جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  61 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  178 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 11 اسفند 1395 22:15
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 9

در حیاط هاگوارتز جای سوزن انداختن نبود همه بچه ها در تکاپو بودند. چهار غارتگر جوان با هم در حال گفت و گو بودند.
_ هی جیمز! نظرت چیه بریم یه چیز بزنیم؟
_ به نظرت زیاد زود نیست واسه ما؟
_ اونو که نمی گم دیوونه! منظورم دزدیدن بود.
_ آهان! شخص بخصوصی رو در نظر داری؟
_ آره.
و درحالی که داشت به پسر اسلیترینی که موهای کوتاه و روغنی داشت و دسته گل نیلوفری در دست داشت، اشاره می کرد گفت:
_ سوروس اسنیپ سوژه خوبیه نظرتون چیه؟
ریموس چشمکی به سیریوس زد و گفت:
_ ولی به نظر من اون گناه داره. آخه می دونید جوونه آرزو داره! نگاه کنید با چه امید و آرزویی داره به گل نگاه می کنه.
او راست می گفت سوروس جوان دست گلی را در دست داشت تا به دوستش لی لی بدهد. اما لی لی به او نگاه نمی کرد. او داشت با آلیس درباره برنامه درسی اش صحبت می کرد.
_ فقط یه ذره شانس همین. آروم باش سوروس! آروم تو می تونی! لی لی!
_ به به! بچه ها نگاه کنید سوروس اسنیپ ما رو! کجا می ری؟
_ به تو ربطی نداره پاتر!
_ زبون دراز شده جیمز چطوره یه گوش مالی حسابی بهش بدیم؟
_ خوب گفتی پیتر. دلم خیلی واسه شکوندن یه دماغ تنگ شده !
چهار غارتگر دور سوروس جمع شدند و حلقه را تنگ کردند.
_ دارید چیکار می کنید؟
هر پنج نفر جا خوردند.
_ آهای پاتر دست از سرش بردار. برو کنار.
لی لی حلقه محاصره را شکست و به کنار سوروس رفت.
_ تو حالت خوبه؟
_ آره. چیزیم نشده. باهام کاری نداشتن.
_ آهای شما دیگه حق ندارید به دوست من چپ نگاه کنید.
لی لی دست سوروس را گرفت و رفت و غارتگران حیران را تنها گذاشت.

درود بر تو.
خوب بود سوژت. لذت بردم.

علائم نگارشی رو هم که بلدی. دیالوگ نویسی هم که بلدی. فقط اینکه بعد از دیالوگ هات دو تا اینتر بزن که رستگار بشی.

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Linda12 در 1395/12/11 22:21:14
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/12/12 20:31:05
شب هزار چشم دارد و روز فقط یکی؛ ولی با فرو خفتن خورشید، درخشش از همه جهان محو می شود. عقل هزار چشم دارد و دل فقط یکی؛ ولی با فرو مردن عشق، روشنی از همه زندگی محو می شود.
هر انسانی برای انسان های دیگر مصیبت می آفریند بی هیچ استثنایی، اندک اندک عمق مصیبت زیاد می شود، همچون عمق یافتن تپه دریایی.پس هر لحظه به فکر نجات خود از غرق شدن باش... عاقل باش، خود را فریب مده، بزرگ باش.
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 11 اسفند 1395 20:56
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 5 کارگاه نمایشنامه نویسی
پرفسور مک گوناکال اسمم رو صدا زد: پاتریس اسلینک!
خیلی استرس داشتم. اون کلاه بگی نگی برام ترسناک بود. به خصوص وقتی میخواست حرف بزنه، یکدفعه داد میزد و قلبم می اومد تو دهنم.
وقتی نشستم رو صندلی و کلاه گروهبندی را گذاشتند سرم تمام تنم مورمور شد.
کلاه بعد یکم مکث گفت:((همممم...آها...مغز گنده ای داری کله کدو!))
منم با یکم لرز گفتم:((کله شما هم کم شبیه هویج نیست.))
بیشتر بچه ها خندیدند. کلاه گفت:((میبینم که پررو هم هستی! ولی خب، ضریب هوشیت بالاتره...صبر کن!! درونت شجاعت هم میبینم...و درستکاری...هممم...تقریبا توانایی همه رو جز اسلیترین داری...))
نگاهی به میز اسلیترینی ها انداختم و دیدم دارند پوزخند میزنند. توی ذهنم چند تا فحش نسارشون کردم ولی کلاه بلافاصله گفت:((هی هی هی! اینجا از اینجور حرفها خبری نیست!)) آهی کشیدم و بعد کلاه ادامه داد:((خب، برگردیم سراغ بحث قبلی مون...به نظرت گریفندور چطوره؟)) گفتم:((زیاد از گربه سانان خوشم نمیاد.)) بچه ها باز هم خندیدند.-((پس میمونه دو تا خصوصیت اصلیت،هوش و درستکاری...و فکر کنم...ریونکلاو!!!!!!!)) از میز ریونکلاو صدای شادی بلند شد. وقتی کلاه را از روی سرم برداشتند، توی دلم گفتم:((بالاخره از شر اون کلاه کنه خلاص شدم!)) وقتی به سمت میز ریونکلاو میرفتم خیلی از گروهی که توش افتادم خوشحال بودم چون هوش رو به بقیه ترجیح میدادم.

