سوروس، در راه پلهها مدام بالا و پایین میرفت. حاضر بود شرط ببندد که صدای پاتر را شنیده است. فقط دلش میخواست او را گیر بیاورد و بلای وحشتناکی بر سرش بیاورد. دیگر از دست بچه بازیهای پاتر خسته شده بود. آخر یک بچه چقدر میتواند احمق باشد که در آن ساعت از شب، در راه پلهها قدم بزند و تفریح کند؟
نفهمید چه مدت در راهروها دنبال پاتر گشت و چقدر پلهها را بالا و پایین کرد، اما فهمید که دیگر بسیار دیر شده و بهتر است برگردد. خودش را دلداری داد و به خودش قول داد که فردا صبح، حق پاتر را کف دستش بگذارد.
بنابراین، برگشت تا از پلهها پایین برود و برگردد. اما نگاهش به دری افتاد که در تاریکی فرو رفته بود و بسیار ساکت به نظر میرسید. با خودش فکر کرد که احتمال دارد پاتر همان جا مخفی شده باشد. امتحانش ضرری نداشت. پس به سمت در رفت و دستگیرهی آن را با شتاب پایین کشید. صدای قیژی آمد و در، باز شد. سوروس، اتاق را کاوید. در آن چیز خاصی نبود و پاتر هم آنجا نبود. نفس عمیقی کشید و اخمهایش را در هم کشید. خواست برگردد، که خیلی اتفاقی نگاهش به یک آینهی قدی خورد و فهمید که درست در کنار آینه قرار گرفته است. حسش او را به سمت آینه راند. و بعد، تصویری واضحی را در آینه دید. تصویری از خودش، و دختر زیبا و موقرمزی که او را در آغوش گرفته بود. دخترک، لیلی بود.
قلب سوروس در سینه فرو ریخت. زانوهایش سست شدند و دستش را روی قاب آینه گذاشت و به آن تکیه کرد. تصویر لیلی و سوروس، به او لبخند میزدند و وجودش را به آتش میکشیدند. دلش از دلتنگی داشت آب میشد و افسوس، که تصویر لیلی در آغوش او، توهمی فریبنده در دل یک آینه بود.
بغض، گلوی سوروس را فشرد. خاطرات لیلی در ذهنش زنده میشد. شبهایی که یکدیگر را مخفیانه در کلاس تاریخچهی جادو ملاقات میکردند، روزهایی که به هاگزمید میرفتند و وقتی سوروس برای لیلی، از فروشگاه دوکهای عسلی خرید میکرد، لیلی کلی ذوق میکرد و از آن لبخندهای زیبایش میزد.
تصاویر در مقابل چشمانش جان میگرفتند. و سوروس، هر لحظه بیشتر از قبل دلتنگ لیلی میشد. اشکهای شور، بیامان روی گونه هایش میچکیدند. تصور لیلی را روی آینه لمس کرد و بوسهای بر گونهی تصویر لیلی نشاند. کاش میمرد و به لیلی میپیوست. کاش...
یاد جیمز افتاد. کسی که لیلی را از او گرفت و بیمسئولیتیاش باعث شد لیلی بمیرد. از او متنفر بود. اگر او نبود، تصویر درون آینهی نفاق انگیز الان کاملا واقعی بود. اشکهایش را پاک کرد. پاتر هم پسر همان پدر بود. تنبیهش سوروس را آرام میکرد. احساس میکرد روح جیمز در عذاب است. و این، آرامَش میکرد.
بلند شد. در دلش آشوبی به پا بود. حس میکرد لیلی زنده است. عذاب ناشی از دلتنگی، لحظهای رهایش نمیکرد. جدایی از آن تصویر، محال به نظر میرسید.
به سختی خودش را راضی کرد که برود. دستی به تصویر لیلی لبخند به لب کشید و بغضش را فرو داد. و بعد، از اتاق بیرون رفت و در را بست. به خودش قول داد باز هم بیاید و تصویر لیلی را ببیند. فکر تنبیه پاتر، مرهمی میشد بر زخم قلبش. از پلهها پایین رفت و در حالی که دوباره سعی میکرد همان اسنیپ بدخلق باشد، با خودش گفت:
- لیلی... چرا بیدارم نمیکنی و نمیگی که اینا یه کابوسن؟
و بعد، او بود و چهرهی جدی و عبوسش. چه کسی میفهمید، او هم دلش بینوا و زخمدیده است؟
خب، سعی کردم خوب باشه. اما فکر کنم افتضاح شد.
امیدوارم مورد قبول قرار بگیره:)
یعنی... اِممممممم. قبول کنین لطفا
خوب بود. لذت بردم!

تایید شد!
مرحله بعد: کلاه گروهبندی
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج







