بخش پانزدھم :
حس می کرد اسبی وحشی است کہ ناگہان سوارکاری رویش پریدہ است . بی قرار بود ... با دھان باز نفس نفس می زد تا گرمای اضافی تنش را از بین ببرد . اسب می دانست باید چہ کار کند . دویدن ، روی پاھای عقبی ایستادن ، شیہہ کشیدن و سوارکار را زمین انداختن . اما او نمی دانست . آیا باید تقلید می کرد ؟ باید می دوید ... نعرہ می کشید و خودش را بہ در و دیوار خانہ یا درختان می کوبید ؟
نفس نفسش سریع تر شدہ بود . انگار بہ جای خون ، مواد مذاب در رگہایش جریان داشت . سوارکار نجوا کرد :
_ آروووم .... آروم باش .
چشم ھایش گشاد شد . پاھایش لرزید ... بہ زانو افتاد . پنجہ اش را روی زمین کشید . طوری کہ انگار مسئلۂ ریاضی ای روی خاک نوشتہ شدہ باشد و او با تأمل جوابش را بنویسد . صدای خندہ ھای مردانہ ای را شنید . سر بلند کرد . اسنیپ و دوستانش از خانہ بیرون می آمدند . نگاہ ھایش بہ آنہا ، از جنس حسرت بود . آزادی دیگران ھمیشہ حسرت را در وجود زندانیان بر می انگیزد . این ، بسیار عادی و بسیار غم انگیز است ...
اسنیپ می دانست ؟ می دانست چطور باید این موجود اضافی را از بدنش بیرون کند ؟ ناگہان زن نعرہ کشید :
_ نہ ...
دست ھایش را بہ سرعت روی گوش ھایش گذاشت و با نالہ ای ضعیف روی زمین افتاد . موجود دیوانہ با خشمی زاید الوصف و صدایی گوش خراش گفت :
_ اگہ بہش بگی ... اگہ من از وجودت بیام بیرون ... یہو حس میکنی یہ چیزی کم داری . یہ چیزی ... مثل روح . من میبرمش ... تو اون خونہ . تا موقعی کہ اسرافیل تو شیپورش بدمہ ، نالہ کنہ ... زوزہ بکشہ ... و بعد بر میگردم تا قلبت رو در بیارم . تا اونقدر استخوناتو بجوم کہ بہ خردہ استخون و لختہ خون تبدیل بشن . تا خوراک جن ھای جنگل بشی ...
لب ھایش می لرزیدند و دندان ھایش بہ ھم می خوردند ... در حالی کہ دمای بدنش بالاتر چہل درجہ بود . باید می دوید ... باید نعرہ می کشید ... باید آزادی اش را بہ دست می آورد . ھیچکس نمی توانست یک رتر را اسیر کند . این شعار پدرش بود . بہ شدت بہ آن اعتقاد داشت ... بہ خاطر ھمین ھم کشتہ شد .
روی پاھایش ایستاد . ھمہ جا سرخ بود . آسمان ... زمین . قدرت را حس می کرد . در دستانش . در رگ ھایش ... صدای زمزمہ ای را شنید :
_ چہ اتفاقی افتادہ سوروس ؟
سرش را چرخاند . جرارد دھانش را نزدیک گوش اسنیپ بردہ بود . قاعدتاً شنیدن آن زمزمہ ، از این فاصلہ غیر ممکن بود . اما او یک رتر بود . یک رتر اسیر . دندان ھایش را بہ ھم فشرد . فریادی از عصبانیت کشید و بہ طرف خانہ دوید . خودش رابہ دیوار خانہ کوبید ...
ھمۂ آنہا ، صاعقہ ای بہ رنگ آبی را دیدند کہ از دیوار خانہ جدا و وارد تن رتر شد . او نعرۂ زجر آلودی کشید ... و بہ عقب پرتاب شد . قلب جرارد لرزید . آن دختر ... یک رتر اما در خدمت دامبلدور بود . دامبلدور گفت کہ باید محافظت کنند ... از اسنیپ و آن دختر . اما او حالا فکر می کرد دیگر ھمہ چیز تمام شدہ است . آن صاعقہ ، بسیار نیرومند بود ... حتماً در لحظات اول جانش را گرفتہ بود . با وحشت بہ طرف او کہ با چشمان بستہ روی زمین افتادہ بود ، دوید . اسنیپ فریاد کشید :
_ نزدیکش نشو جرارد ...
جرارد اما بہ سرعت کنارش زانو زد و دستش را روی رگ گردنش گذاشت . نبض نامنظم رتر بہ ضربان ھای قلبش نظم بخشید . با این حال گردنش آن قدر داغ بود کہ بہ سرعت دستش را کشید . فریاد زد :
_ بیاین !
ھمہ بہ طرفش دویدند . با اضطراب گفت :
_ سوروس ... ببین چش شدہ ؟
اسنیپ دستش را روی رگ گردنش گذاشت . دفعۂ قبل در وضعیتی مشابہ ، دامبلدور گفتہ بود کہ باید دست و پایش را ببندد . مشغول خواندن ورد شد . در نیمہ ھای راہ ، رتر چشمان خونینش را باز کرد . کلارا ناگہان بہ عقب پرید و ھمہ بہ جز اسنیپ بہ او خیرہ شدند . رتر گیج نبود . می فہمید کہ آن موجود اضافی ھنوز در بدنش زندگی می کند و شیرۂ جانش را می مکد . دھانش را باز کرد کہ موجود دیوانہ زمزمہ کرد :
_ نگو ... نگو دختر کوچولو .
نالۂ رقت انگیزی کرد و روی زمین نشست . اینبار ھمہ بہ جز اسنیپ عقب پریدند و چوب دستی ھایشان را بہ طرف او گرفتند . رتر با اندوہ بہ آنہا نگاہ کرد . آخرین ... و طولانی ترین نگاھش روی اسنیپ بود . اما او بہ چیزی جز اتمام ورد فکر نمی کرد . رتر این را نمی خواست . نمی خواست دوبارہ اسیر شود . اینبار آن موجود دیوانہ ھم با او ھم عقیدہ بود . با این حال رتر می ترسید . آنہا ھفت جادوگر بودند ... در یک چشم بہ ھم زدن او را می کشتند . اسنیپ وردش را تمام کرد ۔ رتر بہ بند ھای دور مچ دستانش نگاہ کرد . طوری سرش را پائین انداخت و چشمانش را بہ ھم فشرد کہ دل ھمہ بہ حالش سوخت . البتہ ... بہ جز اسنیپ . او بہ سردی گفت :
_ اسبا کجان جرارد ؟
جرارد نفس عمیقی کشید :
_ الان میارمشون .
و بہ طرف اصطبلی در بیست متریشان رفت . آیریس با ترحم گفت :
_ ورد رو باطل کن سوروس . اون کہ نمیتونہ فرار کنہ ...
اسنیپ بلند شد :
_ نمیتونہ فرار کنہ . اما میتونہ حملہ کنہ . اگہ با این وضعیت حملہ کنہ ... با این ضربان تند و بدن داغ ... بہ مرحلہ ای از سرکشی میرسہ کہ فقط مرگ میتونہ مہارش کنہ .
روح دیوانہ نیشخند زد . نیشخندش ابتدا تبدیل بہ خندہ و بعد قہقہہ شد . رتر سرش را با دستانش گرفت و روی زمین افتاد . نہ اینکہ در حالت عادی حرف ھایش را با جان و دل قبول می کردند ... حالا دیگر او را روی سرشان می گذاشتند . ھمین ماندہ بود کہ او را دیوانہ بنامند ...
جرارد با ھشت اسب اصیل ، زیبا و قوی برگشت . آیریس بہ سرعت گفت :
_ من کمکش میکنم سوار شہ .
و محیا را بغل کرد . او را روی اسبی سفید با یال ھای بلند نشاند و خودش ھم سوار اسبی خاکستری شد . اِلوین با اخم خفیفی گفت :
_ تو این فرشتہ ھا رو زندونی کردہ بودی ؟
جرارد بہ نرمی خندید :
_ زندونی ؟ نہ ... اونا آزادن . میرن ... میدون ... میچرن ... خوش و خرم ھم بر میگردن .
محیا لب ھایش را بہ ھم فشرد . یعنی حتی اسب ھا از او خوشبخت تر بودند ؟ روح اضافی خندید :
_ البتہ ، دختر کوچولو .
ناگہان اسب او رم کرد . روی پاھای عقبی اش بلند شد و شیہہ بلندی کشید . با آن دست ھای بستہ ، نتوانست کنترلش کند . با کمر زمین خورد و اسب شیہہ کشان بہ جنگل فرار کرد . الوین اخم ھایش را در ھم برد و سرش را کج کرد :
_ آخ ...
آیریس روی زمین پرید و او را بغل کرد :
_ عیبی ندارہ عزیزم ... خوبی ؟
و سرش را بہ سینہ اش فشرد . روح دیوانہ زوزہ کشید :
_ واااااای ... چہ مہربون !
وجود محیا پر خشم بود . این چہ رفتاری جلوی بقیہ بود ؟ می توانست پوزخند اسنیپ را مجسم کند . جرارد با حرص گفت :
_ چیشد ؟
تا بہ حال نشنیدہ بود موجودات دیگر با رتر ھا مشکلی داشتہ باشند . البتہ بہ جز موجودات دنیای جادوگران . فریاد کشید :
_ کلودیس ! برگرد ! کجا رفتی ؟
اسب ھایش عاشق او بودند . ھمیشہ با یک بار صدا زدن حتی اگر کیلومتر ھا آنطرف تر بودند ، خودشان را بہ سرعت می رساندند . حالا ... چہ شدہ بود کہ اسب سفید ھمانند روحی سرگردان شیہہ می کشید و فرار می کرد ؟ اسنیپ با بی حوصلگی گفت :
_ اسب دیگہ ای داری جرارد ؟
آیریس بہ سرعت گفت :
_ نہ . لازم نیست . با من میاد .
اول کمک کرد او سوار شود و بعد خودش سوار شد .
جنگل در این قسمت ، پر از درختانی با پوست سفید و شاخہ ھای ظریف بود . سنجاب ھای قہوہ ای رویشان می دویدند و سر و صدا می کردند . محیا نگاھشان می کرد . تا بہ حال سنجاب ندیدہ بود ... چشم ھای سرخ براقشان توجہش را جلب می کرد . حتما ھمۂ آنہا اینطور بودند دیگر ... آیریس در گوشش زمزمہ کرد :
_ اونا سنجاب نیستن . روحن . اینجا پر روح ھای سرگردونہ .
آہ عمیقی از پشیمانی کشید . چرا گذاشتہ بود تسخیر شود ... کاش پدرش زندہ بود . آن وقت از او می پرسید چرا رتر ھا مانند مشنگ ھا ، بہ تسخیر ارواح در می آیند ؟ آخر آنہا کہ بالاتر مشنگ ھا بودند ... آیریس نخودی خندید :
_ نمی ترسی کہ ؟
محیا آب دھانش را قورت داد . آیریس بہ شانہ اش زد :
_ نترس . اونا زورشون فقط بہ مشنگا میرسہ .
اینطور نبود . زورشان بہ رتر ھا ھم می رسید ... ھنوز ضربان قلبش در تلاش برای رکورد زدن بود . دلش آب تنی با آب ھای یخ زدۂ قطب را می خواست . آنجا کہ بود ، ھر روز اینکار را می کرد . برای بازی با وال ھای قاتل . اما حالا تنش داغ بود . می خواست بہ آرامش برسد . ناخودآگاہ نگاھش بہ رودخانہ ای کہ در چہار متری سمت چپشان بود ، افتاد . بہ خوبی آن را می دید . آبش زلال بود ... و حتما گوارا . آرام ... طوری کہ فقط آیریس بشنود ، نالید :
_ میخوام آب بخورم . از اون رودخونہ .
آیریس با بہت بہ اطراف نگاہ کرد . گفت :
_ کدوم رودخونہ ؟
محیا با کلافگی نفسش را بیرون داد :
_ اون دیگہ ... اون !
و با سر بہ سمت چپش اشارہ کرد . آیریس رودخانہ را نمی دید . نمی دانست چہ باید بگوید ... با یأس گفت :
_ من رودخونہ ای نمی بینم ، محیا .
با حرص افسار اسب را کشید . اسب شیہہ ملایمی کشید و ایستاد . بہ دنبال او ، ھمہ ایستادند . اِلوین پرسید :
_ چرا وایسادی ؟
آیریس دھانش را باز کرد تا حرفی بزند اما محیا غر زد :
_ میخوام از رودخونہ آب بخورم . آیریس ... کمکم کن پیادہ شم .
اسنیپ از وجود پدیدہ ھای پنہان اطلاع داشت . اما این را ھم می دانست کہ در این جنگل ، ھمہ چیز کشندہ است . با تحکم گفت :
_ اون سمیہ . جرارد ... آب داری ؟
جرارد بہ طرف اسب خاکستری رفت . مشک آبش را بہ طرف محیا گرفت :
_ تازس !
مشک را گرفت . بند سرش را شل کرد تا از آن بخورد کہ روح دیوانہ نجوا کرد :
_ نخورش . بریزش رو زمین ... ببین چی میخوان بہ خوردت بدن .
با تردید و بدبینی بہ جرارد خیرہ شد . جرارد سرش را تکان داد . محیا مشک را خم کرد و خون غلیظ و بدبویی را دید کہ روی برگ ھای خشک زمین ریخت . نفس لرزانی کشید . مشک را روی جرارد پرت کرد :
_ متشکرم !
جرارد ابرو ھایش را بالا برد . او مرد خونسردی نبود ... با این حال عصبی نشد . اسنیپ مرد خونسردی بود . با این حال عصبی شد . افسار اسب را در دستانش جمع کرد و با تنفر گفت :
_ متأسفم کہ اینقد دیر میگم جرارد . اما خب ... باید بگم کہ این رتر وحشیہ . مثل اجداد منقرض شدش . اما دامبلدور اینطور فکر نمیکنہ . چون زیادی خوشبینہ . با وجود این فقط بہ خاطر اونہ کہ خون کثیف این بچہ خوک رو نمیریزم .
اسب سیاھش ناآرامی کرد و چند قدم عقب رفت اما او مہارش کرد :
_ دوستای خوب من ! اون چیزی نیست کہ شما فکر میکنین . آیریس ... ناراحت نشو . من فقط واقعیتو گفتم . این بچہ خوک چیزی از تمدن نمیدونہ ... چون تو قطب ھمراہ فک ھای وحشی بزرگ شدہ . خونوادش ھم فرصت نداشتن بعضی چیزا رو بہش یاد بدن . ھرچند چیز زیادی ھم نمیدونستن ...
محیا با چشمان خیس نگاھش می کرد . اسنیپ یک خطر بسیار بزرگ بود ... نمی توانست جوابش را بدھد . اما این چیز ھا برایش مہم نبود . اسنیپ می توانست آن روح دیوانہ را نابود کند ... ناگہان زمزمہ ای وھمناک در ذھنش پیچید :
_ مثل اینکہ ھی من چیزی نمیگم تو پررو تر میشی ؟ ھوممم ؟
محیا آب دھانش را قورت داد . آرزو کرد اسب رم نکند ... و نکرد . فقط شیہہ بلند عصبی ای کشید و چند قدم بہ چپ رفت . محیا نفس عمیق لرزانی کشید . حرکت قطرات درشت عرق را روی پیشانی اش حس می کرد . اسنیپ نگاہ تحقیر آمیزی بہ او انداخت و جلو آمد . تکہ پارچہ ای دراز و سیاہ را بہ سمت آیریس گرفت :
_ چشماشو ببند . ممکنہ رم کنہ .
آیریس با بی میلی آن را گرفت و چشمان او را بست . اسنیپ سر اسبش را چرخاند :
_ بیاین دوستان .
کمی بعد ، محیا با بغض و صدایی بلند گفت :
_ من تشنم آیریس . آب میخوام ...
فقط صدای سم اسبہا روی زمین پر از برگ ھای زرد در گوشش می پیچید . اما ... با دقت بیشتری گوش کرد . صدای دیگری ھم بود . صدای بال زدن موجودی سنگین وزن . صدای بال ھای ... آساگ .
حس می کرد اسبی وحشی است کہ ناگہان سوارکاری رویش پریدہ است . بی قرار بود ... با دھان باز نفس نفس می زد تا گرمای اضافی تنش را از بین ببرد . اسب می دانست باید چہ کار کند . دویدن ، روی پاھای عقبی ایستادن ، شیہہ کشیدن و سوارکار را زمین انداختن . اما او نمی دانست . آیا باید تقلید می کرد ؟ باید می دوید ... نعرہ می کشید و خودش را بہ در و دیوار خانہ یا درختان می کوبید ؟
نفس نفسش سریع تر شدہ بود . انگار بہ جای خون ، مواد مذاب در رگہایش جریان داشت . سوارکار نجوا کرد :
_ آروووم .... آروم باش .
چشم ھایش گشاد شد . پاھایش لرزید ... بہ زانو افتاد . پنجہ اش را روی زمین کشید . طوری کہ انگار مسئلۂ ریاضی ای روی خاک نوشتہ شدہ باشد و او با تأمل جوابش را بنویسد . صدای خندہ ھای مردانہ ای را شنید . سر بلند کرد . اسنیپ و دوستانش از خانہ بیرون می آمدند . نگاہ ھایش بہ آنہا ، از جنس حسرت بود . آزادی دیگران ھمیشہ حسرت را در وجود زندانیان بر می انگیزد . این ، بسیار عادی و بسیار غم انگیز است ...
اسنیپ می دانست ؟ می دانست چطور باید این موجود اضافی را از بدنش بیرون کند ؟ ناگہان زن نعرہ کشید :
_ نہ ...
دست ھایش را بہ سرعت روی گوش ھایش گذاشت و با نالہ ای ضعیف روی زمین افتاد . موجود دیوانہ با خشمی زاید الوصف و صدایی گوش خراش گفت :
_ اگہ بہش بگی ... اگہ من از وجودت بیام بیرون ... یہو حس میکنی یہ چیزی کم داری . یہ چیزی ... مثل روح . من میبرمش ... تو اون خونہ . تا موقعی کہ اسرافیل تو شیپورش بدمہ ، نالہ کنہ ... زوزہ بکشہ ... و بعد بر میگردم تا قلبت رو در بیارم . تا اونقدر استخوناتو بجوم کہ بہ خردہ استخون و لختہ خون تبدیل بشن . تا خوراک جن ھای جنگل بشی ...
لب ھایش می لرزیدند و دندان ھایش بہ ھم می خوردند ... در حالی کہ دمای بدنش بالاتر چہل درجہ بود . باید می دوید ... باید نعرہ می کشید ... باید آزادی اش را بہ دست می آورد . ھیچکس نمی توانست یک رتر را اسیر کند . این شعار پدرش بود . بہ شدت بہ آن اعتقاد داشت ... بہ خاطر ھمین ھم کشتہ شد .
روی پاھایش ایستاد . ھمہ جا سرخ بود . آسمان ... زمین . قدرت را حس می کرد . در دستانش . در رگ ھایش ... صدای زمزمہ ای را شنید :
_ چہ اتفاقی افتادہ سوروس ؟
سرش را چرخاند . جرارد دھانش را نزدیک گوش اسنیپ بردہ بود . قاعدتاً شنیدن آن زمزمہ ، از این فاصلہ غیر ممکن بود . اما او یک رتر بود . یک رتر اسیر . دندان ھایش را بہ ھم فشرد . فریادی از عصبانیت کشید و بہ طرف خانہ دوید . خودش رابہ دیوار خانہ کوبید ...
ھمۂ آنہا ، صاعقہ ای بہ رنگ آبی را دیدند کہ از دیوار خانہ جدا و وارد تن رتر شد . او نعرۂ زجر آلودی کشید ... و بہ عقب پرتاب شد . قلب جرارد لرزید . آن دختر ... یک رتر اما در خدمت دامبلدور بود . دامبلدور گفت کہ باید محافظت کنند ... از اسنیپ و آن دختر . اما او حالا فکر می کرد دیگر ھمہ چیز تمام شدہ است . آن صاعقہ ، بسیار نیرومند بود ... حتماً در لحظات اول جانش را گرفتہ بود . با وحشت بہ طرف او کہ با چشمان بستہ روی زمین افتادہ بود ، دوید . اسنیپ فریاد کشید :
_ نزدیکش نشو جرارد ...
