بخش پنجم : جان تازہ ای گرفت . پنتالایمون بالش را با تمام قدرت بہ تن رتر کوبید و دوبارہ بالا برد تا این کار را تکرار کند . رتر ناامیدانہ تقلا می کرد کہ از دست او رھا شود اما تیغ ھای پنتالایمون نمی گذاشت حرکت کند . او سرش را پایین آورد تا گلوی رتر را بگیرد . اما رتر جیغ گوش خراشی کشید کہ باعث شد پنتالایمون نعرہ بلند تری بکشد و عقب بپرد . رتر مانند باد بہ طرف اسنیپ دوید . در سہ متری او چرخید و بہ روی پنتالایمون کہ تعقیبش میکرد ، پرید . پنتالایمون بہ عقب پرت شد و رتر ھمان لحظہ ، در ھوا ، دندان ھایش را در گلوی او فرو برد . خون پنتالایمون ھمانند خون او سم بود . سمی کہ می توانست فلجش کند ... اما باید مقاومت می کرد . اسنیپ گفت : ( خودتو خستہ نکن بچہ خوک . آب دھن کثیفت اونو نمی کشہ ) آن دو زمین خوردند و رتر دندان ھایش را عمیق تر در گلوی او فرو کرد . اسنیپ پست فطرت بود . می توانست دروغ بگوید ... رتر حس کرد سرش گیج می رود . دستانش شل شدند . پنتالایمون با ضربہ بالش او را از روی خود بہ کناری پرت کرد . رتر بی حرکت و نیمہ جان تلاش می کرد چشمانش را باز نگہ دارد . پنتالایمون بلند شد . سرش را بہ شدت تکان داد و بہ سمت او آمد . اما اسنیپ نگذاشت و خودش بہ سمت رتر رفت . پنتالایمون ھم پشت سر اسنیپ روی پاھای عقبیش نشست و بال ھایش را باز کرد . اسنیپ مقابل رتر روی زانوانش نشست . با لحن تمسخر آمیزی گفت : ( چیشد بچہ خوک . میخواستی منو بکشی ... خوابت برد ؟ ) او بہ سختی چشمانش را تا نیمہ باز کرد و نالہ ضعیفی کرد کہ اسنیپ زیر لب وردی خواند . رتر از شدت درد لرزید اما نای جیغ کشیدن نداشت . درد بیشتر و بدتر می شد ... حس می کرد تمام تنش آتش گرفتہ است . وحشیانہ نفس نفس می زد و نالہ می کرد . چیزی نمی فہمید ؛ فقط درد . درد ... درد شدید . سر انجام قطع شد ... رتر چشمانش را بست و با ولع ھوا را بہ داخل ریہ ھای سوزانش کشید . اسنیپ گفت : ( با خودت چی فکر کردی حیوون ؟ فکر کردی خیانت میکنی ... و ھیچکس نمی فہمہ ؟ فکر کردی سرمون رو شیرہ می مالی ... و جون سالم بہ در میبری ؟ ) ناگہان فریاد کشید : ( چی فکر کردی حیوون ؟ ) رتر بریدہ بریدہ ... و بہ سختی گفت : ( من ... خیانت ... نکردم ) بعد پنجہ لرزانش را روی زمین کشید . نالہ ھایش سوزناک و زجر آلود بود . نمی فہمید ... موضوع چہ بود . خیانت ؟ او کہ وفادار بود ... اینبار وقتی درد تمام شد ، آرزوی مرگ کرد . اسنیپ گفت : ( توی آشغال ... آدیناس ... یکی از بہترین آدمامون رو بہ کشتن دادی ... اونوقت با پررویی میگی خیانت نکردی ؟ ) رتر حس کرد شمشیری از جنس آتش استخوان ھای پایش را تکہ تکہ کرد . جیغ کشید ... پنتالایمون با خشم عقب پرید و غرش ممتدی کرد . اسنیپ گفت : ( بخش وسیعی از قلمرو جادوگرای متحد رو بہ لرد سیاہ لو دادی ... باعث شدی پونصد نفر از مبارزامون توسط مرگخوارا کشتہ بشن ... میگی خیانت نکردی ؟ ) چند قطرہ خون از چشمان رتر روی زمین چکید . می دانست اینبار شروع کنندہ درد اسنیپ و تمام کنندہ اش مرگ خواھد بود . اما ... صدای دامبلدور ، اسنیپ را از تمام کردن وردش بازداشت : ( داری چیکار میکنی سوروس ؟ ) اسنیپ بلند شد . با تمام وجود لگدی بہ قفسہ سینہ رتر زد و چرخید : ( داشتم این خائن کوچولو رو میفرستادم جہنم ) دامبلدور با تعجب گفت : ( ھنوز کہ چیزی معلوم نیست ! ) اسنیپ کنترلش را از دست داد . قدمی بہ جلو آمد و فریاد کشید : ( چیزی معلوم نیست ؟! معلوم نیست کہ این آشغال خائنہ ؟ معلومہ آلبوس ! تو نمی بینی ) دامبلدور سعی کرد او را آرام کند : ( کسای زیادی میتونن خائن باشن سوروس . حتی خود آدیناس ... کہ بہ طرز فجیعی کشتہ شد . نباید بہ این زودی قضاوت کنیم ) و با نگرانی بہ دختر نوجوان کہ با چشمان بستہ روی زمین افتادہ بود ، نگاہ کرد . بہ طرفش قدم برداشت و ھمزمان با لحن دلسوزانہ ای تکرار کرد : ( نباید بہ این زودی قضاوت کنیم ) کنار دختر زانو زد و انگشتانش را روی رگ گردن او گذاشت . نبضش تند و نامنظم بود ... اسنیپ با کج خلقی از پشت سر گفت : ( ھمہ اون اتفاقای شوم ... از روزی شروع شدہ کہ تو بہش اعتماد کردی و چیزایی رو کہ نباید بہش میگفتی ، گفتی . عذر میخوام آلبوس ... اما تو ، مسئول ھمہ این اتفاقایی ) دامبلدور می دانست وضعیت رتر خطرناک است . خطرناک برای ھر سہ نفرشان ... بلند شد . چرخید و رو بہ روی اسنیپ ایستاد : ( میفہمم سوروس . ھرچی باشہ ... اون زیردست لرد سیاہ و جاسوسش بین ما بودہ . اما تو یہ چیزایی رو فراموش کردی ؟ وقتی شناختیمش و گیرش انداختیم ... چی گفت بہمون ؟ ) اسنیپ سرش را پایین انداخت . دامبلدور ادامہ داد : ( گفت لرد سیاہ پدرشو کشتہ ، مادرشو اسیر کردہ و تہدید کردہ اگہ فرمانبردارش نشہ ، میکشتش . مادر محیا ... حالا ... تنہا کسیہ کہ اون تو این دنیا دارہ . مجبور شدہ بہ دستوراش گوش کنہ . وگرنہ نمی خواستہ بہ ما اعلان جنگ بدہ . ما بہش گفتیم کہ مادرشو نجات میدیم اگہ باھامون ھمکاری کنہ ... و اون چی گفت سوروس ؟ گفت کہ با تموم وجود بہمون وفادار میمونہ . اون اطلاعاتی کہ بہش دادم ھم برای اجرای درست دستورامون براش لازم بود ) دامبلدور دستانش را روی شانہ ھای اسنیپ گذاشت . او نیز سرش را بلند کرد و در چشمانش خیرہ شد . دامبلدور گفت : ( اون انقد دلش پاکہ ... کہ ما میتونیم بہ عنوان بہترین یار ... حتی بہتر از آدیناس ... بشناسیمش . غیر ممکنہ اما اگہ قصد خیانت داشتہ باشہ ، مطمئن باش خیلی زود میفہمم . الان ھم بہ جای عجلہ میشہ صبر کرد و ازش کمک خواست . رترا ھوش سرشاری دارن ... ) حرف ھای دامبلدور منطقی بود اما اسنیپ نمی توانست آرام شود . عقب رفت و گفت : ( اما ھمہ شواھد ... ) دامبلدور با تأکید گفت : ( صبر ، سوروس . صبر ... حالا ھم ... ) دوبارہ بہ دختر نیمہ جان نگاہ کرد . ادامہ داد : ( دست و پاشو ببند و یہ جای ساکت بذارش . ممکنہ ناآرومی کنہ . وقتی حالش خوب شد ، دنبالم بفرست تا با ھم باھاش حرف بزنیم ) و با لبخندی مہربان از آنجا بیرون رفت .
