جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
صفحه اصلی خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
آنلاین‌ها
اطلاعیه مدیریت
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

آنلاین‌ها

41 کاربر(ها) آنلاین هستند (17 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
40
مهمانان
1
عضو
×

اطلاعیه مدیریت

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

فن‌ فیکشن‌ها

اطلاعیه مرداب هالادورین: فروشگاه چوبدستی‌گستران برای اولین‌بار با ارائه چوبدستی‌های خاص در خدمت شماست! این فرصت استثنایی رو پیش از این که چوبدستی مورد علاقه‌تون خریداری بشه از دست ندین!
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی) / آزمایشی
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 مرداد 1399 11:20
نمایش جزئیات
آفلاین
_اه!سلام بچه ها.
پومانا این راگفت و وارد تالار هافلپاف شد.
_سلام.چقدر دیر اومدی.
_تقصیر من نیست که فیلچ ولم نمی کرد.از وقتی این کرونا اومده فیلچ خیلی بد اخلاق تر شده تنبیه هاشم بیشتر طول میکشه.
_حق داره سخت گیر تر باشه،بدون جادو واقعا نمی شه این قلعه رو اونم در زمان کرونا تمیز و ضد عفونی کرد.
_راستی سدریک وقتی داشتم تمیز می کردم یه چیزی شنیدم.
_حالا چی شنیدی؟
_میگن شاید امسال مسابقات کوییدیچ برگزار نشه.
_چی؟!برگزار نشه!مگه دست خودشونه که میگن برگزار نشه...
_اگه دست خودشون نیست پس دست کیه؟
_دست... دست...اه زاخاریاس من چمیدونم یکهو می پری وسط حرف ادم.
_به هر حال یا برگزار نمی شه یا اگر بشه بدون تماشاچی برگزار میشه.
_اما بدون تماشاچی که نمی شه.
_سدریک دعا کن بدون تماشاچی باشه چون تشکیل نشدنش بدتره.
_اره سدریک ناشکری نکن.
_باشه بابا. حالا دیگه چیا شنیدی؟
_اها این رو هم گفتن که به احتمال زیاد بعد از هر کلاس باید مکانی که ازش استفاده کردیم رو ضد عفونی کنیم.این رو هم گفتن که حیوان های تمام بچه ها رو باید به یه محل مناسب انتقال بدن چون ممکنه ناقل باشن.
_خداییش این کرونا عجب چیز بدیه ها.
_پس در اینجا باید گفت صد رحمت به ولدمورت و مرگخوار ها.
_بچه ها پاشین تا کرونا رو از شیطونم بد تر نکردیم بریم بخوابیم.
_اااااااه من که خیلی خوابم میاد.شب بخیر.
_شب بخیر.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
نیستم ولی هستم

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی) / آزمایشی
ارسال شده در: پنجشنبه 29 خرداد 1399 12:44
نمایش جزئیات
آفلاین
آرتور در راه پله ها راه می رفت تا تالار هافلپاف را پیدا کند اما نمی دونست از کدوم طرف باید بره دنبال کسی میگشت که کمکش کنه ناگهان صدایی از پشت سرش شنید:

-سلام می تونم کمکت کنم .

آرتور که ترسیده بود جیغ آرومی کشید😨 بعد برگشتو پشتشو نگاه کرد.

-ببخشید که ترسوندمت ، اسم من سدریکه و سرپرست گروه هافلپاف هستم ؛ معلومه که سال اولی هستی حالا کجا می خوای بری؟

-سلام ممنون میشم کمکم کنی و چه خوب که هافلپافی هستی چون منم هافلپافیم، می خواستم برم به تالار هافلپاف.

-اما راه تالار که از این طرف نیست شانس آوردی دیدمت وگرنه تو دردسر بزرگی می افتادی .

-چرا؟

داشتی می رفتی به سمت قسمت ممنوعه جایی که هیچ کس حق نداره بره اونجا.

