دراکو نتوانست به سرعت هری ساخت سپر مدافع را یاد بگیرد.هری بیش از هزار گوزن نقره ای رنگ را به پرواز دراورد تا نحوه اجرای ان افسون را برای دراکو توضیح دهد و وقتی بالاخره شاهین نقره ای براق از چوبدستی دراکو خارج شد هری از او خوشحال تر بود چرا که اموزش افسون بیش از یک هفته زمان برده بود.در این یک هفته انها هر شب برای تمرین چفت شدگی به دفتر اسنیپ میرفتند و هری به طرز شگفت اوری در رغابت پنهانی که به وجود امده بود پیشی میگرفت.او تقریبا یک چفت کننده کامل شده بود اما بدیهی است که اسنیپ نمیخواست این را بپذیرد.
ان شب وقتی از دفتر اسنیپ بیرون امدند باید از هم جدا میشدند تا هریک به سالن عمومی گروه خودش برگردد.هری دستش را روی شانه دراکو گذاشت تا او را متوقف کند و گفت:
-ببین ما تنهایی نمیتونم این مشکلو حل کنیم.باید...باید به دامبلدور بگیم.
-چی؟به دامبلدور؟فکر کردی کمکمون میکنه؟نه پسر اون اولین کاری که میکنه اینه که منو از مدرسه اخراج کنه بعدشم تو یه اعلامیه به همه میگه که چه اتفاقی افتاده و من باید تا اخر عمرم فراری باشم.اینجا رو ببین.
دراکو استین ردایش را بالا داد و علامت شومی که بر خلاف تلاش های هرمیون همچنان پررنگ و براق بود را به هری نشان داد
-میبینی؟این هنوز اینجاست.
-اما دامبلدور اسنیپو بخشید.مطمعنم که به توهم کمک میکنه.
####
چند روز طول کشید تا هری توانست دراکو را راضی کند.حالا شانه به شانه هم به سمت دفتر دامبلدور میرفتند.به ورودی ان که رسیدند هری گفت:
-ابنبات لیمویی
مجسمه ای که نگهبان دفتر بود کنار رفت و انها وارد پلکانی چرخان شدند.در یک چشم به هم زدن پشت در دفتر بودند.هری نگاهی به دراکو کرد و تقه ای به در زد.صدا دامبلدور را شنیدند که میگفت:
-بیا تو
هری درا را باز کرد و انها همراه هم داخل رفتند.
دامبلدور پشت میزش نشسته بود.با همان لبخند همیشگی اش گفت:
-اقای مالفوی اقای پاتر توقع نداشتم شما رو باهم ببینم.
هری زود تر از دراکو جواب داد:
-پرفسور مشکلی پیش اومده.یه مشکل بزرگ ما امیدواریم که شما بهمون کمک کنین.
دامبلدور سرش را تکان داد و گفت:
-اوه..یه مشکل بزرگ که من باید در حل اون به شما کمک کنم..خب این مشکل بزرگ چیه؟
قبل از اینکه هری چیزی بگوید بغض دراکو ترکید و او با صدایی لرزان گفت:
-مشکل اینه که من باید شما رو بکشم.
و بعد از گفتن این حرف استینش را بالا داد و علامت شوم را به دامبلدور نشان داد.صدای همهمه افرادی که داخل تابلوها بودند اجازه نداد دامبلدور حرف بزند
-وای خدای من
-اون علامت شومه.
-تعجبی نداره اون یه مالفویه
-چطور اجازه دادی اون تو مدرسه بمونه
-اون یه مرگ خواره.
دامبلدور با صدای بلندی انها را ساکت کرد و سپس با لحن ملایم همیشگیش گفت:
-دراکو تو نمیتونی این کارو بکنی.در وجود تو عشق هست این کار مال کسانیه که قلب های سیاه دارن.
دراکو با صدای بلند جواب داد:
-این کارو میکنم.
چوبدستیش را کشید و ادامه داد:
-همین حالا این کارو میکنم.من...من باید تو رو بکشم.وگرنه..وگرنه...وگرنه اون هممونو میکشه...هم منو...هم پدر و مادرمو
دست دراکو. چنان میلرزید که هری لحظه ای تصور کرد او عمدا دستش را بالا و پایین میبرد.
دامبلدور لبخند پدرانه ای زد و گفت:
-خب دراکو تا زمانی که تو کمی اروم بشی میتونیم درباره راه هایی که میتونی انتخاب کنی حرف بزنیم.تو میتونی منو بکشی و بعد حافظه اقای پاتر رو اصلاح کنی و تبدیل به نور چشمی ولدمورت بشی.اما یه راه دیگه هم هست.میتونی برگردی و به ما ملحق بشی تا باهم برای نابودی ولدمورت تلاش کنیم.
دراکو هق هق کنان گفت:
-اون هممونو میکشه...اون مادر و پدرمو میکشه....هممونه شکنجه میکنه..
-جای تو در هاگوارتز امنه.پدرت هم در ازکابانه و ولدمورت بهش دسترسی نداره.ما میتونیم جای امنی هم برای مادرت در نظر بگیریم.شاید همینجا در هاگوارتز.
ان شب وقتی از دفتر اسنیپ بیرون امدند باید از هم جدا میشدند تا هریک به سالن عمومی گروه خودش برگردد.هری دستش را روی شانه دراکو گذاشت تا او را متوقف کند و گفت:
-ببین ما تنهایی نمیتونم این مشکلو حل کنیم.باید...باید به دامبلدور بگیم.
-چی؟به دامبلدور؟فکر کردی کمکمون میکنه؟نه پسر اون اولین کاری که میکنه اینه که منو از مدرسه اخراج کنه بعدشم تو یه اعلامیه به همه میگه که چه اتفاقی افتاده و من باید تا اخر عمرم فراری باشم.اینجا رو ببین.
دراکو استین ردایش را بالا داد و علامت شومی که بر خلاف تلاش های هرمیون همچنان پررنگ و براق بود را به هری نشان داد
-میبینی؟این هنوز اینجاست.
-اما دامبلدور اسنیپو بخشید.مطمعنم که به توهم کمک میکنه.
####
چند روز طول کشید تا هری توانست دراکو را راضی کند.حالا شانه به شانه هم به سمت دفتر دامبلدور میرفتند.به ورودی ان که رسیدند هری گفت:
-ابنبات لیمویی
مجسمه ای که نگهبان دفتر بود کنار رفت و انها وارد پلکانی چرخان شدند.در یک چشم به هم زدن پشت در دفتر بودند.هری نگاهی به دراکو کرد و تقه ای به در زد.صدا دامبلدور را شنیدند که میگفت:
-بیا تو
هری درا را باز کرد و انها همراه هم داخل رفتند.
دامبلدور پشت میزش نشسته بود.با همان لبخند همیشگی اش گفت:
-اقای مالفوی اقای پاتر توقع نداشتم شما رو باهم ببینم.
هری زود تر از دراکو جواب داد:
-پرفسور مشکلی پیش اومده.یه مشکل بزرگ ما امیدواریم که شما بهمون کمک کنین.
دامبلدور سرش را تکان داد و گفت:
-اوه..یه مشکل بزرگ که من باید در حل اون به شما کمک کنم..خب این مشکل بزرگ چیه؟
قبل از اینکه هری چیزی بگوید بغض دراکو ترکید و او با صدایی لرزان گفت:
-مشکل اینه که من باید شما رو بکشم.
و بعد از گفتن این حرف استینش را بالا داد و علامت شوم را به دامبلدور نشان داد.صدای همهمه افرادی که داخل تابلوها بودند اجازه نداد دامبلدور حرف بزند
-وای خدای من
-اون علامت شومه.
-تعجبی نداره اون یه مالفویه
-چطور اجازه دادی اون تو مدرسه بمونه
-اون یه مرگ خواره.
دامبلدور با صدای بلندی انها را ساکت کرد و سپس با لحن ملایم همیشگیش گفت:
-دراکو تو نمیتونی این کارو بکنی.در وجود تو عشق هست این کار مال کسانیه که قلب های سیاه دارن.
دراکو با صدای بلند جواب داد:
-این کارو میکنم.
چوبدستیش را کشید و ادامه داد:
-همین حالا این کارو میکنم.من...من باید تو رو بکشم.وگرنه..وگرنه...وگرنه اون هممونو میکشه...هم منو...هم پدر و مادرمو
دست دراکو. چنان میلرزید که هری لحظه ای تصور کرد او عمدا دستش را بالا و پایین میبرد.
دامبلدور لبخند پدرانه ای زد و گفت:
-خب دراکو تا زمانی که تو کمی اروم بشی میتونیم درباره راه هایی که میتونی انتخاب کنی حرف بزنیم.تو میتونی منو بکشی و بعد حافظه اقای پاتر رو اصلاح کنی و تبدیل به نور چشمی ولدمورت بشی.اما یه راه دیگه هم هست.میتونی برگردی و به ما ملحق بشی تا باهم برای نابودی ولدمورت تلاش کنیم.
دراکو هق هق کنان گفت:
-اون هممونو میکشه...اون مادر و پدرمو میکشه....هممونه شکنجه میکنه..
-جای تو در هاگوارتز امنه.پدرت هم در ازکابانه و ولدمورت بهش دسترسی نداره.ما میتونیم جای امنی هم برای مادرت در نظر بگیریم.شاید همینجا در هاگوارتز.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