بخش چہارم : وارد خوابگاہ دختران اسلایترین شد . گوشہ تختش در خود مچالہ شد ، یکی از کتاب ھای جادوگری اش را مقابل خود باز کرد و با ناامیدی بہ آن خیرہ شد . یادگیری جادو برای او بسیار سخت بود ... بسیار سخت . ولی " باید " تمام تلاشش را میکرد . اگرنہ ... عاقبت بدی پیدا می کرد . چشمانش را بست . خواب مانند عنکبوتی روی افکارش تار تنید ... وقتی چشم باز کرد ، خوابگاہ خالی بود . نوک انگشتانش را روی تخت کشید و غلت زد . خواست چشمانش را ببندد کہ ترس ھمانند صاعقہ ای روی قلبش فرود آمد . با نفس نفس روی تخت نشست و بہ ساعت بزرگ روی دیوار مقابلش نگاہ کرد . چہار و نیم عصر بود و نیم ساعت از شروع کلاس معجون سازی می گذشت ... تا بہ حال از ھیچ کلاسی ، بہ خصوص از کلاس اسنیپ ، غایب نشدہ بود . با لرز دو کتاب سنگین را داخل کیفش گذاشت و از خوابگاہ بیرون دوید . راھرو ھا ... پلہ ھا ... بی انتہا شدہ بودند . نمی رسید ... اضطراب مثل آتش وجودش را می سوزاند . این وضعیت خطرناک بود ... می توانست باعث شود کنترل ذھنش را از دست بدھد ، سرکشی وجودش را آشکار کند و اتفاقات ناخوشایند را یکی یکی بہ وجود بیاورد . جلوی در چوبی و بزرگ زیرزمین ایستاد . در زد . صدای دعوت پر تحکم اسنیپ مانند تازیانہ ای روی تن داغش نشست . نہ ... نہ ! دستانش را لای موھایش برد و عقب عقب رفت . نباید شروع میشد ... نباید ! بالاخرہ توانست بر خود مسلط شود . جلو رفت . در را ھل داد و جیر جیر آن ذھنش را پر کرد . پس دانش آموزان کجا بودند ... اسنیپ بہ سمت در می آمد اما با دیدن او ایستاد . ھمانند ببری زخمی غرید : ( پس باید بیام پیش پات تا وارد شی ... ) محیا اما بہ چوب دستی او کہ در دستش بود ، خیرہ ماندہ بود . بہ سختی نگاھش را از آن گرفت و بہ چشمان اسنیپ کہ ھمانند زمرد سیاھی می درخشیدند ، دوخت . صدایش بسیار ضعیف و مظلومانہ بود : ( نہ ... نہ پروفسور . من ... ) و ساکت شد . اسنیپ بہ جلو قدم برداشت ... موھای تن رتر سیخ شد . اسنیپ دورش قدم زد و جملہ او را با صدایی نازک کامل کرد : ( من کہ بالاخرہ از دستتون خلاص میشم ... چرا باید بہ خاطر این کلاسای مزخرف مؤاخذہ شم ؟ ) محیا چشمانش را بست و سرش را پایین انداخت : ( من ھرگز نمیتونم از چنگ شما خلاص شم ) اسنیپ گفت : ( چرا ، میتونی . تو قوی و چالاکی ... تلاشتو بکن ) اسنیپ انگشتانش را زیر چانہ او گذاشت و سرش را بہ آرامی بلند کرد . زمزمہ کرد : ( شروع کن ... اول با من بجنگ ) و عقب رفت . این برای رتر ... دعوت بہ مرگ بود . اما چیزی در ذھن او با خشم فریاد کشید : ( نشونش بدہ قدرت واقعی یہ رتر رو ... نشونش بدہ عاقبت تحقیر یہ رتر رو ) محیا مثل کسی کہ درد بکشد ، نالہ کرد : ( ھرگز ، پروفسور . من ھیچ شانسی در مقابل شما ندارم ) اسنیپ پوزخند زد : ( برای اینکہ یہ بچہ خوکی ! حتی خاک پای من نمیشی ... ) آن چیز ... با پنجہ ھایش تن