فعلا درسا تموم شده بودن و بچه های گروه های مختلف درحال اماده شدن برای رفتن به دهکده بودن
(گفتگو بین دانش اموزا خوابگاه هافیلپاف)
اپریل: بچه ها زود باشین بهتره زود تر از بقیه گروه ها به پایین برسیم میخوام نظممون تو مدرسه خوب بنظر بیاد.
به دنبال حرفش صدایی دخترانه گفت هوووووف باشه بابا همه فهمیدن که با نظمی بسه دیگه اه.
اپریل: چی کی اینو گفت هاااان عههههههه من برا خودتون میگم، برا من که اصلا مهم نیست، شما خوب بنظر بیاید یا نه
هانا همون دختره، از میان جمعیت میاد بیرون و مگیه
_ عه و درد ،، عه و کوفت وااا نمیزارین ادم یکم بخوابه هاااا تو همه چیو براش کوفت میکنی من نمیام پایین، میخوام بخوابم شما خودتون برین.
هانا یه دختره از خود راضی وا غرغر بود که همه بچه ها میگفتن این حتما بایستی تو اسلیترین میوفتاد ولی چون پدرش هم یه هفیلی بود اینم افتاده تو هافیل پاف.
هانا بعد حرفاش رفت به تخت مخصوص دخترا بقیه بچه ها قبل از اینکه بخواد هانا حرفاشو تموم کنه از خوابگاه خارج شده بودن.
چهار گروه مدرسه از مدرسه خارج شده و به سمت دهکده در حال حرکت بودند
اپریل به همراه دوست محبوب جووانی خود در حال گپ زدن بودن که دیدن دارو دسته دراکو دارن با شتاب به یه سمتی میرن که خارج از دهکده هست
_هی اپریل به نظرت این عوضی باز چه نقشه ای سرش داره؟
جووانی به حمراه پوزخند محبوب خودش و خنده ارومش ادامه میده
_میدونی که من سرم درد میکنه برا دردسر خیلی وقته میخوام حالشو بگیرم بیان بریم ببینیم چیکار میکنه.
اپریل هم که کنجکاویش گل کرده بوده همراه جووانی راه میوفتن و تعقیبشون میکنن.
هوای سرد و برف هایی که زمینو پوشیده بود مانع از این میشد که کسی بخواد زیادی از دهکده دور بشه و یا بخواد دور زمینای دهکده بچرخه و همین بود که جووانیو نگران کرده بود دراکو میخواد چیکار کنه.
تقریبا چند دقیقه بعد از اینکه هری پاتر با شنل نامرئی پدرش دراکو و دوستاشو ترسانده بود و حال در حال فرار کردن بودن اپریل و جووانی به ده متری دراکو میرسند و هشت متر شش متر چهار متر و ناگهان پنج نفر بهم بر مخورن جووانی باز هم باهمون پوزخند و خنده اروم و تحقیر امیزش میگه.
_اوه اوه اینجا چی داریم؟
فرض کن همه تو مدرسه بفهمن دراکو مالفوی بزرگ از هری پاتر ترسیده و فرار کرده. بعد گفتن این حرف خنده بلندی میکند که دراکو رو عصبی میکنه و در جواب خنده هاش میگه.
_شما عوضیا میدونین با کی ترفین من کسی نیستم که به راحتی از شماها بگزرم پس خودتون برای مشت مالی حسابی اماده کنید هه هه هه هه ما سه نفرین ولی شما فقط دو نفر.
دراکو این حرفشو با ناامیدی گفت چون میدونست که امریل و جووانی هیکل های درشت و قدرت بدنه خوبی دارن و میدونست که به راحتی از پسشون بر میان
اپریل به همراه پوزخندش میگه.
_ حالا فرض کن بچه ها بفهمن دراکو مالفوق بزرگ نه تنها از هری پاتر ترسیده و فرار کرده بلکه از دو نفر اعضای هافیل پاف کتک هم خورده اوه اوه ببین تو اسلیترین چه ابروریضی میشه که نگو.
دراکو دیگه تاقت نمیاره و به دوستاش دستور میده که حمله کنن ولی همین که دوستاش به یک متری اپریل و جووانی میرسن فقط به یه حرکت حرفه ای نقش بر زمین میشن و سینه خیز از اپریل و جووانی دور میشن، دراکو دستشو به طرف جیب رداش میبره تا چوب دستیشو در بیاره ولی همین که دستش به پارچه رداش میخوره از بین شاخه و برگ درختان جادویی به سمت او پرتاب میشه و در یک چشم به هم زدن دراکو چند متر اون ور تر در زمین دراز کشیده بود و تکون نمیخورد.
اپریل و جووانی چوب دستیشونو در میارن و به سمتی که جادو شلیک شده نگه میدارن
اپریل: هییییی کی اونجاس سریع بیاد بیرون.
شاخه ها تکون میخورن و یه دختر مو طلایی با کنار کشیدن شاخه ها میاد بیرون، اپریل و جووانی چیزی که میدیدنو نمیتونستن باور کنن و چشمای هردوشون از تعجب کم مونده بود از حدقه بپرن بیرون، هردو با تعجب و صدای بلند گفتن.
_ چییییییییی! تووووووووو !!
_ کوفت و زهر مار، چیه انگار مرگخوار دیدین.
جووانی: والا دیدن مرگخوار بهتر از دیدن هانای جهنمی اونم وسط درختا باشه.
هانا: هه هه هه خندیدیم!
اپریل: مگه تو تو خوابگاه نبودی فک کنم میخواستی بخوابی!
هانا: اره میخواستم بخوابم ولی حوصلم سر رفت و دلگ برای شکلات های گرون تویه دهکده تنگ شد و اومدم بیرون.
اپریل به دور برش نگاه میکنه و با شک میگه.
_من اینجا فروشگاه شکلاتی نمی بینم.
هانا: پووووووووف شماها خیلی فضولینا اه بیاید بریم قبل از اینکه کسی اینجا مارو ببینه یا این پسره بیدار بیدار بشه زود باشین.
هر سه نفر با غرغر کردن هانا از محل دور میشن و به دهکده بر میگردن. *پایان*
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
9 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6
مهمانان
|
3
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[single]] دفترچه خاطرات هاگوارتز
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1395/07/02
تولد نقش: 1395/11/24
آخرین ورود: پنجشنبه 8 تیر 1396 00:06
از: هاگوارتز
پستها:
44

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1395/07/02
تولد نقش: 1395/11/24
آخرین ورود: پنجشنبه 8 تیر 1396 00:06
از: هاگوارتز
پستها:
44

تقریبا نزدیک ظهر بود بچه های گروه های گریفیندور اسلیترین و ریونکلاو با معلم جدیدی که اسمش هاگرید نام داشت به بالای تپه میرفتن , کتاب جدیدی که گرفته بودن تقریبا یه موجود بیریخت بود ,
گفتگو بین چند دانش اموز ریونکلاو
سارا_ پووووووووووف دیگه چقد میخوایم راه بریم مگه این غول بیابونی قراره چی درس بدخ اخه اه
ویولت_باو زیادی حرص میخوری ها یوقت دیدی موهات ریختن شدی عین اسمشو نبر
سارا نتونست خودشه نگه داره و زد زیر خنده هردو انها در خوشی خود بودند که یدفه چشماشون باز کردن دیدن همه بچه ها وایسادن و دارن یه چیزی رو تماشا میکنن
سارا_ ویو بنظرت چی شده بنظر دردسر میاد
ویولت_نه بابا حتما بازم بچه ها دارن شوخی میکنن بیا از نزدیک ببینیم...
هردوشون نزدیک تر رفتن و از بین دانش اموزا رد شده و به صف اول رسیدند
هنری_ سلام بچه ها خیلی وقته نیستین شما نیستین یا ما نیستیم هان؟
هنری یکی از بجه های بی مزه گروه اسلیترین بود که به همه دخترا گیر میداد سارا در جواب گفت
_هووووف بازم که تویی اههه من با بچه بی مخ اسلیترینی ها کاری ندارم
بزور تونستن از کنار هنری رد شن و خودشون متوجه اتفاق کنن
ویولت_ عه عه بازم که این دوتا تورو خدا من نمیخوام درسم خراب بشه این دوتا دواشونو چراتموم نمیکنن اخه
دراکو و دوستاش یه شوخیه بی معنی با هری کرده بودن که و هری هم به اندازه کافی عصبانی شده بود که یه دعوای درست حسابی در بگیره
که ناگهان هاگرید میادو دعوارو جمع میکنه بعد از چند دقبقه به مقصد مورد نظر میرسن و هرکی یه گوشه ای می ایسته
سارا تو فکرش بود که قراره اینجا چی بشه اصلا اون غوله چرا اوردتشون اینجا تو همین فکرا بود که چشمش به ویولت میوفته که داره یجارو نگاه میکنه و هی لبشو گاز میگیره با دستش اروم یه زربه ای به بغا ویولت میزنه تا هواسش پرت بشه
_اخ هی داری چیکار میکنی ؟
سارا_ اهای حواست کجاست چرا زل زدی به هرماینی ؟
ویولت_باو اه این دختره مثلا فک میکنه خیلی باهوشه اگه تو گروه ما میوفتاد نشونش میدادم که کی باهوش تره دختره......
سارا_از کی تاحالا برات مهم شده تو که مغرور بودی
ویولت _ راستش خودمم نمیدونم الان خودمم حسود شدم در حالی که به بچه ها میگن حسود نشین....
در همین حال که مشغول صحبت کردن بودن یهو موجودی از اسمان میاد پایین همه بچه ها از تعجب دهنشون باز مونده بود
هاگرید اون موجود رام میکنه و بر میگرده به بچه
_ خوب این موجود که می بینید اسمش هیپوگریفه هه هه لازم نیست به این اسم صداش کنید میتونید کج منگار هم صداش کنید, خوب حالا کی می خواد اولین سواریو امتحان کنه؟
همه میرن عقب و هری بیچاره مجبور میشه که سوارش بشه
بعد انجام دادن تشریفات قبل سوار شدن, همه برای هری دست زدن بجز ویولت چون فقط به هرمیون نگا میکرد و خدا میدونه چه نقشه هایی براش کشیده بود... پایان
گفتگو بین چند دانش اموز ریونکلاو
سارا_ پووووووووووف دیگه چقد میخوایم راه بریم مگه این غول بیابونی قراره چی درس بدخ اخه اه
ویولت_باو زیادی حرص میخوری ها یوقت دیدی موهات ریختن شدی عین اسمشو نبر
سارا نتونست خودشه نگه داره و زد زیر خنده هردو انها در خوشی خود بودند که یدفه چشماشون باز کردن دیدن همه بچه ها وایسادن و دارن یه چیزی رو تماشا میکنن
سارا_ ویو بنظرت چی شده بنظر دردسر میاد
ویولت_نه بابا حتما بازم بچه ها دارن شوخی میکنن بیا از نزدیک ببینیم...
هردوشون نزدیک تر رفتن و از بین دانش اموزا رد شده و به صف اول رسیدند
هنری_ سلام بچه ها خیلی وقته نیستین شما نیستین یا ما نیستیم هان؟
هنری یکی از بجه های بی مزه گروه اسلیترین بود که به همه دخترا گیر میداد سارا در جواب گفت
_هووووف بازم که تویی اههه من با بچه بی مخ اسلیترینی ها کاری ندارم
بزور تونستن از کنار هنری رد شن و خودشون متوجه اتفاق کنن
ویولت_ عه عه بازم که این دوتا تورو خدا من نمیخوام درسم خراب بشه این دوتا دواشونو چراتموم نمیکنن اخه
دراکو و دوستاش یه شوخیه بی معنی با هری کرده بودن که و هری هم به اندازه کافی عصبانی شده بود که یه دعوای درست حسابی در بگیره
که ناگهان هاگرید میادو دعوارو جمع میکنه بعد از چند دقبقه به مقصد مورد نظر میرسن و هرکی یه گوشه ای می ایسته
سارا تو فکرش بود که قراره اینجا چی بشه اصلا اون غوله چرا اوردتشون اینجا تو همین فکرا بود که چشمش به ویولت میوفته که داره یجارو نگاه میکنه و هی لبشو گاز میگیره با دستش اروم یه زربه ای به بغا ویولت میزنه تا هواسش پرت بشه
_اخ هی داری چیکار میکنی ؟
سارا_ اهای حواست کجاست چرا زل زدی به هرماینی ؟
ویولت_باو اه این دختره مثلا فک میکنه خیلی باهوشه اگه تو گروه ما میوفتاد نشونش میدادم که کی باهوش تره دختره......
سارا_از کی تاحالا برات مهم شده تو که مغرور بودی
ویولت _ راستش خودمم نمیدونم الان خودمم حسود شدم در حالی که به بچه ها میگن حسود نشین....
در همین حال که مشغول صحبت کردن بودن یهو موجودی از اسمان میاد پایین همه بچه ها از تعجب دهنشون باز مونده بود
هاگرید اون موجود رام میکنه و بر میگرده به بچه
_ خوب این موجود که می بینید اسمش هیپوگریفه هه هه لازم نیست به این اسم صداش کنید میتونید کج منگار هم صداش کنید, خوب حالا کی می خواد اولین سواریو امتحان کنه؟
همه میرن عقب و هری بیچاره مجبور میشه که سوارش بشه
بعد انجام دادن تشریفات قبل سوار شدن, همه برای هری دست زدن بجز ویولت چون فقط به هرمیون نگا میکرد و خدا میدونه چه نقشه هایی براش کشیده بود... پایان
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
°♤Piss♡çoçuk♤°
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1395/10/01
تولد نقش: 1395/10/02
آخرین ورود: دوشنبه 10 شهریور 1404 20:23
از: من فاصله بگیر! نمیخوام ریختتو ببینم.
پستها:
539

-هاچووو
-چیزی گفتین دوشیزه تورپین؟
-نه پروفسور
-خب پس به درسمون ادامه میدیم. از بین شما چه کسی میدونه گیاه...
-هاچووو
-من مطمعنم شما یه چیزی گفتین!
-ببخشید عطسه کردم
-مریض شدی تورپین؟
-نه پروف...هاچووو
-15 امتیاز از ریونکلاو کم میکنم.
کل ریونکلاوی ها:اخه چرا
اسنیپ:چون دوشیزه تورپین سرما خورده نرفته پیش خانم پامفری
همه با تعجب به هم نگاه کردند.
بعد از کلاس:
-انگار خیلی وقته نمره کم نکرده دیگه خسته شده بوده
-مطمعنم اگر لیسا میرفت پیش خانم پامفری بهش میگفت چون نیومدی 15 امتیاز کم میکنم
-حالا چی میشد میرفتی درمانگاه؟
-اره لیسا خب میرفتی؛میمردی اخه؟؟
-خب اخه من تا قبلش عطسه نمی کردم خب میدونید من به...
-تو از عمدا نرفتی چون خواستی از گروه امتیاز کم بشه
شکایت های بچه ها انقدر ادامه یافت تا وقت رفتن به خوابگاه شد.لیسا هم همراه آن ها به خوابگاه رفت و بر روی بالشت خود گریه کرد.
گریه او بخاطر کم شدن امتیاز نبود بلکه بخاطر این بود که اون به خون اژدها حساسیت داشت و باعث شده بود که دانش آموزان تظاهر کنند او واقعا دوست داشته که امتیاز از گروهشان کم شود.
-چیزی گفتین دوشیزه تورپین؟
-نه پروفسور
-خب پس به درسمون ادامه میدیم. از بین شما چه کسی میدونه گیاه...
-هاچووو
-من مطمعنم شما یه چیزی گفتین!
-ببخشید عطسه کردم
-مریض شدی تورپین؟
-نه پروف...هاچووو
-15 امتیاز از ریونکلاو کم میکنم.
کل ریونکلاوی ها:اخه چرا
اسنیپ:چون دوشیزه تورپین سرما خورده نرفته پیش خانم پامفری
همه با تعجب به هم نگاه کردند.
بعد از کلاس:
-انگار خیلی وقته نمره کم نکرده دیگه خسته شده بوده
-مطمعنم اگر لیسا میرفت پیش خانم پامفری بهش میگفت چون نیومدی 15 امتیاز کم میکنم
-حالا چی میشد میرفتی درمانگاه؟
-اره لیسا خب میرفتی؛میمردی اخه؟؟
-خب اخه من تا قبلش عطسه نمی کردم خب میدونید من به...
-تو از عمدا نرفتی چون خواستی از گروه امتیاز کم بشه
شکایت های بچه ها انقدر ادامه یافت تا وقت رفتن به خوابگاه شد.لیسا هم همراه آن ها به خوابگاه رفت و بر روی بالشت خود گریه کرد.
گریه او بخاطر کم شدن امتیاز نبود بلکه بخاطر این بود که اون به خون اژدها حساسیت داشت و باعث شده بود که دانش آموزان تظاهر کنند او واقعا دوست داشته که امتیاز از گروهشان کم شود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
قهر،قهر،قهر تا روز قیامت!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/05/31
تولد نقش: 1394/05/31
آخرین ورود: دوشنبه 11 مهر 1401 19:22
از: تو تالار
پستها:
265

- دیر نکرده؟
- نوچ!
یک ساعتی میشد که اورلا به ورودی کتابخانه خیره شده بود و منتظر بود.
- دیر کرده ها...
- نوچ!
دستش را زیر چانهاش زد و با فوتِ محکمی خود را از شر چند تار موی مزاحمی که صورتش را قلقلک میدادند، خلاص کرد.
- بفرما... اومد.
به ورودی نگاه کرد. دای، با سر و وضعی آشفته، درحالیکه بالشت گلگلیاش را زیر یک بغل زده بود و چند کتاب را زیر بغل دیگر، به سمت آنان میآمد.
- ببخشید دیر شد. من...
سوزان درحالیکه بلند میشد تا بالشت را از او بگیرد گفت:
- خواب موندی.
- آره...
- آره؟! ما دو ساعته اینجا منتظریم دای! بعد تو با خیال راحت میگی خواب موندی؟! نمرهی ریاضیات جادوییمون کم بشه تو پاسخگویی؟!
- اِم...
-اِم؟
- بیخیال دیگه اورلا. حالا که اومدم. الان تازه ساعت ده صبحه! تا شب کلی وقت داریم.
- به نظرت میتونیم تا شب یه کتاب سیصد صفحه ای رو تموم کنیم؟! اونم ریاضی؟!
دای سرش را خاراند و با حالتی که انگار داشت فکر می کرد، گفت:
- آره... چیزی نیست که. نزدیک صد صفحهش همون نامعادلات جادوییه که پارسال خوندیم.
- بهونه نیار! نباید دیر میومدی!
- حالا... به نظرت بهتر نیست به جای بحث کردن، شروع کنیم؟
- چرا... چرا. تا تو بیای من و سوزان چند صفحهای خوندیم. سوزی؟
- ...
- بعد اسم من بد در رفته.
- نوچ!
یک ساعتی میشد که اورلا به ورودی کتابخانه خیره شده بود و منتظر بود.
- دیر کرده ها...
- نوچ!
دستش را زیر چانهاش زد و با فوتِ محکمی خود را از شر چند تار موی مزاحمی که صورتش را قلقلک میدادند، خلاص کرد.
- بفرما... اومد.
به ورودی نگاه کرد. دای، با سر و وضعی آشفته، درحالیکه بالشت گلگلیاش را زیر یک بغل زده بود و چند کتاب را زیر بغل دیگر، به سمت آنان میآمد.
- ببخشید دیر شد. من...
سوزان درحالیکه بلند میشد تا بالشت را از او بگیرد گفت:
- خواب موندی.
- آره...
- آره؟! ما دو ساعته اینجا منتظریم دای! بعد تو با خیال راحت میگی خواب موندی؟! نمرهی ریاضیات جادوییمون کم بشه تو پاسخگویی؟!
- اِم...
-اِم؟
- بیخیال دیگه اورلا. حالا که اومدم. الان تازه ساعت ده صبحه! تا شب کلی وقت داریم.
- به نظرت میتونیم تا شب یه کتاب سیصد صفحه ای رو تموم کنیم؟! اونم ریاضی؟!
دای سرش را خاراند و با حالتی که انگار داشت فکر می کرد، گفت:
- آره... چیزی نیست که. نزدیک صد صفحهش همون نامعادلات جادوییه که پارسال خوندیم.
- بهونه نیار! نباید دیر میومدی!
- حالا... به نظرت بهتر نیست به جای بحث کردن، شروع کنیم؟
- چرا... چرا. تا تو بیای من و سوزان چند صفحهای خوندیم. سوزی؟
- ...
- بعد اسم من بد در رفته.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1395/10/05
تولد نقش: 1395/10/06
آخرین ورود: چهارشنبه 15 دی 1400 05:55
از: همه جا
پستها:
225

این ادامه ی قبلیه اما برای عضویت تو الف دال هستش.
_________________________________________________________
رفتم تو خوابگاه خالی؛ از دست این اسلاگهورن دیوونه خیلی عصبانی بودم و تو دلم فحشای بالای 18 سال بهش میدادم.
کیفمو یه جا پرت کردم و باعث شد همه ی وسایل توش بریزه بیرون یهو دیدم یه نامه هم توی کیفم بود! اونو برداشتم و بازش کردم و خوندمش.
انقدر خوشحال شدم که مثل دیوونه ها از خوابگاه و سالن عمومی ریونکلا دویدم بیرون و به سمت طبقه ی هفتم رفتم ولی تو راه یهو به مک گونگال برخورد کردم و اون دوباره پخش زمین شد و منم با سرعت آذرخش فرار کردم!
ولی تو راه یکی منو از پشت گرفت! وقتی برگشتم دیدم لاکهارته.
لاکهات: میای گرگم به هوا بازی کنیم؟
من: ببخشید پرفسور من یه کار خیلی مهم دارم.
بعدش به راهم ادامه دادم. وقتی به طبقه هفتم رسیدم دیدم کاملا خالیه که این خبر خوبی بود. تو راهرو شروع کردم به قدم زدن و روی یه سالن برای تمرین دفاع در برابر جادوی سیاه تمرکز کردم و بعد دیدم یه در جلوم ظاهر شد؛ اونو باز کردم و تمام ارتش دامبلدور توش دیدم.
دیگه ببخشید خیلی کوتاه بود، چیزی به ذهنم نمیرسه
_________________________________________________________
رفتم تو خوابگاه خالی؛ از دست این اسلاگهورن دیوونه خیلی عصبانی بودم و تو دلم فحشای بالای 18 سال بهش میدادم.
کیفمو یه جا پرت کردم و باعث شد همه ی وسایل توش بریزه بیرون یهو دیدم یه نامه هم توی کیفم بود! اونو برداشتم و بازش کردم و خوندمش.
انقدر خوشحال شدم که مثل دیوونه ها از خوابگاه و سالن عمومی ریونکلا دویدم بیرون و به سمت طبقه ی هفتم رفتم ولی تو راه یهو به مک گونگال برخورد کردم و اون دوباره پخش زمین شد و منم با سرعت آذرخش فرار کردم!
ولی تو راه یکی منو از پشت گرفت! وقتی برگشتم دیدم لاکهارته.
لاکهات: میای گرگم به هوا بازی کنیم؟
من: ببخشید پرفسور من یه کار خیلی مهم دارم.
بعدش به راهم ادامه دادم. وقتی به طبقه هفتم رسیدم دیدم کاملا خالیه که این خبر خوبی بود. تو راهرو شروع کردم به قدم زدن و روی یه سالن برای تمرین دفاع در برابر جادوی سیاه تمرکز کردم و بعد دیدم یه در جلوم ظاهر شد؛ اونو باز کردم و تمام ارتش دامبلدور توش دیدم.
دیگه ببخشید خیلی کوتاه بود، چیزی به ذهنم نمیرسه
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1395/10/05
تولد نقش: 1395/10/06
آخرین ورود: چهارشنبه 15 دی 1400 05:55
از: همه جا
پستها:
225

یک صفحه از دفترچه خاطرات آماندا...
________________________________________________________
ای وای نه! امروز کلاس معجون سازی داریم منم اون گزارش لعنتی ننوشتم، اما قبلش تغییر شکل و دفاع در برابر جادوی سیاه داریم... شاید بتونم سراونا گزارش معجون سازی بنویسم.
سرکلاس تغییر شکل:
وای بهتره تا پرفسور مک گونگال نیومده گزارش بنویسم...اهان خوبه...چند خط نوشتم...ای بابا پرفسورهم اومد ولی من تازه یک سومشو نوشتم.
مک گونگال: امروز بهتون یاد میدم چطوری...آماندا داری چیکار میکنی؟
من: به جون ریش مرلین هیچی
مک گونگال: اون برگه چیه؟
اوه اوه داره میاد طرف میز من باید یه کاری بکنم...وای تقریبا رسید...الان هی من دارم میکشم و اون میکشه و...بله برگه ی گزارش معجون سازی دونصف شده و مک گونگال پخش زمین شده!
مک گونگال:
بچه ها:
من:
سریع از کلاس خارج میشم و درست همون موقع زنگ میخوره. شاید سرکلاس دفاع در برابر جادوی سیاه بتونم تمومش کنم.
سر کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه:
و من الان مشغول نوشتنم، نصفشو نوشتم و همون موقع پروفسور لاکهارت میاد تو.
همه:
من: مگه شما تو کتاب دوم حافظتون از دست ندادین؟
لاکهارت: چرا ولی بخاطر کمبود پرفسور برای تدریس این درس منو برگردوندن!
من: بدبخت شدیم.
باز خوبیش اینه ایشون انقدر دیوونه شده داره با بچه ها تو کلاس شمع گل پروانه بازی میکنه و منم یکم وقت میکنم گزارش تموم کنم.
سر کلاس معجون سازی:
منتظر پرفسور اسلاگهورن هستم که بیاد و گزارشم بخونه و بالاخره میاد.
اسلاگهورن: صفحه 151 کتاب معجون سازیتون باز کنید.
من: ببخشید گزارش معجون سازی نمیگیرین؟
اسلاگهورن: کدوم گزارش؟
من: همونی که هفته پیش گفتین بنویسیم.
اسلاگهورن: اونو که باید هفته ی دیگه تحویل بدین.
بچه ها:
من:
اسلاگهورن:
________________________________________________________
ای وای نه! امروز کلاس معجون سازی داریم منم اون گزارش لعنتی ننوشتم، اما قبلش تغییر شکل و دفاع در برابر جادوی سیاه داریم... شاید بتونم سراونا گزارش معجون سازی بنویسم.
سرکلاس تغییر شکل:
وای بهتره تا پرفسور مک گونگال نیومده گزارش بنویسم...اهان خوبه...چند خط نوشتم...ای بابا پرفسورهم اومد ولی من تازه یک سومشو نوشتم.
مک گونگال: امروز بهتون یاد میدم چطوری...آماندا داری چیکار میکنی؟
من: به جون ریش مرلین هیچی
مک گونگال: اون برگه چیه؟
اوه اوه داره میاد طرف میز من باید یه کاری بکنم...وای تقریبا رسید...الان هی من دارم میکشم و اون میکشه و...بله برگه ی گزارش معجون سازی دونصف شده و مک گونگال پخش زمین شده!
مک گونگال:
بچه ها:
من:
سریع از کلاس خارج میشم و درست همون موقع زنگ میخوره. شاید سرکلاس دفاع در برابر جادوی سیاه بتونم تمومش کنم.
سر کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه:
و من الان مشغول نوشتنم، نصفشو نوشتم و همون موقع پروفسور لاکهارت میاد تو.
همه:
من: مگه شما تو کتاب دوم حافظتون از دست ندادین؟
لاکهارت: چرا ولی بخاطر کمبود پرفسور برای تدریس این درس منو برگردوندن!
من: بدبخت شدیم.
باز خوبیش اینه ایشون انقدر دیوونه شده داره با بچه ها تو کلاس شمع گل پروانه بازی میکنه و منم یکم وقت میکنم گزارش تموم کنم.
سر کلاس معجون سازی:
منتظر پرفسور اسلاگهورن هستم که بیاد و گزارشم بخونه و بالاخره میاد.
اسلاگهورن: صفحه 151 کتاب معجون سازیتون باز کنید.
من: ببخشید گزارش معجون سازی نمیگیرین؟
اسلاگهورن: کدوم گزارش؟
من: همونی که هفته پیش گفتین بنویسیم.
اسلاگهورن: اونو که باید هفته ی دیگه تحویل بدین.
بچه ها:
من:
اسلاگهورن:
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آماندا در 1395/10/7 19:36:20
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1395/04/25
تولد نقش: 1395/04/30
آخرین ورود: دوشنبه 22 خرداد 1396 15:31
از: زیر یه درخت کهن سال
پستها:
53

-خب زود باشین این معجون رو درست کنین. نمونه اش رو توی یه شیشه بریزید و اسمتون رو روش بنویسید و بزارید رو میز من.نیازی هم نیست حرف بزنید.
صدای سرد و خشن اسنیپ در تمام کلاس پیچید.چند لحظه دانش آموزان از جای خود تکان نخوردند و بعد همه شروع کردند به درست کردن معجون خود.
-هایدی؟ هایدی؟
-هوم؟
-به نظرت چرا من اومدم این درس رو گرفتم؟
-من نمی دونم چرا خودم اومدم اینو گرفتم دیگه از کجا باید بدونم تو چرا اومدی اینو گرفتی.
-خوب تو گفتی.....
-من فقط پیشنهاد دادم امیلی.
-ساکت باشید.فکر نمیکنم دلیلی باشه که شماها بخواید حرف بزنید. سرتون به کار خودتون باشه.
برای دومین بار صدای سرد اسنیپ که خشن تر از قبل شده بود در کلاس پیچید.امیلی به هایدی نگاهی کرد و شکلکی در آورد مشغول ساختن معجون خودش شد و هایدی در دلش گفت:چه دختر دیوونه ای هست همش رو اعصابم را میره.کاشکی زود از دست معجون ها خلاص بشم.
45 دقیقه بعد:
-هایدی میگم چرا....
-ببین با من حرف نزن که اعصاب ندارما.
-اوا آخه چرا؟
-من اومدم از روی عمد معجون رو بد درست کردم بعد گذاشتم رو میز اسنیپ اونم درش باز کرد یه نگاهی بهش انداخت گفت آفرین خیلی خوبه! من دیگه نمیخوام معجون ها بخونم.
-درکت میکنم منم همین مشکل رو تو پیشگویی دارم.
-خوب حالا میای بریم با آنجلينا و کاترین ؟
-کوشون؟
-اونا دارن برف میندازن طرف همدیگه.
-آره بریم.
37 دقیقه بعد:
-اااچچووو( عطسه کردن )
-ای خدا بکشتت هایدی.اااچچووو
-اوا به من اااچچووو چه ؟
-خو تو اچو گفتی بریم پیش اون دو تا.حالا سرما خوردم نشستم پیش تو.
-خوب اچو من فقط ااچو پیشنهاد دادم.
-خوب لطفا ااچو دیگه پیشنهاد نده.
در همین هین آنجلينا و کاترین با پتو یی که به دور خود داشتند و میلرزید وارد درمانگاه شدند.
-هی امیلی حالت خوبه ااچوو؟
-نه اصلا خوب نیستم آنجلينا برو تا نیومدم برات.
و همین طور به بحث پرداختند و دعوا کردند و آخر سر مادام پامفری مجبورشان کرد سه هفته استراحت کنند آمبریج هم یک هفته تنبیه برایشان در نظر گرفت و طبق آخرین خبر جنازه ی شان را به سنت مانگو بردند
صدای سرد و خشن اسنیپ در تمام کلاس پیچید.چند لحظه دانش آموزان از جای خود تکان نخوردند و بعد همه شروع کردند به درست کردن معجون خود.
-هایدی؟ هایدی؟
-هوم؟
-به نظرت چرا من اومدم این درس رو گرفتم؟
-من نمی دونم چرا خودم اومدم اینو گرفتم دیگه از کجا باید بدونم تو چرا اومدی اینو گرفتی.
-خوب تو گفتی.....
-من فقط پیشنهاد دادم امیلی.
-ساکت باشید.فکر نمیکنم دلیلی باشه که شماها بخواید حرف بزنید. سرتون به کار خودتون باشه.
برای دومین بار صدای سرد اسنیپ که خشن تر از قبل شده بود در کلاس پیچید.امیلی به هایدی نگاهی کرد و شکلکی در آورد مشغول ساختن معجون خودش شد و هایدی در دلش گفت:چه دختر دیوونه ای هست همش رو اعصابم را میره.کاشکی زود از دست معجون ها خلاص بشم.
45 دقیقه بعد:
-هایدی میگم چرا....
-ببین با من حرف نزن که اعصاب ندارما.
-اوا آخه چرا؟
-من اومدم از روی عمد معجون رو بد درست کردم بعد گذاشتم رو میز اسنیپ اونم درش باز کرد یه نگاهی بهش انداخت گفت آفرین خیلی خوبه! من دیگه نمیخوام معجون ها بخونم.
-درکت میکنم منم همین مشکل رو تو پیشگویی دارم.
-خوب حالا میای بریم با آنجلينا و کاترین ؟
-کوشون؟
-اونا دارن برف میندازن طرف همدیگه.
-آره بریم.
37 دقیقه بعد:
-اااچچووو( عطسه کردن )
-ای خدا بکشتت هایدی.اااچچووو
-اوا به من اااچچووو چه ؟
-خو تو اچو گفتی بریم پیش اون دو تا.حالا سرما خوردم نشستم پیش تو.
-خوب اچو من فقط ااچو پیشنهاد دادم.
-خوب لطفا ااچو دیگه پیشنهاد نده.
در همین هین آنجلينا و کاترین با پتو یی که به دور خود داشتند و میلرزید وارد درمانگاه شدند.
-هی امیلی حالت خوبه ااچوو؟
-نه اصلا خوب نیستم آنجلينا برو تا نیومدم برات.
و همین طور به بحث پرداختند و دعوا کردند و آخر سر مادام پامفری مجبورشان کرد سه هفته استراحت کنند آمبریج هم یک هفته تنبیه برایشان در نظر گرفت و طبق آخرین خبر جنازه ی شان را به سنت مانگو بردند
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ما فرزندان هلگا
در کنار هم و باهم
پیشرفت میکنیم
کمک میکنیم
متحد میشویم
و
هافلپاف را میسازیم.
در کنار هم و باهم
پیشرفت میکنیم
کمک میکنیم
متحد میشویم
و
هافلپاف را میسازیم.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/07/12
تولد نقش: 1393/07/13
آخرین ورود: یکشنبه 20 تیر 1400 01:24
از: مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
پستها:
1269

بر روی تخته سنگی نشسته وبه منظره روبرویش خیره شده بود...قلعه هاگوارتز!
مدتها بود که هر چند وقت یک بار به سراغ این تخته سنگ مشرف به قلعه میرفت،و به هاگوارتز خیره میشد...تنها خیره میشد...و صحبتی نمیکرد...تنها نگاه میکرد و خاطراتش به یاد می اورد...خاطراتش از هاگوارتز...از ادم های هاگوارتز...از آدم های "خاص" برای او در هاگوارتز!
فلش بک
رودولف به سن قانونی رسیده بودو هاگوارتز برای او لذت بخش تر شده بود...او حالا میتوانست خیلی ز کارهایی که تا قبل از آن نمیتوانست انجام دهد را انجام دهد...و آن شب،یعنی اولین شب از شروع هاگوارتز و در ضیافت شام در تالار اصلی،چشمانش به چشمان "دختر ریونکلاوی " برخورد کرد...و خیلی طول نکشید تا اولین اولین مکالمه بین آنها رد و بدل شود!
_ببخشید آقای لسترنج...میتونید من رو راهنمایی کنید که کحا باید برم؟
رودولف به سمت دخترک برگشت...لبخند حجیمی بر صورت هر دوی آنها نقش بسته بود!
پایان فلش بک
رودولف از تخته سنگ برخاست...اما اینبار تصمیم دیگری گرفت...خسته شده بود از اینکه هر شب این سناریو را تکرار میکرد...اینبار تصمیم گرفت به سمت هاگوارتز قدم بزند!
فلش بک
دختر ریونکلاوی گوشه ای از راهرو ایستاده بود و با دوستانش در حال صحبت بود...رودولف گلویش را صاف کرد و به سمت دختر رفت:
_آم...سلام!
_سلام...چطوری؟
_خوبم خوبم...میگ...ما با بچه ها داریم میریم دریاچه آخر هفته خوش بگذرونیم...تو هم میایی؟
_آم...نمیدونم...اخر این هفته نمیتونم و...
_خب برنامه رو میذارم برای هفته بعد...ها؟
_نه...نمیخواد برنامه تون رو خراب کنم،به خاطر من یه نفر...
_نه دیگه...انداختمش هفته بعد...بیایی حتما...خداحافظ!
دختر روینکلاوی شاید نمیدانست که رودولف آن برنامه را برای او چیده بود...برای فقط او!
پس برایش مهم نبود که دیگران نمیتوانستند بیاییند...مهم این بود که آن دختر بیاید!
پایان فلش بک
به نزدیکی قلعه رسید...از کنار بید کتک زن رد شد و در محوطه قلعه را باز کرد...آسمان ستاره باران بود...نمیدانست که ستاره ها آن شب به او نزدیک شده بودند یا دور شده بودند!
همچنان که به سمت ورودی ساختمان قلعه قدم برمیداشت،خود را در دامن خاطره دیگری رها کرد!
فلش بک
خیلی زودتر از آنکه فکرش را بکند سفره دلش برای آن دختر باز شده بود...خیلی قبلتر از حتی آن روزی که او را برای بیرون رفتن با دوستانشان به دریاجه دعوت کند...و هچوقت نفهمید چرا؟هیچ وقت راز دلنشینی آن دختر را نفهمید...هیچوقت نفهمید چرا اینقدر زود راز های بزرگ و کوچکش را با او در میان گذاشته بود!
اما حالا رودولف با اینکه بارها با او صحبت کرده بود،اینبار با استرس بسیار سراغ او رفت...
_میخوام یه چیز مهم بهت بگم...
_بگو!
_ام...چیزه...کی کلاست تموم میشه فردا؟
_فردا؟فردا معجون سازی دارم و...آم...ه لحظه...کار مهمت اینه؟
_آره..یعنی نه...نمیدونم چطوری بگم...آم...یادته من در مورد دخترای زیادی باهات صحبت کردم؟
_خب؟
_خب منو میشناسی دیگه...بهت گفتم چیکار کردم...میدونی چقد ادم...آم...نمیدونم چطوری بگم...خودت میدونی دیگه...یعنی...میخواستم ببینم میشه با هم باشیم و...
_فک نکنم بشه...تو هم میدونی من شرایط خاص خودم رو دارم و...
_میترسم بهت بگم هر چی باشه قبوله!
_خب...من دوس دارم بگی!
_پس هر چی باشه قبوله!
و دوباره لبخند...آن شب برای رودولف فراموش نمیشد...فقط لب های او نمیخندید...تمام صورتش،تمام بدنش از خوشحالی میخندیدند...اولین بار رودولف نبود...ولی از اولین بار هم بذت بخش تر بود...و باز هم رودولف نمیدانست چرا!
پایان فلش بک
وارد قلعه شد...سکوت مطلقی قلعه را در برگرفته بود...طبیعی بود...شب بود...شب دوست و در عین حال دشمن رودولف بود...سکوت شب را به خوبی میشناخت!
آهسته قدم برمیداشت...خاطرات خوب و بدی را از گوشه گوشه قلعه در ذهن مرور میکرد...اما عجیب بود که حتی خاطرات خوب هم حالا برای او ناخوشایند شده بود!
فلش بک
نمیدانست چرا،ولی خیلی زود تمام شده بود...تمام آنچه که بود...زیبایی ها،زشتی ها،دوست داشتنی ها...همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد...باز هم عصبانیت رودولف کار دست او داده بود...و تمام شد!
و چن تلاش های بسیرا بسیار کوچک نافرجام از هر دو طرف برای برگرداندن اوضواع سودی نداشت...و رودولف همچنان نمیدانست...نمیدانست چرا علاقه او به آن دخترک به این میزان زیاد بود؟چرا او را مثل اولین و آخرین شخص پا گذاشته در زندگیش دوست داشت؟چرا با تمام آن همه تفاوت ها،آن همه تضادها،او را بیشتر از تمامی افراد وارد شده و خارج شده در زندگیش دوست داشت؟با آنکه آن افراد دیگر بیشتر از آن دخترک شرایطش را داشتند!
رودولف نمیدانست...رودولف کلافه شده بود...
_نمیتونم دیگه...نمیخوام!
_اگه نمیخوای همه چی رو پاک کن!
پایان فلش بک
از آخرین باری که انها با هم صحبت کرده بودند مدت ها میگذشت...مدت ها...و مدت ها بود که رودولف سعی کرده بود پاک کند...ولی...نتوانسته بود!
او با آنکه مدت ها گذشته بود اما هنوز نتوانسته بود چیزی را پاک کند...نتوانسته بود دوستش نداشته باشد...اما باید یک جایی تمام میشد...حتی اگر هنوز هم دوستش داشت...حتی اگر تا ابد به مانند اولین بار دوستش میداشت!
او نتوانسته بود برای آن دختر ریونکلاوی کاری کند...نمیتوانست او را به زعم خود بهتر کن...نمیتوانست او را مجبور کند...اما هر چه میشد،به رغم همه ای اینها،او آن دخترک ریونکلاوی را دوست داشت و خواهد داشت...حتی اگر آن دختر نداند که رودولف برای او چه ارزوهایی داشت یا چه کارهایی حاضر بود بکن......حتی اگر آن دختر ریونکلاوی هیچوقت فرق او و بقیه را نمیفهمید...حتی اگر آن دخترک ریونکلاوی بعد از چند مدت حتی اسم رودولف را نیز به خاطر نمی اورد...به رغم همه چیز...به رغم همه چیز...رودولف او را دوست داشت...و خواهد داشت...حتی وقتی که مثل حالا،همه چی را پاک فرار بود بکند!
تقدیم به دختر ریونکلاوی
مدتها بود که هر چند وقت یک بار به سراغ این تخته سنگ مشرف به قلعه میرفت،و به هاگوارتز خیره میشد...تنها خیره میشد...و صحبتی نمیکرد...تنها نگاه میکرد و خاطراتش به یاد می اورد...خاطراتش از هاگوارتز...از ادم های هاگوارتز...از آدم های "خاص" برای او در هاگوارتز!
فلش بک
رودولف به سن قانونی رسیده بودو هاگوارتز برای او لذت بخش تر شده بود...او حالا میتوانست خیلی ز کارهایی که تا قبل از آن نمیتوانست انجام دهد را انجام دهد...و آن شب،یعنی اولین شب از شروع هاگوارتز و در ضیافت شام در تالار اصلی،چشمانش به چشمان "دختر ریونکلاوی " برخورد کرد...و خیلی طول نکشید تا اولین اولین مکالمه بین آنها رد و بدل شود!
_ببخشید آقای لسترنج...میتونید من رو راهنمایی کنید که کحا باید برم؟
رودولف به سمت دخترک برگشت...لبخند حجیمی بر صورت هر دوی آنها نقش بسته بود!
پایان فلش بک
رودولف از تخته سنگ برخاست...اما اینبار تصمیم دیگری گرفت...خسته شده بود از اینکه هر شب این سناریو را تکرار میکرد...اینبار تصمیم گرفت به سمت هاگوارتز قدم بزند!
فلش بک
دختر ریونکلاوی گوشه ای از راهرو ایستاده بود و با دوستانش در حال صحبت بود...رودولف گلویش را صاف کرد و به سمت دختر رفت:
_آم...سلام!
_سلام...چطوری؟
_خوبم خوبم...میگ...ما با بچه ها داریم میریم دریاچه آخر هفته خوش بگذرونیم...تو هم میایی؟
_آم...نمیدونم...اخر این هفته نمیتونم و...
_خب برنامه رو میذارم برای هفته بعد...ها؟
_نه...نمیخواد برنامه تون رو خراب کنم،به خاطر من یه نفر...
_نه دیگه...انداختمش هفته بعد...بیایی حتما...خداحافظ!
دختر روینکلاوی شاید نمیدانست که رودولف آن برنامه را برای او چیده بود...برای فقط او!
پس برایش مهم نبود که دیگران نمیتوانستند بیاییند...مهم این بود که آن دختر بیاید!
پایان فلش بک
به نزدیکی قلعه رسید...از کنار بید کتک زن رد شد و در محوطه قلعه را باز کرد...آسمان ستاره باران بود...نمیدانست که ستاره ها آن شب به او نزدیک شده بودند یا دور شده بودند!
همچنان که به سمت ورودی ساختمان قلعه قدم برمیداشت،خود را در دامن خاطره دیگری رها کرد!
فلش بک
خیلی زودتر از آنکه فکرش را بکند سفره دلش برای آن دختر باز شده بود...خیلی قبلتر از حتی آن روزی که او را برای بیرون رفتن با دوستانشان به دریاجه دعوت کند...و هچوقت نفهمید چرا؟هیچ وقت راز دلنشینی آن دختر را نفهمید...هیچوقت نفهمید چرا اینقدر زود راز های بزرگ و کوچکش را با او در میان گذاشته بود!
اما حالا رودولف با اینکه بارها با او صحبت کرده بود،اینبار با استرس بسیار سراغ او رفت...
_میخوام یه چیز مهم بهت بگم...
_بگو!
_ام...چیزه...کی کلاست تموم میشه فردا؟
_فردا؟فردا معجون سازی دارم و...آم...ه لحظه...کار مهمت اینه؟
_آره..یعنی نه...نمیدونم چطوری بگم...آم...یادته من در مورد دخترای زیادی باهات صحبت کردم؟
_خب؟
_خب منو میشناسی دیگه...بهت گفتم چیکار کردم...میدونی چقد ادم...آم...نمیدونم چطوری بگم...خودت میدونی دیگه...یعنی...میخواستم ببینم میشه با هم باشیم و...
_فک نکنم بشه...تو هم میدونی من شرایط خاص خودم رو دارم و...
_میترسم بهت بگم هر چی باشه قبوله!
_خب...من دوس دارم بگی!
_پس هر چی باشه قبوله!
و دوباره لبخند...آن شب برای رودولف فراموش نمیشد...فقط لب های او نمیخندید...تمام صورتش،تمام بدنش از خوشحالی میخندیدند...اولین بار رودولف نبود...ولی از اولین بار هم بذت بخش تر بود...و باز هم رودولف نمیدانست چرا!
پایان فلش بک
وارد قلعه شد...سکوت مطلقی قلعه را در برگرفته بود...طبیعی بود...شب بود...شب دوست و در عین حال دشمن رودولف بود...سکوت شب را به خوبی میشناخت!
آهسته قدم برمیداشت...خاطرات خوب و بدی را از گوشه گوشه قلعه در ذهن مرور میکرد...اما عجیب بود که حتی خاطرات خوب هم حالا برای او ناخوشایند شده بود!
فلش بک
نمیدانست چرا،ولی خیلی زود تمام شده بود...تمام آنچه که بود...زیبایی ها،زشتی ها،دوست داشتنی ها...همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد...باز هم عصبانیت رودولف کار دست او داده بود...و تمام شد!
و چن تلاش های بسیرا بسیار کوچک نافرجام از هر دو طرف برای برگرداندن اوضواع سودی نداشت...و رودولف همچنان نمیدانست...نمیدانست چرا علاقه او به آن دخترک به این میزان زیاد بود؟چرا او را مثل اولین و آخرین شخص پا گذاشته در زندگیش دوست داشت؟چرا با تمام آن همه تفاوت ها،آن همه تضادها،او را بیشتر از تمامی افراد وارد شده و خارج شده در زندگیش دوست داشت؟با آنکه آن افراد دیگر بیشتر از آن دخترک شرایطش را داشتند!
رودولف نمیدانست...رودولف کلافه شده بود...
_نمیتونم دیگه...نمیخوام!
_اگه نمیخوای همه چی رو پاک کن!
پایان فلش بک
از آخرین باری که انها با هم صحبت کرده بودند مدت ها میگذشت...مدت ها...و مدت ها بود که رودولف سعی کرده بود پاک کند...ولی...نتوانسته بود!
او با آنکه مدت ها گذشته بود اما هنوز نتوانسته بود چیزی را پاک کند...نتوانسته بود دوستش نداشته باشد...اما باید یک جایی تمام میشد...حتی اگر هنوز هم دوستش داشت...حتی اگر تا ابد به مانند اولین بار دوستش میداشت!
او نتوانسته بود برای آن دختر ریونکلاوی کاری کند...نمیتوانست او را به زعم خود بهتر کن...نمیتوانست او را مجبور کند...اما هر چه میشد،به رغم همه ای اینها،او آن دخترک ریونکلاوی را دوست داشت و خواهد داشت...حتی اگر آن دختر نداند که رودولف برای او چه ارزوهایی داشت یا چه کارهایی حاضر بود بکن......حتی اگر آن دختر ریونکلاوی هیچوقت فرق او و بقیه را نمیفهمید...حتی اگر آن دخترک ریونکلاوی بعد از چند مدت حتی اسم رودولف را نیز به خاطر نمی اورد...به رغم همه چیز...به رغم همه چیز...رودولف او را دوست داشت...و خواهد داشت...حتی وقتی که مثل حالا،همه چی را پاک فرار بود بکند!
تقدیم به دختر ریونکلاوی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1395/01/17
تولد نقش: 1397/07/13
آخرین ورود: چهارشنبه 3 شهریور 1395 13:00
از: سرعت خوشم میاد!
پستها:
244

لوئیس درحالی که جلوی شومینه خانه گریمولد لمداده بود لبخندی زد. لوئیس در بچگی هم مانند حالا، در دنیای کوچک خودش سِیر میکرد. آن موقع های از محفلی بودن خانواده اش خبر نداشت. از جادوگران سیاهی که مانند شکارچی دردنیای بیرون و در تاریکی شب به آرامی رشدمیکردند خبر نداشت. اما این موضوع برای نج یا شش سال پیش بود. لوئیس هیچوقت اولین باری که از این موضوعات با خبر شدرااز یاد نمیبرد.
فلش بک - 2 سال قبل -هاگوارتز
لوئیس ویزلی یازده ساله در راهروهای هاگوارتز به سمت اتاق ضروریات میدوید. اعضای گروه گریفندور به او گفته بودند که به اتاق ضروریات برود. پس از چند دقیقه دویدن، بالاخره به اتاق ضروریات رسید. با تمام قوا خواست که در باز شود و وقتی چشم هایش را باز کرد، دستگیرهای نمایان شده بود. لوئیس دستگیره را گرفت و در را هل داد تا وارد شود. اتاق پر بود از بچه های کوچک و بزرگ. تنها کسی که ایستاده بود چارلی ویزلی، عموی لوئیس بود. چارلی لوئیس را به نشستن دعوت کرد و لوئیس هم نشست. چارلی لبخندی زد و با صدایی بلند و رسا شروع به صحبت کرد:
- خب، میدونم که همه شما احتمالاً چیزی درباره الف دال شنیدین . ارتش دامبلدور با اسم مخفف الف دال که حکم کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه در پنجمین سال تحصیلی هری پاتر رو داشت.
صدای پچ پچ هاو زمزمه هایی به گوش رسید. پس از آنکه زمزمه ها خوابید چارلی ادامه داد:
- درسته که ولدرمورت نابود شد. ما هم نمیگیم که بر می گرده. اما میدونیم که بالاخره کسانی شبیه ولدرمورت وجود دارند. جادوگرهای شرور همیشه وجود دارن. این کلاس شمارو برای اون روز آماده میکنه. چون واضحه که ما نمیتونیم وقتی این مشکل پیش اومد با اون مقابله کنیم.
دانش آموزی که از روی صدایش آشکار بود پسر است در میان جمعیت دستش را بالا آورد و پرسید:
- اما دیگه هیچ جادوگری به قدرتمندی اسمشونبر نمیشه مگه نه؟ مطمئناً شرور های الان خیلیراحتتر ازاسمشونبر شکست میخورن.
چارلی جواب داد:
- از کجا میدونی که دیگه جادوگری به قدرتمندی ولدرمورت نمیشه؟ شاید حتی جادوگری برسه که از اون هم قدرتمند تر و شرور تر باشه.
لرزه بر اندام لوئیس افتاد. اگر اینگونه بود انگار که کل زندگیت بر روی بود که شاید در دوره تو جادوگر سیاهی ظهور نکند. لوئیس دستش را بالا برد وپرسید:
- اما اگه اینطوری باشه که ما هر لحظه باید آماده جنگ باشیم! جادوگر های شرور جدیدتر احتمالاً بهتر از قبلی ها هم هستن!
چارلی خنده ای کرد و پاسخ داد:
- خب الف دال واسه همین چیز هاست دیگه!
پایان فلش بک
لوئیس خنده دیگری کرد. یعنی در دوره ای که او درحال زندگی کردن در آن بود جادوگر شرور دیگری هم ظهور میکرد؟ هیچکس نمی دانست.
فلش بک - 2 سال قبل -هاگوارتز
لوئیس ویزلی یازده ساله در راهروهای هاگوارتز به سمت اتاق ضروریات میدوید. اعضای گروه گریفندور به او گفته بودند که به اتاق ضروریات برود. پس از چند دقیقه دویدن، بالاخره به اتاق ضروریات رسید. با تمام قوا خواست که در باز شود و وقتی چشم هایش را باز کرد، دستگیرهای نمایان شده بود. لوئیس دستگیره را گرفت و در را هل داد تا وارد شود. اتاق پر بود از بچه های کوچک و بزرگ. تنها کسی که ایستاده بود چارلی ویزلی، عموی لوئیس بود. چارلی لوئیس را به نشستن دعوت کرد و لوئیس هم نشست. چارلی لبخندی زد و با صدایی بلند و رسا شروع به صحبت کرد:
- خب، میدونم که همه شما احتمالاً چیزی درباره الف دال شنیدین . ارتش دامبلدور با اسم مخفف الف دال که حکم کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه در پنجمین سال تحصیلی هری پاتر رو داشت.
