جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

26 کاربر(ها) آنلاین هستند (19 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
26
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  96 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  175 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  293 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  279 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  350 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  254 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: سفر به گذشته
ارسال شده در: چهارشنبه 29 آذر 1396 23:46
نمایش جزئیات
آفلاین
سالازار و رون همینجوری به هم نگاه می کردن، بازم نگاه می کردن و همینجوری نگاه می کردن؛ تا اینکه خسته شدن و یه خورده به آرتور نگاه کردن و یه خورده هم به آستریکس و در آخر هم نگاهی به هرمیون انداختن و دوباره با نگرانی به هم نگاه کردن.

در پی همین نگاه کردن های نگران از پشت بوته ها صدای ترق و تروقی اومد. آرتور و آستریکس خیلی آروم و به طوری که کسی شک نکنه از مثلث عشقی جدا شدن و به طرف بوته ها رفتن. یه کم که نزدیک تر رفتن صدا هایی مثل هوممم...همینه و از این قبیل به گوششون خورد.

آستریکس که با شنیدن صدا ها فکر های ناجور و کجی به ذهنش رسیده بود خیلی آروم بوته های رو کنار زد. پشت بوته ها آرسینوس نشسته بود و درحالی که دو تا ساقه ی سبز تو دهنش بود داشت اصوات منحرفانه در میاورد. آرتور که بسی فضولیش گل کرده بود خم شد و پرسید:
_ آرسی، چی دهنته؟
_هوومممم... پیازچه...میخوای؟
_ از کجا آوردی؟
_ رو زمین بود، منم برداشتم خوردمش دیدم پیازچس.
_ مگه هر چی رو زمین بود رو باید برداری بخوری؟
_ شاهم دیگه. حواس میمونه واسم؟ نه والا.
_ باشه حالا، تف کن اونارو، بیا برگردیم پیش اون مثلث.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده

نهی از معروف و امر به منکر.
پاسخ به: سفر به گذشته
ارسال شده در: سه‌شنبه 28 آذر 1396 22:23
نمایش جزئیات
آفلاین
هرمیون اول به سالازار نگاه کرد. خوشتیپ، سیکس پک کامل، موهای مشکی جذاب و لباس های گرون و شیک. خودش رو با سالازار تصور کرد که تو ویلای نزدیک هاگوارتز نشسته و داره به جن های خونگی دستور میده که براش قهوه بیارن که خودش غروب آفتاب رو از دست نده. در حالی که گرون ترین الماس روی انگشترش رو لمس میکنه و گربه پرشین خفنی روی پاش نشسته. بعد از غروب آفتاب با سالازار قرار داشتن تا ملکه انگلیس رو ببینن و باهاش در مورد وضعیت کشور حرف بزنن. هرمیون چند تا اژدهای مجارستانی سفارش داده بود ولی گمرک 500 درصد بهشون خورده و هنوز به دستش نرسیده بودن.

-چه آینده پولداری خفنی.

رون که احساس میکرد داره هرمیون رو از دست میده، چشماش رو بزرگ کرد و با مظلومیت زیادی بهش خیره شد. دل هرمیون با دیدن چشمهای درشت شده رون آب شد. شجاعت رون تو نبرد هاگوارتز رو هیچوقت یادش نمیرفت. اگرچه نمیخواست آینده ای مثل مالی داشته باشه و تبدیل به ماشین ویزلی تولید کن بشه اما تو خودش میدید که معجونی درست کنه که رون بچه ها رو به دنیا بیاره. در عوضش مهربونی رون رو میتونست داشته باشه. احترامی که رون بهش میذاشت و شوهر حرف گوش کنی میشد که میتونست هرکاری خواست باهاش بکنه.

-چه آینده ارباب و بردگی.

آرتور از نگاه های هرمیون خسته شد. ساعتش رو به هرمیون نشون داد و گفت:
-بدو دیگه یکی رو انتخاب کن.

هرمیون به آرتور توجهی نکرد و همچنان آینده اش رو تصور میکرد. هر دو نفر نکات مثبتی داشتن که میتونستن تو زندگیش مفید باشن. با دست چپش دست راست رون و با دست راستش دست چپ سالازار رو گرفت و با خوشحالی گفت:
-هردوشونو میخوام.

ُسالازار و رون نگاه نگرانی به هم انداختن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سفر به گذشته
ارسال شده در: دوشنبه 27 آذر 1396 22:44
نمایش جزئیات
آفلاین
ولی پوکر فیس نگاه کردن اونا لحظه ای بیشتر طول نکشید که سالازار گفت:
- هرمیون جون! این بچه کله هویجی رو بزن کتفیل! بیا بریم مار مو بهت نشون بدم!
- چی؟ منو کتفیل بزنه؟! من خودم جوری کتفیلت میزنم که نفهمی از کجا خوردی!
سالازار و رون:
هرمیون:
آرتور و آستریکس و آرسینوس :

اوضاع بد طور قاراش میش بود. هرمیون هیچ وقت فکر نمیکرد سرش اینطوری دعوا شه. سالازار و رون هم که همدیگه رو - البته واضح تر بگم سالازار رون رو - تبدیل به علف بز جویده کرده بود.

آرتور رو به آستریکس و آرسینوس کرد و گفت:
- دیگه نمیتونم! تا کی میخوایم اینجا بشینیم؟ پاپ کورن هامون هم تموم شد! یکی بره جلو قال قضیه رو بکنه!
- از خودت مایه بذار، بزرگ ویزلیون!
- من؟ چشم. الان میرم اوضاع رو درست میکنم! فقط بشین و ببین!

آرتور عینکشو به چشمش زد، کتشو صاف کرد، مو هاشو با تف داد بالا و رفت میون سالازار و رون و هرمیون و همچون پروفسور دامبلدور گفت:
- سااااکت!
سالازار و رون:

سپس با صلابت ادامه داد:
- هرمیون، بیا وسط!
هرمیون:
- میگم بیا وسط وایسا!
- آهان خب زودتر بگو!

هرمیون ایستاد. سپس آرتور از سالازار خواست سمت راست هرمیون و از رون هم خواست سمت چپش وایسه!  جوری داشت اوضاع رو مدیریت میکرد که آرسینوس در تمام دوران شاهیش چنین کاری نتونسته بود انجام بده! بعد گفت:
- خب شما دوتا! سر جاتون وایمیستین، تا وقتی هم نگفتم صحبت نمیکنین! هرمیون! تو هم خوب فکراتو بکن. بعد انتخاب کن که کدوم سمت بری! بری پیش رون و تا آخر عمر به خوبی و خوشی زندگی کنی یا بری پیش سالازار و تا آخر عمرت با یه مشت مار سر و کار داشته باشی!

پ.ن : کتفیل زدن به چیزی یا کسی در اصل به معنی زدن کسی با چوب است و گاهی اوقات به معنی اهمیت ندادن به کسی یا چیزی میز میباشد. ( گفتم بگم شاید نمیدونستین )

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رون ویزلی در 1396/9/27 23:15:00
ویرایش شده توسط رون ویزلی در 1396/9/28 13:52:46


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: سفر به گذشته
ارسال شده در: یکشنبه 26 آذر 1396 21:14
نمایش جزئیات
آفلاین
استریکس سرشو بالا برد یکم اونورو نگاه کرد یکم اینورو و بلاخره یک تسترال پیدا میکنه، توی چشماش خیره میشه و وادارش میکنه به هر نحوی که شده چندتا لیوان ذرت مکزیکی پیدا کنه و بیاره.

اون طرف تر، رون درحال جرو بحث با سالازار بود و هرمیون از خجالت مثل موهای رون سرخ شده بود و برگ های روی زمینو شمارش میکرد.
_ اهای بچه من نمیزارم هرمیون رو ازم بگیری اون الان مال منه اگه جرعتشو داری و به گریفی بودنت افتخار میکنی بیا دوئل کنیم.

رون که میدونست نمیتونه تو دوئل و جنگ گرم شکستش بده پس تصمیم گرفت وارد جنگ سرد بشه و گفت:
_ به بند ردایم که هرمیونو پس نمیدی خودم ازت میگیرمش، هرمیون مال منه عشق منه.
_ به ترک های چوب دستیم که هرمیون عشقته، به شاخ مارم که هرمیون مال توعه، از همین لحضه به بعد عروس ننمه.

ارتور و اسریکس که در حال بیرون کشیدن ته مانده ذرت بودند و بسی از این فیلم بالیوودی تسترالی خسته شده بودند، ارتور تصمیم گرفت به این فضیه خاتمه بده. ارتور لای کاپشنشو باز کرد و توی یکی از جیب های پارش یک شی اژیر ماندن بیرون اورد...
_ اممم. ارتور این چیه؟
_ اوه! این، مال یکی از ماشینای گشت ارشاد مشنگاس، معمولا تو اینجور مواقع استفاده میکردند، خودم خیلی وقته که دلم میخواد ازش استفاده کنم.

ارتور اژیر رو نزدیک دهنش میکنه و با یک نفس عمیق اژیرو به صدا در میاره.

چند ثانیه بعد از شنیدن اژیر:

_ داداچ رون، ببینم کتاب اسرار مار هارو تو از کتاب خونه ورداشتی؟
_ نه بابا، سالی جون خودت میدونی که من فلسفه میخونم تا زیست شناسی.
_ بچه ها کسی جزوه درس ماگل شناسیو داره پس فردا امتحان داریم...

استریکس و ارتور که از تغییر کردن چند ثانیه فیلم بالیوودی به هالیوودی تعجب کرده بودند اول پوکر فیس وارانه به یک دیگه نگاه می کنند بعد از خنده میترکن. بعد از اینکه خودشونو تونستن کنترل کنند استریکس متوجه چیز نادرستی میشه.
_ ارتور یه بویی به مشامم نمیاد!
_ هان؟! یعنی چی که یه بویی به مشامت نمیاد؟ مگه قراره بویی رو حس کنی؟

استریکس سریع از جاش بلند میشه و به دور بر خودش نگاه میکنه با چشمای درشت شدش رو به ارتور میگه:
_ ارسی نیست! ارسینوس رفته.
_ چییی؟ یعنی کجا رفته شایدم نرفته بردنش، ببینم از کی بوشو حس نمیکنی؟
_ از وقتی که اژیرو زدی.
_ وای حالا اینو چیکار کنیم؟

اون طرف تر که سالازار، رون و هرمیون از تظاهر به درس خوندن خسته شده بودند با حرف رون قطع شد.
_ ببینم گشت رفت؟
_ نمیدونم، شایدم دارن مارن تعقیب میکنن. هرمیون نظر تو چیه؟... هرمیون؟!

هرمیون به یک نقطه خیره شده بود و فکر میکرد.
_ بچه ها؟!
_ چی شده هرمیون چیزی فهمیدی؟
_ما الان کجاییم؟
_ مدرسه جادوگری هاگوارتزیم خوب.
_ از کی تاحالا توی هاگوارتز ماشین گشت ارشاد مشنگی رفت و امد میکنن؟

رون و سالازار پوکر فیس وارانه به یکدیگر نگاه کردند و حس کردند گوش هایشان یکم دراز تر از قبل شده شایدم بیشتر از یکم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!


پاسخ به: سفر به گذشته
ارسال شده در: یکشنبه 26 آذر 1396 20:54
نمایش جزئیات
آفلاین
- آی آی آی مگه سگی که گاز می‌گیری؟ بگیر! وووخش!
- چرا چنگ می‌اندازی وحشی! بگیر که اومد!
- آآآییی بی شرف نقطه‌ی حساس؟ مگه یابویی که جفتک میندازی؟؟
- آخ آخ آخ آخ!
- آخ آخ آخ آخ!
- ول کن تا ول کنم!
- اول تو ول کن!
- من ول نمیکنم تو اول ول کن!

آستریکس و آرتور و آرسینوس عینک آفتابی زده و پاپ کورن خوران تماشاگر بودن، اما کاسه صبر هرمیون لبریز شد و خودش شخصاً رفت وسط میدون. یه تیپای خوشگل زد به رون که باعث شد رون با صورت بره تو باقالیا، یه حرکت ساب-زیرو ی تمیز هم زد رو سالازار که در جا قطع نخاع شد.
- دعوا نکنید!

آستریکس، آرتور و آرسینوس:
خااار دعوا نکردن:
رون و سالازار:

- من خودم ساحره‌ی تحصیل کرده و مستقلیم و خودم می‌تونم تصمیم بگیرم با کی برم! من می‌خوام با رون برگردم به آینده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سر کادوگان در 1396/9/26 21:03:30

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: سفر به گذشته
ارسال شده در: یکشنبه 26 آذر 1396 14:04
نمایش جزئیات
آفلاین
آستریکس، آرتور و آرسینوس، به تسترال در تسترالِ پیش آمده فکر کردند.
اما تسترال در تسترالِ پیش آمده، بسیار بزرگ تر از ذهن هر سه تایشان بود، نتیجتا از گوش هایشان ریخت بیرون و دیگر نتوانستند به آن فکر کنند، نتیجتا به تسترال در تسترالِ افتاده روی زمین نگاه کردند. اما تسترال در تسترالِ افتاده روی زمین به آنها نگاه نکرد و هر سه شان ضایع شدند.

سپس آستریکس سرش را خاراند و گفت:
- خب چیکار کنیم؟

آرسینوس خمیازه ای کشید.
- میریم جلو، ویزلی رو برمیداریم میریم آینده. هرمیون هم شاید بزنه سالازارو ناکار کنه، کلا حفره اسرار نداشته باشه تو هاگوارتز.

آستریکس و آرتور با خوف و البته مقادیری پوکرفیسی، به ریلکسی آرسینوس خیره شدند.

- اونطوری نگاه نکنید. این یه قربانی ضروریه.

آسریکس و آرتور به نظر میرسید که در حال قانع شدن باشند؛ اما رون که داشت از پشت درختان، سالازار و هرمیون را میدید، صحبت های آرسینوس را نشنیده بود که بخواهد قانع شود.

و در نتیجه همین نشنیدن، رون که دیگر طاقتش تمام شده بود، با فریادی بلند، به سمت سالازار هجوم برد تا هرمیون را از دست وی نجات دهد.

- خب... بریم جداشون کنیم یا کسی میخواد پاپ کورن بیاره؟
- خلاصه که من ذرت مکزیکی میخورم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سفر به گذشته
ارسال شده در: جمعه 24 آذر 1396 21:32
نمایش جزئیات
آفلاین
استریکس و ارتور با اونور و اینور رفتن بلاخره تونستن با سیم کارت انگلستانسل فیلمو اپلود کنن.
96_97_98_99_100

زارت! این صدای ارور گوشی ارتور بود که نشون میداد پلیس فتا انگلستان فیلم های غیر مشنگیو فیل'تر میکنه.

دزز اینم صدای ارور گوشی استریکس بود که همون حالتو نشون میداد. هردو پوکر فیس وارانه به خود و ارور گوشی هاشون نگاه میکردند ولی بعد چند ثانیه هر دو بیخیال گوشیو این فیلم تسترالی شدند و با ارسینوس به دونبال رون راه افتادند.

اونور تر رون در حال دید زدن هرمیون و سالی.


رون پشت درخت ها درحال تماشا کردن دو پرنده عاشق بود و از حرص دندوناشو بهم فشار میداد و زیر زبونش هی بووووق میگفت.

_هرمی جوون میدونستی من تو ساختن معما ها خیلی معروفم میخوای چند تاشو برات بگم؟
_ واقعا! خوب چند تاشو بگو ببینم سالی جوون.
_ خوب بگو ببینم چرا یه مار نمیتونه بره تولد؟
_امممم. نمیدونم، چون که پول نداره کادو بخره؟
_ نه عجیجم چون که دست نداره کف بزنه.
اهان،عجب. خوب یکی دیگشو بگو شاید جواب دادم.

_بگو ببینم چرا یه مار نمیتونه سوار قطار بشه؟
_ امممم. حتما چون پا نداره که از پله ها بره بالا.
_ نه عجقم، چون که پول نداره بلیط بخره.

اوکی، خوب میشه از مار بیای بیرون و یکی دیگه بپرسی؟
_بلشه گلم. خوب بگو ببینم یه فیل چرا نمیتونه دوچرخه برونه؟
_ خوب لابد وزنش زیاده دوچره نمیتونه وزنشو تحمل کنه دا.
_ نه بابا چون که انگشت نداره زیرینگ زیرینگ دوچرخرو بزنه.
_ اهان خوب اخریشو بپرس حتما میتونم جواب بدم.
_ این یکی خیلی سادس ، بگو ببینم یه فیل چرا نمیتونه سربازی بره؟
_ چمیدونم حتما انگشت نداره ماشه تفنگو فشار بده.
_ نه بابا خله، چون زیر پاش صافه مافیت میگیره نمیره دیگه.

هرمیون که بدجوری از این خلچل عصبی شده بود نفسشو بیرون میده و میگه:
_امممم. ببخشیدا ولی فکر کنم دوستام خیلی وقته که منتظر منن.
_ اوه نه نه نباید بری. یعنی عزیزم من یه مار دارم که بندری میرقصه یا اصلا عنکبوت دارم که هویج میخوره تازه هم برنزه کرده خیلی نازه نمیخوای ببینیشون.
_ نه ممنون.

اون ورتر

رون که از خوشحالی تو چیزش عروصی بود. (ببخشید اون چیزه شی بود زاد بود چی میگن بهش یادم رفت... اهان تو مخش)
و خوشبختانه ارتور و استریکس هم خودشونو رسونده بودن با تایید پیروزی این عملیات رو هم تبریگ گفتند و فقط باید منتظر میموندن تا هرمیون از سالی جدا بشه تا برگردن به اینده.
ولی این خوشحالیو عروسی زیاد طول نکشید که ارتور یادش افتاد گودزیلا هارو وقتی داشتن از ارسینوس فیلم میگرفتن جا گذاشتن و تدا میدونه الان کجان و همینطور اینکه سالی به زور دست هرمیون رو گرفته و نمیزاره بره و این طرف نفس های تند رون که بدجور عصبی شده. استریکس، ارتور و ارسینوس تازه متوجه شدن چه تسترال تو تسترالی شده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آستریکس در 1396/9/24 21:37:33
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!


پاسخ به: سفر به گذشته
ارسال شده در: جمعه 24 آذر 1396 18:52
نمایش جزئیات
آفلاین
-آرااااگوگ بردش؟

برای رون ، تنها لولویی که وجود داشت آراگوگ، عنکبوت عظیم بود. با ناراحتی به قیافه آستریکس و آرتور خیره شد و منتظر جواب موند. وقتی جوابی نیومد خودش سعی کرد ازشون جواب بیرون بکشه.
-آراگوگ ؟ عنکبوت بزرگ بردش ؟ کجا بردش ؟ خوردش ؟ تموم شد؟
-نه خبر خوب اینه که هرمیون هنوز زندس.

رون خوشحال شد ولی این فقط ابتدای احساسات سینوسی اش در این مورد بود. بعد از اینکه فهمید هرمیون زنده اس پس باید میرفت از دست آراگوگ نجاتش بده. اما رون از آراگوگ حتی بیشتر از ولدمورت میترسید. کاش هرمیون رو خورده بود و رون مجبور نمیشد بره اون عنکبوت رو دوباره ببینه.
آرتور و آستریکس که خودشون مشکلات زیادی با آرسینوس داشتن، حوصله توضیحات بیشتر برای رون رو نداشتن. در نتیجه بعد از توافقی که با هم کردن به این نتیجه رسیدن که بهتره رون خودش بفهمه دقیقا چی شده.
-آره متاسفانه آراگوگ بردش ... برو تو جنگل ممنوعه پیداش کن و نجاتش بدن رون.

رون وقتی این رو شنید، به زمان جلوبرش نگاهی کرد و برای لحظاتی تصمیم گرفت که به آینده بره و هرمیون رو کاملا فراموش کنه.
-گفتی که یه خون آشام با ژن خوب میشناسی ها ؟

اما حتی گفتن این جمله باعث شرمندگیش شد. منتظر جواب نموند و سریعا به طرف جنگل ممنوعه حرکت کرد. هرمیون نیاز به شجاعتش داشت و رون نمیخواست هرمیون رو از دست بده.

