جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  55 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  168 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  286 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  195 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 24 آبان 1396 18:26
نمایش جزئیات
آفلاین
http://www.jadoogaran.org/modules/xcgal/albums/userpics/42804/226156_142644279152928_100002220699671_256967_5175359_n.jpg

پروفسور اسنپ هرشب یواشکی به آیینه نفاق انگیز نگاه میکرد و هر شب گریان و ناراحت از مرگ لی لی پاتر به اتاقش میرفت ناگهان روزی تصمیم گرفت تا انتقام مرگ لی لی پاتر را از ولدمورت بگیرد اما او میدانست که فقط هری میتواند ولدمورت را نابود کند پس تصمیمش را عوض کرد او تصمیم گرفت تا مراقب هری پاتر باشد تا اتفاقی برای او نیفتد او همچنان به هری پاتر مکان هورکراکس هارو نشان میداد و با کمک شمشیر گریفیندور که آغشته به زهر باسلیسک بود دانه دانه هر هورکراکس را نابود میکرد ولدمورت هم داشت برای حمله به هاگوارتز لشکر کشی میکرد همچنان نقشه ی قتل پروفسور اسنب را هم میکشید او به بلاتریکس لسترنج دستور داد تا به پروفسور اسنپ حمله کند و او را بکشد،هری وقتی توانست از طریق ذهن ولدمورت بفهمت که به بلاتریکس لسترنج دستور قتل پروفسور اسنپ را داده سریعا به پروفسور اسنپ خبر داد پروفسور اسنپ به هری پاتر گفت که وقتی بلاتریکس لسترنج به اینجا رسید سریعا قایم شود چون جان هری برای او با ارزش تر بود و هری پاتر هم به پروفسور اسنپ اعتماد کرد و زمانی که بلاتریکس لسترنج به انجا نزدیک شد هری قایم شد،در همین موقع پروفسور اسنپ برای جنگ اماده میشد ،ناگهان بلاتریکس لسترنج پروفسور اسنپ را پیدا کرد و او از پشت ورد اکسپلیارموس و بعد ورد ایمپریو را اجرا کرد پروفسور اسنپ نمیتوانست کاری کند،پروفسور اسنپ بسیار ناامید شده بود که در همین زمان هری پاتر از پشت بلاتریکس لسترنج را غافلگیر کرد و ورد اکسپلیارموس را اجرا کرد پروفسور اسنپ هم با سرعت چوبدستی خود را برداشت و بلاتریکس لسترنج را طناب پیچ کرد و به زندان آسکابان برد،فقط 2 هورکراکس دیگه مونده بود یکی مار ولدمورت و دیگری هری پاتر،پروفسور اسنپ حقیقت را به هری گفت و هری فهمید که یکی از هورکراکس ها خودش است هری کمی ناراحت شد اما حقیقت را قبول کرد پروفسور اسنپ با هری نقشه کشیدن و قرار شد که پروفسور اسنپ با شمشیر گریفیندور مار ولدمورت را بکشد و در همان زمان هری با ولدمورت مبارزه کند،هری از طریق ذهن ولدمورت او را به جنگ تک به تک دعوت کرد و ولدمورت هم قبول کرد،ان دو در جنگل ممنوعه با هم مبارزه کردند و مار ولدمورت کنار ولدمورت بود،پروفسور اسنپ هم پشت سر ولدمورت بود،ولدمورت که متوجه نشد پروفسور اسنپ پشت سرشه سرگرم مبارزه با هری بود او به هری گفت که خیلی شجاعی که تنهایی به جنگمن امده ای ولدمورت ناگهان ذهن هری را کنترل کرد و همان موقع پروفسور اسنپ با شمشیر گریفیندور مار ولدمورت را پودر کرد همان لحظه ولدمورت از ذهن هری خارج شد،هری با بی حالی به زمین افتاد، ولدمورت با خشم ورد آوراکاداورا را اجرا کرد و پروفسور اسنپ را کشت هری فریاد بزرگی کشید او بلند شد خواست به ولدمورت حمله کنه،ولدمورت بدون فکر به هری حمله کرد و ورد آوراکاداورا رو ایجاد کرد و هری پاتر را کشت و خود ولدمورت هم مورد.
پایان.
((اگر در این داستان به کسی توهین شده من شخصی از ان معذرت خواهی میکنم.))

درود فرزندم.

بهتر شد، گرچه باز هم روند سوژه خیلی سریع بود. اما توصیفاتت بیشتر شده بودن و غلط های تایپیت کم تر.
بهتر بود دیالوگ هم بنویسی تا رولت بهتر و جذاب تر باشه.

و...
اینتر کجاست پس؟ کل رول رو نباید یه سره و پشت سر هم بنویسیم. پاراگراف ها رو با دوتا اینتر از هم جدا کن، این کار باعث میشه ظاهر رولتم خوب باشه و خواننده هم با اشتیاق بیشتر رول رو بخونه.

با همه اینها و با امید به این که اشکالاتت با ورود به ایفا حل بشن...

تایید شد!

مرحله بعدی: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط MahdiWatson در 1396/8/24 18:31:35
ویرایش شده توسط MahdiWatson در 1396/8/24 18:32:09
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/8/25 14:19:18
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 آبان 1396 19:57
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 10


هری با کجکاوی و عجله همراه با هاگرید و هدویگ به بانک جادویی نزدیک میشند و هر چند دقیقه یک بار هری به هاگرید میگفت کی به بانک میرسیم!کی به بانک میرسیم!چون هاگرید به هری گفته بود که پدر و مادر او در بانک جادویی کلی پول برای او ذخیره کرده اند،اما زمانی که در صندوق هری باز شد،هری با تعجب به صندوق نگاه میکرد و به هاگرید گفت که اون همه پول کجاست.هاگرید کمی جلو رفت و گفت باید همین جا باشد،ناگهان هری یک نامه زیر پای هاگرید پیدا کرد و ان را باز کرد،در ان نامه نوشته بود که
لی لی و جیمز پاتر:پسر گلم ما همه ی درمایه ی خود را برای تو به ارث گزاشته ایم.
داخل پاکت نامه یک کلید هم بود ان کلید،کلید صندوق جیمز و لی لی پاتر بود.وقتی در صندوق جیمز و لی لی پاتر باز شد،هری وارد صندوق شد اما چیزی ندید،هری از هاگرید پرسید پس کو ارث پدر و مادرم،هاگرید گفت اگر دقت کنی میتوانی ان را ببینی،هری با دقت و تعجب به صندوق نگاه کرد،هری در وسط دیوار یه جای کلید پیدا کرد و با همان کلید صندوق خود ان را باز کرد،هری پشت دیوار یک الماس بزرگ دید و ان را برداشت و...

درود فرزندم.

متنی که نوشته بودی خیلی نزدیک به رول بود اما اشکالات زیادی داشت. اولین نکته این که حواست به علامت گذاری ها و غلط های تایپیت باشه چون باعث میشه تمرکز خواننده رو به هم بزنن.

داستان رو خیلی سریع پیش بردی. درواقع روند سوژه ای که انتخاب کردی انقدر سریعه که خواننده تا میاد به رولت عادت کنه تموم میشه.

به نظرم میتونستی لحن بهتری رو هم برای نوشتن رول انتخاب کنی و البته زمان افعال باید هماهنگ باشن تا کمک بزرگی به لحن رول بکنن.

برای این که متوجه بشی منظورمو، نمایشنامه یا رول های قبلی‌ای که تایید شدن رو بخون.

مطمئنم میتونی بهتر از اینم بنویسی...
پس فعلا،

تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/8/24 16:02:56
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 20 آبان 1396 22:01
نمایش جزئیات
آفلاین
کارگاه نمایشنامه نویسی تصویر شماره پنج

همه چیز از دیروز صبح درهشتمین خانه از کوچه بِرونز کورت شروع شد.وقتی که سعی میکردم آخرین روز تعطیلات را بی دغدغه شروع کنم امّا
یک جغد،یک دعوت نامهٔ‌عجیب از یک مدرسه به نام "هاگوارتز"
اول پوزخند زدم.حتما یکی دیگر از شوخی های بی مزه برادر خنگم بود اما
الان من وسط موجی از دختر پسر در یک کاخ عظیم با یک سقف عجیب٬با آدم های عجیب٬لباسهای غریب(که نمی‌دونم کی یکی تن خودم کردم) مثل مجسمه ها خشکم زده است

پیام هایی که دیروز برایم فرستاده شد از جلوی چشمان کنار نمیرود:

ورودت رو به هاگوارتز تبریک میگم.حتما یه آبنبات ویژویژوی جوشان بجام بخور. دوست داشتم برای بدرقت به ایستگاه کیگزاس بیام اما خب... راستی فکرشم نکن که با قطار به لندن برگردی.سعی کن اخراج نشی

شرلوک
.
اُه اِلی عزیزم
به هاگوارتز خوش اومدی.پدر و مادر گفتن بگم بخاطرت خیلی خوشحالن .سلام گرم منو به پروفسور مک گونگال برسون.با نخست وزیر قرار دارم . با وزارت سحر و جادو ورودت رو هماهنگ میکنم .

مایکِراف
.
اِلی عزیزم
من و مِری به توصیه مایکِراف وسایلت رو با پست مشنگی می‌فرستیم.مطمئن باش حتما بعدا به کوچه دیاگون خواهی رفت.حتما برامون نامه بفرست.هاگوارتز خوش بگذره
پ.ن:تو خوردن شیرینی زیاده روی نکن

جان واتسون
.
تا حد جنون سردرگمم.زیر لب زمزمه میکنم:«مدرسه جادددوگری_مشنگ_ویژویژوی جوشان_وزارت سحر و جادو_ستون ۹/۳_قطار سریع السیر هاگوارتز_عکسای متحرک و از اون بدتر سخنگو...»
صدایی رمز آلود از پشت گوشم لب میزند:«تو یه جادوگری!!!!»
قبل از اینکه سر برگردانم٬صدایی کاملا رسا در فضا میپیچد:«...اِلِنور هُلمز...»
ناگهان گویا آب سردی روی سرم ریخته باشند به خودم می آیم.بعضی ها با نگاه های خیره وراندازم میکنند.بعضی ها من را به یکدیگر نشان میدهند . _هُلمز_پچ پچ دختران شده. مردی که کنار یک صندلی و کلاه کهنه ایستاده با سر اشاره میکند که به روی سکّو بروم. با قدم های بلند به سمت صندلی میروم. با تردید رو صندلی مینشینم .مرد لبخند کمرنگی میزند و کلاه کهنه را بر سرم میگذارد
کلاه تا روی چشمانم را میپوشاند.صدایی در سرم لب میزند:
به هاگوارتز خوش اومدی هُلمز
به زودی میفهمی اینجا چه خبره
.
و
خُب
.
گ__ریف__یندووووور
.
.
.

درود فرزندم.

جالب بود. موضوع جدیدی رو انتخاب کرده بودی و شخصیت جالبی رو انتخاب کرده بودی. گرچه باید این رو هم درنظر گرفت که شاید کسانی که خود فیلم ندیدن به اندازه بقیه افرادی که فیلم رو دیدن لذت نبرن. اما به هرحال پردازش خوبی داشتی و استفاده ای که از شخصیت ها داشتی محدود به فیلم نبود و این خیلی خوبه.

توصیفاتت خوب بودن اما میتونستن بیشتر هم باشن. بعضی جاها حواست به علامت گذاری ها نبوده و پایان جملات و مکث ها رو بدون علامت رها کردی، دفعه بعد حتما توجه کن.

دیالوگ ها رو هم این طوری و با دوتا اینتر از توصیفاتت جدا کن.
نقل قول:
قبل از اینکه سر برگردانم٬صدایی کاملا رسا در فضا میپیچد:«...اِلِنور هُلمز...»
ناگهان گویا آب سردی روی سرم ریخته باشند به خودم می آیم.بعضی ها با نگاه های خیره وراندازم میکنند.


قبل از اینکه سر برگردانم٬صدایی کاملا رسا در فضا میپیچد:
- ...اِلِنور هُلمز...

ناگهان گویا آب سردی روی سرم ریخته باشند به خودم می آیم.بعضی ها با نگاه های خیره وراندازم میکنند.


بعد از نوشتن رولت حتما یه دور اون رو بخون تا اشکالات تایپیت از بین برن.

مطمئنم این اشکالات با ورود به فضای ایفای نقش حل میشن.

تایید شد!

مرحله بعدی: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Elnor در 1396/8/20 22:24:40
ویرایش شده توسط Elnor در 1396/8/20 22:26:45
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/8/20 23:06:16
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 19 آبان 1396 00:33
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 10


هری و هاگرید از گرینگوتز بانک جادویی بیرون اومدن هری خوشحال بود زیرا هرگز در تمام عمرش این همه پول در جیب نداشت هری از تصور واکنش دورسلی ها نسبت به این که میفهمدند چقدر پول دارد، خندید
هاگرید دست بزرگش رو سمت یکی از مغازه ها گرفت و گفت: یالا هری! وقتشه یه پاتیل درس حسابی واسه خودت بخری
هری پرسید: تو نمیای؟
هاگرید: نه من یعنی من راستش جایی کار دارم چند دقیقه دیگه جلو همین مغازه میبینمت
هری احساس می کرد هاگرید مضطرب است




چند دقیقه بعد هری خوشحال با پاتیل جدیدش از مغازه بیرون آمد هاگرید را سریعا پیدا کرد اما یک چشم بزرگ هاگرید کاملا کبود شده بود هری پرسید: هاگرید چی...؟
ولی هاگرید به هری اجازه صحبت نداد و گفت هیس الان نه بعدا مفصلا جریانو بذات تعریف میکنم بیا برگردیم پاتیل درزدار هری و هاگرید به طرف پاتیل درزدار رفتند که هاگرید به کوچه ای اشاره کرد و گفت هری اینجا کوچه ناکترنه هیچ وقت اینجا نمیای باشه؟
هری: چرا؟
هاگرید گفت: تمام معاملات و خرید فروشای غیر قانونی و جادوی سیاه اینحا انجام میشه یه اشتباه کوچیک کافیه تا توی دردسر بیفتی!
هری سر تکان داد. پس مدتی پیاده روی به پاتیل درز دار رسیدند و وارد اتاق شدند هاگرید گفت: هری میخوام یه چیز باحال نشونت بدم
هری: چی؟ هاگرید یک فلوت از جیبش در آورد و شروع کرد به فلوت زدن چند ثانیه بعد آن را کنار گذاشت و از کیسه ایی توله سگ کوچکی بیرون آورد. هری جیغ کشید چون توله سگ سه سر داشت هاگرید گفت قشنگه مگه نه؟ اسمش پشمالوئه
هری تعجب گرد و هاگرید قهقهه سر داد

درود فرزندم.

بد نبود. توصیفاتت به جا بودن گرچه میتونستی بیشتر توصیف کنی. روند سوژه هم یه ذره سریع بود، اگه هر صحنه رو بهتر شرح میدادی و از احساسات هری میگفتی بهتر میشد.

حواست به علامت گذاری ها باشه، جمله ها رو نمیتونیم بدون علامت های نگارشی ول کنیم. پاراگراف بندی هم توی یه رول نقش مهمی رو ایفا میکنه.
و همین طور دیالوگ ها رو این طوری بنویس و با دوتا اینتر از توصیفاتت جدا کن.

نقل قول:
هاگرید: نه من یعنی من راستش جایی کار دارم چند دقیقه دیگه جلو همین مغازه میبینمت
هری احساس می کرد هاگرید مضطرب است




چند دقیقه بعد هری خوشحال با پاتیل جدیدش از مغازه بیرون آمد هاگرید را سریعا پیدا کرد اما یک چشم بزرگ هاگرید کاملا کبود شده بود هری پرسید: هاگرید چی...؟


هاگرید گفت:
- نه، من... یعنی من راستش جایی کار دارم. چند دقیقه دیگه جلو همین مغازه میبینمت.

هری احساس می کرد هاگرید مضطرب است.
چند دقیقه بعد هری خوشحال با پاتیل جدیدش از مغازه بیرون آمد؛ هاگرید را سریعا پیدا کرد اما یک چشم بزرگ هاگرید کاملا کبود شده بود. هری پرسید:
- هاگرید چی...؟


با امید رفع این اشکالات تو فضای ایفای نقش...

تایید شد!

مرحله بعدی: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/8/19 13:06:06
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 12 آبان 1396 20:26
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر مورد نظر



تق تق تق


ناتاشا: سلام پروفسور چیزی که خواسته بودید رو براتون اوردم.

پروفسور دامبلدور: اه خیلی ممنون پسرم .

دامبلدور پاکتی میگیرد سریع دونبال چیزی برای باز کردنش می گردد که شمشیر گریفیندور را می بیند.

خرچ کرچ خررررچ کرررررچ

همین!

_

_ چرا انقد کمههه؟؟؟

_ خوب دا قربان معمولا کمک به مدرسه همینقدر میشه دا

_ فرزندم اینجا مدرسه معمولی نیست که یه سکه پونصد تایی بندازی توش بیاری اینجا مدرسه جادوگری.

_خوب شما که اینجا پول اب و برق و گازو این چیزا نمیدین که پول میخواید چیکار؟!

پروفسور دامبلدور به دانش اموز پشت کرده و دور تر میشود. نزدیک خودش چیزی زمزمه می کند...

_ اخه تو که نمیدونی ولنتاین نزدیکه ولی من هنوز برای خرید اون انشگتر پول کم دارم. حیف که کسی نیست حال منو بفهمه هی دنیا دنیا اسیرت شدم زیر این لب کارون , حالا لب کارون چه گلبارون ...

_ جان؟

_ اوه !داش باشیما, هیچی فرزندم هیچی. . چرا نمیری یکم با گوشی ماگلیت تو ولگرامت بگردی منم کم کم باس برم منتظرمه... امممم ده برو دیگه یالا یالا.

درود فرزندم.

جالب بود. دید جدیدی رو نسبت به عکس داشتی. رولت جای توصیف بیشتری داشت گرچه دیالوگ ها خوب بودن اما میتونستی فضاسازی بیشتر و بهتری رو انجام بدی.

تو گذاشتن علامت های نگارشی دقت کن، شکلک ها جای نقطه رو نمیگیرن.

کرچ کرچ هم نیست... خرچ خرچ درسته.

تایید شد!

مرحله بعدی: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Bir_nafar در 1396/8/12 20:30:17
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/8/12 21:00:27
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!


پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 10 آبان 1396 15:58
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 4


دختری پریشان،قدرتمند و زیبا، با گیسوانی که نشان از خاندانش می دهد. از خاندانی اصیل، اما تهیدست و فقیر...
به نام جینی!جینی ویزلی.
در مقابل...
پسری خودخواه،خود بزرگبین و بی ادب، با طالع ای سیاه و مو های سفید که نشان از خانواده اش است. خانواده ای اصیل،اشرافی و ثروتمند...
به نام دراکو مالفوی!

