جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

127 کاربر(ها) آنلاین هستند (122 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
125
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  96 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  175 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  294 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  280 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  350 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  255 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی) / آزمایشی
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 اردیبهشت 1399 15:28
نمایش جزئیات
آفلاین
هاروکا در حال راه رفتن قلعه بود که صدایی شنید :
- پیس پیس، اینور رو نگاه کن دخترک

یکی از تابلوهای سخنگو که حوصله اش سر رفته بود با دیدنش فهمیده بود که سال اولیه و سعی کرد که باهاش یه گپ و گفتی داشته باشه . هاروکا جواب داد :
+ با منید؟ سلام !
- سلام . به نظر میاد سال اولی هستی درسته؟ چه خوب موقعی داشتی از جلوم رد می شدی ! اسمت چیه ؟ عه میبینم که هافلپافی هستی .
+اسمم هاروکاس اسم شما چیه؟ شما هن تو هافلپاف بودین؟

مرد تابلوی سخنگو از اینکه یه نفر مشتاقانه میخواست راجعش بدونه خوشحال شد چون معمولا بچه های دیگه اونقدر محو پله های متحرک می شدن که زیاد بهش توجه نمی کردن.

- اسم من دینه . من یکی از قدیمی ترین استادای ورد های جادویی اینجام. نه گروهم اسلیترین بوده . معمولا افراد کمی به این طبقه ی هاگوارتز میان تو چرا اومدی؟ چرا با دوستات تو محوطه چرخ نمیزنی؟
+هوای بیرون الان ابری و دلگیره و خب راستش اممم هنوز دوستی پیدا نکردم . داشتم برای خودم چرخ میزدم که اینجا ‌رو پیدا کردم . راستی اکثر تابلوها خالی بودن تو چرا اینجایی؟ میشه بهت دست بزنم؟

چشمان دین گرد شد و جواب داد :
-نه من خوشم نمیاد کسی به تابلوم دست بزنه. از خودت برام بگو ، اصیل زاده ای؟والدینت این روزا چیکار میکنن؟ چه حیوونی با خودت آوردی به هاگوارتز؟
+ ببخشید ! آره من اصیل زادم، مامانم شغلای مختلفی داشته و دائم داره عوضشون میکنه ، پدرمم دلش میخواد استاد کوییدیچ بشه شاید یه روزی بتونه بیاد و با تو هم اشنا بشه . جفتشون به دنیای ماگلا علاقه دارن و تازگیا با خانواده ی ویزلی ها به مصر رفتیم. راستش هنوز حیوونی با خودم نیاوردم تصمیمش برام سخت بود . شاید بعد از تعطیلات یه گربه با خودم بیارم .

دین با اشتیاق به حرف های هاروکا گوش میداد. با خودش فکر کرد که چرا بعضی اصیل زاده ها اینقدر علاقه مند به دنیای ماگل ها هستند . حتی یک روز کامل با فرد و جرج بحث کرد (که البته فردای اون روز وقتی که از تابلوی دوست طبقه بالاییش برگشت دید که رو تابلوش رنگ سبز پاشیده شده ولی نتونست ثابت کنه کار فرد و جرجه) و الان هم میترسید که سوالی بپرسه و فرداش برگرده ببینه تابلوش پوکونده شده ! سری تکون داد و گفت :
- هوممم پدر و مادر جالبی داری ! بهم قول بده گربه ای که میخری مثل گربه ی چندش فلیچ نباشه! گاهی با هم بیاید اینجا چون من حوصلم سر میره . من یکی از قدیمی ترین تابلو های هاگوارتزم، شاید بهم نیاد اما از خیلیا خیلی چیزا میدونم و راه های مخفی زیادی رو بلدم. چیزی هست که بخوای ازم بپرسی؟

هاروکا لبخندی زد و با خود فکر کرد که دین اسلیترینی با تمام اسلیترینی هایی که فکر میکرد و شنیده بود فرق داره و به نظر خیلی تنها میاد . با همون لبخند جواب داد :
+ بهت قول میدم که هر حیوونی که خریدم بیام و بهت نشونش بدم آقای دین! راستش خیلی چیزا هست که میخوام ازشون سر در بیارم ولی ترجیح میدم که خودم کشفشون کنم.
بعد با خجالت نگاهی به تابلو کرد و ادامه داد :
+ پس باهم دوست هستیم دیگه نه؟

دین احساس سرخوشی خاصی کرد. این احساس رو آخرین بار وقتی که به استادی پذیرفته شده بود داشت . تاحالا زیاد با هافلپافی ها حتی زیاد حرف نزده بود چه برسه به دوستی . از اونجایی که نمیخواست لبخندشو نشون بده فقط گفت :
+ اهمممم ، دختر مهربونی به نظر میای . من باید برم تو هم بهتره تو طبقات تنهایی پرسه نزنی وگرنه اخر سر از مطب مادام پامفری در میاری . منتظرت خواهم بود دوست جوان .
و از سمت چپ تابلواش ناپدید شد.
هاروکا خوشحال بود . تونسته بود بدون خجالت با یکی حرف بزنه. تصمیم گرفت برگرده به سالن هافلپاف و دوستای بیشتری پیدا کنه تا بعدا اقای دین رو هم بهشون نشون بده . به تابلوی خالی نقره کوب و نسبتا باشکوه آقای دین نگاهی انداخت و به سمت طبقه ی پایین رفت .

امیدوارم زیاد خسته کننده نشده باشه ! خوشحال میشم اگه ایرادی دارم بهم بگید .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
You are born to be real, not perfect
پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی) / آزمایشی
ارسال شده در: یکشنبه 24 فروردین 1399 10:57
نمایش جزئیات
آفلاین
زندگی زاخاریاس در هاگوارتز داشت به اخر میرسید. روز اخر ترم فرارسیده بود و زاخاریاس هم به تالار عمومی میرفت تا وسایلش را جمع کند.با چوبدستیش به بشکه پایین سمت چپ ضربه زد و در تالار باز شد.وسایل او آنقد زیاد بود که نیاز به هزاران چمدان بود تا انها را جمع کند اما او با افسون خاصی چمدان را بزرگ کرده بود.در این گیر و دار چشمش به اولین عکس دوران تحصیلش افتاد: اولین ناهار در هاگوارتز با سامر بای. لبخند زد. عکس بعدی را ورق زد:سال دوم اولین مسابقه کوییدیچ با اسلایترین آن روز افتضاح کار کرده بود اخمی کرد و عکس را در اتش انداخت
سال سوم:با سامربای بهترین دوستش در هاگزمید چه نوشیدنی کره ای هایی که نخوردند و چه بمب های کود حیوانی که منفجر نکرده بودند(آن روز ها قبل مرگ سدریک بود)سال چهارم:جاستین فینچ فلچلی و ارنی مک میلان در سالن اجتماعات هافلپاف در حال شرکت در جشن پیروزی بر گریفندور او با اینکه در ائر باران شدید کنترلش را از دست داد و از جارو سقوط کرد بهترین بازی عمرش را کرد
سال پنجم:سدریک دیگوری در حال ورود به هزارتو. دیگر نتوانست ادامه بدهد. عکس ها را گوشه از چمدان پرت کرد و به تخت خوابش رفت.تازه زندگی بیرون هاگوارتزش شروع شده بود
فقط برای دست گرمی بود دوستان و برای این که با سبک نوشتنم اشنا بشید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی) / آزمایشی
ارسال شده در: دوشنبه 25 شهریور 1398 09:31
نمایش جزئیات
آنلاین
-خخورار!
-چیه هافل؟
-خوری خوری!
-عینکامون نیست؟ هلگا کمک!

یکی از بدترین کابوس های وین و هافل به واقعیت پیوسته بود و آن دو می بایست عینک هایشان را پیدا می کردند.

-اتفاقی افتاده؟
-خخوری!
-سدریک، تو رو به هلگا بیا کمک کن ما عینکامون رو پیدا کنیم!
-آخرین بار کجا گذاشته بودینش؟
-خخخوری!

هافل بالا و پایین می پرید و با پنجه اش به میز زرد رنگ کنار رختخواب وین اشاره می کرد.

-پایین میز رو دیدین؟
-الان می رم ببینم.

وین سرش را پایین برد تا نگاهی به زیر میز بیاندازد.
-اینجا که چیزی نیست! تو چی می گی هافل؟
-خخوریا!
-آگهی بزنیم؟
-خور خور.

همین که می خواستند بلند شوند، وین چیزی را به یاد اورد.
-هافل، موقعی که داشتی کلوچه می پختی، اون چیز زرده که ریختی داخل مایع کیک چی بود؟
-خخورر!
-من عینکمو خوردم؟ ای معده ی ننگ هلگا!
-چیکار معده ی بدبخت داری آخه؟
-هیچم بدبخت نیست! اصلا من می رم تا بمیرم!
-وین! کجا می ری؟

وین و هافل بیل هایشان را برداشتند تا زمین جنگل ممنوعه را بکنند و خود را در همان اطراف، دفن کنند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در 1398/6/25 9:56:41
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در 1398/6/25 13:14:19
Goodbye
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی) / آزمایشی
ارسال شده در: دوشنبه 7 مرداد 1398 15:50
نمایش جزئیات
آفلاین
- آملیا؟ آملیا؟ کجایی؟

حدودا شش ساعتی میشد که خبری از آملیا نشده بود. نه درگیری ایجاد کرده بود، نه مغز کسی رو با سخنرانی هاش درمورد ستاره ها، داغون کرده بود، نه چیزی رو شکسته بود و نه...
همین باعث شد هافلپافی ها نگران همگروهیشون بشن... در واقع، نگران گروهشون؛ چون اگه یکی از این کار ها رو بیرون از تالار، توی گروه انجام میداد، از گروهشون امتیاز کم میکردن. با یاد آوری این نکته، همه نگران شدن و تلاششون برای پیدا کردن آملیا رو دو برابر کردن.

- آملیا؟ آملیا؟ کجایی؟ آملیا؟ آملیا؟ کجایی؟

و وقتی بازم خبری ازش نشد، هر کس به سمتی رفت تا پیداش کنه. همه ناموفق بودن، به جز ماتیلدا که رفته بود به خوابگاه سر بزنه...

- عه، آمی، اینجایی؟

ماتیلدا این رو گفت و به سمت آملیا رفت، که دو دستش از دو طرف تخت، آویزون شده بود و با دهن باز، روی شکم خوابیده بود. انگار خیلی خسته بود.
- آملیا؟ چرا اینجوری خوابیدی؟ نفست تنگ میشه ها! پاشو...
- فقط... پنج... دقیقه... دیگه...

دل ماتیلدا خیلی به حالش سوخت. خواست بره که چشمش به برگه های دور و بر آملیا افتاد.
- چی؟ برگه دوئل؟ مهلت... تا آخر امشب؟!

دوباره به آملیا نگاه کرد. بعید بود تا آخر امشب به دوئل برسه. سرش رو تکون داد.
- بازم برگه دوئل... داشت پر میکرد. سه تا امضا هم پاش خورده!... اینقد دوئل میکنه تا بمیره! چی؟ کوییدیچ؟ سوژه مسابقه با رابسورولاف...

خیلی سعی کرد جلوی خودش رو بگیره و به بقیه کاغذ نگاه نکنه. اون محفلی بود، نباید تقلب میکرد. چشمشو چرخوند روی بقیه ورقه ها.
- تست سراسری 98؟ یا خود مرلین! اینهمه کتاب...

بعید بود با این اوضاع، به همه کاراش برسه. برنامه ریزی درستی هم نداشت و این رو ماتیلدا از اونجایی میدونست که قبلا در این رابطه باهاش صحبت کرده بود. میدونست کاری از دستش بر نمیاد، پس خودشو خسته نکرد و فقط بقیه بچه ها رو صدا زد، تا از نگرانی درشون بیاره.
- بچه ها؟ بچه ها؟ بیاین آمی اینجاست...

صدای ماتیلدا، هر چی دورتر میرفت، کمتر میشد. و هر بار که کلمه "آملیا" رو تکرار میکرد، صدای خفیفی به گوش میرسید.

- پنج دقیقه دیگه...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی) / آزمایشی
ارسال شده در: پنجشنبه 6 تیر 1398 16:48
نمایش جزئیات
آفلاین
لحظه شماری می کردم آخر هفته فرا برسد.
بعد از یک هفته سخت و پر مشغله،منتظر آخر هفته بودم.

کلاس معجون سازی آخرین کلاس بود. با هانا وماتیلدا از کلاس بیرون آمدیم.
-برنامت برای آخر هفته چیه؟
-میخوام یه نقاشی بکشم بعدشم یه سر به کتا..
هانا وسط حرفم پرید و گفت:
-میشه لطفا نقاشیت درمورد پروانه شدن پیله ها باشه؟
-ببینم چی میشه
-لطفا!لطفا!لطفا! من این موضوعو دوست دارم

پس قضیه این بود،هانا نقاشی را برای خودش می خواست
-باشه
-ممنون! ممنون!
و بعد محکم بغلم کرد و خوشحال و خندان از ما جدا شد.

-و بعدش کجا؟
-دلم برای کتابخونه تنگ شده،یه سر به کتابخونه می زنم.
-اها، می بینمت،فعلا

و ماتیلدا هم مرا ترک کرد.

وسایلم را در خوابگاه گذاشتم و رفتم بیرون.

یک عصر پاییزی،با برگ های قرمز و نارنجی،سوز سرد و زمزمه ی زمستان.
پاییز صد رنگ،
اما پاییز هاگوارتز فرق داشت،امگار پاییزش هم جادویی بود.پاییزی که می خواست راز ها را برملا کند.

هاگوارتز کلا عجیب بود.
یاد زمانی افتادم که هنوز به هاگوارتز نیامده بودم.
پاییز هایی یکنواخت،بهار هایی ساده و زمستان هایی خشک و تابستان هایی خالی از جادو.
آمدن به هاگوارتز بهترین اتفاق زندگی من،هاگوارتز بهترین جای دنیا و دانش آموزانش{با یک سری افراد استثنا}بهترین آدم ها بودند.

روی یک نیمکت نشستم.چشمانم را بستم و کم کم خوابم برد.
مدتی بعد با خوردن قطرات باران بر روی صورتم بیدار شدم.

به قلعه برگشتم و بعد به سالن رفتم .

فردا صبح

یک صبح پاییزی زیبا.
نفس عمیقی کشیدم و از تخت خواب بلند شدم.آماده شدم و به سالن غذاخوری رفتم تا صبحانه بخورم.

دختر ها نشسته بودند
-سلام بچه ها !صبح بخیر
-سلام آگاتا! صبح تو هم بخیر
-به به !چه صبحونه ی خوشمزه ای

امروز صبحانه کره،مربا،پنیر،گردو،خامه و عسل به علاوه اوانع کیک و نان بود.
من کیک شکلاتی با کمی خامه برداشتم تا بخورم.
در آخر هم یک لیوان آب پرتقال خوردم.

-امروز میخوای چی کار کنی؟
-دیروز به ماتیلدا گفتم، نقاشی می کشم، عصر هم یه سر می رم کتابخونه.
-موفق باشی.
-ممنون همچنین.

با دختر ها از سالن بیرون آمدیم و من به خوابگاه برگشتم تا نقاشی ام را شروع کنم.
به گفته ی هانا باید در مورد پروانه شدن پیله ها نقاشی می کشیدم.
قلمو ها و رنگ ها را آماده کردم،بوم را گذاشتم جلویم و روی صندلی نشستم.
نفس عمیقی کشیدم و شروع کردم.

ساعتی بعد
-عالی شد! حالا باید بذارم خشک شه.

دستانم را شستم و بعد کنار پنجره نشستم و یک فنجان چای خوردم.

چند دقیقه بعد به کتابخانه رفتم.

-سلام خانم کتابدار!
-سلام می تونم کمکت کنم؟
-خودم می تونم کتابی که میخوام رو پیدا کنم.
-باشه فقط اسمتو اینجا بنویس.
-چشم

دنبال یک رمان می گشتم،در واقع یک رمان ماگلی.

حدود دو ساعتی کتاب خواندم.
چشمانم را مالیدم و به سمت تالار رفتم.

-ستاره ی شب!
-بفرمایید برید داخل!
-متشکرم تابلو!

-سورپرایز!
-تولدت مبارک!

پروانه ها می چرخیدند.
بچه ها فشفشه هوا کردند و موزیک روشن کردند.

-اصلا انتظار نداشتم! متشکرم بچه ها!
-تولدت مبارک عزیزم!

ظاهرا امشب از ساعت خاموشی خبری نبود.
تا دم دم های صبح شادی کردیم.
چه جشن تولدی بود.

تا به حال همچین تولدی نداشتم.
چه سورپرایز هیجان انگیزی بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
نذار مشنگ ها روزت رو خراب کنن :)

هافلپاف عشقه
پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی) / آزمایشی
ارسال شده در: پنجشنبه 6 تیر 1398 00:18
نمایش جزئیات
آفلاین
- همش توی پیام شخصی چیکار میکنی؟ بعد میاد توی سنا، سخنرانیای آنچنانیم میکنه! اگه راست میگی یه اقدامیم بکن خب!
- دارم اقدام میکنم دیگه!
- با پخ دادن به ماتیلدا؟ تشکر از گادفری؟ ناسزا به من؟
- ذهنمو نخون، دورا!
- میخواستم با این حرفت منصرف شم که از اول شروع نمیکردم!
- هنوز از دستت عصبانیم، تقصیر تو بود دوئل نمرم بیست و هفت شد!
- چون من زیاد فعالیت نمیکنم ولی تو توی دوئلت ازم استفاده کردی؟ خب تقصیر خودته! حق کپی رایت چی پس؟
- ذهنمو نخون!

این کل کل ها تقریبا کار هر روز دورا و آملیا بود. از وقتی دورا کم پیدا شده بود، این کل کل ها هم کمتر شده بود، اما کماکان وجود داشتن.

- سخنرانی میکنه واسمون، بعد خودش هیچکاری نمیکنه!
- همش میگه سخنرانی! ای بابا! من تو فکر هافلم که این حرفا رو میزنم!
- تازه تو محفلم زده بود، هممونو جو گیر کرد، خودش هیچ کاری نکرد...
- ماتیلدا!
-

دورا سرشو به نشونه تاسف تکون داد.
- اگه تو فکر تالاری، یه اقدامیم بکن خب. منم میتونم بیام وسط تالار وایسم، صدامو بذارم رو سرم، هرچی دلم بخواد بگم.

چشم آملیا به گوشیش افتاد و فکری به ذهنش رسید.
- من یه کاری کردما! منتها، تازه آپلودش کردم! لینکش هست! اما قبل از اینکه بزنی روی لینک، کل رول رو بخون!

به محض اینکه اسم لینک اومد، دورا از خود بی خود شد و بقیه حرفای آملیا رو نشنید. دورا خیلی لینک دوست داشت. دورا عاشق لینک بود. دورا میخواست با لینک بره بیرون، بره گشت بزنه، قرار بذاره، اما لینک همیشه سرش شلوغ بود. جدیدا مد شده بود توی همه رولا لینک میذاشتن، حتی خودش هم توی همین پست از لینک استفاده کرده بود... اما الان میتونست یه بار روی یه لینک خفن بزنه و باهاش بره بیرون، اصلا هم براش مهم نبود که آملیا این لینک رو گذاشته....
- کدوم لینک؟!

ویبره زدن از شان و شخصیت دورا خارج بود؛ ولی پای لینک وسط بود، و اون باید هرطور شده لینک آملیا رو میدید.

- این هست توی امضام، بزن روش!
- برنامت واسه هافلو گذاشتی تو امضات همه سایت ببینن؟!
- رمز داره، زدی روش، رمزشو میدم بهت! فقط یه چیزی...

ولی دورا زده بود و... با لینک رفته بود بیرون. خیلی بیرون! بیرون تر حتی! بیرون از سایت اصلا.

- لعنت به تو، آملیا! لعنت به تلسکوپت، آملیا! پسوردم یادم رفته! پسورد ایمیلمم حتی یادم رفته!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی) / آزمایشی
ارسال شده در: جمعه 31 خرداد 1398 18:51
نمایش جزئیات
آفلاین
گم شدن بتمن

این خیلی عجیب نبود که بتمن، گربه ی سیاه آلیس، برای چند روز غیب بشه و یهو اطراف جنگل ممنوعه یا پشت گلخونه پیدا بشه. اما الان حدود یک هفته بود که بتمن گم شده بود و آلیس از هر کی میتونست درباره ی بتمن پرسید. هیشکی اونو توی محوطه ندیده بود و حس شیشم آلیس هم میگفت که احتمالا مشکلی پیش اومده.

آلیس تا فرصتی پیدا کرد تمام دخمه ها و سالنا و اتاق های دردسترس رو گشت، اما این جست و جو بی فایده بود. مدرسه بسیار بزرگ بود و پر از سوراخ و سمبه برای غیب شدن یه گربه که در حالت عادی هم پیدا شدنش سخت بود. گم شدن گربه ی سیاه حتی توی محوطه ی کوچیک هم چالش برانگیزه چون راحت مستتر میشد و کسی از وجودش با خبر نمیشد.

به این ترتیب، آلیس سعی کرد از راه دیگه ای، موقعیت بتمن رو شناسایی کنه. دنبال بهترین وسیله برای غیب بینی میگشت. بتمن یه گربه ی جادویی بود و معمولا تونل های مغناطیسی بسیار قوی ای برای انجام مجیک و ساخت کاردستی های جادویی ایجاد میکرد. هر وقت که بتمن غیب میشد، آلیس افول قدرت دماغیش رو به شدت حس میکرد. و الان وضعیت طوری شده بود که ابزارای عادی غیب بینی، دیگه به کارش نمی اومد.

آلیس در زمینه ی گوی و آینه بینی و حتی فال های کارتی بسیار حرفه ای بود اما الان به دنبال وسیله ای کهن، به پستو های برج هافلپاف رفت. چوب دستیش رو بیرون آورد و ورد فراخوان رو برای پیدا کردن سنگی براق که به اندازه ی یه هندونه ی نیم کیلویی بود زمزمه کرد. اکسیو اومن استون!

خبری از سنگ نشد اما صدای ضربه ی محکمی رو به در یکی از اتاق ها حس کرد. با ترس و تردید جلو رفت. احتمالا سنگ غیب بینی بود که خودش رو به کوبیده بود. با این حال، باز کردن در، چالش برانگیز و نگران کننده بود. مخصوصا این که آلیس امروز اصلا انرژی لازم برای سر و کله زدن با یه طلسم نیمه سیاهو هم نداشت.

با این حال به آرومی در رو باز کرد. اتاق بوی کهنگی و نم میداد و تا حد زیادی تاریک بود. آلیس نوک چوب دستیشو روشن کرد. به نظر نمی اومد کسی جز خودش توی اون محدوده حضور داشته باشن. با احتیاط وارد شد. نوک پاش به چیز سفتی برخورد کرد. خودش بود، سنگ لاجوردی و براقی که پیش از این فقط توی خواب و کتابا دیده بود. کلاه بافتش از سر برداشت و به آرومی سنگ رو بلند کرد و به طرف خوابگاه به راه افتاد.

گرچه آلیس می تونست همونجا از سنگ برای غیب بینی استفاده کنه و بعد سنگ رو سر جاش بذاره، اما به محض دیدن سنگ، نوعی احساس تعلق بهش پیدا کرد و به هبچ عنوان دوست نداشت که فرد دیگه ای بهش دست بزنه.

خوابگاه خلوت بود و همه برای دیدن بازی کوییدیچ رفته بودن. آلیس شمعی روشن کرد و کمی برگ به لیمو و دانه ی سیب سوزوند. سنگ رو تمیز و براق کرد و روی پارچه ای که با حروف رونز سوزن دوزی شده بود گذاشت.

کمی کارت ها رو بر زد، گرچه این کار رو صرفا برای افزایش تمرکزش انجام داد. کم کم تصاویر مبهمی رو توی سطح سیقلی سنگ مشاهده کرد. جایی پر از گربه های سیاه که به نظر میرسید در حال پنجه کشیدن به یه در چوبی بزرگ هستن و سنگ سیاه و سبز رنگی که تک چشمی بزرگ در وسط داشت و مشغول مکیدن انرژی گربه های سیاه بود. تصویر کم کم ملموس و واضح میشد.

واضح بود که کسی گربه ها رو دزدیده. قلب آلیس به تپش افتاد. تصاویر در هم پیچیدن و کاغذ پوستی و جوهر زعفرون نمایان شد. آلیس خودش رو مشغول نوشتن مقاله ای میدید. تاریخ بالای مقاله، دو ماه بعد رو نشون میداد. آلیس فقط یکی از جمله های مقاله رو تونست از تصاویر بخونه: دلیل دیوانه شدن گربه ها در شب، مشخص شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هر وقت به کمکم نیاز داشتی به اون قسمت از آسمون نگاه کن که پنج تا ماه کامل در حال درخشیدن هستن.
پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی) / آزمایشی
ارسال شده در: شنبه 18 خرداد 1398 14:33
نمایش جزئیات
آفلاین
دورا نگاهی به تالار خالی کرد. خیلی وقت بود که به دنبال فرصت بود تا دوباره به این نقطه برسد. همه سر جلسه امتحان‌هایشان بودند یا در کتابخانه مشغول درس خواندن! اما او خیلی وقت بود که امتحان‌هایش را تمام کرده بود. و حالا میخواست خواسته‌اش را که مدت‌ها بود در ذهنش پیچ میخورد را عملی کند.

خیلی وقت بود که عذاب میکشید. از آدمی که بود خسته شده و میخواست تغییر کند. میخواست غرور بیجایش را کنار بگذارد. از شر پف لباس‌هایش خلاص شود . موهای بلند و خوشرنگش را با ماشین هموار کند. اما برای تمام این تغییرات ترسی بزرگ در دلش ایجاد میشد. سالیان سال بود که همینجوری مانده بود! اما دیگر جای تعلل نبود. باید از یک جایی شروع میکرد.

در کمدش را باز کرد. لباس‌ها را یکی یکی در آورد و درون کیسه‌ای ریخت. با کارناوالی هماهنگ کرده بود تا لباس‌ها را که برای اجرای نمایش‌هایشان میخواستند، بدهد. لباس های بنفشی که روزی جانشان به آنها وصل بود. دامن‌های بنفش، کفش‌های تنگ و پاشنه دار، تمام شنل‌های خز و پوستی و هر چه که داشت و نداشت را کاور کرد و کنار گذاشت. در چمدانی را که چند روز قبل برایش رسیده بود را باز کرد. قرار بود از این به بعد در تالار خودشان و برنامه‌های غیر رسمی با این لباس‌ها بگردد؟

آرایشگر نگاهی به موهای بلندش کرد و بار دیگر پرسید:
_ مطمئنی؟ پشیمون میشیا!
_ نه میخوام کوتاه کنم.. بزنشون!

صدای قچ قچ قیچی و بعد قیژ قیژ ماشین فضای اتاق را پر کرد. دورا در آینه برای دلگرمی به خودش لبخند زد. به موهایی که دسته دسته روی زمین می‌افتاد نگاه کرد و سعی کرد قطره‌ای از اشک‌هایش نچکد.

_ خیلی خوب شد. فکر نمیکردم انقدر بهت بیاد!

با تشکر بلند و به موهای جدیدش در آینه نگاه کرد. حالا بیشتر احساس قدرت میکرد.

حالا وقتش بود که با هم گروهی‌هایش رو به رو شود. آرام نگاهی به جدول امتحان‌های رشته‌های مختلف انداخت. همه تمام شده بودند. امشب همه در تالار جمع بودند و فردا جشن برقرار بود. لای در تالار را باز کرد و وارد شد. اولین نفر که متوجه حضورش شد، سدریک بود.

_ این.. این تویی دورا؟ موهات؟
_ لباسات کوشن؟ اینا چیه پوشیدی؟

رز ویبره زنون به سمتش دوید! دست‌هایش را روی شانه‌هایش گذاشت.
_ دورا! دورا! خیلی خوب شدن! نمیشه تویی باورم!

دورا به همشون لبخند زد. رز را در آغوش فشرد و باعث شد همه متعجب به این صحنه نگاه کنند.

_ فقط یه تغییر کوچیکه بچه‌ها! چطوره؟ خوب شدم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی) / آزمایشی
ارسال شده در: یکشنبه 12 اسفند 1397 21:16
نمایش جزئیات
آفلاین
از قطار پیاده شدیم و به سمت قلعه هاگوارتز به راه افتادیم.
-وای! چقدر بزرگ و قشنگه!
-آره خیلی قشنگه
-شما چی دارین می گین؟
-هیچی شما به کارت برس
پچ پچ کنان به ماتیلدا گفتم:
-به رز نمیاد گیر بده
-خسته اس درس می شه
-امیدوارم

برای رفتن به قلعه باید سوار یک سری قایق می شدیم و از دریاچه عریضی می گذشتیم.
حدود 5 دقیقه ای طول کشید.
وای خدا چقدر طولانی بود
-همه از این طرف بیایین
صدای هاگرید بود که داشت ما را به داخل قلعه هدایت می کرد.

وقتی داخل شدیم پروفسور خانمی با چهره درهم و خسته آمد و برای ما حرف زد.
-فعلا فقط می تونم بهتون بگم که...به هاگوارتز خوش اومدین ولی اینو بدونین قبل از هر جشن و بازی و شادی باید
گروه بندی بشین فکر کنم همه بدونین که دارم راجع به چی حرف می زنم. از این طرف!

ما وارد سالنی شدیم که پر از دانش آموز بود.به سقف نگاه کردم پر از ستاره های آسمان بود.حس خوبی به من داد.

-من می ترسم
ماتیلدا این را آرام گفت و به روبه رو زل زد.
من هم با حرف او به استرس افتادم.یخ کردم و زانو هایم شروع به لرزیدن کردند.

-مراسم گروه بندی رو آغاز می کنیم. اولین نفر...نویل لانگ باتم!
پسرک تپل و رنگ پریده رفت و روی صندلی ای نشست و پروفسور کلاهی روی سرش گذاشت.از چهره ی پسرک معلوم بود یخ کرده،اما حالا صورتش کاملا زیر کلاه بود،بعد از چند ثانیه کلاه فریاد زد:
-گریفیندور!

پسرک خوشحال به سمت میز گریفیندور رفت.

پروفسور اسم بعد از خواندن اسم چند نفر اسم رز را گفت.نفسم را در سینه حبس کردم........

بعد از لحظاتی کلاه فریاد زد:
-هافلپاف!

حالا نوبت ماتیلدا بود....
-هافلپاف!

برای رز و ماتیلدا خیلی خوشحال بودم،اما سرنوشت من چه می شد؟
-آگاتا تراسینگتون!

اسم من را صدا زدند.با ترس رفتم و روی صندلی نشستم کلاه را روی سرم گذاشتم.انگار کلاه داشت چیزی در گوشم می گفت:
-شجاع و باهوشی...شاید بهتر باشه بری ریونکلاو یا گریفیندور...اما...نه...ویژگی مهربونیت از همه پررنگ تر..با این اوصاف فکر کنم باید بری.....این را فریاد زد:هافلپاف!

نفس عمیقی کشیدم.از خوشحالی در پوست خود نمیی گنجیدم.

-بهت تبریک می گم آگاتا!
-چه قدر خوب شد که اومدی هافلپاف!
-خوش اومدی!

چه قدر عالی! از اینجا به بعد با رز و ماتیلدا بودم،از همه مهم تر هافلپافی شده بودم! دیگه چی بهتر از این؟

-اهم اهم!

این صدای پروفسوری با ریش بلند نقره ای و عینکی نیم کاسه چهره اش بسیار مهربان بود و لبخند گرمی ب لب داشت.
او ادامه داد:
-قبل از شروع مراسم از پروفسور مک گوناگال می خوام تا قبل از پیش اومدن هر حادثه ای قوانین رو برای شما بگن!

همان پروفسور خسته بلند شد و یه سری قانون به ما گفت تا آنها را رعایت کنیم.

بعد پروفسور مهربان ادامه داد:
-من دامبلدور هستم! مدیر هاگوارتز فکر می کنم من رو بشناسین. حالا که خودم رو معرفی کردم خیالم راحت شد. می تونید شروع کنید.

بعد از حرف او میزی که تا چند دقیقه پیش خالی بود پر شد از غذاهای رنگارنگ و فراوان.مرغ،گوشت،برنج،انواع سوپ،کیک،بستنی و هر چیزی که فکرش را بکنید و نکنید. آنقدر خوردم که داشتم منفجر می شدم.

-وای خدا چه قدر خوردم!
-من تا خرخره پرم!
رز خسته تر از قبل گفت:
-بریم تالار هافلپافی ها بعدم بخوابیم دارم می میرم از خستگی!
-باشه بریم.

به تالار خودمان رسیدیم یک تابلو کنار درش داشت که باید رمز را به او می گفتیم تا اجازه ورود به ما را میداد و هیچکس غیر از هافلپافی ها رمز تالار نمی دانست و رمز ما هم این بود:
محبت ابدی است!

وارد تالار اصلی شدیم.و با استقبال گرم هافلپافی ها رو به رو شدیم.خوشامد گویی ها دست زدن ها شادی کردن ها و...
اما آنقدر خسته بودیم که همگی بعد از چند دقیقه کوتاه رفتیم تا بخوابیم قطعا روز های دیر می توانستیم بیشتر با هم آشنا شویم!

-شب بخیر رز! شب بخیر ماتیلدا!
-شب بخیر آگی!
-شب بخیر آگاتا!

یک روز عالی در هاگوارتز سپری شد هاگوارتز خیلی خوب است! چقدر خوب که به اینجا آمدم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
نذار مشنگ ها روزت رو خراب کنن :)

هافلپاف عشقه
پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی) / آزمایشی
ارسال شده در: جمعه 3 اسفند 1397 15:03
نمایش جزئیات
آفلاین
-مامان!خواهش می کنم یه ذره سریع تر برو! قطار الان حرکت می کنه! چند دیقه بیشتر نمونده!
+آروم باش آگاتا! قطار معمولا 5 دیقه صبر می کنه تا اگه کسی تاخیر داشت به قطار برسه! در ضمن جلوی این همه ماگل که نمی تونم پرواز کنم!
خیلی استرس داشتم.اگر بیشتر از 5 دقیقه تاخیر داشتیم و قطار حرکت می کرد چه؟ اگر از قطار جا می ماندم چه؟
دست هایم یخ کرده بودند و نمی توانستم نفس بکشم.به هیچ چیز غیر از قطار هاگوارتز فکر نمی کردم.
...................................................................
+رسیدیم!
-بریم مامان! بریم!
در ایستگاه قطار مردم زیادی بودند.باید تا یک سال با تمام مشنگ ها خداحافظی می کردم.
خداحافظ مشنگ های عزیزم! یک سال آینده می بینمتان!
+بیا عزیزم! بیا بریم ایستگاه 9 و سه چهارم! ببین! اینجاست!
چی؟ولی آنجا من ایستگاه 9 و سه چهارمی نمی دیدم! فقط ایستگاه 9 و 10 بودند!
-اما اینجا که فقط ایستگاه 9 و 10 هست!
+اوه نه عزیزم! تو فعلا نمی تونی ایستگاه 9 و سه چهارم رو ببینی،برای دیدنش باید به سمت اون ستونی که روبه روته بدویی.
چی؟!
+می خوای اول من برم تا ببینی؟
-لطفا!
و بعد مادرم با چرخدستی من که دستش بود به سمت ستون روبه رویی اش دوید و وارد آن ستون شد!
وقت زیادی نداشتم چون قطار حرکت می کرد.چشمانم را بستم نفس عمیقی کشیدم و به سمت ستون دویدم.
.....................................................................
وقتی چشمانم را باز کردم خود را روبه روی یک قطار قرمز رنگ دیدم که دودش به هوا می رفت.
+اومدی عزیزم؟ اینم قطار هاگوارتز و اینم ایستگاه 9 و سه چهارم!
-خیلی جالبه!
+تازه کجاشو دیدی!
لبخندی زدم.
مادرم ادامه داد:
+عزیزم! تابستون برگرد خونه! اونجا چیز های جدیدی یاد میگیری! و یادت نره که با پست عادی برام نامه بنویسی !
-پست عادی؟
+اونجا بری خودت همه چیز رو متوجه می شی! قطار داره راه میوفته! دلم برات تنگ می شه! دوستت دارم!
-منم همینطور!
و همدیگر را در آغوش کشیدیم.
+برو عزیزم!
-خداحافظ مامان! تابستون می بینمت!
و بعد با غعجله به داخل قطار دویدم.
نفس راحتی کشیدم چون به قطار رسیدم.آنقدر ها هم فکر می کردم دیر نشده بود!
همانطور که داخل قطار قدم می زدم تا یک کوپه پیدا کنم.به یک کوپه رسیدم که دو دختر در آن نشسته بودند.
-س...لام، می تونم اینجا بشینم؟
+البته!
و داخل کوپه شدم و نشستم.
یکی از دختر ها یک شنل مشکی و شلوار مشکی و گردنبند زیبایی داشت. و دیگری هم شنل مشکی پوشیده بود اما او دامن پوشید.یک دامن سیاه که تا زیر زانو هایش بود.
=نمی خوای خودتو معرفی کنی؟
-اوه!! چرا! من آگاتا تراسینگتونم و سال اولی ام.و البته آشنایی کمی با دنیا جادوگری دارم.شاید بگم خیلی خیلی کم.
+من ماتیلدا استیونز هستم.و مثل تو سال اولی! با دنیای جادوگری هم آشنام ولی نه خیلی زیاد و نه خیلی کم! و از آشنایی باهات خوشحالم!
=من هم رز هستم! و سال اولی! و مثل ماتیلدا با دنیای جادوگری آشنام! از آشنایی باهات خوشحالم آگاتا!
-من هم از آشنایی با هر دوتون خوشحالم. در ضمن می تونید من رو آگی صدا کنید فک کنم اینطوری راحت ترید!
+شاید!
=تو دوست داری تو کدوم گروه باشی آگی؟ می دونی راجع به چی حرف می زنم دیگه؟
-آره می دونم! هافلپاف!
=ما هم همینطور!
و صحبت های ما ادامه داشت...
امیدوار بودم هر سه تا مان به هافلپاف برویم.دوستان خوبی پیدا کرده بودم دوست نداشتم آن ها را از دست بدهم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
نذار مشنگ ها روزت رو خراب کنن :)

هافلپاف عشقه