محیا را از داخل خراشید . نعرہ زد : ( خفہ ش کن محیا ! ) دیگر طاقت نداشت . بہ سرعت دست لای موھایش برد ، چشمانش را بست و نالہ کشداری کرد . چیزی بہ سرعت در رگہایش جاری می شد . چشمانش ... می سوخت . رتر دندان ھایش را بہ ھم فشرد ، چرخید و بہ سرعت بہ طرف در دوید . نباید با اسنیپ درگیر میشد ... نباید می مرد . در باز نشد ؛ حتی با قدرت او . اسنیپ با تمسخر خندید : ( ببین چطور مثل یہ موش فرار میکنہ ... ھی رتر ! تو افتخار اجدادتی ! ) محیا انگشتانش را روی در چوبی کشید . در را خراشید ... و چرخید . بیش از این نمی توانست مقابل قدرتش بایستد . با نیشخند گفت : ( درست فہمیدی جادوگر پست فطرت ... من ... افتخار اجدادمم ! ) در حالی کہ تمام وجودش پر از خشم بود ، بہ اسنیپ حملہ کرد . اما او با آرامش چوب دستی اش را در ھوا تکان داد و سرش را کج کرد . فقط جادوگر ھای قدرتمندی مانند اسنپ آن طلسم را اجرا کنند و ببینند ... بہ علاوہ رتر ھا . محیا با خشم بہ دیوار آتش مقابلش نگاہ کرد و برای آنکہ بہ آن نخورد ، روی زانوانش نشست و روی زمین سر خورد . ھوا را از بین دندان ھایش بہ داخل کشید و بہ دیوار آتش چشم دوخت . بہ جایی کہ یکی از دشمن ھای دیرینہ اش از آن بیرون می آمد ... اسنیپ پشت دیوار ورد می خواند و ھمزمان با تمسخر نگاھش میکرد . رتر یک پنتالایمون را تشخیص داد کہ از داخل آتش بہ روی زمین پرید . دیوار ناپدید شد و اسنیپ گفت : ( نترس رتر . تلاش کن ... ھرچند بیہودہ ) پنتالایمون بدن لاغر اما دست و پای بزرگی داشت . دو بال بزرگ از جنس پوست پولک دار بنفشش نیز داشت کہ تیغ ھای بزرگی از جنس استخوان بہ جای شاہ پر ھایش قرار داشت . تقریبا شبیہ اژدھا ؛ اما با قدرتی بسیار بیشتر از آن . حریف این نوع بالغ از آنھا ، رتر نوجوان نبود . بلکہ یک رتر بزرگ سال ... رتر بلند شد . پنتالایمون بال ھایش را باز کرد و با آروارہ باز کہ دندان ھای تیزش را بہ نمایش می گذاشت ، سمت او ھجوم آورد . ولی رتر با سرعت و چالاکی بیشتر بہ اسنیپ حملہ کرد . اسنیپ قدمی عقب رفت و زیر لب وردی خواند . نیرویی نامرئی رتر را با قدرت بہ گوشہ کلاس پرت کرد . دردش نگرفت اما سرعت عملش را برای چند ثانیہ از بین برد . پنتالایمون حالا بالای سرش بود ... بال چپش را بالا برد تا تیغ ھای نیزہ مانندش را وارد تن رتر کند . اگر موفق بہ انجام این کار میشد ، رتر آسیبی نمی دید اما اسیر او می شد . اگر اسیر او میشد ، زمان را از دست می داد . زمان طلائی پانزدہ دقیقہ ای اش را . زمانی کہ ھرگز در کتاب ھا ثبت نشد . یک رتر نوجوان نہ قدرت ، نہ مہارت و نہ استقامت یک رتر بزرگ سال را داشت . آنہا می توانستند ساعتھا با قدرت بی نہایت و چشمان سرخ بجنگند اما رتر نوجوان در عرض پانزدہ دقیقہ خستہ و ناتوان مانند برگی پاییزی زمین می افتاد و بعد ... بہ راحتی توسط پنتالایمون یا اسنیپ ، کشتہ می شد . رتر نفس نفسی زد ، گردن کلفت پنتالایمون را گرفت و گلویش را گاز گرفت . پنتالایمون نعرہ ای کشید و ضربہ مہلکی بہ او زد . رتر دوبارہ بہ دیوار کوبیدہ شد و بہ اسنیپ نگاہ کرد . او با لذت مبارزہ دو موجود باستانی را تماشا می کرد ...
