پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی) / آزمایشی
ارسال شده در: سهشنبه 2 اردیبهشت 1399 15:28
هاروکا در حال راه رفتن قلعه بود که صدایی شنید :
- پیس پیس، اینور رو نگاه کن دخترک
یکی از تابلوهای سخنگو که حوصله اش سر رفته بود با دیدنش فهمیده بود که سال اولیه و سعی کرد که باهاش یه گپ و گفتی داشته باشه . هاروکا جواب داد :
+ با منید؟ سلام !
- سلام . به نظر میاد سال اولی هستی درسته؟ چه خوب موقعی داشتی از جلوم رد می شدی ! اسمت چیه ؟ عه میبینم که هافلپافی هستی .
+اسمم هاروکاس اسم شما چیه؟ شما هن تو هافلپاف بودین؟
مرد تابلوی سخنگو از اینکه یه نفر مشتاقانه میخواست راجعش بدونه خوشحال شد چون معمولا بچه های دیگه اونقدر محو پله های متحرک می شدن که زیاد بهش توجه نمی کردن.
- اسم من دینه . من یکی از قدیمی ترین استادای ورد های جادویی اینجام. نه گروهم اسلیترین بوده . معمولا افراد کمی به این طبقه ی هاگوارتز میان تو چرا اومدی؟ چرا با دوستات تو محوطه چرخ نمیزنی؟
+هوای بیرون الان ابری و دلگیره و خب راستش اممم هنوز دوستی پیدا نکردم . داشتم برای خودم چرخ میزدم که اینجا رو پیدا کردم . راستی اکثر تابلوها خالی بودن تو چرا اینجایی؟ میشه بهت دست بزنم؟
چشمان دین گرد شد و جواب داد :
-نه من خوشم نمیاد کسی به تابلوم دست بزنه. از خودت برام بگو ، اصیل زاده ای؟والدینت این روزا چیکار میکنن؟ چه حیوونی با خودت آوردی به هاگوارتز؟
+ ببخشید ! آره من اصیل زادم، مامانم شغلای مختلفی داشته و دائم داره عوضشون میکنه ، پدرمم دلش میخواد استاد کوییدیچ بشه شاید یه روزی بتونه بیاد و با تو هم اشنا بشه . جفتشون به دنیای ماگلا علاقه دارن و تازگیا با خانواده ی ویزلی ها به مصر رفتیم. راستش هنوز حیوونی با خودم نیاوردم تصمیمش برام سخت بود . شاید بعد از تعطیلات یه گربه با خودم بیارم .
دین با اشتیاق به حرف های هاروکا گوش میداد. با خودش فکر کرد که چرا بعضی اصیل زاده ها اینقدر علاقه مند به دنیای ماگل ها هستند . حتی یک روز کامل با فرد و جرج بحث کرد (که البته فردای اون روز وقتی که از تابلوی دوست طبقه بالاییش برگشت دید که رو تابلوش رنگ سبز پاشیده شده ولی نتونست ثابت کنه کار فرد و جرجه) و الان هم میترسید که سوالی بپرسه و فرداش برگرده ببینه تابلوش پوکونده شده ! سری تکون داد و گفت :
- هوممم پدر و مادر جالبی داری ! بهم قول بده گربه ای که میخری مثل گربه ی چندش فلیچ نباشه! گاهی با هم بیاید اینجا چون من حوصلم سر میره . من یکی از قدیمی ترین تابلو های هاگوارتزم، شاید بهم نیاد اما از خیلیا خیلی چیزا میدونم و راه های مخفی زیادی رو بلدم. چیزی هست که بخوای ازم بپرسی؟
هاروکا لبخندی زد و با خود فکر کرد که دین اسلیترینی با تمام اسلیترینی هایی که فکر میکرد و شنیده بود فرق داره و به نظر خیلی تنها میاد . با همون لبخند جواب داد :
+ بهت قول میدم که هر حیوونی که خریدم بیام و بهت نشونش بدم آقای دین! راستش خیلی چیزا هست که میخوام ازشون سر در بیارم ولی ترجیح میدم که خودم کشفشون کنم.
بعد با خجالت نگاهی به تابلو کرد و ادامه داد :
+ پس باهم دوست هستیم دیگه نه؟
دین احساس سرخوشی خاصی کرد. این احساس رو آخرین بار وقتی که به استادی پذیرفته شده بود داشت . تاحالا زیاد با هافلپافی ها حتی زیاد حرف نزده بود چه برسه به دوستی . از اونجایی که نمیخواست لبخندشو نشون بده فقط گفت :
+ اهمممم ، دختر مهربونی به نظر میای . من باید برم تو هم بهتره تو طبقات تنهایی پرسه نزنی وگرنه اخر سر از مطب مادام پامفری در میاری . منتظرت خواهم بود دوست جوان .
و از سمت چپ تابلواش ناپدید شد.
هاروکا خوشحال بود . تونسته بود بدون خجالت با یکی حرف بزنه. تصمیم گرفت برگرده به سالن هافلپاف و دوستای بیشتری پیدا کنه تا بعدا اقای دین رو هم بهشون نشون بده . به تابلوی خالی نقره کوب و نسبتا باشکوه آقای دین نگاهی انداخت و به سمت طبقه ی پایین رفت .
امیدوارم زیاد خسته کننده نشده باشه ! خوشحال میشم اگه ایرادی دارم بهم بگید .
You are born to be real, not perfect