هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: تولد هفده سالگی جادوگران
پیام زده شده در: ۱۷:۳۱:۴۴ سه شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۹
#1
نقل قول:

آیلین پرینس نوشته:
چند بار بگم دیسکورد ندارم! به فکر منم باشین خب!


خب نصب کن.لینکم که بهت میدیم.مشکلیه؟



هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

تصویر کوچک شده


پاسخ به: تولد هفده سالگی جادوگران
پیام زده شده در: ۱۲:۱۳:۳۴ شنبه ۱۳ دی ۱۳۹۹
#2
10 ماه پیش بود که تو همچین روزی،من وارد خانواده جادوگران شدم.
از همون روزی که وارد شدم،ناظرای محترم با رضایت کامل و دلسوزی منو هدایت کردن و ه ینجا رسوندن.
میخواستم اینجا از همه ناظرای دلسوز مخصوصا جادوکارای ویزنگاموت،کریچر،سدریک،پروفسور و بقیه تشکر کنم. بدون ناظر های دلسوز،جادوگرانی وجود نداره.
ممنونم از همه کسایی که اینجا از سال 1382 تا 1399 در کنار جادوگران بودن تا همچین پلتفرمی سر پا بمونه. اما جادوگران....تو یک نظارت به من بدهکاری.

پ.ن:میتینگ بزارید توی دیسکورد. برای کسایی که توی تهران زندگی نمیکنن و همینطور به خاطر کرونا خوبه.منم میشینم یه گوشه اونجا اونموقع.



هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

تصویر کوچک شده


پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۲:۳۷:۳۲ دوشنبه ۱ دی ۱۳۹۹
#3
نواده ننه هلگا دربرابر رز زلزله


بر اساس داستانی واقعی


-داشتم می گفتم،یه دفعه ننه هپزیبام با علیرضا از داخل زمین بیرون اومد.فنجون هلگا هم توی دستش بود.یه دفعه صاعقه از فنجون بیرون زد و رفت تو چشم دزده.

زاخاریاس با کلید فنجان هلگا هافلپاف را از قفسه فوق امنیتی آن در آورد و به سال اولی های هافلپافی نشان داد.این بار چندمی بود که زاخاریاس برای نشان دادن خون اصیل هافلپافی اش به تازه وارد ها، قصه هایی خیالی که اغلب خودش هم در آن حضور داشت میساخت و فنجان هافلپاف را برای اثبات ادعایش نشان می داد.
همه هافلپافی های توی اتاق با دهانی باز به زاخاریاس نگاه کردند به جز رز.زیرا او این نمایش را بار ها از او دیده بود.نمایشی برای شو آف و نشان دادن خون اصیل هافلپافی.چمدانش را از روی مبل برداشت و به سمت خوابگاه رفت.صدای زاخاریاس به طور مبهم از پایین پله ها می آمد که می گفت:
-بعد من زهر باسیلیسکو دوشیدم و اومدم تقدیم ننه هلگا کردم.ننه یه نگاهی به من کرد و گفت:ننه. تو بهترین و جسور ترین نواده هلگایی هستی که دیدم.

پله ها و سقف خوابگاه با همدیگر لرزیدند.سال اولی های هافل فرار کردند و به زیر میز خزیدند اما خیلی زود منشا این لرزش مشخص شد.رز از شدت خنده نمیتوانست جلوی خود را بگیرد.تابلویی را از دیوار پایین آورد و گفت:
-بچه ها این تابلو رو میبینید؟کی بیشتر از همه گورکن طلایی برده؟

نام رز در بالای لیست برندگان گورکن طلایی می درخشید.زاخاریاس اخمی کرد و گفت:
-بهترین نواده های هلگا با چند تا گورکن طلایی مشخص نمیشن.نواده ها هلگا رو میشه از ابهتشون تشخیص داد.

رز نگاهی به زاخاریاس کرد و گفت:
-اگه راست میگی پس چرا حتی یدونه هم گورکن طلایی نبردی آقا زهر باسیلیسک کش؟

صدای خنده سال اولی ها بلند شد.ابرو های زاخاریاس از شدت عصبانیت به هم پیوند خورده بود.رز تابلو را زمین گذاشت و فریاد زد:
-سدریک!

پسرس از طبقه بالا خورد و مستقیما جلوی پای زاخاریاس متوقف شد.بلند شد و گفت:
-هان؟چی شده؟
-میتونی مسابقه گورکن طلایی رو همین امروز برگزار کنی؟میخوایم ببینیم کی نواده واقعی ننه جون هلگاست!

جشن کریسمس دانشگاه سوره شعبه لندن


اسمیت_صنعتی لیورپول،وارد اتاق شد.چیزی به شروع جشن نمانده بود.نگاهی به کاغذی که در دستش گرفته بود انداخت.هاگرید برای همه آنها کدی فرستاده بود تا وارد جشن دانشگاه شوند.در لیست دانشجویان،نام زلر-شهید واتسون لندن به چشم می خورد.زاخاریاس دستانش را مشت کرد.او تا به حال هیچوقت سعی نکرده بود در جایی غیر از ظرف غذایش نمک بریزد.چند بار سعی کرده بود تا با جوک های بی مزه ای که حتی خودش را هم به خنده نمی انداخت، مجلس را گرم کند اما نتوانسته بود.زاخاریاس مغزش را به کار انداخت تا در گوشه ای از مغزش لطیفه ای پیدا کند که حداقل خودش را به خنده بیندازد.اما دیگر وقتی برای اینکار نبود زیرا با صدای بلند رئیس دانشگاه جشن
شروع شد.
آهنگ «آخ تو شب کریسمس منی»در پس زمینه پخش شد.دانشجویان قلابی و واقعی شروع به سلام و احوال پرسی کردند.چشمان زاخاریاس به دانشجویی در ته لیست به نام دیگوری_چرچیل لندن خورد.داوری که نتیجه مسابقه نمک ریختن گورکن طلایی را مشخص می کرد.دستانش را روی کیبورد گذاشت و نوشت:
نقل قول:
سلام به همه شما.


پیام او در بین انبوه پیام ها گم شد اما به نظرش برای شروع بد نبود.اینبار تایپ کرد:

نقل قول:
-میدونید چرا زنبورا بلد نیستن اسنیج بگیرن؟چون دست ندارن!


تنها یک ایموجی خنده از طرف هاگرید فرستاده شد که مطمئن بود آن هم تصادفی بوده.رز اولین حمله اش را شروع کرد:
-استاد تا حالا توی جشنواره هارمانم شرکت کردید؟

رئیس دانشگاه،عینکش را بالا داد و گفت:
-هار مَنَم؟ یا خود مرلین!چی میگی دخترم؟

سیلی از واکنش ها نسبت به این متن سرازیر شد.بعضی ها با ایموجی خنده به استقبال رز رفتند و برخی با ذکر جمله «لطفا جوو بهم نریزید.»مقابله به مثل کردند.هنوز چند ثانیه از آرام شدن وضع نگذشته بود که دوباره پیامی از رز با متن زیر آمد:
-استاد آیا سبک کاری کارگردان معروف ترکی بابا نرده چارچافم رو میپسندید؟

چشمان رئیس دانشگاه گرد شد و گفت:
-مرلین نگهدارت دخترم! اون قدیما که جوونی بیش نبودیم،با نیمبوس جوانان میرفتیم ترکیه جنس میاوردیم.از قضا یه مشنگ بابا نرده نامی بود..

اینبار واکنش ها شدید تر بود.ادمین های دانشگاه کامنت ها را بستند و تک تک نمک ریزی های رز را پاک کردند.زاخاریاس امسال هم گورکن طلایی را باخته بود.
زاخاریاس دستانش را روی دکمه shutdown گذاشت.فشاری به انگاشتانش آورد و دکمه را فشار داد...
-عجب جمله سمی بود!

انگشتش را از روی دکمه خاموش کردن برداشت.به راستی سم چه بود؟بار ها دیده بود که موقعیت های مختلف از این کلمه استفاده می کردند اما زاخاریاس معنی سم در این مورد را نمیدانست.او به راستی در باغ نبود!دوباره دستانش را روی کیبورد گذاشت و گفت:
-دوست عزیز.سم چیست؟

زاخاریاس مدتی طولانی برای گرفتن جواب صبر کرد اما ارزشش را داشت:
-زهر.

جواب کسی که او ریپلایش کرده بود،تنها همین کلمه بود.کلمه ای که قسمت شوخ طبعی مغزش را روشن کرد:
-در این جا منظور از سم سم مادیست یا معنوی؟

دو ایموجی خنده فرستاده شد.اما یکی از آنها از طرف شخص غریبه ای بود که او نمیشناخت.اولین قدم را محکم برداشته بود.

یک هفته بعد_تالار عمومی هافلپاف

همه جای سالن با پوستر های «گورکن طلایی» تزئین شده بود.سالن مملو از جمعیتی بود که برای جشن گرفتن،خوردن،نوشیدن و انتخاب گورکن طلایی جمع شده بودند.جمعیتی که بهانه ای برای جشن گرفتن و با هم بودن پیدا کرده بودند.رودولف هم از این فرصت کمال استفاده را برده بود و بدون هیچ سر و صدایی ساحره های با کمالات را دسته به دسته با نظم و ترتیب یکجا می نشاند. زاخاریاس و رزدر گوشه ای نشسته بودند و با هم از خاطرات روزی که رئیس دانشگاه سوره لندن را سر کار گذاشتند حرف می زدند.
سدریک رو مبل ی در وسط تالار ایستاد سرفه ای کرد و گفت:
-بچه ها میخوایم قهرمان گورکن طلایی امسالمونو معرفی کنیم.

پلکان سدریک سنگین شد.روی مبل تلو تلو خورد و گفت:
-جایزه گورکن طلایی امسالمون در رشته نمک ریزی میرسه به...

خواب امانش نداد.سدریک از روی مبل سقوط کرد و گفت:
-رز زِ....

صدای خروپوف سدریک در میان صدای تشویق رز گم شد.هافلپافی ها جلو می آمدند و او را در آغوش می گرفتند و به او تبریک می گفتند اما زاخاریاس نمیتوانست شکست را تحمل کند.شکست در ذات او نبود.نواده واقعی هافلپاف فقط می توانست او باشد.نه هیچکس دیگری:
-درخواست ویدئو چک دارم!ویدئو چک!

توجه همه در اتاق به او جلب شد.رودولف دست از تبادل ساحره برداشت و به سمت زاخاریاس حرکت کرد.رو به او کرد و گفت:
-حرفی ؟سخنی؟تولد پدرامو تبریک گفتی؟
-مگه قرار نبود برنده مسابقه کسی باشه که بیشتر از همه هاگریدو خندونده؟باید هاگرید خودش برنده رو معلوم کنه.

رودولف چند دقیقه ای بی حرکت ایستاد و به فکر کردن مشغول شد. بالاخره تصمیم گرفت تا جغدی برای هاگرید بفرستد اما ناگهان صدای سدریک آمد که گفت:
-...زلر و زاخاریاس هر دو با هم برنده ان!

صدای دست و تشویق بلند تر از قبل شد و سیل تبریک ها برای زاخاریاس سرازیر شد.هافلپافی ها،زاخاریاس و رز را روی دستان خود بلند کردند به سمت مبل آوردند.سدریک دو گورکن طلایی از زیر مبل در آورد و گفت:
-جایزه دوره صد و چهل و سه ام گورکن طلایی میرسه به اسمیت_صنعتی لیورپول و زلر_ شهید واتسون لندن.

زاخاریاس و رز همراه هم گورکن های طلایی خود را بالا گرفتند.زاخاریاس به این فکر می کرد که چجوری میتواند گورکن خود را به عنوان ارث و میراث نوادگان هافلپاف غالب کند.



هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

تصویر کوچک شده


پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۱۷:۳۴:۱۸ جمعه ۲۸ آذر ۱۳۹۹
#4
پروفمان را گرفتند.رزشان را میگیریم.
(از طرف حمله کننده.زاخاریاس اسمیت.)



هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

تصویر کوچک شده


پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۱۴:۴۹:۰۵ چهارشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۹
#5
مرد انقلابی ناسازگاران

در برابر


جن خونگی Queen Anne's
revenge


اشعه های تیز خورشید از لا به لای پرده سفید وارد اتاق جانبی خانه گریمولد شدند و مستقیم به چشم زاخاریاس خوردند.زاخاریاس دستش را روی چشمانش گذشت و با خمیازه ای بلند شد.نگاهی به اتاق پر از پوسترش انداخت و دوباره دراز کشید.روزی بود همانند روز های عادی خانه گریمولد.زاخاریاس دنبال انگیزه ای میگشت تا او را وادار به بیدار شدن از تخت کند. این انگیزه معمولا فریاد «صبحونه حاظره!» مالی بود که وادارش می کرد تکان بخورد اما اینبار نه صدای مالی بود و نه حتی صدای فریاد مادر سیریوس که وادارش کند برای ساکت کردن او از اتاقش بیرون بیاید.زاخاریاس دستانش را زیر سرش گذاشت و گفت:
-یه روز تعطیل معمولی و بدون ماموریت.عالیه!

اما تا لحظه ای آسوده سر بر بالش گذاشت صدای کوبش متوالی در شنیده شد.ضربه آرام اما پشت سر هم بود.هیچکدام از اعضای محفل اینگونه در نمیزدند.چوبدستی به دست به سمت در رفت و آن را به آرامی باز کرد.فریاد زد:
-کی پشت دره؟خودتو معرفی کن.
-عمو اینجا اوجولات میدن؟
-اوجولات؟

بدون شک صدا متعلق به یک بچه بود.هر از چند گاهی گله ای از ویزلی ها برای برای عید دیدنی به خانه گریمولد می امدند و آنجا را به هم میریختند اما این یک ویزلی نبود. ویزلی ها (حداقل بیشتر ویزلی ها) از مالی حرف شنوی داشتند و میدانستند که نباید به اتاق بقیه محفلی ها سر بزنند.اما این بچه هر که بود،چیزی از این قانون نمیدانست.
زاخاریاس سریع در را باز کرد و با پسری کوتاه و مو های پر کلاغی رو به رو شد که بنظر نمیرسید بیشتر از 8،9 سال داشته باشد.پسر با نگاهی طلبکارانه با زاخاریاس نگاهی انداخت و گفت:
-عمو نگفتی اینجا اوجولات میدن یا نه.