به آرامی راهروی کتابخانه را برای رسیدن به قفسه مورد نظر خود، طی می کرد. بالاخره رسید. با خودش گفت:《درسته، این همونه!》به آرامی و طوری که سعی می کرد کسی متوجه او نشود؛چوب دستی خوب را در آورد و زمزمه کرد:《ماناکسی ماناتوری!》در همین بین دراکو، با نگاهی شیطنت آمیز به او نزدیک شد. او هنوز متوجه دراکو نشده بود. دراکو سرش را خم کرد و نزدیک گوش جینی آورد؛ با صدایی زمزمه وار گفت:《افسون های ممنوعه!》
ناگهان جینی برخواست؛ سر چرخاند و استرس دار گفت:
-راحتم بزار!!
- باید به ارباب خبر داد که یه عضو جدید داریم :ydevil:
اما صبر کن ببینم! پاتر باید از شنیدن این خبر،خیلی غمگین بشه!
هرمیون که به تازگی صحبت آنها را شنیده بود، خیلی استوار جلو آمد و گفت:《 تصویری چی گفت؟! راحتش بزار! اینقدر ماجرا رو بزرگ نکن!》
-کسی با تو نبود. دورگه کثیف!
-بس کنید!
جینی با به زبان آوردن این حرف؛ به سمت در خروجی دوید و کتاب را روی میز کتابخانه، گذاشت.
دراکو چند لحظه بعد با خود خواهی و خوشحالی، به سمت طبقه پنجم و کلاس معجون ها رفت. در حال ورود به تلاش بود که...
صدای گریه ائ او را به سمت دستشویی کشاند. جینی بود...
جینی به شدت خونریزی داشت. به سمت او رفت و بینش را گرفت. جینی فریاد زد:《 از اینجا برو!》
-آروم باش!
با گفتن این کلمه دراکو، آن هم با لحنی دلسوزانه؛ جینی حال به چشمانش زل زده بود.
دراکو وردی زیر لب گفت و خونریزی جینی،قطع شد.
حال جینی به صورت او با دستان و چشمانی لرزان، نگریست. دراکو بعد از چند ثانیه برخاست و پشتش را به چینی کرد، چوب دستی اش را چرخاند و گفت:《اوپلیوی ایت!》
و خاطره آن روز برای همیشه از سر جینی،پر کشید...

درود فرزندم.

خوب بود. سوژه ت جالب بود و تا حدودی هم خوب از پسش براومدی. میتونستی توصیفات بیشتری رو بنویسی تا فضا رو بهتر به خواننده انتقال بدی.
بعد از نوشتن هم یه دور رولتو بخون تا غلط های تایپی از بین برن.

دیالوگ ها رو هم به یک شکل بنویس و با دوتا اینتر از توصیفاتت جدا کن.
نقل قول:
جینی به شدت خونریزی داشت. به سمت او رفت و بینش را گرفت. جینی فریاد زد:《 از اینجا برو!》
-آروم باش!
با گفتن این کلمه دراکو، آن هم با لحنی دلسوزانه؛ جینی حال به چشمانش زل زده بود.
دراکو وردی زیر لب گفت و خونریزی جینی،قطع شد.


جینی به شدت خونریزی داشت. به سمت او رفت و بینش را گرفت. جینی فریاد زد:
- از اینجا برو!
- آروم باش!

با گفتن این کلمه دراکو، آن هم با لحنی دلسوزانه؛ جینی حال به چشمانش زل زده بود.
دراکو وردی زیر لب گفت و خونریزی جینی،قطع شد.


به امید این که این اشکالات توی فضای ایفای نقش حل بشن...

تایید شد
!

مرحله بعدی: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/8/10 16:25:05
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/8/10 16:25:54
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.
#اتحاد_گریف
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 4 آبان 1396 00:24
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 3

- نـــ... نــــه !

با صدای فریاد خودش از خواب پرید!
با نگرانی به اطراف خود نگاهی انداخت. چند ثانیه ای طول کشید تا به خاطر بیاورد در چه زمان و مکانی قرار دارد. تاریکی محض فضای اتاق را فرا گرفته بود. نفس نفس زنان بر روی لبه تختش نشست. عرق های سردی که بر چهره رنگ پریده اش نشسته بود را با پشت دستش پاک نمود.

پای برهنه اش را بر زمین سردی که با سنگ پوشیده شده بود، گذاشت و سعی کرد از جایش بلند شود.گویی سردی سنگ فرش های کف اتاق، به اعماق وجودش نفوذ می کردند. احساس ضعف شدیدی می کرد. لحظه ای تعادل خود را از دست داد و با تکیه بر میز زهواردر رفته ی کنار تختش از سقوط خود پیشگیری کرد.

با تکان کوچکی به چوب دستی اش ، نور ضعیفی در شمع روی میز ایجاد کرد. هم چنان از کابوسی که دیده بود، نفس نفس میزد و سنگینی شدیدی را بر روی قفسه سینه اش احساس می نمود، گویی تخت سنگ سنگینی را بر روی سینه اش قرار داده اند!

لیوان آبِ لب پریده ای را از روی میز برداشت و سعی کرد چند جرعه از آن را بنوشد، که ناگهان صدایی از راهروی بیرون اتاقش نظرش را جلب کرد. به طرف در اتاق حرکت کرد و گوش هایش را تیز نمود.

صدای راه رفتن با عجله ی شخصی را شنید که به تدریج ضعیف و ضعیف تر شد و سپس با دور شدن شخص ، قطع گردید. با عصبانیت ردایش را به تن نمود و زیر لب غرولند کنان از دخمه خود خارج شد.
_ باز یه دانش آموز قانون شکن! باید گیرش بیارم و حسابش رو برسم... این ساعت از شب وقت پرسه زدن توی مدرسه نیست!

چوب دستی اش را به نرمی تکان داد.
_ لوموس

نور ضعیفی راهروی پیش رویش را، نمایان کرد. با قدم هایی راسخ به سمت مسیری که به خیالش او را به دانش آموز خاطی میرساند، راه افتاد. هرچند زیرلب غرولند میکرد و برای مجازات کسی که این موقع از شب را برای پرسه زنی انتخاب نموده، هزاران نقشه می کشید ولی ته دلش از اینکه بهانه ای یافته تا کابوس خود را به فراموشی بسپارد، خوشحال بود.

