جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  61 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  178 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  194 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 فروردین 1396 14:50
نمایش جزئیات
آفلاین
عکس شماره ده
...............................................
هری پس از گرفتن جغدی ک هاگرید برای او خریده بود بسیار خرسند و ذوق زده بود . سپس سوالی در ذهن هری از بین هزاران سوالی ک در ذهنش بود فکرش را درگیر کرد .
-هاگرید توی کتابفروشی فلوریش و بلاتز کتابی دیدم به اسم "سطوح عالی جادوگری برای دفاع در برابر جادوی سیاه".یعنی ولد....ببخشید اسمشو نبر با این جادوی سیاه قدرتش رو گرفته؟
-هری وقتی برسیم هاگوارتز تو چیز های زیادی رو یاد میگیری . این کتاب برای سال شیشم توعه و توش چیز های زیادی رو یاد میگیری . حالا دیگه وقت رو تلف نکن بریم ک چوبدستیت رو بخریم .
وقتی هری و هاگرید به مغازه ی چوبدستی فروشی اولیوندرز رسیدند هری واقعا سر در گم بود ک چه چوبدستی باید بخرد زیرا او هیچ اطلاعی راجع به چوبدستی نداشت . هری وقتی وارد شد قفسه هایی را میدید که تا سقف پر از چوبدستی های مختلف بود . سپس با صدایی لرزان گفت :
_سلام
اقای اولیوندر از ته مغازه با بی حوصلگی گفت :
-باز هم ی سال اولیه دیگه . صبر کن تا بیام
آقای اولیوندر از ته مغازه به اهتسگی آمد و با دیدن هاگرید چهره اش عوض شد .
-هاگرید از دیدنت خیلی خوشحالم اینجا چبکار میکنی ؟ نکنه پروفسور دامبلدور اجازه ی تحصیل دوباره توی هاگوارتز رو بهت داده؟
-نه آقای اولیوندر . اومدیم برای هری چوبدستی بخریم ایشون رو که میشناسین هری پاتر پسر جیمز و لی لی پاتر
_اوه خدای من واقعا از دیدن تو خوشحالم هری و میدونم ک چه چوبدستی برازنده ی توعه . بیا این چوبدستی 23 سانتی از جنس چوب سرو رو امتحان کن .
هر تا چوبدستی رو دستش گرفت آقای الیوندر گفت
- نه باید چوبدستی قدرتمند تری رو برات بیارم . این چوب دستی از جنس چوب خاس و پر ققنوس رو امتحان کن
هری گرمای عجیبی رو پس از اینکه چوبدستی رو دستش گرفت در دستش احساس کرد . اقای اولیوندر با خوشحالی گفت
- این چوبدستی همتای دیگری ندارد و قویترین چوبدستی هست ک تا کنون ساختم حتی این چوبدستی از چوبدستی ولدمورت هم قویتر است . امیدوارم با این چوب دستی کاراهای بزرگی انجام بدی.
سپس هری و هاگرید و هدویگ از مغازه خارج شدند .

در انتهای همه جملاتت علائم نگارشی به کار ببر که خواننده متوجه بشه جمله تموم شده.
و اینکه بعد از دیالوگ هات، وقتی میخوای توصیفی انجام بدی، دوتا اینتر بزن.
سوژه عجیب و جالبی بود. همچین چوبدستی‌هارو به سبک جدیدی فروخت آقای الیوندر، انگار که ماشین میخوان بخرن. کاملاً با امکانات جانبی و شخصی‌سازی. ولی خب اینم یه خلاقیته.
بنابراین تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/1/8 15:08:34
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/1/8 15:09:03
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 7 فروردین 1396 20:04
نمایش جزئیات
آفلاین
عكس شماره نه

طبق معمول هر روز، اتل،متل،
توتوله و پيتر قد كوتوله، مشغول چريدن...آخ..! آها، ببخشيد...! چرخيدن در حياط هاگوارتز بودندى كه ناگهان، اتل، گل پسرى رشيد، اصيل زاده و دوست داشتنى را از دور مشاهده نمودندي...!
-آي...آي، واتسيد...نه، واسيديد...اه، نه، واسيتيد !

جيمز با سعي و تلاش بسيار اين جمله را گفتندى و سيريوس دو دستى بر سر خود كوفتندى !
-جيمز، دلبندم، واسيتيد نه وايستيد... مگه سيوروس اسنيپ و ديدي كه باز لكنت گرفتى ؟

ولى ديگر نه جيمزي آنجا باقي مانده بودندي، نه پيتري و نه حتي ريموسي ! چراكه هر سه دوان دوان و پا پيچ خوران، به دنبال تنبان تميزي به داخل قلعه پناه بردندى!
و در اين ميان، يك سيريوس بلك مانده بودندي و يك شاخ شمشاد به نام سيوروس اسنيپ!
-اِه... سلام... چيزه... من...!

ولي حرفش را قورت دادندى و فرار را به قرار ترجيح دادندي ! ولي افسوس كه كمي دير جنبيدندي و طلسم "وايستانَندِه" به پس كله اش خوردندي و به ناگه صحنه تار شدندى و كمى صداى آخ و اوخ به گوش رسيدندي و سپس، اسنيپ، از ميان گرد و غبار بيرون آمدندى.
دختران جيغ و سوت كشيدندى و چندى تاب نياوردندى و غش كردندى.
و در انتها، اسنيپ ، دست در دست دخترى زيبا روى و اصيل زاده از كادر خارج شدندي...!

شما قبلاً شناسه داشتی آیا؟ اگر شناسه داشتی، لطفا یه بلیت ارسال کن و به مدیران ایفای نقش اطلاع بده.
تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/1/8 15:05:19
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 7 فروردین 1396 03:18
نمایش جزئیات
آفلاین
عکس شماره پنجم کلاه گروهبندی
__________
چندین اسم خوانده شد، کارا هیچ یک را نمیشناخت، او یک مشنگ زاده بود و در جامعه جادوگر ها به دنیا نیامده بود، مشغول فکر بود که آیا میتواند خودش را در این دنیای جدید و نو جا بیندازد؟ استرس زیادی داشت،توق قطار یک چیز هایی راجب گروه ها شنیده بود...
مثلا این که گریفندوری ها شجاع اند، و ریونکلای ها باهوش و درسخوان هستند،میدانست که هافلپافی ها هم همیشه سخت کوشند و اسلیترینی ها سلطه طلب اند و تقریبا به ندرت غیر از اصیل زاده ها کسی در اسلیترین میفتد،بنابرین مطمین بود که به این گروه نمیرود.
به نظر او این تعریف ها خیلی هم درست نبودند چون فقط با نشان دادن یک موبایل به یک گریفندوری سال بالایی حسابی او را ترسانده بودبه نظر او یک آدم شجاع انقدر راحت نمیترسید یا یک ریونکلای را دیده بود که به یک سوال ساده نمیتوانست جواب دهد.
در افکار خود غرق بود تا این که یکهو دید اسمش را صدا میکنند.
"کارا مک کویین"
کف دستانش را که از استرس عرق کرده بود با ردایش خشک کرد و روی صندلی نشست.پروفسور کلاه را روی سرش گذاشت،صدای کلاه را توی سرش میشنید:
"خب خب بذار ببینم آره آره خوبه خوبه تو باهوشی... نه نه به هافلپاف نمیخوری فکر نمیکنم بتونی سخت کار کنی،و بله! تو بلند پرواز و سلطه طلبی... خیلی زیاد! تو شجاعی اما بیشتر از این که روحیه گریفندوری رو در تو ببینم روحیه اسلیترین رو توی تو میبینم دختر جوون! خودشه پس برو به...
اسلیترین!"
او باور نمیکرد که در اسلیترین افتاده او یک مشنگ زاده بود! خیلی عجیب بود که او اسلیترینی شده بسیار شگفت زده و خوشحال بود و از این که کلاه اینقدر واضح روحیات او را میدید تعجب کرده بود...
صدای پروفسور را شنید:
"هی خوبی دختر جون؟ بلند شو نفر بعدی باید بشینه... برو و سر میز اسلیترین بشین بعد از سال ها یه مشنگ زاده توی این گروه داریم!"
کارا از روی خوشحالی و رضایت لبخندی زد و سمت میز اسلیترین رفت تا با دوستان سبز پوشش آشنا شود.

جالب بود.
تایید میشه!

مرحله بعد: گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/1/7 17:43:57
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 7 فروردین 1396 00:22
نمایش جزئیات
آفلاین
عکس سوم
از موقعی که هری به این مدرسه اومده خاطرات تلخ قدیم دوباره برام زنده شده.بعد از مرگ لیلی و جیمز پاتر تونسته بودم تا حدی با خودم کنار بیام که اون مرده ولی حالا هر لحظه که اون پسر رو میبینم یادم مادرش میفتم،اوه خدای من چقدر دلم برات تنگ شده لیلی.شاید بد نباشه که برم پیش آینه اسرار که چیزی که میخوام رو حداقل تو خیالم بهم نشون بده درسته که به اون قدرت واقعی نمی بخشه اما میتونه تا سر حدی منو اروم کنه این اینه تو این سال ها خیلی به درد من خورده و تونسته منو اروم کنه!اوه پیداش کردم اینه نفاق انگیز .....

انچه در اینه دیده میشود:(لیلی عزیزم منو تو دوباره به اغوش هم برگشتیم دوباهر به هم رسیدیم همون اتفاقی که باید میفتاد.
لیلی-سورس عزیز خیلی دلم برات تنگ شده بود اگه تو واقعا منو دوست داری ازت میخوام که کاری در حق من بکنی.
هم چنان در اغوش هم...
سورس-بگو لیلی هرکاری که از دستم بربیاد انجام میدم
لیلی-میخوام که مراقب هری باشی خواهش میکنم این اخرین خواسته من از تو خداحافظ سورس اسنیپ)
از اینه خارج میشود
سورس-اوه خدای من این دیگه چه چیزی بود بیشتر به یک چیز واقعی میخورد تا چیزی که خودم بخوام ببینم.شایدم نه شایدم من انقدری علاقه به لیلی اوانز داشته باشم که بتونم خواسته اونو متوجه بشم و حتی اینکه خودمم دوست داشتم ببینم که اون واقعا از من چی میخواد.اره حالا امشب میتونم راحت بخوام بدون اینکه از هری متنفر باشم.

توصیفاتت خیلی حالت تیتر واری داشت. توصیفات باید بیشتر نشون دهنده حس و حال اون صحنه و شخصیت باشه. امیدوارم با ورود به ایفای نقش، بهتر بشی.
تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط mehdi.sh در 1396/1/7 15:30:38
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/1/7 17:42:18
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 6 فروردین 1396 23:16
نمایش جزئیات
آفلاین
عکس شماره ۴
جینی در لحظه حساس کتاب بود،که ناگهان صدای در گوشش پیس پیس کرد.فکر کرد مگس است و محکم به صدا زد.اما برخورد دستش با صورتی نرم را حس کرد.پسر داد زد،جینی از روی صندلی بلند شد و با دستپاچگی گفت:وای ببخشید خوبی؟ وقتی به موهای پسر نگاه کرد،فهمید که است.با عصبانیت گفت:کاشکی محکمتر میزدم.صدای خنده دراکون بالا رفت و مسئول کتابخانه هیس هیس کرد.با صدای آرام گفت:جینی...دلم برات تنگ شده بود. _حالم ازت بهم میخوره. اینوفعه آرام تر خندید.ناگهان خنده از روی صورتش به غم تبدیل شد.گفت:میدونی...جدیدا به غیب گویی علاقه مند شدم؛بخاطر تو.توی گوی میدونی چی دیدم؟ جینی مشغول به ورق زدن کتاب شد و با بیخیالی گفت:چی دیدی؟ _تو و هری صاحب سه بچه شده بودید. _چه عالی! دراکو مشغول ناز کردن موهای قرمز جینی شد ولی جینی او را پس زد.از او فاصله گرفت و بلاخره به او نگاه کرد.گفت:تو چی فکر کردی؟از وقتی که با هری دوستم برات ارزشمند شدم؟همه چیز هری باید برای تو باشه؟عجب موجود چندش آوری هستی!فکر نکن من مثل اون هرزه هایی که دوروبرت اونم بخاطر پولت هستم میام تو بغلت.تازه،مگه من از خونواده ای نیستم تو شما به عنوان سوسک میبینینش؟ دراکو یک قدم آمد نزدیک و گفت:تو فرق داری.تو توی اون خونوادی ولی فرق داری. جینی از کنارش رد شد و گفت:نه.من مثل اونا هستم.بلند میخندم،با دست غذا میخورم و لباسای گشاد میپوشم.عزیزم،ببخشید که برازنده تو نیستم! محکم به او برخورد کرد و رفت.

