ریگولوس با وحشت دست سیریوس را میکشید تا او را به جای امنی ببرد؛ لیک گویی سیریوس چیزی به اسم احتیاط نمیشناخت.
- بیخیال رگی، کی میخواد به من و تو حمله کنه؟
سرفهها با بیرحمی به ریگولوس هجوم آوردند. نفسش بند آمد و حس کرد دنیای جلوی چشمش آمیزهای بیمعنا از رنگهای مختلف است.
وقتی نفسش را بازیافت؛ دستانش را روی سینهاش قفل کرد و اخم ظریفی بر صورتش پدیدار شد.
- سیریوس، کسی با من کاری نداره؛ولی با تو کار دارن. دقت کن که تو تو کل مدرسه به عنوان کسی که به آرمانهای اصیلزادگی پشت کرده شناخته شدی و قطعا سالازار اسلیترین و نامش مگو جاسوسایی دارن که بهشون خبر میدن بین اصیلزادهها، کی خطمشیشون رو دنبال می کنه و کی نه.
چرا ریگولوس اینقدر ترسو بود؟سیریوس به برادرش تشر زد:
- تو کی میخوای اسمش رو به زبون بیاری؟ ولدمورته، و-ل-د-م-و-ر-ت.
ریگولوس با شنیدن نام ولدمورت و هجی آن، مانند شاخهای که باد به او خورده باشد لرزید؛ اما خیلی سریع خودش را جمع و جور کرد.
- مهم نیست چی صداش میکنیم؛مهم اینه که که الان با یه ارباب تاریکی دیگه اون بیرونه و قصد داره مخالفینش رو قتل عام کنه.
سیریوس دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید؛ اما در همین حین، فرد لاغر و قدبلندی ظاهر شد. فردی که ریگولوس تاب دیدنش را نداشت و سیریوس به او بیش از هر کس عشق میورزید. سیریوس با دیدنش لبخندی زد و وحشت فضا را برای لحظهای از یاد برد:
- سلام، پرانگز.
جیمز پاتر اصلا به ریگولوس نگاه نکرد و با دلواپسی به سیریوس نگریست.
- سلام، پدفوت. میگم من، ریموس و پیتر تو کلبهی شیون آوارگان پناه گرفتیم. تو هم بیا. اگر خیلی نگران اینی، میتونی با خودت بیاریش.
با گفتن جمله آخر، طوری به ریگولوس نگریست که گویی یک شیء بیارزش است.
ریگولوس در شرایط عادی تاب چنین بیاحترامیای را نداشت؛ اما اکنون شرایط فرق میکرد. باید تمام اختلافات را کنار میگذاشت تا بتواند زنده بماند. فقط یک سوال باقی میماند.
- پاتر، چهجوری باید بریم اون تو؟ من نمیگم تسخیر شده هست؛ اما خب زیر بید کتک زنه.
جیمز اخمی کرد.
- وای، چقدر نادونی تو! خب معلومه، با یه چوب اون شاخهش رو نگه میداریم و بعد خیلی راحت میریم تو.
ریگولوس شیوهی چوب را زیاد مطمئن نمیدانست؛ اما با جیمز و سیریوس رفت و وقتی جیمز با چوبی به درخت ضربه زد؛ کلامی نگفت.
ریموس لوپین نزدیک صندلی شکستهای نشسته بود و میکوشید پیتر پتیگرو که میگریست را دلداری دهد.
- هی، ورمتیل، دامبلدور کسیه که ولدمورت ازش میترسه. بیا امیدوار باشیم مهارشون کنه؛ باشه؟
سیریوس ریگولوس را به سمت مبل زهوار دررفتهای هدایت کرد و در همین حین، ریگولوس بطری معجونی که برای بیماری قلبیاش استفاده میکرد را دید. معجونی که سوروس بیچاره پس از ربوده شدنش، چند شب بیدار مانده بود تا نسخهی بینقص دیگری از آن درست کند. تردیدی نداشت مال خودش است؛ زیرا نامش با دستخط ظریف و ریزش روی آن نوشته شده بود.
جیمز که دید ریگولوس به معجونش مینگرد؛ موهایش را به هم ریخت.
- بیجنبه نباش، رگ. داشتم باهات شوخی میکردم.
تمام دلایلی که از جیمز پاتر متنفر بود به ذهنش هجوم آوردند. او با جان دیگران بازی میکرد و نامش را شوخی میگذاشت؛ برای جلب توجه دخترها هرکاری میکرد و ذرهای نجابت نداشت که عذرخواهی کند. نمیتوانست خودش را تا حد کارهای بیارزش او پایین بیاورد؛ بنابراین بیصدا معجونش را در جیبش گذاشت و به خودش سپرد زمانی که زندگی به آن آرامش سابق بازگشت؛انتقام همه چیز را بگیرد. انتقامی شرافتمندانه.
در بیرون از کلبه، نبرد هنوز در جریان بود.
آنلاینها
24 کاربر(ها) آنلاین هستند (14 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
21
مهمانان
3
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
پیام امروز
[[continious]] ملاقاتهای کنار دریاچه
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
پاسخ: ملاقاتهای کنار دریاچه
پاسخ: ملاقاتهای کنار دریاچه
پاسخ به: ملاقاتهای کنار دریاچه
پاسخ به: ملاقاتهای کنار دریاچه
پاسخ به: ملاقاتهای کنار دریاچه
پاسخ به: ملاقاتهای کنار دریاچه
پاسخ به: ملاقات های کنار دریاچه
پاسخ به: ملاقات های کنار دریاچه
پاسخ به: ملاقات های کنار دریاچه
پاسخ به: ملاقات های کنار دریاچه
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج






