جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

51 کاربر(ها) آنلاین هستند (32 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
50
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آکی سوگیاما 1405/04/05 20:10  34 خواندن  بدون نظر 
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  186 خواندن  1 نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  305 خواندن  2 نظر(ها) 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  290 خواندن  1 نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  365 خواندن  7 نظر(ها) 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: چهارشنبه 3 خرداد 1396 04:53
نمایش جزئیات
آفلاین
قسمت سوم

پالی با یک نفس راحت از اخرین جلسه امتحان بیرون می اید، نور خورشید از لا به لای پنجره ها راه رو هارا روشن کرده بود.
پالی کتاب های درسی اش را سر جایش میگذارد و تصمیم میگیرد برود تا اون حلقه گمشده را ببیند.

دفتر پرو...مگ گونگال

تق تق،
_بله بفرماید!
+سلام پروفسور منم.
_اوه پالی، امید وارم امتحانتو خوب داده باشی،کاری داشتی؟
+خیلی ممنون پرو...، اوه بله میخواستم اون حلقه ای که گمشده بود ببینم شاید مال یکی از دوستام باشه.
_ اوه اون حلقه، لازم نیست نگران باشی پالی صاحب اون حلقه صبح زود اومد و بردش.

پالی که انگار برگ گرفته بودتش نتونست خودشو کنترل کنه و سریع پرسید
+ صاحبش کیه؟ صاحبت اون حلقه کیه؟
پرو...مک گونگال اخماش در هم شد و از اینکار پالی تعجب کرد، پالی سریع به خودش اومدو گفت:
+ ببخشید پرو... من فقط... میخواستم حلقرو ببینم...
پرو...مک گونگال اهی کشیدو ادامه داد:
_پالی تا حالا تدیده بودم تو اینطوری به چیزی گیر بدی، خوب اسمشو یادم نمیاد ولی یکی از همین شاگردای گریفیندور بوده...اره مطمعنم.
پالی که اینبار انگار یک جن دیده تعجب کرده و دهانش باز بود.او با همان دهان بازش از پرو... خدافزی کرده و از دفترش خارج شده و به طرف تالار خصوصی گریفیندور به راه افتاد.پالی در راه مدام در فکر این بود که او کیست و هی به خودش میگفت که تمام پسرای گریف قبل از دخترا وارد خوابگاه شدن چطور ممکنه... ، پالی که دیگر سرش درد گرفته بود تصمیم میگیره ماجرارو دونبال کنه، او وارد تالار خصوصی گریف میشود و زیر چشمی همه دستا و انگشتان پسرها را به دونبال ان حلقه میگردد.

ظهر، تالار عمومی

موقع ناهار بود و روی میز ها پر از غذا های لذیز، از رون مرغ سرخ شده ، مرغ بریان،گدشت گوساله کباب شده و...
پالی وارد تالار میشود و وقتی غذاهارا دید جلوی گرسنگی اش نتونست مقوامت کنه و دوان دوان به سمت یکی از صندلی های خالی رفت.
پالی در راه با کسی که ردای گریف را به تن داشت برخورد میکند و نزدیک بود پالی روی زمین بیوفتد که او شونه های پالی را گرفته و مانع از افتادن او میشود.
_خیلی معذرت میخوام
+اوه ببخشید منم که باید معذرت بخوام خیلی برای خوردن غذا عجله داشتم ببخشید.
پسره خنده ارومی میکند و به راه خود ادامه میدهد پالی هم همینطور سریع یک صندلی پیدا میکند و می نشیند.
در حالی که مرغ های سوخاری را درون بشگاب کذاشت ناگهان انگشتری که دست ان پسر بود به ذهنش رسید اون همان انگشتر بود که پالی به دونبال ان بود.
پالی دستشو روی سرش میگذارد که چطور نتونست اون موقع ببینه، ولی سعی کرد قیافه اون پسر به خاطر بیاره...
یک پسر با مو های سیاه و کمی بلند ابروی های سیاه چشمان قهوه ای و با هیکلی خوب و ورزیده.
پالی با خودش گفت :خوبه یاقل اونو دیدم امشب تو خوابگاه حتما پیداش میکنم.

وقتی غذا تمام شد پالی رفت تا به کلاس بعد از ظهر که کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه بود برسد.



پایان قسمت سوم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
°♤Piss♡çoçuk♤°
پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 28 اردیبهشت 1396 12:32
نمایش جزئیات
آفلاین
از شانس پالی امروز فقط دو کلاس داشت که باید میرفت و حالا پالی کاملا وقت ازاد داشت که به جنگل برود.

_ کیف، چوب دستی، اینه، ادکلن، کتابا، خوب دیگه همه چی سره جاشه باید برم تا دیر نشده.

پالی وسایل خود را در خوابگاه گذاشت و با عجله به سمت جنگل حرکت کرد.

کنار دریاچه نزدیکای جنگل همان محل دیشب

پالی می ایستد و کم استراحت به خود می دهد و در حین حال سعی میکند صحنه هایی که دیشب دیده است را به یاد بیاورد.

_ خوب اونا یکیشون دانش اموز مدرسس و اون یکی هم معلوم نیست کیه، خوب اونا بجا جادو از چیز درخشان که معلوم نبود از کجاشون در می اوردن استفاده میکردن ولی خوب هر از گاهی با مشت لگد از خودشون هم پزیرایی میکردن.

پالی با قدم های بلند وارد جنگل شد و خود را به محل درگیری اون دونفر رساند.

_ خوب اینجا چی داریم... شاخه و تنه شکسته چند درخت که کم مونده به زمین بیوفتن انگار یه چیزی محکم بهشون خورده ، خوب خوب خاکستر، معلوم یه چیزی اینجا خوب کباب شده ولی مثل یخ سرده! فک کنم خیلی وقته که اینجا مونده.

پالی انگشتایش را از خاکستر پاک میکند و به طرف دیگر می چرخد و چند قدم جلو میرود.

_ عاالیه یه سر نخ درسته حسابی!
یه چوب دستی!
واای چه قشنگ حکاکی شده این مار ها چقد قشنگن!

دیییینگ! دیییینگ! دییییینگ! دیییییینگ!

پالی با شنیدن صدای ساعت بزرگ مدرسه به طرف مدرسه بر میگردد.


مدرسه (دفتر پروفسور مک گوناگل)


پرو... مک گوناگل: اوه سلام پالی عزیز!
چیشده این وقت روز قشنگ به اینجا اومدی؟
پالی: سلام پروفسور خوب من بیرون از مدرسه یک چوب دستی پیدا کردم تقریبا نزدیکای جنگل بود میخوام اونو بدم به شما اممم فقط میشه اگه صاحبشو پیدا کردین به منم بگین:)

پرو... مک گوناگل: اوه عجب روزی!
اره چرا که نه حتما!
میشه چوب دستیو ببینم؟
پالی: بله بفرمایید.
پرو... مک گوناگل: اوه چه زیباست، چقد شبیح حلقه ای که امروز صبح پیدا شده...

پالی: حلقه؟!

پرو...مک گوناگل: اوه اره امروز صبح یکی از شاگردا یه حلقه اورد که گمشده بود اونم نزدیکای جنگل بود و اتفاقا شبیح حکاکی روی چوب دستی هم بود.

_ اممممم خوب دیگه پالی عزیز من باید برم به بقیه کارام برسم
اگه صاحبشو پیدا کردم حتما خبرت میکنم.

پرو... مک گوناگل با کمی استرابی که داشت حرکت میکند.
پالی هنوز در تعجب بود یعنی غیر از او کس دیگه ای هم اونجا بود که داشت اون دعوا رو تماشا میکرد اون جریان اون حلقه چی میتونه باشه.

پالی تصمیم میگیرد بقیه کارارو برای فردا نگه داره چون فردا سه تا امتحان سخت پیش رو داره که باید تا اخر شب درس بخونه.


پایان قسمت دوم.



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
°♤Piss♡çoçuk♤°
پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 28 اردیبهشت 1396 00:18
نمایش جزئیات
آفلاین
دیگه کم کم داشت زمستون از راه میرسید هوای سرد شبانه شروع به وزیدن کرده بود،خورشید در حال غروب بود و کم کم سایه ها داشتن قلعه هاگوارتز رو زیر خودشون میکشیدند.
پالی با خاندن اهنگ مورد علاقش در حال رفتن به خوابگاه مخصوص دخترا بود.
او وارد خوابگاه میشود و می بینید که بعضی از دختر ها خوابیدن و بعضی دیگر مشغول بازی هستن،پالی بطرف تخت خواب خود تغییر مسیر میدهد.
وقتی که میخواد لباس هایش را با لباس خواب عوض کند دختری از پشت اورا به بازی دعوت میکند ولی پالی بسیار خسته بود و دوست داشت تا لنگه ظهر فردا بخوابد.
لباس خواب هایش را برداشت و به طرف محل مخصوص عوض کردن لباس ها رفت که یک پنجره به بیرون از قلعه و یک منظره خوب و دیدنی از دریاچه و جنگل ممنوعه داشت .
پالی خم میشود تا قبل از عوض کردن لباس هایش نگاهی به منظره بیرون از پنجره بیاندازد.