همچنان در راهروهای تاریک و نمور دخمه های هاگوارتز پیش می رفت و سعی در پیدا نمودن کسی داشت که صدای راه رفتنش او را به اینجا کشانده بود. ولی هرچه بیشتر پیش میرفت، کمتر میافت! گویی از ابتدا خیال و اوهام او را به دنبال خود به اینجا کشانده نه یک دانش آموز سر به هوای قانون شکن!

نا امیدانه چشمانش را به اطراف چرخاند و ناگهان خود را روبه روی دری دید، که تا آن زمان از وجودش در این قسمت از قلعه بی اطلاع بود. با شک و تردید به سمت در حرکت کرد. چوب جادویش را به سمت دستگیره ی در گرفت.
_ الوهومورا!

پا به درون سرسرای بزرگی گذاشت. کمی با چشمانش اطراف خود را کاوید. شیء براقی را در گوشه ی سرسرا یافت و به سمتش راه افتاد.

ناگهان صورت رنگ پریده ی بی روحی را دید که با چشمان سیاه رنگِ تیله ای خود که از تعجب گشاد شده بودند، او را می نگریست. اسنیپ قدمی به عقب رفت و تصویر خود را در آیینه قدی قدیمی ترک خورده ای که روبرویش قرار داشت، خوب برانداز کرد. بالافاصله دریافت که او تنها نیست...

بر خود لرزید. هوا سرد نبود. ولی او واضحا می لرزید. کابوسش را به یاد آورد :

در گورستان دره گودریک بر روی زمین سرد و گل آلود قبرستان، در مقابل لرد سیاه زانو زده بود و به او التماس کرده بود که با لی لی کاری نداشته باشد. لردسیاه به او قول داده بود که تنها پسرک را میخواهد و لی لی برای او کوچکترین ارزشی ندارد. ولی در نهایت او قولش را زیر پا گذاشته بود.
نباید اینگونه میشد... او دیر رسیده بود! اسنیپ ، پیکر بی جان لی لی را در آغوش کشیده بود و زجه زنان می گریست...


اشک از چشمانش سرازیر بود. بار دیگر به آیینه نفاق انگیز نگریست. خودش را دید که لی لی را در آغوش کشیده است. این بار اما برعکس کابوسش، لی لی ِ بشاش و سرزنده را! لی لی دست خود را بر گونه او گذاشته بود و به او قول داده بود که تا همیشه در کنار او خواهد ماند و او، اسنیپ، تنها عشق زندگی اوست!

اسنیپ با عصبانیت رویش را از آیینه بر گرفت. هربار در زندگیش کسی به او قولی داده بود، خلافش را عمل کرده بود! لردسیاه... لی لی...
احساس سنگینی باز به سینه اش سرک میکشید. کینه و عشق عمیقی را همزمان در قلبش احساس می نمود که در کشاکش با یکدیگر گویی تصمیم به ، به آتش کشیدن وجودش داشتند. در آن زمان بود که کشف نمود در آخر کدامین حس پیروز میدان خواهد شد!

برای او این حس ، نفرت بود!

اشک هایش را با سرآستینش پاک نمود و با قدم های ناموزون و با عجله، درحالیکه به انتقام گیری از لردسیاه فکر میکرد، از سرسرا خارج شد.

درود فرزندم.

خیلی خوب بود، دید قشنگی نسبت به داستان و روندش داشتی. به خوبی توصیف کرده بودی و احساسات اسنیپ رو انتقال داده بودی.

احیانا قبلا شناسه نداشتی؟ اگه داشتی به من یا مدیران بگو تا بدون گروهبندی وارد ایفای نقش بشی.

تایید شد!

مرحله بعدی: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/8/4 19:13:04
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 1 آبان 1396 20:04
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره۷

اسنیپ به هری نزدیک شد. هری به صندلی چسبید. اسنیپ باز هم به هری نزدیک شد. هری باز هم به صندلی بیشتر چسبید.


قاعدتا اگر به جای اسنیپ یک عدد دامبلدور در صحنه حاضر بود باز هم نزدیک تر می‌شد.

اما به هر حال اسنیپ، اسنیپ بود و رل سابق مادر هری محسوب میشد و بعد از اینکه مادر هری رفته بود با آن جیمز گوربه‌گور شده رل زده بود، اسنیپ سینگل فول اور بودن را برگزیده بود و کلا در فاز دپ به سر می‌برد و آهنگ های دیس لاو گوش میداد و عکس های غمگین در اینستا می‌گذاشت و خلاصه مادر بگرید به حال اسنیپ.


از طرفی از آن بیشتر نزدیک شدن اسنیپ به هری و هری به صندلی برای هر سه قباحت داشت دیگر هیچ کس به هیچ کس نزدیک نشد.