صدای پچ پچ هاو زمزمه هایی به گوش رسید. پس از آنکه زمزمه ها خوابید چارلی ادامه داد:
- درسته که ولدرمورت نابود شد. ما هم نمیگیم که بر می گرده. اما میدونیم که بالاخره کسانی شبیه ولدرمورت وجود دارند. جادوگرهای شرور همیشه وجود دارن. این کلاس شمارو برای اون روز آماده میکنه. چون واضحه که ما نمیتونیم وقتی این مشکل پیش اومد با اون مقابله کنیم.
دانش آموزی که از روی صدایش آشکار بود پسر است در میان جمعیت دستش را بالا آورد و پرسید:
- اما دیگه هیچ جادوگری به قدرتمندی اسمشونبر نمیشه مگه نه؟ مطمئناً شرور های الان خیلیراحتتر ازاسمشونبر شکست میخورن.
چارلی جواب داد:
- از کجا میدونی که دیگه جادوگری به قدرتمندی ولدرمورت نمیشه؟ شاید حتی جادوگری برسه که از اون هم قدرتمند تر و شرور تر باشه.
لرزه بر اندام لوئیس افتاد. اگر اینگونه بود انگار که کل زندگیت بر روی بود که شاید در دوره تو جادوگر سیاهی ظهور نکند. لوئیس دستش را بالا برد وپرسید:
- اما اگه اینطوری باشه که ما هر لحظه باید آماده جنگ باشیم! جادوگر های شرور جدیدتر احتمالاً بهتر از قبلی ها هم هستن!
چارلی خنده ای کرد و پاسخ داد:
- خب الف دال واسه همین چیز هاست دیگه!
پایان فلش بک
لوئیس خنده دیگری کرد. یعنی در دوره ای که او درحال زندگی کردن در آن بود جادوگر شرور دیگری هم ظهور میکرد؟ هیچکس نمی دانست.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

چه روز هایی بود. اول تنها حرفش بود هیچ کداممان نمیخواستیم به گفته هایمان عمل کنیم اما سرنوشت ما را مجبور کرد و دیگر از آن دوستی های محکم چیزی جز چند دیدار اتفاقی در کافه نماند...
فلش بک- چندین سال پیش- هاگوارتز
دختری دوان دوان در راهروهای هاگوارتز حرکت میکرد. طوری که انگار به قراری مهم دیر رسیده باشد. ردای بلندش در هوا موج میزد و شال آبی و برنزش هنوز دور گردنش بود. نشان درخشان ریونکلاو روی سینهاش می درخشید. با کمی دقت میشد دانه های ریز برف را نیز رو موهای سیاه و بلندش دید. یک نامه در دستش بود و صدای جیرینگ جیرینگی نیز از درون آن به گوش میرسید.
در راهرویی دیگر پیچید و بالاخره به مقصدش رسید... سرسرای عمومی!
- دای! دای!
قطعا در آن همهمه و زمزمه و پچپچ ها کسی صدای یک دختر شانزده ساله را نمیشنید، حتی اگر بهترین دوستش باشد. به سرعت دو میز هافلپاف و ریونکلاو را از نظر گذراند چون یا دای پیش نفر سوم بهترین دوستانش بود یا نزد گروهش ریونکلاو.
با کمی جست و جو توانست پسری قد بلند با موهای مشکی و پوستی سفید را کنار دختری دیگر کنار میز هافلپاف پیدا کند. دختر موهایش قهوه ای بود اما رگههای رنگ های مختلف در موهایش پیدا میشد. و البته روی ردایش چند لک رنگ زرد و سبز نیز به چشم میخورد.
- دای لوولین! نمیدونی چقدر دنبالت بودم.
دختر ریونکلاوی به دو دوستش پیوست و خم شد تا نفسش بالا بیاید و در این حین دختر هافلپافی گفت:
- اون چیه تو دستت اورلا؟
دختری که اورلا نام داشت موهای سیاهش را پشت گوش انداخت و نامه را جلوی دوستانش تکان داد و گفت:
- این؟ این یه نامهاس از طرف سرپرست فشفشهام. البته همچینم بد نیست. بالاخره با کلی نامه نگاری موفق شدم راضیش کنم که یه کمی برام پول بفرسته بهش نگفتم برا چی میخوام ولی هردوتون میدونین برا چیه دیگه؟
چشمان هر سه نفر برق شیطانیای زد. دای لبخندی زد و به آرامی طوری که فقط خودشان بشنوند گفت:
- البته که میدونیم. بذا فردا که رفتیم هاگزمید از فروشگاه زونکو با پول اورلا یه چیزی بخریم که دهنش کف کنه.
به پسری با موهای قهوهای و پوستی بسیار رنگ پریده نگاه کرد که سر میز اسلیترین نشسته بود نگاه کرد.
- دوشیزه کوییرک و آقای لوولین شما کنار میز هافلپاف چیکار میکنید؟ تا اونجایی که من میدونم شما ریونکلاوی هستید. درسته؟
هر سه نفر به شدت جا خوردند و با سرعت به طرف پروفسور مگ گونگال برگشتند که بی صبرانه منتظر جواب بود. درست بود که اورلا در کلاس ها همیشه تکلیفش را کامل انجام میداد و یا نمره هایش بالا بودند اما سابقهاش چندان درخشان نبود. او با دای و سوزان کار های عجیب غریبی انجام داده بودند و البته توبیخ هم شده بودند. به همین خاطر پاکت پول را سریع زیر ردایش جا کرد تا حداقل سرپرست گریفندور بهانهی دیگری برای سوال پیچ کردن آن ها پیدا نکند.
دای با لکنت گفت:
- هیچی پروفسور با سوزان کار داشتیم الان هم میریم.
سپس مکثی کرد و گفت:
- سر کلاس جانورشناسی میبینیمت. بیا بریم اورلا. الان ریونی ها دسرها رو تموم میکن.
دای رفت و اورلا نیز پشت او راه افتاد. هردو چهرهای شرمگین به خود گرفتند اما تنها سوزان چشمک معنادار اورلا را دید!
روز بعد- حیاط هاگوارتز
دانش آموزان سال شیشمی در حیاط ایستاده بودند. هرکسی یه کیف کوچک بر دوش داشت و خبری از رداهای چهارگروه نبود. آن ها لباس های معمولی خودشان را پوشیده بودند و برای گردش در هاگزمید سر از پا نمیشناختند. پشت تمام جمعیت اورلا، دای و سوزان ایستاده بودند و با هم پچپچ میکردند.
اورلا پاکت را کیفش بیرون آورد و گفت:
- حالا باهاش چی بخریم؟ میخوام قشنگ حال اون پسرهی اسلیترینی رو کم کنیم.
سوزان از توی کیفش سه شکلات نعنایی بیرون آورد و دو تا از آنها را به دوستانش داد و وقتی داشت روکش شکلات را باز میکرد گفت:
- بذا برسیم حالا بعدش اونجا فکر میکنیم.
برف شروع به باریدن کرد. دانههای کوچک برف روی سر دانشآموزان میریخت و بعضی از آن ها بی وقفه سرشان را تکان میدادند تا برف روی سرشان نشیند. بالاخره پروفسور مگ گونگال آمد و با صدای رسا و البته لحن خشک و جدیاش گفت:
- خب دیگه. همه چیز آمادهاس. رضایتنامه هارم که به فیلچ دادید. بریــ...
- پروفسور! پروفسور! نه نباید برید.
فلیچ دوان دوان از بین دانشآموزان متحیر رد شد و خودش را به پروفسور مکگونگال رساند و چیزی در گوشش زمزمه کرد. وقتی حرف سرایدار تمام شد چهرهی سرپرست نیز در هم رفت و با لحنی عذرخواهانه گفت:
- متاسفانه بهمون خبر دادند که مرگخواران به دهکدهی هاگزمید حمله کردند و اونجا نه الان چیزی ازش مونده که بخوایم گردش کنیم نه جای امنی هست.
پروفسور مکثی کرد و تمام دانشآموزانی که سوسوی امید در چشمانش خاموش میشد را از نظر گذراند و سپس ادامه داد:
- متاسفم اما برگردید به خوابگاههاتون و رداهاتون رو بپوشید.
سوزان، دای و اورلا به عنوان اولین نفر ها راه افتادند و در راهروهای هاگوارتز به سمت خوابگاههایشان به راه افتادند. به احتمال زیاد از همه ناراحت تر بودند چون این گردش تنها یه بازدید خالی نبود یک هدف بود. هر سه سکوت کرده بودند تا این که اورلا با عصبانیت سکوت رو شکست:
- از مرگخوارها متنفرم! متنفرم! عوضیا.
- فقط ب خاطر این که گردشمون رو لغو کردن؟
اورلا با تردید به چشمان سوزان نگاه کرد که به او زل زده بود و بعد با جدیت گفت:
- نه معلومه که نه. به خاطر این که خونخوارند. همه جارو به آتیش میکشن و هزار تا کار مزخرف دیگه.
- ولی به نظر من که خیلی خفناند. من وقتی از هاگوارتز برم مرگخوار میشم.