سلام و درود بر تو فرزند.
خب... شما یه گروهبندی رو شرح دادی الان. ولی یه سری اشکالاتی داری. مثلا اینکه از اینتر چرا اصلا استفاده نمیکنی؟ :yrin:
بعد از دیالوگ هات همیشه دو تا انتر بزن، توصیفاتت رو از دیالوگ جدا کن. و اینکه اون وسطا چند تا علامت تعجب گذاشتی که اشتباهه. همون یدونه علامت تعجب هم بذاری، کاملا جمله اثرشو میذاره.
دیالوگ هاتو سعی کن به این شکل بنویسی:

نقل قول:
منم با یکم لرز گفتم:((کله شما هم کم شبیه هویج نیست.))
بیشتر بچه ها خندیدند.


منم با یکم لرز گفتم:
- کله شما هم کم شبیه هویج نیست.

بیشتر بچه ها خندیدند.


اینجا دیالوگ مربوط به آخرین فاعل جمله بود. حالا ببینیم اگر دیالوگ واسه آخرین فاعل نباشه چطور میشه:

نقل قول:
بچه ها باز هم خندیدند.-((پس میمونه دو تا خصوصیت اصلیت،هوش و درستکاری...و فکر کنم...ریونکلاو!!!!!!!)) از میز ریونکلاو صدای شادی بلند شد.


بچه ها باز هم خندیدند.

- پس میمونه دو تا خصوصیت اصلیت، هوش و درستکاری... و فکر کنم... ریونکلاو!

از میز ریونکلاو صدای شادی بلند شد.


این حالتای ظاهری رو رعایت کن. مطمئنم با ورود به ایفا و نوشتن بیشتر، بقیه مشکلاتت هم رفع میشن.

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/12/12 20:28:09
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 8 اسفند 1395 13:19
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر هفتم را انتخاب کردم!!

* در خانه ی دوازدهم میدان گریمالد *

هری در اتاقش و بر روی صندلی اش نشسته بود که ناگهان در باز شد و اسنیپ وارد شد!! اسنیپ مثل یک گراز زخمی که تمام خانواده اش را در جنگ طایفه ای بین گرازها از دست داده باشد، با نعره ای روی هری پرید و مشغول خفه کردن او شد!!
-عاعاعاعاعا!! بمیر!!
-نههههه!! منو نکش!! نههههههه!! تصویر تغییر اندازه داده شده

هری دست اسنیپ را پس زد اما اسنیپ که دست بردار نبود دوباره شیرجه زد و تکه ی بزرگی از شانه ی هری را گاز زد و از جا کند!! هری نیز کمی غش و ضعف کرد اما به اعصابش مسلط شد و بعد از زدن یک ریپارو به شانه اش، خیالش راحت شد و نفس عمیقی کشید!!
-تو دیگه کی هستی؟!
-موضوع رو عوض نکن پاتر!! من اسنیپم و اومدم تو رو به خاطر خراب کردن رابطه ی من و مامانت خفه کنم!! تصویر تغییر اندازه داده شده
-خالی نبند!! کجات شبیه اسنیپه؟!
-آلن ریکمن مرده!! می فهمی؟! آلن مرده!! دیگه قیافه اش به من تعلق نداره!! من قیافه ام عوض شده!! تصویر تغییر اندازه داده شده
-راست می گی؟! باشه!! حالا حرفت چیه؟!
-می خوام خفه ات کنم!! لیلی بیخیال من شده!! می گه که هری همه ی حقایق درباره ی من رو فاش کرده!! می گه که بهش گفته که من پنج تا زن دیگه هم دارم!!
-مگه کار بدی کردم؟! مرد بی ناموس کمتر... زندگی بهتر!!

اسنیپ جوش آورد. بعد مثل گراز فریاد کشید و کله ی هری را گاز زد و از جا کند!! اما هری یک ریپارو به خودش زد و دوباره دارای کله شد!!
-هوووووی اسنیپ!! دیگه منو گاز نگیر!! به مامانم می گمااااا!!
-پاتر!! به من نگو اسنیپ!! منو قربان صدا بزن!! قربان!!
-لازم نیست منو قربان صدا کنی اسنیپ!!
-پنجاه امتیاز از گریفیندور کم می شه!!
-
-صد امتیاز از گریفیندور کم می شه!!
-
-دویست امتیاز!!
-
-پونصد!!
-
-هزار!!
-بدو بدو بیا امتیازات گریفیندور رو حراجش کردم!! کسی دیگه نمی خواد بیشتر از هزار امتیاز کم کنه؟! نبود؟!
-هوووی پاتر!! تو چرا از کم شدن امتیاز گروهت نمی ترسی؟! باید وحشت کنی!! باید دست به دامن من بشی!!
-من خیلی وقته که فارغ التحصیل شدم!! گور بابای گریفیندور!!

اسنیپ که نمی دانست از دست هری چکار کند، عصبی شد و کل بدن هری را خورد و بلعید!! هری نیز قبل از اینکه درون معده ی اسنیپ هضم شود یک ریپارو به خودش زد و بدنش را دوباره از اول به وجود آورد!! بعد چون گنجایش معده ی اسنیپ کوچک تر از اندازه ی هیکل هری بود، معده ی اسنیپ ترکید و تمام اتاق را خون فرا گرفت و هری هم پایش را روی جسد تکه تکه شده ی اسنیپ گذاشت و فیگور قهرمانی گرفت!!
.
.
.
.
.
خوب بود یا بازم بنویسم؟! خواهش می کنم بگین!!

شناسه قبلی داشتی شما؟

خیلی خوب بود. لذت بردم از خوندنش. منتها اینکه نیازی نیست از علامت تعجب دوبار استفاده کنی، همون یکبارش هم کاملا مفهوم رو میرسونه.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/12/8 13:41:06
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 16 بهمن 1395 17:04
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 5
لونا لاو گود بالای پله ها ایستاده بود و منتظر بود تا دانش آموزان سال اولی برسند.
خیلی طول کشید اما بالاخره اومدن.
لونا صداش رو صاف کرد و گفت بسیار خب سال اولی ها لطفا توجه کنید.
به هاگوارتز خوش اومدین.
اینجا یک مدرسه ی ساده نیست بلکه یک مدرسه ی علوم و فنون جادوگریه.
خوب به حرف هایی که میزنم توجه کنید.
این مدرسه قوانینی داره که برای همه یکسانه و همه باید این قوانین رو رعایت کنید.
همه ی شما دانش آموزان به چهار گروه تقسیم میشین.
اسلایترین، هافلپاف، ریونکلاو و گریفیندور.
در صورتی که دانش آموزان در امتحانات و کارهای عملی خود موفقیت کسب کنند، امتیاز مثبت دریافت می کنند ودر صورت قانون شکنی از آن ها امتیاز کم میشه.
بسیار خب پروفسور دامبلدور و دانش آموزان دیگه منتظر شما هستن دنبالم بیاین.
دانش آموزان در یک صف پشت لونا وارد سرسرا شدن.
لونا گفت بسیار خب اسم هر کسی رو که خوندم بیاد تا کلاه گروه بندی گروهتون رو مشخص کنه.
با تعجب به همه جا نگاه میکردم.
خانم لاوگود شروع به خوندن اسم ها کرد.
اسکورپیوس مالفوی!
رز خیلی آروم گفت اون پسر دراکو مالفویه. پسر همونی که با پدر دعوا می کرد.
لونا کلاه رو روی سر مالفوی گذاشت.
بلافاصله کلاه گفت اسلایتریییین.
رز گفت پدر اون هم توی اسلایترین بوده.
لونا اسم نفر بعد رو خوند.
جیمز پاتر!
جیمز رفت و روی صندلی نشست.
لونا کلاه رو روی سر جیمز گذاشت.
بسیار خب. بزار ببینم کدوم گروه برای تو مناسب تره. شجاعت زیادی داری. ذهنتم بدک نیست. بسیار خبببببب. گریفیندور.
برادرم جیمز به گریفیندور رفت. امید بیشتری پیدا کردم تا به گریفیندور برم.
رز ویزلی!
رز رفت و روی صندلی نشست.
کلاه گفت بازم ویزلی. نمیدونم شماها کی دست از سر این مدرسه بر میدارید. بسیار خب گریفیندور.
همه شروع کردن به دست زدن.
خانم لاوگود اسم نفر بعد رو خوند.
لئو مک میلیان! ( )
کلاه قبل از اینکه روی سر لئو قرار بگیره گفت گریفیندور.
استرس داشتم نمی دونستم کلاه منو به کدوم گروه میندازه.
که یه دفعه اسم من خونده شد.
آلبوس سوروس پاتر!
رفتم و روی صندلی نشستم.
خیلی استرس داشتم.
خانم لاوگود کلاه رو روی سرم گذاشت.
بسیار خب یه پاتر دیگه. برادرت رو به گریفیندور فرستادم. بزار ببینم چی توی وجودت داری.
شجاعت زیادی رو در وجودت میبینم. ذهن خوبی داری. مهارت زیادی هم داری.
بزار ببینم تو رو تو کدوم گروه بندازم.
به جیمز و رز نگاه میکردم. دوست داشتم پیش اونا باشم. دوست نداشتم تو گروه دیگه ای بیافتم و دلم میخواست با اونا باشم.
کلاه گفت میبینم که تو ذهنت حرف هایی رد وبدل میشه معلومه که میخوای پیش اونا باشی. خب. پس اگه اینطوره. بزار ببینم. درسته. گریفیندووووووور.








