جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

54 کاربر(ها) آنلاین هستند (40 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
51 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] هاگوارتز در تاریخ (داستان‌های یک مدرسه‌ی در دست احداث)

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: آغاز و پایان دنیای جادوگری
ارسال شده در: یکشنبه 25 تیر 1396 20:34
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ى جديد

صبح ديگرى آغاز شده بود و ملت مشنگ ساكن ميدان گريمولد، يكى پس از ديگرى، از خانه هايشان خارج ميشدند تا به دنبال كسب و كارشان بروند و شب، با لقمه نانى حلال، به خانه هايشان برگردند. و شايد بچه هارا خانه ى عمه مورگانشان گذاشته و همراه با همسرشان، به كليسايى براى عبادت رفته و براى عاقبت به خيرى همگان دعا كنند.
در اين ميان، ساكنان خانه ى شماره دوازده گريمولد نيز، رخت و بار ميبستند تا به ايستگاه قطار كينگزكراس رفته و سوار بر قطار هاگوارتز، به سمت كسب علم و دانش بروند تا آنها هم در آينده براى خودشان كسى بشوند.

-جوراب قرمزه ى من كـــــو؟!
-كسى نقطه ى منو پيدا نكرد؟!
-باز كى جاروى منو برداشته ؟!

در ميان جيغ و داد ملتى كه به هر سو، به دنبال بار و بنه ى خويش ميگشتند، آرتور ويزلى از اتاقى به اتاق ديگر سر ميزد و اوضاع و احوال بچه ويزلى هاى بيشمارش را بررسى ميكرد. كه ناگهان...

-پروفسور! شما اينجا چيكار ميكنين؟! شما مگه نبايد ديشب ميرفتين هاگوارتز؟

دامبلدور، با رداى خواب و كلاه منگوله اى رو به روى آرتور ايستاده بود.
-من؟ من كه فارغ التحصيل شدم! واسه چي برم هاگوارتز؟!

آرتور دقايق بسيارى را صرف توضيح دادن مديريت دامبلدور به او كرد.

-پروفسور شوخيتون گرفته؟! هاگوارتز...مديريت...سخنرانى اول سال...!

ولى جواب دامبلدور، يك چيز بود:
-

گويا سن زياد دامبلدور، باعث آلزايمرش شده بود.

او واقعا به ياد نمياورد كه مدير هاگوارتز است...

آيا اين به اين معنا بود كه هاگوارتز بى مدير مي ماند؟
آيا اين پايان هاگوارتز بود؟
و يا محفلى ها چاره اى پيدا ميكردند؟

جواب تمام اين سوال ها را در پست بعد بيابيد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: آغاز و پایان دنیای جادوگری
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 خرداد 1395 12:39
نمایش جزئیات
آفلاین
قرار بر این شد که هاگرید همه چیز را و اصلا همه کس را بخورد تا دلش خنک شود!

چون همه چیز مال هاگرید است و همه نوکر او هستند و اگر از چیزی خوشش نیاید، زارت! می شیند رویش و عینهوی لواشکش می کند و این یکی از آپشن های خفن او است!

بله زلزله هم مشتی توهمات ملّت بود و همه اش یک جور "پایکوبی" هاگریدانه بود که خودش و فنگ دور هم نشسته بودند و از بابت نامه عشقولانه ای که مادام ماکسیم بعد از سال ها به جوابش را داده بود و مشروح به این که:

تخم مرغ - یک شونه - سه نات!
کدو حلوایی - سه کیلو - یازده سیکل
شامپوی پیاز پرژک، خانواده - دو تا - پنج سیکل

و این ها را پشت نامه ای که هاگرید نوشته بود، پیدا کرده بودند و اگر این ها لیست خرید بود و این ها فقط تراوشات ذهن کثیف و بوق و افتضاح و خیلی چیز های دیگر یک جیمز بود و جیمز ها به طور کل موجودات بوقی هستند و اصلا اهمیت ندارد که فکری بکنند، حسی داشته باشند و کلا مزخرفات به هم می بافند و اصلا باید مثل خیلی چیزهای دیگر خورده شوند تا شاید هاگریدی سیر بشود و ... ول کنید بابا! جیمز ها که روح و این ها ندارند! فقط هاگرید ها از این چیز ها دارند و بس!

بله... خلاصه قرار شد که هاگرید همه چیز را بخورد و وسط پای کوبی چون گوشنه اش شد و به نظرش فنگ حجم جرم مناسبی داشت آن را انداخت گوشه لپش و فنگ هم چون گوشه لپ هاگرید خیلی بزرگ بود، سر خورد و رفت پایین و باز هاگرید سیر نشد! بعد هاگرید شروع کردن به خوردن جنگل هاگوارتز و گله سانتور ها و می خواست گراوپی را هم بخورد که گراوپ نعره زنان به سمت قلعه هاگوارتز دوید و فریاد: هرمی! هرمی! سر داد!

اساتید هاگوارتز که از دور داشتند نگاه می کردند، و می دیدند هاگرید دارد همه چیز را می کند و به معده مبارک می فرستد که "کثیفی"هایش پاک شود، عنان از کف بدادند و دامنشان هم در حال از دست رفتن بود که یک هو پروفسور دامبلدور جلو آمد و گفت:
- هاگرید، فقط ظاهرش اینجوری... ولی من بهش اعتماد کامل دارم!

و همه گان متعجب شدند که ریش پروفسور کوش پس؟ آخر می دانید که پروفسور شکلک هایش هم ریش دارند و تا پروفسور آمد که ببیند ریشش کجاست، او هم افتاد در دهان هاگرید تا "پاک" شود! بعد همه افتادند در دهان هاگرید و همه پاک شدند، ولی جیمز چون از اعماق ذهنش "کثیف"ی تراوش می کرد. نتوانست پاک شود و همان بهتر که در دهان هاگرید تجزیه می شد و چه قدر همه از این بابت خوشحال می شدند! همه از جمله هاگرید ها!

پـــــــــــــا یـــــــــــــــــــان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز پاتر در 1395/3/25 12:52:30
دوباره اومدم، اگه این بار هم نباشی...
دوباره می رم.
پاسخ به: آغاز و پایان دنیای جادوگری
ارسال شده در: دوشنبه 24 خرداد 1395 19:37
نمایش جزئیات
آفلاین
ليلي با هزار جور رنگ عوض كردن بالاخره با صدايي كه از ته چاه كه چه عرض كنم از ته اقيانوس در ميومد گفت :

- نه ممنون ... زياد مهم نيست.

جيمز خواست حرف ديگه اي بزنه كه يكدفعه در با شدت باز شد و اساتيد به داخل سرسراي اومدن و شروع كردن به مشورت كردن . هركدوم يك نظريه اي ميداد مثلا يكي ميگفت :

- شايد يه موجود عظيم الجثه وارد قلعه شده ...

يا اون يكي ديگه ميگفت :

- شايد هاگريد به هوا پريده ...

و ...

اما هيچ دليل منطقي وجود نداشت . اين وسط بعضي از دانش آموزا خوشحال بودن چون امتحان فردا به احتمال 100% كنسل ميشد و برخي هم نگران و وحشت زده به گوشه اي چسبيده بودن . ناگهان جرقه اي تو ذهن جيمز زده شد . اون تا چند لحظه ي پيش دنبال يك چيزي بود كه بتونه خودشو سرگرم كنه و اين دقيقا هموني بود كه ميخواست . پس به سمت اساتيد رفت . پيتر با ديدن قيافه ي بشاش و خندان جيمز عصباني شد و گفت :

- زلزله اي به اين وحشتناكي ايجاد شده .. اون وقت تو داري ميخندي ؟!؟!؟؟؟

جيمز بيشتر نيششو باز كرد كه با چشم غره ي اسنيپ سريع جمعش كرد و گفت :

- ميشه من هم كمكتون كنم ؟؟! خيلي وقت بود كه دنبال يك هيجان بودم ..

اساتيد با تعجب به هم نگاه كردند و بعد از مدتي رضايت خودشون رو اعلام كردند . بنابراين قرار بر اين شد كه ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.


هیچ وخ یه ویزلی رو دست کم نگیر. مخصوصا اگه از نوع تک دختر خاندان باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: آغاز و پایان دنیای جادوگری
ارسال شده در: دوشنبه 24 خرداد 1395 16:51
نمایش جزئیات
آفلاین
-زلزلــــــــه...
-فـــــرار کنید!
-یا مرلین! بوق خوردم.

زمین لرزه ای به شدت بزرگ و مهیب داشت همه جا را می لرزاند. همه داشتند قر می دادند و اشهد می خواندند و گریه می کردند و از این داستان ها و همینطور جادو می زدند و وضع خیلی بدی بود. جیمز هم به شدت پوکر فیس شده بود. ای کاش اصلاً به یکنواختی جهان فکر نمی کردو همینطور لعنت می فرستاد به ذهن کثیفش.

-یا یاهو مسنجر! گفتم همه چی خاکستری شده که سفیدش کنی نه اینکه بزنی سیاه کنی داستانو که.

اما مرلین رحمت کرد بعد از نشان دادن قدرتش و زمین برای چند دقیقه هم که شده آرام شد تا جیمز به فکر چاره بیافتد. همینطور داشت به راه نجاتش از این مخمصه می اندیشید و به سقف فرو ریخته تالار نگاه می کرد که ناگهان بلای دوم نازل شد! بله جیمز قصه ی ما لیلی را دید که پیشانی اش خراشی برداشته بود و خون شره شره داشت از زخمش چکه می کرد. این شد که جیمز دچار بلای دوم، یعنی عشق شد و رفت جلو!

-چسب زخم بدم خدمتتون؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»

پاسخ به: آغاز و پایان دنیای جادوگری
ارسال شده در: دوشنبه 24 خرداد 1395 15:26
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:


در سرسرای عمومی دانش آموزان زیادی نشسته بودند. برخی چند کتاب را در کنار دستشان گذاشته و با جدّیت به دنبال مطلبی می گشتند. بعضی ها راجع به آخرین نقل و انتقالات لیگ کوییدیچ صحبت می کردند و این که اگر مهاجم برجسته تیم چادلی کننوز به هالی هد هارپی بپیوندد این تیم در فصل آینده قهرمان بی چون و چرای لیگ است.

اما در گوشه میز گریفندور جیمز روی میز خم شده بود و با قلم پرش روی یک تکه کاغذ پوستی خطوط در هم و برهمی می کشید. با وجود این که روز بعد امتحان طلسم ها را داشت، نمی توانست خودش را به ورق زدن کتاب های درسی وادار کند و یا ذهنش را برای یافتن ورد مناسب برای به نوسان انداختن اشیاء زیر بکاود.

تکاپو و شور و شوقی که در سراسرای عمومی وجود داشت به هیچ وجه او را به وجد نمی آورد. حتی اسنیپ هم که از دور به ایوانز خیره شده بود نتوانست احساسی را در وجود او برانگیزد. خودش هم درست نمی دانست که چه مرگش شده است.

چند دقیقه پیش که سیریوس و پیتر برای عیادت کردن از ریموس از او خواستند که همراهشان برود، پیشنهادشان را رد کرده و ترجیح داده بود همان جا بنشیند. منتظر یک چیزی بود...

خودش هم درست نمی دانست چه چیزی؟ احساس می کرد که یکنواختی غریبی جهان را در برگرفته و در نظرش همه چیز خاکستری رنگ شده بود و هوا هم بوی نم می داد!

کش و قوسی به تنش داد و دست هایش را روی میز و سرش را روی آن ها گذاشت و به منظره کج شده دانش آموزانی که در رفت و آمد بودند خیره شد. همه چیز عادی به نظر می رسید تا این که ناگهان لرزشی را زیر پایش احساس کرد.