در حالی که رون با سرعت زیاد به طرف جنگل حرکت میکرد، آستریکس و آرتور با موبایل های مشنگیشون سعی میکردن ویدئو آرسینوس رو تو یوتیوب آپلود کنن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سفر به گذشته
ارسال شده در: جمعه 24 آذر 1396 12:15
نمایش جزئیات
آفلاین
سالازار خفن بود و سیکس پک داشت، رون خفن نبود و سیکس تا خواهر برادر داشت. سالازار موسس هاگوارتز بود و در حد بنز گالیون داشت، بزرگترین چیزی که رون داشت اتاق زیرشیروونی پناهگاه بود و آخرین باری که رنگ گالیون رو دیده بود، طلای شگونه‌های ایرلند تو جام جهانی کوییدیچ بود.
این بود که آرسینوس و آستریکس و آرتور که بای دیفالت فکر می‌کردن هرمیون هم مثل همه‌ی ساحره‌ها، گالیون پرسته، شروع کردن به من و من کردن که کم کم حقیقت رو یه جوری به رون بگن و زمان جلوبر رو ازش بگیرن و د برو که رفتی!
- پسرییَم بابایی دختر عمه موریل رو دیدی تازگیا؟ انقدره بزرگ شده خوشگل شده که نگو. بریم آینده برات بگیرمش.
- نوموخوام! عمه موریل اینا چاقن همیشه هم بوی پیاز میدن!
- میگم رون توی دارو دسته‌ی ما خون‌آشام‌ها یه ژن‌های خوبی پیدا میشه که نگو! بیا بریم خودم دستت رو بذارم تو دست یکیشون سر و سامون بگیری!
- نوموخوام، خون آشاما رنگ پریده‌ان موهاشون هم فرفری نیست. تازه بوی سیر هم میدن!
- حالا انگار خودش همیشه بوی عطر هاگزمیدی میده! میگم که چیزه، رون جان داداش یادته اونبار تو تالار نشسته بودیم راجب چیزایی که لولو میتونه ببره صحبت می‌کردیم؟
- آره.
- خب هرمیون رو لولو برد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: سفر به گذشته
ارسال شده در: پنجشنبه 23 آذر 1396 21:49
نمایش جزئیات
آفلاین
آرتور و آستریکس متعجب به آرسینوس خیره شده بودن که باشنیدن صدایی ناهنجار و آشنا، متعجب تر شدن.
- آخ ، اوی! چقدر سخت بود. تموم بدنم درد گرفت برای رسیدن به شما!
آن سه:

پس از چند ثانیه سکوت آن سه فریاد زدند:
- رون !
- ها؟

آرتور با تعجب و کمی شوکه بودن گفت:
- تو دیگه اینجا چیکار میکنی؟ اصن چطوری اومدی؟ چرا بچه نیستی؟
- من از آینده اومدم. یعنی ... از همون زمان خودمون. در واقع پروف منو فرستاده!
- پروفسور مگه میدونه؟
- معلومه! تازه پروف منو فرستاده تا ناجی شما باشم و تا اوضاع بد تر نشده، برگردونمتون.

آرسینوس فریاد زد:
- مگه آدم قحط بود تو رو فرستادن؟
- مگه من چمه؟! خیلی هم اهل ادبم! تازه از اونجا براتون نقشه مارادر آوردم!

آرسینوس و آرتور:

ولی آستریکس گفت:
- باهوش! زمان ساخت این نقشه بعد از الانه، در نتیجه نقشه کمکی به ما نمیکنه!

رون بعد از چند ثانیه تفکر گفت:
- چرا به فکر خودم نرسید؟!
- پس نتیجه میگیریم تو غیر از دردسر چیز دیگه ای نیاوردی؟
- نه یه چی دیگه هم آوردم!
- چی؟
- زمان جلو بر!

چند ثانیه سکوت برقرار شد که آرسینوس گفت:
- این شد یه چیزی! خب بده تا برگردیم زمان خودمون!
-
- چرا؟
- تو که نمیخوای هرمیون رو تنها بذاری؟
- اوه یس! البته ... اون الان خوشبخته و ... امم ... میتونه همینجا باشه.
- منظورتو متوجه نمیشم ! هرمیون کجاس؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رون ویزلی در 1396/9/23 23:03:53


تصویر تغییر اندازه داده شده