جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

34 کاربر(ها) آنلاین هستند (21 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
32
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  63 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  181 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  198 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  292 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: اتاق ضروريات
ارسال شده در: جمعه 8 بهمن 1395 02:32
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:جیمز و تدی سنگ زندگی مجدد رو پیدا کردن و هیچکی رو از این موضوع خبردار نکردن!

------------------------


مدتها از پیدا کردن سنگ حیات توسط جیمز و تدی میگذشت...انها حالا مطمئن بودند که این سنگ،همان سنگ حیات اصلی است...ولی آنها نمیدانستند که که حالا باید با آن چکار کنند!

اما بلاخره تدی تصمیم گرفت که با جیمز به طور مفصل در مورد سنگ حیات صحبت کند...برای همین شب هنگام،در خوابگاه پسرانه گریفندور،هنگامی که همه در خواب بودند،به سمت تخت جیمز رفت و سعی کرد او را بیدار کند!
_جیمز...جیمز...بیدار شو!
_چی....چیه؟
_هییییس...اروم...میخوای همه رو بیدار کنی؟
_میگم چیه خب؟
_سریع بیا پایین جلوی شومینه!
_بذار بخوابم تدی....
_هیسس...اروم بلند شو از تخت و بیا پایین...بدو!

جیمز غرولند کنان و به سختی از تخت گرمش برخواست و به دنبال جیمز از خوابگاه خارج شد و به سالن تجمعات گریفندور رفت!
_خب چیه؟چرا بیدارم کردی نصفه شبی؟چته؟

تدی نگاهی به اطراف خود انداخت و هنگامی که مطمئن شد کسی آنجا نیست تا حرفهایشان را بشنود،با صدای آهسته رو به جیمز کرد و گفت:
_نمیتونستم یه جایی گیرت بیارم که فقط من و تو باشیم و کسی اطرافمون نباشه...پیش توئه؟
_چی؟
_خودت میدونی چی رو میگم!

جیمز میدانست....تدی منظورش سنگ حیات بود...از وقتی که آنها سنگ حیات را پیدا کرده بودند،تدی یک جور خاصی شده بود. و این برای جیمز تعجب آور بود! زیرا که تدی همیشه عاقلانه رفتار میکرد و جیمز توقع داشت که تدی داستان پیدا شدن سنگ حیات را به هری بگوید...درست بود که تدی نیز شیطنت هایی داشت که با جیمز همراهی میکرد،ولی او از جیمز قانون مدارتر بود و به نظر نمیرسید که این امر مهم را از مدیر مدرسه یا خانواده جیمز مخفی کند...اما حالا سنگ حیات که نزد جیمز بود،برای تدی بسیار مهم شده بود..و این کنجکاوی جیمز را برانگیخته بود.
_آره پیش منه!
_فکر کنم که باید...
_به بابام بگم؟نه؟منتظر این حرفت از مدت ها بودم!
_نه...نه...اصلا!
_جدی میگی؟
_اره...فکر کنم که...باید...میدونی...یاید...اون سنگ رو بدی به من!
_چرا بدم به تو؟
_چون تو کسی رو نداری که بخوای زنده کنی!
_یه لحظه صبر کن تدی...مگه تو میخوای کسی رو زنده کنی؟

تدی چیزی نگفت و فقط سکوت کرد...جیمز هم تنها به نگاه کردن به چشم های تدی اکتفا کرده بود...به نظر میرسید بزودی از سنگ قرار بود دوباره استفاده شود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اتاق ضروريات
ارسال شده در: شنبه 29 خرداد 1395 20:40
نمایش جزئیات
آفلاین
تد و جيمز به سمت دخترك برگشتند . هر دو از ترس زبانشان بند آمده بود تا اينكه جيمز گفت :

- تو اينجا چيكار ميكني ؟؟؟! مگه الان نبايد توي قلعه باشي ؟؟؟!

اما دخترك سريعا پرسيد :

- خودتون اينجا چيكار ميكنيد ؟؟؟!

هر دو به هم نگاه كردند . نميتوانستند چيزي بگويند ، چون جوابي براي اينجا بودن نداشتند . بعد از كلي مِن مِن كردن بالاخره تدي زبان باز كرد و گفت :

- يكي از بچه ها موششو گم كرده بود ، ما هم اومديم اينجا تا ببينيم ميتونيم پيداش كنيم .

در همون حال به موشي كه روي زمين قرار داشت اشاره كرد . از قيافه ي دخترك معلوم بود كه قانع شده اما حالا نوبت تد و جيمز بود كه سوالشونو تكرار كنن . بنابراين جيمز مجددا پرسيد :

- نگفتي !!! اين وقت شب اونم تو جنگل ممنوعه چيكار ميكني ؟؟!

دخترك كمي دست هايش را در هم پيچيد و با صدايي كه از استرس ميلرزيد گفت :

- حوصلم سر رفته بود ... اومدم بيرون كمي قدم بزنم ولي وقتي به خودم اومدم ديدم توي جنگل ممنوعه هستم .

- خيلي خب ... بايد سريعا برگرديم به قلعه ... ديگه داره دير ميشه .

و با چشم به جيمز اشاره كرد كه موشو توي رداش قايم كنه . همگي به راه افتادند . اما قبل از اينكه وارد خوابگاه بشن پروفسور مك گونگال آنها را ديد . دخترك از ترس پشت جيمز قايم شد و ردايش را محكم گرفت . مك گونگال با صداي تقريبا بلندي گفت :

- شما تا اين موقع شب بيرون از خوابگاه چيكار ميكنيد ؟؟!

هر سه با ترس به هم نگاه كردند اما جوابي براي اين غيبت نداشتند . همين طور داشتند به هم نگاه ميكردند و دنبال جوابي ميگشتند كه ناگهان ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جینی ویزلی در 1395/3/29 21:11:14
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.


هیچ وخ یه ویزلی رو دست کم نگیر. مخصوصا اگه از نوع تک دختر خاندان باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: اتاق ضروريات
ارسال شده در: شنبه 29 خرداد 1395 19:37
نمایش جزئیات
آفلاین
- نباید بذاریم دستشون به این برسه، خب؟

جیمز سرش را به نشانه‌ی تایید تکان داد اما لحظه‌ای بعد چهره‌اش در هم رفت. تدی فکر کرد به خاطر درد دست او است که اخم کرده اما با توضیح جیمز فهمید این مشکل او هم نیز هست. جیمز در حالی به سنگ زل زده بود گفت:
- خب الان با این سنگ چیکار کنیم؟ این سنگ یه هفته‌اس که دست ما مونده و حتی نمیدونیم واقعیه یا نه.

ناگهان لبخندی شیطنت آمیز جای اخم های جیمز را گرفت و سپس گفت:
- خودت میدونی دیگه چی تو فکرمه.

تدی که کاملا فکر حیمز را خوانده بود با شک و تردید به سنگ در دستش نگاه کرد و سپس گفت:
- خب چیو میخوای زنده کنی؟ حتما انتظار نداری الان بریم تو گورستان یه لشگر زامبی راه بندازیم؟
- نه ولی یه موش مرده رو که میتونیم. اینجا هم که اتاق ضروریاته نه؟

ساعاتی بعد- جنگل ممنوعه

- مطمئنی این مرده جیمز؟

تدی با چوبی بدن موش مرده را تکان داد. اما حیوان هیچ تکانی نخورد.

- خب معلومه. تو به اتاق ضروریات اعتماد نداری نه؟

تدی باز با تردید به موش نگاه میکرد میترسید که موش زنده باشد و سنگ کاری دیگر جز زنده کردن او بکند.

- تدی خوبی؟

جیمز تدی را از افکارش بیرون آورده بود و تدی متوجه شد وقتی برای فکر کردن ندارند چون یک ساعت باید در رخت خواب باشند چون پروفسور مک گونگال با دقت خوابگاه گریفندور را چک میکرد تا همه خواب و کسی بیرون نباشد.

- خب... خودت که میدونی چیکار کنی تدی؛ نه؟

تد ریموس سرش را به نشانه ی تایید تکان داد و سپس سه بار سنگ رستاخیز را در دستانش تکان داد و روی موش تمرکز کرد. او برای این که چیزی تمرکزش را برهم نزند چشمانش را بست.

- تمرین عروسک گردانی میکنین جیمزتدیا؟

دختری با موهای دم اسبی و ردای ریونکلاو درحالی که به موشی زنده که داشت دور تدی چرخ میزد نگاه میکرد این را گفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی می‌ماند تصویر تغییر اندازه داده شده

Onlyتصویر تغییر اندازه داده شدهaven
تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: اتاق ضروريات
ارسال شده در: شنبه 29 خرداد 1395 15:07
نمایش جزئیات
آفلاین
*نیو سوژه*


- بدو جیمز، الان می‌رسن بهمون!

تد دست جیمز را محکم گرفته بود و به دنبال خودش می‌کشید، باید از صدای قدم هایی که از پشت سرشان به گوش می‌رسید دور می‌شدند. صدای قدم ها هر لحظه بلندتر و بلندتر می‌شد، اگه افرادی که تعقیبشان می‌کردند دستشان به آن‌ها می‌رسید اوضاع بی‌نهایت پیچیده می‌شد. تد یکی از درهای مقابلشان را باز کرد و دست جیمز را محکم کشید و به درون اتاق پرت کرد. دست جیمز دچار درد شدیدی شده بود اما فوران آدرنالین در رگ هایش این درد را برایش قابل تحمل ساخته بود.

تد خودش هم وارد اتاق شد و در را به آرامی بست و منتظر شد تا صدای قدم ها آرام آرام محو شود. پس از این‌که حس کرد هیچ صدایی از بیرون در نمی‌آید به سمت جیمز رفت و کنارش نشست.

- دستت درد می‌کنه؟

تاثیر آدرنالین کم کم از بین می‌رفت و درد دست جیمز در چهره‌اش آشکار می‌شد و احساس می‌کرد در کنار تد نیازی به مخفی کردنش ندارد.
- آره، ولی مهم نیست.
- ببخشید که این‌طوری رفتار کردم، اگه بهمون می‌رسیدن کارمون تموم بود. راستی اون هنوز همراهته؟

جیمز سرش را به نشانه ی مثبت تکان داد و سپس دستش را در جیبش کرد و سنگی کوچک و سیاه به شکل یک لوزی را بیرون آورد و مقابل چشمان تد قرار داد. تد نفسی از سر آسودگی کشید و گفت:
- نباید بذاریم دستشون به این برسه، خب؟

دو هفته پیش:

جیمز خنده کنان در راهرو می‌دوید و به مکانی برای مخفی کردن چوب دستی ویولت فکر می‌کرد، می‌دانست که با فکر کردن به چیزی که می‌خواهد بالاخره اتاق ضروریات باید پدیدار شود. پس از چند دور دویدن بالاخره در اتاق نمایان شد، اتاقی که فقط عده‌ای معدود که داستان های پدرش و دوستان پدرش را از زبان خودشان شنیده بودند از ساز و کارش خبر داشتند.

جیمز در اتاق را باز کرد و واردش شد. فضای درون اتاق از چیزی که از بیرون به نظر می‌رسید خیلی بزرگ تر بود و انواع و اقسام وسایل مختلف در جای جایِ اتاق بر رو هم تلنبار شده بودند، چیزهایی بسیار باارزش و قدیمی. اما هیچ کدام از این‌ها نبود که باعث شد جیمز در جای خود میخکوب شود و از ترس یا شاید هم هیجان آب دهانش را قورت دهد.

درست رو به روی جیمز روی زمین افتاده بود انگار که منتظر کسی بود تا بیاید و آن را بردارد. جیمز می‌دانست آن شیء چیست، سنگ زندگی مجدد. چیزی که بارها پدرش درباره ی آن داستان هایی برایش تعریف کرده بود. جیمز نمی‌دانست آن سنگ چرا باید آن‌جا باشد یا صاحب آن کیست یا این‌که اصلیست یا تقلبی، ولی آن‌ را برخلاف چیزی که منطقش دستور می‌داد از روی زمین برداشت و درون جیبش گذاشت.

اولین کاری که باید انجام می‌داد این بود که برود و آن را به تد نشان دهد، محرم اسرارش.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
every fairytale needs a good old-fashioned villain

حاجیت بازی رو بلده

حاجی بودیم وقتی حج مد نبود...


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: اتاق ضروريات
ارسال شده در: پنجشنبه 19 آذر 1394 15:07
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد شاد و خوشحال و خندان به سمت عمارت 2000 هکتاری بالای تپه میره .
که به بالای تپه می رسه یک عدد شوالیه خوشتیپ پولدار سوار بر رخش سفید می بینه که خیلی شبیه خودش,اصلا خودشه , اصلا کپی پیست خودش, البته خود قبلیش یعنی همون خود خوشتیپ قبلی دامبلدور کششه ,و لرد خدا رو شکر می کنه که پدرش قبلا کشته وگرنه به عنوان کپی پیست برداری بدون ذکر منبع از خود قبلیش شکایت می کرد.
لرد:
-سلام جناب ایا شما از مشکل بی همسری رنج می برید؟؟, ایا معجون عشق خورانده شدید؟ ایا همسایه هایتان چیز کش هستند؟ایا خودتان موعتادید؟ایا خودتان انگل جامعه هستید؟ ایا همسایه هایتان هم انگل هستند؟ایا کلا همگی انگل می باشید؟ایا جامعه را به چیز کشیدید؟آیا آنفولانزا نوع H1N1 گرفته اید؟ایا هر لحظه ممکن انفولانزای نوع H1N1 بگیرید؟ آیا میدانید انفولانزا نوع H1N1 بی شعور است تسترال است بوق است ؟ دیگر نگران نباشید ما مشکل شما را حل کرده ایم .! !!!!! پودر همه کاره ضد معجون عشق انتی انفولانزای مش رجب تقدیم می کند .!!!!!
پدر لرد:
_فرزندم واکسن و شربت و پودر وجود ندار, فقط قدرت که وجود دار ,و کسایی که از درکش عاجزن.
لرد:
مورفین و جنساش:
نیروی باستانی عشق:
تالار اسلیترین:
خون اصیل ها:

لرد از این همه درک و فهم و شعور و ادب و فرهنگ و کمال پدر به عجز آمده بود و به چشماشی پدر زل می زنه چشمی میگه تام من پسرت هستم تام , تام که خودش تو چش اون یکی تام می بینه و اون یکی تام هم که می بینه این یکی تام منظورشو فهمیده و اون یکی تام که در یک ان می فهمه چقدر این یکی تام در پس این چشمان قرمز خودشه می گه:
-اه پسرم
لرد:اه پدر
و اون یکی تام (بات بازی امیتا پاچان) به سمت این یکی تام (با بازی سلمان خان می دوه) و فاصله 3 سانتی رو در سه قسمت طی می کنن و در راه 3 سانتی تیر ها می خورن و خونی و مالی در اغوش هم می وفتن و ماچ ها می کنن هم دیگه رو
-اه پسرم ماچو بده.
-اه پدر ماچو می دم.
در همین حین مروپ که امده بود کار کن سازمان حناس , که ویلا و جارو شاستی بلند دار رو تور کنه و انو تو بقل شوهر سابق ذلیل مردش می بینه.


مروپ:
-جیغغغغغغغغغغغغغ خئنا خئنا ,ملت شما چیزی نمیخواین بگین ؟
مورفین از پشت صحنه بیرون میاد و می گه:
-شالیتاک , دوشت داریم.
مروپ به سمت پرورشگاه ماگلی میره تا بچشو زود تر از موعود به دنیا بیار و بعد خودش بمیر و اسمش تو تاریخ ثبت شه
و لرد نمی دونه در اون حالت چه تستسترالی به سرش بریز.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گبریل دلاکور در 1394/9/19 15:34:07
[Steve Jobs]
Ooh, everybody knows Windows bit off apple

[Bill Gates]
I tripled the profits on a PC

[Steve Jobs]
All the people with the power to create use an apple!

[Bill Gates]
And people with jobs use a PC

[Steve Jobs]
You know I bet they made this beat on an apple

[Bill Gates]
Nope, Fruity Loops, PC

[Steve Jobs]
You will never, ever catch a virus on an apple

[Bill Gates]
Well you could still afford a doctor if you bought a PC

پاسخ به: اتاق ضروريات
ارسال شده در: چهارشنبه 31 تیر 1394 22:00
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از 12 ساعت اندیشیدن لردانه:
ـ یافتیمممممممممممم!!!!
لرد که به خاطر اندیشه وفکر ناب خویشتن بسیار به وجد امده بود اندر باب حرکات موزون شروع به فعالیت کرد.
ـ
در همین حال بود که یهو شیئی بر فرق سر لرد فرود اومد.
ـ اخخخخخ!!
لرد درحالی که سرش رو میمالیده فریاد میزنه:کدوم هیپوگری...
که یهو چشمش به میروپ میفته که مثل عجل معلق ماهیتابه به دست با چهره ای وحشت زده پشت سرش وایستاده.
لرد خوشو جمع وجور میکنه ومیگه:اممم...سلام مامان!
میروپ در حالی که چشم کجش ازتعجب در حال راست شدن بود فریاد میزنه:مورفیییییییییین!!!!!
سپس بدون توفق شروع به کوبیدن ماهیتابه به سر لرد میکنه.
ـ نزن!اخ!! سرم!!!نزن مادر!
ـ من مادرتم؟تسترال مادرته!کرم فلوبر مادرته نکبت!
که درهمان لحظه مورفین سرمیرسه.
ـ ابجی شی کار میکنی؟اِ اِ اِ بنده خدا رو شِلا میژنی؟
لرد درحالی که سعی میکنه بلند شه میگه:عجب گرفتاری شدیم ها!
مورفین درحالی که بوی مواد افیونی از وجناتش در حال بلند شدنه میگه:نژن ابجی!بنده خدا مشتریه.حالا جنس چی ژدی داداش؟
لرد در حالی که افسوس میخورد که چرا نمیتونه دو تا کروشیو مشتی نثار هردوتاشون بکنه بلند میشه و به میروپ بامهربانی میگه:چرا به خودتون فشار میارید بانوی زیبا؟اونم با این وضعتون!باباناسلامتی شما منو بار دار...اهم...منظورم اینه که شما باردار هستید!
میروپ:
مورفین:
زمان برگردان:
سالازار اسلیترین:
جمیع ملت مرگخواران دراینده:
کل اعضای اسلیترین در اینده:
نویسنده:
خواننده:
مورگانا:
مرلین بزرگ:
لرد نوزاد در شکم میروپ:
کلیه ساکنین عالم بالا:
کلیه ساکنین عالم زیرین:
بانوی زیبا:
بانوی زشت:
بانوی چاق:
بانوی لاغر:
میخ دیوار:
ماهیتابه:
مواد افیونی:
مورچه ای که داشت از اون حوالی میگذشت:
مرحوم نلسون ماندلا:
5+1:
و در اخر لرد:(متاسفانه افکت مناسبی برای وصف حال ایشان پیدا نشد)
لرد در حالی که سعی میکرد لبخند ملیحش رو حفظ کنه باخودش میگه:((ای وایمان!ابرویمان پیش کائنات رفت!ابروی هرچه لرد را بردیم!))
در اخر مورفین میگه:برو داداش!تو مشتری نیشتی!کارت از جنش گژشته!
اونوقت مورفین دست خواهرشو میگیره و ازاونجا میره.
****
1 ساعت بعد:
لرد برای عملی کردن نقشه جدیدش پشت خونه گانت ها قایم شده وزل زده به دیگ معجون عشقی که ازش بخار میزنه بیرون.در همین لحظه است که یهو دوباره کف دستش داغ میشه.
کاغذ وباز میکنه وشروع میکنه به خوندن:
ایا ارزوی منفجر کردن پدر مشنگ زاده خود را دارید؟ایا از اینده ای که مادرتان برایتان میسازد ناراضی هستید؟ایا پرتاب کردن سنگ ها جواب نمیدهد؟نگران نباشید!راه حل جدید مارا امتحان کنید!