لرزشی که باعث شد همه دانش آموزان برای یک لحظه سر جایشان بایستند.
لرزشی که ساکنان هاگزمید، لندن و دورتر از آن هم احساسش کرده بودند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دوباره اومدم، اگه این بار هم نباشی...
دوباره می رم.
پاسخ به: آغاز و پایان دنیای جادوگری
ارسال شده در: شنبه 15 خرداد 1395 18:18
نمایش جزئیات
آفلاین
پست پایانی:

همچنان که روونا داشت میرفت که با چک و لگد شاگرد زیرک خود را ببرد و آموزشش دهد، ناگهان فکری بسیار بکر، دست نخورده و کشف نشده، همچون لامپ یک پروژکتور بسیار پر نور بالای سرش روشن شد.
روونا کاملا بیخیال شاگرد مذکورش شد، از مغازه خارج شد و به سمت هاگوارتز آپارات کرد.

دقایقی بعد وی در هاگوارتز بود و ناگهان با مشاهده گودریک، سالازار و هلگا در آنجا متعجب شد.
- شماها مگه نرفته بودید دنبال شاگرد؟ غیر از سالازار البته!
- والا ما ها رفتیم، یهو دیدیم که خیلی خسته ایم و چیزی هم که نیست، شاگرده! نامردا همشون استادی بودن واسه خودشون!
- درسته... حتی همون مرلین هم که من پیدا کردم استاد جادوگری بود.
- حالا مهم نیست. من با یه ایده خیلی عالی اومدم اینجا.

سه موسس دیگر به سرعت گوش هایشان را تیز کردند و روونا نیز لامپ بالای سرش را خاموش کرد و شروع کرد به صحبت کردن:
- ببینید، مگه از جغد ها واسه نامه رسانی استفاده نمیشه؟ ما هم خب نامه مینویسیم، جغد هارو پخش میکنیم... به هرکس برسه که جادوگر باشه، قطعا میاد اینجا!

موسسین دیگر از این فکر روونا بسی استقبال کردند و رفتند برای نوشتن نامه...

روز اول مهر:

- هنوزم کسی نیومده!
- میان!
- حتی هنوزم نیومدن ها!

- عه... یه شیر داره رد میشه از این جلو... من به همین آموزش میدم ولی نمیذارم کلاسم خالی بمونه!

بقیه موسسین که دیدند گودریک حتی به یک شیر نیز رحم نمیکند و جاندار بخت برگشته را تبدیل به شاگرد خود میکند، با سرعتی معادل سرعت شکستن دیوار صوتی دویدند و اولین جک و جانوری که دیدند را برداشتند بردند سر کلاس که در نتیجه این موضوع، سالازار به یک مار آموزش داد، روونا به یک کلاغ و هلگا نیز به یک گورکن. اما مهم این بود که آنها شاگردانشان را پیدا کردند و هاگوارتز به صورت رسمی افتتاح شد.

- خب دیگه... بسه... سینما تعطیله، نخود نخود هرکه رود خانه خود!

بدین ترتیب، راوی که بی اعصاب شده بود و داشت داستان را از تاریخ شیشم اردیبهشت نود و یک تعریف میکرد، یکهو زد همه را از سینما پرتاب کرد بیرون که در نتیجه کارگردان هم ورشکست شد و راوی را مجبور کرد برود ظرف های رستوران اکبر آقا قصاب سر کوچه را بشوید و داستان هم به پایان نرسید و تسترال نیز به خانه اش رسید.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اگر ایده ای برای سوژه جدید دارید، به ناظر انجمن خبر بدید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1395/3/15 19:56:35
پاسخ به: آغاز و پایان دنیای جادوگری
ارسال شده در: جمعه 27 فروردین 1395 10:59
نمایش جزئیات
آفلاین
روونا ریونکلا که سر به کوهسار زده بود از شدت خستگی نای راه رفتن نداشت و سرش پایین افتاده بود همانطور رفت رفت و رفت تا به بازاری رسید. بازار نورگیری پارچه ای بر روی خود داشت و ده ها غرفه رنگ و وارنگ در آن وجود داشت که پوست تسترال تا گردنبند نفرین شده در آن پیدا میشد. روونا ریونکلا به این امید که فرد زیرکی برای گروه خودش بیابد وارد بازار شد و تنها پس از چند لحظه پسری را دید که پشت غرفه ایستاده بود و با چند جادوگر حرف میزد. حرف آنان به شرح زیر بود! :
پسر گفت:
- خب تو 14 گالیون و 5 سی کل داری تو هم 34 گالیون و 9 سی کل داری تو 20 گالیون بده به ایشون و شما هم 1 سی کل به ایشون بدید
جادوگر ها درحالی که گیج شده بودند مرتب پول های خود را به یکدیگر عوض میکردند. سرانجام یکی از جادوگرها گفت:
- قیمت جنسی که ما میخوایم بخریم چقدره؟
- 24 گالیون و 10 سی کل چطور مگه؟!
جادوگر دیگر گفت:
- خب اینجوری که فرقی نکرد پول اون کم شد پول من زیاد شد تازه ما باهم شریکیم
پسر جواب داد:
- ببینید ریاضی جادویی شما ضعیفه. اگه اینطور باشه 34 تقسیم بر 2 میشه 17 پس هردوتاتون 17 سی کل بدید که حداقل پولی که میدید مساوی باشه
جادوگر ها بار دیگر دست به جیب شدند و با داد و ستد هرکدام 17 گالیون به پسر دادند.
- حالا با 14 گالیون و 4 سی کل میتونیم چیکار کنیم؟!
- میتونید... یه چمدون کوچک کننده بخرید!
جادوگر ها تمام پول خود را دادند و جنسشان که در جعبه بود و یک چمدان با خود بردند. روونا شاگرد زیرک خود را پیدا کرده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: آغاز و پایان دنیای جادوگری
ارسال شده در: پنجشنبه 19 آذر 1394 13:43
نمایش جزئیات
آفلاین
و به این ترتیب هلگا و سالازار و گودریک و رونا دوباره سر به بیابان بگذاشتندی تا دانش اموزان خود را بیابندی.

سپس ان چهار نفر بدویدند و بدویدندی تا به سر کوهی برسیدندی تا دانش اموز خود را بیابندی اما چیزی نیافتندی,اما گودریک شمشیری در سنگ بیافتندی که از شمشیر خودش بهتر بوده اندی, اما زده بودندی ساخت کاملت .

گودریک:
-من این شمشیر را می خوام.لدفا ویت پلیز تا درش بیارم.

پس گودریک زور زدندی و زور زدندی تا شمشیر را در بیاورندی اما شمشیر در نیامدنی . در همین حین که گودریک زور می زدندی پسری که اسکلت برقی بودندی و 100 متر ریش داشتندی بیامدندی و شمشیر را در بیاورندی و به پسر بقلی خود که موطلایی بودندی بدادندی ناگهان از اسمان نوری امدندی و پسر باربی شاه شدندی و پسر لاغر مردنی ریش دراز را تنها گذاشتندی, اشک در چشمان سالازار جمع شدندی و گفتندی:
-هر که شمشیر از بازوی خیش خورد
منت گودریک گریفیندور نبرد

سپس سلازار رو به کودک ریش دار بکردندی و بپرسیدندی:
-که, های تو را چه نام است بر این زبان

کودک ریش دراز بگفتندی:
مرا نام مادر مرلینا بکرد
زمانه چوب مرا از جنس چوب افرا بکرد

پس سالازار که از ضایگی گودریک خوشحال شدندی ریش بچه را بگرفتندی و به هاگوارتز بردندی و به گروه اسیلیترین انداختندی و سه یار خود را در بیابان رها بکردندی, پس سه رفیق رو به هم کردندی و گفتندی:
- ما از بیگانه ننالیم که هرچه با ما کرد ان اشنا کرد.
پس سه دوست برفتندی تا برای گروه های خود دانش اموزی بیابندی .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[Steve Jobs]
Ooh, everybody knows Windows bit off apple

[Bill Gates]
I tripled the profits on a PC

[Steve Jobs]
All the people with the power to create use an apple!

[Bill Gates]
And people with jobs use a PC

[Steve Jobs]
You know I bet they made this beat on an apple

[Bill Gates]
Nope, Fruity Loops, PC

[Steve Jobs]
You will never, ever catch a virus on an apple

[Bill Gates]
Well you could still afford a doctor if you bought a PC

پاسخ به: آغاز و پایان دنیای جادوگری
ارسال شده در: شنبه 30 فروردین 1393 17:12
نمایش جزئیات
آفلاین
هلگا فریاد زد:اوه؛ما این همه جون کندیم اون وقت چی شد؟هیچ دانش آموزی نیست که بهش درس بدیم!
گودریک با لحنی آرام گفت:آه عزیزم!هلی گلم!آروم باش!
سالازار به گودریک چشم غره ای می رود.
هلگا با جیغ کر کننده ای می گوید:چی چیو آروم باشم؟آهای متفکر تو که این همه فک کردی الان بگو چی کار کنیم؟
رونا می گوید:اساسا...
سالازار به میان حرف او می پرد و می گوید:اساسا و نیش باسیلیسک!این فرصت حرف زدن پیدا کنه تا سه ساعت دیگه می خواد همین جوری جیک جیک کنه!
گودریک :بچه ها تو رو به ریش مرلین بس کنید.خوب کسی راه حلی نداره؟
روونا:من می گم بهتره خودمون بریم سراغ اونایی که استعداد جادویی دارن و بیاریمشون اینجا.
سالازار:این جوری که صد سال طول می کشه.
هلگا:این تنها راهه.اگه فکر بهتری داری بگو سالازار!
از آن روزی که سالازار از هلگا خواستگاری کرد هلگا مرتب حال وی را می گرفت.و به خود حال می داد
سالازار نگاه مظلومانه ای به هلگا می اندازد و کم کم نگاهش به عاشقانه تبدیل می شود،هلگا نیز نگاهش را از او می دزد و به گودریک نگاه عاشقانه ای می اندازد و گودریک نیز نگاه عاشقانه ای به هلگا.
روونا فریاد می زند:هووووووووووووووووووی!منم هستما!بعد حرفش را عوض می کند و می گوید:منظورم این بود که عشق و عاشقی رو بزارید برای بعد الان مسائل مهم تری وجود دارن.
بدین ترتیب 4 جادوگر بزرگ به دنبال دانش آموزان خود رفتند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: آغاز و پایان دنیای جادوگری
ارسال شده در: جمعه 18 مرداد 1392 11:27
نمایش جزئیات
آفلاین
سالازار:باشه پس من تالار اسراررو بازمی کنم یک میلیون گالیون بدین او نمی بندم.
گودریگ: منظورت همونی که تو دستشویی دخترانه هست باید به زبان مارهاصحبت کنی باز می شود.
سالازار:هان

گودریک خنده ای گریفندوری کرد و شمشیرش را در هوا تکان داد:

_بهله ! چی فک کردی؟! من کتاب "هری پاتر و تالار اسرار " رو خوندم !

سالازار از اینکه نقشه اش توسط رولینگ لو رفته بود، بسیار عصبانی شد و با خودش فکری کرد. بعد از یه نیم ساعتی گفت :

_باشه میمونم! ولی جادوی سیاه درس میدم !

هلگا و گودریک و روونا با هم به گوشه ای رفتند و مشغول مشورت شدند. بلاخره به این نتیجه رسیدند که :

_گرگینه خورد! آزکابان و ضرر! درس بده !

و بدین ترتیب ، ساخت قلعه را ادامه دادند. سالازار اون سوراخه رو تبدیل کرد به تالار اسلیترین. گودریک باروی سمت شمالغرب نقشه رو برداشت برای تالار خودش . هلگا و روونا هم یه جاهایی رو برای تالار خودشون انتخاب کردن که مهم نبود!

همه چیز خوب و خوش پیش میرفت تا اینکه به روز اول مهر نزدیک شدند! چهار موسس هاگوارتز هنوز هیچ دانش آموزی نداشتند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اینم طاخچه ی افتخارات... ریا نشه البته!
تصویر تغییر اندازه داده شده