طبق معمول گرنت افسار را به دست گرفت و گفت:
- کجا چه خبر بود؟
- تو اتاق پروفسور اسنیپ.
- تو اونجا بودی از من خبر میخوای؟
- من خودم شمارو اونجا دیدم.
- ولی ما تو رو ندیدیم!
جرالد که دیگر داشت کفری می شد فریاد زد:
- خب منم هم گروهیتونم به منم بگین چی شده.
گرنت که استاد یورتمه رفتن روی مخ دیگران بود، گفت:
- چیزی نشده که!
دلفی گرنت را کنار زد و گفت:
- به نظرم بهش بگیم بچه ها. شاید بتونه کمکمون کنه.اگه اون امروز نمیومد تو اتاق اسنیپ سر هممون بر باد رفته بود.
ناگهان جرالد گفت:
- دیدی توی اتاق اسنیپ بودین.
گرنت گفت:
- من هنوزم انکار میکنم.
و از آن لحظه به بعد جرالد تصمیم گرفت دیگر با این موجود صحبت نکند.
ملت ریونی پس از صحبت کردن تصمیم گرفتند که ماجرا را برای او تعریف کنند گرچه گرنت موافق نبود. گویی از این جرالد اصلا خوشش نمیامد یا کسی را برای آزار دادن یافته بود.
جرالد رو صندلی نشست و بقیه شروع کردند به تعریف کردن داستان.
- اولش دلفی میومد وسایل مارو میدزید.
- بعدش ما رفتیم یقشو گرفتیم.
- بعدش وسایلمونو از حلقومش کشیدیم بیرون.
- بعد دلفی شورع کرد به گریه و زاری که اگه وسایلو ندین لرد منو به عنوان دخترش نمی پذیره.
- صبر کنین ببینم من که گریه نکردم.
- یه قطره اشک که از چشمت اومد.
- نه نیومد.
- ولی تو چشمات جمع شده بود هر لحظه ممکن بود بترکی.
- حالا اینا مهم نیست بعدش ما گفتیم چیکار کنیم چیکار نکنیم تصمیم گرفتیم بریم دزدی از گروهای دیگه.
- که اینجوری شد که رسیدیم به دزدی دماغ مصنوعی اسنیپ.
جرالد پس از هضم کردن صحبت ها یکی را باز پس داده و بالا آورد:
- دماغ اسنیپ مصنوعیه؟
لیسا پاسخ داد:
- آره.مگه نمیدونستی؟ واه!
گرنت پرید وسط و گفت:
- خودشم تا دیروز نمیدونست.
لیسا چشم غره ای به گرنت رفت و گرنت هم همان لبخند حجیم همیشگی خود را به او تحویل داد.
ناگهان جرالد سوال دیگری پرسید که مو به تن همه راست کرد:
- راستی، حالا بالاخره دماغو گرفتین یا نه؟