جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  58 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  169 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  185 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  289 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  196 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: جمعه 11 مهر 1399 14:49
نمایش جزئیات
آفلاین
نام :امیلی

نام خانوادگی: تایلر

چوب دستی:چوبِ درخت بید و هسته ِ ریسه قلب اژدها

گروه :گیریفیندور

لقب ها:ام . ته تغاری. لوس . بچه خوشگل.

ملیت : فرانسوی

نژاد :اصیل زاده

جانور نما:گرگ قهوه ای مانند تمام خاندان تایلر

سپر مدافع: گرگ نر

حیوان خونگی :گرگی به نام جس (مخفف جسیکا)

علایق :ارایش کردن،چتر های فرانسوی و گل و گیاه

ویژگی های ظاهری:پوستی سفید مانند بقیه مردمان فرانسوی و چشم های آبی که میشود کمی درنده خویی گرگ را توی ان دید و مو های قهوه ای. قد بلند

ویژگی‌های اخلاقی:وفادار ، فقط کافیه خودتو بهش ثابت کنی اونوقت برات از جونش هم میگذره. صادق ، خیلی حساس و لجباز

زندگی نامه:
امیلی در یکی از روز های زیبای اکتبر چشم به دنیا گشود و اخرین و دومین بچه ی تایلر ها شد و با بزرگ شدنش بین پسر های خاندان اصیل تایلر محبوب شد. در تولد یازده سالگی اش مثل تمامی خانواده تایلر اماده شد که مدرسه بوتابون برود اما با دریافت نامه هاگوارتز با اصرار و لجبازی تصمیم پدر و مادرش را تغییر داد و در اخر به مدرسه هاگوارتز رفت . در انجا هر سال با نمرات عالی و درخشان به خانه برمی گشت و در دوران تحصیل ش در گروه گیریفیندور دوستان زیادی پیدا کرد و طی سال ها به جادوی سیاه علاقه پیدا کرد و با مرگخوار شدنش این پرونده را بست.

یک مقداری محتویات زندگی نامه ت کم بود، البته بعدا میتونی برگردی و بیشترش کنی یا تغییرش بدی.
تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط hanaaa در 1399/7/11 16:39:42
ویرایش شده توسط hanaaa در 1399/7/11 22:33:23
ویرایش شده توسط hanaaa در 1399/7/12 10:36:02
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در 1399/7/13 17:28:24
پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: چهارشنبه 9 مهر 1399 22:52
نمایش جزئیات
آفلاین
لطفا جایگزین قبلی شود.

نام:زاخاریاس اسمیت

گروه:هافلپاف

سن:سن یک کاندیدا

چوبدستی:چوب درختی که باهاش کاغذ درست میکنن!با مغز پوستر های انتخاباتی.

جارو:از دار دنیا نیمبوس دوهزاری دارد و بس.

پاترونوس:ستاد انتخاباتی.

بوگارت:تبعید به جزایر بالاک.

ویژگی های ظاهری :

زاخاریاسی که در حال دیدنش هستید،پسری خوشتیپ و خوشگل با مو های بور و چشمان ابی میباشد. قد بلند و رشید و رعنای او باعث خیره شدن چشم همه ی دختران به او میشود و جذابیت ظاهری او...کی بقیه این متن رو نوشته؟ *یدی با این نوشتنت.دیلاق.

ویژگی های اخلاقی:(به داستان زندگی او مراجعه شود.)

داستان زندگی:

زاخاریاس اسمیت،در خانواده ای اسلایترینی هافلپافی در عمارت اشرافی اسمیت ها در لندن به دنیا آمد.پدر او فردی بسیار زن ذلیل بود و روزی ده بار از زنش کتک میخورد.زاخاریاس نیز از این قاعده مثتسنی نبود و محبت های بی اندازه مادر باعث تحول زندگیش شد.از سن پنج سالگی جرقه های نظارتش با کتک زدن یک جن خانگی به علت چهار قسمت کردن ساندویچش زده شد. او که از کتک زدن و بالا دست بودن خوشش میامد،کم کم شروع به گرفتن نظارت دنیا کرد و برای دست گرمی از خریدن شش دونگ عمارتشان از پدرش شروع کرد.زاخاریاس دایره نظارتش را تا جایی ادامه داد که محله خود را کامل خرید اما زنجیره نظارت های او با ورودش به هاگوارتز قطع شد.در روز گروه بندی در سرسرا،دست تام جاگسن از جایش در رفت و باعث زمین خوردن او شد.تام از او عذر خواهی کرد اما این اتفاق باعث به وجود آمدن نفرتی از تام جاگسن و ریونکلا شد که قلبش را تا پایان تحصیلاتش پر کرد.بعد از اتمام تحصیلاتش در هاگوارتز،زاخاریاس برای اجرای رسم پدری درخواست عضویت محفل ققنوس را داد اما بعد از رد شدن درخواستش،جلوی خانه گریمولد چادر زد و اعتصاب کرد تا جایی که کریچر با پس گردنی و کتک او را به داخل خانه گریمولد پرتاب کرد.اما این تازه آغاز راهش بود. در گام دوم او جلوی در وزارتخانه اعتصاب کرد اما کسی حتی به او محل سگ هم نگذاشت.هم اکنون او جلوی در وزارتخوانه در اعتصاب به سر می برد و با ارث های خانوادگیش روزگار را می گذراند.یادتان باشد حتما وقتی از جلوی در وزارتخانه رد شدید و او را دیدید،جلوی او خیار نخورید.ما تنها هشدار دادیم.اگر با صدمات جسمی مواجه شدید ما هیچ تقصیری نداریم.

انجام شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1399/7/9 22:56:22
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در 1399/7/10 19:17:57

هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: دوشنبه 7 مهر 1399 14:27
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام شناسه ام رو old کنید ممنون

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بــزرگــتــریــن دشــمــن آدمــی فــهــم اوســت

پـس تــا مــیــتــوانـی خــر بــاش . . .

تــا خــوش بــاشــی . . .

(یک امضای کاملا اسلایترینی )
پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: دوشنبه 7 مهر 1399 14:02
نمایش جزئیات
آفلاین
اسم: جاستین

اسم میانه:روبرت

فامیل:استیل

گروه:ریونکلاو

سن:13

قد:150 سانتی متر

حیوان:جغدی سفیدرنگ به نام ادوارد

پاترانوس:کرگدن

بوگارت:ظرف استیل شکسته

چوبدستی:چوب درخت افرا، ریشه ی قلب اژدها،11 اینچ، با انعطاف بسیار زیاد

رتبه خون:دورگه

ویژگی های ظاهری:
دارای قدی متوسط، موهای قهوه ای رنگ چشمان ابی و دستانی کشیده.

ویژگی های اخلاقی:
مهربان،شوخ طبع و البته اگه کسی به ظرف های استیلش نزدیک بشه خشن؛ یا بهتره بگوییم"دیوانه"میشود!

جاستین در سال 1987 بدنیا امد. او در مرکز شهر لندن زندگی میکرد. مادر جاستین یک ساحره بود اما پدر جاستین یک ماگل اهل واشنگتن بود. وضع مالی خانواده ی جاستین بدشت عالی بود و از هر نظر بافرهنگ و هنرمند بودند! اما جاستین علاقه ی بدشت زیادی به ظروف استیلی داشت بنابراین فامیلی جاستین از کاریدشن به استیل تغییر یافت.
در جشن تولد 11 سالگی جاستین جغدی از پنجره اتاق نشیمن وارد پذیرایی شد و دعوت نامه هاگوارتز را به او تقدیم کرد. جاستین بسیار خوشحال شد و همراه با پک کاملی از ظروف استیلی اش به سمت هاگوارتز روانه شد. در هاگوارتز در گروه ریونکلاو افتاد برخلاف مادر که یک گیریفیندوری بود. خیلی زود جاستین و ظروف استیلی اش در مدرسه معروف شدند و بیشتر دوستان جاستین او را پسر استیلی صدا میزنند!
در کمتر از یک ماه جاستین هوشی که یک ریونکلاوی باید داشته باشد را رونمایی کرد و باعث شگفتی معلم های جاستین شد.او اکنون 13 ساله است و در سال سوم در هاگوارتز به تحصیل می پردازد.
او و ظروف استیلی اش همیشه با هم هستند.

تایید شد.
شرمنده طول کشید.
خوش اومدی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در 1399/7/9 0:16:53
پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: یکشنبه 6 مهر 1399 02:35
نمایش جزئیات
آفلاین
اسم: لونا لاو گود

گروه: ریونکلا

چوب دستی: همیشه پشت گوش

پاترونوس: خرگوشک

ويژگي‌های ظاهری و شخصیتی :

با کلاه شیر روی موهای طلایی بلندش، ماه توی چشمای نقره‌ای و گلای لابه‌لای انگشتاش می‌شناسنش. حالا بهش لونی هم می‌گن، به هرحال به هرکسی یه چیزی می‌گن.

بعضیا بهش می‌خندن، چون فکر می‌کنن محاله اسنورکک شاخ چروکیده رو پیدا کنه. به هرحال، نباید بهشون سخت گرفت؛ همه ی آدما این قدرت رو ندارن که هروز قبل از صبونه، ده تا چیز غیرممکن رو تصور کنن.

فکر می‌کنی عجیبه که موقع خواب، کفش پاش می‌کنه؟
خودش فکر می‌کنه اگه یه وقت تو خواب هوس کنه تو محوطه قدم بزنه، کفش نداشتن عجیب تره.

باید خیلی صمیمی بشه باهاتون تا راز اون مدادی که لای موهاش می‌ذاره رو بهتون بگه. ولی خب من الان می‌گم، چون دلم می‌خواد.

"وقتی یه اتفاقی می‌افته، اون اتفاق رو طوری که دلش می‌خواست رخ بده، یادداشت می‌کنه تا توی مجله‌ش منتشر کنه. اوه. راز دومشم لو دادم. دوست داره پا جای پای پدرش بذاره. برای همین شما رو می‌نویسه. بهترین ورژن شما رو.*

فعلا قصد و قرضش اینه که پریای ماه رو پیدا کنه تا جای اسنورکک شاخ چروکیده رو بهش بگن. می‌نویسه و می‌نویسه و می‌نویسه. می‌خواد با هری بره تسترال بچینه چونکه خب... چرا که نه؟ اگه دیدینش، یادتون باشه که عقل شما هم به اندازه ی اون سر جاشه. اینکه از شنیدن این ناراحت شدین یا نه رو خودتون می‌دونین.

شناسه ی قبلی: شمشیر و دخترکش



تایید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1399/7/6 15:20:15
تصویر تغییر اندازه داده شده


You can laugh! But people used to believe there were no such things as the Blibbering Humdinger or the Crumple-Horned Snorkack!


و درنهایت، به یکدیگر می‌پیوندند...
پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: پنجشنبه 3 مهر 1399 19:29
نمایش جزئیات
آفلاین
نام: آلبوس سوروس پاتر
گروه: اسلایترین...شجاعت او مانند پدرش بی همتاست. او در سال دوم هاگوارتز تحصیل میکند
خصوصیات ظاهری: از البوس می تواند به مو های مشکی و نامرتب مثل پدر و پدر بزرگش اشاره کرد. چشمان او مانند چشمان مادر بزرگش لی لی است و دارای قدی متوسط است.
چوب جادو: از چوب درخت سرخس و موی تک شاخ درست شده و برای کارهای سریعی مثل دوئل و تغییر شکل عالی است. در ضمن چوب او بسیار انعطاف پذیر است و از مغازه اولیواندر خریداری شده. او داری یک جغد سفید به نام هدویگ است به یاد جغد پدرش یگانه جغدی که با طلسم اواداکداورا کشته شد.
معرفی کوتاه:فرزند پسری که زنده ماند. البوس بر خلاف پدر بزرگ خودش است و به همان اندازه که نه بیشتر شوخ کسل کننده است.
البوس داری یک برادر و یک خواهر به نام های جیمز سیریوس و لیلی است. او دوست دارد سر به سر دوستانش بگذارد . خواهر البوس لیلی از او چهار سال کوچکتر است.
اسم مادر البوس جینی ویزلی است. او یکی از نوه های ارتور و مالی ویزلی می باشد. در ضمن جمیز داری هفت دایی به نام های : بیل – چارلی – پرسی – فرد ( خدا رحمتش کند ودر پناه ریش مرلین باشد. )- جرج و رون می باشد. فرد برادر دوقلوی جرج در جنگی که در هاگوارتز رخ داد کشته شد. روحش شاد و یادش گرامی باد .

شناسه قبلی


در مورد خود شخصیت آلبوس خیلی خیلی کم توضیح دادی. لطفا بعدا حتما برگرد و تکمیلش کن.
تایید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Esquire در 1399/7/3 20:09:56
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1399/7/3 22:47:05
بــزرگــتــریــن دشــمــن آدمــی فــهــم اوســت

پـس تــا مــیــتــوانـی خــر بــاش . . .

تــا خــوش بــاشــی . . .

(یک امضای کاملا اسلایترینی )
پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 مهر 1399 21:19
نمایش جزئیات
آفلاین
نام:آلیشیا اسپینت

گروه:گریفیندور

نژاد :اصیل

چوبدستی:چوب یاس کبود، ریسه قلب اژدها و پر قرقاول، 32/5 سانتی متر،؛ مناسب برای افسون ها و ورد های جادویی!

جاروی پرنده:نیمبوس 2001با پایه

پاترونوس:خرگوش سفید

ویژگی های ظاهری:موهای بلند طلایی وصاف-چشمای ابی(که بعضی اوقتا تغییر میکنه روشن تر یا تیره تر میشه)پوست سفید-قد بلند

ویژگی های اخلاقی:مهربون رک وراست-مخالف زور-زیاد ناراحت نمیشه ولی اگه بشه طوفان به پا میشه-یکمی مغروره-اصولا از پسرا خوشش نمیاد(به غیر هری پاتر به خاطر مبارزه با لرد سیاه)-خیلی شیطونه از دیوار راست بالا میره

خلاصه ای از زندگیش:
پدر ومادرش هردو طرف دار هری پاتر و دامبلدور هستن.خودش نیز طرفدار پروپا قرص هری پاتر.الیشیا رابطه خیلی خوبی با هری پاتر ودوستاش داشت.

او در شب حمله ولدمورت و مرگخواران برای مبارزه با آنها به هاگوارتز برگشت وجانانه در مقابلشان ایستاد.

او در تیم کوییدیچ پست مهاجم را برعهده داشت وهم تیمی هری پاتر بود.

جزو ارتش دامبلدور بود.



دسترسی گریفیندور مجددا به شما داده شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1399/7/1 23:44:17
تا عشق و امید است چه باک از بوسه ی دیوانه ساز
پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: یکشنبه 30 شهریور 1399 13:30
نمایش جزئیات
آفلاین
دراکو مالفوی دانش‌آموز مدرسه‌ی هاگوارتز است با موهای سفیدبلوند، چشم‌های خاکستری سرد، و صورتی رنگ‌پریده و بدشکل. دراکو اسلایترینی است که خانواده‌اش با جادوی سیاه در ارتباط بوده‌اند و معمولاً‌ هری و دوستانش را دست می‌اندازد.

تولد: ۵ ژوئن

چوبدستی: زالزالک و موی تک‌شاخ، ده اینچی، فنری

گروه هاگوارتز
: اسلایترین

والدین: مادر ساحره، پدر جادوگر

دراکو مالفوی تنها فرزند خانواده در خانه‌ی اربابی مالفوی، عمارت مجللی در ویلتشایر که قرن‌ها مایملک خانواده‌اش بود، بزرگ شد. از وقتی زبان باز کرد، بهش فهماندند از سه بابت خاص است: اول چون جادوگر، دوم چون اصیل‌زاده، و سوم چون عضوی از خانواده‌ی مالفوی است.

دراکو در فضای حسرت‌آلودی بزرگ شد چون ارباب تاریکی نتوانسته بود اختیار جامعه‌ی سحر و جادو را به دست بگیرد؛ هرچند محتاطانه به دراکو یادآوری می‌شد که چنین احساساتی را نباید بیرون از حلقه‌ی کوچک خانواده و دوستان صمیمی‌شان ابراز کرد، «وگرنه شاید بابا به دردسر بیفتد». در کودکی، دراکو عمدتاً با بچه‌های اصیل‌زاده‌ی رفقای سابقاً مرگ‌خوار پدرش معاشرت می‌کرد و بنابراین با جمع کوچکی از دوستانی که داشت، از جمله تئودور نات و وینسنت کراب، به هاگوارتز رفت.

دراکو هم مثل هر بچه‌ی دیگری به سن‌وسال هری پاتر، داستان‌های «پسری که زنده ماند» را در کودکی شنیده بود. فرضیه‌های بسیاری دهن به دهن می‌گشت که هری چطور از آن حمله‌ی احتمالاً مهلک جان سالم به‌در برده و جدی‌ترین‌شان این‌که هری خودش یک جادوگر سیاه حسابی است. حذف او از جامعه‌ی سحر و جادو ظاهراً‌ (خوشبینانه) این طرز فکر را تأیید می‌کرد و پدر دراکو، لوسیوس مالفوی مکار، یکی از کسانی بود که مشتاقانه بر این نظریه صحه می‌گذاشت. اگر این پسرک پاتر قهرمان اصیل‌زاده دیگر و بزرگتری از آب درمی‌آمد برای مالفوی‌ها تسلی خاطری بود که فکر کنند لوسیوس باید به فرصتی دوباره برای تسخیر جهان امیدوار باشد. بنابراین می‌دانستند دراکو کاری نمی‌کند که پدرش قبول نداشته باشد و امیدوار بودند بتواند اخبار جالبی به خانه برساند؛ برای همین وقتی دراکو مالفوی در قطار هاگوارتز اکسپرس فهمید هری پاتر کیست به او پیشنهاد کمک داد. این‌که هری پیشنهاد دوستانه‌ی دراکو را رد کرد و این‌که با رون ویزلی که خانواده‌اش را مالفوی‌ها لعن و نفرین می‌کردند، دوست‌ شده بود، دراکو را خیلی زود از او روگردان می‌کند. دراکو به‌درستی متوجه شد امیدواری‌های مرگ‌خواران سابق که هری پاتر ولدمورتی دیگر و بهتر از کار در بیاید کاملاً‌ بی‌اساس است و دشمنی دوطرفه‌شان از آن‌جا به‌بعد حتمی شد.

بیش‌تر رفتارهای دراکو در مدرسه الگوبرداری از تأثیرگذارترین آدمی بود که می‌شناخت، یعنی پدرش، و وفادارانه رفتار سرد و تحقیرآمیز لوسیوس را جلوی همه‌ی آدم‌های خارج از حلقه‌ی خودی‌ها تقلید می‌کرد. دراکو که از نظر بدنی چندان ابهتی نداشت، با به‌کار گرفتن مریدی دیگر (کراب حالا هم در مقدماتی هاگوارتز بود) در قطاری که به مدرسه می‌رفت، در طول شش سال زندگی‌اش در مدرسه از کراب و گویل مثل ترکیبی از مرید و محافظ استفاده می‌کرد.

حس دراکو نسبت به هری همیشه تا حد زیادی حسادت بود. اگرچه هری هیچ‌وقت دنبال شهرت نبود اما بی‌شک آدمی بود که توی مدرسه بیش‌تر از همه راجع ‌بهش حرف زده می‌شد و مورد تحسین بود و این طبعاً برای پسری که جوری بزرگ شده بود که فکر می‌کرد جایگاهی تقریباً‌ سلطنتی در جامعه‌ی سحر و جادو دارد گران تمام می‌شد. بدتر این‌که، هری در پرواز کردن یعنی همان یک مهارتی که دراکو مطمئن بود در آن از باقی سال‌اولی‌ها پیش می‌افتد خیلی استعداد داشت. این هم که استاد معجون‌ها، اسنیپ، از هری متنفر و نقطه ضعفش دراکو بود فقط یک تلافی ساده بود.

دراکو در تلاش مدام خود برای رفتن روی اعصاب هری و بی‌اعتبار کردنش در چشم دیگران به خیلی تاکتیک‌های کثیف متوسل شد؛ از جمله دروغ گفتن به مطبوعات درباره‌ی هری، تولید نشان‌های توهین‌آمیز، تلاش برای طلسم کردن هری از پشت سر، و پوشیدن لباس مبدل یکی از دیوانه‌سازها (که هری نسبت بهش خیلی حساس و آسیب‌پذیر بود). اما لحظات خفت‌وخواری دراکو هم به دست هری رقم می‌خورد، مخصوصاً در زمین کوئیدیچ؛ تازه هیچ‌وقت خجالتِ تبدیل شدن به یک موش‌خرمای تیزوبز به دست معلم دفاع در برابر جادوی سیاه را هم فراموش نکرد.

با این‌که خیلی‌ها فکر می‌کردند هری پاتر که تولد دوباره‌ی ارباب تاریکی را شاهد بوده دروغگو یا داستان‌سرا است، دراکو یکی از معدود کسانی بود که می‌دانستند هری راستش را می‌گوید. پدر خودش حس کرده بود علامت سیاهش می‌سوزد و پروازکنان رفته بود تا دوباره به ارباب تاریکی بپیوندد و دوئل هری و ولدمورت را در گورستان به چشم دیده بود.

اخبار این اتفاق‌ها در منزل مالفوی به احساساتی متناقض در دراکو مالفوی منجر شد. از جهتی، هیجان‌زده بود از این خبر محرمانه که ولدمورت و روزهایی که پدرش روزهای شکوه و جلال خانواده از آنها می‌خواند برگشته بودند. از طرف دیگر، تنش از زمزمه‌های این خبر که هری دوباره از سوءقصدهای ارباب تاریکی قسر در رفته از خشم و حسد تیر می‌کشید. مرگ‌خوارها که بدشان می‌آمد هری تبدیل شده یک مانع، یک نماد، راجع ‌به او عین یک دشمن جدی بحث می‌کردند اما مرگ‌خوارهایی که دراکو را در خانه‌ی پدر و مادرش دیده بودند او را تا حد یک بچه‌مدرسه‌ای کوچک می‌شمردند. اگرچه این دو نفر دو طرف جنگی بودند که داشت شکل می‌گرفت، دراکو به وضع هری غبطه می‌خورد. به خودش با تصور پیروزی ولدمورت، با خیال مقام گرفتن خانواده‌اش در حکومت جدید، و با رؤیای جشنی که در هاگوارتز برایش می‌گیرند و او را پسر مهم و تاثیرگذار جانشین ولدمورت می‌خوانند، دلگرمی می‌داد.

اوضاع زندگی دراکو در سال پنجم مدرسه رو به بهبود گذاشت. هرچند بحث راجع ‌به چیزهایی که در خانه می‌شنید در هاگوارتز قدغن بود، دراکو از پیروزی‌های کوچک لذت می‌برد: او سرگروه بود (و هری نبود) و دولورس آمبریج، معلم جدید دفاع در برابر جادوی سیاه، ظاهراً از هری به‌اندازه‌ی خود او متنفر بود. او عضو تیم بازرسی دولورس آمبریج شد و وقتی مخفیانه در یک سازمان ممنوعه، ارتش دامبلدور، جلسه تشکیل می‌دادند و تمرین می‌کردند، کارش شد تلاش برای کشف برنامه‌های هری و مشتی بچه‌مدرسه‌ای. با این وجود، در همان لحظه‌ی پیروزی وقتی دراکو هری و رفقایش را به گوشه‌ای راند و به‌نظر می‌رسید آمبریج باید هری را اخراج کند، هری از چنگش گریخت. بدتر این‌که، هری موفق شد تلاش لوسیوس مالفوی برای کشتن خودش را هم خنثی کند و پدر دراکو اسیر و به آزکابان فرستاده شد.

این‌جا بود که دنیای دراکو از هم پاشید. پدرش را درست جایی که پدر و پسر فکر می‌کردند اوج قدرت و افتخاری است که تا آن‌موقع به‌خود دیده‌اند، از خانه بردند و زندانی کردند، جایی دور، در زندان ترسناک جادوگران به نگهبانی دیوانه‌سازها. لوسیوس از بدو تولد دراکو الگو و قهرمان او بود. حالا مادر و پسر مطرود مرگ‌خوارها بودند؛ لوسیوس بی‌عرضه بود و به چشمِ لرد ولدمورتِ خشمگین، بی‌اعتبار.

دراکو تا آن موقع با خیال راحت و در سایه‌ی حمایتِ دیگران زندگی می‌کرد؛ پسری بود دارا که دردسر چندانی نداشت، از مقامش در دنیا مطمئن و سرش پر از دغدغه‌های حقیر بود. حالا که پدرش رفته و مادرش شوریده و ترسیده بود، باید مسئولیت‌های یک مرد را می‌پذیرفت.

خبرهای بدتری هم در راه بود. ولدمورت که می‌خواست لوسیوس مالفوی را باز هم به‌خاطر خرابکاری در دستگیری هری تنبیه کند دستور می‌دهد دراکو کار بسیاری سختی انجام دهد که تقریباً حتم داریم نمی‌تواند و باید با جان خود بهایش را بپردازد. قرار شده بود دراکو آلبوس دامبلدور را بکشد، چطورش را دیگر ولدمورت به خودش زحمت نمی‌داد بگوید. دراکو می‌ماند و ابتکار عمل خودش و نارسیسا درست حدس زده بود که جادوگری که بویی از دلرحمی نبرده و طاقت اشتباه ندارد برنامه چیده برای شکست پسرش.

دراکو، خشمگین از دنیایی که انگار یکباره از پدرش روگردانده بود، عضویت کامل مرگ‌خواران را قبول و با اجرای قتلی که ولدمورت دستور داده بود موافقت کرد. دراکو این اول کاری، مملو از میل انتقام و برگرداندن لطف ولدمورت به پدر، چندان متوجه کاری که ازش خواسته بودند نمی‌شد. فقط می‌دانست دامبلدور نماینده‌ی همه‌ی چیزهایی که است که پدر اسیرش دوست نداشته؛ دارکو کمابیش به‌سادگی موفق شد خودش را متقاعد کند اعتقاد دارد جهان بدون مدیر هاگوارتز، که دوروبرش همیشه مخالفت با ولدمورت به راه افتاده، جای بهتری خواهد بود.

دراکو، شیفته‌ی تصویر خود به‌سان یک مرگ‌خوار واقعی، با عزمی راسخ راهی هاگوارتز شد. وقتی دراکو متوجه شد کارش خیلی سخت‌تر از چیزی است که فکرش را می‌کرده و نزدیک بوده تصادفاً‌ دو نفر دیگر را جای دامبلدور بکشد، کم‌کم اعصابش به‌هم ریخت. خموده از تهدید صدمه دیدن خانواده‌ و خودش کم‌کم زیر فشار خرد شد. نگاه دراکو به خودش و جایگاهش در دنیا داشت از هم می‌پاشید. همه‌ی عمرش، از پدری که طرفدار خشونت بود و ترسی نداشت خودش از آن استفاده کند، بُت ساخته بود اما حالا که پسر در خودش نفرتی از قتل کشف کرده بود، حس می‌کرد این نفرت شکستی خجالت‌آور است. با این همه باز نمی‌توانست خود را از تردید رها کند: مدام کمک سوروس اسنیپ را رد می‌کرد چون می‌ترسید اسنیپ بخواهد «افتخار»ش را بدزدد.

ولدمورت و اسنیپ دراکو را دست‌کم می‌گرفتند. او در آکلومنسی یا چفت‌بندی (هنر جادویی دفع حملات برای خواندن ذهن) زبردست بود؛ هنری که برای کار مخفیانه‌ای که به عهده گرفته بود لازم می‌شد. بعد از دو حمله‌ی ناموفق به قصد کشتن دامبلدور، دراکو موفق شد با نقشه‌های زیرکانه‌اش یک گروه کامل مرگ‌خوارها را به هاگوارتز بیاورد. در نتیجه دامبلدور واقعاً ‌کشته شد اما نه به دست دراکو.

دراکو حتی وقتی با دامبلدورِ ضعیف و بدون چوبدستی روبه‌رو شد دید نمی‌تواند با یک ضربه او را راحت کند، چون برخلاف میلش، تحت تأثیر مهربانی دامبلدور و دلسوزی‌اش برای قاتل خود قرار گرفت. در نتیجه اسنیپ جور دراکو را کشید و به دروغ به ولدمورت گفت دراکو قبل از رسیدنش به بالای برج ستاره‌شناسی چوبدستی خود را پایین آورده؛ اسنیپ روی مهارت دراکو در معرفی مرگ‌خواران به مدرسه و سپردن دامبلدور به خودش تأکید کرد.

وقتی لوسیوس کمی بعد از آزکابان آزاد شد، به خانواده اجازه دادند جان‌شان را بردارند و به خانه‌ی اربابی مالفوی برگردند. اما دیگر حسابی بدنام شده‌اند. از رویای عالی‌ترین مقام‌ها در حکومت ولدمورت، مالفوی‌ها رسیده بودند به پایین‌ترین مرتبه‌های مرگ‌خواری؛ سست‌عنصر‌ها و بی‌عرضه‌هایی که ولدمورت از این به‌بعد با آن‌ها رفتاری تحقیرآمیز می‌داشت.

در ادامه‌ی جنگِ بینِ ولدمورت و کسانی که می‌خواستند جلویش را بگیرند، شخصیتِ دراکو که عوض شده اما همچنان درگیر بود خودش را نشان داد. دراکو هنوز امیدوار بود خانواده را به موقعیت سابق خود برگرداند اما وجدانش که به سختی بیدار شده بود کاری کرد، وقتی هری اسیر و به خانه‌ی اربابی مالفوی کشیده شده بود، برای نجات هری از دست ولدمورت شاید باتردید اما تقریباً با تمام وجود تلاش کرد. اما در نبرد آخر هاگوارتز، مالفوی دوباره تلاش کرد هری را اسیر کند و با این کار حیثیت پدر و مادرش و شاید حتی جان‌شان را نجات دهد. این‌که می‌توانست برای تحویل هری با خودش کنار بیاید یا نه جای بحث دارد. من خودم شک دارم چون مثل اقدام به قتل دامبلدور دوباره دستگیرش می‌شد که باعث مرگ کسی شدن در عمل خیلی سخت‌تر از حرف است.

دراکو از محاصره‌ی هاگواترز به‌دست ولدمورت جان سالم به‌در برد چون هری و رون جانش را نجات دادند. بعد از جنگ، پدرش با ارائه‌ی شواهدی علیه مرگ‌خوارانِ هم‌قطارش از زندان آزاد شد و به دستگیری حتمی بسیاری از پیروان ولدمورت که مخفی شده بودند کمک کرد.

اتفاق‌های سال‌های آخر دوران نوجوانی دراکو زندگی‌اش را برای همیشه عوض کرد. باورهایی که باشان بزرگ شده بود به وحشتناک‌ترین شکل ممکن زیر سؤال رفتند: او ترس و نومیدی را تجربه کرده بود، دیده بود پدر و مادرش برای وفاداری خود رنج کشیدند، و به چشم دیده بود خرد شدن همه‌ی باورهای خانواده‌اش را. آدم‌هایی مثل دامبلدور که تنفر از آن‌ها را بهش یاد داده بودند (یا خودش یاد گرفته بود) به او مهربانی و کمک کرده بودند و هری پاتر به او زندگیِ دوباره بخشیده بود. بعد از اتفاقاتِ دومین جنگ سحر و جادو، لوسیوس پسرش را مهربان‌تر از همیشه یافت اما پسری که دیگر حاضر نبود دنباله‌رو خون نژاد اصیل خود باشد.

دراکو با خواهر کوچک یکی از اسلایترین‌ها ازدواج کرد. آستوریا گرین‌گرس، که تغییرمسیری مشابه (اما با خشونت و وحشت کم‌تر) از ایده‌آل‌های اصیل‌زادگی به سمت نگاهی کم‌تر متعصبانه به زندگی را از سر گذرانده بود از نظر نارسیسا و لوسیوس برای عروس خانواده بودن کمی ناامیدکننده بود. آن‌ها آرزوی دختری داشتند که نام خانواده‌اش در فهرست «بیست‌وهشت مقدس» باشد اما از وقتی آستوریا، به این باور که مشنگ‌زاده‌ها موجودات پستی هستند، قبول نکرد نوه‌شان اسکورپیوس را بزرگ کند، دورهمی‌های خانوادگی دیگر اغلب پر از تنش بود.


چقد کامل و جامع! چشمام در اومد.
انجام شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دراکو مالفوی در 1399/6/30 13:59:05
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1399/6/31 19:53:57

...You must believe me to exist
...wait
God is busy
?Can i help you
***
آری، آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم
معنیِ «هرگز» را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟
پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: جمعه 28 شهریور 1399 20:40
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام لطفا به تمام پروفسور بینز فلش جادویی بزنید کاربر 1001p هک جادویی کرده هر چقدر فلش میزنم از پیام شخصی من در نمیاد نمیدونم چرا لطفا فلش کامل از مدیر سایت میخوام بزنه

----

سلام.
این تاپیک جای اسپم نیست. لطفا دیگه تکرار نکنید. پستتون هم به زودی حذف میشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در 1399/6/28 23:19:48
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در 1399/6/28 23:20:45
اصالت و قدرت برای لحظه اوج ! به یک باره خاموشی ما برای دگرگونی شما ...

بهتر است به یک باره خاموش شد تا ذره ذره محو شد...[flash=,]http://www.jadoogaran.org/modules/profile/userinfo.php?uid=13104[/flash]
پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: پنجشنبه 27 شهریور 1399 11:43
نمایش جزئیات
آفلاین
نام: جرمی

نام وسط: جرالد

نام خانوادگی: استرتن

نام کامل: جرمی جرالد استرتن

نام کامل به انگلیسی: Jeremy Jerald Stretton

نام مستعار:‌ جروم

جنسیت: مذکر

تاریخ تولد : ۲۷ سپتامبر ۲۰۰۷

والدین: پاتریشیا و جرالد استرتن

نام کامل پدر: جرالد اسکات استرتن

گروه: ریونکلاو

چوبدستی: چوب گیلاس با هسته موی تکشاخ به طول ۱۲ اینچ و انعطاف پذیری قابل قبول

پاترونوس: سگ هاسکی آلاسکایی (نوعی سگ مانگرل)

جارو: آذرخش

نژاد: دورگه (پدر: جادوگر – مادر: ماگل یا مشنگ)

حیوانات خانگی: دو سگ که با هم جفت هستند:
۱- نام: پیکل
علت انتخاب نام: آقای پیکل، سگ شخصیت هری هارت در کمیک بوک های کینگزمن
جنسیت: نر
نژاد: کیرن تریر
سن: ۵ سال
۲- نام: کِیرا
علت انتخاب نام: کیرا، شخصیت "بازیکن شماره یک آماده"
جنسیت: ماده
نژاد: کیرن تریر
سن: ۴.۵ سال

قدرت های خاص: مهاجم عالی کوییدیچ، تغییر چهره به هر شکل دلخواه، چشمان بسیار تیزبین و قدرتمند، جانور نمای عقاب (این قدرت رو از پدرم به ارث بردم)، حرف زدن به زبان عقاب

ویژگی های ظاهری: مو های صاف با رنگی بین قهوه ای تیره – روشن، قد نسبتا بلند (با توجه به سنم)، کمی لاغر، رنگ چشم میشی، پیشونی پر از جوش های ریز و مهمتر از همه دارای چال گونه

ویژگی های اخلاقی: بسیار مهربون و کتابخونم گاهی هم پرخاشگر میشم، کمی هم جاه طلب و علاقه مند به ارشد شدنم.

خلاصه زندگی نامه: پدر من یه مشنگ زاده است که در کوچه دیاگون مغازه کتاب فروشی داره. پدرم برخلاف من در زمان تحصیلش در گروه هافلپاف بوده و همچنین مثل من مهاجم تیم کوییدیچ بوده. چند سال قبل از به دنیا اومدن من، با مادرم که یه مشنگ هست ازدواج کرده. من تک فرزندم. از بچگی و قبل از ورود به هاگوارتز چیز هایی رو از پدرم آموخته بودم. از بچگی با پدرم به دیدن مسابقات کوییدیچ می رفتیم و به شدت هم به کوییدیچ علاقه مند بودم و به همین دلیل الان یه مهاجم کوییدیچم و به علت تمرینات زیاد بازی خیلی خوبی دارم. دوست دارم وقتی بزرگتر شدم هم به محفل ققنوس بپیوندم و هم استاد دفاع در برابر جادوی سیاه بشم.



انجام شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1399/6/27 16:26:53
RainbowClaw