جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  76 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  192 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  210 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  303 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  205 خواندن  1 نظر 

پاسخ به: هماهنگی های تیم ترجمه
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 آبان 1399 11:26
نمایش جزئیات
آفلاین
عجیب ترین حیوانات جادویی با من. یک هفته هم مهلت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ به: هماهنگی های تیم ترجمه
ارسال شده در: شنبه 29 شهریور 1399 16:06
نمایش جزئیات
آفلاین
ترجمه MACUSA با من. تا آخر هفته تحویل میدم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ به: پايين شهر
ارسال شده در: چهارشنبه 26 شهریور 1399 23:24
نمایش جزئیات
آفلاین
دوستی مساله پیچیده ای نبود. مجموعه ای از علایق و اهداف مشترک میتوانست از آدم ها دوست بسازد. برای همین سیاه یا سفید، همه دوستی داشتند که برای او قادر به انجام هرکاری باشند.
هکتور به صدای حرکت سکه هایی که در جیبش بودند گوش میداد و به سمت پاتیل درز دار میرفت. در افکارش غرق بود که دختری به شدت به او تنه زد و یک قدم جلو تر از او ایستاد.
-اوه...متاسفم آقا.

هکتور در حالی که از شدت ضربه شانه اش درد گرفته بود به دخترک نگاه کرد اما کلاهی که دختر بر سر داشت تا زیر چشمانش را پوشانده بود و مانع میشد که چهره اش را درست ببیند. تنها چیزی که از صورتش مشخص بود لبخند ترسناکش بود. از آن لبخند هایی که مشخص بود اصلا متاسف نیستند. هکتور خواست چیزی بگوید اما با پلک زدنی متوجه شد که دختر رفته است. آهی کشید و فکر کرد که چقدر مردم عجیب و احمق شده اند. به سمت مغازه رفت و وارد شد.
-سلام مادام!

زن که پشت پیشخوان بود سرش را از زیر میز بالا اورد و سلام گرمی به او کرد. بعد از تحویل گرفتن سفارش هکتور به اتاقکی رفت و بعد از مدتی با لیوانی برگشت و با آشفتگی گفت:
-باید زودتر مغازه رو ببندم گرنجر عزیز...میدونی که اوضاع خوب نیست.
-منظورت چیه؟

داخل جیبش را گشت که پولش را حساب کند. علاوه بر سکه ها کاغذی را از جیبش بیرون کشید که مطمئن بود خودش آن جا نگذاشته. تای کاغذ را باز کرد و به سه کلمه ای خیره شد که بدجوری در ذوق میزدند.
"بازی عوض شده."


صدای زن رشته افکار هکتور را پاره کرد و گفت:
-متعجبم که نمیدونی. ظاهرا به یکی از مغازه های این جا حمله شده و منم دوست ندارم تو دردسر بیفتم...

ناگهان سرما در قلب هکتور رخنه کرد. لیوانش را رها کرد و از مغازه بیرون دوید و به سمت جایی رفت که عده ای به سمت آن میرفتند و عده ای در حال فرار بودند. دخترک و آن لبخند ترسناکش، دست نوشته ی عجیبی که در جیبش بود و حالا هم حمله به یک مغازه. احساس خفگی شدیدی در گلویش کرد. به کوچه ای رسید که محل حادثه بود، در واقع دورترین و خلوت ترین نقطه ی آن جا. امیدوار بود که احساسش این بار به او دروغ بگوید.
-چه اتفاقی افتاده؟

مردی که نزدیکش بود بدون این که چشمانش را از جایی که به آن خیره بود بگیرد با ترس گفت:
-ظاهرا به اون جاحمله شده و از توش صدای جیغ و داد اومده...شنیدم مثل قتل های دیگه با چاقو به به بیچاره ها حمله کردن ولی خبری از قاتله نیست...امیدوارم سالم باشن.

فرد دیگری ادامه داد.
-میگن چون مردم به موقع رسیدن یکی هم زنده مونده. بیچاره حتما مثل قبل نمیشه.

هکتور با چشم هایی بی قرار در میان جمعیت به دنبال رکسان بود. قدم های سستش را به سمت مغازه ای برد که محل قتل بود و میگفتند علاوه بر فروشنده چند مشتری در آن بوده اند. از میان جمعیت راهش را باز کرد و جلو رفت. احساس میکرد که دوستی را در آن مکان جا گذاشته است. لازم نبود عنوانی که بر در مغازه نصب شده بود را بخواند. برایش واضح و آشنا بود...مغازه ی ابزار و وسایل کوییدیچ.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ به: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: دوشنبه 24 شهریور 1399 23:01
نمایش جزئیات
آفلاین
-از کله ما بیا پایین مورچه ی گستاخ!
-این که تحت تاثیر چی داری با من حرف میزنی نمیدونم ولی اون که گرفتی دستت اینجوری کار نمیکنه.

لرد سیاه به اطرافش نگاه کرد و نفس راحتی کشید که بچه رابستن اون اطراف نیست وگرنه به تقلید از مورچه فردا پس فردا باید پس کله لرد مینشست. با انگشت اشاره به مورچه ضربه ای زد و مورچه روی رداش افتاد. اخمش رو بیشتر کرد و به مورچه گفت:
-منظورت چیست مورچه ی مزاحم!

مورچه دونه رو گذاشت زمین و دستش رو زد زیر چونش و با حالت حق به جانبی گفت:
-اگر بگم باید به جاش جیره یک سال غذامو بدید.

لرد فکر کرد که خب تسترال خورد! قطعا تو این شرایط ده ها تن از افراد اسلیترین غرق میشدن و میتونست غذاشون رو به مورچه ببخشه که به هدفش هم برسه. با ابهتی که فقط کسی مثل اون از پسش بر میومد گفت:
-قبول میکنیم حالا زود بگو چه کار کنیم تا به درک واصلت نکردیم.

مورچه نیشش باز شد و به پریز برقی اشاره کرد که به دلیل این که از ابزار های مشنگی بود استفاده از اون تو تالار اسلیترین با اشد مجازات همراه بود.
-باید دو شاخه رو وصل کنی به پریز برق تا روشن شه.

لرد سیاه کمی فکر کرد و با خودش کلنجار رفت. شکوندن قانونی که خودش وضع کرده بود در شان شخصیت محترمی مثل اون نبود و اگر بچه ها می دیدند دیگه هیچ کس مرلین رو بنده نمیشد. بعد از کلی کشمکش تصمیم گرفت که بره و سشوار رو به پریز وصل کنه. به هر حال حکومت دیکتاتوری بود و کسی غلط میکرد که ببینه یا اعتراضی کنه.

-رب آلوچه ی مامان کجا رفتی؟

از پشت تخت یواشکی به مادرش نگاه کرد که فریاد زنان زیر هکتور دنبال پسرش میگشت. از موقعیت استفاده کرد و دو شاخه رو آروم آروم به سمت پریز برد. بی خبر از این که پریز برق به خاطر رودخونه ای که داخل تالار جریان داشت خیس شده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ به: پایگاه بسیج دانش‌آموزی هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 22 شهریور 1399 12:15
نمایش جزئیات
آفلاین
دوئل هاگوارتزی بین مانامی و گابریل تیت با برد مانامی به پایان رسید.

+5

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مروپ گانت در 1399/6/28 8:17:21


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: جمعه 21 شهریور 1399 23:34
نمایش جزئیات
آفلاین
آسمون کبود بود و ابر ها برای باریدن آماده میشدن. کوچه ها از بارون دیشب نمور بودن و بوی رطوبت نفس کشیدن رو آزار دهنده میکرد. خیابون هنوز شلوغ بود و تنها صدایی که به ندرت شنیده میشد، صدای خندیدن بود. دختر ریز جثه ای با موهایی که با شلختگی جمع شده بودن و شلوار اور سایزی که اگر به زور کمربند نبود از تنش میفتاد به سرعت قدم برمیداشت و چشم هاش با آشفتگی دنبال چیزی میگشتن.
-تف تو شانس ما! اگر این قانونای کوفتی نبودن الان چوبدستیم همراهم بود و انقدر واسه انجام دادن کارام عذاب نمیکشیدم.

داخل خیابون بعدی پیچید و همون طور که یک بند درباره قانون محدودیت استفاده از چوبدستی در خارج از هاگوارتز غر میزد، قوطی نوشابه ای رو لگد کرد و با ضربه محکمی تو جوب انداخت.

-چیه مارسل کودن؟دلت مامانت رو میخواد؟

دختر متوقف شد. چیزی که باعث توقفش شد نه صدا، بلکه شنیدن اسم"مارسل" بود. اسمی که اگر اون رو یک قدم تا رسیدن به بهشت هم میشنید برمیگشت و پشت سرش رو نگاه میکرد.
انتهای کوچه ی بیست و سوم، جایی که تجمع زباله ها بود و بوی تهوع آوری استشمام میشد چهار نفر بودن. سه نوجوون که ایستاده بودن و یک پسربچه که به زمین افتاده بود.
-دفعه بعدی که این جا ببینمت تو هم میفرستمت پیش مامانت!
-تو قبر یعنی.

سه نفر خندیدند و پسری که مارسل بود، بعد از این که لگدی حواله ی شکمش شد از درد نعره کشید و بیشتر تو خودش مچاله شد.

-چه غلطی میکنین قلدرا!

صدا تیز و برنده بود. پسر ها به سمت صدا برگشتند. مارسل سرش رو با امیدی که همراهش ترس بود از بین دست هاش بیرون آورد و به منبع صدای آشنا نگاه کرد. خواهر بزرگ ترش، با چهره ای که از شدت خشم سرخ بود و صدایی که بغض به وضوح در اون شنیده میشد، بلند تر داد کشید و فحش رکیکی نثار سه پسر کرد. پسر ها خندیدن و یکی از اون ها که قد بلند تر و زشت تر بود، گفت:
-مانامی احمق تو هم اومدی جیره کتکت رو تحویل بگیری؟ پس جمعمون جمع شد!

چند قدم جلو تر رفت و با تمام قدرتش چکی تو صورت دختر زد. دخترک دستش رو تو جیبش فرو برد و لحظه ای بعد چاقوی بزرگی تو دست های کوچیکش برق میزد. زیرچشمی نگاهی به تجمع کوچیک خون ها کرد که از دهن و بینی برادرش سرازیر بود. شعله های خشم بزرگ تر شدن و چشم هاش چیزی جز نفرت ندید.
-میکشمتون...

مردمک ها به زمین خیره بودن و اشک هایی که تو چشماش حبس کرده بود دیدش رو تار میکردن. مثل کسی که مسحور طلسمی بود بی اختیار به سرعت برق به سمت پسر ها خیز برداشت و قبل از این که مهلت فرار یا دفاع داشته باشن، چاقوش رو بدون هیچ تردیدی تو بازوی یکی از اون ها فرو برد.
-قول میدم...اگر...یه بار دیگه مارسل رو اذیت کنید...تو قلبت فرو میکنمش!

و بعد در برابر چهره های بهت زده اون ها خندید. مثل دیوانه ها خندید و اشک از چشم هاش سرازیر شد. به قطرات خون نگاه کرد که از چاقو روی انگشت هاش میغلتیدن. زانو زد و کمک کرد تا برادرش بلند شه. سرش رو چرخوند تا اگر قصد حمله داشتن متوجه شه اما پسر ها فرار کرده بودن. مارسل به سختی ایستاد و دستش رو دور بازوی مانامی حلقه کرد و لنگ لنگان شروع به حرکت کرد.

-ببخشید...
-هیس...باید بریم خونه دوش بگیری و بعد زخمات رو ببندیم. به خودت فشار نیار.

مارسل ساکت شد و اشک رو گونش درخشید و جای زخمی که زیر چونش بود از شوری اشک ها سوخت. همیشه در برابر شجاعت خواهرش ساکت میموند. به دست های یازده ساله ی آلوده به خونش و گونه ای که از سیلی سرخ بود نگاه کرد. سرش رو روی شونه مانامی گذاشت و فکر کرد که شونه های یه بچه یازده ساله برای به دوش کشیدن این همه سختی زیادی کوچیکن.
-شجاع بودن رو هم تو هاگوارتز یاد میدن؟

مانامی لبخند زد و به چیز هایی فکر کرد که تو هاگوارتز یاد میدادن. نه فرد با استعدادی بود و نه قدرت خاصی داشت. تنها چیزی که جزئی از ذاتش بود شجاعت و بلند پروازی بود اما میدونست جنگیدن بدون چوبدستی و در حالی که بیشتر از هرکسی خودت ترسیدی کار هر جادوگری نیست.
-اره مارس ولی این ربطی به هاگوارتز نداره. این جادوییه که تو میکنی.

همینطور هم بود. مهم نبود که چقدر سیاه یا سفید باشه اگر تمام طلسم های دنیا رو هم بلد بود، باز مطمئن بود که هیچکدوم مثل برادرش اون رو قدرتمند نمیکنن.
مارسل محرکه ی شجاعتش، و شجاعتش جادوی اون بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مانامی ایچیجو در 1399/6/21 23:38:39
ویرایش شده توسط مانامی ایچیجو در 1399/6/21 23:41:19
ویرایش شده توسط مانامی ایچیجو در 1399/6/21 23:43:10


پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
ارسال شده در: پنجشنبه 20 شهریور 1399 23:53
نمایش جزئیات
آفلاین
پارچه رو کنار بزنین و بگین با چه جانوری مواجه شدین؟ بزرگ یا کوچیک؟ (2 امتیاز)
ما خیلی تلاش کردیم ببینم کدوم پارچه رو بزنیم کنار ولی نتونستیم. هی رفتیم راست، گفتیم اگه اونی که چپه بهتر باشه چی؟ رفتیم چپ، گفتیم اگر اشتباه کرده باشیم چی؟ حدودا یه ربع با خودمون درگیر بودیم و بعد سرمونو اوردیم بالا دیدیم کلا یه قفس مونده. رفتیم زدیمش کنار دیدیم خالیه. بعد شنیدیم یه صدایی اومد. چشمامونو بیشتر باز کردیم دیدیم یه پاندای سرخه که اندازه قلب گنجیشک شده. واقعا ازین صحنه متاثر شدیم.

2. برخوردی که جانور با شما داشت چی بود؟ (4 امتیاز)
از ما خیلی خوشش اومد. دستمون رو بردیم سمتش خندید البته بعدش چند تا از همکلاسیا اومدن دم قفس سرک کشیدن به اون ها هم خندید. بعد فهمیدیم برای همه میخنده درحالی که ما دوست داشتیم فقط برای ما بخنده.
اومدیم لپش رو بکشیم مارو گاز گرفت. فکر کنم از ما خوشش اومد که گازمون گرفت. داداشمون هروقت مارو گاز میگرفت مامانمون میگفت "گریه نکن مانامی، داداشی دوست داره" برای همین از اون به بعد منم هر جا خواستم به یکی بگم دوستش دارم گازش گرفتم ولی نمیدونم چرا بهم گفتن "سگ" و رفتن.

3. چه غذایی برای جانورتون با این ابعاد جدید مناسب می‌دونین؟ چرا؟ (2 امتیاز)
اول از همه بگم ما کثیف نیستیم ولی چون دیدیم این بچه خیلی ظریف و نحیفه تصمیم گرفتیم بامبو هارو خودمون بجوییم و تف کنیم جلوش که بخوره. شاید تو زندگی قبلیمون مامان گنجیشکی بودیم.

4. آیا جانورتون از غذایی که تو سوال 3 تهیه کردین خوشش اومد؟ چرا؟ (1 امتیاز)
وقتی غذا رو گذاشتیم جلوش شکل وقتی شد که خورشت کرفس داشتیم برای ناهار. بغض کرد و تو چشاش خوندم که میگه"این چیه!" ما هم بهش گفتیم"میخوری بخور. نمیخوری کوفت بخور!" و پاندای سرخ سرش رو انداخت پایین و بامبو های میکس شده رو خورد.

5. هرگونه انتقاد و پیشنهادی که نسبت به کلاس در طی این سه جلسه داشتین ارائه بدین! (1 امتیاز)
استاد ما مامانمون و داداشمون کرونایی بودن باید میبردیمشون بیمارستان. برای پرداخت هزینه های تحصیل هم مجبوریم سه شیفت کار کنیم برای همین به دو جلسه قبلی نرسیدیم و در نتیجه فقط تونستیم خوبی شمارو بشنویم و افسوس بخوریم که از تدریس های شما بهره نبردیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: پنجشنبه 20 شهریور 1399 22:52
نمایش جزئیات
آفلاین
مانامی vs گابریل تیت

هرکسی که مانامی ایچیجو رو میشناخت میدونست که بیشتر زندگیش همراه با دردسره. به همین دلیل برای بچه هایی که تنها چیزی که باعث خدشه به روحیه نرم و کودکانشون شده بود، دعوای بین مادر و عمه جان بود، بهتر بود که تا میتونستن از مانامی دور بمونن. گابریل دلاکور تا حدودی جزو همین دسته از بچه ها بود اما چیزی که باعث میشد از مانامی فاصله نگیره، روحیه "نجات دهنده"ش و احساس مسئولیتی بود که به عنوان یه ناظر داشت. به همین دلیل وقتی فهمید که مانامی به محض ورود به هاگوارتز برای بچه های هافلپاف خط و نشون کشیده و تو جنگل ممنوعه قرار دعوا گذاشته، سعی کرد که منصرفش کنه و وقتی موفق نشد تصمیم گرفت که دنبالش بره تا حداقل اگر خودش نیومد، جنازه ش رو بیاره.
-الان راجب من چی فکر میکنن؟ فکر میکنن من ازشون ترسیدم و نرفتم.

بعد از پنج ساعت تو جنگل سرگردون قدم میزدن و راه درست رو گم کرده بودن. گابریل از شدت سرما و ترس میلرزید و مانامی تنها چیزی که بهش فکر میکرد قرار دعوا بود. مثل تاجری بود که ثروتش رو از دست داده، یا حتی بدتر از اون، کشیشی که آبروش نقش بر آب شده. گابریل دماغش رو بالا کشید و با صدایی که به زور در میومد گفت:
-میشه تمومش کنی؟ من چوب دستیم رو به خاطر عجله کردن تو جا گذاشتم و معلوم نیست کی راه رو پیدا...

گیر کردن پای مانامی به ریشه درخت و افتادن چوب دستیش تو گودال گل و لای حرف گابریل رو نیمه تموم گذاشت. مانامی خم شد و چوب دستی رو برداشت و تلاش کرد با گوشه رداش چوب دستی رو پاک کنه. این میزان از بی اهمیتی به بهداشت فردی و اجتماعی، مثل تیری تو قلب گابریل فرو رفت و نفسش تو سینه حبس شد.
-داری چیکار میکنی!

چوب دستی رو از دست مانامی کشید. مانامی مقاومت کرد و اون طرف چوب دستی رو کشید.
-پسش بده!اگر از پشت بهم حمله کنن چی؟!
-مهم نیست اگر بمیری هم این باید با وایتکس شسته شه!

چوب دستی مثل دو سر طناب این طرف و اون طرف کشیده میشد. مانامی بچه پول دار نبود، در نتیجه بی کیفیت ترین و به مو بند ترین چوب دستی ممکن رو تونسته بود تهیه کنه. چوب دستی بعد از پنج دقیقه کشمکش با صدای قرچ شکسته شد.
این بار تیر تو قلب مانامی فرو رفت.

چند دقیقه بعد

مانامی این طرف و اون طرف میرفت و یک بند، جوری که انگار هیچوقت قرار نیست خفه شه غر میزد. گابریل گوشه ای نشسته بود و منتظر بود که نمایش مزخرف هم گروهیش زودتر تموم بشه.
-شکوندیش گب.خاک بر سرم اگر یهو پیداشون شه با چی دفاع کنم از خودم.

گابریل در پوکر ترین حالت ممکن داشت فکر میکرد که چطور ممکنه یکی گشنه و تشنه جایی گم بشه و چوب دستیش هم توسط یکی دیگه شکونده بشه و باز تنها دغدغش قرار دعوای ده ساعت پیش باشه.
-فهمیدم. چوب دستی میسازم و باهاش تو دعوا پیروز میشم.

گابریل آرزو کرد که کاش کمی بدبخت تر بود، این جوری با خیال راحت میتونست کلش رو به سنگ بکوبه و بمیره. اما متاسفانه وضعیت مالی و روانی مساعدی داشت و نمیخواست به این زودی از دنیا بره.
-مانا! باور کن الان هافلپافیا تو خوابگاهشون خوابیدن. قبل این که مدیریت بفهمه ما تو جامون نیستیم بیا دنبال یه راهی بگردیم.

مانامی برای چند لحظه به گابریل خیره شد. بغض کرد و سرش رو پایین انداخت و مشغول ساخت چوبدستیش شد. به همون راحتی که با یه حرف میتونست از دست کسی عصبانی بشه و به قتل برسونتش، با حرف دیگه ای میتونست بغض کنه و صداش در نیاد. شاخه ای از چوب درخت آلوچه جنگلی رو که بعد از یک ساعت تقلا برای خوردن آلوچه هاش شکونده بود از وسط تراش داد و مثل مرغ شکم پر یک سری محتویات رو توش فرو میکرد. خاکستری که انگار بقایای گوشت تسترالی بود که هاگرید تو جنگل به سیخ کشیده بود رو داخل شکاف چوب ریخت. برگ گیاه دیتانی و یک تار مو از یال اسب تک شاخ که از استاد معجون سازیش دزدیده بود رو داخل چوب قرار داد.
-میشه یه پیس از الکلت بهش بزنی؟

گابریل بی حوصله یه پیس از الکلش رو داخل چوبدستی زد. مانامی بعد از اضافه کردن هسته گیلاس، چوبدستی رو با گل بست و به محصول آمادش نگاه کرد.
-تموم شد شاهکارت؟

گابریل چوب دستی رو از دست مانامی قاپید و اون رو به سمت مانامی گرفت و با حالت مسخره ای گفت:
-به نظرت چه وردی رو اجرا کنم؟
-نکن احمق! اسباب بازی نساختم که!

گابریل به چهره جدی و از خود مطمئن مانامی خندید. چند بار چوب رو تو هوا تکون داد و در نهایت زمزمه کرد:
-استیوپفای!

ثانیه ای بعد طلسم به مانامی برخورد کرد و بعد روی زمین افتاد. گابریل که فکر میکرد مانامی داره سر به سرش میزاره چند بار با کفشش به پهلوی مانامی که حساس ترین نقطه بدنش بود زد. دختر کوچیک ترین تکونی نخورد. واقعا بیهوش بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مانامی ایچیجو در 1399/6/20 22:58:03


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 شهریور 1399 20:39
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام.
میشه زحمت بکشید این رو نقد کنید؟
ممنونم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ به: برج وحشت!
ارسال شده در: دوشنبه 10 شهریور 1399 22:44
نمایش جزئیات
آفلاین
-کیه؟

مگان از خواب پرید و با حالت تهاجمی اطرافش رو نگاه کرد. اول چیزی ندید. فکر کرد که خواب دیده و داشت دوباره دراز میکشید که از بین چشم های نیمه بازش متوجه چیزی شد. موجودی حدودا پنجاه سانتی با کله آبی متمایل به بنفش و دستای نارنجی ای که به طرز ترسناکی دو طرفش آویزون بودن رو به روش ایستاده بود و با لبخند دندون نمایی بهش نگاه میکرد. مگان آب دهنش رو قورت داد. با وجود قیافه ای که رو به روش بود و اطلاعاتی که نصف شب به مغز میرسه و چشمای نیمه باز، حق داشت که فکر کنه هیولای زیر تختش که سال ها خوابش رو میدید رو به روش ایستاده.

-تو...کی...هستی...

هیولا دست های لزجش رو گذاشت روی شکم قلبمش و چند قدم عقب رفت. جوری که انگار میخواست فرار کنه. البته که دلیل فرارش نمیتونست ترس از دستگیر شدن توسط مگان باشه. بچه میخواست به سمت دستشویی فرار کنه و شاید هم وسط راه سری به پدرش میزد تا اون هم از دیدن قیافش ذوق کنه. سر جاش چرخید و اومد که قدم اول رو به قصد فرار برداره. مگان که سال های زیادی بود با کابوس هیولای زیر تخت دست و پنجه نرم میکرد همون لحظه تصمیم گرفت که ترسش رو کنار بزاره و یه بار برای همیشه بهش غلبه کنه.
در نتیجه وقتی متوجه شد که هیولا قصد فرار داره، مثل کسی که یه ثانیه قبل از انفجار بمب خودش رو روی زمین میندازه، خیز برداشت و شتاب پرشش رو جوری تنظیم کرد که صاف بیفته رو هدف و پوزش رو به خاک بماله. چند ثانیه بعد مگان بین زمین و هوا معلق بود و بچه در حال فرار.
در ثانیه آخر، درست جایی که بچه داشت آخرین قدم رو واسه خارج شدن از صحنه برمیداشت تونست مچ پاش رو بگیره. بچه برای حفظ تعادلش پرده اتاق رو کشید. خیلی محکم. اونقد محکم که میل پرده همراه پرده جدا شد و شکارچی خودش طعمه شد.
مگان به بالای سرش نگاه کرد و آخرین چیزی که دید سیاهی بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مانامی ایچیجو در 1399/6/10 22:49:00