_مرتیکه بوقی رفتی توی روغن موی من چسب چوب ریختی؟! توی روغن موی من؟! حقت بود میزاشتم از رو دسته‌ی جاروت بیفتی کلت این دفعه جای زخم، بترکه؟ حقت بود میزاشتم لوپین بخورتت هم از دست تو راحت شیم، هم لوپین بر اثر مسمومیت بمیره؟! حقت بود فداکارانه جون خودمو به باد نمی‌دادم تا...

_پروفسور داری اشتباه میزنیا. عکس مال کتاب سومه! این آخری که فرمودی مال هفت بودا!


اسنیپ خواست که گلدان را توی سر هری خورد کند تا دیگر پرو بازی در نیاورد اما از آنجایی که در تصویر به جز او و هری و صندلی کس دیگری نبود نتوانست که گلدان را توی سر هری خورد کند!

_ازت متنفرم پاتر

_بعد از این همه مدت؟!

_همیشه!

هری خنده‌ی باب اسفنجی طوری کرد و گفت:
_دیدی بازم اشتباه زدی پرفسور. اینم مال کتاب هفت بود!


اسنیپ با این حرف هری به چنان درجه ای از عرفان دست یافت که دستش را از تصویر شماره۷ به تصویر همسایه فرو کرده و شمشیر دامبلدور را که هنوز راز باز شدن نامه با آن کشف نشده بود قرض گرفت و هری را به دو نیم تقریبا مساوی تقسیم کرد.

در همین حین که دامبلدور به دنبال شمشیر گریفیندور به تصویر شماره ۷ آمد بود، ناگهان نخ و سوزنی از غیب ظاهر شده و هری را دوباره بهم دوخت. دامبلدور در حالی که شمشیر را از اسنیپ می‌گرفت روی شانه‌های او زد و گفت:

_نیروی عشق، سوروس. لی‌لی پاتر با فدا کردن جانش برای....

اسنیپ بار دیگر شمشیر را گرفت و این‌بار دامبلدور را به دو نیم تقسیم کرد. از آنجا که کسی خودش را فدای دامبلدور نکرده بود و کلا عشق دامبلدور چندان با فرجام نبود دامبلدور دوباره دوخته نشد. هری هم که شاهد این صحنه دلخراش بود با عصبانیت گفت:

_ترسو...تو کشتیش. اون بهت اعتماد کرده بودو...

_پاتر این دفعه تو داری اشتباه میزنی.

_


از آن جا که پاتر هرگز اشتباه نمی‌زد و حتی اگر واقعا هم اشتباه زده بود باز هم کارش درست بود و چشم و چراغ جامعه جادوگری بود و دمش گرم بود بر اثر شک وارده سکته کرد و مرد و گند زد به قانون پایستگی پاتر وسایر کتاب های باقی مانده را به فنا داد و نهایتا داستان تمام شد|:

درود فرزندم.

انصافا شناسه نداشتی قبلا؟ مطمئنی نداشتی؟ چون این واقعا یه رول جادوگرانیه؛ چشمای پیر من کاملا مطمئنن که با یه رول جادوگرانی طرفن.

اگه شناسه داشتی به من یا مدیران پخ بزن تا هم رستگار شی هم بدون گروهبندی وارد ایفای نقش بشی.

درهرحال...

تایید شد!

مرحله بعدی: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/8/2 1:03:42
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 1 آبان 1396 14:40
نمایش جزئیات
آفلاین
http://www.jadoogaran.org/modules/xcgal/albums/userpics/29766/normal_snape-confront%5B1%5D.jpg
لینک عکس شماره ی 7

سوروس اسنیپ: پاتر ...باورم نمیشه...البته چرا باورم نشه...جیمز پدر تو...پسر شر به پدرش میره

هری پاتر: پروفسور گفتم که ببخشید من فکر کنم آقای مدیر بتونن چوبدستی شکسته تون رو که اتفاقی پام رفت روش رو تعمیر کنن

سوروس اسنیپ: دهن گشادت رو ببند پاتر....تو از کجا میدونی که اتفاقی شکست....لابد شیشه ی معجون گرانبها ی نازنین قبلیم هم که تو و اون دوست مو آلبالوییت شکوندینش اتفاقی بود...تو و اون دوست گوجه ایت همه ی کار هاتون رو اتفاقی انجام میدین؟ دقت کردی خودت؟

هری : اما قربان اون گوجه ای نیست....اسمش رون هست....رون ویزلی

سوروس اسنیپ: اع نه بابا ..... فکر کردی من نمیدونم.... لیست اسم تمام هاگوارتز دست منه اون موقع تو.....

هری: قربان... گفتم که ببخشید....

سوروس: فقط ببخشید؟ فکر میکنی این کافیه؟ نه نه....تو یه چوبدستی مقدس رو شکوندی.... چوبدستی منو....سوروس اسنیپ رو....من همیشه با اون کار میکردم....اون تا الان سالم بود ولی متاسفانه تا دقایقی پیش....که اون دوست گوجه فرنگیت پاش رو گذاشت روش و.............مرد.......یعنی شکست

هری: خب من الان چیکار کنم؟

سوروس: آه چه غم انگیز...چوبدستی من....باید تعمیرش کنی....خودت به تنهایی از دامبلدور جونیت هم نباید کمک بگیری

هری: چی؟

سوروس:

هری:

درود فرزندم.

