هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: خواندن ذهن و چفت شدگی
پیام زده شده در: ۱۷:۱۱ دوشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۵
#1
1.طلسم تغییر دهنده خاطرات رو بگید ببینیم چی بوده، همراه با یکم توضیح که چیشد که درست شد و اولین بار چطوری کاربردش کشف شد! (5 نمره)

در سال 1923 توسط نوجوانی 16 ساله درست شد. این نوجوان کسی نبود جز پروفسور هوریس اسلاگهورن! وی با اینکه همیشه به خاطر ظاهر آرومش از طرف بقیه دست کم گرفته میشد، اما در واقع علاقه واستعداد خارق العاده در یاد گیری منفورترین و سیاه ترین طلسم هایی که در آن زمان استفاده از آنها غیر قانونی، و لزوماٌ به دلایل امنیتی مربوط به دنیای جادوگران، تا حد ممکن سعی در مخفی کردنشان می شد، داشت.
اسلاگهورن آبلیوی ایت را با مطالعه کتاب های جادوی سیاه، و کمک گیری از روش های هرپوی کثیف، به منظور پاک کردن ذهن افراد مطلع از اقدامات مخفی و غیر قانونی خودش ساخت. تا راحت تر به هدفش که همان یادگیری بی حدو مرز بدون مسدودسازی بود، برسه .
بعدها این طلسم به دنیای جادوگری معرفی شد و نام اسلاگهورن به عنوان سازندش در کتاب ها ثبت شد. همچنین وزارت سحرو جادو از این طلسم برای پاک کردن ذهن مشنگ هایی که از دنیای جادوگری چیزی دیده اند استفاده میکند.

2. یک رول بنویسید و در اون خاطرات یک نفر رو تغییر بدید. دلیلتون رو هم برای اینکار بگید. فضاسازی، توصیف کاراکتر ها و احساسات و خلاقیتتون به شدت اهمیت داره. (25 نمره)


ریموس لوپین پرسید:
- چی ذهنت رو انقدر آشفته کرده؟

سیوروس اسنیپ، با چهره ای پر از اندوه پاسخ داد:
- ما رو واسه زندگی کردن میارن اینجا... و این دقیقا همون چیزی که ازمون می گیرن...
- من معتقدم هر کسی میتونه اون چیزی باشه که میخواد.
- توی دنیای من غیر ممکنه...
- پس دنیات رو عوض کن.
- نمیشه...

سیوروس با اندوه در دل گفت:
- پشت این نقاب یک عاشقه، عاشقم همیشه مقصر، به قول شاعر، عشق تقصیر است و بی تقصیر بودن ساده نیست.

اینبار چهره ریموس کنجکاو شد.
- چرا؟
- چون دنیام منو با یکی دیگه عوض کرد...

لحظه ای سکوت برقرار شد، سپس ریموس با کلماتش آن را شکست.
- زندگی همیشه اون جوری که ما میخوایم پیش نمیره. منم همیشه دلم میخواست یه قسمتایی از زندگیم رو که نمیخوام پاک کنم رو دوباره از نو بنویسم.

پاک کردن!

این جمله مثل صدایی در سر سیوروس طنین انداخت. یک لحضه چهره درهم فرو رفته اش از هم باز شد و با ابروهای بالا رفته و چشمان گرد شده به ریموس نگاه کرد.
- پاک کردن!
- اوهوم.
- خودشه!
- چی؟!

سیوروس با صدایی لرزان از شدت هیجان گفت:
- من باید برم!

او به سرعت از اتاق ریموس خارج شد. آنقدر آشفته، بی توجه به اطراف و غرق در افکارش بود که در راهرو به چند دانش آموزان برخورد کرد.
رفتارش در نظر دیگران بسیار عجیب شده بود، با شتاب داشت به سمت کلاس معجون سازی میرفت و حتی زمانی که مک گونگال صدایش کرد، متوجه نشد.

زمانی که به کلاس معجون سازی رسید، با حال پریشانی وارد اتاق شد. حتی فراموش کرد در را ببندد! مدام توی اتاق راه میرفت و با تکان دادن دستش سعی میکرد روی موضوع متمرکز بماند.
برای یک لحضه روی صندلی نشست، سپس در حالی که نفس عمیق می کشید، چشمانش را بست...
پس از چند ثانیه که چشمانش را باز کرد، دقیقا میدانست چه چیزی میخواهد.

صبح روز بعد:

سیوروس نامه ای برای لیلی نوشت و از وی درخواست کرد که یک بار دیگر به یاد دوران کودکی، و برای آخرین بار یکدیگر را در بن بست اسپینر ملاقات کنند. از لحن بیان نامه مشخص بود که بار دومی در کار نخواهد بود.

همه چیز های مورد نیازش را برداشته بود و در حال در ترک کردن هاگوارتز بود. با احتیاط حرکت میکرد و اطراف را زیر نظر داشت.
دلش نمیخواست مورد تعقیب قرار بگیرد یا کسی از برنامه اش مطلع شود.