سوژه جالبی بود. ولی میتونستی خیلی بهتر بنویسیش. دیالوگ هاتو هم یه خط بیار پایین، پشتش یه خط تیره بذار و بعد دیالوگ بنویس. بعدش هم دو تا اینتر بزن و توصیفات کن.
فعلا تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/1/7 17:40:10
Lora:you had a nightmare
Logan:do you have nightmares?
Lora:People hurt me
Logan:mine are different.I hurt people...
LOGAN MOVIE 2017
(XMEN)
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 6 فروردین 1396 21:51
نمایش جزئیات
آفلاین
عکس دهم
.....
- عموجون؟
+ جون عموجون؟
- اینجا جغد فروشیه ها!
هاگرید شانه بالا انداخت!
+ خب؟!
- امروز تولدمه ها!
لبخند هاگرید از پشت سیبیل های زورخانه ای اش نمایان شد!
+ مبارک باشه بچه جون!!
- نه عمو! منظورم اینه که دقت کردی امروز که تولدمه اون جغد سفیدبرفیه چه جذاب و قشنگه؟!
+ حرفا میزنی بچه! چه ربطی داره؟!!!
- خب مگه شکاربانایی که میان دنبال بچه ها واسشون جغد نمی خرن!؟
+ آی آی آی! حالا گرفتم چی شد! بینم بچه، نکنه تو هم اون اراجیف غربزده ی اون زنیکه رولینگو خوندی؟!
- آره، چطور؟
+ ببین نادر عمو، اون حرفا واسه قصه های اون زنیکه ی مشنگه!! اینجا ایرانه نادرجون،منم سرایدار مدرسه ی غیرانتفاعی شهید علی بشیرم! خبری از هاگوارتز و هدویگ و هاگرید و هاگزمید و هاگزهد و هاگزکوفت و هاگزهرمار نی!! حالا هم اینقد حرف نزن جلدی بریم کتابا و ردای فرم مدرستو بگیریم که بعد تو باس به سه تا شاگرد دیگه هم برسم!
و نادر پوکرفیس شد و تا آخر مسیر حرفی نزد!!!

بد نبود. ولی میتونست خیلی خیلی خیلی بهتر باشه. یکم توصیفات هم انجام بده و اینکه فقط یدونه علامت تعجب یا علامت سوال استفاده کن.
با اینحال امیدوارم که این مشکلات با ورود به ایفا حل بشه، پس تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/1/7 17:37:49
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/1/7 17:38:11
تصویر تغییر اندازه داده شده


تصویر تغییر اندازه داده شده تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 5 فروردین 1396 23:43
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 10
http://www.jadoogaran.org/uploads/images/img5367c58367363.jpg

هاگرید: هری چجوری تونستی 11 سال پیش اونا بمونی منظورم شوهر خاله و خاله ات است
- گاهی وقتا صبر لازمه تا به چیزای بهتری برسیم میبینی من الان یه قدمیه هاگوارتزم!
+صحیح
و هری به فکر فرو رفت اینکه دنیا چقدر ممکنه بیم ناک باشه یا چقدر شگفت انگیز و جادویی!
- هاگرید؟
+بله هری
-من همیشه به جادو اعتقاد داشتم و باورش داشتم میدونستم جای این زخم الکی نیست.
هاگرید؟


هاگرید به سرعت باد غیب شد و هری تنهایی به راه خودش ادامه داد


-اوخ نمیتونی جلوتو ببینی!؟
+ ببخشید
-اوه تو پاتری منم هرماینی گرنجر هستم امیدوارم بار دیگه نیای تو شکمم!


