
-بله ارباب...حالش بسيار بده. همين الان بايد ببريمش بيرون.
لرد سياه نگاه عميقي به آستوريا انداختتند. اين لبخند، هيچگاه معني خوبي نداشت.
-پياده روى و خواصش تموم شد...حالا نجيني؟!

-ارباب خواهش ميكنم. بياين ديگه! ببينين...
-بسه آستوريا...بسه. خستمون كردى. باشه. ميريم.

از شب گذشته، آستوريا نزديك به ده بار در اتاق لرد را زده و راجع به پياده روي و خواصش صحبت كرده بود. چيزي كه به طور معمول از او بعيد بود. و وقتي ردايش به جايي بند نشده بود، افسردگى نجيني را بهانه كرده بود.
-واقعا ارباب؟ واى ارباب...الان حاضر ميشم. شما هم حاضر شيد... ميريم ده دقيقه ديگه.
لردسياه با تعجب به آستوريا نگاه كردند.
-الان آستوريا؟!...الان؟! ساعت از دو صبح هم گذشته!

-ارباب...ببينيد...من ميتونم نيم ساعت ديگه هم بحث كنم ولي در نهايت راضيتون ميكنم. ميدونين كه.

-البته راه آسون تري هست...اينكه بكشيمت و خلاص شيم!...ولى خب...شانس آوردي كه امروز، روز خوبي بوده برامون.

در كمال تعجب، لرد سياه موافقت كرده بودند!
آستوريا با عجله به اتاق خودش رفت تا آماده شود.
-خب...چي گفت اون مشنگه؟...گفت هر موقع اين قرمزه رو بزنم، يك ساعت بعد، منفجر ميشه...اه چرا قرمز آخه؟ خب سياهش ميكردي...يا سبز حتي! قرمز هم شد رنگ آخه؟!

به سرعت حاضر و از اتاق خارج شد.
-بريم ارباب؟
لرد سياه به سمت آستوريا برگشتند.
-هوم...آستوريا...عجيب نيست؟ اينا خيلي خوابن...حتي رودولف هم خوابه! چطور ممكنه؟!

خب قطعا لرد سياه از طلسم هاي خواب آوري كه بعد شام، آستوريا به سمت سايرين فرستاده بود، خبر نداشتند.
-بله ارباب...عجيبه. بريم؟!
لرد سياه سري تكان دادند. آستوريا نجيني را دور گردنش گذاشت و پشت سر لرد سياه خارج شد.
چندي بعد
-هوم...اين خونه چه قشنگه! اين رو ميخوايم آستوريا.

آستوريا به خانه خيره شد. ميتوانست آن را بگيرد و مقر جديدشان شود.
-چشم ارباب...فردا ترتيبش رو ميدم.
-برگرديم ديگه. خسته شديم.
-ام...ارباب...ميگم نجيني هنوز راه نرفته ها.

لرد سياه چوبدستي شان را درآوردند.
-آستوريا...يك ساعت...يك ساعته كه داري مارو اينجا پياده راه ميبري! يك كلمه بيشتر حرف بزني، ناهار فرداي نجيني ميشي!

نه! هنوز يك ساعت نشده بود. ولي ميدانست كه كارش با موفقيت انجام شده. قبل از خروج از اتاقش، دكمه را زده بود، پس چشمي گفت و به دنبال لرد سياه به سمت خانه آپارات كرد.
-اينا كي هستن جلوى خونه ى ما؟ خونمون كو اصلا؟!

تعدادي ماشين پليس، و عده ي زيادي از مردم دهكده، جلوى تل گچ و سيماني كه قبلا خانه ي ريدل بود، جمع شده بودند.
پليس و مطبوعات مشنگي، علت انفجار را نشت گاز اعلام كردند...ولي هيچگاه نفهميدند كه خانه ى ريدل، هرگز گازكشي نشده بود!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

















من با ارباب کار دارم!