جرارد اما بہ سرعت کنارش زانو زد و دستش را روی رگ گردنش گذاشت . نبض نامنظم رتر بہ ضربان ھای قلبش نظم بخشید . با این حال گردنش آن قدر داغ بود کہ بہ سرعت دستش را کشید . فریاد زد :
_ بیاین !
ھمہ بہ طرفش دویدند . با اضطراب گفت :
_ سوروس ... ببین چش شدہ ؟
اسنیپ دستش را روی رگ گردنش گذاشت . دفعۂ قبل در وضعیتی مشابہ ، دامبلدور گفتہ بود کہ باید دست و پایش را ببندد . مشغول خواندن ورد شد . در نیمہ ھای راہ ، رتر چشمان خونینش را باز کرد . کلارا ناگہان بہ عقب پرید و ھمہ بہ جز اسنیپ بہ او خیرہ شدند . رتر گیج نبود . می فہمید کہ آن موجود اضافی ھنوز در بدنش زندگی می کند و شیرۂ جانش را می مکد . دھانش را باز کرد کہ موجود دیوانہ زمزمہ کرد :
_ نگو ... نگو دختر کوچولو .
نالۂ رقت انگیزی کرد و روی زمین نشست . اینبار ھمہ بہ جز اسنیپ عقب پریدند و چوب دستی ھایشان را بہ طرف او گرفتند . رتر با اندوہ بہ آنہا نگاہ کرد . آخرین ... و طولانی ترین نگاھش روی اسنیپ بود . اما او بہ چیزی جز اتمام ورد فکر نمی کرد . رتر این را نمی خواست . نمی خواست دوبارہ اسیر شود . اینبار آن موجود دیوانہ ھم با او ھم عقیدہ بود . با این حال رتر می ترسید . آنہا ھفت جادوگر بودند ... در یک چشم بہ ھم زدن او را می کشتند . اسنیپ وردش را تمام کرد ۔ رتر بہ بند ھای دور مچ دستانش نگاہ کرد . طوری سرش را پائین انداخت و چشمانش را بہ ھم فشرد کہ دل ھمہ بہ حالش سوخت . البتہ ... بہ جز اسنیپ . او بہ سردی گفت :
_ اسبا کجان جرارد ؟
جرارد نفس عمیقی کشید :
_ الان میارمشون .
و بہ طرف اصطبلی در بیست متریشان رفت . آیریس با ترحم گفت :
_ ورد رو باطل کن سوروس . اون کہ نمیتونہ فرار کنہ ...
اسنیپ بلند شد :
_ نمیتونہ فرار کنہ . اما میتونہ حملہ کنہ . اگہ با این وضعیت حملہ کنہ ... با این ضربان تند و بدن داغ ... بہ مرحلہ ای از سرکشی میرسہ کہ فقط مرگ میتونہ مہارش کنہ .
روح دیوانہ نیشخند زد . نیشخندش ابتدا تبدیل بہ خندہ و بعد قہقہہ شد . رتر سرش را با دستانش گرفت و روی زمین افتاد . نہ اینکہ در حالت عادی حرف ھایش را با جان و دل قبول می کردند ... حالا دیگر او را روی سرشان می گذاشتند . ھمین ماندہ بود کہ او را دیوانہ بنامند ...
جرارد با ھشت اسب اصیل ، زیبا و قوی برگشت . آیریس بہ سرعت گفت :
_ من کمکش میکنم سوار شہ .
و محیا را بغل کرد . او را روی اسبی سفید با یال ھای بلند نشاند و خودش ھم سوار اسبی خاکستری شد . اِلوین با اخم خفیفی گفت :
_ تو این فرشتہ ھا رو زندونی کردہ بودی ؟
جرارد بہ نرمی خندید :
_ زندونی ؟ نہ ... اونا آزادن . میرن ... میدون ... میچرن ... خوش و خرم ھم بر میگردن .
محیا لب ھایش را بہ ھم فشرد . یعنی حتی اسب ھا از او خوشبخت تر بودند ؟ روح اضافی خندید :
_ البتہ ، دختر کوچولو .
ناگہان اسب او رم کرد . روی پاھای عقبی اش بلند شد و شیہہ بلندی کشید . با آن دست ھای بستہ ، نتوانست کنترلش کند . با کمر زمین خورد و اسب شیہہ کشان بہ جنگل فرار کرد . الوین اخم ھایش را در ھم برد و سرش را کج کرد :
_ آخ ...
آیریس روی زمین پرید و او را بغل کرد :
_ عیبی ندارہ عزیزم ... خوبی ؟
و سرش را بہ سینہ اش فشرد . روح دیوانہ زوزہ کشید :
_ واااااای ... چہ مہربون !
وجود محیا پر خشم بود . این چہ رفتاری جلوی بقیہ بود ؟ می توانست پوزخند اسنیپ را مجسم کند . جرارد با حرص گفت :
_ چیشد ؟
تا بہ حال نشنیدہ بود موجودات دیگر با رتر ھا مشکلی داشتہ باشند . البتہ بہ جز موجودات دنیای جادوگران . فریاد کشید :
_ کلودیس ! برگرد ! کجا رفتی ؟
اسب ھایش عاشق او بودند . ھمیشہ با یک بار صدا زدن حتی اگر کیلومتر ھا آنطرف تر بودند ، خودشان را بہ سرعت می رساندند . حالا ... چہ شدہ بود کہ اسب سفید ھمانند روحی سرگردان شیہہ می کشید و فرار می کرد ؟ اسنیپ با بی حوصلگی گفت :
_ اسب دیگہ ای داری جرارد ؟
آیریس بہ سرعت گفت :
_ نہ . لازم نیست . با من میاد .
اول کمک کرد او سوار شود و بعد خودش سوار شد .
جنگل در این قسمت ، پر از درختانی با پوست سفید و شاخہ ھای ظریف بود . سنجاب ھای قہوہ ای رویشان می دویدند و سر و صدا می کردند . محیا نگاھشان می کرد . تا بہ حال سنجاب ندیدہ بود ... چشم ھای سرخ براقشان توجہش را جلب می کرد . حتما ھمۂ آنہا اینطور بودند دیگر ... آیریس در گوشش زمزمہ کرد :
_ اونا سنجاب نیستن . روحن . اینجا پر روح ھای سرگردونہ .
آہ عمیقی از پشیمانی کشید . چرا گذاشتہ بود تسخیر شود ... کاش پدرش زندہ بود . آن وقت از او می پرسید چرا رتر ھا مانند مشنگ ھا ، بہ تسخیر ارواح در می آیند ؟ آخر آنہا کہ بالاتر مشنگ ھا بودند ... آیریس نخودی خندید :
_ نمی ترسی کہ ؟
محیا آب دھانش را قورت داد . آیریس بہ شانہ اش زد :
_ نترس . اونا زورشون فقط بہ مشنگا میرسہ .
اینطور نبود . زورشان بہ رتر ھا ھم می رسید ... ھنوز ضربان قلبش در تلاش برای رکورد زدن بود . دلش آب تنی با آب ھای یخ زدۂ قطب را می خواست . آنجا کہ بود ، ھر روز اینکار را می کرد . برای بازی با وال ھای قاتل . اما حالا تنش داغ بود . می خواست بہ آرامش برسد . ناخودآگاہ نگاھش بہ رودخانہ ای کہ در چہار متری سمت چپشان بود ، افتاد . بہ خوبی آن را می دید . آبش زلال بود ... و حتما گوارا . آرام ... طوری کہ فقط آیریس بشنود ، نالید :
_ میخوام آب بخورم . از اون رودخونہ .
آیریس با بہت بہ اطراف نگاہ کرد . گفت :
_ کدوم رودخونہ ؟
محیا با کلافگی نفسش را بیرون داد :
_ اون دیگہ ... اون !
و با سر بہ سمت چپش اشارہ کرد . آیریس رودخانہ را نمی دید . نمی دانست چہ باید بگوید ... با یأس گفت :
_ من رودخونہ ای نمی بینم ، محیا .
با حرص افسار اسب را کشید . اسب شیہہ ملایمی کشید و ایستاد . بہ دنبال او ، ھمہ ایستادند . اِلوین پرسید :
_ چرا وایسادی ؟
آیریس دھانش را باز کرد تا حرفی بزند اما محیا غر زد :
_ میخوام از رودخونہ آب بخورم . آیریس ... کمکم کن پیادہ شم .
اسنیپ از وجود پدیدہ ھای پنہان اطلاع داشت . اما این را ھم می دانست کہ در این جنگل ، ھمہ چیز کشندہ است . با تحکم گفت :
_ اون سمیہ . جرارد ... آب داری ؟
جرارد بہ طرف اسب خاکستری رفت . مشک آبش را بہ طرف محیا گرفت :
_ تازس !
مشک را گرفت . بند سرش را شل کرد تا از آن بخورد کہ روح دیوانہ نجوا کرد :
_ نخورش . بریزش رو زمین ... ببین چی میخوان بہ خوردت بدن .
با تردید و بدبینی بہ جرارد خیرہ شد . جرارد سرش را تکان داد . محیا مشک را خم کرد و خون غلیظ و بدبویی را دید کہ روی برگ ھای خشک زمین ریخت . نفس لرزانی کشید . مشک را روی جرارد پرت کرد :
_ متشکرم !
جرارد ابرو ھایش را بالا برد . او مرد خونسردی نبود ... با این حال عصبی نشد . اسنیپ مرد خونسردی بود . با این حال عصبی شد . افسار اسب را در دستانش جمع کرد و با تنفر گفت :
_ متأسفم کہ اینقد دیر میگم جرارد . اما خب ... باید بگم کہ این رتر وحشیہ . مثل اجداد منقرض شدش . اما دامبلدور اینطور فکر نمیکنہ . چون زیادی خوشبینہ . با وجود این فقط بہ خاطر اونہ کہ خون کثیف این بچہ خوک رو نمیریزم .
اسب سیاھش ناآرامی کرد و چند قدم عقب رفت اما او مہارش کرد :
_ دوستای خوب من ! اون چیزی نیست کہ شما فکر میکنین . آیریس ... ناراحت نشو . من فقط واقعیتو گفتم . این بچہ خوک چیزی از تمدن نمیدونہ ... چون تو قطب ھمراہ فک ھای وحشی بزرگ شدہ . خونوادش ھم فرصت نداشتن بعضی چیزا رو بہش یاد بدن . ھرچند چیز زیادی ھم نمیدونستن ...
محیا با چشمان خیس نگاھش می کرد . اسنیپ یک خطر بسیار بزرگ بود ... نمی توانست جوابش را بدھد . اما این چیز ھا برایش مہم نبود . اسنیپ می توانست آن روح دیوانہ را نابود کند ... ناگہان زمزمہ ای وھمناک در ذھنش پیچید :
_ مثل اینکہ ھی من چیزی نمیگم تو پررو تر میشی ؟ ھوممم ؟
محیا آب دھانش را قورت داد . آرزو کرد اسب رم نکند ... و نکرد . فقط شیہہ بلند عصبی ای کشید و چند قدم بہ چپ رفت . محیا نفس عمیق لرزانی کشید . حرکت قطرات درشت عرق را روی پیشانی اش حس می کرد . اسنیپ نگاہ تحقیر آمیزی بہ او انداخت و جلو آمد . تکہ پارچہ ای دراز و سیاہ را بہ سمت آیریس گرفت :
_ چشماشو ببند . ممکنہ رم کنہ .
آیریس با بی میلی آن را گرفت و چشمان او را بست . اسنیپ سر اسبش را چرخاند :
_ بیاین دوستان .
کمی بعد ، محیا با بغض و صدایی بلند گفت :
_ من تشنم آیریس . آب میخوام ...
فقط صدای سم اسبہا روی زمین پر از برگ ھای زرد در گوشش می پیچید . اما ... با دقت بیشتری گوش کرد . صدای دیگری ھم بود . صدای بال زدن موجودی سنگین وزن . صدای بال ھای ... آساگ .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Ratter در 1399/1/9 22:56:16