دیدی میتونی بهتر بنویسی؟وارد ایفا بشی یحتمل بهتر خواهی نوشت!
تایید شد.

مرحله بعد: کلاه گروهبندی.


ممنون

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/11/16 19:06:06
ویرایش شده توسط Leo.MC.Milian در 1395/11/16 20:09:41
معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 15 بهمن 1395 22:27
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 9
تام ریدل به ارباب تاریکی تبدیل شده و در حال جمع کردن ارتشی برای مقابله با آلبوس دامبلدور، هاگوارتز و البته جادوی سفیده.
-جیمز: حالا چیکار کنیم؟
-ریموس: اون روز به روز در حال قوی تر شدنه.خیلیا به اون ملحق شدن.
-سیریوس بلک: باید بکشیمش تا قبل از اینکه اون مارو بکشه.
-ریموس: به نظر تو چطور میشه با اون جنگید؟! چطوری اونو بکشیم؟!
-جیمز: خب اون یه زمانی دانش آموز همین مدرسه بوده. همون چیزهایی رو یاد گرفته که ما یاد گرفتیم.
-ریموس: نه جیمز تو اشتباه می کنی. اون قدرتی داره که سال هاست همه ی ما ازش بی خبر بودیم. حتی اعضای گروه اسلایترین هم از نیروی اون بی خبر بودن چه برسد به ما که هم گروهیش نبودیم.
-سیریوس بلک: ما هم ارتش جمع میکنیم.
-ریموس: چی؟!
-سیریوس بلک: باید هرطور که هست اونو نابود کنیم. اگه اون داره نیرو جمع میکنه و ارتش میسازه خب ما هم میسازیم.
-جیمز: درسته باهاش می جنگیم.
-ریموس: این دیوونگیه شما نمی تونید باهاش مبارزه کنید.
-سیریوس بلک: به هر حال ما اون ارتش رو میسازیم ریموس و من بهت توصیه می کنم که عضو این محفل بشی.
-جیمز: آه پیتر! تو اینجایی! میشه باهات صحبت کنیم؟
-پیتر پتی گرو: البته جیمز! چیزی هست که بخوای بهم بگی؟
-جیمز: ما سعی داریم محفلی رو درست کنیم تا با ارباب تاریکی بجنگیم. می دونی که اون روز به روز داره قوی تر میشه.البته این موضوع بین ما چهار نفر بمونه. نمی خوام هرکسی از این موضوع با خبر بشه. چون ممکنه یکی از دانش آموزان با ارباب تاریکی در ارتباط باشه.
-پیتر پتی گرو: اووو.... البته. می دونی که ما دوستای قدیمی هستیم. من حتما عضو این محفل میشم.
-جیمز: ممنونم پیتر.
-پیتر پتی گرو(در ذهن خود): باید بفهمم که چیکار میکنن. باید هرطور شده ارباب رو با خبر کنم.








پستی که توسط ناظرین ویرایش میشه رو حذف نکنید،در صورت تکرار بلاک میشین...به این دلیل تایید نشد...نمایشنامه دیگه ای بنویسید تا تایید بشین...البته این نمایشنامه هم کیفیت لازم رو نداشت...مطمئنین که نمایشنامه های قبلی که تایید کردم رو خوندین؟
تایید نشد!


من نمایشنامه های قبلی رو مطالعه کردم. تمام سعیم رو کردم تا متنی که می نویسم جدید باشه فکر نمی کنم بتونم مطلبی بهتر از این بنویسم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/11/15 23:16:17
ویرایش شده توسط Leo.MC.Milian در 1395/11/15 23:30:53
معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 15 بهمن 1395 16:03
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره4
جینی که مشغول خواندن یه کتاب بزرگ بود ودنبال یه ورد می گشت،متوجه اومدن مالفوی شد که برای اولین بار چند تا کتاب دستش گرفته بود.
امروز یکی از روز هایی بود که کتابخونه خیلی شلوغ شده بود.مادام پینس هم که گلوش پاره شده بود چون دو ساعتی می شد که مشغول فریاد زدن سر بچه هایی بود که از قفسه ها بالا می رفتند یا کتاب هایی که به دردشون نمی خورد به اطراف پرتاب می کردنند.
جینی کاملا دلیل این شلوغی رو می دونست : امروز سر کلاس ورد های جادویی، پروفسور توضیحات وردی رو داده بود و گفته بود که هرکسی بتونه ورد مورد نظر رو پیدا کنه30امتیاز برای گروهش جمع می کنه!
اما جینی دلیل آمدن مالفوی به کتابخونه رو نمی دونست...چرا که مالفوی یک سال از جینی بزرگ تر بود و سر کلاس آن ها حضور نداشت!تازه اگرم چنین چیزی بود هرگز به کتابخونه نمیومد وزحمتی به خودش نمیداد.
عجیب تر از همه این بود که مالفوی داشت به سمت جینی می اومد!
جینی با خودش فکر می کرد حتما اومده تا یه دعوای جدید درست کنه ولی قیافش چنین چیزی رو نشون نمی داد.
مالفوی با خونسردی تمام و لبخند مسخره ای که روی لبش بود یک صندلی اورد وکنار جینی نشست.جوری کتاب هارو روی میز کوبید که جینی از جا پرید ونگاهی به لبخند موذیانه ی مالفوی کرد.
جینی با عصبانیت گفت:(می شه بگی چه مرگته مالفوی؟)
مالفوی با همون لبخندش جواب داد:(معلومه که می شه عزیزم!یه خبر توپ وعالی برات آوردم که شک ندارم از شنیدنش خوش حال می شی.)
-(مالفوی داری بدجور دیوونم می کنی کاری نکن که با یه طلسم بکشمت.بار آخرت باشه که به من میگی عزیزم متوجه شدی؟؟؟!!!!)
-(آخ!عزیزم چرا ناراحت میشی؟بزار خبر رو بهت بدم هری یه دوست دختر جدید پیدا کرده...حتما به خاطر اون دوست نداشتی بهت بگم عزیزم دیگه درسته؟راستی ببخشید حواسم نبود!!!تو با این خبر ناراحت می شی چون یه لقمه چرب وچیلی از دستت میره مگه نه؟)
این بار مالفوی اون لبخند ساختگی رو نزد وباحالتی نفرت انگیز گفت:(چطور فکر کردی از ارتباط برقرار کردن با اون پاتر چیزی دستگیرت می شه؟هـــــــــــــان؟؟البته من از کجا بدونم شاید دوستی اون برادرای بی مغزت براتون فایده....)
این بار جینی بلند از از قبل فریاد زد:(خفه شو مالفوی!!)
جینی با ناراحتی از کتابخونه خارج شد واون روز سر هیچ کلاسی حاضر نشد







شبیه چیز بود...ام...چیز...مهم نیست! مهم اینه که همین هم مقبوله!
تایید شد.

مرحله بعد: کلاه گروهبندی.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/11/15 17:27:13
زنده باد لردولدمورت

σŋℓყЯムvεŋ
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 14 بهمن 1395 17:24
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ده:

