جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

52 کاربر(ها) آنلاین هستند (43 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
51 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

پاسخ به: مجله شايعه سازی!
ارسال شده در: یکشنبه 26 دی 1400 01:46
نمایش جزئیات
آفلاین
طبق خبر های بدست رسیده
ولدمورت بعد از مدت ها خودشو خشایار اس ار معرفی کرد و در حال رکورد آهنگ دیس به دامبلدور بود که با جمله من کچلم چون از خودم موهام ریخته دیده شده...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

If you are not willing to risk the usual you will have to settle for the ordinary. ~Jim Rohn




تصویر تغییر اندازه داده شده
تاپیک انجمن
پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
ارسال شده در: شنبه 25 دی 1400 23:31
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام من یک پلیسم یعنی نیستم و دوست دارم.
اگر امکانش هست جا نمیخام خودم خونه دارم ولی بین دوستان جا هست بیام.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

If you are not willing to risk the usual you will have to settle for the ordinary. ~Jim Rohn




تصویر تغییر اندازه داده شده
تاپیک انجمن
پاسخ به: ملاقات های کنار دریاچه
ارسال شده در: شنبه 25 دی 1400 22:58
نمایش جزئیات
آفلاین
کرج، البرز، قلعه آغشت

زندگیش تغییر کرده بود اون دیگه آدم قبل نبود. از روی تخت بلند شد کمی تامل کرد پیراهنش و رو به تن کرد، نوبت شلوار شد و بعد کت، امروز رنگ آبی فیروزه ایی انتخاب کرده بود که تنش کنه، چکمه های مشکیش رو پاش کرد و رو به آیینه موهای لختش رو با دست حالت داد.
چشمان سبزش در آیینه برق میزد و اخمش اونو از هر روز جذاب تر میکرد.
چشمش به بالکن افتاد وارد بالکن شد تمام جنگل و چند تا خانه به چشم می‌خورد، خانه ها ساده بودن ولی کسی از اسرار این خانه ها خبر نداشت و نمیدونستند وسط جنگل چکار میکنند.
از پشت سر صدایی اومد، هریس! خدمتکار پیر که در اون قلعه خدمت میکرد.

- آقا!
_ بله!؟
_ صبحونه آمادس.
_ امروز روز عجیبه!
_چطور؟
_ احساس میکنم یکی نیاز داره به من.
_ آقا! امروز نمیرین سر قبر پدرتون؟ احساس میکنم نیاز دارین آخه قبلا چنین چیزی نگفتین؟

نفسی کشید و جواب هریس رو داد.

_ میگی مریض شدم؟
_ خدا نکنه آقا! فقط گفتم شاید دلتون تنگ شده باشه.

کمی تامل کرد و باز جواب هریس رو داد.
_ باشه بریم.
_صبحونه؟ اما براتون صبحونه کنار گذاشته.
_ باشه بعد صبحونه میریم.

جنگل

داخل جنگل فقط دو قبر وجود داشت، به نام های الینا اندرسون و محمد بشیر .

_ پدر؟ صدام رو میشنوی؟ ببخشید که نتونستم بیام چند روز!

با شوق خاصی رو به قبر الینا کرد.

_ سلام مامان خوبی؟ چخبر زیبا رو!منو ببخش چند روزیه خیلی تو فکرم.

ناگهان صدایی آشنا از پشت میاد.

_ چه فکری؟

علی سریع بر میگرده و نگاه می‌کنه، اون الینا بود کنار محمد بشیر. علی با خوشحالی زیاد و ذوق:
_ مامان! بابا!
_ پسرم ما تو فکر تو هستیم همیشه، تو ذهن تو، به ندای ذهنت گوش کن میان سراغت به زودی.
_ ب با بابا...

کتابخونه

رون پس از گفتن جمله آخر پشت هری قایم شد تا از دسترس هرمیون و کتاب سنگینش دور باشد.



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط علی بشیر در 1400/10/26 1:37:08
ویرایش شده توسط علی بشیر در 1400/10/26 12:53:20

If you are not willing to risk the usual you will have to settle for the ordinary. ~Jim Rohn




تصویر تغییر اندازه داده شده
تاپیک انجمن
پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: جمعه 24 دی 1400 10:52
نمایش جزئیات
آفلاین
نام: علی
نام خانوادگی: بشیر
نژاد: دو رگه
سن: ۲۲ سال

چوبدستی: چوب درخت بامبو با ریشه پر ققنوس سیاه و ریسه قلب اژدها

جارو: نیمبوس ۲۰۰۰ تقویت شده

پاترونوس: خودم میدونم کسی نمیدونه چون تا حالا اجرا نشده.

ویژگی ظاهری: مردی با ۱۸۰ سانت قد
موی مشکی صورتی گرد استایل خوب و زیبا رنگ چشم سبز پوست سفید کلا زیبا و دلربا.

ویژگی های اخلاقی: خب اون مهربونه ولی به شغل پلیس علاقه خاصی داره برای همین همیشه لباس های سبز می‌پوشه و این دلیل بر دوست داشتن گروه اسلیترین هم هست. بخشنده اس و برای همین ضربه های زیادی خورده از این مهربونی از دود و دم بیزاره از شلوغی و کار های جاسوسی خوشش میاد و احساس مامور مخفی بودن بهش دست میده. دونده خوبیه آمادگی جسمانی خوبی داره و همیشه یه کلت همراهش داره که کسی نمیدونه الکیه یا واقعی.

زندگی نامه: در خانواده پولدار بزرگ شده ولی علاقه شدیدی به لات بودن و بی‌فرهنگ بودن داره مثلا در دوران بچگیش همیشه بچه ها رو کتک می‌زده و با شلوار های گشاد یا به اصطلاح تمبون میگشته و کلان عشق اینحورچیزارو داره یه روز در دهکده هاگزمید در حال راه رفتن بوده که چند تا از بچه های اسلیترین رو میبینه که در حال زدن یک بچه هافلپافی بودن اونجا بود که تصمیم گرفت از حق دیگران دفاع کنه و به پلیس بودن روی بیاره، پلیس نیس ولی پلیس بودن رو دوست داره. اخلاق لاتیش تبدیل شد به دفاع از آدمای بی دفاع به نوعی لات بامعرفت و مشتی. اونجا از اون پسردفاع کرد و یک دل سیر کتک کاری کرد. اون گروه اسلیترین رو دوست داشت گروهی که سیاه بود ولی اعتقاد داشت در اوج سیاهی همیشه خورشیدی وجود دارع و اون، اون خورشیده اس.

جایگزین شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در 1400/10/25 0:42:37

If you are not willing to risk the usual you will have to settle for the ordinary. ~Jim Rohn




تصویر تغییر اندازه داده شده
تاپیک انجمن
پاسخ به: تولد هجده سالگی جادوگران
ارسال شده در: جمعه 24 دی 1400 10:22
نمایش جزئیات
آفلاین
یره هجیژده سال
مبارک باشه ♥️♥️♥️

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

If you are not willing to risk the usual you will have to settle for the ordinary. ~Jim Rohn




تصویر تغییر اندازه داده شده
تاپیک انجمن
پاسخ به: برد شطرنج جادویی
ارسال شده در: یکشنبه 2 آذر 1399 23:13
نمایش جزئیات
آفلاین
سرباز تیت
VS
مو، اسبشان.


با لباس های مرتب وارد در خانه شماره ۱۳/۵ گریمولد رو باز کرد، نگاهی به ساعتش انداخت و صداشو تو گلو انداخت.
- دیویییییییییید.
- جان دداش، مو همینجایوم داد نزن.
_ ها داوود جان تیپوم خوبه؟
- ها بابا وخه خودته جمع کن.
- بیا یکبارم احترام مذری، با اسم با کلاس صداش مکنی نمفهمه. همون داوود کارتَک صدات کنن بهتره.

و به اتاق ریاست خودش رفت، جلوی پنجره ی گردی که شیش هاش از برف به وجود آمده بخار گرفته بود ایستاد و سیگار برگش رو روشن کرد.

- نمدنوم چرا اینا انقدر خبر محفلی شدنم رو دیر مرسونن.

ناگهان صدای بلند و اکو داری توی اتاق بلند شد.

- آیا می‌خواهید وارد محفل شید نمی‌دونید چیکار کنید؟

دستور پاش از شدت ترس بالا پایین شد و پشت میزش قایم شد.

- آیا نمی‌دونید چیکار کنید؟ آیا می‌خواهید وارد محفل شید؟ با کتاب های کمک درسیه "پروفسور بینز و راه مخفی ورود به محفله بینز غیر از ممدشون" میتونید وارد محفل بشید.


ناگهان کفشی به سمت بینز پرت کرد و بیرون آمد.

- خو لامصب مثل آدم وارد شو، اعضای بدنوم ریخت. اصلا تو اینجه چیکار مکنی؟ مگه تو مرگه نمخوری؟
_ ولی من آدم نیستم.
- ها معلومه از ورودت. چی مخی؟ اصلا تو چرا باید کتاب ورود به محفل بدی ب مو؟ برو مرگه بخور.
- پول درآوردن سخت شده باید جاده خاکی هم زد دیگه.
- خا باش بیار ببینوم.

کتاب هارو روی میز گذاشت و قبل باز کردنشون توسط علی جلوش رو گرفت.

- اول مانی؟
- چی؟
- مانی؟
- مانی رهنما ایرانه اینجا نیسته.
- بابا منظور پول، پولشو بده اینا ارزشمند تر ازین حرفان.
- ها خو درست مثل یک روح انسان هم نمیتونی رفتار کنی. بگو!
- سه هزار گالیون.
- یره مگه رو گنجوم، وخه جان عزیزت.
- نمیخای خانم پومانا اسپراوت هم تو صفه اینا جنس اوله باره خوبه.

علی که فکر محفلی بودن از سرش نمیتونست بیرون کنه گاو صندوقش رو باز کرد.

- خا صبر کن.
- باشد.
- خو اعععععع یره لنگ جوراب دگم اینجه بود. اعععععععع.....

یک نگاه به بینز کرد دید حواسش اونوره‌.

- تو نازنین مشکین رنگ اینجه چکار می‌کنی؟ بیا برو تو جیب. هااااااا اینم سه هزارتا.

کیسه سه هزار گالیونی رو گذاشت جلوش و بینز با سرعت برداشت و از اتاق به سرعت نور خارج شد.

- یره اینا از بس مرگه مخورن عقل تو سرشان نیس.

کتاب رو باز کرد چهرش به یک کتاب بزرگ میخورد ولی همش با چوب درست شده بود و تنها یک برگه توش بود که نوشته بود( ریا پُز، پُز ریا)

- هم به دهن همی مرگخوار ملعون باید کاه جا کرد بی فانوسِ متوازی الاضلاع.

کمی به فکر رفت و به معنای این دو کلمه پی برد.

- هاااااااا یعنی گرفتوم چیکار کنوم...داوووووووود.

ناگهان داوود که انگار گوش وایساده بود داخل اومد.

- اون لیموزین جاروی مارو آماده کن.
- ولی علی جان دداش لیموزین ندریم ها!
- صبر کن.

علی چشماشو بست و درخواست یک لیموزین تو ذهنش کرد و چشماشو باز کرد.

- خو حالا دریم.

باهم از خانه خارج شدن و با لیموزین جارو که خیلی دراز بود و یک صندلی سر جارو بود ک راننده و از کناره های جارو صندلی های دیگه ایی آویزون شده بود به سمت محفل رفتن.
محفلی ها بیرون ریخته بودند و داشتند و لیموزین جارو علی نگاه میکردند.

- سلام دداشیا.
- سلام باباجان، این جارو رو از کدوم پارک ورداشتی؟
- همه باهم سوار بشین امروز شام مهمون مو!
- ولی الان ظهره.
- هه. ظهرتونم با مو.
- باباجان چه شده؟

بشیر نمیدونست چی بگه و پریدن بچه تا روی صندلی های جارو شد بهونه ایی برای سکوت.

- باشه باباجان.

تا میخاست سوار بشه علی مانع شد و یکد صندلی عقب تر رو پیشنهاد کرد.

- باباجان فرقش چیه؟
- هیچی، اینجا جای خانم جانه، برا همون.
- ولی باباجان...

هنوز چیزی نگفته رز اومد و رو صندلی جلو نشست.

- ولی بابا جان من به فکر شما و سلامتیه شما بودم. مرلین نکرده تصادف کردین جان من اهمیتی نداره، من پیرم سنی ندارم.
- نمیخای بری؟
- چشم.

با گفتن چشم، به سرعت نور از محل دور شد.

شهر بازی لندن

- رسیدیم!

تقریبا همه حالت ویبره گرفته بودند ولی خبری از دامبلدور نبود.

- پروف گم شد.
- داعاش، نوبت خودته.

ناگهان صدایی از زیر جارو اومد. مردی برون ریش و کلاه بود.

- نه بابا جان این زیر.

همه به زیر جارو نگاه کردند.

- این لرده که.
- نه بابا جان تغییر شکل دادیم. گفتیم شناخته شده هستیم، دردسر نشود.
- ثابت کن.
- هری تو چیز نیستی، فقط پسری هستی که توی موقعیت بدی گیر افتاده.
- خودشه داعاش.

ناگهان گروه مرگخواران، از آنجا با جاروی ماروولو که همه روی هم سوار شده بودن سر رسیدند. و لرد با نگاه های بد به بشیر تا ایستادن جارو ماروولو اونو همراهی کرد. اما چرا؟ این چرا فقط بشیر میدونست و مرگخوار ها.

- اع اینا.
- آخ.
- داعاش این خودشه.
- این پیر مرد چرا خودش رو شبیه ما درست کردن.
- فاصله منو تو تام! فقط رنگ پوست است.
- با ورژن قبل بسیار کیف تر میکردیم.
- ارباب؟
- بله پلاکس.
- کیف تر نمیکنن!
- ما دلمان خواست مرز های زبان را ارتقا دهیم.
- ولی ارباب مرز هارو جا به جا میکنن!
- پلاکس کم بود، دومینیک هم اضافه شد.

علی با دست های پر بلیط برگشت و نفری یک بلیط داد، بخاطر ترس از لرد بلیط هارو به سوروس داد و سوروس با دستای ضد عفونی شده، بلیط هارو پخش کرد.

- ما نمی‌خواهیم.
- ولی ارباب راه نمیدن.
- پس قدرتمند ترین مرد شهر نشدیم که مارا راه ندهند.
- ارباب شما تو در جهان قدرتمند هستین.
- آه معلوم است حواست جمعه بلا.
- بابا جان اینا دعوت بودن مگه؟
- نه ولی گفتم این همه پول مخوام چیکار باید غیر از محفل به فقیر فقرا هم کمک کنم...

البته این حرف هارو آروم در گوش دامبلدور گفت، چون در صورت شنیدن لرد تنها یک کروشیو لازم بود تا دنیای جادوگری دوباره بهم بریزه.
همه رفتند به سمت ورودی که وارد بشن، اول محفلی ها وارد شدن و مرگخوار ها پشت مانده بودند.

- مردک ما را نمیشناسی؟
- نه آقا بلیط بده؟
- ما اعصار ترین جادوگر ماه هستیم!
- ارباب خیلی دارین پیشرفت مید‌ین!

علی از پشت در ها به جلو آمد، و پولی به مرد داد و همرو داخل آورد.

- بابا جان! این همه پول برای چی؟
- دیگه ما اینیم دیگه هوف.

سیگار برگشو روشن کرد و جلو تر از همه رفت.

- یارانمان در موقعیت مناسب بشیر را گرفته و داخل خانه ریدل میکنید، تا اعتراف کند مرگخوار است.
- ارباب.
- بله بینز.
- انتقام چی؟
- بذار برای بعد.

آنطرف تر در میان محفلی ها.

- پروفسور.
- بله تیت؟
- چرا اینجور می‌کنه.
- من هم بی‌خبر.
- داعاش من به علی افتخار میکنم.
-

ناگهان جمعیت ایستاد و علی با صدایی که تو گلوش انداخته بود شروع کرد سخنرانی.

- خب رسیدیم. متأسفانه فقط حق انحصاریه بلیط رو ندادن. امروز شهر بازی در اختیار شماست دوستان راحت باشید.
- داعاش چرا لهجه اش تغییر کرد.

همه با دهانی باز به علی نگاه میکردند و فقط مرگخواران به فکر دزدیدن علی بودن.
اون روز همه با تمام توانشان در شهر بازی، بازی میکردند و شاد بودند. علی خیلی خرج کرده بود.
شب شد، همه بیرون از شهربازی داشتند تلو تلو میخوردن. جوری که هری و لرد سوار یک چیز میشدند.

- خب بچه ها شام خیلی مفصله.

چشماشو بست و ناگهان برج ایفل در لندن ظاهر شد، همه داشتند فقط نگاه میکردند. مرگخوارها انتظار چنین چیزی رو داشتند ولی محفلی ها نه.

- اما بابا جان.‌..
- پروف پروف پروف...سعی نکن تشکر کنی. این مال و اموال برای همه اس.

حرفی برای گفتن نذاشت، همه به داخل رفتند و در بالای برج روی میز شام بودند.
در حال خوردن غذا بودن بچه ها که ناگهان دختری علی دختری رو دید که به اون ها نگاه می‌کنه و دلش رو میماله، ولی مردی قد بلند بود و هیکل و خوشتیب با موهای خرمایی دست دخترک رو گرفت و با لبی خندان اونو سر یک میز برد و غذا داد.
دامبلدور ب کنار علی اومد، علی اشک تو چشماش حلقه زده بود.

- باباجان علی! برای محفلی شدن هیچ وقت این کار ها نیاز نیست.
- ولی مو...مو..
- می‌دونم، اما دیدی که خیلی ها نیازمند هستند ولی افرادی مثل این آقا که دیدی اون بچه رو سیر کرد هستند که اینطور رفتار میکنند. ما هیچ وقت ریا کاری نمی‌کنیم و پول و ثروت و ویژگی های همدیگه رو به رخ هم نمیکشیم.
- فهمیدم پروفسور.

دامبلدور دستی به سر کچلش کشید و بعد از غذا خوردن همه با همه افراد محفل به محفل برگشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

If you are not willing to risk the usual you will have to settle for the ordinary. ~Jim Rohn




تصویر تغییر اندازه داده شده
تاپیک انجمن
پاسخ به: دندانپزشکی دکتر گلگومات
ارسال شده در: یکشنبه 18 آبان 1399 14:49
نمایش جزئیات
آفلاین
- cover me!
- این صدای چی بود؟
- تق تق!

همه مرگخواران حالت، دفاعی گرفتند و اسلحه های خود را درآوردند، ولی هیچ چیزی نبود.
این صدای بازی کانتر بود که در مغز هاگرید داشت تکرار میشد. پزشک از زیر میز خودش بیرون اومد و مغز هاگرید رو دید که داره صدای افکت های کانتر رو در میاره.

- مغزک! مگه مرض داری.
- دست من نیست! Go go go! من فقط افکار هاگرید رو اجرا میکنم.

ناگهان تصویر طرز درست کردن آبگوشت با با دنده های الکساندرا بالا اومد.

- این چه افکاریه؟ میخواین بدون ناظر بمونید؟
- فک می‌کنی!

مثل اینکه فنریر از تصویر دیده شد ناراضی هم نبود، همچنین تام با نیشی بازتر بن تصاویر نگاه میکرد. مغز دیگه طاقت نداشت، ناگهان تصویر درست کردن غذا با اعضای بدن مرگخوار ها در سرسرای اصلی توسط محفلی ها بالا اومد.
یک دیگ لینی بود، یک دیگ دومینیک، یک دیگ ولمورت بود که روش لیمو امانی و سبزی ریختن شده بود و با هر گردش ملاقه غرغر میکرد و‌لبانش تموم میخورد، و هاگرید داشت تیکی روی کاغذ میزد. انگار برنامه ریزی داشت.

