شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
زندگی: ریموس یک جادوگر دورگه بود.هنگامی که کودک بود در شبی که ماه کامل بود مورد حمله فنریر گری بک قرار گرفت و گرگینه شد.او در اوج نا امیدی توسط دامبلدور به هاگوارتز دعوت شد و به گریفندور پیوست.دامبلدور در هاگوارتز بید کتک زن را در وردی شیون آوارگان کاشت تا لوپین به دور از چشم همه به آنجا رفته و در شب هایی که ماه کامل است برای کسی خطری نداشته باشد.سیریوس و جیمز و پتی گرو راز این دوست صمیمی اشان را فهمیدند و به خاطر او جانور نما شدند تا در شب هایی که ماه کامل است تنها نباشد.آنها به او لقب مهتابی را داده بودند.او بعد ها به محفل ققنوس پیوست و در رکاب دامبلدور مبارزه کرد.در سال سوم تحصیل هری بود که او به عنوان استاد درس دفاع در برابر جادوی سیاه انتخاب شد و بهترین معلمی بود که هری داشت.او در آن سال در شب ماه کامل معجون گرگ خفه کن می نوشید و در دفترش مینشست تا دوباره حالش خوب شود.ولی در اواخر آن سال اسنیپ راز او را لو داد و او مجبور به استعفا شد.او دوباره به محفل پیوست و ماموریتش نفوذ در گرگینه ها بود،در همان سال ها بود که تانکس عاشقش شد.او ابتدا چون گرگینه بود نیمخواست به ازدواج با تانکس تن دهد ولی در نهایت راضی شد.او صاحب فرزندی به نام تد شد او به همراه همسرش در شب جنگ هاگوارتز کشته شد و تنها پسرش تدی توسط مادربزرگ و پدرخوانده اش هری پاتر بزرگ شد
معرفيتون همچنان كوتاهه. لطفا و حتما بعدا برگرديد و كاملش كنين.
تاييد شد. خوش اومدين.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1397/4/24 12:11:49
زندگی: ریموس لوپین در کودکی توسط فنریر گری بک تبدیل به گرگینه شد بعد از پایان تحصیلات به همراه دوستان صمیمیش به محفل ققنوس پویستند هرچند پیتر پتی گرو خائن از آب در آمد سالها بعد توانست معلم دفاع در برابر جادوی سیاه هاگوارتز شود هرچند به دلیل گرگینه بودن به در خواست والدین دانش آموزان اخراج شد. سال بعد به دلیل ظهور مجدد لردولدمورت محفل ققنوس مجددا برپا شد و لوپین دوباره به محفل پیوست مدتی بعد با نمیمفادورا تانکس ازدواج کرد و حاصل این ازدواج پسری بود که نامش را گذاشتند تدی. لوپین و همسرش در نبرد هاگوارتز کشته شدند و پسر آنها توسط مادربزرگ و پدر خوانده اش هری پاتر بزرگ شد
معرفى شخصيتتون خيلى كوتاهه. لطفا كاملش كنين و مجدادا بفرستيد.
فعلا تاييد نشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1397/4/23 19:08:29
قد من 185 سانتی متر است و چشمانم به رنگ عسل است. مو های مشکی لخت دارم و بینی جمع و جور. همیشه در کنار درس به ورزش هم توجه ویژه داشته ام و به همین خاطر همیشه یکی از گزینه تیم کوئیدیچ ریونکلا بودم. آدم هیجانی و زود رنجی هستم. خیلی زود عصبانی میشم ولی با همون سرعت هم به حالت عادی بر می گردم. همچنین خیل می خندم و خیلی وقتا بی جا و بی وقت میخندم و بعد پشیمون میشم. درکل خیلی زود خنده ام می گیره. خیلی کتاب می خونم و علاقه ی بسیار شدیدی به کتاب های تخیلی دارم. بعضی وقت ها هم دزدکی به بخش ممنوعه کتابخانه هاگوارتز می رفتم. دوستانم به من می گم نمیشه هم خر و خواست هم خرما و هم خرمالو رو. نمیشه هم ورزشکار بود و هم کتابخون. ولی من بدون توجه به اونها راهم رو ادامه می دم. هیچ وقت نیازی به پاترونوس نداشتم به همین خاطر هیچ وقت اونو ندیدم ولی می دونم که یک گرگ سفید شمالی هستش. خانواده اصیلی دارم ولی وضع مالی خیلی خوبی خوب نیست. چون خیلی کتاب های تاریخی می خونم و به زبان های باستانی آشنایی دارم و همچنین زبان های چینی، روسی، فرانسوی و فارسی رو هم به خوبی بلدم، برای دانش آموزای دیگه ترجمه می کردم و از این راه درآمد زایی می کردم. اولین جاروی پرنده ام که یک نیمبوس هزار بود رو بعد از یک ماه کار خریدم. من تو تیم کوئیدیچ ریونکلا جای ثابتی دارم ولی یه مدافع خیلی مستحکم هستم. بش تر مواقع جویندم رو از دست نمیدم و خیلی خوب ازش دفاع می کنم. راستش بهضی وقتا فک میکنم که چوبدستی خوبی ندارم ولی ازش راضی ام و فک می کنم از جنس چوب درخت گردو باشه ولی تا حالا از کسی نپرسیدم. در نایب قهرمانی سال 94 تو فینال جام کوئیدیچ جلوی گریفیندور من بهترین بازیکن شدم ولی خوب باختیم و نایب قهرمان شدیم. درس خون نیستم ولی همیشه با نمره خوب قبول میشم و تو آزمون «OWL» با نمره E قبول شدم. بعد از فارغ التحصیلی تو وزارت سحر و جادو آغاز به کار کردم ولی بعد از 4 سال به هاگوارتز برگشتم و الان استاد ادبیات و طلسم های باستانی هستم. و در خدمتم.
تاييد شد. خوش اومدين.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1397/4/23 12:25:48
جالب است ثبت احوال همه چیز را در شناسنامه ام نوشته؛ جز احوالم
نام:هلنا نام خانوادگی:ریونکلاو گروه:ریونکلاو لقب:شاهدخت ریونکلاو نژاد:اصیل زاده سن:15 پاترونوس:اسب تک شاخ سفید جارو:اذرخش خصوصیات ظاهری:قدی بلند وبا موهای مشکی بلند و چشمای درشتو قهوه ایی و زیبا دختری هستم مهربان و دلسوز و من در دوران کودکی به خاطر خجالتی بودنمدوستی پیدا نمی کردم ولی خب مادرم روونا مثل همیشه کمکم کرد و راه و رسم زندگی و دوستی رو بهم یاد داد از اون موقع با بهترین و مهربون ترین افراد دوست میشم و بگم که من فردی شوخ طبع و کنجکاو و خیلی شیطونم و خیلی دوست دارم دوستام با من حس راحتی کنن و همیشه بخندیم در برخی مواقع در مشکلات سرخم میکنم در واقع میخوام فرار کنم و موقعی که نیم تاج مادرم رو برداشتم میخواستم برش گردانم اما ترسیدم ، ترسیدم از اینکه در چشم های مادرم چیزی ببینم که نمیخوام ببینم دیدن نا امیدی از فرزندش به همین خاطر هیچ وقت با مادرم روبه رو نشدم ولی خوشحالم از اینکه قبل از اینکه خیلی دیر شود بر ترسم غلبه کردم و به دیدار مادرم رفتم اما به همان اندازه شرمنده ام که چرا زود تر بر ترسم غلبه نکردم بالاخره اون مادرم است اون همیشه منو میبخشه
معرفی شخصیتتون خیلی کوتاهه. در اولین فرصت کاملش کنین لطفا.