دیاگون از همیشه شلوغ تره.
مردم با رداهای بلندشون از این ور به اون ور میرن. هری با تعحب بهشون خیره شده، فقط بیست و چهارساعته که هویت واقعیش رو کشف کرده.
کنارش مرد تنومندی در حال راه رفتنه که موهای بلند و ریش بلند داره.
هری: هاگرید؟
هاگرید: بله؟
هری: اونجا کجاس؟
هری با دست به کوچه تنگ و باریکی اشاره می کنه که خیلی تاریکه.
هاگرید میگه: کوچه ناکترن.
هردوشون روبروی کوچه ایستادن. هری دلش میخواد بره تو. انگار یه چیزی از توی تاریکی صداش می کنه.
بی مقدمه هری شروع می کنه به دویدن. هاگرید فریاد می زنه: وایسا هری!
ولی هری توجهی نمی کنه. هاگرید هم وارد کوچه میشه. با وجود پاهای بزرگش احتیاجی به دویدن نداره. هری رو جلوی ویترین مغازه تاریکی پیدا می کنه. هاگرید میگه: هری؟ چی شده؟
هری به ویترین مغازه خیره میشه. با دستش به اون اشاره میکنه و میگه: کسی منو صدا زد. داشت میگفت هری بعدش جیغ بلندی زد انگار کمک میخواست...نه فکر کنم داشت به یکی التماس می کرد.
هاگرید به ویترین نگاه می کنه. اونجا سر یه دیوانه ساز مرده رو برای فروش گذاشتن. شاید دیوانه ساز مرده باشه اما اثرات جادوییش هنوز باقی می مونه البته ضعیف تر. هاگرید میفهمه که چرا خودش تحت تاثیر دیوانه ساز قرار نگرفته اما هری هنوز کوچیکه. هاگرید میفهمه که زنی که جیغ می زد کیه. بغض گلوش رو میگیره. ردای هری رو میگیره و میگه :هری، بیا بریم. اینجا محل جادوگران سیاه و تبهکاره همه چیز اینجا شیطانیه.
هری میگه: ولی اون خانم ازم کمک خواست.
هاگرید: نه هری. اینا همش جادوی سیاهه...آره جادوی سیاهه!...بهش توجه نکن. بیا بریم.
هری مطیعانه جلو میره و هاگرید پشت سرش میاد. هری هیچ وقت نمی فهمه هاگرید اون روز پشت سرش درحال پاک کردن اشک هاش بوده.





آفرین...خوب بود!
تایید شد.

مرحله بعد: کلاه گروهبندی.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/11/14 19:43:55
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 8 بهمن 1395 15:57
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 6:
توضیحات: دراکو مالفوی در حال گریه کردن در دستشویی درحالیکه میرتل گریان تلاش میکنه به ناراحتیش پی ببره.
دراکو به سمت دستشویی دختر ها رفت و در حالی که دیگر نای راه رفتن نداشت روی یکی از سکو ها نشست مشت محکمی روی دیوار دستشویی کوبید و در حالی که فکر میکرد تنهاست بغضش ترکید.
او نمیخواست بگذارد پدرش برای او تصمیم بگیرد،دیگر نه...
وقتی برای بار دوم صحنه ای که هرماینی در حال بوسیدن ران ویزلی بود را از ذهن گذراند هق هق گریه اش شدید تر شد و مشت محکم تری کوبید طوری که حالا دستش خونریزی داشت.
ناگهان صدای جیر جیر مانندی شنید،به سرعت برای این که کسی او را،یک اصیل زاده را،در حال گریه کردن به خاطر یک ماگل زاده نبیند.با گوشه آستین ردایش اشک هایش را پاک کرد ودستش را پشت سر قایم کرد.
هنوز نفهمیده بود که چه کسی آنجاست اما صدایی دیگر شنید این بار واضح تر:
-اوه تو داری گریه میکنی؟بزار ببینم...نه من تا حالا ندیدم یه اسلیترینی گریه کنه...میدونی شماها خیلی عنق و مغرورید
مالفوی هنوز سر گردان دنبال صدا میگشت و صدا هنوز مشغول حرف زدن بود.
-اوه چرا،یه چیزایی یادم اومد اره اره یه پسر اسلیترینی بود،اره اون موهای مشکی داشت و همیشه بهشون روغن مسخره ای میزد...درست یادمه اونم یه بار همینطوری گریه میکرد و میگفت:اوه لیلی لیلی...ولی عیب نداره من میتونم تو رو دعوت کنم تا دو تایی توی توالت من با هم گریه کنیم...میدونی آخه من همیشه گریه میکنم...
دراکو که بیش از قبل گیج شده بود یک باره با دیدن شبح دختری که با یک عینک گنده روی طاقچه نشسته بود جا خورد و با موضع گیری گفت
-تو دیگه کی هستی لعنتی؟من تاحالا تو رو ندیدم...
دختر زیر گریه زد و گفت
-اوه معلومه که ندیدی هیچ کس منو نمیشناسه!کی میرتل گریان بیچاره رو میشناسه ها؟
میرتل که به سرعت حالتش تغییر کرده بود گفت:اوه ولش کن...تو چرا گریه میکنی؟
دراکو گفت:این به تو هیچ ربطی نداره و اگر بفهمم راجبش به کسی گفت قسم میخورم یه بار دیگه میکشمت...
میرتل گفت:اگه به من بگی چرا ناراحتی من به کسی نمیگم ولی خب اگه نگی...اوه اره من به همه میگم توی دستشویی مثل دخترا گریه میکردی
دراکو دندان قروچه ای کرد و گفت:من ....من فقط دستم زخمی شده همین...
میرتل با نگاه موشکافانه ای دور دراکو چرخی زد و گفت:اوه آره...هی ولی به من دروغ نگو من دیدم که تو قبل از این که رو دیوار دستشویی من مشت بکوبی داشتی گریه میکردی...
دراکو از سر و کله زدن با این شبح مزاحم خسته شده بود برای هزارمین بار به پاتر برای داشتن دوستان خوب حسودی کرد ...اما این بار تصمیم گرفت برای کسی علت ناراحتی اش را بگوید،نگاه دوباره ای به عینک بزرگ میرتل انداخت و به این نتیجه رسید که بعید است شبحی که بعد از شش سال درس خواندن در هاگوارتز برای اولین بار میبیند دوستان زیادی برای برملا کردن رازش داشته باشد
گفت:من میخوام با کسی باشم...با کسی که نباید باشم
میرتل که حالا کنجکاو تر شده بود دست هایش را زیر چانه اش زد و چشمانش را ریز کرد
-اوه داره جالب میشه...خب بزار حدس بزنم...اون یه ماگل زاده است؟
دراکو یکی از ابروهایش را بالا برد و گفت:آره...تو خوب حدس میزنی...ولی موضوع فقط این نیست
میرتل خنده ریز ریز کرد و دور و بر دراکو چرخی زد:خب بقیش...
-حتی خود اون دختر نمیدونه که من چه قدر...هر لحظه ای که تحقیرش میکنم ته دلم ستایشش میکنم و اونو توی دلم آرزو میکنم...
میرتل آهی کشید و گفت:آه چه عاشقانه...
دراکو بخشی از گفت و گو را که برای بیان شدن با یک شبح که معلوم نیست سر و کله اش از کجا پیدا شده زیادی ممنوع بود را در دلش ادامه داد:و پدرم قسم خورده اگر بفهمه حتی باز هم به اون دختر فقط فکر هم میکنم...اینو به لرد سیاه بگه...
میرتل که از سکوت طولانی دراکو کلافه شده بود گفت:خب...اسمش چیه؟دختره رو میگم...
دراکو گفت:اون یه گریفندوریه...یه دختر باهوش و سر زندست اون یه یار واقعی برای کساییه که دوستشون داره...ولی..ولی من نمیتونم اسمشو بهت بگم...اوه بیخیال اصلا...اصلا چرا من با تو راجب اینا حرف میزنم؟
ناگهان دراکو صدای پایی را شنید البته که شبح ها صدای پا نداشتند...پس این متعلق به یک انسان بود...
و از پشت یکی از در ها کسی بیرون امد که او اصلا انتظارش را نداشت...آخرین کسی که او میخواست به این مکالمه گوش داده باشد...
هرماینی گرنجر!عشق دست نیافتنی او...
مالفوی که از همیشه رنگ پریده تر شده بود با حالت تدافعی گفت:تو این جا چیکار میکنی گرنجر؟
هرماینی که چهره اش مملو از بهت بود با ناباوری سری تکان داد و گفت:تو...تو راجب کی حرف میزدی مالفوی؟
-من؟من حرفی نمیزدم...اصلا لزومی نداره که برای تو اینا رو توضیح بدم گند زاده...
هرماینی اخمی کرد
-بس کن مالفوی من همه چیزو شنیدم...این...این واقعیت داره؟تو واقعا...؟
دراکو که دیگر نمیتوانست جلوی خود را بگیرد چشمانش را چند لحظه بست و سپس تمام جرات خود را جمع کرد و گفت:آره...این...این حقیقت داره که من عاشق تو ام هرماینی...ماگل زاده دوست داشتنی...






خیلی دوس دارم چون داستان عشقی شده،تایید نکنم،ولی نمیشه!دی:
تایید شد.

مرحله بعد: کلاه گروهبندی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/11/8 23:13:08
تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 8 بهمن 1395 11:53
نمایش جزئیات
آفلاین
[font=Tahoma][font=Arial]تصویر شماره 10:
بازیگران: هری هدویگ و هاگرید
مکان کوچه دیاگون

صبح روز تعطیل یک شنبه قبل از شروع سال نو

هوا آفتابی و خوب


آخرین تعطیلی قبل کریسمسه و کوچه دیاگون پر از جادوگر و شلوغی و سرصداعه . بعضی ها هم دارن وسایل دست دوم خودشونو میفروشن و صدای خودشونو با جادوی سانراس(sonorus) تا حد ممکن بالا بردن.
همه جا پر از خوشحالی و سر زندگیه و از شانس خوبشون هوا خنک و آفتابیه که میشه یک پیاده روی طولانی رو تجربه کرد

هری: وای خدای بزرگ. امروز چقدر شلوغه واقعا نمیشه جلو رفت.
هاگرید: هری امروز چی میخواستی که تو این شلوغی قبل سال نو منو با خودت آوردی؟
هری: هاگرید چقدر تو عجله میکنی میخوام برات هدیه سال نو بخرم .

