق...
تایید شد.

گروهبندی و معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1395/3/19 21:31:43
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 19 خرداد 1395 13:49
نمایش جزئیات
آفلاین
اوف بچه ها چقدر مدرسه این چند روزه خسته کننده شده
-اوه هرمیون چقدر قر میزنی . (برعکس من توی یکی از دوره های بزرگ زندگیمم یعنی مسابقات جام آتش )
هرمیون با بی حوصلگی دستاش به بالا کش داد و خمیازه ای سرداد و به رون و هری با خستگی گفت
-شب بخیر بچه ها
-شب بخیر
هری از روی تخت خوابش بلند شد و به اتاق تاریک نگاهی کرد و رفت به سوی پنجره تا به بیرون نگاهی بندازد ولی همان گاه چیزی عجیب دید
-رون رون بیابیا
رون تا آمد از تخت بیاد پایین تق افتاد ولی خیلی زود خودش جمع و جور کرد و پا شد و به سمت هری رفت
-چی شده هری آخر شب چی به سرت خورده
-پایین نگاه کن
بیرون تاریک بود و فقط یک فانوس به چشم میرسید چهره فرد خیلی واضح نبود ، فرد ناشناس دارای لباسی سبز و زرد و قرمز بود که نمی شد گروه او را تشخیص داد ولی کار جالبی داشت انجام میداد .. اون داشت زین های اژدها ، ها رو شل میکرد
رون آنقدر متعجب بود که نمی توانست تکان بخورد و به آرامی به هری گفت :
-هههررریییییی ؛میییمیخواییی چه ککاااررر کنی
- باید به دانبل دور بگیم
هری و رون از اتاق رفتن بیرون و پا به راه پله تاریک گذاشتن راه پله های متحرک هری مسیر رو عوض میکرد ولی هری و رون تونستن به اتاق پرفسور دانبلدو برسن ولی تا آمدن در را واکنن یک ضربه درد ناک به کمر رون و هری خورد و آنها بی هوش شدن
-هری هری هری .رون رون رون
این صدای هرمیون بود که هری و رون را که مثل جسد روی تخت افتاده بودن صدا میکرد و میگفت :
-هری پاشو تو امروز مسابقه داری
-آه هرمیون برو رد کارت
-پاشو پاشو
-باشه بیدار شدم
هری با تعجب به دور برش نگاه کرد و سریع به سمت در رفت تا موضوع دیشب را برای دامبلدور تعریف کنه و وقتی جلوی در رسید مردی با لباس سبز و زرد و قرمز را دید ( یعنی همان مرد دیشبی ) هری از تعجب داشت شاخ در میآورد و تا پرفسور از اتاق بیرون آمد همه چیز رو برای پرفسور تعریف کرد و ماجرای این مرد را برای پرفسور تعریف کرد ولی پرفسور با خنده گفت :
-هههههههه این الیور است این پسر خیلی قابل اعتماد و این فقط یک خیال بده
و با لحن جدی تری به هری گفت :
-آقای هری پاتر دیگه نبینم به بقیه بی احترامی کرد ی ، برو و تمرین کن که فقط یک ساعت دیگه به مسابقه مونده
هوای خیلی گرمی بود هر کدوم از بچه ها داشتن در یک گوشه حیاط مدرسه تمرین میکردن اژدها ، ها کاملا خواب بودن ولی درحالت خواب هم ترسناک بودن هری در همین هین جاروی خود را در آورد و هی تلاش میکرد تا میتواند سریع تر حرکت کند و بالا تر برود که ناگهان صدای شیپور آمد و شروع مسابقه را اعلام کردند
هرمیون به هری گفت :
- هری تلاشت بکن خواهش میکنم
-باشه مرسی
همه تماشا گران در گوشه های میدون نشسته بودن و تیم خود را تشویق میکردن ولی هری نگران زین اژدها ، ها بود و در همین هین شیپور چی با صدای بلند گفت :
- نفر اول که مسابقه رو شروع میکنه ........ هری پاتر از گریفندو
صدای جیغ جمعیت و تشویق هری پاتر بلند شد
هری در وسط زمین قرار گرفت تا زمانی که بتونه روی پشت این اژدها بشین و باهاش پرواز کنه ، تنها این گونه یک نفر می توانست بنده لیگ جام آتش شود
صدای بوغ شروع زده شد
هری هی تلو تلو میخورد تا اژدها را گیج کند ، زمانی که اژدها از دست هری عصبی شد آتشی به سوی هری پرتاب کرد کرد تا از او دور شود ولی هری از جاش تکون نخورد و تازه جلوتر هم رفت و دوباره به تلو تلو خوردن ادامه داد تا زمانی که سر اژدها گیج برود ولی این دفعه اژدها به سوی هری رفت تا او را نابود کند ولی هری با رسین به یک سنگ ، از روی سنگ پرید و اژدها با صورت به سنگ برخورد کرد و این بهترین فرصت هری بود و هری به سرعت به پشت اژدها پرید و اژدها را به سمت آسمان هدایت کرد و زمانی که به هوا رسید زنگ پایان خورده شد ولی هری هنوز نفهمیده بود الیور با زین ها چه کار کرده
هرمیون و رون باسرعت به طرف هری رفتن و هرمیون با خوشحالی گفت :
-هری هری عالی بود فکر کنم نفر اول بشی
-اوه مرسی هرمیون
همه بازیکن ها به ترتیب رفتن به بازی ولی همه یا همون اول انصراف میدادن یا هم زمان بلند شدن اژدها این روند تا آخر ادامه یافت تا اینکه پرفسور دانبلدو با صدای بلند گفت:
-برنده امسال لیگ جام آتش کسی نیست جز هری پاتر
همه ی مردم دست و جیغ کشیدن و پرفسور از هری خواست بیاد و جایزه اش را بگیرد
ولی هری هنوز نمیدانست که چرا چرا این گونه شده تا اینکه همان شب در اتاق هری به صدا در آمد و ........ الیور به هری با خند گفت :
-سلام هری من زین های بقیه بچه ها رو دست کاری کردم تا تو برنده بشی
هری با خستگی و بی حالی گفت :
-چرا این کار رو برای من کردی
-برای اینکه من با خانواده تو دوست بودم ما خیلی صمیمی بودیم من چند سال بود که دنبال تو بودم ولی پیدات نمیکردم و زمانی که پیدات کردم میخواستم بهت کمکی کنم
-واقعا ممنونم آقای الیور
-شب بخیر هری بعدا میبینمت
-باشه شب بخیر