این بار دای بود که پس از مدتی به حرف آمده بود. شعلههای خشم در چشمان اورلا زبانه زد و با عصبانیت و خشم رو به دای گفت:
- اگه کشتن مردم، شکنجه کردن انسان های بیگناه و آواره کردن بچه ها خانواده ها میشه خفن بودن پس برو جزو اون آدم های خفن. منم وقتی فارغ التحصیل شدم میرم محفلی میشم و جلوی شما خفن ها رو میگیرم.
و سپس با قدم های محکم و سریع از دوستانش پیشی گرفت تا خودش را به خوابگاه ریونکلاو برساند.
پایان فلش بک
چه کسی فکر میکرد من محفلی شوم و بهترین دوستانم مرگخوار؟ همیشه فکر میکردم این ها تنها خیال بافی های خودمان است اما به حقیقت پیوست. چه کسی فکر میکرد من در اتاقی خاک گرفتهی خانهی گریمولد بنشینم و خاطرات دوران شیرین هاگوارتزم را مرور کنم؟
تنها سرنوشت میدانست!
فلش بک- چندین سال پیش- هاگوارتز
دختری دوان دوان در راهروهای هاگوارتز حرکت میکرد. طوری که انگار به قراری مهم دیر رسیده باشد. ردای بلندش در هوا موج میزد و شال آبی و برنزش هنوز دور گردنش بود. نشان درخشان ریونکلاو روی سینهاش می درخشید. با کمی دقت میشد دانه های ریز برف را نیز رو موهای سیاه و بلندش دید. یک نامه در دستش بود و صدای جیرینگ جیرینگی نیز از درون آن به گوش میرسید.
در راهرویی دیگر پیچید و بالاخره به مقصدش رسید... سرسرای عمومی!
- دای! دای!
قطعا در آن همهمه و زمزمه و پچپچ ها کسی صدای یک دختر شانزده ساله را نمیشنید، حتی اگر بهترین دوستش باشد. به سرعت دو میز هافلپاف و ریونکلاو را از نظر گذراند چون یا دای پیش نفر سوم بهترین دوستانش بود یا نزد گروهش ریونکلاو.
با کمی جست و جو توانست پسری قد بلند با موهای مشکی و پوستی سفید را کنار دختری دیگر کنار میز هافلپاف پیدا کند. دختر موهایش قهوه ای بود اما رگههای رنگ های مختلف در موهایش پیدا میشد. و البته روی ردایش چند لک رنگ زرد و سبز نیز به چشم میخورد.
- دای لوولین! نمیدونی چقدر دنبالت بودم.
دختر ریونکلاوی به دو دوستش پیوست و خم شد تا نفسش بالا بیاید و در این حین دختر هافلپافی گفت:
- اون چیه تو دستت اورلا؟
دختری که اورلا نام داشت موهای سیاهش را پشت گوش انداخت و نامه را جلوی دوستانش تکان داد و گفت:
- این؟ این یه نامهاس از طرف سرپرست فشفشهام. البته همچینم بد نیست. بالاخره با کلی نامه نگاری موفق شدم راضیش کنم که یه کمی برام پول بفرسته بهش نگفتم برا چی میخوام ولی هردوتون میدونین برا چیه دیگه؟
چشمان هر سه نفر برق شیطانیای زد. دای لبخندی زد و به آرامی طوری که فقط خودشان بشنوند گفت:
- البته که میدونیم. بذا فردا که رفتیم هاگزمید از فروشگاه زونکو با پول اورلا یه چیزی بخریم که دهنش کف کنه.
به پسری با موهای قهوهای و پوستی بسیار رنگ پریده نگاه کرد که سر میز اسلیترین نشسته بود نگاه کرد.
- دوشیزه کوییرک و آقای لوولین شما کنار میز هافلپاف چیکار میکنید؟ تا اونجایی که من میدونم شما ریونکلاوی هستید. درسته؟
هر سه نفر به شدت جا خوردند و با سرعت به طرف پروفسور مگ گونگال برگشتند که بی صبرانه منتظر جواب بود. درست بود که اورلا در کلاس ها همیشه تکلیفش را کامل انجام میداد و یا نمره هایش بالا بودند اما سابقهاش چندان درخشان نبود. او با دای و سوزان کار های عجیب غریبی انجام داده بودند و البته توبیخ هم شده بودند. به همین خاطر پاکت پول را سریع زیر ردایش جا کرد تا حداقل سرپرست گریفندور بهانهی دیگری برای سوال پیچ کردن آن ها پیدا نکند.
دای با لکنت گفت:
- هیچی پروفسور با سوزان کار داشتیم الان هم میریم.
سپس مکثی کرد و گفت:
- سر کلاس جانورشناسی میبینیمت. بیا بریم اورلا. الان ریونی ها دسرها رو تموم میکن.
دای رفت و اورلا نیز پشت او راه افتاد. هردو چهرهای شرمگین به خود گرفتند اما تنها سوزان چشمک معنادار اورلا را دید!
روز بعد- حیاط هاگوارتز
دانش آموزان سال شیشمی در حیاط ایستاده بودند. هرکسی یه کیف کوچک بر دوش داشت و خبری از رداهای چهارگروه نبود. آن ها لباس های معمولی خودشان را پوشیده بودند و برای گردش در هاگزمید سر از پا نمیشناختند. پشت تمام جمعیت اورلا، دای و سوزان ایستاده بودند و با هم پچپچ میکردند.
اورلا پاکت را کیفش بیرون آورد و گفت:
- حالا باهاش چی بخریم؟ میخوام قشنگ حال اون پسرهی اسلیترینی رو کم کنیم.
سوزان از توی کیفش سه شکلات نعنایی بیرون آورد و دو تا از آنها را به دوستانش داد و وقتی داشت روکش شکلات را باز میکرد گفت:
- بذا برسیم حالا بعدش اونجا فکر میکنیم.
برف شروع به باریدن کرد. دانههای کوچک برف روی سر دانشآموزان میریخت و بعضی از آن ها بی وقفه سرشان را تکان میدادند تا برف روی سرشان نشیند. بالاخره پروفسور مگ گونگال آمد و با صدای رسا و البته لحن خشک و جدیاش گفت:
- خب دیگه. همه چیز آمادهاس. رضایتنامه هارم که به فیلچ دادید. بریــ...
- پروفسور! پروفسور! نه نباید برید.
فلیچ دوان دوان از بین دانشآموزان متحیر رد شد و خودش را به پروفسور مکگونگال رساند و چیزی در گوشش زمزمه کرد. وقتی حرف سرایدار تمام شد چهرهی سرپرست نیز در هم رفت و با لحنی عذرخواهانه گفت:
- متاسفانه بهمون خبر دادند که مرگخواران به دهکدهی هاگزمید حمله کردند و اونجا نه الان چیزی ازش مونده که بخوایم گردش کنیم نه جای امنی هست.
پروفسور مکثی کرد و تمام دانشآموزانی که سوسوی امید در چشمانش خاموش میشد را از نظر گذراند و سپس ادامه داد:
- متاسفم اما برگردید به خوابگاههاتون و رداهاتون رو بپوشید.
سوزان، دای و اورلا به عنوان اولین نفر ها راه افتادند و در راهروهای هاگوارتز به سمت خوابگاههایشان به راه افتادند. به احتمال زیاد از همه ناراحت تر بودند چون این گردش تنها یه بازدید خالی نبود یک هدف بود. هر سه سکوت کرده بودند تا این که اورلا با عصبانیت سکوت رو شکست:
- از مرگخوارها متنفرم! متنفرم! عوضیا.
- فقط ب خاطر این که گردشمون رو لغو کردن؟
اورلا با تردید به چشمان سوزان نگاه کرد که به او زل زده بود و بعد با جدیت گفت:
- نه معلومه که نه. به خاطر این که خونخوارند. همه جارو به آتیش میکشن و هزار تا کار مزخرف دیگه.
- ولی به نظر من که خیلی خفناند. من وقتی از هاگوارتز برم مرگخوار میشم.
این بار دای بود که پس از مدتی به حرف آمده بود. شعلههای خشم در چشمان اورلا زبانه زد و با عصبانیت و خشم رو به دای گفت:
- اگه کشتن مردم، شکنجه کردن انسان های بیگناه و آواره کردن بچه ها خانواده ها میشه خفن بودن پس برو جزو اون آدم های خفن. منم وقتی فارغ التحصیل شدم میرم محفلی میشم و جلوی شما خفن ها رو میگیرم.
و سپس با قدم های محکم و سریع از دوستانش پیشی گرفت تا خودش را به خوابگاه ریونکلاو برساند.
پایان فلش بک
چه کسی فکر میکرد من محفلی شوم و بهترین دوستانم مرگخوار؟ همیشه فکر میکردم این ها تنها خیال بافی های خودمان است اما به حقیقت پیوست. چه کسی فکر میکرد من در اتاقی خاک گرفتهی خانهی گریمولد بنشینم و خاطرات دوران شیرین هاگوارتزم را مرور کنم؟
تنها سرنوشت میدانست!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در 1395/3/27 18:03:21
ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در 1395/3/27 18:04:33
ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در 1395/3/27 18:04:33
خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی میماند 

Only
aven

aven
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج