شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
الیور ناگهان از چرت نیم روزیاش پرید و به لکۀ بزرگ جوهری که روی کاغذ پوستی افتاده بود نگاه کرد. زیر لب زمزمه کرد: _لعنتی.
کاغذ پوستی را لوله کرد و مشغول تمیز کردن قلمش شد. آن روز هم چیز خاصی اتفاق نیفتاده بود که ارزش نوشتن داشته باشد. در تالار هافلپاف باز شد و کسی آمد تو. الیور وسایلش را زیر بغلش زد تا آنها در خوابگاه بگذارد. کسی در تالار نبود به جز خودش و یک سال آخری که مشغول خواندن چیزی بود. میخواست از پلههای خوابگاه بالا برود که متوجه تازه وارد شد. دخترک سال اولی نگاهی به اطراف انداخت و چهرهاش وا رفت. باید میدانست این وقت روز همه یا خوابیدهاند یا در محوطه با دوستانشان گردش میکنند.
اسمش را از مراسم گروهبندی به یاد داشت. هاروکا. یادش مانده بود چون به نظرش عجیب و کمی هم با نمک بود. خوش به حالش که سال اولی بود. هنوز هفت سال وقت داشت. الیور راهش را کشید و وارد خوابگاه شد. تنها سدریک آن جا بود. بعد از مرگ دورا در انشایش، سدریک دیگر خیلی حال و حوصله نداشت. _سدریک خوبی؟
سدریک سر تکان داد و گفت: _آره. ممنون. -نمیای بریم یه هوایی بخوریم؟ _نه حالا که تالار خلوته میرم تکالیفم رو بنویسم. _خیلی خب.
مکالمه تمام شده بود. راستش خیلی طولانیتر از اکثر مکالمههای الیور بود، هر چند باز هم چیزی نداشت که ارزش نوشتن داشته باشد. الیور فکر کرد: هیچ چیز در زندگی خودش ارزش نوشتن ندارد. به هر حال شاید زندگی یک سال اولی هیجان انگیزتر باشد. درست بود. سال اولی ها بودند که از حرکت پلهها میترسیدند و با تعجب به قابهای بزرگ نگاه میکردند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
با سختکوشی و امید قدم به قدم قلهها را فتح میکنیم تا پرچم افتخار خود را در آسمانها فرو نهیم.
مار آدم زبان، یک بار دیگر به مرگ خواران زل زد و با صدای عجیب غریبش پرسید: _چی میخواین که دستتون رو هی میکنید تو حلق من؟ همه کپ کرده بودند که فنریر تصمیم گرفت یک بار دیگر تلاش کند که نشان دهد مار زبان است. به خاطر همین نفسی گرفت و شروع کرد. _سسسسسسس.....فیییییشششش...سسسسس...فیششششش....
بلاتریکس میخواست بزند پس گردن فنریر که مار با دمش جلوی او را گرفت. شاید واقعا فنریر مار زبان بود. _...سسسسس....تخم!
مار اول تعجب کرد، بعد یک ابرویش را بالا برد و بعد هم اخم کرد. سپس با عصبانیت فریاد زد: _هیپوگریف مار ندیدۀ گندزادۀ مزخرف....بوق بوق بوق... کلی بهم فحش ماری دادی بعد بهم میگی تخم؟ تخم خودتی!
بلاتریکس فنریر را از یقه بلند کرد و انداخت کنار رودولف که کمکم به هوش میآمد. بعد هم گلویش را صاف کرد. _اهم...اهم...اون ابله رو نادیده بگیر. من باهات کار دارم. من برای لرد سیاه کار میکنم و ایشون نوادۀ اسلایترین هستن که اسلایترین هم مار زبان بوده و احتمالا....
مار چشمانش را در حدقه چرخاند و پرسید: _با من چیکار دارید؟
بلاتریکس که دمق شده بود جواب داد: _تخمت رو میخواییم.
چشمان مار گشاد شدند و فریاد زنان پرسید: _چییییییییییییییییی؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
با سختکوشی و امید قدم به قدم قلهها را فتح میکنیم تا پرچم افتخار خود را در آسمانها فرو نهیم.
پلکان چرخید و چرخید تا درست رو به روی در اتاق دامبلدور قرار گرفت. جیمز نفس عمیقی کشید. در زد و منتظر ماند. دامبلدور، با آرامش گفت: _بفرمایید.