زاخاریاس نگاهی به انبار ذخیره برتی باتش کرد.به هیچ وجه نمیخواست آن را با بقیه قسمت کند:
-برو بچه جون.اینجا اوجولات نداریم.برو در اتاق ویلبرتو بزن.اونجا از اون سازای شکلاتی داره به چه خوشمزگی.
- خودتو به اون راه نزن.من میدونم اون گوشه اوجولات داری!
-برو ببینم بابا.تو دیگه کدوم جوجه ای هستی!

بچه هیچ واکنشی نشان نداد.لحظه ای دستش را داخل دهانش گذاشت و به بلندی هر چه تمام تر سوت زد.ده ها دختر و پسر از سرو روی خانه سرازیر شدند و به سمت در هجوم آوردند.مقاومت زاخاریاس فایده نداشت و در شکسته شد.زاخاریاس جلوی چشمش شاهد خورد شدن مجسمه ها و پاره شدن پوستر هایش بود.اما ضربه اصلی وقتی وارد شد که جلوی چشمش به تاراج رفتن گنجینه برتی باتش را دید.دیگر نتوانست تحمل کند.اشک ریزان به سمت آشپزخانه گریمولد رفت.امیدوار بود که شاید انجا سوپ پیازی پیدا کند و از شر بچه ها به طعم خوش پیاز پناه ببرد.اما منظره ای که آنجا دید،باعث شد که تیر خلاص بر پیکر زخمی زاخاریاس وارد شود.بچه ها حتی یک کاسه سوپ پیاز هم باقی نذاشته بودند.نه تنها سوپ پیاز بلکه حتی نان و پیازی هم در خانه نبود.دیگر تحمل ماندن در خانه را نداشت.کتش را از روی چوب لباسی برداشت و آماده بیرون رفتن از خانه شد که ناگهان یاداشتی روی یکی از دیگ های بزرگ مالی دید.با چشمانی درشت شده نگاهی به یاداشت انداخت که روی ان نوشته شده بود:
نقل قول:
سلام زاخاریاس.امروز فک و فامیلای گابریل از روستاشون میان اینجا .من براشون سوپ پیاز بار زدم اما اگه هنوز گرسنه بودن ببرشون تو آشپزخونه تا من از ماموریت برگردم.حواست باشه.به هیچ وجه بهشون شکلات نده!
مالی


دیگر نمی توانست تحمل کند.باز هم مثل همیشه به ماموریت میرفتند و زاخاریاس را تنها میگذاشتند با مهمان های بی شماری که معلوم نبود از کجا سبز می شدند و وقتی زاخاریاس از بقیه علت این کار ها را میپرسید میگفتند:
-به مرلین زمین اطراف خونه گریمولد دیگه ظرفیت ساختن اتاق مهمونو نداره.تو هم که اتاقت توی زاویه است و عالیه جاش برای اتاق مهمون.یه دو دقیقه بزار اونجا صفا کنن.

زمین....زمین....زمین....زمین...اگر این زمین لعنتی قدری با خانه گریمولد کمتر لج می کرد هیچ مهمانی نمیتوانست به ذخیره برتی باتش پاتک بزند.آدم های معمولی معمولا با آهی سرد از کنار این موضوع رد می شدند اما زاخاریاس آدم معمولی نبود.او زاخاریاس بود!

یک ماه بعد-گودالی در سیبری

نگهبان پیر،در اتاقکی جلوی سیم خاردار عریضی،مستقر بود.کتی فقیرانه به تن داشت و مشغول خواندن روزنامه ای بود.اخبار امیدوار کننده ای در روزنامه درج نشده بود پس نگهبان اهی کشید و از اتاقک کوچکش بیرون رفت نا نفسی تازه کند.غروب ابری و غم انگیزی بود اما هوا تمیز و سازگار با ریه های خراب پیر مرد بود.پیر مرد نگاهی به قوطی کنسرو های وسط اتاقک انداخت. این بار را جیپی دیروز از روستای نزدیک به گودال می آورد و تا ماه بعد بر نمیگشت.او نمیدانست چرا مجبور شده است دوره ی بعد از بازنشستگیش را در کنار گودالی بی انتها و بی مصرف طی کند.
صدای خفه ای مانند انفجار دینامیت آمد و توجه پیر مرد را به آن سو جلب کرد.پیر مرد ترسید.فانوس را برداشت و دنبال صدا رفت اما به محض اینکه پایش را از اتاقش بیرون گذاشت،صد ها صدای دیگر از دور و اطراف بلند شد و باعث شد پیر مرد تا مغز و استخوانش بلرزد.ناگهان فردی در تپه کوچک رو به اتاقک ظاهر شد اما پیر مرد فرصت نکرد نگاهی به او بندازد زیرا به سرعت بیهوش شد:
-استوپفای!

زاخاریاس ظاهر شد و پشت سر آن مردی ریشو با عینک گرد و ریش نا مرتب با عصا وارد محوطه شد.زاخاریاس رو به پیر مرد کرد و گفت:
-بدو پیر مرد! الان میفهمن ما زدیم نگهبانو بیهوش کردیم.
-سدریک،پسرم چرا منو اوردی اینجا پیش این گودی؟

آموس به دنبال زاخاریاسی که کلید را از جیب نگهبان کش رفته بود وارد محوطه وسیع گودال شد.مسیر طولانی و صاف منتهی به گودال را پیمودند تا به محوطه ای مملو از وسایل اوراق شده رسیدند.زاخاریاس دست به سینه ایستاد و گفت:
-اینجا گودال سیبری،عمیق ترین گودال جهانه!

آموس که علاقه ای به شنیدن این حرف ها نداشت قرص های آلزایمرش را در آورد و زاخاریاس به سخنرانی برای خودش ادامه داد:
-گودالی که سال هزار و نهصد و هشتاد و سه کنده شد اما با سقوط شوروی،دولت بی کفایت لیبرال روسیه این گودالو ول کرد و فقط یه نگهبان پیر مفنگی رو برای این گودال ارزشمند گذاشت.گودالی که تا هسته زمین فرو میره!

آموس عصا به دست نزدیک گودال شد و گفت:
-پسرم،چرا پیک نیکمونو نیاوردی؟

زاخاریاس دست پیر مرد را گرفت و گفت:
-من تو رو برای پیک نیک نیاوردم پیر مرد.چیزی که توی جیبته هر دومونو به اینجا آورده.
-قرص منو میگی؟منظورت قرص فشار خون منه یا آلزایمرم؟
-قرصت نه!اون معجون ریز توی جیبت رو میگم.

گویی آموس لحظه ای به دنیای واقعی برگشت.دستش را سمت معجونش برد و گفت:
-معذرت میخوام پسرم اما این معجونو به هیچکس نمیدم.

زاخاریاس به پیر مرد کوتاه قامت نگاهی انداخت و گفت:
-چرا پیر مرد.دلت نمیخواد از دست اون اتاق کوچیک خونه ی سالمندانت راحت بشی؟دلت نمیخواد زمین حجمش بیشتر بشه تا فردا به خاطر کمبود جا تو رو از اون خونه سالمندان بیرون نندازن؟

آموس عصای خود را به کناری انداخت با تا جایی که میتوانست با پا های خسته اش فرار کرد.اما زاخاریاس از او تند تر بود.آموس زمین خورد و زاخاریاس خود را روی او انداخت.پیر مرد تقلا میکرد و زاخاریاس تلاش می کرد دستش را که به شدت دور شیشه محکم شده بود باز کند.بالاخره پیر مرد وا داد و زاخاریاس دستش به شیشه رسید.معطل نکرد.به سرعت داخل گودال انداخت.بلند شد و نگاهی به اطراف کرد.صورتش را به سمت آسمان گرفت و گفت:
-تا چند دقیقه دیگه من بر علیه زمین انقلاب می کنم.زمین مجبور میشه از من حرف شنوی داشته باشه و من رئیس کل زمین میشم.انقلاب مخملی من توی کتاب های کل دنیا درج می شه.من اتاقمو پس میگیرم.

صدای پایکوبی زاخاریاس داخل محوطه بلند شد.تا چند دقیقه دیگر معجون به اعماق زمین می رسید و باعث حجیم تر شدن زمین می شد.آموس گریه کنان دستش را داخل جیبش برد تا آخرین دانه قرص آلزایمر را بخورد که ناگهان متوجه موضوعی شد:
-قرص الزایمرم گم شده!

زاخاریاس خشکش زد.جلوی پای پیر مرد معجون هنوز می درخشید.به سمت معجون شیرجه زد تا آن را به سمت گودال پرتاب کند اما دیگر دیر شده بود.زمین آخرین قرص آلزایمر را بلعیده بود!

صد میلیون سال پیش(یا صد میلیون سال بعد!)

دایناسور پیر نشخواری کرد و روی زمین وسیع بی علف دراز کشید.تلاش کرد که به گذشته اش فکر کند تا زود تر خوابش ببرد.چیز های مبهمی در ذهنش شکل می گرفت.چیز هایی مانند یک گودال و قرص آلزایمر به یاد می آورد.به یاد می آورد که ناگهان در جلوی او درختان به صورت عکس شروع به رشد کردند.پیر ها جوان تر و جوان ها نا پدید می شدند.جنگ ها اول به اتمام می رسیدند سپس شروع می شدند.جد ها انسان ها به زندگی بر می گشتند و نواده ها از دنیا می رفتند.چیز بیشتری از نوادگان انسانش به یاد نیاورد.زیرا گذر زمان به صورت بر عکس هفته پیش تمام شده بود.
اخرین قرص آلزایمر به طور کامل در دل زمین هضم شده بود.دوباره نوبت دایناسور ها شده بود که از اول شروع کنند.شاید ده میلیون سال بعد زاخاریاس معجون درست را در گودال می انداخت!

پایان


ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۲۶ ۲۳:۴۸:۵۰


هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

تصویر کوچک شده


پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۸:۳۰:۵۱ یکشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۹
#6
ایرما vs رز



هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

تصویر کوچک شده


پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۱۸:۱۸:۴۵ سه شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۹
#7
پروفمونن نمیزاره خون ایرما پینس پایمال بشه.

به فیل اونوریا بگید اینبار واقعا جمع کنه بره.



هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

تصویر کوچک شده


پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۱۵:۴۴ دوشنبه ۳ آذر ۱۳۹۹
#8
فیل انقلابی ما،ایرما پینس،به پالی چپمن فیل اونوریا دستور میده جمع کنه بره.



هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

تصویر کوچک شده


پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۱۲:۴۴ پنجشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۹
#9
سلام
لگدای من که به زور یه پرو جا به جا میکنه.خودتون این هاگریدو بندازین بیرون.



هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

تصویر کوچک شده


پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۱۴:۵۰ چهارشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۹
#10
اسب ناسازگاران vs فیل پالی چپمن پومونا اسپراوت علی بشی روبیوس هاگرید


-قو قو لی قو قووووووووووووووو

تق!

افسونی به رنگ قرمز از داخل چادر خارج شد و خروس خشک شد و بر زمین افتاد.کله زاخاریاس از داخل چادر بیرون آمد و کم کم خود او نمایان شد.میشد حدس زد که تاره از خواب بیدار شده و روز پیش حسابی پکر بوده.چشمانش پف کرده بود ومو هایش وزوزی شده بود.زاخاریاس خمیازه ای کشید، نگاهی به بیرون کرد و گفت:
-به به! یه روز عالی دیگه واسه اعتصاب.

داخل چادر رفت و لباس های پاره پوره اش را با کت و شلوار شیکی عوض کرد.بلندگویی روی شانه اش انداخته بود و روی بازو کتفش پوستر هایی مانند «وزیر بی لیاقت» ، «وزیر باید گم بشه...» و «آزادی بیان حق مسلم ماست.» آویخته بود.دست به بلندگو برد و خواست شروع به شعار گفتن کند که ناگهان یاد چیزی افتاد:
-پس بگو چرا اینجا اینقدر ساکته.آخه امروز روز تعطیلههههههههه.

زاخاریاس بلندگو را به زمین کوبید و به داخل چادرش برگشت.اصلا حال خوشی نداشت.آهی کشید و نوار کاستی را داخل دستگاه گذاشت.نام نوار وصایای استالین بود و این تنها چیزی بود که میتوانست زاخاریاس را آرام کند.صدای بلند سرود ملی شوروی در چادر پخش شد و زاخاریاس را با خود همراه کرد.زاخاریاس در اعماق خیالات خود در گذشته ها،در تاریخ سفر کرد. با صدای سرود ملی به دورانی برگشت که هنوز حکومت طاغوت،حکومت تزاری سرپا بود.به سنت پترزبورگ برگشت.جایی که لنین آزادی خواه،دوش به دوش کارگران و کشاورزان سختی کشیده در مقابل ارتش سفید تزاری ایستادگی کردند و توانستند حکومت طاغوت را سرنگون کنند.ارتش سفید قدرتمند بود اما همپایمانانش یک ارتش قوی تر داشتند.ارتش سرخ!
-خودشه!ارتش سرخ!

چند ساعت بعد_جلوی در وزارتخوانه

-کمونیسم،کمونیسم،بر پا باید گردد!
-تراورز،تراورز،اعدام باید گردد!
-زاخاریاس،زاخاریاس،وزیر باید گردد!
-تراورززز.از تو لونت بیا بیرون!

عده قلیلی پیرمرد و پیرزن جلوی در وزارتخوانه تجمع کرده بودند و شعار میدادند.آنها پلاکارد هایی مشابه پلاکارد های زاخاریاس در دست داشتند و شعار هایی دقیقا مانند انچه زاخاریاس میگفت سر میدادند.خود زاخاریاس در وسط جمعیت،روی دوش مرد بلند قدی نشسته بود و با بلندگو مردم را تهییج می کرد:
-آ ماشالا! همینجوری شعار بدین تا اون دجال از توی لونش بیرون بیاد.

مرد بلند قد حرکت کرد و جلوی پله های وزارتخانه ایستاد.دستش را به نشانه سکوت بالا گرفت و در نتیجه آن سکوت در محوطه حکم فرما شد.بلندگوی خود را به سمت تظاهر کنندگان گرفت و گفت:
-سلام برادران و خواهران انقلابیم.بسیار خوشحالم که در این روز،دعوت حق را لبیک گفتید و با ندای رادیو داس و چکش در این مکان جمع شدید.

صدای برای سلامتیش یه کف مرتب در محوطه پخش شد و در نتیجه آن زاخاریاس دوباره دستش را بالا گرفت:
-اجازه بدید،راستش موضوعی فکر منو مشغول کرد.امروز که در محضر برادران آسمانیمون بودم،ندایی از آسمون،منو صدا زد.

اشک از چشمان پیر زنان روسری پوش جاری شد و چند تایی از آنها را هم بغض فرا گرفت:
-ندا ندای آقامون استالین بود.توی ندا گفت....
زاخاریاس بغض کرد و موج این بغض سراسر پلکان جلوی در وزارتخوانه را فرا گرفت.معدود جوانانی که انجا بودند سعی کردند پیر مردان را نگاه دارند تا سکته نکنند.زاخاریاس دوباره دستش را بالا برد و گفت:
-آقامون گفت که این انقلاب یه چیزی کم داره این انقلاب ارتش سرخ میخواد.

صدای تایید از جمعیت بلند شد و زاخاریاس ادامه داد:
-برادران و خواهران من.امروز در اینجا جمع شدیم که بگم شما ارتش سرخ منید!همین الان کوکتل های خودتونو در دست خودتون بگیرید و به سمت وزارتخونه پرتاب کنید.با صدای لبیک یا استالین! انقلاب باید همین الان انجام بشه!

چند نفر از جوانان جعبه های کوکتل موتولوف را در دست گرفتند و بین جمعیت پخش کردند.با صدای لبیک کوکتل های منفجره به سمت ساختمان پرتاب شد.صدا های انفجار بلند شد اما ساختمان حتی خراشی کوچک هم برنداشت.تنها واکنشی که از بیرون شنیده شد صدای تراورز بود که با رکابی خاکستری و عمامه ای بر سر روی بالکن وزارت ظاهر شد:
-چه خبرتونه؟مگه صدای اذان ظهر به وقت لندنو نمیشنوید؟مرلین بزنه سنگتون کنه به حق حاجی توپیا.

ناگهان ابر های خاکستری آسمان را فرا گرفتند.زاخاریاس که تا به حال مشغول پرتاب کردن کوکتل بود دست از کار کشید.رعد و برقی از آسمان زده شد و یکی از پیر مردان پیشرو را سنگ کرد.صدایی از آسمان شنیده شد که می گفت:
-ای بی دینان کافر!اکنون زمان نابودی شما فرا رسیده است!

بارانی از سنگ بر سر معترضان بارید و جمع انها را متفرق می کرد.پیر مردان و پیر زنان دانه به دانه کشته می شدند. و جوان ها سنگ. زاخاریاس که بعد از اولین رعد و برق فلنگ را بسته بود.پایش به یکی از جوانان سنگ شده خورد و دیگر چیزی نفهمید.


چند ساعت بعد

-مرگ بر منافق!مرگ بر منافق!
-مرگ بر ضد ولایت تراورز!
مرگ بر اغتشاش گران!
صدای معترضان و بسیاری از دور شنیده می شد که دشنام می دادند و به سمت زاخاریاس گوچه پرتاب می کردند.زاخاریاس چشمانش را باز کرد و اگلانتاین را دید که در جلوی او پیپ میکشید و دودش را به سمت صورت زاخاریاس فرستاد.زاخاریاس دستانش را تکان داد تا جلوی دود را بگیرد اما دستان او بسیار محک بسته شده بود.زاخاریاس رو به اگلانتاین کرد و گفت:
-بس کن!داری چی کار میکنی؟

اگلانتاین پیپش را خالی کرد و گفت:
-کاری که من کردم از نازل کردن عذاب مرلینی روی سر مردم بی گناه بد تر نیست.اگه پا در میونی های حاجی نبود،موجود زنده ای روی زمین باقی نمیموند.
-من هیچ عذابی نازل نکردم.من هیچ کارم!
-هیچ کاره ای؟پس کی بود که به وزارت حاجی،یکی از اصلی ترین مریدای مرلین حمله کرد؟اما نمیدونستی که وزارتخونه بیمه مرلینه.


کم کم مردمی که پشت کالسکه میدویدند،پشت دروازه بزرگی متوقف شدندو کالسکه به در وزارتخوانه رسید.زاخاریاس از در وزارتخوانه عبور کرد و وارد صحن وزارتخوانه شد که از انبوه خبرنگاران پر شده بود.تراورز،وزیر سحر و جادو،با عمامه ای بر سر روی جایگاهی نشسته بود.دستش را روی میز کوبید تا مریدانش که کنار او خوابیده بودند بیدار شوند.تراورز کاغذ پوستی جلویش انداخت و گفت:
-گفتیم حالا که زدی آبرومونو بردی ما هم بیایم جلوی بقیه محاکمت کنیم آبروتو ببریم.زاخاریاس اسمیت.تو به علت بر انگیختن عذاب مرلین و از خواب پروندن من و به هم ریختن نماز جماعت ظهر محکومی به حبس ابد تو آزکابان.