اشکالات خیلی کوچیکی داره که با ورود به ایفا و کمک دوستان رفع میشه!

تایید شد.

گروهبندی و معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1395/3/19 21:18:28
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 17 خرداد 1395 13:10
نمایش جزئیات
آفلاین
تاریک و خالی از هرگونه نور. تنها صدای همهمه تماشاچیانی می آمد که در آن تاریکی منتظر شروع مسابقه بودند.

-لوموس
با به صدا در آمدن این ورد از بارتی کراوچ، همه زمین مسابقه روشن شد و انتظار تماشاچیان برای شروع مسابقه به پایان رسید.

زمین بیضی شکل کوییدیچ به وضوح نمایان شده بود. در طرفی از آن هری پاتر معروف بود و در سمت دیگر آن اژدها قوی هیکل مجارستانی که از تخم اژدها طلایی رنگ خود محافظت میکرد.

هری سوار بر جاروی آخرین مدل خود شد و با سرعت به سمت اژدها پیش رفت. اما درد زخم پیشانیش رهایش نمی کرد. همه چشم ها به او دوخته شده بود و در مورد سرنوشت او با یکدیگر پچ پچ میکردند.

هری به نزدیکی اژدها رسیده بود که اژدها سبز رنگ مجارستانی از جایش بلند شد و با غرشی بلند، از دهان خود آتشی داغ به بیرون داد و باعث سکوت همگان شد. تنها یک نفر بود که هنوز زیر لب با خود وردهایی زمزمه میکرد، الستور مودی.

با فریاد اژدها هری نیز سر جای خودش میخکوب شده بود و ترس در چهره اش نمایان شد. اما دست از تلاش کردن بر نداشت و دسته جاروی خود را به طرف بالا کشید و به سرعت به سمت آسمان پرواز کرد.

اژدها به دنبال او به حرکت افتاد و تخم اژدها طلایی ارزشمند خود را تنها گذاشت.

هری در حال پرواز بود که ناگهان احساس کرد کنترل جارو در دست او نیست. آری. وردهای الستور مودی کار خودش را کرده بود و الان کنترل هری در دستان او بود.

جارو مسیر حرکتش را ناگهان تغییر داد و به سمت اژدها و آتیش گرم دهان او پیش رفت و لب خند را بر روی لبان الستور مودی نشاند.

کاری جز پرش از جارو نمیتوانست انجام دهد. از آن ارتفاع نه چندان کم، خود را از جارو به پایین انداخت.

احساس درد شدیدی در تک تک استخوان های بدنش میکرد. اما چند لحظه پس از فرودش بر روی زمین، خود را با مشکل بزرگتری دید. اژدها درست بالای سر او بود و هری بدون هیچ دفاعی در برابر او قرار داشت.
------------------------------------------
پ.ن: اومدم هری رو بکشم دلم نیومد. برای همین گفتم همینجا داستانو تموم کنم. شرمنده اگه بد بود.

پایانش اندکی ترسناک بود و در نهایت اینکه مشخص نشد هری چه بلایی قراره سرش بیاد!هرچند از ترسهایی که یه پاتر کوچولو ممکنه متحمل بشه استقبال میکنیم!

تایید شد.

گروهبندی و معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1395/3/18 0:00:29