جناب سالازار نامرئی، با خونسردی انگشتانش را در کاسه، که تنها در آن آب کله پاچه باقی مانده بود، فرو کرد. ماروولو با دستپاچگی به جایی... بین صندلی و هوا که احتمالا جناب سالازار آنجا حضور داشت نگاه کرد. -سالازار کبیر... میبخشید؟ برم واستون از سر کوچه یه پرس دیگه بیگیرم؟ اصن همش تقصیر این دخترهی بی عرضه ست! یه کلهپاچه نمیتونه بپزه!
سالازار کبیرِ مغرور، آب کله پاچه را که از دستانش میچکید، بویید، و سرش را با حالتی تاسف بار تکان داد. سپس درحالی که دستش را با پیژامهی چهار خونهی ماروولو پاک میکرد گفت: -به دختر سخت نگیری، این میشه! بیا و تحویل بگیر! پس درس های من بهت چی شد؟! وقتی من مُردم فراموششون کردی؟! این بود آرمان های سالازار؟! این بود...
او این را گفت و از جایش بلند شد که برود اما ماروولو با چشمانی اشک آلود، به شلوار نامرئیِ سالازار چنگ زد و در حالی که اشک هایش روی دمپایی او میریخت خواهش کرد: -نه به جون سالازار! فراموش چیه؟! بیا بهت نیشون بدم...
سالازار که سعی میکرد شلوارش را از دستان او بیرون بکشد فریاد زد: -ولم کن مرد! شلوارم افتاد! دِ نکن برو اونور!
سالازار این را گفت و پس گردنی ای به ماروولو زد. در همان لحظه، ساکنین خانه ریدل ها، همگی، پشت درِ سالن ایستاده بودند و از سوراخ کلید، ماروولو را تماشا میکردند که با ضربه ای که مشخص نبود از طرف چه کسی بر او وارد شده است، پخش زمین شده و دارد بلند بلند با خودش دعوا میکند!
-پدرِ مامان قاطی کرده!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الکساندرا ایوانوا در 1399/7/23 16:20:13
خلاصه: لرد مدتی به مرگخوارها استراحت داده و اونها تصمیم دارن تو خونهی ریدلها خوشگذرونی کنن اما از اون لحظه مدام اتفاقات ترسناک براشون افتاده.
بچه جیغ زنان به سمت خروجی دوید. ناگهان گابریل سر راهش سبز شد و برایش زیرپا گرفت. بچه هم بلند شد روی هوا و در سطل مخلوط وایتکس و استونی که گابریل از پیش تعبیه کرده بود فرود آمد. گابریل بچه را از پاهایش گرفت و مقابل آینهای آویزان نگه داشت.
- حالا ماه شدی!
گابریل بچه را به اتاق برد اما تنها چند لحظه طول کشید تا سکوت خانهی ریدل دوباره با صدای جیغی شکسته شود.
- کسی دست منو ندیده؟ بابا رآکتورم داغ کرده انقدر تو حالت آماده به کار مونده! الکتریسیتهی اشباع داره از چشمام میزنه بیرون! بدین ما برقمونو تولید کنیم دیگه!
- دستت همینی نبود که پدر مامان دادن به مامان تام مامان؟
تام دوان دوان خودش را به آشپزخانه رساند.
- کو؟ کدوم؟
- سر سفره! باهاش کلهپاچهی انسانی پختم.
- با دست من؟ اون دست عصای دست من بود! اصلا ماروولو از کی تا حالا آدمخوار شده؟
تام یک دستی که برایش مانده بود را نیز تغییر کاربری داد و سه نعل خودش را به میز شام رساند. ماروولو تنها آنجا نشسته بود و در سمت مقابلش، یک بشقاب کله پاچه به چشم میخورد.
- نه بابا! جدی؟ عجب!
- معلومه چی کار دارین میکنین؟ دست من کو؟
- هیس! به چه جرات دو تا بزرگتر میپری؟ بله بله ... میگفتین ... که اینطور ... پس زمان شما ...
- کدوم بزرگتر؟ دست منو خوردین؟
- خیلی پررو شدیا بچه! زمان سالازار یکی تو حرف بزرگتر پرید ... اصلا خودتون بهش بگین چی کارش کردین!
- خودشون؟
تام با تردید به صندلی خالی روبروی ماروولو نگاه کرد. سپس توجهش به کاسهی کلهپاچه جلب شد که خالی تر شده بود. آب دهانش را با صدای بلندی قورت داد و دل و جراتش را در دست گرفت و به آن سو دوید. چنگ زد و دستش را از وسط بشقاب برداشت، دل و جراتش که آب رفته بود از میان انگشتانش لغزید و به زمین افتاد. با نهایت سرعت و در حالی که جیغ میکشید به سمت اصطبل متواری شد.
- وای بر من ... وای بر شما ... وای بر ما! جناب سالازار! خواهش میکنم بر من ببخشید! خشمتون رو دامنگیر اهالی این خونه نکنید!
بچه که فکر میکرد باید پدرش رو غافلگیر کنه رفت و برای همین صندلی آورد و رفت روش و دررو باز کرد . خیلی ناگهانی وارد شد. -باباااااااا پاشیدن شو.
رابستن مثل تیری از کمان رها شده از جاش پرید با دیدن آرایش هیولاطورِ بچه از ترس به بالای تخت رفت. -کی هستی؟ از من دور شدن شو! -بابا منم ببین چه خوشگل شدن شدم! -من بابای تو نیستم ! گفتم دور شدن شو!
بچه ولی اصرار کرد و نزدیک میشد .رابستن از اتاق فرار کرد و بیرون رفت و بچه هم به دنبال اون همون موقع مگان با صورتِ گریانش میخواست در اتاقشو که یادش رفته بود باز کنه و صورتشو دوباره ماست خیاری کرده بود .رابستن با نگاه به پشت سرش هی فرار میکرد بچه هم فکر میکرد که دارن باهاش بازی میکنن. رابستن فرار میکرد که ناگهان به چیزی برخورد کرد . رابستن و مگان روی زمین افتاده بودن و چند تا از خیار های مگان تو دهن رابستن بود بچه حالت بازی گرفته بود و آروم آروم نزدیک اونا میشد.رابستن و مگان متوجه ی هم نشدند ولی بعد از لحظه ایی بهم نگاه کردن و دوباره جیغی کشیدند .صورت رابستن کمی ماستی شده بود و خیار ها چسبیده بود به یک چشمش و مگان هم صورتش وموهاش از ماست سفید شده بود و بچه هم به اونا نزدیک میشد بعد از ترسیدن از هم به بچه نگاه کردن و دوباره جیغی کشیدند و فرار کردند .بچه داشت میخندید و بازی میکرد به حساب خودش همان زمان گابریل میخواست به دستشویی بره که با دیدن یک دختر با چهره آیی سفید و موهای سفید و مردی با چهره نیمه سفید وتک چشم و بچه آیی شبیه به هیولا بود همونجا کاره دستشویی رو کرد و اونم فرار کرد .همه وارد اتاق رودولف شدن و رودولف خیلی ترسیده از خواب بلند شد. -چی شده ! شماها کی هستین ؟برین بیرون از خونه ما!
مگان خیلی ترسیده بود و با لکنت زبون حرف میزد -رودو دو دو لف نجاتمون بده یک هیولا دنبالمونه.
در خیلی شدید کوبیده میشد همه رفتن پشتِ رودولف . رودولف اول شک کرد . با وردی همرو به شکل اولشون دراورد و فهمید که اعضای خانواده هستند.در یکهو باز شد و رودولف شوک شد از شدت و چوبدستیش افتاد بچه تا قیافه ترسیده رو دید .یک چرایی تو ذهنش اومد - "حتما خوشگل شدن نشدم که اینا ازم میترسن"
و گریه کنان به سمت دستشویی رفت و صورتشو شست ولی آرایش از قبل بهم ریخته تر شده بود رژ خراب شد چشماش سیاه شده بود و از قبل وحشتناک تر شده بود و همین باعث شد جیغی دوباره بکشه و از خونه فرار کنه به بیرون .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در 1399/6/20 17:08:16 ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در 1399/6/20 17:08:39 ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در 1399/6/20 17:59:50 ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1399/6/20 18:07:48
چه قلب ها که شکسته نشد از زبان های بریده ! و چه حرف ها زده نشد از ذهن های پریده! و چه چشم ها که پر از کشتی های در اشک بود . و چه دل ها گرفته نشد از کشتی های غرق شده.
مگان در حالی که هنوز هق هق میکرد، آرام آرام بخار اسطوخودوس هایی را که جوشانده بود تنفس میکرد تا آرامش خود را به دست بیاورد. از آنطرف، بچه با عجله در راهروها ویراژ میداد و به دنبال این بود که اتاق مشترک خودش و پدرش را پیدا کند که به احتمال زیاد الان خواب بوده و از نبود بچه اش که شبها لِنگ هایش را تو صورت او میکوبد، بسیار خرسند است. بچه خیلی سریع ولی طوری که آرایشش خراب نشود در راهرویی که اتاق پدر و خودش قرار داشت میدوید. رابستن، که صدای پای بچه اش را شنیده بود، از خواب بیدار شد. -اگه بچه ام این اطراف شدن باشه چی؟ شدن نمیشه که امشب را با آرامش خوابیدن بشم! بیاد ببینه که من بدون اون خوابیدن شدم، کله ی منو کنده شدن میکنه! وای الان مردن میشم! باید اینجا رو جمع کردن بشم تا فهمیدن نشه که من بدون اون خوابیدن شدم! -دنگ... دنگ...بابا رابستن! بابا کجا رفتن شدی؟ بیا ببین من چه شکلی شدن شدم! اومدن شدن شو! دنگ... دنگ...
بچه در حالی که با مشت دنگ دنگ بر در اتاق میکوبید اینها را فریاد میزد. رابستن که فکر میکرد بچه اش به خاطر اینکه او یادش رفته برای خواب صدایش کند، داشت با هول و ولا رو تختی و ملافه ها را مرتب میکرد تا وقتی بچه اش آمد، نفهمد که رابستن بدون او خوابیده است. بیچاره اصلا خبر نداشت که بچه، برای نشان دادن آرایش دراکولایی اش در را میکوبد و فریاد میزند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الکساندرا ایوانوا در 1399/6/11 13:05:03
مگان نتوانست حتی کلمه ای را به زبان بیاورد و برای همین فقط یک کار کرد دار فانی را وداع گفت. شپلق. میله محکم با سر مگان برخورد کرد و مگان را بیهوش کرد. بچه که مطمئن بود مگان مرده با سرعت از اتاق مگان بیرون رفت و به سمت دستشویی روانه شد. داخل دستشویی کلی وقت گذاشت روی تصمیم گرفتن برای اینکه دست هایش که لاک دارن رو بشوره یا نشوره و بعد از ده دقیقه تصمیم خود را گرفت و دست هایش را شست. - واقعاً چقدر این خاله مگان چیز های باحالی داشت. ای کاش نمی کشتمش ولی بابام حتماً از شکلم خوشش اید.
بعد به سرعت به سمت اتاق خودش و پدرش رفت ..... همان لحظه در اتاق مگان: مگان خودش مطمئن بود که مرده و وقتی کمی چشم هایش را باز کرد تعجب کرد که نمرده و هنوز نفس می کشد. به سختی میله پرده را از روی خود برداشت و لنگان، لنگان به سمت تخت رفت و زیر تخت را چک کرد. هیچ چیز انجا نبود به غیر از مخفیگاه لوازم ارایش اضافی اش. فکر کرد که دیوانه شده است. چند بار چشم هایش را مالید و باز زیر تخت رو چک کرد.
- وای... نه. من... من... دیوونه شدم. حالا باید برم تیمارستان. باید هر روز صبحانه و ناهار و شام پر کالری بخورم. دیگه نمی تونم به خودم برسم. هم اتاقی دیوونه ها می شم. من دیوونه شدمممممم. نترس مگان چند تا نفس عمیق بکش. یک، دو، سه. حالا باید بری مجله دادن اعتماد به نفس به خود در هنگام دیدن ترس هایتان رو بخونی.
وقتی مگان به سمت میز ارایشش رفت دیگر واقعا می خواست سکته کند یک لحظه قلبش وایساد با دیدن ان لحظه.
- ای هیولای نامرد. چرا با من این کار رو می کنی. لاک عزیزم ببخشید که بهت قول دادم بزنمت روی ناخنم ولی نزدمت. ای رژ قشنگم ببخشید که تو رو توی مهمونی دیشب نزدم روی لب هام. سایه سایه ای که بی تو خودمو تک و تنها حس می کنم.
مگان دست از گریه کردن برداشت و شروع به خواندن مجله کرد. نقل قول:
شما هم از چیزی ترس دارید؟ فکر می کنید هیولایی زیر تخت شما است؟ راه حل شما پیش من نادیا است. مرحله ی اول اینه که برید و کمی رایحه ی استخدوس را ببویید. مرحله ی دوم کمی ماسک عسل و خامه و شیر را روی صورت بگذارید برای استراحت. مرحله ی سوم کمی یوگا کار کنید و یک فنجان قهوه بنوشید مرحله چهارم به خودتون بگید که هیولایی وجود نداره و مرحله ی پنجم برای هیولایی که ازش می ترسید تله بگذارید
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مگان راوستوک در 1399/6/11 1:06:37
Im not just a witch that was put in slytherin. They were always jelous to me but the know im better that them. Im the future of slytherin
مگان از خواب پرید و با حالت تهاجمی اطرافش رو نگاه کرد. اول چیزی ندید. فکر کرد که خواب دیده و داشت دوباره دراز میکشید که از بین چشم های نیمه بازش متوجه چیزی شد. موجودی حدودا پنجاه سانتی با کله آبی متمایل به بنفش و دستای نارنجی ای که به طرز ترسناکی دو طرفش آویزون بودن رو به روش ایستاده بود و با لبخند دندون نمایی بهش نگاه میکرد. مگان آب دهنش رو قورت داد. با وجود قیافه ای که رو به روش بود و اطلاعاتی که نصف شب به مغز میرسه و چشمای نیمه باز، حق داشت که فکر کنه هیولای زیر تختش که سال ها خوابش رو میدید رو به روش ایستاده.
-تو...کی...هستی...
هیولا دست های لزجش رو گذاشت روی شکم قلبمش و چند قدم عقب رفت. جوری که انگار میخواست فرار کنه. البته که دلیل فرارش نمیتونست ترس از دستگیر شدن توسط مگان باشه. بچه میخواست به سمت دستشویی فرار کنه و شاید هم وسط راه سری به پدرش میزد تا اون هم از دیدن قیافش ذوق کنه. سر جاش چرخید و اومد که قدم اول رو به قصد فرار برداره. مگان که سال های زیادی بود با کابوس هیولای زیر تخت دست و پنجه نرم میکرد همون لحظه تصمیم گرفت که ترسش رو کنار بزاره و یه بار برای همیشه بهش غلبه کنه. در نتیجه وقتی متوجه شد که هیولا قصد فرار داره، مثل کسی که یه ثانیه قبل از انفجار بمب خودش رو روی زمین میندازه، خیز برداشت و شتاب پرشش رو جوری تنظیم کرد که صاف بیفته رو هدف و پوزش رو به خاک بماله. چند ثانیه بعد مگان بین زمین و هوا معلق بود و بچه در حال فرار. در ثانیه آخر، درست جایی که بچه داشت آخرین قدم رو واسه خارج شدن از صحنه برمیداشت تونست مچ پاش رو بگیره. بچه برای حفظ تعادلش پرده اتاق رو کشید. خیلی محکم. اونقد محکم که میل پرده همراه پرده جدا شد و شکارچی خودش طعمه شد. مگان به بالای سرش نگاه کرد و آخرین چیزی که دید سیاهی بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مانامی ایچیجو در 1399/6/10 22:49:00
بچه آرام، روی صندلی میز آرایش مگان نشست. نگاهی به رنگ های متنوع و جذاب لاک ها و انواع و اقسام رژ لب ها و سایه چشم ها کرد. -فقط یدونه لاک زدن کردن میشم. فقط یدونه.
لاک نارنجی رنگی برداشت. دَرَش را باز کرد و برس لاک زنی را در دستانش گرفت. -این چجوری کارکردن میشه؟ بابا رابستن تا حالا برای من لاک زدن کردن، نشده. حالا من چی کار کردن بشم؟
بچه تا حالا لاک نزده بود. لاک را برداشت و روی ناخن هایش کشید. لاک روی انگشتش هم مالید. توجهی نکرد. زبانش را بیرون داده بود و با دقت برس را روی ناخن ها و البته انگشاتنش میکشید. لاک زدن دستش را تمام کرد. -چه کار سختی کردن شدم. ولی خوشگل شدن شدها! ولی حوصله ام سر رفتن شده. یه چیز دیگه امتحان کردن میشم.
رژ لب بنفشی را برداشت، پیچش را تا آخر پیچاند و رژ لب صاف و صیقلی را به طور کامل بیرون داد. رژ لبی که مگان همیشه با احتیاط و ذره ذره بیرون میداد و از آن استفاده میکرد. -چقدر رنگش خوشگل شدن شده. یکمی امتحان کردن بشم ببینم چی شدن میشم...
بچه رژ لب را برداشت و روی لب هایش کشید. با دقت در آینه به خودش خیره شد. -خیلی خوشگل شدن شدم... ولی انگار بازم باید از رژ لبه زدن بشم.
رژ لب را روی ابرو هایش کشید. ابرو هایش به رنگ بنفش غلیظی در آمد. -ذوق کردن شدم. چه خوشگل شدن شدم. حالا دیدن شدن بشم این سایه چشم آبیه چه شکلیم شدن میکنه. فرچه ی سایه چشم آبی نفتی را برداشت و نه تنها پلکش را با آن پوشان، بلکه فرچه را سر تا سر لپ هایش کشید. -ناز شدن شدم. خیلی خوشگل شدن شدم. باید به بابا رابستن نشون دادن بشم.
از روی صندلی پایین آمد و از سر شوق جیغ کوچک همراه با شادی ای کشید. ولی یادش رفت که یک عدد مگان در آن اطراف خوابیده است.
بچه به ارامی وارد اتاق رودولف شد و به سمت رودولف رفت. ارام دستش را به پشت رودولف زد و او را تکان داد. - عمو رودولف، عمو رودولف بیدار کردن بشو.
رودولف هم در جواب لگدی نثار بچه کرد. بچه فکر کرد رودولف از عمد این کار را انجام داده ولی رودولف در خواب کاراته می کرد و حرکت های اکروباتیکی از خودش انجام می داد. بچه هم دم در گوش رودولف یکی از ان جیغ ها را کشید که نزدیک بود پرده گوش رودولف پاره بشود. - بیدار کردن شو عمو رودولف
رودولف به سرعت بیدار شد و گاردی دفاعی گرفت. احساس می کرد هر ان دشمن ممکن است حمله کند. - کی اونجاست؟ من مصلح هستم هر کی هستی خودت رو نشون بده.
رودولف متوجه شد کسی شلوارش را می کشد. وقتی به پایین نگاه کرد متوجه بچهی رابستن شد.
- عمو من دستشویی داشت. - من که نمی تونم ببرمت دستشویی. - عمو - خیله خب بیا بریم.
رودولف به مدت بیست دقیقه دم در دستشویی ایستاد تا بلاخره بچه از دستشویی بیرون امد. - کارت تموم شد؟ - اره مرسی.
رودولف با خستگی بسیار زیادی به راه افتاد. با خودش عهد بست که حتما فردا صبح در اتاقش را قفل کند حتی اگر شده از زیر یک قبر قفل مورد نظرش رو پیدا کنه. - من برم توی قبرم بخوابم. شب بخیر.
بچه که حوصله نداشت تا طبقه ی بالا برود به سمت اخرین اتاق ان طبقه رفت وقتی در را باز کرد دختری را دید که با ماسک، خیار و حوله ای روی صورتش خواب است. بچه در دل خود فکر کرد که این هیولا دیگه کیه؟ ولی متوجه شد که کسی که بیشتر از همه به خود و مو هایش در خانه ریدل ها می رسد مگان است. تا بچه چشمش به ان همه لاک و لوازم ارایش روی میز مگان افتاد دلیل امدنش را فراموش کرد. به سختی روی صندلی نشست و سعی می کرد چهره ی خود را در اینه ببیند. مگان که اینقدر روی وسایلش حساس بود وقتی بیدار شد دچار شک بزرگی شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مگان راوستوک در 1399/6/10 1:42:02
Im not just a witch that was put in slytherin. They were always jelous to me but the know im better that them. Im the future of slytherin
رابستن بچه رو گذاشته بود رو دوشش و یه بشقاب سوپ هویجم رو کلش بود. با حساب این که درحالت عادی هم بچه ی لج بازی بود، غیبت چند ساعته بلاتریکس این اخلاق رو تشدید می کرد. برای همین جهت خالی کردن عقدش در ازای هر یه قاشق سوپ هویجی که به اصرار پدرش تو دهن می برد، ده بار با ته قاشق رو کله رابستن بیچاره ضرب می گرفت.
-لطفا زود سوپت رو خوردن بشو که خوابیدن بشیم.
بچه در اعتراض قاشق رو با شدت بیشتری رو کلش زد. اگر قلب این موجود کوچولو رو یه هتل بزرگ در نظر می گرفتیم، بلاتریکس همه اتاق ها و سونا و جکوزی بود و رابستن اتاق رخت شویی.
پنج دقیقه بعد
-خیلی درد کردن میشه! بانو مروپ کجا رفتن شد! بچه داره تلف کردن میشه!
همه مرگخوارا دور تا دور صحنه ایستاده بودن و هیچکس جرعت نداشت قدم از قدم برداره. بچه دو دستی شکمش رو چسبیده بود و با صدایی که گوش فلک رو کر می کرد جیغ میکشید. از مشکلات پدر مجرد بودن اینه که وقتی بچه دچار بیرون روی میشه با یه دست باید چایی نبات رو هم میزدی و با دست دیگه بچه رو به سمت دستشویی هدایت می کردی و شلوارش رو پایین می کشیدی. بینز از بالای پله ها با لبخند تحسین آمیزی به نتیجه مطلوب کارش نگاه می کرد. البته لبخند تحسین آمیز برای خودش نبود، برای معجون آرام بخش هکتور بود که یواشکی تو قابلمه سوپ ریخته بود.
چند ساعت بعد
مرگخوارا خواب بودن. بچه خواب بود. رابستن خواب بود. و چند لحظه بعد بچه دیگه خواب نبود. دل دردش دوباره شروع شده بود و برای همین از جاش بیرون خزید و به سمت دستشویی رفت. متاسفانه اتاقی که موقع تقسیم کردن قسمت رابستن و بچه شد دورترین اتاق به خدمات بهداشتی و درمانی خانه ریدل ها بود. بچه احساس می کرد که اگر تا چند ثانیه دیگه به دستشویی نرسه تو شلوارش کارش رو انجام میده. هرکسی که روزی بچه بوده میتونه بفهمه که خودش میخواست ولی واقعا نمیتونست بیشتر از این نگهش داره. به اطرافش نگاه کرد. در اتاق خواب یکی از مرگ خوارا نیمه باز بود. به آرومی یه بچه گربه از لای در داخل رفت. بیچاره رودولف! یک هفته بود که میخواست قفل در اتاقش رو درست کنه و موقعیتش پیش نمیومد.