طبق برنامه ریزی های سیوروس، راس ساعت هفت، نامه به دره گودریک و در نتیجه به لیلی رسید.
سیوروس در محل قرار منتظر لیلی بود. مدام به این فکر میکرد که وقتی با لیلی مواجه شد، باید چه کاری انجام دهد. روی معابر سنگفرش شده‌ قدم میزد و وقتی به اطراف نگاه میکرد، فقط کارخانه‌های از رده خارج شده و منازل قدیمی به را می دید. یک جای دنج برای پاک کردن حافظه یک نفر، بدون اینکه کسی متوجه شود. نقشه ی زیرکانه ای بود!

همان لحظه چشمش به لیلی افتاد که با نگرانی به سمتش می آمد. اینکه لیلی را نگران میدید، و این حس که هنوز هم برای لیلی مهم است، برایش لذت بخش و دلنشین بود.
لیلی با حالت نگرانی قدمی دیگر جلو آمد.
- نامت به دستم رسید! تو حالت خوبه؟ برای آخرین بار! منظورت چیه؟ چی شده؟ امیدوارم توضیح قانع کننده ای داشته باشی!

سیوروس در حالی که محو تماشای لیلی شده بود و چشماش از خوش حالی برق میزد، گفت:
- دیدن دوست قدیمی دلیل میخواد؟
- جدی نمی خوای بگی که سر کارم!
- تغییر کردی! یه زمان اینجا رو خیلی دوست داشتی.
- چی؟ این همه راه منو کشوندی اینجا که بهم بگی تغییر کردم؟! معلومه که تغییر کردم. چشمام باز شده، و از وقتی چشمام باز شده چیزهای طبیعی، دیوانه کننده و احمقانه به نظر میان.
- حتی بچگیمون؟
- چرا نمیخوای بفهمی بچگیمون تموم شد؟ چرا همش تو گذشته ای؟
-این تویی که نمیخوای بفهمی که خارج از دنیای دو نفرمون نمیشه به کسی نزدیک شد... آدم ها فقط از دور دوست داشتنی هستن...
- تو همیشه نسبت به هر چیز و هر شخصی بدبینی و میخوای منم مثل تو باشم.
- نه، برو یکی مثل پاتر باش. یا یکی مثل اون احمقا، تو هم شدی دقیقا یکی عین خودشون.
- میخوای بگی من احمقم؟! اصلا درست میگی! میدونی چیه؟ اگه عاقل بودم اینجا نبودم! میدونی مشکلی تو چیه؟ تو هر موقع هر مشکلی پیدا کردی توی زندگیت جای اینکه وایسی و مشکلتو حل کنی، یا فرار کردی ازش یا دستاتو آوردی بالا و تسلیم شدی!

سیوروس در حالی که چوب دستی اش را از جیبش در آورده بود و دست راستش را پشت سرش گرفته بود:
- آره فرار کردم. اما اینبار میخوام بمونم اون چیزی که حقمه رو پس بگیرم.

- حقتو؟ چطوری؟
- فقط اینو بدون که از همه چیز برام با ارزش تری!

سیوروس چوب دستی اش را به سمت لیلی گرفت.
میخواست لیلی را طلسم کند که در همین لحظه، دقیقا از جایی که انتظار نمیرفت، ریموس از پشت درختی بیرون آمد و با حرکتی سریع چوب دستی اش را چرخاند.
- اکسپلیارموس!

اسنیپ خلع سلاح شد.
لیلی کمی ترسیده بود. ریموس با حرکت سر به لیلی اشاره کرد که چوب دستی اسنیپ را بردارد و به طرفش برود و دقیقا پشت سر ریموس با کمی فاصله بایستد.

اسنیپ با حالتی آشفته گفت:
-اوه تورو خدا، دقیقا یک قدم تا رسیدن به اون چیزی که میخواستم فاصله داشتم! تو دیگه از کجا پیدات شد؟
-اسنیپ ازت میخوام به خودت بیای، بفهم داری چیکار میکنی!
-من دارم غلطای زندگیمو پاک میکنم و زندگیمو از نو می نویسم!
-جایی که همه چی غلطه... درست بودن هم غلطه...
- خودت گفتی:"درست و نادرست از سوراخ آسمون پایین نمی‏افتن. ما، ما اونا رو می‏سازیم!"
-اما این راهش نیست!
-دیگه خسته شدم از اینکه همه تو اوجن و همیشه این منم که تو سقوطم.
-گاهی سقوط برای اینه که یاد بگیریم چطوری خودمونو بکشیم بالا.
-اما من سنگینم از نداشته هایی که تو خودم ریختم.
-پس لیلی رو با خودت پایین نکش!

اسنیپ نگاهی به لیلی انداخت. ناراحتی را میتوانست در عمق چشمان وی ببیند. اسنیپ چشمانش را بست و برای لحظه ای سکوت حکم فرما شد.

ریموس از این دیدن این صحنه ناراحت شده بود. اما با صدای آرامش سکوت را شکست.
- اسنیپ ببین...
-میخوام ذهنمو پاک کنی...
-چی؟ نمیتونم!
-ازت میخوام ذهنمو پاک کنی.
-گوش کن...
- فقط کاری که بهت میگمو بکن لطفا!

