صبح ديگرى آغاز شده بود و ملت مشنگ ساكن ميدان گريمولد، يكى پس از ديگرى، از خانه هايشان خارج ميشدند تا به دنبال كسب و كارشان بروند و شب، با لقمه نانى حلال، به خانه هايشان برگردند. و شايد بچه هارا خانه ى عمه مورگانشان گذاشته و همراه با همسرشان، به كليسايى براى عبادت رفته و براى عاقبت به خيرى همگان دعا كنند.
در اين ميان، ساكنان خانه ى شماره دوازده گريمولد نيز، رخت و بار ميبستند تا به ايستگاه قطار كينگزكراس رفته و سوار بر قطار هاگوارتز، به سمت كسب علم و دانش بروند تا آنها هم در آينده براى خودشان كسى بشوند.
-جوراب قرمزه ى من كـــــو؟!

-كسى نقطه ى منو پيدا نكرد؟!

-باز كى جاروى منو برداشته ؟!

در ميان جيغ و داد ملتى كه به هر سو، به دنبال بار و بنه ى خويش ميگشتند، آرتور ويزلى از اتاقى به اتاق ديگر سر ميزد و اوضاع و احوال بچه ويزلى هاى بيشمارش را بررسى ميكرد. كه ناگهان...
-پروفسور! شما اينجا چيكار ميكنين؟! شما مگه نبايد ديشب ميرفتين هاگوارتز؟

دامبلدور، با رداى خواب و كلاه منگوله اى رو به روى آرتور ايستاده بود.
-من؟ من كه فارغ التحصيل شدم! واسه چي برم هاگوارتز؟!

آرتور دقايق بسيارى را صرف توضيح دادن مديريت دامبلدور به او كرد.
-پروفسور شوخيتون گرفته؟! هاگوارتز...مديريت...سخنرانى اول سال...!

ولى جواب دامبلدور، يك چيز بود:
-

گويا سن زياد دامبلدور، باعث آلزايمرش شده بود.
او واقعا به ياد نمياورد كه مدير هاگوارتز است...
آيا اين به اين معنا بود كه هاگوارتز بى مدير مي ماند؟
آيا اين پايان هاگوارتز بود؟
و يا محفلى ها چاره اى پيدا ميكردند؟
جواب تمام اين سوال ها را در پست بعد بيابيد!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


بالاخره با صدايي كه از ته چاه كه چه عرض كنم از ته اقيانوس در ميومد گفت :
و برخي هم نگران و وحشت زده به گوشه اي چسبيده بودن
. ناگهان جرقه اي تو ذهن جيمز زده شد . اون تا چند لحظه ي پيش دنبال يك چيزي بود كه بتونه خودشو سرگرم كنه و اين دقيقا هموني بود كه ميخواست
. پس به سمت اساتيد رفت . پيتر با ديدن قيافه ي بشاش و خندان جيمز عصباني شد و گفت :
كه با چشم غره ي اسنيپ سريع جمعش كرد
و گفت :
. بنابراين قرار بر اين شد كه ...







بلاخره به این نتیجه رسیدند که :