رول تو فقط متشکل از دیالوگ بود. گاهی اوقات این بد نیست باید ببینیم ضربه ای به رول میزنه یا نه... اینجا لازم بود بعضی جاها توصیف انجام بشه. خواننده وقتی داره نوشته رو میخونه کاملا متوجه نمیشه تو ذهن تو چی میگذره و همین باعث میشه گیج بشه.
بعضی جاها هم سه نقطه های اضافی زده شده. روی علامت گذاری ها دقت بیشتر کن.

با همه‌ی اینها تا حدودی به نظرم با سبک جادوگران آشنایی... اگه شناسه ای قبلا داشتی به من یا مدیران بگو تا بدون گروهبندی وارد ایفای نقش بشی.

به نظرم میتونی خیلی بهتر بنویسی... خیلی خیلی بهتر؛ اما رولت نکات مثبتی داشت که باعث میشه از اشکالاتت چشم پوشی کنم.

تایید شد!

مرحله بعدی: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/8/2 1:00:58
تصویر تغییر اندازه داده شده


زیبا نبود...همه چیز یهو زیبا شد...
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 1 آبان 1396 01:20
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 5
هیچوقت باورم نمیشد روزی برسه که منم مثل پدر و مادرم بتونم به هاگوارتز بیام و مثل اونها جادو یاد بگیرم.آخه همه فک میکردن اسکوییب باشم. حتی خودمم این آخری ها مطمئن شده بودم. هیچوقت نشده بود که کار خاصی انجام بدم که جادو حساب بشه و خانوادم خوشحال بشن.
اما بالاخره نامه هاگوارتز اومد و همه رو شگفت زده کرد. رفتم توی حیاط و کنار درخت آلبالوی که تازه پدرم کاشته بود نشستم و انقد خوشحال بودم که درخت سبز شد و شکوفه داد.
داشتم این خاطره رو تو ذهنم مرور میکردم و به خودم اطمینان میدادم که خواب نیستم و جایی هستم که باید باشم که صدای بلند اما نازکی منو به سرسرا برگردوند. یه مرد قد کوتاه با ریش سفید و بلند که ردای آبی فیروزه ای و کلاه سرمه به سر داشت اسممو صدا کرد.
کامی گودی
به خودم اومدم و با اعتماد به نفس از سف سال اولی ها بیرون اومدم و جلو رفتم. روی سه پایه نشستم و دیدم که یه کلاه وصله زده شده قدیمی تو دستش بود. همون کلاهی که تا اونجایی که من میدونستم همه خانوادمو تو گروه ریونکلا گذاشته بود.مطمئن بودم که منم حتما توی این گروه انتخاب میشم .
کلاه روی سرم گذاشته شد و بعد چند ثانیه صدایی توی گوشم پیچید.
هممممم
همممم
هافلپاف
صدای تشویق توی سالن پیچید. مرد آبی پوش کلاه رو از سرم برداشت و من متعجب به سمتی که تشویق ها هنوز و بیشتر از بقیه جاها ادامه داشت رفتم و در کنار یه پسر هم قد و قواره خودم که اونم تازه تو هافلپاف گروهبندی شده بود نشستم.باورم نمیشد توی هافلپاف انتخاب شده بودم.ناراحت نبودم .فقط شوکه شده بودم. شاید توی چند قرن اخیر اولین کسی بودم توی خانوادم که به جز ریونکلا توی گروه دیگه ای گروهبندی شدم و شاید هم اولین نفر بودم.
اما حس خوشحالی خاصی توی وجودم بود.
من با بقیه خانوادم فرق میکنم...

درود فرزندم.

بد نبود. تونسته بودی سوژه رو به خوبی پردازش کنی و احساسات رو انتقال بدی. لحنت گاهی اوقات تغییر میگرد بهتر بود کل شو ادبی بنویسی و تنها دیالوگارو محاوره ای.
دیالوگ ها رو به این شکل و با با دوتا اینتر از توصیفاتت جدا کن.

نقل قول:
یه مرد قد کوتاه با ریش سفید و بلند که ردای آبی فیروزه ای و کلاه سرمه به سر داشت اسممو صدا کرد.
کامی گودی
به خودم اومدم و با اعتماد به نفس از سف سال اولی ها بیرون اومدم و جلو رفتم.


یه مرد قد کوتاه با ریش سفید و بلند که ردای آبی فیروزه ای و کلاه سرمه به سر داشت اسممو صدا کرد.
- کامی گودی.

به خودم اومدم و با اعتماد به نفس از سف سال اولی ها بیرون اومدم و جلو رفتم.


تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط kamykish در 1396/8/1 1:26:06
ویرایش شده توسط kamykish در 1396/8/1 1:32:22
ویرایش شده توسط kamykish در 1396/8/1 1:32:47
ویرایش شده توسط kamykish در 1396/8/1 1:37:26
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/8/2 0:53:00
تصویر تغییر اندازه داده شده