جیمز در را نیمه باز کرد و اول به ولدمورت تعارف کرد تا وارد شود. ولدمورت وارد شد. سفتی چوبدستی استخوان رنگش را روی سینهاش حس میکرد. دامبلدور سرش پایین بود و هنوز آنها را ندیده بود. ولدمورت پوزخندی زد و گفت: _پروفسور اگه من به جای شما بودم قبل از اینکه به کسی اجازۀ ورود بدم مطمئن میشد قصد کشتنم رو نداره.
دامبلدور سرش را بالا آورد و با دیدن فرد کچل و بیدماغی که وسط اتاقش ایستاده بود، با تعجب از جیمز پرسید: _این کیه آوردیش جیمز؟ آهان میخواد سرایدار هاگوارتز بشه؟
جیمز طوری سرش را تکان داد که نزدیک بود عینکش پرت شود. _نه پروفسور اومده عضو محفل بشه. جادوگر خوبیه. مهارتش تو دوئل بد نیست؛ بیست سی نفر رو هم میتونه تو پنج دیقه تیلیت کنه، گفتم حالا شاید شما...
جیمز چشمکی زد و به ولدمورت اشاره کرد. دامبلدور با تعجب گفت: _ناموسا جیمز؟ _به جون لیلی.
دامبلدور چوبدستیاش را درآورد و آماده شد تا پارونوسش را اجرا کند. بعد از اینکه ققنوس درخشان از پنجرۀ اتاقش بیرون رفت، پرسید: _تام، تام. آخرین باری که دیدمت خیلی خوشگلتر از این بودی. متاسفانه من فقط بچه خوشگلا رو تو محفل راه میدم. حتی اگه یه جوش هم روی پیشونیشون باشه اصلا نمیشه.
چند لحظه بعد یک آهوی درخشان از پنجرۀ اتاق دامبلدور وارد شد و با صدای لیلی گفت: _پروفسور سیریوس و مودی دارن میان، مقاومت کنید.
دامبلدور لبخندی به ولدمورت زد و گفت: _آب کدو حلوایی یا نوشیدنی کرهای؟ دوست داری قبل از مردنت توسط اولین اعضای محفل چی بزنی تو رگ؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
با سختکوشی و امید قدم به قدم قلهها را فتح میکنیم تا پرچم افتخار خود را در آسمانها فرو نهیم.
ولدمورت و جیمز اواسط راه از الیور جدا شدند و به سمت قلعه رفتند. الیور راهش را کج کرد و به سمت بید کتک زن قدم کشید. ماه در آسمان خود نمایی میکرد و نور نقرهفامش را مانند توری درخشان بر مدرسۀ هاگوارتز و محوطهاش انداخته بود. پارههای ابر، روی آسمان شناور بودند و گاهی از جلوی مهتاب میگذشتند. همه همراه با باد به یک جهت میرفتند. انگار خلیجی وجود داشت تا در آن پهلو بگیرند. الیور دستانش را در جیب ردایش مشت کرد و گفت: _امشب خیلی از یه شب سرد معمولی سردتره.
با وردی که همهتان بلدید، سنگی را شناور کرد و روی گره پایین ریشۀ درخت گذاشت. بعد از اینکه به سختی و مشقت فراوان (که دقیقا اینجوریش کرد آخر کار) به خانۀ گرم و نیمه تاریک شیون آوارگان رسید که جدیدا اهالی هاگزمید بهش میگفتند«هتل آوارگان» چون چند وقتی بود که یکی از اتاقهایش شبها روشن میشد و سایهای در آن رفت و آمد میکرد. الیور ردایش را درآورد و پرت کرد روی جایی که حدس میزد صندلی را آخرین بار گذاشته باشد، اما ناگهان کسی جیغ زد و الیور برگهایش ریخت. _از جات تکون نخور و گرنه با یه طلسم تیکه تیکت میکنم.
بعد از اینکه ردایش بی حرکت شد پرسید: _حرف بزن ببینم. تو کی هستی؟
صدای زیر ردا با لرز و ضعف جواب داد: _من ریموس لوپینم، یه گرگینه.
الیور در دلش گفت: _یا الیزابت سادات به فنا رفتم رفت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
با سختکوشی و امید قدم به قدم قلهها را فتح میکنیم تا پرچم افتخار خود را در آسمانها فرو نهیم.
هکتور ردایش را درحالی تند تند در کنار رکسان قدم برمیداشت، پوشید. رنگش پریده بود و چشمهایش خون افتاده بود. رکسان موهایش پشت گوشش گذاشت و نگاه مشکوکش به او انداخت. _ عجله داری هکتور؟ هکتور با حواس پرتی گفت: _نه...یعنی آره مسئلۀ مهمیه. بیا... اون جا میتونیم جسم یابی کنیم. قبل از اینکه رکسان بتواند نظری بدهد، ناگهان حس کرد زیر نافش کشیده میشود و نفسش میگیرد. لحظهای بعد هکتور در پاتیل درز دار را باز کرد و با عجله به سمت حیاط پشتی راه افتاد. رکسان برای تام که متعجب به آنها نگاه میکرد سری تکان داد، اما هکتور دستش را کشید. _خب رکسان من باید چندت وسیله برای معجونم بگیرم، تو کجا کار داری؟ _خب من... میخواستم یه سری به فلوریش و بلاتز بزنم، بعدشم باید... آخ یادم رفت. _خیلی خب من به هر حال بیست دقیقۀ دیگه همین جا منتظرتم. بعد هم راه افتاد تا برود. رکسان پشت سرش دوید و داد زد: _هکتور...چیزی شده؟ میتونی به من بگی. _نه...یعنی تو ماموریتم. بعد هم راه افتاد به سمت مغازۀ مواد معجون رفت. رکسان با چهرۀ نگرانش او را تا جلوی در مغازه دنبال کرد و بعد هم به سمت فلوریش قدم کشید. جلوی در از جلوی مردی که سرش را در کتابی فرو برده بود، گذشت. بعد از اینکه رکسان وارد شد مرد کتابش را پایین آورد و نگاهی به مغازۀ پاتیل جوشان انداخت و بعد هم با خودش گفت: _احتمالا فقط همراه هم اومده بودن. رکسان با بلاتریکس میره ماموریت. نه با هکتور. وقتی خیلی آرام هکتور را که به سمت گرینگوتز میرفت، دنبال میکرد، مطمئن بود که هکتور عمرا برنمیگردد. حالش اصلا شبیه مرگخوارهای شاد و شنگول نبود. میخواست با کمی فاصله بعد از او ورد بانک شود که کسی صدایش زد. _آقای ریورس...لطفا صبر کنید...آقای ریورس... دختر نوجوانی به سمتش میدوید. چه کاری میتوانست با او داشته باشد. رکسان پشت سر دخترک از فلوریش و بلاتز درآمد. _میتونم کمکتون کنم؟ دخترک روی زانوهایش خم شد تا نفس تازه کند. _من از طرفداراتون هستم. من عاشق کتاب نفرت و عشق شدم. الان تاب جدیدتون رو گرفتم... _آه... بهم نگفتن که چاپ شده. میشه ببینمش؟ قبل از اینکه دخترک بخواهد اجازه بدهد یا ندهد کتابش در دست الیور بود. _آخرش هم مقدمۀ خودشون رو چاپ کردن. من هیچوقت همچین اراجیفی نمینویسم. رکسان وارد مغازۀ وسایل کوییدیچ شد. هکتور در اعماق زمین بود. صدای دخترک که زمزمه کنان سوالی میپرسید او را به خودش آورد. _آقای ریورس درسته که شما عضو محفل ققنوس هستین؟ بدون این که از مغازۀ کوییدیچ چشم بردارد جواب داد: _من عضو هیچ جبههای نیستم. فکر نمیکنم آخرش هم عضو جایی بشم... ببخشید من باید برم. هکتور از کنار او رد شد و به سمت پاتیل درزدار رفت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
با سختکوشی و امید قدم به قدم قلهها را فتح میکنیم تا پرچم افتخار خود را در آسمانها فرو نهیم.
الیور نوشیدنی کرهای بد مزهاش را تمام کرد و لیوان را روی میز کوبید. «مادام، فکر کنم خیلی خوابت میاد ها! نوشیدنیه فقط کف بود. باید مستقیم برم حموم.» رزمرتا چانهاش را روی کف دستش گذاشته بود و پشت پیشخوان چرت میزد. خواب خفه کردن مشتری را میدید که نصف شبی مزاحم شده بود. الیور چند سیکل روی میز کوبید و در حالی که میرفت بیرون به خودش گفت: «اوه ببخشید آقای ریورس، دفعۀ بعدی کمتر صابون قاطی نوشیدنیهام میکنم.» الیور نگاهی به دو طرف خیابان اصلی هاگزمید انداخت و با خودش فکر کرد که ملت چقدر زود میخوابن! به سمت هاگوارتز راه افتاد. سربالای هاگوارتز نفس آدم را میگرفت. باد سرد محکم به صورت هر کسی که آن وقت شب قصد بیرون آمدن کرده بود،میکوبید و تا مغز استخوانش را یخ میکرد. نگاهی به بالای سرش انداخت و نوک برجهای هاگوارتز دوست داشتنی را دید. کمی جلوتر دو نفر در تاریکی ایستاده بودند و انگار با هم دعوا میکردند. الیور با خودش گفت:«ایول یه سوژۀ خوب واسه داستان. کاش بخوان همدیگر رو بکشن. ان وقت باحالتر میشه.» جلوتر که رفت یکیشان را شناخت. جیمز بود. از دور فریاد زد: «هی جیمز منم. جیمز.» جیمز به او نگاه کرد و با چشم و ابرو کلی اشاره کرد که الیور نزدیک نشود، اما او متوجه نشد. به آنها که رسید، نفسنفس زنان گفت: «سلام جیمز، دوست جدید پیدا کردی؟ از دور فکر کردم داری دعوا میکنی. میخواین برید سه دسته جارو؟» جیمز قیافۀ سرزنشگری به خود گرفت و گفت: «نه کدوم دیوونهای تو این هوا میره هاگزمید؟ داریم میریم هاگوارتز.» الیور از اینکه تا هاگوارتز همراهانی دارد خوشحال شد و گفت: «چه خوب منم دارم همون طرفی میرم. بیاید با هم بریم.»
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
با سختکوشی و امید قدم به قدم قلهها را فتح میکنیم تا پرچم افتخار خود را در آسمانها فرو نهیم.
بعد از اینکه دامبل بات کارش را تمام کرد و کمی دورتر ایستاد تا هنر دستش را درست کند، دامبلدور با اخم به او زل زد. دامبل بات با لحن آزردهای گفت: «چیه؟ از صورتی آدامسی ریشات خوشت نیومد؟ خب یه کلام حرف بزن درستش میکنم.» دامبلدور در مغز خودش بدل خیلی خیلی خیلی شبیه خودش را بررسی میکرد. خیلی شبیه بود و غیرقابل تحمل. آخر سر تصمیمش را گرفت و لبخند زد. «عزیز مامان میشه بگی کی تو رو این قدر شبیه من درست کرده؟» «منظورت چیه که من رو شبیه تو درست کردن؟ تو خودت رو شبیه من کردی تا یای اینجا و این همه جایزه و مدال و جایگاه و مدیریت این مهد کودک مامانی رو از من بگیری.» دامبلدور با کف دست به پیشانیاش کوبید و فهمید این یارو یک روانی خل و چل هیپوگریف، تسترال قورت دادۀ از خود راضی است. پس بدون معطلی چوبدستیاش را درآورد و کارش را شروع کرد. اول فینیته را امتحان کرد تا جادوهایش بریزد، بعد هم... «پتریفیکوس توتالوس.» دامبل بات خشکش زد. ناگهان صدای در آمد و دامبلدور یادش افتاد که در را قفل کرده. وقتی در را باز کرد مک گوناگال را دید. «اوه مینروا! چی شده که این وقت شب اومدی اینجا؟» «سلام آلبوس میخواستم...هی صبر کن ببینم اون دیگه کیه...تو چرا اینطوری...صبر کن ببینم تو کیی؟» دامبلدور که گریم مسخرهاش را فراموش کرده بود تند و سریع آنها را پاک کرد و جواب داد: «معلومه دیگه من آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور هستم.» مینروا با شک و تردید به او نگاه کرد و دوباره نگاهی به دامبل بات انداخت. «اما من شک دارم. پاترونوست چیه؟» «ققنوس.» بعد هم چوبدستیاش را درآورد تا ثابت کند. دامبلدور به روزی که فهمید عکسش را روی کارتهای قورباغۀ شکلاتی چاپ کردهاند، فکر کرد و گفت: «اکسپکتو پاترونوم.» ناگهان یک قورباغۀ شکلاتی نورانی از سر چوب دستیاش بیرون آمد و شروع کرد به جست وخیز دور اتاق.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
با سختکوشی و امید قدم به قدم قلهها را فتح میکنیم تا پرچم افتخار خود را در آسمانها فرو نهیم.
لوپین صندلی را عقب کشید و نشست. دامبلدور، هاگرید، مودی چشم باباقوری، پادمور، شکلبوت و آرتور ویزلی دور میز نشسته بودند. مودی چشم جادوییش را به همه طرف چرخاند و با غرغر پرسید: «فلچر کدوم گوریه پس؟» هیچکس جوابی نداد. آشپزخانۀ زیر زمینی خانۀ میدان گریمولد، در سکوت کامل محفلیها فرو رفته بود، تا اینکه دوباره هاگرید زد زیر گریه و در دستمال خالخالی کثیفش فین کرد. «جیمز من رو خعلی دوس داشت...همیشه وقتی میخواستن قایم بشن با سیریوس...وای باورم نمیشه سیریوس...اون کار رو کرد...» لوپین که غم زیادی در چهرهاش بود، با صدای گرفتهای پرسید: «بلک چی شد پروفسور؟ گرفتنش؟ هری چی؟» دامبلدور بدون اینکه سرش را بالا بیاورد جواب داد: «نه هنوز سیریوس رو نگرفتن. من هنوز مطمئن نیستم سیریوس واقعا اون کار رو انجام داده باشه. هری رو هم دیشب بردیم پیش فامیلای مشنگش.» فلچر در آشپزخانه بیهوا باز کرد و هاگرید که جا خورده بود و هنوز گریه میکرد، از روی صندلی افتاد و صندلی شد یک تل هیزم. آرتور از سرجایش بلند شد و گفت: «دامبلدور من باید برم، رون خیلی مالی رو اذیت میکنه، تازه وزارت خونه هم کلی کار سرم ریخته و...» «خیلی خب آرتور برو.» آرتور سری تکان داد و رفت. فلچر نشست سر جای او. هیچکس حتی به او نگاه هم نکرد. دامبلدور پیام امروز را بست و با ریپارو صندلی هاگرید را درست کرد و با وینگاردیوم هاگرید را سر جایش گذاشت. «گوش کنید. میدونم که همگی از رفتن لیلی و جیمز ناراحت شدین، اما ولدمورت هم رفته. هرچند که میدونم بالاخره برمیگرده، اما ما میتونیم تا اون موقع قویتر بشیم و یا شاید بتونیم برگشتن اون رو تا حد امکان عقب بندازیم. الان همه شاد و خوشحالن. ما هری رو داریم و خیلی امیدواریم که مثل جیمز و لیلی بشه. پس فعلا غم و غصه رو کنار بذارید و برید بین مردم. مرگخوارا هنوز اون بیرونن. بعضیاشون حتی از همین حالا برای برگشت اربابشون برنامه ریزی میکنن...» هاگرید دماغش را با بالا و کشید و صدایی مثل مخلوط کن داد. دامبلدور با انزجار نگاهی به او انداخت و ادامه داد: «باید جمعشون کنیم.»
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
با سختکوشی و امید قدم به قدم قلهها را فتح میکنیم تا پرچم افتخار خود را در آسمانها فرو نهیم.
همۀ مرگخوارها جلوی در گرینگوتز نشسته بودند و در سکوتی عمیق فرو رفته بودند. بلاتریکس ناگهان دست از ور رفتن با موهایش برداشت و فریاد زد: «یافتم!» همه به سمت او برگشتند و طوری به او زل زدند که انگار تسترال است. بلاتریکس اخم کرد و گفت: «این جوری عین اسنورکک به من زل نزنید بدم میاد. باید بریم یه مشنگ گیر بیارم تا بهمون بگه اون خراب شده کجاست.» اوری جیغ جیغ کرد: «مشنگ؟ واقعا تو میخوای با یه مشنگ حرف بزنی؟ میخوای بهش التماس کنی؟ میخوای...» «کروشیو...این قدر چرت و پرت نگو. برای نجات اربابه.» کراب با خونسردی گفت: «اگه دست به یه مشنگ بزنی هم وزارتخونه و هم محفل پیدامون میکنن. اون وقت دیگه کسی نمیمونه که بره دنبال ارباب. تازه خود ارباب هم نگفته که بریم دنبالش. گفته زنده ست که تو اینقدر با آه ناله نری رو مخ.» بارتی کراوچ سری به تایید تکان داد و تایید کرد: «آره. هیچ کاری نمیتونیم بکنیم. حالا جنگل قحط بود؟ رفته تو جنگل مشنگی؟» بلاتریکس با بغض گفت: «اوشکول اگه رفته بود تو جنگلای خودمون که سریع پیداش میکردن.» دوباره همه سکوت کردند. گری بک پس از مدتها لبش را لیسید و با صدای خشدارش گفت: «من که میرم دنبال کار و زندگیم. ارباب که نباشه ما هم هیچ کارهایم.» بلاتریکس با اخم به او نگاه کرد و نعره زد: «به جهنم، به زیر بغل مرلین که میرین. اصلا برید محفلی بشید. مم تا آخرین قطرۀ اشکم گریه میکنم برای ارباب...» هنوز بلا نطقش را تمام نکرده بود که ناگهان طلسمی به سمتشان شلیک شد و لوپین به طرف آنها دوید. بعد هم مودی و استرجس پادمور و چند نفر دیگر از محفلیها پیدایشان شد. پشت سر آنها هم کارآگاههای وزاتخانه سر رسیدند. کراب و گری بک به سرعت خودشان را غیب کردند. بلاتریکس و کراوچ و لاکوود چوبدستیهایشان را بیرون کشیدند، اما برای اینکه آنها را تسلیم کنند. همه چیز تمام شده بود. آزکابان انتظار آنها را میکشید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
با سختکوشی و امید قدم به قدم قلهها را فتح میکنیم تا پرچم افتخار خود را در آسمانها فرو نهیم.
مرگخواران که به شدت از برخورد کراب با لرد سیاه و لرد سیاه با کراب جا خورده بودند، دوان دوان از گرینگوتز بیرون رفتند تا قایم شوند. بعد از اندکی مکث و جر و بحث در کوچۀ دیاگون، صمیم گرفتند هر کسی در یک مغازه قایم شود. بلاتریکس رفت به فلوریش و بلاتز و رکسان هم به دنبالش، اوری در مغازۀ الیوندر قایم شد و دو نفر هم چپیدند در مغازۀ جارو و وسایل کوییدیچ. کرو هنوز دنبال جایی برای مخفی شدن بود که چشمش به سوروس اسنیپ خورد. جلو دوید و دست به ردای او شد. «سوروس التماست میکنم... کجا برم که دامبلدور پیدام نکنه؟» دیوونه برو تو مغازۀ وسایل شوخی ویزلیا دیگه اون جا همیشه شلوغه. داره شب میشه، تو میدونی لردسیاه کجاست؟» «دمت گرم سوروس. نوکرتم. چاکرخواتم! ارباب تو گرینگوتز نشسته بستنی میزنه.» اسنیپ ردایش را از دست او بیرون کشید و به سمت گرینگوتز دوید تا پیشگویی را که تازه از تریلانی شنیده بود، به سمع و نظر ایشان برساند. دامبلدور فکر کرده بود مرگخواران تنبل حتما به هاگزهد میروند تا چیزی بخورند، اما آنجا تریلانی را دیده بود و او برایش یک پیشگویی واقعی کرده بود. اسنیپ با خودش تکرار میکرد: «پسری که آخر جولای به دنیا میاد...پسری که آخر جولای به دنیا میاد...» مرگخواران در مغازهها منتظر بودند و دامبلدور هم دیگر رفته بود سراغ سه دسته جارو تا از رزمرتا بپرسد که مرگخواران را دیده یا نه. فردا صبح که همۀ مرگخواران خسته و کوفته درمغازههای کوچه دیاگون از خواب بلند میشدند، چشمشان به پیام امروز افتاد که روی صفحه اولش نوشته بود: «قربانیان دیشب، لیلی و جیمز پاتر، هری پاتر پسری که زنده ماند. کسی که نباید اسمش را برد در مقابل پاتر کوچک ناکام ماند. کسی از دیشب اثری از او ندیده»
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
با سختکوشی و امید قدم به قدم قلهها را فتح میکنیم تا پرچم افتخار خود را در آسمانها فرو نهیم.