بخش سوم : ھری گفت : ( نہ . اما اول ... تو بگو اسم اون رتر چیہ ؟ دخترہ یا پسر ؟ ) ھرمیون لبان خشکش را لیسید : ( دخترہ . اسمشو نمیدونم ... اما ببینمش میشناسمش ) ھری گفت : ( میتونیم برای شروع باھاش حرف بزنیم . شاید سر نخی پیدا کردیم ) بعد بہ ساعت نگاہ کرد : ( الان گروھشون کلاس دارہ . با ... اومم ... با پروفسور ترہ لاونی . چطورہ بریم و منتظر باشیم ؟ ) ھرمیون تأیید کرد : ( آرہ . بریم ) ھر چہار نفر بہ تالار برج بعدی رفتند . تالار سوت و کور بود ... ھری زمزمہ کرد : ( وقتی دیدیش بہم بگو ) چند لحظہ بعد تالار پر از دانش آموزان اسلایترین شد . ھرمیون روی پنجہ پاھایش ایستاد تا بہتر ببیند . بعد با ھیجان محکم بہ شانہ ھری زد : ( اوناھاش . اونکہ موھاش شکلاتیہ ) ھر چہار نفر بہ دختری کہ یک کتاب ضخیم را بہ سینہ چسباندہ بود و بہ طرف پلہ ھا میرفت ، خیرہ شدند . بعد بہ دنبال جمعیت بہ راہ افتادند . خوشبختانہ آنروز مالفوی در جمع کلاسش نبود و دو دوست قلچماقش ھم قبل از ھمہ از پلہ ھا پایین دویدہ بودند . از برج پایین رفتند و دختر بہ سالن غذا خوری رفت . یک سینی غذا ظاھر کرد و بہ تنہایی پشت یک میز نشست . رون بسیار نامحسوس گفت : ( رترا ذھن جادوگرا رو میتونن بخونن ؟ ) ھرمیون در حالی کہ بہ دختر خیرہ شدہ بود ، گفت : ( نہ ) ھری گفت : ( خیلہ خب . میریم جلوش میشینیم در حالی کہ وانمود میکنیم غرق گفتگوییم و دخترہ رو نمی بینیم ) ھر چہار نفر یک سینی غذا برای خودشان ظاھر کردند و بہ سمت میز رتر رفتند . بعد در حالی کہ حرف میزدند و می خندیدند ، جلوی او نشستند . سر و صدایشان طوری بلند بود کہ دختر با تعجب غذای داخل دھانش را قورت داد و نگاھشان کرد . جینی ھراسان بہ چشمان او نگاہ کرد ... عسلی بودند و بہ ھیچ وجہ نمی درخشیدند . ھرمیون وقتی متوجہ شد کہ رتر نگاھش را بہ او دوختہ است ، ساکت شد و لبخند مزخرفی زد . بعد گفت : ( سلام ! ) دختر لبخند کوچکی زد . ھرمیون گفت : ( اسمت چیہ ؟ خیلی ندیدمت ) لبخند دختر گشاد شد : ( محیام . اسم شما چیہ ؟ ) ھرمیون آب دھانش را قورت داد : ( ھرمیون . اھل کجایی ؟ ) حالا رون و ھری ھم در سکوت نگاھش میکردند . واقعا چیز عجیبی نداشت ... محیا خجالت زدہ نگاھی بہ آنہا انداخت و گفت : ( آسیا ) رون لبخند بزرگی زد : ( خوشبختم ) ھرمیون نتوانست از نیشگون او در زیر میز خودداری کند . رون لبش را گزید و لبخند دستپاچہ ای زد . محیا بلند شد : ( ممنون . امم ... مزاحم گفت و گو تون نمیشم . خوشحال شدم ... ) ھری با آرامش گفت : ( اوہ نہ . بشین . تو دوس نداری تو گفت و گو مون باشی ؟ ) جینی در دلش احساس آشوب می کرد ... محیا با نفس عمیقی نشست : ( چرا کہ نہ ) ھرمیون با لحن مہربانی گفت : ( تو مثل بقیہ نیستی ) محیا اخم خفیفی کرد : ( چطور ؟ ) رون خندید : ( ھم گروھیات اصلا مثل تو مہربون و شاد نیستن . موندم کلاہ گروہ بندی چطور فرستادتت اسلایترین ) محیا جوابی برای این سوال نداشت . سرش را پایین انداخت اما بعد چند ثانیہ با حالت ضایعی گفت : ( آخہ من ... من چون اسلایترین رو خیلی دوس داشتم ... از کلاہ خواستم ببرتم اونجا ) ھر چہار نفر در دل بہ او پوزخند زدند . ھری دستانش را روی میز گذاشت و گفت : (خب ... محیا . ما امروز بیکاریم و میخوایم با ھم دوئل کنیم ببینیم کی قوی ترہ ) ھرمیون با لبخند مرموزی گفت : ( جینی ... محیا . بیاین ثابت کنیم دخترا قوی ترن ) محیا ناگہان برآشفت . حتی سعی نکرد پنہانش کند ... و نفس نفس کوتاھی زد . ھرمیون این نفس نفس را بہ خاطر سپرد اما لحن سرد اسنیپ افکارش را بہ ھم ریخت : ( قوی تر بودن بودن دخترا ... نیازی بہ اثبات ندارہ ) ھری با تنفر اما رون ، ھرمیون و جینی با ترس بہ او کہ پشت سرشان ایستادہ بود و پوزخند عمیقی بر لب داشت ، نگاہ کردند . اسنیپ برای لحظاتی بہ آنہا ، بعد بہ محیا کہ سرش را پایین و انداختہ بود و می لرزید ، خیرہ شد . بعد گفت : ( بہ جای اینکہ دنبال دوست پیدا کردن ، اونم از گریفیندور باشی ... تکالیفتو انجام بدہ تا لااقل مردود نشی ) محیا بہ سرعت بلند شد ، صندلی را کنار زد و عقب عقب رفت . بی توجہ بہ آن چہار نفر سرش را بہ نشانہ احترام خم کرد و بہ سرعت از آنجا دور شد . قلبش ھمانند قلب آھویی کہ گرگ دیدہ باشد ، بہ سینہ می کوبید . آھو می توانست فرار کند ... اما رتر نمی توانست . این برای روح جنگجویش فاجعہ بود . فاجعہ ای کہ قرار نبود بہ این زودی ھا تمام شود ...
سلام عزیزان . آرزو دارم ھمیشہ خوب باشین ... بخش اول این داستان ، تو کارگاہ داستان نویسی با اسم خودم ھست . این بخش دومشہ و امیدوارم ارزش گرفتن وقتتون رو داشتہ باشہ : سالن خالی بود و این باعث شد جینی بہ آسودگی و بلند بگوید : ( تو ... از کجا میدونی کہ اون دختر ... رترہ ؟ ) ھرمیون آب دھانش را قورت داد : ( چشمای سرخشو ... دیدم . نصف شب بود . تا دیر وقت درس خوندہ بودم و دلم یہ حموم گرم میخواست . رفتم ... وقتی داشتم بر می گشتم تو تالار اصلی دیدمش . انگار داشت ول میگشت ... خدا رو شکر کہ قبلا در مورد رتر ھا خوندہ بودم و کمتر از یہ ثانیہ تو چشماش خیرہ شدم . وگرنہ حالا ... ) دستانش را لای موھایش برد و با لحن خستہ ای ادامہ داد : ( باید یہ کاری کنیم جینی . اون ابلیس ... حتما بہ یہ دلیلی اینجاست ) جینی نفسش را بیرون داد : ( چیکار کنیم آخہ ؟ در مقابل یہ رتر چیکار میشہ کرد ؟ اگہ ما جادوگرای بزرگی بودیم ، یہ چیزی . در ضمن ... از کجا معلوم فقط یہ نفرہ ؟ ) موھای پشت گردن ھرمیون سیخ شد . راست میگفت ... از کجا معلوم بود ؟ ھر دو با یأس بہ دیوار تکیہ دادند . جینی با صدایی کہ انگار از تہ چاہ در می آمد ، گفت : ( بریم پیش ھری و رون . شاید اونا تونستن کمکمون کنن ) بہ برج گریفیندور رفتند . ھری کنار شومینہ بزرگ روی یک مبل لم دادہ بود و بہ فنجانی کہ در دستانش گرفتہ بود ، نگاہ میکرد . رون ھم روزنامہ می خواند اما با نزدیک شدن دو دختر سر بلند کرد . با خوشرویی گفت : ( سلام بچہ ھا . چہ خبر ؟ ) ھری سرش را بلند کرد . جینی روی یک مبل ولو شد و ھرمیون ھمزمان با نگاہ کردن بہ چشمان ھری و رون گفت : ( خبرای خوبی نداریم ) ھری یک جرئہ از قہوہ اش خورد و با آرامش گفت : ( چرا ؟ چیشدہ ) جینی بہ سرعت و با ھیجان بہ سمت جلو خم شد : ( در مورد رتر ھا چیزی میدونین بچہ ھا ؟ ) چشمان رون گرد شد اما ھری سر تکان داد . رون چین و چروکی بہ صورتش داد : ( چی چی ھا ؟ ) ھری بہ رون خیرہ شد : ( موجودات باستانی بہ شکل انسان . اونا قدرتمند و باھوش بودن ... اما بہ تاریخ پیوستن ) ھرمیون نفس عمیقی کشید : ( بہ تاریخ نہ . بہ گروہ اسلایترین ) اینبار نوبت ھری بود کہ چشمانش گرد شود . مثل ماھی دھانش را باز و بستہ کرد : ( اسلایترین ؟! ) رون با جدیت گفت : ( میشہ یکی بہ من توضیح بدہ اینجا چہ خبرہ ؟ موجودات باستانی بہ اسلایترین پیوستن ؟ منظورتون چیہ ؟ ) ھرمیون دھانش را باز کرد اما قبل از اینکہ صدایی از آن خارج شود ، ھری بلند شد و با صدای بلندی گفت : ( این حرفا یعنی چی ھرمیون ؟ اونا نسلشون منقرض شدہ ) مکثی کرد و بعد ادامہ داد : ( حتما میدونی ! ) ھرمیون با درماندگی بہ طرف پنجرہ بزرگ رفت . ھمزمان نالہ کرد : ( میدونم . اما ... من یکیشونو دیدم . لباس گروہ اسلایترین تنش بود ) بہ پنجرہ کہ رسید ، چرخید . ھری با احساسی گنگ گفت : ( بوی خونشو حس کردی ؟ ) ھرمیون سرش را بہ چپ و راست تکان داد : ( نہ ... نہ . جادوگرایی مثل استادامون ... مثل پروفسور اسنیپ ... از بوی خون تشخیصشون میدن . من چشمای سرخشو دیدم ) سکوت فضا را فقط پچ پچ جینی با رون کہ موضوع را برایش شرح میداد ، می شکست . چند لحظہ بعد رون با خشم گفت : ( این اسلایترین ... ھمیشہ واسہ ھاگوارتز دردسر درست میکنہ . ھمیشہ ... اون اسنیپ بی ھمہ چیز ) جینی بہ تندی گفت : ( عہ ! بسہ رون ! ) احترام عمیقی را کہ جینی بہ پروفسور ھای ھاگوارتز داشت ، رون ھرگز نمی توانست درک کند . او طوری کہ جینی حرفی نزدہ باشد ، ادامہ داد : ( بعدِ ولدمورت رئیس تموم فتنہ ھای دنیای جادوگری شدہ ... خیلی دلم میخواد لحظہ باشکوہ مرگشو ببینم و جشن بگیرم ) ھری بی توجہ گفت : ( یہ چیزایی ھست ... کہ ما نمیدونیم و باید کشفشون کنیم ) ھرمیون با ھیجان گفت : ( آرہ . باید ! ) جینی مانند موشی کہ گربہ دیدہ باشد ، لرزید : ( خیلی خطرناکہ ... ) ھری با خونسردی و لبخندی مہربان گفت : ( خطر تو خون ماست جینی ) جینی در چشمان او خیرہ شد اما حرفی نزد . ھرمیون گفت : ( نقشہ ای داری ؟ )
قراره طی چند هفته «هری پاتر و سنگ جادو» رو مرحلهبهمرحله با هم بخونیم، درباره فصلها و شخصیتها حرف بزنیم، نظریه بسازیم، تفاوتهای کتاب و فیلم رو بررسی کنیم و سراغ برنامهها و فعالیتهای ویژه هم بریم.