-میشه بگی چرا کسی اجازه رفتن به اونجا رو نداره؟

-نمی دونم ولی اونجور که شنیدم میگن اونجا یه هیولای سه سر وجود داره و مثل اینکه از چیزی نگه داری می کنه ، سال پیش سه تا دانش آموز سر به هوا رفتن اونجا و دیگه برنگشتن وقتی رفتن دنبالشون فقط تیکه های لباساشون اونجا بود .
به خاطر همین نافرمانی اونا از گروهش یعنی گریفیندور 150 امتیاز کسر شد .

اما وقتی سدریک به سمت آرتور برگشت، آرتور از وحشت خشکش زده بود 😨😨 سدریک نیک تقریبا بی سر رو دید که داشت اونجا پرواز می کرد و فهمید که آراور چرا خشکش زده .

سدریک اونو به بیمارستان برد و بعد از یه هفته بالاخره آرتور به حالت اولش برگشت با ترس به سدریک گفت :

-اون........اونجا یه روح بود که سر نداشت .

-ببین آرتور اینجا هاگوارتزه و اتفاقای عجیب غریبی اینجا می افته .
اینجا تابلوها بر خلاف دنیای ماگلا حرف می زنن و روح ها با نا زندگی می کنن .
حالا پاشو تا بریم به تالار و با بچه آشنات کنم ، پاشو.

آرتور که تازه متوجه همه چی شده بود بلند شدو همراه سدریک به تالار رفت.




افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هر چی آدم چیزهای بیشتری رو دوست داشته باشه چیزهای بیشتری برای از دست دادن دارهتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی) / آزمایشی
ارسال شده در: شنبه 20 اردیبهشت 1399 16:54
نمایش جزئیات
آفلاین
یک روز جرونایی در تالار هافلپاف :

سدریک وارد تالار هافلپاف شد و بوی وایتکس در تالار پیچید. زاخاریاس در حالی که با چوبدستیش ماسک رو روی صورتش جا به جا میکرد گفت :
- اوه اوه چه بوی وایتکسی میدی! قشنگ معلومه پیش مرگخوارا بودیا. به نظرم یه دور دور تالار راه بری کلشو ضد عفونی میکنی!
- آره به خاطر سلامتی ارباب مجبوریم دائم خونه ی ریدل ها رو تمیز کنیم، مواظب باش چوبدستیتو نکنی تو چشمت!

رکسان از پشت مبل بیرون اومد با هیجان گفت :
- یه راه پیدا کردم که با فاصله بزنیم قدش.

بعد هم به سمت زاخاریاس رفت و چوبدستی اش رو به چوبدستی او زد. البته راه حلش چندان جالب نبود چون از چوبدستی اش جرقه ی قرمزی بیرون پرید و ماسک زاخاریاس رو سوزوند. زاخی با عجز به ماسکش نگاه کرد و گفت :
- تازه ماسکمو از از هاگزمید سفارش داده بودممم!

هاروکا در حالی که با بسته های دستکش و قوطی های الکل از خوابگاه پایین میومد غرغر کنان گفت :
- پس این مرلین چیکار میکرد که یه افسون بشور و بساب با صابون نساخته؟

بعد هم نگاهی به تالار انداخت و ادامه داد :
- بچه ها باید بریم برای راند دوم تمیزکاری! بیاید دستکشا رو بردارید و هر کس از یه گوشه شروع کنه.
- دوباره؟ خسته شدیم به خدا!
- رودولف تو خودت تازه از بیرون قلعه اومدی و درضمن با چشمای خودم دیدم که داشتی با ردات جوبدستیت رو تمیز‌ می کردی!

رز در حالی که داشت دستکش ها رو دستش می کرد این رو گفت. مگان با عجله از جایش بلند شد و چوبدستیش رو به سمت رودولف گرفت و فریاد زد :
- آگومنتی!

تالار پر از آب شد و سدریک در حالی که داشت رداش رو میچلوند با خودش ناله کرد :
-اینجا تالار هافلپاف نیست، اینجا دیوونه خونس!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
You are born to be real, not perfect
پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی) / آزمایشی
ارسال شده در: جمعه 12 اردیبهشت 1399 07:48
نمایش جزئیات
آفلاین
مایکل در حال قدم زدن در قلعه بود و با خودش زمزمه میکرد:
ـ آره میتونم از اون پیرمرد انقام بگیرم.میتونم!ولی اخه اون با من بد رفتار نکرد!

تازه یک روشده بود که به هاگوارتز آمده بود و دیگر دلش نمیخواست که به سبک ولد مورت عمل کند او کشتن را به مایکل یاد داده بود و الان او را فراستاده بود تا دامبلدور قدرتمند را از بین ببرد.هیچوقت پدر و مادرش را ندید ولی همیشه در دلش از ان ها کمک میخواست!قطره اشکی که از چشمانش جاری شده بود را پاک کرد.او زیاد احساساتی نمیشود یا میتوان گفت اصلا احساساتی نمیشود!مثل این است که فکر کنی ولدمورت احساساتی شود!ولی او ولد مورت نیست او داشت به یاد پدر و مادرش که هیچوقت ندید گریه میکرد و از ان ها کمک میخواست.صدای پایی از راهرو شنید سریع چشمانش را پاک کرد.و در دلش گفت چه کسی ممکنه باشه.به پشت سرش نگاه کرد و دید که دامبلدور پشت سرش ایستاده هست.

ـ چرا هنوز این جایی!
ـ ببخشید معذرت میخواهم.الان میرم به خوابگاه.
ـ یک لحظه صبر کن تو مایکل مک مانوس هستی؟
ـ بله،بله خودم هستم
ـ اشکال نداره که یکم راه بریم و حرف بزنیم؟
ـ نه نه مشکلی نیست!

این بهترین فرصت برای مایکل بود تا انتقام خانواده اش را بگیرد!به نظر شما همچین کاری میکند؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زنده باد هافلپاف

زنده باد ولدمورت
پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی) / آزمایشی
ارسال شده در: شنبه 6 اردیبهشت 1399 16:57
نمایش جزئیات
آفلاین
مگان در حالی که موهای فرفری اش را با انگشتش پیچ و تاب می داد، در راهرو های هاگوارتز پرسه می زد. همه ی هافلپافی ها در سالن گروه جمع شده بودند و حرف می زدند اما مگان هنوز به آن جا عادت نکرده بود. همین چند وقت پیش بود که یک کلاه سخنگو روی سرش فریاد زد: هافلپاف! بعد هم که این قلعه ی عجیب و غریب که وقتی به بالا نگاه می کرد، به جای سقف، آسمان را می دید.

_ هی تو چرا پیش بقیه نیستی؟

ناگهان مگان از جایش پرید.

_ وای!
_ چیه؟ یه جوری رفتار می کنی انگار تا حالا تابلو ندیدی.
_ هی، من تازه چند روزه اومدم اینجا، خب به این زودی که نمی تونم عادت کنم. در ضمن من تابلو دیدم اما تازه چند وقته که دارم عکسای سخنگو می بینم.
_ عصبی. نگفتی، برای چی اینجایی؟
_ همین طوری. حوصله ی شلوغی رو نداشتم.
_ راستی اسم من جوئله. اگه دختر خوبی باشی می تونی منو جو صدا کنی.
_ اوه جو. منم مگانم... یعنی همون مگ.
_ خوب دیگه زودتر برو دیگه حوصله تو ندارم. این جادوگرای تازه وارد خیلی حوصله سربرند.

مگان با چشمانی که حالتی عذرخواهانه داشت، گفت:

_ امم البته، ببخشید. خداحافظ جو.
_ خداحافظ.

مگان از تغییر ناگهانی حالت جوئل تعجب کرد و راهش را کشید و رفت. این بار که قدم میزد، مراقب بود که اگر تابلویی صدایش کرد از جا نپرد. پله های معلق هم چیز دیگری بود که باید به آن عادت می کرد. نمی دانست که برای پیتر هم همه چیز انقدر عجیب و غریب بود؟ البته پیتر در گریفندور بود و فعلا نمی توانست با او حرف بزند اما خوب داشتن یک پسرعمو در این جای عجیب واقعا نعمتی بود. حداقلش این بود که تنها کسی نیست که هنوز در بهت فرو رفته است.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تو قلبت نگهش دار
پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی) / آزمایشی
ارسال شده در: چهارشنبه 3 اردیبهشت 1399 15:34
نمایش جزئیات
آفلاین
یک روز معمولی هافلی.

الیور ناگهان از چرت نیم روزی‌اش پرید و به لکۀ بزرگ جوهری که روی کاغذ پوستی افتاده بود نگاه کرد. زیر لب زمزمه کرد:
_لعنتی.

کاغذ پوستی را لوله کرد و مشغول تمیز کردن قلمش شد. آن روز‌ هم چیز خاصی اتفاق نیفتاده بود که ارزش نوشتن داشته باشد. در تالار هافلپاف باز شد و کسی آمد تو. الیور وسایلش را زیر بغلش زد تا آن‌ها در خوابگاه بگذارد. کسی در تالار نبود به جز خودش و یک سال آخری که مشغول خواندن چیزی بود. می‌خواست از پله‌های خوابگاه بالا برود که متوجه تازه وارد شد. دخترک سال اولی نگاهی به اطراف انداخت و چهره‌اش وا رفت. باید می‌دانست این وقت روز همه یا خوابیده‌اند یا در محوطه با دوستانشان گردش می‌کنند.

اسمش را از مراسم گروهبندی به یاد داشت. هاروکا. یادش مانده بود چون به نظرش عجیب و کمی هم با نمک بود. خوش به حالش که سال اولی بود. هنوز هفت سال وقت داشت. الیور راهش را کشید و وارد خوابگاه شد. تنها سدریک آن جا بود. بعد از مرگ دورا در انشایش، سدریک دیگر خیلی حال و حوصله نداشت.
_سدریک خوبی؟

سدریک سر تکان داد و گفت:
_آره. ممنون.
-نمیای بریم یه هوایی بخوریم؟
_نه حالا که تالار خلوته می‌رم تکالیفم رو بنویسم.
_خیلی خب.

مکالمه تمام شده بود. راستش خیلی طولانی‌تر از اکثر مکالمه‌های الیور بود، هر چند باز هم چیزی نداشت که ارزش نوشتن داشته باشد. الیور فکر کرد: هیچ چیز در زندگی خودش ارزش نوشتن ندارد. به هر حال شاید زندگی یک سال اولی هیجان انگیز‌تر باشد. درست بود. سال اولی ها بودند که از حرکت پله‌ها می‌ترسیدند و با تعجب به قاب‌های بزرگ نگاه می‌کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
با سخت‌کوشی و امید قدم به قدم قله‌ها را فتح می‌کنیم تا پرچم افتخار خود را در آسمان‌ها فرو نهیم.
پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی) / آزمایشی
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 اردیبهشت 1399 15:28
نمایش جزئیات
آفلاین
هاروکا در حال راه رفتن قلعه بود که صدایی شنید :
- پیس پیس، اینور رو نگاه کن دخترک

یکی از تابلوهای سخنگو که حوصله اش سر رفته بود با دیدنش فهمیده بود که سال اولیه و سعی کرد که باهاش یه گپ و گفتی داشته باشه . هاروکا جواب داد :
+ با منید؟ سلام !
- سلام . به نظر میاد سال اولی هستی درسته؟ چه خوب موقعی داشتی از جلوم رد می شدی ! اسمت چیه ؟ عه میبینم که هافلپافی هستی .
+اسمم هاروکاس اسم شما چیه؟ شما هن تو هافلپاف بودین؟

مرد تابلوی سخنگو از اینکه یه نفر مشتاقانه میخواست راجعش بدونه خوشحال شد چون معمولا بچه های دیگه اونقدر محو پله های متحرک می شدن که زیاد بهش توجه نمی کردن.

- اسم من دینه . من یکی از قدیمی ترین استادای ورد های جادویی اینجام. نه گروهم اسلیترین بوده . معمولا افراد کمی به این طبقه ی هاگوارتز میان تو چرا اومدی؟ چرا با دوستات تو محوطه چرخ نمیزنی؟
+هوای بیرون الان ابری و دلگیره و خب راستش اممم هنوز دوستی پیدا نکردم . داشتم برای خودم چرخ میزدم که اینجا ‌رو پیدا کردم . راستی اکثر تابلوها خالی بودن تو چرا اینجایی؟ میشه بهت دست بزنم؟

چشمان دین گرد شد و جواب داد :
-نه من خوشم نمیاد کسی به تابلوم دست بزنه. از خودت برام بگو ، اصیل زاده ای؟والدینت این روزا چیکار میکنن؟ چه حیوونی با خودت آوردی به هاگوارتز؟
+ ببخشید ! آره من اصیل زادم، مامانم شغلای مختلفی داشته و دائم داره عوضشون میکنه ، پدرمم دلش میخواد استاد کوییدیچ بشه شاید یه روزی بتونه بیاد و با تو هم اشنا بشه . جفتشون به دنیای ماگلا علاقه دارن و تازگیا با خانواده ی ویزلی ها به مصر رفتیم. راستش هنوز حیوونی با خودم نیاوردم تصمیمش برام سخت بود . شاید بعد از تعطیلات یه گربه با خودم بیارم .

دین با اشتیاق به حرف های هاروکا گوش میداد. با خودش فکر کرد که چرا بعضی اصیل زاده ها اینقدر علاقه مند به دنیای ماگل ها هستند . حتی یک روز کامل با فرد و جرج بحث کرد (که البته فردای اون روز وقتی که از تابلوی دوست طبقه بالاییش برگشت دید که رو تابلوش رنگ سبز پاشیده شده ولی نتونست ثابت کنه کار فرد و جرجه) و الان هم میترسید که سوالی بپرسه و فرداش برگرده ببینه تابلوش پوکونده شده ! سری تکون داد و گفت :
- هوممم پدر و مادر جالبی داری ! بهم قول بده گربه ای که میخری مثل گربه ی چندش فلیچ نباشه! گاهی با هم بیاید اینجا چون من حوصلم سر میره . من یکی از قدیمی ترین تابلو های هاگوارتزم، شاید بهم نیاد اما از خیلیا خیلی چیزا میدونم و راه های مخفی زیادی رو بلدم. چیزی هست که بخوای ازم بپرسی؟

هاروکا لبخندی زد و با خود فکر کرد که دین اسلیترینی با تمام اسلیترینی هایی که فکر میکرد و شنیده بود فرق داره و به نظر خیلی تنها میاد . با همون لبخند جواب داد :
+ بهت قول میدم که هر حیوونی که خریدم بیام و بهت نشونش بدم آقای دین! راستش خیلی چیزا هست که میخوام ازشون سر در بیارم ولی ترجیح میدم که خودم کشفشون کنم.
بعد با خجالت نگاهی به تابلو کرد و ادامه داد :
+ پس باهم دوست هستیم دیگه نه؟