صدای چکش امد و همزمان صدای تشویق از جمعیت بلند شد.زاخاریاس بلند شد و خواست صحبت کند که مامورانی از دو طرف دو دست دور بازوی زاخاریاس او را گرفتند و سوار همان کالسکه کردند که او را اورده بود.کالسکه راه افتاد و به سمت آزکابان راه افتاد. مردم پشت سر کالسکه راه افتادند و صدایی او را هو کردند اما این برای زاخاریاس مهم نبود.زاخاریاس هنوز چیز هایی که میدید باور نکرده بود.چطور ممکن بود که ناگهان او بدون هیچ محاکمه ای به حبس ابد محکوم شود؟یک جای کار میلنگید:
-الان بهش بگیم یره؟ای بدبخت زهره ترک شده.

به سرعت سرش را به سمت پشتش برگرداند.سگی رو به روی او نشسته بود و جوانی جلوی کالسکه تسترال ها را میراند:
-عه.علیه!علییییی!
-یره نگران نباش.مو اینجوم.

فلش بک


مردی قد بلند در میان صدای رعد ظار شد و چوبدستیش را در جیبش گذاشت.مردی با مو های فرفری و بور رو به روی خانه گریمولد ظاهر شد.نیوت نفسی کشید و گفت:
-خیلی وقت بود به مولتی هام سر نزده بودم.بزار ببینم حالشون چطوره؟

نیوت به سمت خانه گریمولد راه افتاد.نیازی نبود که رازدار باشد.خانه خود به خود ظاهر شد و گفت:
-پروف،هری،سیریوس،کریچر،سر کادوگان،رز،.....

نیوت اسم اعضای محفل را فریاد زد.بلافاصله تمام اعضای محفل ظاهر شدند.نیوت گفت:
-پروفسور،مولتی پنجم من!حالتون چطوره؟هری!مولتی دوازدهم من!حالت تو هم خوبه؟

تمام مولتی های نیوت به سوی او شتافتند و او را در آغوش کشیدند:
-بابا جان،اون بالا توی عرش ملکوتی بهت خوش میگذره؟
-اره پروفسور.راستش دیدم اینجا حوصلم سر میره گفتم بیام پایین یه سری به شما بزنم.
-نه بابا جان.تو که هر روز از عرش ملکوتی همه مولتی هاتو از خونه ریدل ها تا اینجا نگاه میکنی.حتما یه دلیل داشته که اومدی زمین.


نیوت دستش را لای مو هایش برد.سرش را پایین انداخت و گفت:
-پروفسور،راستش...شما از اولین مولتی هایی بودین که ساختم.وقتی روح خودمو توی شما دمیدم،روحم یکی از خالص ترینا بود.من بیشتر از همه با شما میتونم با علم اعداد ارتباط برقرار کنم.در حالی که این مرگخوارا که آخرین مولتی های من بودن هنوز علم اعداد بلد نیستن..واقعا که.

نیوت خشمش را فرو داد و گفت:
-ولی امروز من باری این پیشتون اومدم که بهتون یه خبر مهم بدم.میخوام شما رو به سینما ملکوتی دعوت کنم!

رز جیغ کشید و گفت:
-وایییی!برای چی؟
نیوت،خالق یگانه،عینک آفتابیش را گذاشت و گفت:
-راستش چند روزی بود که از زندگی توی بارگاه ملکوتی خسته شده بودم.میخواستم دوباره تف بندازم روی سرتون و بهتون بخندم ولی وقتی توی لیستم نگاه کردم،دیدم تقریبا روی همتون یه دور تف انداختم.

نیوت آهی کشید.ناگهان لحن صدای نیوت تغییر کرد عینکش را برداشت.به مولتی هایش چشمکی زد و گفت:
-ولی یه کارگردان از فرانسه برام اومد.گفت از رئال بیرونش کردن برای همین دنبال یه پروژه میگرده.اسمش کریم بنزما بود.

هری جیغی کشید و گفت:
-هیچ کس منو از بچگی سینما نبرده بود.این دورسلی ها همیشه موقعی که دادلی رو میبردن سینما سه بعدی منو میزاشتن توی انباری.

نیوت چوبدستیش را در اورد و گفت:
-پس یادتون نره.همین ساعت فردا همتون به تماشای«فرار از آرکابان:ارتش سرخ» دعوتید!

نیوت دستش را رو به آسمان گرفت.بشکنی زد و ناپدید شد.خالق یگانه به آسمان عروج کرده بود.


ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۲۸ ۱۷:۱۱:۲۷


هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.