چشمای هاگرید برقی از خوشحالی میزنه.

هاگرید: ممنون هری. خیلی وقته کسی برای من هدیه کریسمس نخریده. حالا چی میخوای بخری؟

در همون لحظه به جلوی مغازه حیوانات خانگی میرسن و هری می ایسته.


هری: میخوام برات یک حیوون خونگی خوب مثل هدویگ خودم بخرم. آخه اژدهایی که داشتی مرده و نمیخوام نبودنش ناراحتت کنه.

هاگرید چهره اش توو هم میره چون اون اتفاق تلخ یادش میاد.
هری میزنه به بازوش و با لبخند نگاهش میکنه.

هاگرید هم ناچارا میخنده و با هم میرن داخل مغازه

هاگرید:اینجا خیلی حیوون خونگی وجود داره من واقعا نمیدونم کدوم رو بخرم
هری: زود یکی رو انتخاب کن. زیاد وقت نداریم. باید برای رون و هرماینی و جینی هم هدیه بخریم.
هاگرید: اووووووووم اخه راستش زیاد خوشم نمیاد ازشون. اون موشهای لعنتی رو که میبینم یاد پیتر پتی گرو نامرد میفتم. و گربه ها هم منو یاد گربه مسخره هرماینی میندازه. وزغ هم که زود از دست من در میره حوصله ندارم بیفتم دنبال یک وزغ زشت. نمیشه هیچی نخریم؟
هری: اوه بس کن هاگرید یکم ذوق و شوق سال نو رو داشته باش چی میشه مگه؟
هاگرید: هری تو منو با خودت مقایسه میکنی؟ من خیلی وقته که دیگه ذوق و شوق کریسمسو ندارم.

هری درحالی که داره هدویگ رو نوازش میکنه یکمی هم دمغ میشه . که ناگهان هدویگ پرواز میکنه و کنار یک جغد خوشگل میشینه

چشمای هری و هاگرید از خوشحالی برق میزنه چون هردوشون فهمیده بودن چی بخرن









بله..این خیلی بهتره. وارد ایفا که بشین قالب و سبک نوشتار رایج رو هم پیدا میکنید...
تایید شد.

مرحله بعد: کلاه گروهبندی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط lili-potter در 1395/11/8 12:10:47
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/11/8 23:11:08
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 6 بهمن 1395 23:07
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 10
شخصیت ها: هری و هدویگ
مکان:کوچه ی دیاگون.
هوا مه گرفته و بارانی


هری: اوه هدویگ واقعا بیشتر از یک متر رو دید . اینجا هم که پر از دزد و جیب زنه . میترسم که سکه هایی که همین الان از بانک برداشتیم رو بدزدن. من میخوام از جادوی ایمبرویوس استفاده کنم. تا تمام این مه و بارون ها ناپدید بشن
هدویگ: نه هری این کارو نکن بذار بارون تموم این آشغالای شهرو بشوره و ببره از این وضعیت خسته شدم
هری: هدویگ رسیدیم به مغازه شوخی ویزلی ها . من امسال میخوام کلاس ها رو بپیچونم بیا یه چیزی ازشون بخریم

*بعد از خرید شربت استفراغ*

هری: هدویگ نظرت چیه الان امتحان کنم ببینم واقعا کار میکنه یا نه؟

*بلافاصله استفاده میکند*

هدویگ: نهههههه هری استفاده نکن . این درمانش خیلی سخته

*هری تهوع شدیدی داره*
هدویگ: واقعا حوصله مادام پامفری پرحرف رو ندارم. از دست تو هری






میدونی لیلی؟خیلی دوس دارم تاییدت کنم ولی خب...نمایشنامه ات کمه...یعنی یکم خامه و پردازش نشده...یک خورده،فقط یک خورده بیشتر و مفصل تر مینوشتی تایید میشدی..اشکال نداره،یک نمایشانه دیگه بنویس و بهتر و بیشتر بنویس تا بتونم تاییدت کنم!
تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/11/6 23:37:33