دین احساس سرخوشی خاصی کرد. این احساس رو آخرین بار وقتی که به استادی پذیرفته شده بود داشت . تاحالا زیاد با هافلپافی ها حتی زیاد حرف نزده بود چه برسه به دوستی . از اونجایی که نمیخواست لبخندشو نشون بده فقط گفت :
+ اهمممم ، دختر مهربونی به نظر میای . من باید برم تو هم بهتره تو طبقات تنهایی پرسه نزنی وگرنه اخر سر از مطب مادام پامفری در میاری . منتظرت خواهم بود دوست جوان .
و از سمت چپ تابلواش ناپدید شد.
هاروکا خوشحال بود . تونسته بود بدون خجالت با یکی حرف بزنه. تصمیم گرفت برگرده به سالن هافلپاف و دوستای بیشتری پیدا کنه تا بعدا اقای دین رو هم بهشون نشون بده . به تابلوی خالی نقره کوب و نسبتا باشکوه آقای دین نگاهی انداخت و به سمت طبقه ی پایین رفت .

امیدوارم زیاد خسته کننده نشده باشه ! خوشحال میشم اگه ایرادی دارم بهم بگید .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
You are born to be real, not perfect
پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی) / آزمایشی
ارسال شده در: یکشنبه 24 فروردین 1399 10:57
نمایش جزئیات
آفلاین
زندگی زاخاریاس در هاگوارتز داشت به اخر میرسید. روز اخر ترم فرارسیده بود و زاخاریاس هم به تالار عمومی میرفت تا وسایلش را جمع کند.با چوبدستیش به بشکه پایین سمت چپ ضربه زد و در تالار باز شد.وسایل او آنقد زیاد بود که نیاز به هزاران چمدان بود تا انها را جمع کند اما او با افسون خاصی چمدان را بزرگ کرده بود.در این گیر و دار چشمش به اولین عکس دوران تحصیلش افتاد: اولین ناهار در هاگوارتز با سامر بای. لبخند زد. عکس بعدی را ورق زد:سال دوم اولین مسابقه کوییدیچ با اسلایترین آن روز افتضاح کار کرده بود اخمی کرد و عکس را در اتش انداخت
سال سوم:با سامربای بهترین دوستش در هاگزمید چه نوشیدنی کره ای هایی که نخوردند و چه بمب های کود حیوانی که منفجر نکرده بودند(آن روز ها قبل مرگ سدریک بود)سال چهارم:جاستین فینچ فلچلی و ارنی مک میلان در سالن اجتماعات هافلپاف در حال شرکت در جشن پیروزی بر گریفندور او با اینکه در ائر باران شدید کنترلش را از دست داد و از جارو سقوط کرد بهترین بازی عمرش را کرد
سال پنجم:سدریک دیگوری در حال ورود به هزارتو. دیگر نتوانست ادامه بدهد. عکس ها را گوشه از چمدان پرت کرد و به تخت خوابش رفت.تازه زندگی بیرون هاگوارتزش شروع شده بود
فقط برای دست گرمی بود دوستان و برای این که با سبک نوشتنم اشنا بشید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی) / آزمایشی
ارسال شده در: دوشنبه 25 شهریور 1398 09:31
نمایش جزئیات
آفلاین
-خخورار!
-چیه هافل؟
-خوری خوری!
-عینکامون نیست؟ هلگا کمک!

یکی از بدترین کابوس های وین و هافل به واقعیت پیوسته بود و آن دو می بایست عینک هایشان را پیدا می کردند.

-اتفاقی افتاده؟
-خخوری!
-سدریک، تو رو به هلگا بیا کمک کن ما عینکامون رو پیدا کنیم!
-آخرین بار کجا گذاشته بودینش؟
-خخخوری!

هافل بالا و پایین می پرید و با پنجه اش به میز زرد رنگ کنار رختخواب وین اشاره می کرد.

-پایین میز رو دیدین؟
-الان می رم ببینم.

وین سرش را پایین برد تا نگاهی به زیر میز بیاندازد.
-اینجا که چیزی نیست! تو چی می گی هافل؟
-خخوریا!
-آگهی بزنیم؟
-خور خور.