هرماینی راهشو کج کرد و رفت و هری متعجب به راهی که داشت میرفت نگاه میکرد که یکدفعه هاگرید پیداش شد
+هاگرید معلومه کجا بودی؟
- بیا هری اینم دوست تو هدویگ!


و هری به سفیدترین هوای برفی یک جغد و دوست همیشگیش خیره شد.


یه سری ایرادات کوچولو داری که میگم الان بت، ولی در کل خوبه. ینی فعالیت کنی درخواست نقد بدی و اینا، ردیفه.

اولی اینه که یه جمله یا کاملا ادبیه یا کاملا محاوره ای. نمیتونی بگی "چجوری تونستی پیششون بمونی، منظورم خاله و شوهر خالت است". اون "است" کارو خراب میکنه. میدونی چی میگم؟! تو متنای اینطوری معمولا توصیفا ادبیه، دیالوگا محاوره ای. پس نیازی به اون "است" نبود.

دومی فرق "ه" و کسره س. "یه قدمیه هاگوارتز" نه. "یه قدمیِ هاگوارتز". هرجا دیدی که اون صدای "اِ" که میخوای ایجاد بشه معنیِ "است" میده، باید ه بذاری. هرجا که میخواست مالکیت رو نشون بده، کسره بذاری.

مطلب بعدی اینه که، وقتی چند تا دیالوگ رو پشت سر هم داری مینویسی دیگه لازم نیس اسم گوینده رو جلوی هر دیالوگ بیاری و یدونه _ بذاری کار حله، و تو این کارو درست انجام دادی بجز یه تیکه کوچیکش که ایراد داش. + چی بود اون وسط؟! ینی منظورم اینه که، همه ش باید _ باشه. متغیر بودنش غیر ضروریه.

ته جمله هاتم نقطه بذار.

بقیه ایراداتت تو نقدا و اینا رفع میشه به مرور.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/1/6 4:24:08
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/1/6 4:25:19
هلن مونرو
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 3 فروردین 1396 22:26
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر ۸

بعد از صحبت دامبلدور با هری درباره ی آینده گریفندور به دفترش رفت تا نامه ای که چند دقیقه پیش به دستش رسیده بود بخونه.
یه کم دوروبرشو گشت و چیزی پیدا نکرد که نامه رو باز کنه پس شمشیر گریفندوررو برداشت،بعداز باز کردنش شروع کرد به خوندنش...

نقل قول:
با سلام!

اینجانب باروفیو، وزیر سحر و جادو به اطلاع میرسانم که شما، آلبوس دامبلدور زین پس مدیر هاگواتز نیستید و سوروس اسنیپ جایگزین شما خواهد بود.


دامبلدور باورش نمیشد...یه دفعه احساس کرد یه چیزی گلوشو فشار میده...بغضش ترکید آروم آروم شروع کرد به گریه
ناگهان در به صدا امد
دامبلدور هول شد و سریع اشکاشو پاک کرد.
-بیا تو

هری بود.
-اوه...سلام هری...کاری داشتی؟
سلام پروفسور دامبلدور،اره دنبال چوب دستیم میگشتم ،خواستم بدونم چند دقیقا پیش که پیشم بودید ندیدید کجا گذاشتمش؟
-اوممممممم،نه،نمیدونم...متاسفم
-آهان، باش،وای،شما گریه کردید؟
-اوه... نه... گریه؟
ناگهان چشم هری به نامه ای که روی میز بود خورد
-با اجازه...
شروع کرد به خوندنش
-وای نه...اسنیپ،نه...این امکان نداره
هری با عصبانیت بیرون رفت...

جالب بود، منتها خیلی بیشتر میتونستی مانور بدی روش. خیلی خیلی بیشتر. با اینحال امیدوارم که با ورود به ایفای نقش، پیشرفت بیشتری بکنی.

