مانامی vs گابریل تیت
هرکسی که مانامی ایچیجو رو میشناخت میدونست که بیشتر زندگیش همراه با دردسره. به همین دلیل برای بچه هایی که تنها چیزی که باعث خدشه به روحیه نرم و کودکانشون شده بود، دعوای بین مادر و عمه جان بود، بهتر بود که تا میتونستن از مانامی دور بمونن. گابریل دلاکور تا حدودی جزو همین دسته از بچه ها بود اما چیزی که باعث میشد از مانامی فاصله نگیره، روحیه "نجات دهنده"ش و احساس مسئولیتی بود که به عنوان یه ناظر داشت. به همین دلیل وقتی فهمید که مانامی به محض ورود به هاگوارتز برای بچه های هافلپاف خط و نشون کشیده و تو جنگل ممنوعه قرار دعوا گذاشته، سعی کرد که منصرفش کنه و وقتی موفق نشد تصمیم گرفت که دنبالش بره تا حداقل اگر خودش نیومد، جنازه ش رو بیاره.
-الان راجب من چی فکر میکنن؟ فکر میکنن من ازشون ترسیدم و نرفتم.

بعد از پنج ساعت تو جنگل سرگردون قدم میزدن و راه درست رو گم کرده بودن. گابریل از شدت سرما و ترس میلرزید و مانامی تنها چیزی که بهش فکر میکرد قرار دعوا بود. مثل تاجری بود که ثروتش رو از دست داده، یا حتی بدتر از اون، کشیشی که آبروش نقش بر آب شده. گابریل دماغش رو بالا کشید و با صدایی که به زور در میومد گفت:
-میشه تمومش کنی؟ من چوب دستیم رو به خاطر عجله کردن تو جا گذاشتم و معلوم نیست کی راه رو پیدا...

گیر کردن پای مانامی به ریشه درخت و افتادن چوب دستیش تو گودال گل و لای حرف گابریل رو نیمه تموم گذاشت. مانامی خم شد و چوب دستی رو برداشت و تلاش کرد با گوشه رداش چوب دستی رو پاک کنه. این میزان از بی اهمیتی به بهداشت فردی و اجتماعی، مثل تیری تو قلب گابریل فرو رفت و نفسش تو سینه حبس شد.
-داری چیکار میکنی!

چوب دستی رو از دست مانامی کشید. مانامی مقاومت کرد و اون طرف چوب دستی رو کشید.
-پسش بده!اگر از پشت بهم حمله کنن چی؟!

-مهم نیست اگر بمیری هم این باید با وایتکس شسته شه!

چوب دستی مثل دو سر طناب این طرف و اون طرف کشیده میشد. مانامی بچه پول دار نبود، در نتیجه بی کیفیت ترین و به مو بند ترین چوب دستی ممکن رو تونسته بود تهیه کنه. چوب دستی بعد از پنج دقیقه کشمکش با صدای قرچ شکسته شد.
این بار تیر تو قلب مانامی فرو رفت.
چند دقیقه بعدمانامی این طرف و اون طرف میرفت و یک بند، جوری که انگار هیچوقت قرار نیست خفه شه غر میزد. گابریل گوشه ای نشسته بود و منتظر بود که نمایش مزخرف هم گروهیش زودتر تموم بشه.
-شکوندیش گب.خاک بر سرم اگر یهو پیداشون شه با چی دفاع کنم از خودم.

گابریل در پوکر ترین حالت ممکن داشت فکر میکرد که چطور ممکنه یکی گشنه و تشنه جایی گم بشه و چوب دستیش هم توسط یکی دیگه شکونده بشه و باز تنها دغدغش قرار دعوای ده ساعت پیش باشه.
-فهمیدم. چوب دستی میسازم و باهاش تو دعوا پیروز میشم.

گابریل آرزو کرد که کاش کمی بدبخت تر بود، این جوری با خیال راحت میتونست کلش رو به سنگ بکوبه و بمیره. اما متاسفانه وضعیت مالی و روانی مساعدی داشت و نمیخواست به این زودی از دنیا بره.
-مانا! باور کن الان هافلپافیا تو خوابگاهشون خوابیدن. قبل این که مدیریت بفهمه ما تو جامون نیستیم بیا دنبال یه راهی بگردیم.

مانامی برای چند لحظه به گابریل خیره شد. بغض کرد و سرش رو پایین انداخت و مشغول ساخت چوبدستیش شد. به همون راحتی که با یه حرف میتونست از دست کسی عصبانی بشه و به قتل برسونتش، با حرف دیگه ای میتونست بغض کنه و صداش در نیاد. شاخه ای از چوب درخت آلوچه جنگلی رو که بعد از یک ساعت تقلا برای خوردن آلوچه هاش شکونده بود از وسط تراش داد و مثل مرغ شکم پر یک سری محتویات رو توش فرو میکرد. خاکستری که انگار بقایای گوشت تسترالی بود که هاگرید تو جنگل به سیخ کشیده بود رو داخل شکاف چوب ریخت. برگ گیاه دیتانی و یک تار مو از یال اسب تک شاخ که از استاد معجون سازیش دزدیده بود رو داخل چوب قرار داد.
-میشه یه پیس از الکلت بهش بزنی؟

گابریل بی حوصله یه پیس از الکلش رو داخل چوبدستی زد. مانامی بعد از اضافه کردن هسته گیلاس، چوبدستی رو با گل بست و به محصول آمادش نگاه کرد.
-تموم شد شاهکارت؟
گابریل چوب دستی رو از دست مانامی قاپید و اون رو به سمت مانامی گرفت و با حالت مسخره ای گفت:
-به نظرت چه وردی رو اجرا کنم؟

-نکن احمق! اسباب بازی نساختم که!

گابریل به چهره جدی و از خود مطمئن مانامی خندید. چند بار چوب رو تو هوا تکون داد و در نهایت زمزمه کرد:
-استیوپفای!
ثانیه ای بعد طلسم به مانامی برخورد کرد و بعد روی زمین افتاد. گابریل که فکر میکرد مانامی داره سر به سرش میزاره چند بار با کفشش به پهلوی مانامی که حساس ترین نقطه بدنش بود زد. دختر کوچیک ترین تکونی نخورد. واقعا بیهوش بود.