سلام و خسته نباشید. من این شخصیت را از لیست شخصیت ها انتخاب کرده ام که در گذشته هم گویا فردی آنرا بر عهده گرفته بوده است... --------------
نام: سلینا ساپورثی
لقب:ملکه گریفیندور
عمر: چندسال بیشتر از یکم زیاد
پاترونوس: گربه سیاه افریقایی
خون:اصیل
گروه:گریفیندور
سلینا در یک خانواده اصیل جادوگری به دنیا اومد. خانواده ساپورثی، همیشه یکی از رقبای اصلی بقیه خانواده های جادویی است. آنها حتی با وجود گریفیندوری بودن، به شدت تندرو و متعصب هستند. خانواده ساپورثی همچنین صاحب یکی از بزرگترین باندهای قاچاق برتی باتز میباشند. سلینا در یازده سالگی به مدرسه هاگوارتز رفت و مثل بقیه اعضای خانواده اش در گریفیندور گروهبندی شد. او نیز مثل بقیه اعضای خانواده اش، افکار تعصبی شدیدی داشت. سلینا پس از فارغ التحصیل شدن از هاگوارتز، به سرعت وارد بیزینس خانوادگی شد. در واقع پدرش تمامی ثروت خانوادگی را به نام او زد، و او هم سریعا شروع به کار کردن و رقابت کرد.
سلینا همواره در تلاش است تا به عنوان ملکه دنیای زیر زمینی جادویی-خلافکاری شناخته شود. او همچنین بر عکس بسیاری از دوستان و همگروه های گریفیندوری خود انتخاب کرد که مرگخوار شود و در زیر سایه و امنیت لرد ولدمورت به بیزینس خانوادگی بپردازد و حتی از طریق ثروت خانوادگی اش مرگخواران را تجهیز کند.
وفاداری او همواره برای مرگخواران و گریفیندور مثال زدنی بوده است.
سلام.
بله، اشتباها دیده نشده اسم این شخصیت تو لیست. تایید شد. مجددا خوش اومدین.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لایتینا فاست در 1397/4/17 14:03:25
سلینا ساپورثی ملکه ی اصیل گریفیندور در زمان مرلین کبیر چشم به جهان گشود و با قدرت تدبیر و تفکر فراوان توانست در اندک مدتی تمام اصرار موجود در جهان را کشف کرده و آنها را در سلطه ی خود در آورد. اون یک Divergentبود چرا که از خصوصیات هرچهار گروه اصلی جادوگران را دارا بود و این قابلیت او را تبدیل به جادوگری بی مانند کرد که پیش از او جهان به خود ندیده بود.
سلینا با ورود به هاگوارتز با وجود توانایی حضور در تمامی گروه ها، به انتخاب خود به گروه گریفیندور پیوست و به عنوان بهترین عضو گریفیندور شناخته می شد. پس از مدتی به خاطر قدرت تدبیر بسیار بالای او، اعضای گریفیندور او را به عنوان ملکه ی رسمی گریفیندور انتخاب کردند. او پس از تاجگذاری، اداره ی گروه گریفیندور را بدست گرفت.
بر خلاف بسیاری از گریفیندوری ها که به محفل ققنوس می پیوستند، او انتخاب کرد که یک مرگخوار باشد...
سلینا پس از مدت کوتاهی به چنان قدرت وسیعی دست یافت، که نظیر ان در جهان امروزی دیده نمیشود...
او تا ابدیت همواره گروه خود را هدایت خواهد کرد...
متاسفانه شخصيت هاى ساختگى تاييد نميشن. لطفا از ليست شخصيت ها يك شخصيت رو انتخاب و معرفي كنين.
تاييد نشد.
اما این شخصیت در لیست شخصیت ها هست!!!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط selina.saporsi97 در 1397/4/16 14:18:12 ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1397/4/16 14:47:31 ویرایش شده توسط selina.saporsi97 در 1397/4/16 20:38:19
نام: گلرت گریندل والد گروه: گریفندور رنگ چشم: خاکستری رنگ مو: سابقا بلوند
در یازده سالگی به مدرسهی جادوگری دورمشترانگ رفته، اما در سال ششم به علت آزمایشهای خطرناک و شیطانی که منجر به مرگ چند تن از همکلاسیهایم مشد، من را از مدرسه اخراج میکنند. موفق شدم تا قبل از ترک مدرسه، نشان یادگاران مرگ را بر روی یکی از دیوارهای مدرسه بکشم. بعد از ترک دورمشترانگ، به دیدن عمهام باتیلدا بگشات در گودریک هالو رفته و با آلبوس دامبلدور جوان دیدار کردم. این آشنایی تاثیر زیادی بر هر دوی آنها گذاشت. من که در واقع برای بررسی قبر برادران پرول (صاحبان اولیهی یادگاران مرگ) به درهی گودریک رفته بودم، اما بعداً یکی از دوستان بسیار نزدیک آلبوس دامبلدور شده و با هم نقشه میکشیدیم تا در آینده نظامی به راه بیندازیم که جادوگران به مشنگها حکومت کنند. ما همینطور برنامه میریختیم که با یکدیگر به دنبال یادگاران مرگ بگردیم. ولی آبرفورث دامبلدور، برادر آلبوس، این نقشهها را به باد انتقاد گرفته و میگوید که جاهطلبیهای آلبوس باعث تنها ماندن خواهر بیمارشان آریانا میشود. این بحثها باعث جنگ سه طرفهای میان آلبوس و آبرفورث و من میشود که در طی این نبرد، آریانا کشته میشود. من از ترس مجازات فرار کردم و از آن پس، آلبوس ارتباطش را با من قطع کرد. سالها بعد با دزدیدن ابر چوبدستی از صاحب قبلی آن گریگوروویچ، یکی از یادگاران مرگ را به دست میآورم. با به دست آوردن قدرت فراوان این چوبدستی، دست به جرم و جنایتهای بسیاری میزنم. فعالیتهای من منجر به کشته شدن بسیاری از دانشآموزان دورمشترانگ میشود. بعد از به قدرت رسیدن من، آلبوس دامبلدور از ترس به یاد آوردن ماجرای قتل خواهرش و اینکه شاید خودش قاتل احتمالی بوده است، رو در روییمان را چندین سال به تعویق میاندازد. اما عاقبت آنها ما با هم روبرو شده و به دوئل جادویی پرداختیم. شاهدان این دوئل گفتهاند که هرگز چنین دوئلی دوباره اتفاق نخواهد افتاد. متاسفانه از دامبلدور شکست خوردم. بعد از دستگیری من را در زندان جادویی نورمنگارد حبس میکنند.
انجام شد و خوش بازگشتين! بعدا لطفا معرفيتون رو كامل تر كنين.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1397/4/16 7:43:23
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر ! میجنگیم تا آخرین نفس !! میجنگیم برای پیروزی !!! برای عـشـــق !!!! برای گـریـفـیندور !!!!!
خاندان بلک اینقدر معروف هست که نیاز به معرفی کسی نداشته باشه! اما من... آندرومدا بلک، فرزند بلکها، صاحب خون اصیل، و خواهر بلاتریکس و نارسیسا. هر کسی تو زندگیش اشتباهاتی میکنه... اشتباه زندگی منم ازدواج با تد بود. این ازدواج باعث شد از فرش خانوادگی بیرون انداخته بشم. اما چون از سر عقل گرفته نشده بود، بعد از اینکه متوجه شدم چه خبطی کردم، در حالیکه ذکر مبارک غلط خوردم رو به لب داشتم پیش خانوادهی خودم برگشتم و غیابی از تد طلاق گرفتم. در هر حال.. حاصل این ازدواج یه دختر دیوانهاس به اسم نیمفادورا. من از روزگار کهن یه پدربزرگ دارم که درخته و من نوهی مستقیمشم. میپرسید چطور؟ جواب خیلی سادهاس! من رو قلمه زده. من بر خلاف خانوادهی اسلیترینی خودم، تو گروه ریونکلاو افتادم. یه سری شایعاتی هم وجود داره که من با چمیدونم.. محفل ققنوس و فلان همکاری میکنم که بنده کاملا تکذیب میکنم! این شایعات کاملا بیپایه و اساسه. در هر حال.. با وجود اینکه چوبدستی هم دارم و خیلی هم خوب بلدم ازش استفاده کنم، نیمی از زندگی من تو دنیای مشنگها میگذره.. چرا که من (تعریف از خود نباشه!) یکی از دانشمندان سازمان ناسا هستم! البته چیزی که هیچکس نمیدونه اینه که این سازمان یه بخش داره که فقط جادوگرها و ساحرهها اونجا مشغول به کار هستند و هیچکسی بدون داشتن خون اصیل نمیتونه وارد اون بخش بشه. در هر حال.. من زندگی خودم رو وقف علم کردم تا شما بتونید اینجا راحت و آسوده باشید! راستی.. من یه خواهرخونده هم دارم که اسمش فلوره. اون چندوقتی از اینجا دور بوده، اما خبرهایی شنیدم که در حال بازگشته. آها! تا یادم نرفته این رو هم بگم که مدتی روح من تو ریتا حلول کرده بود! الآن دیگه مشکل رفع شده و هر دو برگشتیم سر جای اصلی خودمون.