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/1/3 23:16:34
محفلی یا مرگخوار؟:|
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 18 اسفند 1395 11:08
نمایش جزئیات
آفلاین
عکس زیبای هری و هدویگ و هاگرید در دیاگون

شروع نمایشنامه

-هوه هوه اینجا دیاگونه هری. هر چیزی که بخوای میتونی اینجا پیدا کنی.
هری پاتر با تعجب و هیجان به سراسر کوچه نگاه میکرد که همه چیز رنگی و نورانی بود . همه چیز زنده بود. با هیجان به سمت جلو حرکت کرد و مرد لباس مخملی را دید که داشت چوبدستی اش رو تمیز میکرد. چوبدستی زیبایی بود هری چند ثانیه محو نگاه کردن به چوبدستی شد که مرد صاحب چوب متوجه نگاه هری شد.
- تو کی هس...؟ هری پاتر ؟ خوشحالم که اینجا میبینمت . بار اولته اینجا میای ؟
هری با حرکت سر تایید کرد.

-خوبه! هیچوقت روز اول خودمو فراموش نمیکنم. با شکوه بود! مطمئنم برای تو هم همینطوره هری!

برای هری هم همینطور بود با شکوه! خاص! حسی که قبلا هیچگاه تجربه نکرده بود.

-بذار یه چیزی بهت نشون بدم. مرد این را گفت و چوبدستی اش را به سمت گلی پژمرده که روی لبه ی گلدان لم داده بود گرفت. مرد خیلی ارام چیزی گفت. چوبدستی لرزید و نور طلایی زیبایی از نوک ان به گل تابید . گل کم کم جان تازه ای به خود گرفت . بلند شد و مثل روزهای جوانی اش ایستاد و عطرش فضا را پر کرد.
-هری اینو بدون که جادو به کسایی که ازش بد استفاده کنن اسیب میرسونه . همیشه درست ازش استفاده کن.

هری در جواب باشه ای گفت و متوجه ورود هاگرید به مغازه ای شد پس تصمیم گرفت از مرد خداحافظی کند و پیش هاگرید برگردد که مرد بار دیگر چوبدستی اش رو تکان داد و جرقه ای به سمت جغد در حال پرواز پرت شد و از پنجره ی یک مغازه به داخل پرت شد.

مرد خنده کنان رو به هری گفت : ولی بدون که همیشه میشه خوش گذروند.
مرد این را گفت و از هری دور شد.
هری هم خندان از اتفاق افتاده برای جغد پیش هاگرید برگشت.

تایید میشود!

فقط اینکه بعد از دیالوگ هات همیشه دو تا اینتر بزن و بعدش توصیفاتتو بنویس.

مرحله بعد: گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/12/18 14:06:13
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 12 اسفند 1395 23:19
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر غارتگران جوان
چهار مرد جوان در حالی که بدون توجه به دیگران قهقهه می زدند، از پله هایی که قلعه را به حیاطش متصل می کرد و پر از پیچک بود پایین آمدند.
سیریوس بلک گفت: بچه ها می دونید چیه؟ پرفسور دامبلدور می خواد یه جشن برگزار کنه.
جیمز پاتر در حالی که خیره به درختی که لیلی اونز زیرش ایستاده، بود؛گفت: خب یه موقعیت خوب برای این که یه مشت تخم داکسی توی نوشیدنی فلینگ ویت پیر بریزیم.
سیریوس که از نگاه رفیقش غافل نبود،گفت: از اون نظر هم میشه گفت اما می دونین اون از ارشد ها...
به لوپین اشاره ای کرد و ادامه داد: خواسته که با پارتنرشون به جشن بیان.
جیمز با حواس پرتی بی آن که نگاهش را از درخت دور کند، گفت: خب؟
سیریوس در حالی که توجه اش به سمت لیلی جلب شده بود، گفت : اقای پاتر اگه یه پیشنهاد بهت بدم، حاضری تکالیف دو ماه منو انجام بدی؟
قبل از آن که  لوپین فرصت داشته باشد که اعتراض کند؛ جیمز  برق نگاه سیریوس را دید و به سرعت گفت: یه دقیقه از ارشد بودن استعفا بده ریموس این کار رو انجام میدم سگ رذل اما امیدوارم چرند نگفته باشی.
سیریوس خنده شیطانی مخصوصش را بر روی چهره زیبایش نشاند و با نیشخندی گفت؛ تو از صحنه های مهمی غافل موندی پسر.
به لیلی اونز اشاره کرد. لیلی اونز در زیر درختی که کنار دریاچه روییده بود ایستاده. در آن سوی سیریوس اسنیپ ،مالفوی،کراب،گویل و بالستروی ایستاده و مشغول تمسخر دختری ماگل زاده بودند. همین که جیمز خواست به سمت لیلی برود سیریوس دستان کشیده اش را روی سینه جیمز گذاشت و گفت: نچ نچ به حرف من گوش بده من پرفسورای دختر بازی دارم.
حالتی پرفسور مابانه به خود گرفت و این گونه ادامه داد: وقتی یه دختر حسی قوی داره مثلا داره ازشدت غصه زار زار گریه می کنه بهترین موقع هست که تحت تاثیر قرارش بدی. حالا مثل یک جنتلمن نه یه سیب زمینی بی رگ می ری و اون دختر ماگل زاده رو از دست اون پست فطرت ها نجات می دی و بعد اون یکی دختر که دست کمی از میرتل گریان نداره رو عاشق خودت می کنی.
جیمز با قدم های بلند به سمت اسنیپ رفت و میان دختر و آن ها قرار گرفت.
پوزخندی زد و با صدای بلندی گفت: سلام دوستان حالتون چطوره؟
 نفس عمیقی  به صورت نمایشی کشید و رو به آن ها گفت: هوای خوبیه نه؟
اسنیپ انگشت اشاره اش را سمت او گرفت.
- یه روز از قهرمان بازی دست بر نداریا پاتر.
 کراب و گویل شروع به مسخره بازی کردند و هماهنگ با صدایی ریز و دخترانه که به هیکل هایشان نمی خورد یک صدا خواندند: پاتر تو قهرمان مایی، پاتر تو قهرمان مایی.
جیمز پوز خندی زد و گفت: امتحانی ادم باشین شاید خوشتون اومد .
با سرعتی باورنکردنی طلسم اکسپلیارموس را اجرا کرد، و اسنیپ را خلع سلاح. سه غارتگر دیگر که هر کدام چوبدستی شان سمت مرگخواری بود نزدیک تر شدند.
جیمز یه سمت دختر ماگل زاده  که خود را جمع کرده بود،رفت. اشک را از چهره تپلش پاک کرد.
- احتیاجی به تشکر نیست فقط سریع تر برو و سعی کن که دیگه گیر این اراذل نیفتی.
بی توجه به اسنیپ و رفقایش که از دست اشکالی که سیریوس درست کرده بود فرار می کردند به سمت لیلی اونز رفت و بی مقدمه اشک هایش را پاک کرد و با صدای بم و آرامی پرسید:خوبی؟
لیلی سرش را به شدت بالا و پایین برد. چشمانش برق میزد و وقتی نگاهش به نگاه جیمز برخورد کر، پسرک فهمید که تلاشش بی نتیجه نبوده است. بوسه ای روی گونه لیلی اونز کاشت. در حالی که به سمت دوستانش می دوید فریاد زد: گردش بعدی یه نوشیدنی کره ایی مرغوب مهمون من
به سمت سیریوس لبخندی زد و گفت: اون تکالیف دو ماهه حلالت مرد.
سیریوس گفت: بیشتر واسه این بود که اگه ارشد نخوام از دو هفته قبل برات دنبال پارتنر بگردم.

درود بر تو.
جالب بود.
منتها اینکه بعد از دیالوگ هات دو تا اینتر بزن که کاری بسیار خوب و جالب است.
تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/12/13 0:09:41
در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سو سو میزنند...فرزندان هلگا میدرخشند!