ریموس چشمانش را بست. حس میکرد هوای اطرافش در حال خفه کردنش است.
- آخرین خواستت قبل از فراموش کردنش چیه؟
-مثل دوران بچگی توی آخرین لحظات دستمو بگیره!

ریموس به سمت لیلی رفت و نگاهی به او کرد و به آرامی گفت:
- میتونی قبول نکنی...
- نه، میخوام اینکارو براش انجام بدم.

لیلی به اسنیپ نزدیک شد. اسنیپ در حالی که لبخندی بر لب داشت، دستش را به سوی لیلی دراز کرد و لیلی هم دست او را محکم فشرد.

ریموس مقابل اسنیپ ایستاد.
- آماده ای؟
- بیشتر از همیشه.
-آبلیوی ایت!

واسنیپ در حالی که به لیلی نگاه میکرد و لبخند میزد برای یک لحضه تمام دنیایش سفید شد.

3. مجازات استفاده غیر قانونی از این طلسم رو بنویسید. با توضیحات و دلیل اینکه چرا مثلا همچین مجازاتی گذاشتن! (5 نمره، مخصوص دانش آموزان رسمی)

بر اساس قانون 777 جادوگران :

در ماده 7 قانون استفاده از طلسم ( آبلیوی ایت ) جهت پاکسازی ذهن آمده : هر کسی که به پاک سازی ذهن فردی خارج از شرایط ویژه میباشد اقدام نماید بنا بر مجازات‌های مذکور در مواد 1 تا 7 بنا بر میزان نادیده گرفتن قوانین
به اشد مجازات محکوم می‌گردد.


شرایط ویژه برای پاکسازی:

_فرد مورد نظر مشنگ باشد.
_فردمشنگ باید حتما چیزی از دنیای جادوگری دیده باشد.
-باید این کارحتما در حضور ی بازرس از وزارت سحر جادو صورت بگیرد.
-فردی که ازاین طلسم استفاده می نماید باید آموزش های لازم را دیده باشد و حتما از اعضای وزارت سحر جادو باشد.

مجازات ها :

1-برس کشیدن تمام مو و پشم های هاگرید روزی 7 بار!
2-انگشت کردن در دماغ غولها و با همان انگشت غذا خوردن!
3-طی نمودن 7 خوان هری!
4-با پاشنه 15 سانتی با مادام هوچ رقصیدن وجنسیت فرقی نمیکنه برای همه منظور میشه به قول شاعر: آش کشک خالته بخور پاته نخوری...
5-هم اتاقی شدن با خودم و پسر دلبندم در شب هایی که ماه کامل می شود.
6-و به مدت 7 سال کوبیدن در توالت توسط مارتل گریان هر وقت متهم دستشویی شماره 3 داشت.
7- فرستادن فرد متهم به پیک نیک با دمنتورها به مدت 7 ساعت!

حالا جرات دارین برین خاطرات ملتو بپاکین!


"من الله التوفیق"


ویرایش شده توسط ریموس لوپین در تاریخ ۱۳۹۵/۵/۴ ۱۷:۲۷:۰۶
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در تاریخ ۱۳۹۵/۵/۴ ۱۷:۴۰:۱۱
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در تاریخ ۱۳۹۵/۵/۴ ۱۷:۴۳:۲۰
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در تاریخ ۱۳۹۵/۵/۴ ۱۷:۵۰:۴۰
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در تاریخ ۱۳۹۵/۵/۴ ۱۸:۱۵:۱۳
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در تاریخ ۱۳۹۵/۵/۴ ۱۸:۱۶:۴۷

تصویر کوچک شده


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی
تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!




پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۶:۳۲ دوشنبه ۷ تیر ۱۳۹۵
#2
نام: ریموس جان لوپین

معانی اسمش:
ریموس = یکی از بنیان گذاران شهر رم که در بچگی توسط یک ماده گرگ شیر داده شده بود.
لوپین = در لاتین به معنی گرگ است.

نام مستعار : مهتابی ( به خاطر گرگینه بودنش )

خصوصیات چوب دستی :
جنس: چوب درخت سرو و موی تک شاخ
اندازه : ده و یک چهارم اینچ

گروه: گریفندور
محفل ققنوس و گروه غارتگران

نسب : پدر جادوگر- مادر مشنگ
نام پدر :لیال لوپن
نام مادر: هوپ هاول!

خصوصیات ظاهریش:
رنگ چشم : آبی
رنگ مو : موهای قهوه ای روشن با رگه های خاکستری روشن-ماهی یک بار پرمو تر از همیشه می شود
پوشش عادی : کت و شلوار قهوه ای
لباس جادوگری : ردای بلند و مشکی رنگ

دیگرخصوصیاتش : شوخ طبع ، آرام ، مهربان، ساکت ولی شیطان و اغلب بیمار و خسته بنظر می رسد به همین علت افراد معمولا او را دست کم می گیرند ، لوپین یک معلم فوق العاده و مرد خیلی خوبی ست ولی یک نقطه ضعف دارد و نقطه ضعفش این است که دوست دارد دوست داشته شود و همیشه با بخش دیگر وجودش که گرگینه بودنشه ، درگیر هست.


استعداد های خاص :
فوق العاده با استعداد در دفاع در برابر جادوی سیاه

رتبه خونی:دورگه(گرگینه)

علت گرگینه شدنش : کمی قبل از تولد پنج سالگیش ، توسط یک گرگینه به نام "گری بک" گاز گرفته میشودو از آن ب بعد برای همیشه به یک گرگینه تمام عیار تبدیل میشود و هر ماه در زمان کامل شدن ماه، تغییر شکل می دهد.
( لازم به ذکره که " گری بک" دشمن لیال لوپین (پدر ریموس) بود، و به خاطربیان این جمله از طرف لیال ، در اداره مقررات و کنترل موجودات جادویی (لیال لوپن عضو این اداره بوده) که گرگینه ها " موجوداتی شیطانی ، بدون روح و لایق هیچ چیز جز مرگ نیستن " گری بک پسر لیال را به گرگینه تبدیل کرد)


مرگ: 2 می 1998-نبرد هاگوارتز
به دست انتونین دالاهوپ ( که یکی از قدیمی ترین مرگ خواران ولدمورت بود) کشته شد

نشان های دریافتیش : درجه یک مرلین ( که پس از مرگش به او اعطا شد و اولین گرگینه ای بود که در طول تمام دوران به این افتخار دست یافته بود )

انجام شد.
دسترسیتون هم به گروه گریفیندور داده شد.


ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۷ ۱۷:۰۹:۵۴

تصویر کوچک شده


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی
تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!




پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۴:۱۴ جمعه ۷ خرداد ۱۳۹۵
#3
نقل قول:

ریـموس نوشته:
نام: ریموس جان لوپین

معانی اسمش:
ریموس = یکی از بنیان گذاران شهر رم که در بچگی توسط یک ماده گرگ شیر داده شده بود.
لوپین = در لاتین به معنی گرگ است.

نام مستعار : مهتابی ( به خاطر گرگینه بودنش )

خصوصیات چوب دستی :
جنس: چوب درخت سرو و موی تک شاخ
اندازه : ده و یک چهارم اینچ

گروه: ___
عضو محفل ققنوس و گروه غارتگران

نسب : پدر جادوگر- مادر مشنگ
نام پدر :لیال لوپن
نام مادر: هوپ هاول!

خصوصیات ظاهریش:
رنگ چشم : آبی
رنگ مو : موهای قهوه ای روشن با رگه های خاکستری روشن-ماهی یک بار پرمو تر از همیشه می شود
پوشش عادی : کت و شلوار قهوه ای
لباس جادوگری : ردای بلند و مشکی رنگ

دیگرخصوصیاتش : شوخ طبع ، آرام ، مهربان، ساکت ولی شیطان و اغلب بیمار و خسته بنظر می رسد به همین علت افراد معمولا او را دست کم می گیرند ، لوپین یک معلم فوق العاده و مرد خیلی خوبی ست ولی یک نقطه ضعف دارد و نقطه ضعفش این است که دوست دارد دوست داشته شود و همیشه با بخش دیگر وجودش که گرگینه بودنشه ، درگیر هست.


استعداد های خاص :
فوق العاده با استعداد در دفاع در برابر جادوی سیاه

رتبه خونی:دورگه(گرگینه)

علت گرگینه شدنش : کمی قبل از تولد پنج سالگیش ، توسط یک گرگینه به نام "گری بک" گاز گرفته میشودو از آن ب بعد برای همیشه به یک گرگینه تمام عیار تبدیل میشود و هر ماه در زمان کامل شدن ماه، تغییر شکل می دهد.
( لازم به ذکره که " گری بک" دشمن لیال لوپین (پدر ریموس) بود، و به خاطربیان این جمله از طرف لیال ، در اداره مقررات و کنترل موجودات جادویی (لیال لوپن عضو این اداره بوده) که گرگینه ها " موجوداتی شیطانی ، بدون روح و لایق هیچ چیز جز مرگ نیستن " گری بک پسر لیال را به گرگینه تبدیل کرد)


مرگ: 2 می 1998-نبرد هاگوارتز
به دست انتونین دالاهوپ ( که یکی از قدیمی ترین مرگ خواران ولدمورت بود) کشته شد

نشان های دریافتیش : درجه یک مرلین ( که پس از مرگش به او اعطا شد و اولین گرگینه ای بود که در طول تمام دوران به این افتخار دست یافته بود )



در حال حاظر به علت پر بودن ظرفیت گریفیندور "موقت" میخوام بدون گروه (منظور از گروه چهار گروه اصلی هست) ایفای نقش کنم حتی جا نبود رو سقفم بخوابم


تایید شد.
به ایفای‌نقش خوش اومدین.


ویرایش شده توسط ریـموس در تاریخ ۱۳۹۵/۳/۷ ۱۴:۲۲:۲۸
ویرایش شده توسط ریـموس در تاریخ ۱۳۹۵/۳/۷ ۱۴:۲۳:۳۷
ویرایش شده توسط ریـموس در تاریخ ۱۳۹۵/۳/۷ ۱۴:۲۶:۱۲
ویرایش شده توسط ریـموس در تاریخ ۱۳۹۵/۳/۷ ۱۴:۲۷:۱۴
ویرایش شده توسط ریـموس در تاریخ ۱۳۹۵/۳/۷ ۱۴:۳۲:۵۴
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۵/۳/۷ ۱۶:۴۰:۳۶


پاسخ به: سال اولی ها از این طرف: کلاه گروهبندی
پیام زده شده در: ۱۳:۵۷ جمعه ۷ خرداد ۱۳۹۵
#4

نقل قول:

کلاه گروهبندی نوشته:
درود بر تو جوان شاعر.

متاسفانه ظرفیت گروه گریفیندور در حال حاضر پر شده و امکان ورود عضو دیگه ای به این گروه وجود نداره.
در حال حاضر میتونی یک شخصیت دیگه رو انتخاب کنی و وارد یک گروه دیگه بشی و یا بدون گروه وارد ایفای نقش بشی تا ظرفیت گروه گریفیندور خالی بشه. اما با اینکارت امتیاز هایی رو از دست میدی، از جمله اینکه تا مدتی از راهنمایی ها و فعالیت های درون گروهی که به پیشرفتت کمک زیادی میکنن محروم میشی.
منتظر جوابت هستم. :
wink:


السلام و دوباره من یعنی ریموس گرگینه ارادت داریم
خب تصمیمی که الان گرفتم اینه که یه مدتی بدون گروه ایفای نقش کنم و گام های بعدی رو از ناظرین بپرسم و سعی کنم به کمک ناظرین و دوستان آنلاین تا حدود زیادی بیشتر با رول نویسی و قوانین و برنامه های اینجا آشنا بشم چون نمیشه خدایی از شخصیت ریموس دست کشید خیلی رولا در موردش تو ذهنم هست و دست کشیدن ازش ی جورایی رشته افکارو از هم میپاشه! اوه چی گفتم ...
اما اگه این مدلی جالب پیش نرفت یعنی ی جورایی بازم نشد که خودمو به بچه ها قدیمی اینجا برسونم از طریق تغییر ایفای نقش شخصیتمو تغییر میدم وارد ی گروه دیگه میشم خلاصه ما اومدیم دیگه از دست من خلاصی ندارین
کلاه جانم فدای کلاه احتمال داره دوباره بیایم سراغت



پاسخ به: جانوران شگفت انگیز و زیستگاه آنها - فیلمی جدید از رولینگ
پیام زده شده در: ۲:۱۹ جمعه ۷ خرداد ۱۳۹۵
#5
اینجا که رولینگ میگه داستان راجب "بخشی از دنیای جادوگری و قواعد و قوانین مخفی دنیای جادوگری جالب به نظرم رسید این داستان بر میگرده به 70 سال قبل " میتونه هیجان انگیز باشه
به شخصه هنوز خیلی سوال ها راجب شخصیت های داستان هری پاتر دارم و هنوزالبته به نظر خودم از خیلی راز های این داستان به طور کامل پرده برداشته نشد مجموعه داستان های هری به طور کامل اسرارای مدرسه و مدیران و استادان و خیلی از شخصیت ها رو ناقص گذاشت و خیلی مختصر بهشون اشاره شد و بیشتر توجه روی هری پاترو ولدمورت بود. اینکه باز داستان بر میگرده به هاگوارتز میشه گفت خوبه اگه واقعا راجب اسرار جادوگری باشه ؛ نه دوباره هری پاتر دومی خلق بشه و تمام سوژه داستان روی ی مسعله متمرکز بشه


تصویر کوچک شده


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی
تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!




پاسخ به: سال اولی ها از این طرف: کلاه گروهبندی
پیام زده شده در: ۲۱:۰۲ پنجشنبه ۶ خرداد ۱۳۹۵
#6
سلام خیلی مخلصیم من تمام گروه ها رو مطالعه کردم ، و تصمیمم رو گرفتم ، من عاشق گروه گـریـفـیندورم ، و از طرفیم شخصیتی که بهش علاقه دارم و مورد انتخاب منه ریموس جان لوپین ، هم یکی از اعضای گـریـفـیندور هست . کلاه جونم هر جور شد منو تو این گروه حل بده من حاضرم موقع کلاسا ساعات اضافی درس بدم و شبا رو سقف بخوابم ولی تو گریفیندور باشم نگران گرگینه بودنم هم نباش با دامبلدور کنار اومدیم سر محلول ، اگر محلول چیز میزیم خواستی در خدمت هستیم برو بچه ها آشنا هستن دیگه چ کنیم ی کلاه جون بیشتر نداریم که
اندکی چابلوسی از خودمان در کنیم برای کلاه جان:
این جاستکه شاعر میگه: حله دان دان حله یه دانه ی دانه کلاه جونم فداش بشم خودش میدانه دل مو بی قرار ،منتظر جوابت میمانه
کلاه جونم


ویرایش شده توسط ریـموس در تاریخ ۱۳۹۵/۳/۶ ۲۱:۱۰:۴۳
ویرایش شده توسط ریـموس در تاریخ ۱۳۹۵/۳/۶ ۲۱:۱۴:۴۴

تصویر کوچک شده


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی
تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!




پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۲۰:۳۵ پنجشنبه ۶ خرداد ۱۳۹۵
#7
نام: ریموس جان لوپین

معانی اسمش:
ریموس = یکی از بنیان گذاران شهر رم که در بچگی توسط یک ماده گرگ شیر داده شده بود.
لوپین = در لاتین به معنی گرگ است.

نام مستعار : مهتابی ( به خاطر گرگینه بودنش )

خصوصیات چوب دستی :
جنس: چوب درخت سرو و موی تک شاخ
اندازه : ده و یک چهارم اینچ

گروه: ___

نسب : پدر جادوگر- مادر مشنگ
نام پدر :لیال لوپن
نام مادر: هوپ هاول!

خصوصیات ظاهریش:
رنگ چشم : آبی
رنگ مو : موهای قهوه ای روشن با رگه های خاکستری روشن-ماهی یک بار پرمو تر از همیشه می شود
پوشش عادی : کت و شلوار قهوه ای
لباس جادوگری : ردای بلند و مشکی رنگ

دیگرخصوصیاتش : شوخ طبع ، آرام ، مهربان، ساکت ولی شیطان و اغلب بیمار و خسته بنظر می رسد به همین علت افراد معمولا او را دست کم می گیرند ، لوپین یک معلم فوق العاده و مرد خیلی خوبی ست ولی یک نقطه ضعف دارد و نقطه ضعفش این است که دوست دارد دوست داشته شود و همیشه با بخش دیگر وجودش که گرگینه بودنشه ، درگیر هست.


استعداد های خاص :
فوق العاده با استعداد در دفاع در برابر جادوی سیاه

رتبه خونی:دورگه(گرگینه)

علت گرگینه شدنش : کمی قبل از تولد پنج سالگیش ، توسط یک گرگینه به نام "گری بک" گاز گرفته میشودو از آن ب بعد برای همیشه به یک گرگینه تمام عیار تبدیل میشود و هر ماه در زمان کامل شدن ماه، تغییر شکل می دهد.
( لازم به ذکره که " گری بک" دشمن لیال لوپین (پدر ریموس) بود، و به خاطربیان این جمله از طرف لیال ، در اداره مقررات و کنترل موجودات جادویی (لیال لوپن عضو این اداره بوده) که گرگینه ها " موجوداتی شیطانی ، بدون روح و لایق هیچ چیز جز مرگ نیستن " گری بک پسر لیال را به گرگینه تبدیل کرد)


مرگ: 2 می 1998-نبرد هاگوارتز
به دست انتونین دالاهوپ ( که یکی از قدیمی ترین مرگ خواران ولدمورت بود) کشته شد

نشان های دریافتیش : درجه یک مرلین ( که پس از مرگش به او اعطا شد و اولین گرگینه ای بود که در طول تمام دوران به این افتخار دست یافته بود )




ویرایش شده توسط ریـموس در تاریخ ۱۳۹۵/۳/۶ ۲۰:۳۹:۲۹
ویرایش شده توسط ریـموس در تاریخ ۱۳۹۵/۳/۶ ۲۱:۰۳:۵۳
ویرایش شده توسط ریـموس در تاریخ ۱۳۹۵/۳/۷ ۱۴:۰۷:۱۷

تصویر کوچک شده


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی
تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!




پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۱۶:۴۳ پنجشنبه ۶ خرداد ۱۳۹۵
#8
بالاخره روز مسابقه رسید کمی هیجان زده بودم از طرفی هم میترسیدم کسی نمیدونست چی پیش میاد !
بارتی کروچ رو دیدم که با عصبانیت گفت : کجایی هری؟ زود باش پسر! باید بری تو چادر ... اصلا نمیدونم چرا تو این مسابقه شرکت میکنی! حالا سریعا برو پیش بقیه شرکت کننده ها .
سریع رفتم سمت چادر خب کمی گیج شده بودم انگار کسی از شرکت کردن من تو این مسابقه خوش حال نیس اینو میشه از نگاهاشون فهمید ! توی چادر هم فلور -ویکتور و سدریک هر سه نفرشون بودن اونا هم نگران بودن و همش راه میرفتن وظعیت مشابهی داشتیم قابل درک بود که چ حسی دارن .
صدای تشویق کننده ها رو میشد شنید هر گروهی تیم خودشونو تشویق میکردن نمیدونم واکنش بچه ها با دیدن من چیه؟
تو خودم بودم فکر این که قراره با چی مواجه بشم که یه صدای از پشت پرده اومد !! اسم منو صدا زد... هری!
هرمانی بود ! حال که اون لحضه داشتم رو پرسید ازم خواست اروم باشم
گفت : امیدوارم موفق بشی بهت ایمان دارم هری
خب انتظارشو نداشتم ! اما این همون چیزی بود که دقیقا بش نیاز داشتم .
همین موقع بود که اون گزارش گر روزنامه غافلگیرمون کرد. زن عجیبیه! مونده بودم چی بگم دقیقا همین موقع
وکتور با حالت عصبانی به ریتا گفت: حق اینکه الان اینجا باشی و دوستانمو سوالو جواب کنی رو نداری..!
اون زن عجب ( ریتا ) هم سریعا چادرو ترک کرد. درباره وکتور فقط میتونم بگم کارش درسته .
همین موقع دامبلدور-مادام هوچ - کارکاروف و فیلچ سرایدار وارد چادر شدن دامبلدور هیجان زده بود و ازمون خواست که سریعا آماده بشیم میخواست راجب مسابقه توضیح بده که چشمش به هرمانی افتادو گفت : اینجا چیکار میکنی؟ هرمانی هم قبل اینکه دامبلدور عصبانی بشه جیم زد..خخ
بارتی کروچ با ی کیسه عجیبی که تو دستش بود اومد و ازمون درخواست کرد که هر کدوم دستمونو توی کیسه بکنیم و ی اژدها برداریم!اژدها؟!همینو کم داشتیم فقط!
اولین نفر فلور بودکه اژهاشو بر میداشت و در اخرم نوبت به من رسید دستمو توی کیسه کردم !!! این دیگه چیه؟ اصلا به اژدهای اون سه نفر شباهتی نداشت ! کروج ب همون ترتیبی که اژدها را انتخاب کردیم در مورد هر کدوم ازاژده ها توضیحاتی داد نوبت به اژده های من شد. شاخدم مجارستانی! کروچ بعد کمی مکث و نگاهای عجیب گفت: اژدهای هری خطر ناک ترین نژاد اژدهاست!که شبیه مارمولکه و آتش این اژدها بردی نزدیک به پانزده متر ! داره !
نفسم بند اومد صدای ضربان قلبمو میشنیدم زبونم بند اومده بود
دامبلدور و مادام هوچ برامون ارزوی موفقیت کردن و به همراه کروچ از چادر خارج شدن اون لحضه چشمم به فلیچ افتاد یه نیش خندی بم زد و با نگاهش اینو بهم فهموند که دیگه دخلت اومده پسر !!!
مسابقه شروع شد و و دامبلدور اسامی رو میخوند اولین نفری که اسمش خونده شد سدریک بود صدای بچه ها وقتی اسمشو صدا میزدن و مشتاق شروع مسابقه بودن شنیده میشد و این صدا توی گوش من میپیچید سدریک سدریک... فلور و ویکتور هم ب ترتیب از چادر خارج شدن
الان دیگه هیشکی توی چادر نیست خودم تنهام و هر لحضه ممکنه اسمم خونده بشه ...ی دفعه صدای دست زدن و جیغ کشیدن قطع شد!صدای دامبلدور رو فقط میشنوم که داره میگه: اژدهای چهارم توی میدان قرار گرفته و نوبت میرسه به آخرین نفر هرررررری پاتر...
دستام میلرزه کمی مرددم ی نفس عمیق کشیدم برای چند ثانیه چشمام رو بستم و جلو رفتم از چادر که خارج شدم وارد دالان کوتاهی که همه چیزش از جنس سنگ بود شدم جلو تر که رفتم صدای بچه ها رو شندیم که میگفتن هری ..هری... وقتی به اخرش رسیدم اولین چیزی که به چشم میخورد محیط عجیب و سنگی میدان مسابقه بود که به شکل گودی بود که از بالا تمام اطرافش صندلیایی بود که تماشاچیا پر کرده بودن یه دفعه صدای تشویق بچه ها قطع شد سمت چپم رو که نگاه کردم تخم طلایی دقیقا رو به روم بود نفسمو حبس کردم اومدم که به طرفش برم
اوه خدای من این دیگه چی بود! پرت شدم روی زمین صدای خرد شدن سنگای پشت سرم هنوز تو گوشمه ...
بالاخره با چیزی که انتظارشو میکشیدم رو به رو شدم ! اژدها! بزرگ تر از اون چیزی بود که انتظارشو داشتم!!
با دم پر از تیغش به من حمله کرده بود!!! الانم داره مستقیم به من نگاه میکنه ... اوه نه نه نه داره دهنشو باز میکنه... یعنی اگه من شانس علیم اسمم بود غضنفر رو شانس بود !
قبل از اینکه جزغالم کنه خودمو پرت کردم اون ور قشنگ حرارت آتیشی که از دهنش بیرون اومد میشه از پشت حس کرد حتی راه رفتن یومیمو هم از یاد برده بودم تو اون لحضه ! از صورت روی زمین پهن بودم که دوباره با دم تیغ دارش بهم حمله کرد یکی از تیغه های دمش به شنلم گیر کرد و باعث شد بتونه پرتم کنه خیلی درد داشت!
خودمو جم کردم رفتم پشت ی تیکه سنگ بزرگ لعنتی باز دوباره از دهنش اتیش اومد (مامان کجایی که بچتو کشتن! گگگگ) تو حال و هوای این که عجب غلطی کردم بودم که صدای هرمانی رو شنیدم که داد میزد : جارو از جارو استفاده کن ..
فکر خوبیه جارو ... چوب دستمو تکون دادم آکیو... که دوباره او اژده های زشت از دهنش آتیش بیرون زد... زود باش زود باش. جاروم بالاخره اومد ... با سرعت ب سمتش رفتم و روش پریدم آره خودشه رفتم به سمت تخم طلا که با یه حرکت گرفتمش آررررررررره خودشه تو حال و هوای مو بچه گریفیندوم مو مار هفختوم بودم که زنجیر اون جوجه تیغه بالدار پاره شد!!!!! خب با خودم مرور میکنم من و یه اژدهای باز و یه تخم طلا ای لاویو جادوگران!خخ
اخه این همه خشونت لازمه ؟! منو این همه بدبختی محاله محاله ...گگگگ

خب خب خب...ببین اینجا چی داریم؟یک عدد ریموس گرگینه!
ریموس!شوهر خواهرزاده من!هوم؟با پای خودت به استقبالم اومدی؟چه شجاعتی!

به نظرم میاد این بارتی کرواچ خیلی ادم بیخودیه که درست قبل از مسابقه ملتو میترسونه و به استرس میندازه...هیچوقت ازش خوشم نیومد مرتیکه سادیسمی!

بین بند و دیالوگا فاصله بذار پسرجان!اینطوری خیلی توهمه...مجبور شدم کروشیوشون کنم از هم جدا شن بتونم بخونم!در ضمن لحظه درسته نه لحضه!سیصدبار از روش کروشیو...چیز تمرین کن!

تایید شد.

گروهبندی و معرفی شخصیت.


ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در تاریخ ۱۳۹۵/۳/۶ ۱۸:۱۲:۵۵

تصویر کوچک شده


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی
تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!




پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۵:۰۲ چهارشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۵
#9
+نام: ریموس جان لوپین
+نام مستعار : مهتابی ( به خاطر گرگینه بودنش )

+خصوصیات ظاهری:
رنگ چشم : آبی
رنگ مو : موهای قهوه ای روشن با رگه های خاکستری روشن
پوشش عادی : کت و شلوار قهوه ای
لباس جادوگری : ردای بلند و مشکی رنگ

+خصوصیات اخلاقیش: شوخ طبع و آرام و مهربان

+خصوصیات چوب دستی :
جنس: چوب درخت سرو و موی تک شاخ
اندازه : ده و یک چهارم اینچ

+استعداد های خاص :
فوق العاده با استعداد در دفاع در برابر جادوی سیاه -گرگینه

+ نسب : پدر جادوگر- مادر مشنگ (O_o)
+ نام پدر :لیال لوپن
+ نام مادر: هوپ هاول!

+علت گرگینه شدنش : کمی قبل از تولد پنج سالگیش توسط یک گرگینه به نام "گریبک" گاز گرفته میشود و از آن ب بعد برای همیشه به یک گرگینه تمام عیار تبدیل میشود ( لازم به ذکره که " گریبک" دشمن لیال لوپین (پدر ریموس) بود و به خاطربیان این جمله از طرف لیال در اداره مقررات و کنترل موجودات جادویی (لیال لوپن عضو این اداره بوده) که گرگینه ها " موجوداتی شیطانی - بدون روح و لایق هیچ چیز جز مرگ نیستن " گریبک پسر لیال را به گرگینه تبدیل کرد)


+گروه های که عضوشان بود : محفل ققنوس - غارتگران

+ نام همسرش : نیمفادورا تانکس
خصوصیات همسرش : دختری باهوش - شجاع و بامزه با موهای صورتی

+ تعداد فرزند : 1
+ نام فرزند : ادوراد (تدی)

+ مرگ : در جنگ علیه ولدمورت به دست انتونین دالاهوپ ( که یکی از قدیمی ترین مرگ خواران ولدمورت بود) کشته شد

+نشان های دریافتیش : درجه یک مرلین ( که پس از مرگش به او اعطا شد و اولین گرگینه ای بود که در طول تمام دوران به این افتخار دست یافته بود )


برای ورود به ایفای نقش باید مراحل زیر رو طی کنید:

1- خواندن قوانین ایفای نقش.
2- نوشتن یک نمایشنامه در کارگاه نمایشنامه نویسی با توجه به آخرین تصویر.
3- مراجعه به کلاه گروهبندی.
4- انتخاب یک شخصیت گرفته نشده از لیست شخصیت ها و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.


ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در تاریخ ۱۳۹۵/۳/۵ ۱۶:۱۰:۴۸

تصویر کوچک شده


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی
تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!








هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.