.
( موقع استفاده از سه نقطه میشمردم
یک دو سه
).
به ردای سیاهش چنگ زد ، حس کرد صدایی از راهروی کناری شنیده است ، اخم هایش سخت تر شد و به تندی جلو رفت تا دانش آموزی را که جرئت کرده بود و نیمه شب از خوابگاهش خارج شده بود را پیدا کند ، ناخواسته چشمش به در بزرگ قدیمی سیاهی دوخته شد...نوشته ی حک شده ی بالای در او را وا داشت تا دستگیره ی سرد و مسی در را لمس کند ... نوشته با صدای عجیبی توی گوش او تکرارشد :
*راز دانستن تمام رازهای جهان را هیچ ابدیتی به دست نیاورده است *
در ذهنش به دنبال خاطره ای از این در و نوشته گشت اما دریغ ، ذهن او جوابی جز هیچ نداشت... در را که بازکرد با سیاهی مطلق روبه رو شد.
اتاق انعکاسی از او را در بر گرفت و به ناگاه دریافت در اتاقی پر از آینه است.از کنار همه ی انعکاس های خود گذشت و ناگهان از دیدن انعکاس خود درحالی که مهربان ترین پیکر دنیا را به آغوش کشیده ، پاهایش از راه رفتن ایستاد...شانه هایش مردانه لرزید و کوه غم از چشم هایش جاری شد، چه گونه باور می کرد؟ چشمانی که سبزیشان روحش را آرامش می بخشید اکنون با محبت به تصویر خودش در آینه خیره شده بود ، فاصله ی تا آینه را به تندی طی کرد و زانوانش از لرزشی ناگهانی لرزیدند و درمقابل آن تصویر زانو زد ، صدایش به سختی و شکسته و شکته در اتاق پیچید:
_لیلی! میبینی بدون تو چی شدم؟ میبینی تمام این سال ها رو به خاطر نگاهت زندگی کردم؟ هر..ری،دلم تاب نداره که اون چشمارو توی صورت جیمز ببینم...چه جوری دلت اومد؟...
.
.
.
پایان
درود بر تو
به نظرم رول خوبی بود؛ جور جدیدی احساسات اسنیپ رو نوشته بودی و توصیف ها و تشبیه هات کاملا به جا بود.
تایید شد!
مرحله بعد: گروهبندی
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج



درواقع یه رول خوب باید تناسب رو بین این دوتا رعایت کنه و باعث بشه خواننده بتونه خودشو جای شخصیت ها تصور کنه.