پودر (معجون عشق رو به بمب تبدیل کن)!
بااین پودر پدر خود را منفجر سازید!
لرد بادیدن این پیام چشمش برق میزنه ودر همون لحظه یه بتری پودر جلوش وظاحر میشه ولرد باخوشحالی اونو ور میداره...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آیلین پرنس در 1394/4/31 22:05:24
پاسخ به: اتاق ضروريات
ارسال شده در: پنجشنبه 21 خرداد 1394 14:25
نمایش جزئیات
آفلاین
ارتش دامبلدور


مروپ ليوان را از دست تام گرفت و در حالي كه اورا به سمت در هل مي داد گفت:
-خب به سلامت ،فقط تا وقت ناهار
-چي؟ كجا برم؟
مروپ كه با تعجب او را نگاه كردو سپس ادامه داد:
-خودت گفتي ميري اين اطراف يه گشتي بزني
-آهان... نه ديگه نميرم!اينجا كار دارم
-چرا ديگه نميري؟اين جاچي كار داري؟
-ميخوام بهت كمك كنم آخه نميشه كه تو با اين وضعيتت اين همه كارو به تنهايي انجام بدي.من كمكت مي كنم .اصلا ناهار امروز هم با من!
مروپ خنده شيطاني كرد و خوش حال بود كه معجونش كار كرده بود
تام متعجب به مروپ نگاه كرد و گفت
-چرا مي خندي؟
مروپ كه به خودش آمده بود گفت:
-هيچي !هيچي اگه مي خواي مي توني بموني و بهم كمك كني!
لبخندي بر لبان تام نشست.
-خب پس حـالا كه مي خواي كمك كني برو اون ديگـارو بردار بشور ،خشك كن و بزار تو حياط پشت خانه ،بعدش برو بيرون كلـم و هويچ بگيـر و بيار باهاشون براي ناهار سـوپ درسـت كن! بعدش برو برادرمـو پيـدا كن بگو بياد ناهـار بخوريم. و وقتي شستـن ظرف هـاي ناهارو تموم كردي از برو اون علفـاي هـرز باغچرو بكن .ديگه هيچي يادم نمياد اگه يادم اومد بهت ميگم!
تام چشم از قيافه مروپ بر نمي داشت
-باتو هستم تام برو چرا واستادي منو نگاه ميكني؟
-باشه اما
-اما چي ؟
-ميشه بعد از اين كه كارار كردم چاي بيارم تا با هم بخوريم و باهم حرف بزنيم؟
مروپ از خجالت سرخ شد
-تو كارارو بكن من خودم چايو آماده مي كنم...
-باشه پس فعلا من ميرم ديگارو بشورمو خشك كنم و بزارم حياط پشت خانه.

مروپ در حالي كه روي كاناپه ولو شد با خودش فكر كرد«بايد تو چاي هم معجـونو بريزم تا يه وقـت اثـرش از بين نره.همه چي داره خوب پيش مي ره.»و بعد هم خوابيد.

مروپ ،مروپ جان بيدار شو تا ناهار بخوريم.مروپ!
مروپ به خودش تكاني داد و بلند شد
-ببينم نو برادرمو هم صدا كردي؟
-الان صدا مي كنم.
تام از اتاق خارج شـد و در را پشت سرش بست.

مروپ از جاش بلنـد شد و طبق عادت هميشگـي رفت تا ميز ناهـار را بچينـد اما سـر جايش ميخكـوب شد.ميز بسيار زيبا چيده شده بود و آماده بود.در همين موقع تام و برادر مروپ وارد اتاق شدند.
همگي سر سفره نشستند و شروع كردن به غذا خوردن...



60 از 100!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در 1394/4/5 14:49:53
هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است

Only Raven

تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: اتاق ضروريات
ارسال شده در: دوشنبه 7 اردیبهشت 1394 13:39
نمایش جزئیات
آفلاین
فردا صبح- اتاق پذیرایی
چشمانش را به سختی باز کرد. نور خورشید چشمانش را اذیت می کرد. خمیازه کشید و سعی کرد به یاد بیاورد که کجاست.

-وای.. کمرم.. وای کمرم.. چقدر درد میکنه.. کاش یکی بود کمکم میکرد!

دوباره خمیازه کشید و چشمانش را به سمت مروپ برگرداند. با دیدن او که دیگ بزرگی به دست داشت خواب از سرش پرید و از جا بلند شد. مروپ از گوشه چشم نگاهی به او انداخت و ناله هایش را شدید تر کرد:
-وااااای کمرم.. آآآآآآی کمرم.. وااااای مرلین..
-ماد.. خواهرم چیکار داری میکنی؟ نگفتم چیزای سنگین بر ندار واسه اون طفل معصوم..
نگاهی به خودش کرد، به طفل معصوم شباهتی نداشت، اما ادامه داد:
-خطرناکه؟

مروپ نگاهی به سراپای تام کرد.
- خب چیکار کنم؟ هیچکس نیست که کمکم کنه.. اون شوهرِ بی مسئولیتِ خیر ندیده هم که..

جلو دوید:
- دیگو بده به من! من میارمش!

مروپ لبخندِ قشنگی زد.
-مرلین خیرت بده!
اشاره ای به درِ حیاطِ پشتِ خانه کرد:
-بذارش اونجا!

تام دیگ را در حیاط گذاشت و نگاهی به چهره راضی مروپ انداخت. لبخند کمرنگی زد و برای خارج شدن از خانه ی پدریَش، آماده شد. باید تکلیفش را با خود روشن میکرد!
-ما.. خواهرم من برم بیرون یه کم گشت بزنم، بر میگردم!

مروپ به سرعت به سمت آشپزخانه دوید و لحظاتی بعد، با لیوانی پر از آب میوه به سوی تام برگشت:
-اینو بخور یه کم قوت بگیری، بعد!

تام لیوان را از مروپ گرفت و آن را یک نفس نوشید. چند لحظه بعد، دنیا دور سرش شروع به چرخیدن کرد.
هنگامی که دنیا ثابت شد، احساس کرد که چقدر مروپ زیبا و دوستداشتنی ست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!
Only Raven



I only wanted to have fun
learning to fly, learning to run :)


تصویر تغییر اندازه داده شده

{ بعد از هزاران سال.. حالا جاش روی سر صاحب اصلیش امنه.. }
پاسخ به: اتاق ضروريات
ارسال شده در: جمعه 4 اردیبهشت 1394 22:36
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد همون جور که داشت به معجون نگاه میکرد و از اون دور میشد فکری به سرش زد

-حالا این معجونو میخواین به کی بدین؟
-تو اول جواب سوالای منو بده
-ها؟ کودوم سوال؟
-ای بابا چه خنگی هستیا :vay:

لرد بعد این حرف میخواست یه کروشیویی دلچسب به مروپ تقدیم کنه که یادش افتاد کجاست و اونی که جلوشه مامانشه

-خب حالا دوباره بپرس ببنم چی گفتی؟
-ای وای مامور های حناس وضع مادیشون چه جوریه؟!خوب پول میگیرید؟! الان تو خونه و ویلا و جارو شاسی بلند و اینا داری؟!
-چطور؟!
-هیچی همین طوری عه راستی یه سوال
-جــــــــانم؟(لرد تو دلش گفت: با این طرز حرف زدنمان تمام آبرومان رفت)
- هیچی

لرد و مروپ چن دقیقه ای به هم خیره شده بودند و مروپ در دلش میگفت: «وای چشماش اونقدرم ترسناک نیستا! یه جورایی قرمز بهش میاد، خوبه که دماغ نداره! یجورایی بی دماغ جذاب شده ها» و لرد هم میگفت: «وای تمام آبرومان رف ای دکتر بوووووقــی بوووووووق بر تو باد که مارا مجبور به چه کار هایی کردی!»

در همان حینی که لرد و مروپ مشغول نگاه کردن به هم بودن که معجون عشق یهو ازش دودای سبز بیرون اومد

-اه بازم که این خراب شد بیا اینو بردار ببر بریزش بیرون
-با منی؟!
-شیطونه میگه.....اره پس با کیم به نظرت؟

لرد بعد از خالی کردن معجون اومد و نشت که یه فکری به ذهنش رسید
-هاااااااااااااا فهمیدیم
-چیو
-عه تو اینجایی؟ اینجا چیکار داری؟
-هیچی داشتم نگات میکردم
-
-منظورم این بود که داشتم اینارو مرتب میکردم
-اهان

لرد بلند شد و رفت بیرون همین جور که داشت قدم میزد زیر لب گفت:«اره خودشه باید اونو عاشق خودم کنم واااااای من الان چی گفتم؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور فلیت ویک در 1394/2/4 22:51:36
ویرایش شده توسط پروفسور فلیت ویک در 1394/2/5 11:23:39
Only Raven
پاسخ به: اتاق ضروريات
ارسال شده در: جمعه 4 اردیبهشت 1394 12:44
نمایش جزئیات
آفلاین
چند ساعت بعد!

لرد که خودش را به صورت یک مامور برای محافظت گانت ها در آورده بود،در حالی که نفس نفس میزد خودش را روی مبلی پرتاب کرد تا کمی استراحت کند...از هنگامی که به این مکان آمده بود یا به دنبال مادرش از این سو به آن سو میرفت،یا دستورات دایی اش را مبنی بر تمیز کردن اتاق،شستن،سابیدن،غدا پختن،جاسازی "چیژها" در اماکن مختلف و حتی در مورادی خرید فروش "چیژ" از فروشنده و مشتری را اجرا میکرد!
حالا بعد از چند ساعت او توانسته بود چند دقیقه ای استراحت کند...اما به ده ثانیه نکشید که با دیدن مادرش سریعا از مبل جهید و به سمت مادرش رفت!
_مادر...این ملاقه بزرگ چیه تو دستتون؟!چرا دارین دیگ به این بزرگی رو هم میزنید؟!خب ممکنه اون بچه بنده مرلین اذیت بشه!
_به من گفتی مادر؟!
_اِم...چیزه...میخواستم رعایت ادب و سن و سال رو بکنم!
_حرف دهنت رو بفهم...مگه من چن ساله ام هست؟!تازه...تو که معلومه خودت از من بزرگتری!
_معذرت میخوام...حالا هرچی...چرا کار سنگین انجام میدین؟!من که خودم غذا رو پختم!
_این که غذا نیست...معجون عشقه!
_چی؟!معجون عشق؟!
_آره...راستی...مامور های حناس وضع مادیشون چه جوریه؟!خوب پول میگیرید؟! الان تو خونه و ویلا و جارو شاسی بلند و اینا داری؟!

لرد باید سریعا چاره ای می اندیشید...اگر مادرش معجون را به خورد کسی میداد،لرد باید وقتی به دنیا می آمد زیر دست ناپدری بزرگ میشد...و این چیزی نبود که لرد میخواست...
لرد باید جلوی مادرش را که قصد خوراندن معجون عشق به دیگران بود،میگرفت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!