جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

23 کاربر(ها) آنلاین هستند (14 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
22
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  96 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  175 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  294 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  280 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  351 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  255 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی) / آزمایشی
ارسال شده در: شنبه 15 شهریور 1399 17:48
نمایش جزئیات
آفلاین

-نه من نمی تونم مریض بودم این دوهفته تو سنت مانگو بودم ممکنه کرونا داشته باشم!
-نه نداری...از کجا اصلا معلوم اونجارو که هر روز شش بار ضد عفونی میکنن!
-نه جون بچه ها درخطره، جون سدریک،ارتیمسیا،ماتیلدا حتی رودلف!
-تو نگران جون اونا نباش مخصوصا جون رودلف اون هفت تا جون داره!
-خب ماتیلدا چی؟اون که گناهی نکرده که قربانیه کرونا بشه من نمیخوام اون به خاطر من مریض شه!
-عهههه اصلا اون فردا قراره کنار من بشینه نگرانش نباش!
-کسایی که کنارم میشینن اونا،اونا ممکنه ازم کرونا بگیرن!
-نه نمی گیرن.
-نه توروخدا بذار یه هفته دیگه سنت مانگو بمونم...من مریضم ممکنه هنوز کرونا داشته باشم!
-عههههه گب بس کن اصلا برو ته کلاس بشین کسی هم کنارت نمیشینه!
-خب سدریک قد بلنده بعد من نمی تونم ببینم بیچاره مجبور میشه بیاد کنار من بشینه بعد کرونا میگیره!
-خب میری سر کلاس میشینی!
-نه بعد تو و ماتیلدا نمیبینین و من مجبور میشم بیام پیشتون!

صدای داد و بیداد گابریل و پومانا تو کلاس تغییر شکل پیچیده شده بود. گابریل سرماخورده بود،اونم خیلی شدید و بیهوش شده بود! تو راه سنت مانگو پرستار میگه که ممکنه اگه دو دقیقخ دیرتر میومدین کرونا میگرفت! ولی گابریل تو اون لحظه اشتباهی میشنوه که کرونا گرفته و همه ازش میتونن بگیرن!

-پومانا،پومانا بذار حداقل فردا رو تستراحت کنم شدت این کرونام کمتر شه!
-نه نمیشه فردا سر کلاس ماگل شناسی میبینمت گابریل تیت!

حالا گابریل تنها در کلاس تغییر شکل مونده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
only Hufflepuff
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی) / آزمایشی
ارسال شده در: پنجشنبه 13 شهریور 1399 21:30
نمایش جزئیات
آفلاین
ننجون هلگا به دختر خسته‌ای که از چین و چروک ردایش مشخص بود مدتهاست ته کمدش خاک می‌خورده لبخند زد. همانظور که در تالار خصوصی هافلپاف را به روی رز باز می‌کرد، گفت:
- چایی رو میزه.
رز به خانه باز گشته بود.

از تابلو گذشت و وارد تالار عمومی شد. دلش حسابی تنگ شده بود. یک فنجان چایی آماده از روی میز برداشت و به طور جادویی بلافاصله فنجان پر دیگری جایگزین شد. رز لبخند زد. از زیبایی های خانه‌ی عزیزش همین بود.

تالار تقریبا خالی بود. به جز سدریک که گوشه‌ای از خستگی خوابم برده بود و دورا که میان لباس هایش کتاب های مشنگی را با جدیت ورق می‌زد کسی را ندید. آرام و آهسته که سروصدایش تمرکز دورا و خواب سدریک را بهم نزند علیرضا را صدا زد اما خبری نشد.
زیر مبل را دید، توی شومینه، زیر فرشینه، تو اتاق خواب و حتی سر جای مورد علاقه‌ش تو حمام عمومی هم نبود.
- کجایی پدَّ گورکن؟

متاسفانه ویبره‌اش تمام تلاشش برای سکوت را برباد داد. سدریک از خواب پرید و از روی کاناپه‌ی راحتی روی زمین افتاد. دورا صفحه‌ی کتابش را گم کرد. اصلا خود کتاب هم گم شد.
سدریک در حالی که سرش را که به پایه‌ی کاناپه خورده بود می‌مالید گفت:
- چیشده؟ چه خبره؟ تو کدوم کلاس عقب افتادیم؟
- هیچی بابا. گم شده علیرضا. دیدیش تو؟

ولی سدریک نه تنها علیرضا را ندیده بود که حتی اورا هم نمی‌شناخت! رز به عکس کوچکی روی تابلوی یادگاران هلگا اشاره کرد و بچه گورکن ناز و گوگولی‌ای را نشان داد.
- اینه علیرضا. البته بوده بچه اینجا الان دیگه باید پیر شده باشه بچم. علیرضام؟ مامان؟

سدریک با ناامیدی به او نگاه کرد. انگار آزمون مشنگی عقل از سرش پرانده بود. به دنبال قند عسلش تو قندان را نگاه می‌کرد و پشت هم صدایش می‌زد.
- یافتمش، زنده!
و با موفقیت موجودی که پیش از آن به عنوان بالش استفاده شده بود را بالا گرفت. گورکن پیر خرخر کرد. البته اگر گورکن ها خرخر کنند.
رز کاناپه را با عیلرضا صاحب شد و درحالی که نازش می‌کرد و اخبار غیبتش را می‌گرفت چایی نوشید و سدریک رفت تا جای دیگری برای خواب پیدا کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی) / آزمایشی
ارسال شده در: شنبه 8 شهریور 1399 22:47
نمایش جزئیات
آفلاین
زمستون بود و همه دور پومانا کنار دریاچه ی سیاه جمع شده بودند،پومانا گیاهانی داشت که به بچه ها کمک میکرد از بیماریهای زمستونی در امان باشند. در کنار پومانا پرفسور سو لی هم ایستاده بود و با نگاه های تشویق امیز به پومانا بچه های باهوش در گیاهشناسی رو ترغیب به بیشتر درس خوندن میکرد.

-افرین پومانا،افرین بهت افتخار میکنم؛من همیشه میدونستنم تو از شاگرد های عالی و ممتاز کلاسم میشی!
-ممنون پرفسور لی،بدون کمک شما امکان نداشت به این راز پی ببرم.

گابریل تازه از سالن عمومی هافلپاف برگشته بود، بعداز کلاس معجون ها از پومانا جدا شده بود و به سمت کلاس ریاضیات جادویی رفته بود؛ و تا ساعت 5 بعدازظهر مشغول نوشتن تکالیف اون روز بود.گرسنه و تشنه به سمت سرسرای بزرگ حرکت کرد اما سر راهش بچه های سال اولی بهش چندباری تنه زدن،تا بالاخره صبر تموم شد و جلوی یکی از بچه های ریونکلاویی ایستاد...

-هی،اروم باش اروم باش...عههه واستا یه دقیقه کارت دارم!
-عهه ولم کن توی هافلپافی چیکارم داری اخه برو کنار!
-دقیقا!
-چی دقیقا بذار برم.
-خب کجا داری میری؟
-دم دریاچه ی سیاه ... پومانا اسپراوت
-خب خب چیشده؟ چه اتفاقی واسه پومانا افتاده؟
-هیچی بابا ولم کن!

گابریل دیگه نتونست خونسردیشو حفظ کنه قبلا خیلی تمرین کرده بود که جلوی کلمه های نیمه کامل ریونکلاویی ها خونسرد باشه ولی الان قضیه فرق داشت!

-جریان چیه پسرجوننننننننننننننننن!
-هی،اروم باش
-چه اتفاقی واسه پومانا تو دریاچه ی سیاه پیش امده؟
-یه گیاهی کشف کرده حالا بذار برم!

پومانا داشت منفجر میشد یه بچه ی ریونی اعصابشو داغون کرده بود دلش میخواست همون جا تو دهنه پسره یکی بخوابونه اما با امدن سدریک پسره رو ول کرد.

-هی گب سلام!
-اوفف،سلام سدریک!
-چیشده کسی ناراحتت کرده؟
-دیگه نمی تونم تحمل کنم سدریک یه کاری بکن، پس ارشد بودنت به چه دردی میخوره؟
-چیشده بگو حتما گذارش میکنم؟
-این قضیه ی پومانا و گیاهش چیه؟
-اون چیزی نیست؛اگه برای پیشگیری میخوای بری پیشش بعدا هم میتونی الان سرش خیلی شلوغه!
-پس برای همین هافلپافی ها تو سرسرا دارن شطرنج جادویی بازی میکنن. نگو شب بازار شام میشه سالن عمومی!
-خب...اره،دقیقا!
-اوه ممنون از خبر خوبت سدریک!
-بیا بریم تو سرسرا هم شامتو بخور که اروم شی هم باهم درباره ی مشکلت حرف میزنیم!
-بریم فقط بریم!

داخل سرسرای ورودی:

-خب مشکلت چیه گب؟
-راستش باید بدونی مشکلم با ریونکلاوی هاست!
-اوه! کارم رو سخت کردی!
-از اسلیترین که بهتره
-خیلی خب اروم باش!
-ببین همشون عادت دارن نصفه نیمه حرف بزنن! همین الانم ک...
-اهان گرفتم ! همشون اینطورین ولی حالا به خاطره تو باشه اخطار میدم.
-بعضی وقتا خوده ادم باید جمله ی اونارو کامل کنه بعضی وقتا هم برداشت غلط و درست میکنی و بعدا جلوی جمع ضایع میشی...این خیلی مزخرفه!
-معلومه این دفعه خیلی خلاصه کرده که تو داغون شدی!
-زیادی خلاصه کرده!

گابریل میدونست داره بلند بلند حرف میزنه ولی اون الان مثل اتش فشانی جوشان بود و حالا منفجر شده بود نمیتونست کنترلی داشته باشه که گدازه هاش برن راست یا چپ!

-خب حالا چی گفته؟
-چی گفته؟ بذار بهت بگم تو بودی سکته نمی زدی اگه یکی فقط بهت بگه"دم دریاچه ی سیاه...پومانا اسپراوت"
-اوه اوه حسابی باید عصبانیت کرده باشه!
-اره خیلی...ببخشید سدریک که اینقدر بلند داد و فریاد میزنم.
-نه بابا عیبی نداره؛بالاخره باید خودتو تخلیه میکردی!
-ممنونم خیلی راحت شدم حس میکنم دارم بدون جارو تو اسمون ها پرواز میکنم
-هههه منم وقتی سر ارشد ریونکلاویی ها داد و فریاد بزنم قطعا باید همین حس رو پیدا کنم!
-خوشحال میشم اون صحنه رو باهات شریک شم!
-نگاه کنین پومانا! پومانای خودمون ببینین داره میره سمت سالن!
-اوه اوه گب با این صدای رسای ترومن همه فهمیدن پومانا کجاست
-اوهوم،فکرکنم بهتره براش یکم غذا بردارم وقت نمی کنه غذا بخوره بیچاره!
-بدو گب!

پایان.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
only Hufflepuff
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی) / آزمایشی
ارسال شده در: یکشنبه 2 شهریور 1399 19:50
نمایش جزئیات
آفلاین
اینجا عجیبه .واقعا عجیبه .
بلا به تابلو هایی نگاه کرد که با بچه ها خوش و بش می کردن، پله هایی که مسیرشون عوض می شد ، و روح هایی که از از دیوار بیرون می اومدن.

_عزیزم دنبال چیزی می گردی؟
_ سیبل تریلانی؟
_بله . هرچند منو با نام پرفسور تریلانی میشناسن.میخوای بریم دفترم . هرچند من زیاد کسی رو به دفترم دعوت نمی کنم ولی خب... ادم به همدم نیاز داره. سال اولی؟
_بله پرفسور.

'دفتر پرفسور تریلانی'

_بیا بشین ایزابلا.قهوه؟
_ بله .ممنون .
به اطراف نگاه کردم . همه جارو مه غلیظی پوشانده بود و اتاق مملو از گوی پیشگویی ، پارچه های رنگارنگ و کتاب بود.
قهوه م رو مزه مزه کردم .
_ خب... بیرون چه خبره؟ اخه من زیادبیرون نمیرم. شنیدم مراسم گروهبندی خیلی جالبه. اوه قهوه ت رو تموم کردی، بده بختت رو ببینم .نه نه. برو بیرون. برو .
_چشم پرفسور رفتم . رفتتتتتتممممم.
_طالع نحس .طالع نحس داره....

خب فکر کنم قبلا گفته بودم هاگوارتز عجیبه 😬

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
!Warning
Risk of biting
پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی) / آزمایشی
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 مرداد 1399 11:20
نمایش جزئیات
آفلاین
_اه!سلام بچه ها.
پومانا این راگفت و وارد تالار هافلپاف شد.
_سلام.چقدر دیر اومدی.
_تقصیر من نیست که فیلچ ولم نمی کرد.از وقتی این کرونا اومده فیلچ خیلی بد اخلاق تر شده تنبیه هاشم بیشتر طول میکشه.
_حق داره سخت گیر تر باشه،بدون جادو واقعا نمی شه این قلعه رو اونم در زمان کرونا تمیز و ضد عفونی کرد.
_راستی سدریک وقتی داشتم تمیز می کردم یه چیزی شنیدم.
_حالا چی شنیدی؟
_میگن شاید امسال مسابقات کوییدیچ برگزار نشه.
_چی؟!برگزار نشه!مگه دست خودشونه که میگن برگزار نشه...
_اگه دست خودشون نیست پس دست کیه؟
_دست... دست...اه زاخاریاس من چمیدونم یکهو می پری وسط حرف ادم.
_به هر حال یا برگزار نمی شه یا اگر بشه بدون تماشاچی برگزار میشه.
_اما بدون تماشاچی که نمی شه.
_سدریک دعا کن بدون تماشاچی باشه چون تشکیل نشدنش بدتره.
_اره سدریک ناشکری نکن.
_باشه بابا. حالا دیگه چیا شنیدی؟
_اها این رو هم گفتن که به احتمال زیاد بعد از هر کلاس باید مکانی که ازش استفاده کردیم رو ضد عفونی کنیم.این رو هم گفتن که حیوان های تمام بچه ها رو باید به یه محل مناسب انتقال بدن چون ممکنه ناقل باشن.
_خداییش این کرونا عجب چیز بدیه ها.
_پس در اینجا باید گفت صد رحمت به ولدمورت و مرگخوار ها.
_بچه ها پاشین تا کرونا رو از شیطونم بد تر نکردیم بریم بخوابیم.
_اااااااه من که خیلی خوابم میاد.شب بخیر.
_شب بخیر.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
نیستم ولی هستم

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی) / آزمایشی
ارسال شده در: پنجشنبه 29 خرداد 1399 12:44
نمایش جزئیات
آفلاین
آرتور در راه پله ها راه می رفت تا تالار هافلپاف را پیدا کند اما نمی دونست از کدوم طرف باید بره دنبال کسی میگشت که کمکش کنه ناگهان صدایی از پشت سرش شنید:

-سلام می تونم کمکت کنم .

آرتور که ترسیده بود جیغ آرومی کشید😨 بعد برگشتو پشتشو نگاه کرد.

-ببخشید که ترسوندمت ، اسم من سدریکه و سرپرست گروه هافلپاف هستم ؛ معلومه که سال اولی هستی حالا کجا می خوای بری؟

-سلام ممنون میشم کمکم کنی و چه خوب که هافلپافی هستی چون منم هافلپافیم، می خواستم برم به تالار هافلپاف.

-اما راه تالار که از این طرف نیست شانس آوردی دیدمت وگرنه تو دردسر بزرگی می افتادی .

-چرا؟

داشتی می رفتی به سمت قسمت ممنوعه جایی که هیچ کس حق نداره بره اونجا.

-میشه بگی چرا کسی اجازه رفتن به اونجا رو نداره؟

-نمی دونم ولی اونجور که شنیدم میگن اونجا یه هیولای سه سر وجود داره و مثل اینکه از چیزی نگه داری می کنه ، سال پیش سه تا دانش آموز سر به هوا رفتن اونجا و دیگه برنگشتن وقتی رفتن دنبالشون فقط تیکه های لباساشون اونجا بود .
به خاطر همین نافرمانی اونا از گروهش یعنی گریفیندور 150 امتیاز کسر شد .

اما وقتی سدریک به سمت آرتور برگشت، آرتور از وحشت خشکش زده بود 😨😨 سدریک نیک تقریبا بی سر رو دید که داشت اونجا پرواز می کرد و فهمید که آراور چرا خشکش زده .

سدریک اونو به بیمارستان برد و بعد از یه هفته بالاخره آرتور به حالت اولش برگشت با ترس به سدریک گفت :

-اون........اونجا یه روح بود که سر نداشت .

-ببین آرتور اینجا هاگوارتزه و اتفاقای عجیب غریبی اینجا می افته .
اینجا تابلوها بر خلاف دنیای ماگلا حرف می زنن و روح ها با نا زندگی می کنن .
حالا پاشو تا بریم به تالار و با بچه آشنات کنم ، پاشو.

آرتور که تازه متوجه همه چی شده بود بلند شدو همراه سدریک به تالار رفت.




افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هر چی آدم چیزهای بیشتری رو دوست داشته باشه چیزهای بیشتری برای از دست دادن دارهتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی) / آزمایشی
ارسال شده در: شنبه 20 اردیبهشت 1399 16:54
نمایش جزئیات
آفلاین
یک روز جرونایی در تالار هافلپاف :

سدریک وارد تالار هافلپاف شد و بوی وایتکس در تالار پیچید. زاخاریاس در حالی که با چوبدستیش ماسک رو روی صورتش جا به جا میکرد گفت :
- اوه اوه چه بوی وایتکسی میدی! قشنگ معلومه پیش مرگخوارا بودیا. به نظرم یه دور دور تالار راه بری کلشو ضد عفونی میکنی!
- آره به خاطر سلامتی ارباب مجبوریم دائم خونه ی ریدل ها رو تمیز کنیم، مواظب باش چوبدستیتو نکنی تو چشمت!

رکسان از پشت مبل بیرون اومد با هیجان گفت :
- یه راه پیدا کردم که با فاصله بزنیم قدش.

بعد هم به سمت زاخاریاس رفت و چوبدستی اش رو به چوبدستی او زد. البته راه حلش چندان جالب نبود چون از چوبدستی اش جرقه ی قرمزی بیرون پرید و ماسک زاخاریاس رو سوزوند. زاخی با عجز به ماسکش نگاه کرد و گفت :
- تازه ماسکمو از از هاگزمید سفارش داده بودممم!

هاروکا در حالی که با بسته های دستکش و قوطی های الکل از خوابگاه پایین میومد غرغر کنان گفت :
- پس این مرلین چیکار میکرد که یه افسون بشور و بساب با صابون نساخته؟

بعد هم نگاهی به تالار انداخت و ادامه داد :
- بچه ها باید بریم برای راند دوم تمیزکاری! بیاید دستکشا رو بردارید و هر کس از یه گوشه شروع کنه.
- دوباره؟ خسته شدیم به خدا!
- رودولف تو خودت تازه از بیرون قلعه اومدی و درضمن با چشمای خودم دیدم که داشتی با ردات جوبدستیت رو تمیز‌ می کردی!

رز در حالی که داشت دستکش ها رو دستش می کرد این رو گفت. مگان با عجله از جایش بلند شد و چوبدستیش رو به سمت رودولف گرفت و فریاد زد :
- آگومنتی!

تالار پر از آب شد و سدریک در حالی که داشت رداش رو میچلوند با خودش ناله کرد :
-اینجا تالار هافلپاف نیست، اینجا دیوونه خونس!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
You are born to be real, not perfect
پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی) / آزمایشی
ارسال شده در: جمعه 12 اردیبهشت 1399 07:48
نمایش جزئیات
آفلاین
مایکل در حال قدم زدن در قلعه بود و با خودش زمزمه میکرد:
ـ آره میتونم از اون پیرمرد انقام بگیرم.میتونم!ولی اخه اون با من بد رفتار نکرد!

تازه یک روشده بود که به هاگوارتز آمده بود و دیگر دلش نمیخواست که به سبک ولد مورت عمل کند او کشتن را به مایکل یاد داده بود و الان او را فراستاده بود تا دامبلدور قدرتمند را از بین ببرد.هیچوقت پدر و مادرش را ندید ولی همیشه در دلش از ان ها کمک میخواست!قطره اشکی که از چشمانش جاری شده بود را پاک کرد.او زیاد احساساتی نمیشود یا میتوان گفت اصلا احساساتی نمیشود!مثل این است که فکر کنی ولدمورت احساساتی شود!ولی او ولد مورت نیست او داشت به یاد پدر و مادرش که هیچوقت ندید گریه میکرد و از ان ها کمک میخواست.صدای پایی از راهرو شنید سریع چشمانش را پاک کرد.و در دلش گفت چه کسی ممکنه باشه.به پشت سرش نگاه کرد و دید که دامبلدور پشت سرش ایستاده هست.

ـ چرا هنوز این جایی!
ـ ببخشید معذرت میخواهم.الان میرم به خوابگاه.
ـ یک لحظه صبر کن تو مایکل مک مانوس هستی؟
ـ بله،بله خودم هستم
ـ اشکال نداره که یکم راه بریم و حرف بزنیم؟
ـ نه نه مشکلی نیست!

این بهترین فرصت برای مایکل بود تا انتقام خانواده اش را بگیرد!به نظر شما همچین کاری میکند؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زنده باد هافلپاف

زنده باد ولدمورت
پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی) / آزمایشی
ارسال شده در: شنبه 6 اردیبهشت 1399 16:57
نمایش جزئیات
آفلاین
مگان در حالی که موهای فرفری اش را با انگشتش پیچ و تاب می داد، در راهرو های هاگوارتز پرسه می زد. همه ی هافلپافی ها در سالن گروه جمع شده بودند و حرف می زدند اما مگان هنوز به آن جا عادت نکرده بود. همین چند وقت پیش بود که یک کلاه سخنگو روی سرش فریاد زد: هافلپاف! بعد هم که این قلعه ی عجیب و غریب که وقتی به بالا نگاه می کرد، به جای سقف، آسمان را می دید.

_ هی تو چرا پیش بقیه نیستی؟

ناگهان مگان از جایش پرید.

_ وای!
_ چیه؟ یه جوری رفتار می کنی انگار تا حالا تابلو ندیدی.
_ هی، من تازه چند روزه اومدم اینجا، خب به این زودی که نمی تونم عادت کنم. در ضمن من تابلو دیدم اما تازه چند وقته که دارم عکسای سخنگو می بینم.
_ عصبی. نگفتی، برای چی اینجایی؟
_ همین طوری. حوصله ی شلوغی رو نداشتم.
_ راستی اسم من جوئله. اگه دختر خوبی باشی می تونی منو جو صدا کنی.
_ اوه جو. منم مگانم... یعنی همون مگ.
_ خوب دیگه زودتر برو دیگه حوصله تو ندارم. این جادوگرای تازه وارد خیلی حوصله سربرند.

مگان با چشمانی که حالتی عذرخواهانه داشت، گفت:

_ امم البته، ببخشید. خداحافظ جو.
_ خداحافظ.

مگان از تغییر ناگهانی حالت جوئل تعجب کرد و راهش را کشید و رفت. این بار که قدم میزد، مراقب بود که اگر تابلویی صدایش کرد از جا نپرد. پله های معلق هم چیز دیگری بود که باید به آن عادت می کرد. نمی دانست که برای پیتر هم همه چیز انقدر عجیب و غریب بود؟ البته پیتر در گریفندور بود و فعلا نمی توانست با او حرف بزند اما خوب داشتن یک پسرعمو در این جای عجیب واقعا نعمتی بود. حداقلش این بود که تنها کسی نیست که هنوز در بهت فرو رفته است.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تو قلبت نگهش دار
پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی) / آزمایشی
ارسال شده در: چهارشنبه 3 اردیبهشت 1399 15:34
نمایش جزئیات
آفلاین
یک روز معمولی هافلی.

الیور ناگهان از چرت نیم روزی‌اش پرید و به لکۀ بزرگ جوهری که روی کاغذ پوستی افتاده بود نگاه کرد. زیر لب زمزمه کرد:
_لعنتی.

کاغذ پوستی را لوله کرد و مشغول تمیز کردن قلمش شد. آن روز‌ هم چیز خاصی اتفاق نیفتاده بود که ارزش نوشتن داشته باشد. در تالار هافلپاف باز شد و کسی آمد تو. الیور وسایلش را زیر بغلش زد تا آن‌ها در خوابگاه بگذارد. کسی در تالار نبود به جز خودش و یک سال آخری که مشغول خواندن چیزی بود. می‌خواست از پله‌های خوابگاه بالا برود که متوجه تازه وارد شد. دخترک سال اولی نگاهی به اطراف انداخت و چهره‌اش وا رفت. باید می‌دانست این وقت روز همه یا خوابیده‌اند یا در محوطه با دوستانشان گردش می‌کنند.

اسمش را از مراسم گروهبندی به یاد داشت. هاروکا. یادش مانده بود چون به نظرش عجیب و کمی هم با نمک بود. خوش به حالش که سال اولی بود. هنوز هفت سال وقت داشت. الیور راهش را کشید و وارد خوابگاه شد. تنها سدریک آن جا بود. بعد از مرگ دورا در انشایش، سدریک دیگر خیلی حال و حوصله نداشت.
_سدریک خوبی؟

سدریک سر تکان داد و گفت:
_آره. ممنون.
-نمیای بریم یه هوایی بخوریم؟
_نه حالا که تالار خلوته می‌رم تکالیفم رو بنویسم.
_خیلی خب.

مکالمه تمام شده بود. راستش خیلی طولانی‌تر از اکثر مکالمه‌های الیور بود، هر چند باز هم چیزی نداشت که ارزش نوشتن داشته باشد. الیور فکر کرد: هیچ چیز در زندگی خودش ارزش نوشتن ندارد. به هر حال شاید زندگی یک سال اولی هیجان انگیز‌تر باشد. درست بود. سال اولی ها بودند که از حرکت پله‌ها می‌ترسیدند و با تعجب به قاب‌های بزرگ نگاه می‌کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
با سخت‌کوشی و امید قدم به قدم قله‌ها را فتح می‌کنیم تا پرچم افتخار خود را در آسمان‌ها فرو نهیم.