- بابا جان من که گفتم سیو نکن و فرمت کن گوش ندادی، البته اگلانتاین اصلا سوپ خوبی نشد. امیدوار بودیم تام خورشت قرمه سبزی خوبی شود.

تام جاگسن با شنیدن اسم اگلانتاین سرش رو بالا گرفت و لبخندی به معنای پیروزی زد.
مغز دیگه توان کشش نداشت و همان زمان بود که هاگرید دچار فرار مغز ها شد و به کانادا فرار کرد.
دامبلدور و هری با چشمانی اشک آلود به فرار مغزهای هاگرید افتخار میکردند، ولی خب از کجا معلوم اشک ها حاکی از نگاه های مشکوک مرگخواران نبود.

- یره اینا چرا دارن به مو نگاه مکنن؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

If you are not willing to risk the usual you will have to settle for the ordinary. ~Jim Rohn




تصویر تغییر اندازه داده شده
تاپیک انجمن
پاسخ به: یک سوال مطرح شده، متناسب با هر یک از گروههای هاگوارتز به آن جواب دهید
ارسال شده در: دوشنبه 12 آبان 1399 01:10
نمایش جزئیات
آفلاین
آفلاین
1.به کدام یک از خصوصیات خودتان افتخار میکنید:
الف)اصالتتون
ب)خوشبینی تون
ج)هوش و ذکاوتتون
د)مهربانیتون ✅

۲.در صورت تکرار قصه ی سه برادر کدام یک را انتخاب می کردید:
الف)سنگ زندگانی
ب)شنل نامرئی ✅
ج)ابرچوبدستی
د)دانش پس از مرگ

۳.از بین اشیا صندوق جادویی کدام را برمیدارید:
الف)کلید طلایی
ب)بطری زیبا و خالی
ج)کتاب نقره ای ✅
د)شمیشر جواهر نشان

۴.هنگام عبور از پل با دوستان صمیمیتون غولی اجازه ی عبور نمیدهد آنگاه شما چه میکنید:
الف)تسلیم شدن و تعظیم کردن بدون هیچ جنگ و خونریزی
ب)پاسخ به معمای غول برای عبور
ج)داوطلب شدن برای مبارزه
د)عبور از پل دیگر که پس از عبور شما خواهد شکست✅

۵.از جادو برای چه استفاده میکنید:
الف)به دست آوردن قدرت
ب)در راه پیشرفت✅
ج)راحتی و آسایش
د)محبت و کمک به دیگران

۶.در برابر چه چیزی کمترین مقاومت را دارید:
الف)جهالت
ب)خواری
ج)گرسنگی
د)تنهایی✅

۷.از چهار جام کدام را مینوشید:
الف)جام پر از مایع خونی رنگ
ب)جام پر از مایع نقره ای رنگ
ج)جام پر از مایع شفاف یا بیرنگ✅
د)جام پر از مایع طلایی رنگ

۸.کدام را مورد دوست دارید قبل از بقیه مطالعه کنید:
الف)غول
ب)سانتور
ج)دیوانه ساز
د)انسان✅

۹.به کدام جادو علاقه خاصی دارید:
الف)جادوی سفید
ب)جادوی خاکستری
ج)جادوی سیاه
د)همه ی موارد ✅

۱۰.از چه حادثه ای بیشتر می ترسید:
الف)از بین رفتن گنجینه ی دانشتان
ب)شکستن چوبدستیتان
ج)از بین رفتن کل زحماتتان✅
د)مرگ یکی از دوستانتان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

If you are not willing to risk the usual you will have to settle for the ordinary. ~Jim Rohn




تصویر تغییر اندازه داده شده
تاپیک انجمن
پاسخ به: دارالمجانین لندن
ارسال شده در: یکشنبه 11 آبان 1399 22:53
نمایش جزئیات
آفلاین
- اربابا! این آشنا میزنه.
- ما نمی‌شناسیم پلاکسا. هرکه هست مشتریس.
- آقا مو ایره نمخام!
- یعنی چی؟ داریم جنس خوب میدهیم به تو. قابلیت قهر هم دارد.
- ببخشید، خیلی آشنا میزنید. اسمتون چیه؟
- تو خواج ربیع به مو مگن علی پاتر.
- هریشان کم بود علیشان هم اضافه شد.
- خب به مو چیز بدین دگه.

لرد دیگه اعصابش خورد شد و از اینکه داشت چک و چونه میزد خسته شده بود.

- مردک چیز چیست؟
- مگه شما نگفتِن همه چیز دارین؟
- خب داریم!

و روبه یارانش کرد.

-این چیز را برایش فراهم کنید.
- ارباب مگر شما دانا نیستین؟ پس بگید چیز چیه!
- چیز چیزی است که از چیز درست شده. حالا بروید و فراهم کنید.
- ارباباااااا. شما دانا ترین فرد هستین.

مرگخوار ها در همه جا به دنبال چیز گشتن ولی نبود تا اینکه بلاتریکس که خسته شده بود پیش لرد اومد.

- ارباب چیزی نبود.
- استثناً این را نداریم. حالا این چیز که میگین چه شکلی هست!

بخاطر قوانین سایت مدیران سایت این قسمت را سانسور کرده و دستور دادن صحنه بعدی رو ضبط کنن.

-حالا گرفتی؟
- ما این چیز را نداریم!
- مو الان مخام. مافیامان تموم کرده، مشتری دم دره.
- نداریم مردک خجالت بکش.

ناگهان علی صدایش را بالا برد و به قول معروف زد به در سلیطه بازی.

- یره اگه نَدِن موروم سر صدا مُکنوم مشتری هات بپرن.
- ارباب بذار یک کروشیو بزنم تا دهانش بسته شه.
- نه بلا اگر این کارا بکنی صدایش باعث درد سر میشود و باز هم مشتری نمی آید.
- دیگه مو نمدنوم یا گیر میارین، یا همینکه گفتوم.

حالا مرگخواران بودند و علی که باید اورا راضی نگه می‌داشتند، تا مغازه از دست نرود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط علی بشیر در 1399/8/12 1:21:39
ویرایش شده توسط علی بشیر در 1399/8/12 9:23:26

If you are not willing to risk the usual you will have to settle for the ordinary. ~Jim Rohn




تصویر تغییر اندازه داده شده
تاپیک انجمن
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: یکشنبه 11 آبان 1399 00:43
نمایش جزئیات
آفلاین
پیر مرد از ما دور شو.

همه داشتن هاج و واج به در نگاه میکردند. دری بزرگ و با شکوه بود که با ذرّه های طلا و نقره آرایش شده بود.

- خب چیکا کونیم؟
-باید در بزنیم!
- کی بزنه؟
- میشه من بزنم؟

صدای بینز به گوش همه رسید و سر ها به سمت او چرخید.

- بینز؟
- بله جانم به فدای تو!
- تو نه جان داری که فدای ما کنی، نه اصلا جان داری که در بزنی.
- دو جان در یک جمله. ارباباااا!
- ما اربابی هستیم خلاق، البته اگر خودمان بشویم خلاقیت بسیاری داریم!

بینز فاز معترضانه برگشت و با گفتن کلمه ایش صحنه رو ترک کرد. تا به خودشان جنبیدند، هاگرید مشتی به در زد و صدایی از در درومد.

-کیستی؟
- هاکرید عزیزِ دوست داشتی.!
- نشناختیم ؟
- خب گوفتم دیکه حالا بشناس.

بعد جر بحث بسیار در با هاگرید بر سرِِ، سلبریتی بودن در حالت قهر گرفت.

-اصلا ما قهریم!
-چه درِ زیبایی! چه کمالاتی؟
- این تکراری شده است. در تمام سوژه در حال مخ زدن بودی.
- بیا اینم فهمید رودولف.

بلاتریکس با گفتن این حرف قابلمه مروپ را به اهههوم رودولف زد و تو دهنش گذاشت تا حرفی نزند.

- در جان! چه میخواهی؟ : دامبلدورِ جارو شده:
- ما قهر هستیم! با ما سخن مگو.
- یکی بره و راضیش کنه. تحمل خاک انداز بودن را دیگر نداریم.
- قهر مال منه! اصلا حالا که اینطوره منم قهرم.

سوژه دیگه شوره لوس بودن رو درآورده بود، پس لرد فریادی بلند کشید که برگ های نه تنها نویسنده بلکه تمام سایت ریخت.

- بس کنید دیگر.

چشمان در پر از اشک شد و با گفتن میرم به در یکی دیگه میزنم رفت. اینطور بود که نسخه ویب که لوس بود درش ساخته نشد و اعضای سایت از این نگرانی در آمدند.

در باز شد. لوستری بزرگ وسط قصر آویخته شده بود. و چندین مجسمه که شکل جیمز باند بودند اونجا گذاشته شده بود. صدایی بلند توجه تمام آدم های اونجارو به خودش جلب کرد.

- نگا دداش گلوم! یک زمانی مو‌ بودومو فلانی و فلانی کریم آقامونم...بود. کریم! کدوم کریم؟ کریم آق منصور.

داخل قصر روی یکی از صندلی علی داشت با خودش حرف میزد.

-ها خلاصه! یره رفتِم دعوا زدم هم خوااااااااا....

با دیدن مرگخوار ها که با نفرت به او نگاه میکردند روی کلمه خوا گیر کرد. ولی محفلی ها اشک شوق در چشمانشون حلقه زده بود. باز هم هری به جلو رفت و دستشو روی شونه علی گذاشت.

- تو لایقه محفلی! ما افتخار میکنیم.

ناگهان علی زد روی دست هری و با عصبانیت.

- یرگه چیز... میرین تو رولاتون موره نمیارین، بعد دیوونه رفتوم اینجه تنها. حالا آمدی میگی لایق محفلی. خو هستوم که ولی کو خبرش.....
- بشیر باباجان! ما داشتیم صبر تورو امتحان میکردیم.

این یک دستی دامبلدور جواب داد.

- پروف یعنی رد شدوم.
- بله فرزندم! ولی یک فورجه همیشه در محفل داری.
- بوگو جون جدت.
- باید مارو در پیدا کردن شیشه عمر همراهی کنی.
- خا باشه. برین طبقه دوم تو اون اتاقه.
- چه عجب پیر مرد خرفت جارو شده به دردمان خورد.

و باز هم دامبلدور از فرصت سو استفاده کرد و خاک روی لرد ریخت و علائم جرونا روی لرد بعد از ثانیه ایی پدیدار شد.

همه داشتند به طبقه بالا می‌رفتند که ناگهان هاگرید آیفونش شروع کرد به زنگ زدند.


نقل قول:
صفحه آیفون( خانم جان)



با این صدا جیمز باند هایی که پایین بودند خیلی فوری بالا آمدند.

- ای گنده بک مارا به فنا دادی. فرار کنید ماراهم بردارید.

علی با یک حرکت انتهاری با گفتن جمله جانم فدای محفل به سمت نگهبان ها حمله کرد و درگیر شد. هری همچنان میخواست بین دعوا برع دستشو روی شونه علی بذاره ولی ویلبرت اونو منصرف کرد. در حین دعوا علی با مشتی که از یکی از آنها خورد به داخل یک اتاق پرت شد و شیشه ایی در وسط اتاق به چشم میومد. همه مرگخوار ها و محفلی ها غیر از علی که تقریبا همه رو زده بود، چشمانشان به شیشه خیره شده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط علی بشیر در 1399/8/11 2:12:08

If you are not willing to risk the usual you will have to settle for the ordinary. ~Jim Rohn




تصویر تغییر اندازه داده شده
تاپیک انجمن

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.