همین که می خواستند بلند شوند، وین چیزی را به یاد اورد.
-هافل، موقعی که داشتی کلوچه می پختی، اون چیز زرده که ریختی داخل مایع کیک چی بود؟
-خخورر!
-من عینکمو خوردم؟ ای معده ی ننگ هلگا!
-چیکار معده ی بدبخت داری آخه؟
-هیچم بدبخت نیست! اصلا من می رم تا بمیرم!
-وین! کجا می ری؟

وین و هافل بیل هایشان را برداشتند تا زمین جنگل ممنوعه را بکنند و خود را در همان اطراف، دفن کنند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در 1398/6/25 9:56:41
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در 1398/6/25 13:14:19
پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی) / آزمایشی
ارسال شده در: دوشنبه 7 مرداد 1398 15:50
نمایش جزئیات
آفلاین
- آملیا؟ آملیا؟ کجایی؟

حدودا شش ساعتی میشد که خبری از آملیا نشده بود. نه درگیری ایجاد کرده بود، نه مغز کسی رو با سخنرانی هاش درمورد ستاره ها، داغون کرده بود، نه چیزی رو شکسته بود و نه...
همین باعث شد هافلپافی ها نگران همگروهیشون بشن... در واقع، نگران گروهشون؛ چون اگه یکی از این کار ها رو بیرون از تالار، توی گروه انجام میداد، از گروهشون امتیاز کم میکردن. با یاد آوری این نکته، همه نگران شدن و تلاششون برای پیدا کردن آملیا رو دو برابر کردن.

- آملیا؟ آملیا؟ کجایی؟ آملیا؟ آملیا؟ کجایی؟

و وقتی بازم خبری ازش نشد، هر کس به سمتی رفت تا پیداش کنه. همه ناموفق بودن، به جز ماتیلدا که رفته بود به خوابگاه سر بزنه...

- عه، آمی، اینجایی؟

ماتیلدا این رو گفت و به سمت آملیا رفت، که دو دستش از دو طرف تخت، آویزون شده بود و با دهن باز، روی شکم خوابیده بود. انگار خیلی خسته بود.
- آملیا؟ چرا اینجوری خوابیدی؟ نفست تنگ میشه ها! پاشو...
- فقط... پنج... دقیقه... دیگه...

دل ماتیلدا خیلی به حالش سوخت. خواست بره که چشمش به برگه های دور و بر آملیا افتاد.
- چی؟ برگه دوئل؟ مهلت... تا آخر امشب؟!

دوباره به آملیا نگاه کرد. بعید بود تا آخر امشب به دوئل برسه. سرش رو تکون داد.
- بازم برگه دوئل... داشت پر میکرد. سه تا امضا هم پاش خورده!... اینقد دوئل میکنه تا بمیره! چی؟ کوییدیچ؟ سوژه مسابقه با رابسورولاف...

خیلی سعی کرد جلوی خودش رو بگیره و به بقیه کاغذ نگاه نکنه. اون محفلی بود، نباید تقلب میکرد. چشمشو چرخوند روی بقیه ورقه ها.
- تست سراسری 98؟ یا خود مرلین! اینهمه کتاب...

بعید بود با این اوضاع، به همه کاراش برسه. برنامه ریزی درستی هم نداشت و این رو ماتیلدا از اونجایی میدونست که قبلا در این رابطه باهاش صحبت کرده بود. میدونست کاری از دستش بر نمیاد، پس خودشو خسته نکرد و فقط بقیه بچه ها رو صدا زد، تا از نگرانی درشون بیاره.
- بچه ها؟ بچه ها؟ بیاین آمی اینجاست...

صدای ماتیلدا، هر چی دورتر میرفت، کمتر میشد. و هر بار که کلمه "آملیا" رو تکرار میکرد، صدای خفیفی به گوش میرسید.

- پنج دقیقه دیگه...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Do You Think You Are A Wizard?
جادوگری؟