_ اوه خدای من!

یکی داره کنار دریاچه به طرف جنگل ممنوعه میدوه از ردایی که به تن داشت معلوم بود که دانش اموز مدرسه است،ولی این وقت شب داشت کجا با اون سرعت بالا میدوید؟
خورشید غروب کرده بود و دیگه دانش اموزا میبایست توی رخت خواب هایشان باشن، پالی که نمیدانست از تعجب شاخ در بیاورد یا دم بلخره فوضولی اش گل میکند و سریعا نگاهی به دخترای دیگه میندازد که همشون تو بازی غرق شده بودن.
پالی بدون اینکه کسی متوجه رفتن او بشه به بیرون از خوابگاه دوید و با قدرت گرگینه ای که داشت اجازه نداد کسی متوجه بیرون رفتن او از قلعه شود.

(بیرون از قلعه نزدیک جنگل ممنوعه)
پالی نفس نفس زنان می ایستد و یه نگاه به اسمان تاریک میکند که سیاه سیاه شده و ستاره ها پدیدار شده بودند، ترسو نگرانی از اینکه یوقت لو برود داشت اورا به عقب،به طرف مدرسه برمی گرداند ولی او با خود میگفت که باید بداند اون کی بود چرا داشت میدوید و...

بلخره به اندازه لازم به جنگل نزدیک میشود و باز هم با استفاده از قدرت گرگینه با چشمانش روی جنگل تمرکز میکند و دونبال ان فرد میگردد.

_ اره خودشه! ولی!

پالی اورا پیدا میکند ولی او تنها نبود یه شخص دیگری با او بود ولی ردای سیاه او مال هاگوارتز نبود.
یه نگته دیگری هم وجود داشت و اون هم این بود که اون ها داشتند با سرعت نور باهم دعوا میکردن و به طرف یکدیگر می پریدند، تا پالی میخواست با چشمانش روی اون فرد تمرکز کند تا بلکه قیافه اورا ببیند ولی ناگهان ناپدید میشد و چند متر اون ور تر ظاهر میشد و شخص دیگر هم همینطور و همچنان مشغول دعوا.

دینگ!! دینگ!! دینگ!! دینگ!!
صدای ساعت مدرسه به صدا در اومده بود که یعنی باید دانش اموزا الان خواب باشن.
_خدای من چه زود وقت گذشت حالا چیکار کنم؟!
باید برم مدرسه بخوابم.
ولی نمیشه که اینارو ول کنم...
اره بهتره برم مدرسه تا لو نرفتم فردا میام جنگل ببینم چیزی میتونم پیدا کنم یا نه.

پالی با سرعت تمام به طرف مدرسه میدوه و با سختی تمام بدون اینکه کسی بفهمه خودشو به خوابگاه میرسونه، همه بچه ها خواب بودن، پالی هم سریع لباس عوض میکنه و دوباره از پنجره نگاهی به جنگل میندازه که چیزی مشخص نبود و بعد بر میگرده و سریع میخوابه ولی فکر خیال راحتش نمیزارن و تقریبا نیم ساعتی طول میکشه تا خوابش ببره.


(پایان قسمت اول)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
°♤Piss♡çoçuk♤°
پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 16 اردیبهشت 1396 19:22
نمایش جزئیات
آفلاین
اهل خاطره نوشتن نبود اما اتفاقی که در سال سوم حضورش در هاگوارتز یعنی پارسال برایش اتفاق افتاد را هرگز از یاد نمیبرد ، روزی که یک تردمیل در جایی دور افتاده در هاگز مید پیدا کرد .
...... سال پیش

همراه با اکثر دانش اموزان مدرسه به سمت هاگزمید میرفت ، اولین سالی بود که میتوانست به هاگزمید برود ، شور و هیجان زیادی برای دیدن آنجا داشت ، هنگام رسیدن به هاگزمید از آنجایی که جایی را بلد نبود 4 دانش اموز سال پنجمی دیگر را دنبال کرد ، همراه با آن ها به کافه ی سه دسته جارو میرود و در آنجا دو نوشیدنی کره ای میخورد که باعث میشود انرژیش بیشتر شود که ناگهان متوجه دو مرد در حال صحبت میشود .
_ شنیدی میگن وسیله ای نزدیکای دریاچه پیدا شده که هر کس روش میره بعد از مدتی میفته ، تا الان چندین نفر اونجا زخمی شدن .
_ نه نشنیدم ، از کجا اومده ؟
_ شاید یه وسیله ی مسخره ی دیگه از مغازه ی شوخی زونکو .
_ یا یه وسیله ساخت مشنگ ها
_ مشنگ ها اونقدر ......

جرالد دیر به صحبت های ان دو گوش نداد ، سریعا به تنهایی به سمت رودخانه رفت تا ببیند در آنجا چه خبر است .
در کنار رودخانه وسیله ای میبیند و سریعا متوجه میشود که چیست چون اون رو قبلا در خونه ی پدر بزرگش دیده بود .
_ یه تردمیل ، اینجا ؟
_ من یه تردمیل جادوییم .
_ کی بود حرف زد ؟ کجایی ؟
_ جلوتم دیگه !

جرالد با شنیدن این صدا به عقب میپرد ، یعنی تردمیل حرف میزد ؟
ناگهان تردمیل دسته هایش تبدیل به پا شد و بلند شد و به سمت او آمد ، در همان حال چرخ دنده هایش ب سرعت چرخیدند و تردمیل شروع به کار کرد .
_ وقتشه ک یه کم تردمیل سوار شی

تردمیل خنده ای شیطانی .رد ف جرالد دیگر آنجا منتظر نماند و فرار کرد و ناگهان از خواب بیدار شد ، هنوز نیم ساعت تا رفتن به هاگزمید مانده بود ، او به هاگزمید رفت ولی تا آخر اردو جایی جز کافه ی سه دسته جارو نرفت .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
so close no matter how far

could be much more from the heart

for ever trust in who we are

and nothing else matter
پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 8 اردیبهشت 1396 19:28
نمایش جزئیات
آفلاین
هنوز همان شكلى بود كه به خاطر داشت.

سرسرا و شمع هاى معلقش...ميزها...و حتى غذا هاى خوشمزه!

اولين بار بود كه سر ميز اساتيد مينشست... حس جالبى بود ديدن تمام سرسرا از آن بالا!

-خب آستوريا...حس خوبى داره برگشتنت به هاگوارتز؟

به دامبلدور نگاه كرد.
حس عجيبي داشت، نشستن كنار دامبلدورى كه نصف عمرش را، هدر داده بود براى مبارزه با اربابش!
-عجيبه!

نتوانست بهتر از اين پاسخ دهد.
دست هايش را به هم گره زده بود زير ميز، تا مانع شود از حركتشان به سمت چوبدستي اش.

-مينروا ! يادته چقدر از دست آستوريا شاكى ميشدي؟

نگاه مك گونگال، پر بود از نفرت.

آستوريا اما، در خاطراتش غرق شد.

زود ياد ميگرفت...مك گونگال ميگفت براى شيطنت زاده شده!...سال اولى بود.

استعداد داشت در معجون سازي...براى اولين و آخرين بار تنبيه شد...سال دومى بود.

پروفسور فليت و يك ميگفت بعد از بازنشستگي اش، ميتواند جايگزين او شود براى درس وردها...البته اگر اخراج نشود بخاطر اين همه شيطنت!...سال سومى بود.

فيليچ مچش را گرفته بود، هنگام ورودش به جنگل ممنوعه...فليت و يك پا در ميانى كرده بود...سال چهارمى بود.

زود تَر از موعد، ارشد شد، بر خلاف انتظار همه!...سال پنجمى بود.

مدال ارشديش را گرفتند بخاطر گشت و گذار شبانه اش در هاگزميد...سال ششمى بود.


-سال آخرى بودى كه دقيقا قبل از جشن، باعث شدى از اسليترين امتياز كم شه.

آستوريا براى اولين بار در آن شب خنديد.
-اما بازم قهرمان شديم!

براى اولين بار، باعث كم شدن امتياز از گروهش شده بود...اما مگر اهميت داشت؟
البته كه تالار اسليترين هميشه خانه اش محسوب ميشد...
اما آن زمان، خانه اى واقعى در انتظارش بود...

خانه ريدل ها!




افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: چهارشنبه 6 اردیبهشت 1396 19:16
نمایش جزئیات
آفلاین
اپریل :سلام یه نوشابه گازدار لطفا.
گارسون نوشیدنی اپریل اماده میکنه و با صدای کلفتش میگه بفرمایین و نوشیدنیو روی میز میزاره.
اپریل شروع به خوردن نوشیدنیش میکنه چیزی نمیگزره که متوجه صحبت های هری،رون،هرمیون و پروفسور...  اسم پروفسور به ذهنش نمیاد و با خودش فکر میکنه حتما بخاطر اینکه امروز هرچی فسفور تو مغزش بودو رو امتحان صبحگاهیش خالی کرده، بیخیال هری و پروفسور میشه بر میگرده و شروع میکنه به خوردن نوشیدنیش چیزی نگذشته بود که دست یکی به لیوان نوشیدنیش میخوره و کمی از اون روی لباسش ریخته میشه، اپریل اخماش درهم میشه و برمیگرده طرفشو بشناسه که می بینیه طرف هرمیون بوده و انگار حالش تو خودش نیست، هرمیون با خنده اروم رو به گارسون میگه
_اقا میشه یدونه نوشیدنی زنجبیلی دیگه بدین.
اپریل بدون نگاه کردن به هرمیون میگه
_کاش بعضیا جنبه خوردن نوشیدنی زنجبیلیو داشته باشن.
هرمیون این حرفشو میشنوه و خوب منظورشو میفهمه که برای مست شدنش گفته، یکم اخماش در هم میشه ولی سعی میکنه به روی خودش نیاره.
گارسون نوشیدنی هرمیون حاضر میکنه و هرمیون بعد از گرفتن نوشیدنیش یک تنه که معلوم باشه از روی عمد نبوده به صندلی اپریل میزنه، باز هم کم مونده بود نوشیدنی اپریل بریزه ولی ایندفه خوب کنترلش میکنه و یه قطره هم نمیریزه ولی حسابی اخماش در هم میشه و اروم بطوری که کسی نشنوه میگه
_هوووف حیف که دختره.
رون: هرمیون اینم زنجبیلیه بنظرت یکم زیاده روی نمیکنی؟!
هرمیون با لحن عصبی کنترل شدش جواب میده:
_نه نمیکنم.
رون و هری به یکدیگر نگاه میکنن انگار بهتر بود دیگه ادامه ندن.
اپریل که چیزی از طعم نوشیدنیش نفهمیده بود رو به گارسون میکنه و یکی دیگه سافرش میکنه گارسون هم خیلی زود براش اماده میکنه.
نوشیدنی ور میداره، همین که نوشیدنی به لباش میخورن باز هم تنه ای بحش وارد میشه ولی ایندفه یکم محکم تر از قبل بود.
اپریل دیگه کاملا عصبی میشه بر میگرده که حساب اون دخترو بزاره کف دستش که می بینه یه پسر مو قرمز بجای هرمیون هست، رون که تنه اش از عمد نبوده عذر خواهی معدبانه ای میکنه و پول نوشیدنی هارو حساب میکنه و بر میگرده.
اپریل که باز هم نوشیدنیش کوفتش شده بود و از سرش دود بیرون میومد دیگه تاقت نیاورد و تو ذهنش گفت انگار قرار نیست امروز نوشیدنیش صاف از قلوش پایین بره همین جوری نوشیدنیو روی میز گذاشت و پولشو حساب کرد و از سرجاش برخواست.
اپریل دقیقا بعد از رون،هرمیون و هری خارج میشه هری و بقیه به سمتی دیگر جاده شروع به حرکت میکنن و اپریل هم که کتشو مرتب میکرد تا سرما نفوذ نکنه به طرف هرمیون بر میگرده و یه پوزخند جانانه میزنه چرا که هرمیون مست شده بود و تلو تلو خوران دستاشو بین هری و رون انداخت.
اپریل: هه گفته بودم که بعضیا جنبه ندارن.
بعد به سمت خلاف هرمیون میچرخه و از اونجا دور میشه.
*پایان*

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
°♤Piss♡çoçuk♤°
پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: چهارشنبه 6 اردیبهشت 1396 19:15
نمایش جزئیات
آفلاین
فعلا درسا تموم شده بودن و بچه های گروه های مختلف درحال اماده شدن برای رفتن به دهکده بودن
(گفتگو بین دانش اموزا خوابگاه هافیلپاف)
اپریل: بچه ها زود باشین بهتره زود تر از بقیه گروه ها به پایین برسیم میخوام نظممون تو مدرسه خوب بنظر بیاد.
به دنبال حرفش صدایی دخترانه گفت هوووووف باشه بابا همه فهمیدن که با نظمی بسه دیگه اه.
اپریل: چی کی اینو گفت هاااان  عههههههه من برا خودتون میگم، برا من که اصلا مهم نیست، شما خوب بنظر بیاید یا نه
هانا همون دختره، از میان جمعیت میاد بیرون و مگیه
_ عه و درد ،، عه و کوفت وااا نمیزارین ادم یکم بخوابه هاااا تو همه چیو براش کوفت میکنی من نمیام پایین، میخوام بخوابم شما خودتون برین.
هانا یه دختره از خود راضی وا غرغر بود که همه بچه ها میگفتن این حتما بایستی تو اسلیترین میوفتاد ولی چون پدرش هم یه هفیلی بود اینم افتاده تو هافیل پاف.
هانا بعد حرفاش رفت به تخت مخصوص دخترا  بقیه بچه ها قبل از اینکه بخواد هانا حرفاشو تموم کنه از خوابگاه خارج شده بودن.
چهار گروه مدرسه از مدرسه خارج شده و به سمت دهکده در حال حرکت بودند
اپریل به همراه دوست محبوب جووانی خود در حال گپ زدن بودن که دیدن دارو دسته دراکو دارن با شتاب به یه سمتی میرن که خارج از دهکده هست
_هی اپریل به نظرت این عوضی باز چه نقشه ای سرش داره؟
جووانی به حمراه پوزخند محبوب خودش و خنده ارومش ادامه میده
_میدونی که من سرم درد میکنه برا دردسر خیلی وقته میخوام حالشو بگیرم بیان بریم ببینیم چیکار میکنه.
اپریل هم که کنجکاویش گل کرده بوده همراه جووانی راه میوفتن و تعقیبشون میکنن.
هوای سرد و برف هایی که زمینو پوشیده بود مانع از این میشد که کسی بخواد زیادی از دهکده دور بشه و یا بخواد دور زمینای دهکده بچرخه و همین بود که جووانیو نگران کرده بود دراکو میخواد چیکار کنه.
تقریبا چند دقیقه بعد از اینکه هری پاتر با شنل نامرئی پدرش دراکو و دوستاشو ترسانده بود و حال در حال فرار کردن بودن  اپریل و جووانی به ده متری دراکو میرسند و هشت متر شش متر چهار متر و ناگهان پنج نفر بهم بر مخورن جووانی باز هم باهمون پوزخند و خنده اروم و تحقیر امیزش میگه.
_اوه اوه اینجا چی داریم؟
فرض کن همه تو مدرسه بفهمن دراکو مالفوی بزرگ از هری پاتر ترسیده و فرار کرده. بعد گفتن این حرف خنده بلندی میکند که دراکو رو عصبی میکنه و در جواب خنده هاش میگه.
_شما عوضیا میدونین با کی ترفین من کسی نیستم که به راحتی از شماها بگزرم پس خودتون برای مشت مالی حسابی اماده کنید هه هه هه هه ما سه نفرین ولی شما فقط دو نفر.
دراکو این حرفشو با ناامیدی گفت چون میدونست که امریل و جووانی هیکل های درشت و قدرت بدنه خوبی دارن و میدونست که به راحتی از پسشون بر میان
اپریل به همراه پوزخندش میگه.
_ حالا فرض کن بچه ها بفهمن دراکو مالفوق بزرگ نه تنها از هری پاتر ترسیده و فرار کرده بلکه از دو نفر اعضای هافیل پاف کتک هم خورده اوه اوه ببین تو اسلیترین چه ابروریضی میشه که نگو.
دراکو دیگه تاقت نمیاره و به دوستاش دستور میده که حمله کنن ولی همین که دوستاش به یک متری اپریل و جووانی میرسن فقط به یه حرکت حرفه ای نقش بر زمین میشن و سینه خیز از اپریل و جووانی دور میشن، دراکو دستشو به طرف جیب رداش میبره تا چوب دستیشو در بیاره ولی همین که دستش به پارچه رداش میخوره از بین شاخه و برگ درختان جادویی به سمت او پرتاب میشه و در یک چشم به هم زدن دراکو چند متر اون ور تر در زمین دراز کشیده بود و تکون نمیخورد.
اپریل و جووانی چوب دستیشونو در میارن و به سمتی که جادو شلیک شده نگه میدارن
اپریل: هییییی کی اونجاس سریع بیاد بیرون.
شاخه ها تکون میخورن و یه دختر مو طلایی با کنار کشیدن شاخه ها میاد بیرون، اپریل و جووانی چیزی که میدیدنو نمیتونستن باور کنن و چشمای هردوشون از تعجب کم مونده بود از حدقه بپرن بیرون، هردو با تعجب و صدای بلند گفتن.
_ چییییییییی! تووووووووو !!
_ کوفت و زهر مار، چیه انگار مرگخوار دیدین.
جووانی: والا دیدن مرگخوار بهتر از دیدن هانای جهنمی اونم وسط درختا باشه.
هانا: هه هه هه خندیدیم!
اپریل: مگه تو  تو خوابگاه نبودی فک کنم میخواستی بخوابی!
هانا: اره میخواستم بخوابم ولی حوصلم سر رفت و دلگ برای شکلات های گرون تویه دهکده تنگ شد و اومدم بیرون.
اپریل به دور برش نگاه میکنه و با شک میگه.
_من اینجا فروشگاه شکلاتی نمی بینم.
هانا: پووووووووف شماها خیلی فضولینا اه بیاید بریم قبل از اینکه کسی اینجا مارو ببینه یا این پسره بیدار بیدار بشه زود باشین.
هر سه نفر با غرغر کردن هانا از محل دور میشن و به دهکده بر میگردن.   *پایان*

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
°♤Piss♡çoçuk♤°
پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: چهارشنبه 30 فروردین 1396 22:33
نمایش جزئیات
آفلاین
تقریبا نزدیک ظهر بود بچه های گروه های گریفیندور اسلیترین و ریونکلاو با معلم جدیدی که اسمش هاگرید نام داشت به بالای تپه میرفتن , کتاب جدیدی که گرفته بودن تقریبا یه موجود بیریخت بود ,
گفتگو بین چند دانش اموز ریونکلاو
سارا_ پووووووووووف دیگه چقد میخوایم راه بریم مگه این غول بیابونی قراره چی درس بدخ اخه اه
ویولت_باو زیادی حرص میخوری ها یوقت دیدی موهات ریختن شدی عین اسمشو نبر

سارا نتونست خودشه نگه داره و زد زیر خنده هردو انها در خوشی خود بودند که یدفه چشماشون باز کردن دیدن همه بچه ها وایسادن و دارن یه چیزی رو تماشا میکنن
سارا_ ویو بنظرت چی شده بنظر دردسر میاد
ویولت_نه بابا حتما بازم بچه ها دارن شوخی میکنن بیا از نزدیک ببینیم...
هردوشون نزدیک تر رفتن و از بین دانش اموزا رد شده و به صف اول رسیدند

هنری_ سلام بچه ها خیلی وقته نیستین شما نیستین یا ما نیستیم هان؟

هنری یکی از بجه های بی مزه گروه اسلیترین بود که به همه دخترا گیر میداد سارا در جواب گفت
_هووووف بازم که تویی اههه من با بچه بی مخ اسلیترینی ها کاری ندارم

بزور تونستن از کنار هنری رد شن و خودشون متوجه اتفاق کنن

ویولت_ عه عه بازم که این دوتا تورو خدا من نمیخوام درسم خراب بشه این دوتا دواشونو چراتموم نمیکنن اخه
دراکو و دوستاش یه شوخیه بی معنی با هری کرده بودن که و هری هم به اندازه کافی عصبانی شده بود که یه دعوای درست حسابی در بگیره
که ناگهان هاگرید میادو دعوارو جمع میکنه بعد از چند دقبقه به مقصد مورد نظر میرسن و هرکی یه گوشه ای می ایسته
سارا تو فکرش بود که قراره اینجا چی بشه اصلا اون غوله چرا اوردتشون اینجا تو همین فکرا بود که چشمش به ویولت میوفته که داره یجارو نگاه میکنه و هی لبشو گاز میگیره با دستش اروم یه زربه ای به بغا ویولت میزنه تا هواسش پرت بشه
_اخ هی داری چیکار میکنی ؟
سارا_ اهای حواست کجاست چرا زل زدی به هرماینی ؟
ویولت_باو اه این دختره مثلا فک میکنه خیلی باهوشه اگه تو گروه ما میوفتاد نشونش میدادم که کی باهوش تره دختره......
سارا_از کی تاحالا برات مهم شده تو که مغرور بودی
ویولت _ راستش خودمم نمیدونم الان خودمم حسود شدم در حالی که به بچه ها میگن حسود نشین....

در همین حال که مشغول صحبت کردن بودن یهو موجودی از اسمان میاد پایین همه بچه ها از تعجب دهنشون باز مونده بود

هاگرید اون موجود رام میکنه و بر میگرده به بچه
_ خوب این موجود که می بینید اسمش هیپوگریفه هه هه لازم نیست به این اسم صداش کنید میتونید کج منگار هم صداش کنید, خوب حالا کی می خواد اولین سواریو امتحان کنه؟
همه میرن عقب و هری بیچاره مجبور میشه که سوارش بشه
بعد انجام دادن تشریفات قبل سوار شدن, همه برای هری دست زدن بجز ویولت چون فقط به هرمیون نگا میکرد و خدا میدونه چه نقشه هایی براش کشیده بود... پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
°♤Piss♡çoçuk♤°
پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: چهارشنبه 22 دی 1395 21:04
نمایش جزئیات
آفلاین
-هاچووو
-چیزی گفتین دوشیزه تورپین؟
-نه پروفسور
-خب پس به درسمون ادامه میدیم. از بین شما چه کسی میدونه گیاه...
-هاچووو
-من مطمعنم شما یه چیزی گفتین!
-ببخشید عطسه کردم
-مریض شدی تورپین؟
-نه پروف...هاچووو
-15 امتیاز از ریونکلاو کم میکنم.
کل ریونکلاوی ها:اخه چرا
اسنیپ:چون دوشیزه تورپین سرما خورده نرفته پیش خانم پامفری
همه با تعجب به هم نگاه کردند.
بعد از کلاس:
-انگار خیلی وقته نمره کم نکرده دیگه خسته شده بوده
-مطمعنم اگر لیسا میرفت پیش خانم پامفری بهش میگفت چون نیومدی 15 امتیاز کم میکنم
-حالا چی میشد میرفتی درمانگاه؟
-اره لیسا خب میرفتی؛میمردی اخه؟؟
-خب اخه من تا قبلش عطسه نمی کردم خب میدونید من به...
-تو از عمدا نرفتی چون خواستی از گروه امتیاز کم بشه
شکایت های بچه ها انقدر ادامه یافت تا وقت رفتن به خوابگاه شد.لیسا هم همراه آن ها به خوابگاه رفت و بر روی بالشت خود گریه کرد.
گریه او بخاطر کم شدن امتیاز نبود بلکه بخاطر این بود که اون به خون اژدها حساسیت داشت و باعث شده بود که دانش آموزان تظاهر کنند او واقعا دوست داشته که امتیاز از گروهشان کم شود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قهر،قهر،قهر تا روز قیامت!
پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: دوشنبه 13 دی 1395 18:38
نمایش جزئیات
آفلاین
- دیر نکرده؟
- نوچ!

یک ساعتی میشد که اورلا به ورودی کتابخانه خیره شده بود و منتظر بود.

- دیر کرده ها...
- نوچ!

دستش را زیر چانه‌اش زد و با فوتِ محکمی خود را از شر چند تار موی مزاحمی که صورتش را قلقلک می‌دادند، خلاص کرد.
- بفرما... اومد.

به ورودی نگاه کرد. دای، با سر و وضعی آشفته، درحالی‌که بالشت گلگلی‌اش را زیر یک بغل زده بود و چند کتاب را زیر بغل دیگر، به سمت آنان می‌آمد.
- ببخشید دیر شد. من...

سوزان درحالی‌که بلند می‌شد تا بالشت را از او بگیرد گفت:
- خواب موندی.
- آره...
- آره؟! ما دو ساعته اینجا منتظریم دای! بعد تو با خیال راحت میگی خواب موندی؟! نمره‌ی ریاضیات جادویی‌مون کم بشه تو پاسخگویی؟!
- اِم...
-اِم؟
- بیخیال دیگه اورلا. حالا که اومدم. الان تازه ساعت ده صبحه! تا شب کلی وقت داریم.
- به نظرت می‌تونیم تا شب یه کتاب سیصد صفحه ای رو تموم کنیم؟! اونم ریاضی؟!

دای سرش را خاراند و با حالتی که انگار داشت فکر می کرد، گفت:
- آره... چیزی نیست که. نزدیک صد صفحه‌ش همون نامعادلات جادوییه که پارسال خوندیم.
- بهونه نیار! نباید دیر میومدی!
- حالا... به نظرت بهتر نیست به جای بحث کردن، شروع کنیم؟
- چرا... چرا. تا تو بیای من و سوزان چند صفحه‌ای خوندیم. سوزی؟
- ...

- بعد اسم من بد در رفته.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده