جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

16 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
16
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  96 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  175 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  293 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  279 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  350 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  255 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی)
ارسال شده در: دوشنبه 20 اردیبهشت 1400 09:49
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از ساعت ها نگاهش رو از در و دیوار هاگوارتز برداشت و به سمت خوابگاهش رفت.
و درست دم گوش سدریک که وسط سالن خوابش برده بود؛ جیغ زد.

_چقدر اینجا خفنــــــــــــــــه.

متاسفانه یا خوشبختانه سدریک از خواب بیدار نشد و همچنان با رز درمورد اینکه مارمالاد توت فرنگی خوشمزه تره یا مارمالاد سیب، درخواب بحث می کرد!

_تازه واردی؟

ایزابلا به طرف گابریل تیت که این حرف رو زده بود،برگشت.
_اره.همین امروز اومدم.
_خوشبختم،من گابریل هستم.بیا بریم خوابگاه رو نشونت بدم.

همین طور که از پله ها بالا میرفتند؛گابریل درمورد کتابی که جدیدا خونده بود حرف میزد.

_خیلی کتاب قشنگیه!
اصلا بهترین کتابیه که خوندم.

داشت ادامه میداد که با فریاد پوناما پومانا دست از حرف زدن کشید.
_میدونی میتونه پنجاه و یکی بلا سرت بیاد اگه نرده رو نگیری؟
عه! هم گروهی جدید داریم.

بعد از این اتفاقات با ایمنی بالا تر از حد مجاز و با نظارت پومانا بالاخره وارد خوابگاه شدن.
_بیا، اینم کتابیه که میگفتم.

و کتاب را به ایزابلا داد تا ورق بزند...

_چیزه...
کتابه داغون شد.
_
_خب دیگه...
من با اجازتون میرم بقیهِ هاگوارتز رو ببینم...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Hufflepuff
پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی)
ارسال شده در: شنبه 2 اسفند 1399 14:47
نمایش جزئیات
آفلاین
با خجالت سمت سالن هافلپاف قدم برداشت و نگاهی به دور و برش کرد. وارد تالار شد و کل اتاق بزرگ و باشکوه رو به روش رو برنداز کرد. به جز خودش دو سه نفر دیگه اونجا بودن که توجه زیادی بهش نکردن.
نشست گوشه سالن و خواست دفترچه شعر هاش رو بیرون بیاره که با صدای کسی متوقف شد:
-سلام! تو باید برتا باشی درسته؟
سرش رو برگردوند و به پسری که با لبخند نگاهش میکرد چشم دوخت. گفت:
-سلام، بله من برتا جورکینزم. البته معمولا یویو خطاب میشم.
-من سدریک دیگوری ام. ارشد هافلپاف. از دیدنت خوشحالم! اگه سوالی داشتی حتما ازم بپرس
برتا با شور و شوق سرش رو تکون داد:
-حتما سنپای!
-سنپای؟
برتا چشماش برق زدن:من دورگه ژاپنی انگلیسی ام. بعضی وقتا لا به لای حرفام از کلمه های ژاپنی هم استفاده میکنم. سنپای همون معنی ارشد رو میده.
سدریک تایید کرد و بعد از مدتی برگشت سمت دوستانش. برتا بهشون خیره شد. یاد حرف خواهرش افتاد که بهش انگیزه میداد برای کنار گذاشتن خجالت. دفترشو توی کیفش گذاشت و سمت بقیه بچها رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
MIROH

I AM WHO? STAY!
پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی) / آزمایشی
ارسال شده در: یکشنبه 25 آبان 1399 09:01
نمایش جزئیات
آفلاین
- یعنی تو می گی این واقعا...
- آره گب.
گابریل روزنامه را درحالی که جرعه ای از آب کدو حلوایی می نوشید از آنتونی گرفت و به رز نشان داد:
- رز! اینجا رو! آنتونی می گه مامانش از نویسنده های پیام امروزه. این مطلبش رو ببین! در مورد یک فردی به نام علی بشیر نوشته که می گن به جای جارو از قالیچه استفاده می کنه!
- تازه اینکه چیزی نیست. مامانم می گه تو کشور خودشون اونها همگی با قالیچه پرنده پرواز می کنند! حتی مامانم میگه طرف پیشنهاد داده با اینها کوییدیچ بازی کنند!
- آهان! راستی!
آنتونی در حال سر کشیدن آب کدو حلوایی اش بود و متوجه گابریل نشد.
- هی! آنتونی!
- هان؟ با منی؟
- آره. گفتی کوییدیچ یاد این افتادم که گفته بودی کوییدیچ هم بازی می کنی.
- آره. مدافعم. تا حالا یک تمریناتی کردم.
- پس حتما به ما هم نشون بده! برو و درخواست عضویت تو تیم کوییدیچ رو بده!
- باشه گب. تو چی؟ تو کوییدیچ بازی می کنی؟

چندی بعد در خوابگاه پسران...

- تو باید آنتونی باشی درسته.
- بله. و شما؟
- من سدریکم. کاپیتان تیم کوییدیچ. گابریل تعریفت رو بهم کرده. فردا تمرین کوییدیچ داریم. میای؟
آنتونی که از خوشحالی داشت بال در می آورد گفت:
- با کمال میل!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی) / آزمایشی
ارسال شده در: یکشنبه 11 آبان 1399 13:34
نمایش جزئیات
آفلاین
_سلام پومانا.
_سلام سدریک.

سدریک کنار پومانا نشست و شروع به خوردن صبحانه کرد. رویش را به سمت پومانا گرفت و با تعجب و ترس گفت:
_یا موهای مرلین! پومانا! تو مگه موهات فرفری و خاکستری نبود؟

پومانا با قیافه ای که نشان میداد برای هزارمین بار می خواهد این حرف را بزند، گفت:
_هعی! آخر جشن هالووین آب های کدو حلوایی همش ریخت رو سرم و موهام صاف شد.
_عهه! پس چرا من یادم نیست؟!
_برای اینکه جنابعالی خواب تشریف داشتین.
_اها! راست میگی.نگفتی چرا این رنگی شده؟

پومانا با سرش به گابریل اشاره کرد. گابریل که متوجه نگاه های آن دو به خودش شد سرش را از کتابش بلند کرد و پرسید:
_مشکلی پیش اومده؟!
_تو میدونی موهای پومانا چرا این رنگی شده؟
_نه. برای چی باید بدونم.
_تیت.

پومانا فریاد زنان این را گفت. حسابی قرمز شده بود و اگر بچه های هافلپاف جلویش را نمی گرفتند تیت را خفه می کرد. بعد از چند دقیقه سکوت پومانا شروع به حرف زدن کرد.

_دیشب وقتی اون بلا به سر موهام اومد، گابریل گفت که این معجون رو بزنم به موهام تا تمیز بشه؛ ولی اون معجونی که داد برای تغییر شکل موها بود.
_حالا چرا ناراحتی؟ اتفاقا بهتر شده که.
_وقتی از صبح داری این موضوع رو برای همه توضیح میدی ترجیح میدی که بهتر نشده باشی.

_چه خوشگل شدی پومانا!

رودلف این را گفت و سعی کرد به صورت جنتلمن بایستد. پومانا دستش را محکم به پیشانی اش زد و به سدریک گفت:
_اینم از مشکل بعدی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
نیستم ولی هستم

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی) / آزمایشی
ارسال شده در: یکشنبه 20 مهر 1399 18:03
نمایش جزئیات
آفلاین
سِسلام دداشیا .
حالتا خوبه! سلامتِن.
خو اسمُم ! هموطور که هست علیه!
ولی ! ... مو دلوم پرررر مزنه....
اع شرمنده یک لحظه یاد زندان کردوم !
همی دگه !
توموم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

If you are not willing to risk the usual you will have to settle for the ordinary. ~Jim Rohn




تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: **تولدت مبارك**
ارسال شده در: شنبه 19 مهر 1399 20:15
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام !
واقعیتش نمی‌دونستم اینو کجا بذارم !
دلگیری هایی داشتم و دارم خواهم داشت از بعضی از افراد یا گروه های دیگه مثل گریف یا غیره...
خب تنها کاری که راستش رودولف در حق من کرد یا حداقل من فکر میکنم خوب بود ! متوقف کردن مسخره شدن من بود !
با رفتن من خیلیا خوشحال میشن یا راحت !‌
دلم خیلی گرفته ! از دور شدن از شما و خودم .
این دور شدن از خودم خیلی غمگین تر از همیشه اس .البته اصلا از مسخره شدنم ناراحت نیستم ولی از تحقیر شدنم خیلی ناراحت میشم ! به نظرم مسخره شدن نبود تحقیر شدن نوشته رئالم خب راستش جاش اینجا نبود و قبول دارم .
تولد چیز خوبیه ! شادی داره و....
قرار بود سدریک اینجا تولدمو تبریک بگه ولی خب شاید قسمت نیست .باور کنید بغضی که در نوشتن این پست دارم خاطرات بدی رو به یادم میاره .راستش اگر قرار بود از مسخره شدن ناراحت بشم که هیچوقت نمیتونستم به این جایگاه برسم ! جایگاه خودمو فقط خودم می‌دونم که من کیم نه کسه دیگه .راستش به همین راضیم که کسی ندونه . راستش اینو نگفتم بگم آره من خوبم میخواستم بگم من اوایل سر صدام انقد مسخره شدم که نگو ! که تو نمیتونی یا غیره .

ولی توسط همونا که مسخره شدم
برای دست زدن به افتخار من بلند شدند .
بد شدن ، خوب شدم ،رد شدن پیر شدم!
و سیر شدم!
از همه کسایی که بودن دور برم
مچکرم ....باعث شدن که از رو نرم ...

راستش ! این بیت فی البداهه بود !

دقیقا روز میرسه که همونایی که مسخرم کردن برام بلند میشن دست میزنن شاید اون روز همو نشناسیم ! ولی مهم اینه که میدونم شماها بینشونین!

حالا چرا اینجا تو تالار خودمون زدم !؟
چون یک هافلی هیچوقت غرورشو خورد نمیکنه که بره جلو جمع خدافظی کنه که بگن بالاخره کم آورد رفت . راستش من هستم ولی خودم نیستم و اینی که میبینن دیگه نیست ! و بیشتر غمگینی من اینه ! خودم نیستم ! غمگینانه ترین حالت ممکن برای یک نفر اینه بچیزی که نیس رو نشون بده !
راستی یک نفری اسمشو نمیگم از همین گروه خودمونه که رفته گفته با نیوت نگرد تورو میندازه تو چاه و خرابت می‌کنه و غیره خواستم بگم ! هر وقت چیزی رو با چشم ندیدی قضاوت نکن ! دوست عزیز من خیلی شمارو دوست دارم حتی رول هاتون رو همیشه میبینم حتی رولی که تو موزه رول بود خیلی جالب و جدی نویسی واقعا خوبی دارین ! امیدوارم بتونیم ازین بیشتر بنویسین. سبک جدی نویسی برای آدم های جدی راحت تر قابل تصوره ! چون دنیاشون پر از جدیت بوده .
و اینکه به همون که گفتین این حرفو برین بپرسین که ما داریم از هم چیزی یاد میگیریم سنش پایین تر از منه ولی من ازش یاد میگیرم و بالعکس !
و یک دوست دیگه که خیلی رابطه نزدیکی تو جادوگران داشتم باهاش و اسمشو نمیارم راستش شاید من تا نصفه شب باهاش چت میکردم و حرف میزدم و قرار‌چت میذاشتم ! دوست عزیزم ! راستش ببخشید که میرم ! می‌دونم گفتی نرو ولی مجبورم ! یادمه برگشتم گفتی دلم تنگ شده بود برات ! خواستم بگم دل تنگی تجربه اییس عالی که عشق رو همیشه نگه میداره! سعی کن دلتنگ بمونی چون اگه آدمی که دلتنگشی نزدیکت بشه دیگه دلتنگ بودن برات معنی نداره و تصمیم میگیری هیچوقت به کسی حسی نداشته باشی.چون شناختن آدم ها اگر نزدیکت بشن و بتونی بشناسیشون بدترین علم دنیارو بهش دسترسی داری.


راستش بهش دست پیدا کردم . برای همین سعی میکنم خودمو گول بزنم که کسیو نمیشناسم ! خودمو گول میزنم که از فلانی خوشم میاد .راستش سو تفاهم زیاد شده اینجا ! بای این جمله به تمام سو تفاهمات پایان میدم ! راستش بعد اتفاقاتی که برام افتاد اصلا به فکر حتی یک دختر هم نیستم ! چه برسه برم باهاش .
فقط راستی یک چیز جالب می‌خوام بگم بهتون که برین یاد بگیرین! علم عدد شناسی خیلی خوبه این جز خدافظی بود چون یک چیزی گفته باشم که برین یاد بگیرین ! مثل یک یک سه یک هشت جالبه هرکسی یاد بگیره چیزایی می‌فهمه که باید و بعضاً نباید .

ممنون که بودین و از بعضیا واقعا کمال تشکر رو دارم .

راستش این پیامو اگه جاش اشتباس ببرین جایی که درسته پاکش نکنین!

بند اضافه شده و جدید:
و بگین به بقیه که واقعا زشته کاراشون که من میام پست خدافظیمو می‌فرستم میان مسخره میکنن ! اینا همونایی هستن که از برخورد خوب میگفتن !
دیدی !


ویرایش ناظر:
خب قاعدتا جای این پست تو تاپیک تولدت مبارک نبود و بنا به صلاح دید ناظرها و با هماهنگی با خود آقای اسکمندر، به این تاپیک منتقل شد.
و همچنین به درخواست خودشون بند آخر اضافه شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رز زلر در 1399/7/20 16:07:13
چه قلب ها که شکسته نشد از زبان های بریده !
و چه حرف ها زده نشد از ذهن های پریده!
و چه چشم ها که پر از کشتی های در اشک بود .
و چه دل ها گرفته نشد از کشتی های غرق شده.


تصویر تغییر اندازه داده شده
[img تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی) / آزمایشی
ارسال شده در: چهارشنبه 26 شهریور 1399 15:01
نمایش جزئیات
آفلاین

نصفه شب بود و همه تو سالن عمومی مشغول تزیین سالن برای جشن فردا بودن،البته همه به جز سدریک! چون مثل همیشه خوابیده بود.

-زاخاریاس اون شرشره هارو باید با نخ اویزون کنی نه با یخ!
-پومانا خب درست نشنیدم!
-نصفه شبها پومانا بهتر نیست بریم بخوابیم؟
-نه نه...همینکه گذاشتم تو فضای بسته پیپت رو بکشی خیلی بهت لطف کردم!
-پومانا،من باید بخوابم ها! فردا باید برم مجوز نیفلر رو بگیرم!
-پسفردا هم میتونی...اصلا چرا نمیگی تینا برات جورش کنه؟ جشن مهمتره یا مجوز؟

خلاصه پومانا هی تو سالن قدم میزد و از بقیه کار میکشید اما به سدریک کاری نداشت،چون هر کاری هم میکرد سدریک بیدار نمیشد و وقت خواب ارزشمندش رو صرف تزیین سالن نمی کرد!

-پومانا جان،ببین من چشمام خوب نمیبینه ها! بذار بخوابم فردا می بینی سالن یه جای رنگ زرد شده سبز!
-اوه...ببخشید ارنی. اره میتونی تو بری بخوابی ولی بقیه نه!
-نهههه

صدای بچه ها بود که از دست پومانا خسته شده بودن!

-اینقدر غر نزنین!...کاشکی همتون مثل گابریل بدون غر زدن کارارو انجام میدادین!

همه ی نگاه ها به سمت گابریل برگشت که مشغول خوندن کتاب |چگونه یک کیک زرد بپزید؟" بود...
اما سکوت در سالن عادی نبود پس گابریل برگشت ببینه چه خبره؟ که با نگاه های چپ چپ بچه ها روبه رو شد!

-اممم...مشکلی پیش امده؟

هیچ کس حرفی نرزد تا پومانا سر صحبت رو باز کرد...

-درسته گب یه مشکلی هست!
-اهاااان...خب چیه؟ به من مربوطه؟
-اره،داشتم میگفتم چرا همه مثل تو بدون غر زدن کارا رو انجام نمیدن؟
-نگران نباش پومانا منم غر دارم میزنم!
-چی؟

پومانا دگرگون شد با حرف گابریل!

-فقط اروم تر از بقیه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
only Hufflepuff
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی) / آزمایشی
ارسال شده در: یکشنبه 23 شهریور 1399 18:17
نمایش جزئیات
آفلاین
_بلند شین. بلند شین.
پومانا توی خوابگاه هافلپاف به جون بچه ها افتاده بود.

_5 دقیقه دیگه فقط 5 دقیقه.
سدریک این را گفت و غلتی زد و دوباره خوابید. اما این دفعه فقط سدریک نبود که خوابش می امد، همه خوابشون می امد به جز پومانا.

_پاشین. مثلا امروز روز هافلپافه ها!

زاخاریاس که سعی می کرد بالشتش را به طرف خنک برگرداند، گفت:
_حالا پا میشیم دیر نمی شه که.
_میگم پاشین.

یک ربع بعد در سالن هافلپاف

_اه چقدر خوابم میاااااااااااد.
گابریل اخر حمله اش را با خمیازه تمام کرد. زاخاریاس نگاهی به ساعت کرد و گفت:
_پومانا! ساعت 6 صبحه! اونوقت تو ما رو بیدار کردی و میگی دیره!؟

پومانا با حالتی معصومانه گفت:
_اخه می خواستم روز هافلپاف رو از بقیه روز ها باشکوه تر برگزار کنیم. اگه خوابتون میاد بخوابین خودم همه چیز رو اماده می کنم.
_هممون رو بیدار کردی میگی اگه می خواین بخوابین! نه خیلی ممنون با ترفند شما برای بیدار کردن دیگه خواب به چشمامون نمی یاد.

نیوت این را گفت و با خشم به پومانا زل زد. پومانا خیلی ناراحت بود؛ او نمی خواست انها را ناراحت کند. به سمت خوابگاه رفت و در را پشت سرش بست.

_ناراحتش کردیم.
_حقشه. نگران اون نباش، تیت. مشکلی براش پیش نمی یاد.
_تا حالا اینقدر ناراحت ندیده بودمش، نیوت.
_اه! بس کن دیگه.

سدریک با صدای نیوت از جا پرید و گفت:
_چی شده؟ جنگ شده، زاخار؟
_نه بگیر بخواب.

زاخاریاس از تکیه دادن به دیوار خسته شد و بر روی یکی از صندلی ها نشست.

_اخ!
_چی شد؟

زاخاریاس دستش را به زیرش برد و از زیرش یک بسته کوچک کادو در اورد و گفت:
_این دیگه چیه؟
_یک کادو.
_اونو که خودم می دونم مال کیه؟ از طرف کیه؟
_روش چیزی ننوشته.

زاخاریاس بسته را در دستش چرخاند و گفت:
_ایناهاش.
نیوت عزیز روز هافلپاف مبارک
دوستدار تو پومانا.

زاخاریاس کادو را به سمت نیوت گرفت. نیوت انرا گرفت. زاخازیاس گفت:
_بازم هست.

او کادو ها را دونه دونه در اورد و به بقیه داد. همه یک کادو از پومانا در دست داشتند. سکوت سنگینی سالن را گرفته بود. نیوت سکوت را شکست و گفت:
_ما بد کردیم باهاش.
_اره خیلی هم بد.
_بریم عذر خواهی کنیم؟
_اره بهتره بریم.

همه به سمت خوابگاه رفتند و وارد شدند.

_پومانا.
_اوه گابریل تویی بیا.

پومانا اشک هایش را پاک کرد و رویش را به سمت گابریل گرفت.

_اوه بچه ها! شما هم اینجایین. ببخشید امروز صبح اذیتتون کر...
_نه،نه. ما باید عذر خواهی کنیم.

نیوت یک قدم جلوتر امد و ادامه داد:
_شاید تو ما رو صبح زود بیدار کردی اما ما نباید اینطوری با تو رفتار می کردیم.

پومانا اشک هایش سرازیر شد؛ نه از روی ناراحتی بلکه از روی شادی. بلند شد و به طرف دوستانش برای گرفتن یک جشن حسابی رفت.




افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
نیستم ولی هستم

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی) / آزمایشی
ارسال شده در: چهارشنبه 19 شهریور 1399 16:37
نمایش جزئیات
آفلاین

-پیام امروز رو چک کردی؟😀
-واسه چی چک کنم؟همش چرت و پرتِ!🙄
-خب حالا یه نگاهی میکردیش،ممکن بود درمورد ازکابان و زندانیای ازکابان چیزی نوشته باشه!
-خب چرا روزمو خراب کنم گابریل؟ هومم؟ ارزش نداره که! فوقش فرار کردن،این بستگی به مدریت درست فاج داره!😪
-هری بیا...بیا بگیر چک کنش ببین چی نوشته توش!😁
-اخ،همینو کم داشتم! بدش ببینم پیام امروز رو!

نقل قول:
ریتا اسکیتر خبرنگار ارزشمند وزارت سحر وجادو،امروز خبری جدید منتشر کرد!


-الان چیه این جذابه؟🤨
-خب معلومه همه چیزش!
-اینکه ریتا اسکیتر هی چاخان میکنه جذابه؟ الان هم که یک خبر چاخان دیگه حتما منتشر کرده!😒
-کامل بخونش هری!😄
-😑

نقل قول:
به گزارش ریتا اسکیتر قرار است از فردا مدرسه ی علوم و فنون جادوگریه هاگوارتز مصاحبه گرفته بشه تا باهم به راز اصلی این مدرسه پی ببریم! طبق گفته های کورنالیوس فاج،ریئس وزارت سحر وجادو "ما نیاز داریم تا از همه چیز مطلع باشیم،پس مصاحبه با اعضای مدیریت،جادو اموزان و اساتید هیچ مشکلی ندارد!"


-چیییی؟😲
-واسه همین گفتم بخونش!هری پاتر!😎
-من...من نمی فهم اخه این فاج چه مرگشه؟
-سوال خوبی بود!
-من دیگه نمی تونم تحمل کنم گب!...من میخوام برم پیش پرفسور مگ گونگال،باهام میای؟😤
-اره اره...حتما میام!🙂

اخر هفته بود،روزی از روزهای بهاری بودش و مدرسه کم کم داشت تموم میشد! سال پنجم، سال امتحانات سمج کم کم تموم شده به نظر میومد!

دفتر پرفسور مگ گونگال:

-اقای کرنر،حتما تکالفتون رو فردا روی میزم میخوام!😤
-چشم پرفسور!
-اقای پاتر؟ چی کمکی از دستم برمیاد؟
-سلام پرفسور،راستش... شما این خبرو خوندین پرفسور؟
-کدوم خبر؟🤔
-این پرفسور!
-اهان...این نظرتو جذب کرده بود اقای پاتر؟
-خب پرفسور راستش اگه گابریل نبود نمی دیدمش!
-اوه،سلام دوشیزه تیت!😏
-سلام پرفسور!
-که اینطور پاتر! 🤔
-چیشده پرفسور؟
-اقای پاتر میشه ازت یک سوال بپرسم؟
-حتما پرفسور!
-وقتی داشتی خبرو میخوندی،چهره ی دوشیزه تیت چگونه بود؟🤨

هری به هیچ وجه انتظار شنیدن این سوال رو نداشت! اخه این چه سوالی بود؟ از پرفسور خیلی بعید بود!هری برای گرفتن جواب امده بود،اما حالا باید برای گرفتن یک جواب، و دادن جواب یک سوال به جواب دهنده! خود هری هم از فکرش گیج شده بود؛باید با هرمیون همچین فکر بزرگی میکرد!

-خب...پرفسور فکر کنم چهره ی گابریل شاد و خندون بود!🤔
-درسته دوشیزه تیت؟
-بله کاملا!😄
-خب پاتر،اگه دقت کنی این گزارش توسط "ریتا اسکیتر" گرفته شده!
-...

حالا همه چیز برای هری مشخص شده بود،خودش اول به گابریل گفته بود که ریتا اسکیتر همش چاخان میکنه! اما حالا گول خودش رو خورده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
only Hufflepuff
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی) / آزمایشی
ارسال شده در: یکشنبه 16 شهریور 1399 22:06
نمایش جزئیات
آفلاین
در یک روز افتابی در هاگوارتز،پرنده ها در اسمان اوج می گیرند.گل ها شکوفا میشوند.دانش اموزان درمورد تکالیف اسنیپ غرغر می کنند و بلا با تنفر به نامه رو به رویش زل می زند. گب ،هم اتاقی بلا،به نام فرستنده نامه نگاه می کند و با حالت مهر امیزی میگه:از طرف دختر خالته؟
و همین چهار کلمه توفانی به پا می کنند.
_اره از طرف دخترخاله تسترال و عوضیمه .
_بل . بل . اروم باش حالا چی شده؟
_ اخه ببین چی نوشته؟
و نامه رو به گب میده.
_این که عکس تیم کوییدیچ شونه ،جست و جو گره؟
_ اره ، متن نامه رو بخون
_ سلام تس...تس؟
_مخفف تسترال
_اوه
_ادامه شو بخون.
_عکسی که برات فرستادم تیم کوییدیج پر افتخار مدرسه مونه. من جست و جو گرم . بهت گفته م که تا حالا هیچ وقت نزاشتم حریف ببره همیشه خودم گی زرینو رو می گیرم . راستی هنوز مامانت هنوز نمیزاره تو ارتفاع بالا جارو سواری کنی؟

دختر خاله تیزهوشت ، سادی
_دیدی چه قدر خودخواهه
_ولش کن بلا . ارزش نداره خودتو بخاطرش ناراحت کنی. ولی جدی جدی انقدر عوضیه؟
_ عوضی؟ اون یه بوووووووووووق (با عرض معذرت مجبور به سانسور شدیم) جلوی مامان و بابام یه فرشته س ، ولی وقتی تنها می شیم از ولدمورت هم بد تره.
_اسمشو نبررررررر.
_وایسا هنوز مونده. بچه که بودیم یه روز توی خونه مامان بزرگ م خوابیدیم . صبح که بیدار شدم دیدم یه دسته بزرگ از مو هامو کوتاه کرده. بعدش هم گفت که خودم شب پاشدم مو هامو چیده م.
_بیچاره چی کشیدی از دستش
_اره، انقدر مامانم و بابا ازش تعریف میکنن ولی از من؟ دریغ از یه جمله .
_ اخه . بمیرم برات.
_خدا نکنه.
_خودتو ناراحت نکن بلا . بیا بریم قدم بزنیم.
_باشه.
_ راستی بهت گفتم که دختر عمه من چه قدر بد تره ؟.....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
!Warning
Risk of biting