انجام شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1397/4/13 12:09:39
اینجانب سلینا ساپورثی هستم.... بله بله خوب گوش کنید چون دیگه حق استفاده از اسمی جز ملکه ی اعظم را برای من ندارید... من سلیسنا ساپورثی هستم سنم هیچ اهمیتی ندارد چرا که از زمان اغاز هستی من بوده ام و تا پایان هستی نیز خواهم بود و بر شما حکم رانی خواهم کرد....
میان چهار گروه با وجود اینکه میدانم توانایی حضور در هر چهار گروه را دارم(چرا که من ناهمتا هستم) با این وجود ترجیح میدهم که ملکه ی اعظم گروه گریفیندور باشم... باشد که قدر دانمان باشند....
نام: سدریک نام خانوادگی: دیگوری نام پدر: آموس رتبه ی خون: اصیل زاده گروه: هافلپاف مشخصات ظاهری: قد بلند، موهای مشکی، چشمان خاکستری، بینی کشیده و قلمی مشخصات اخلاقی: بی اندازه مهربان و عادل، دارای اخلاقی نرم و دوست داشتنی مشخصات چوبدستی: چوب زبان گنجشک، موی دم تک شاخ نر در وسط آن، طول سی سانتی متر، بی اندازه انعطاف پذیر جاروی پرنده: نیمبوس دوهزار پاتروناس: گورکن بوگارت: مرگ پدر من، سدریک دیگوری، دانش اموزی تحصیل کرده در مدرسه ی علوم و فنون جادوگری هاگوارتز بودم که در گروه هافلپاف درس میخواندم و به مقام ارشدی نیز دست یافتم. مدتی در تیم کوییدیچ هافلپاف در مقام جستجوگر و کاپیتان بازی کردم و تنها کسی بودم که توانست زودتر از هری پاتر گوی زرین را بگیرد؛ البته با در نظر نگرفتن حضور دمنتورها در زمین و بیهوش شدن هری! صمیمی ترین دوست من چو چانگ نام داشت، و دوست داشتن چو، وجه مشترکی بین من و هری به حساب می امد. به دلیل خوش قیافه و خوش اندام بودنم محبوبیت فراوانی در هاگوارتز داشتم و عده ی زیادی ارزوی دوستی با من را داشتند. در سال هفتم تحصیلم، در مسابقه ی قهرمانی سه جادوگر به عنوان نماینده ی هاگوارتز انتخاب شدم و توانستم مرحله ی اول را با راهنمایی ای از از سوی هری پشت سر بگذارم. در مرحله ی اخر تصمیم گرفتیم که با هری همزمان جام را لمس کنیم، غافل از این که جام تبدیل به رمزتاز شده بود. و سرانجام در قبرستانی که جام مارا به انجا هدایت کرده بود، به دست پیتر پتی گرو و به دستور لرد ولدمورت، در تاریخ 24 جون 1995 زندگی ام خاتمه یافت!
تایید شد. خوش اومدین.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لایتینا فاست در 1397/4/12 19:33:13