شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
ریگولوس با وحشت دست سیریوس را میکشید تا او را به جای امنی ببرد؛ لیک گویی سیریوس چیزی به اسم احتیاط نمیشناخت. - بیخیال رگی، کی میخواد به من و تو حمله کنه؟
سرفهها با بیرحمی به ریگولوس هجوم آوردند. نفسش بند آمد و حس کرد دنیای جلوی چشمش آمیزهای بیمعنا از رنگهای مختلف است.
وقتی نفسش را بازیافت؛ دستانش را روی سینهاش قفل کرد و اخم ظریفی بر صورتش پدیدار شد. - سیریوس، کسی با من کاری نداره؛ولی با تو کار دارن. دقت کن که تو تو کل مدرسه به عنوان کسی که به آرمانهای اصیلزادگی پشت کرده شناخته شدی و قطعا سالازار اسلیترین و نامش مگو جاسوسایی دارن که بهشون خبر میدن بین اصیلزادهها، کی خطمشیشون رو دنبال می کنه و کی نه.
چرا ریگولوس اینقدر ترسو بود؟سیریوس به برادرش تشر زد: - تو کی میخوای اسمش رو به زبون بیاری؟ ولدمورته، و-ل-د-م-و-ر-ت.
ریگولوس با شنیدن نام ولدمورت و هجی آن، مانند شاخهای که باد به او خورده باشد لرزید؛ اما خیلی سریع خودش را جمع و جور کرد. - مهم نیست چی صداش میکنیم؛مهم اینه که که الان با یه ارباب تاریکی دیگه اون بیرونه و قصد داره مخالفینش رو قتل عام کنه.
سیریوس دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید؛ اما در همین حین، فرد لاغر و قدبلندی ظاهر شد. فردی که ریگولوس تاب دیدنش را نداشت و سیریوس به او بیش از هر کس عشق میورزید. سیریوس با دیدنش لبخندی زد و وحشت فضا را برای لحظهای از یاد برد: - سلام، پرانگز.
جیمز پاتر اصلا به ریگولوس نگاه نکرد و با دلواپسی به سیریوس نگریست. - سلام، پدفوت. میگم من، ریموس و پیتر تو کلبهی شیون آوارگان پناه گرفتیم. تو هم بیا. اگر خیلی نگران اینی، میتونی با خودت بیاریش.
با گفتن جمله آخر، طوری به ریگولوس نگریست که گویی یک شیء بیارزش است.
ریگولوس در شرایط عادی تاب چنین بیاحترامیای را نداشت؛ اما اکنون شرایط فرق میکرد. باید تمام اختلافات را کنار میگذاشت تا بتواند زنده بماند. فقط یک سوال باقی میماند. - پاتر، چهجوری باید بریم اون تو؟ من نمیگم تسخیر شده هست؛ اما خب زیر بید کتک زنه.
جیمز اخمی کرد. - وای، چقدر نادونی تو! خب معلومه، با یه چوب اون شاخهش رو نگه میداریم و بعد خیلی راحت میریم تو.
ریگولوس شیوهی چوب را زیاد مطمئن نمیدانست؛ اما با جیمز و سیریوس رفت و وقتی جیمز با چوبی به درخت ضربه زد؛ کلامی نگفت.
ریموس لوپین نزدیک صندلی شکستهای نشسته بود و میکوشید پیتر پتیگرو که میگریست را دلداری دهد. - هی، ورمتیل، دامبلدور کسیه که ولدمورت ازش میترسه. بیا امیدوار باشیم مهارشون کنه؛ باشه؟
سیریوس ریگولوس را به سمت مبل زهوار دررفتهای هدایت کرد و در همین حین، ریگولوس بطری معجونی که برای بیماری قلبیاش استفاده میکرد را دید. معجونی که سوروس بیچاره پس از ربوده شدنش، چند شب بیدار مانده بود تا نسخهی بینقص دیگری از آن درست کند. تردیدی نداشت مال خودش است؛ زیرا نامش با دستخط ظریف و ریزش روی آن نوشته شده بود.
جیمز که دید ریگولوس به معجونش مینگرد؛ موهایش را به هم ریخت. - بیجنبه نباش، رگ. داشتم باهات شوخی میکردم.
تمام دلایلی که از جیمز پاتر متنفر بود به ذهنش هجوم آوردند. او با جان دیگران بازی میکرد و نامش را شوخی میگذاشت؛ برای جلب توجه دخترها هرکاری میکرد و ذرهای نجابت نداشت که عذرخواهی کند. نمیتوانست خودش را تا حد کارهای بیارزش او پایین بیاورد؛ بنابراین بیصدا معجونش را در جیبش گذاشت و به خودش سپرد زمانی که زندگی به آن آرامش سابق بازگشت؛انتقام همه چیز را بگیرد. انتقامی شرافتمندانه.
باد سردِ شب، همچون دستان نامرئی یک روح سرگردان، شنل بلند و ابریشمی لوسیوس مالفوی را در هوا میرقصاند. ماه نیمهکامل، چون چشم خاکستری خدایان قدیم، از میان شاخههای برهنهی درختان حاشیهی دریاچه، بر سطح آب میتابید. مه نقرهای، مثل پردهای خیالی، روی آب پهن شده بود و مرز بین واقعیت و وهم را از میان برداشته بود. لوسیوس آهسته قدم برمیداشت. با آن وقار همیشگی، همان وقاری که سالها تمرینش کرده بود. گویی حتی سکوت شب نیز به احترامش نفس را در سینه حبس کرده بود. صدای قدمهایش، همچون نوای خشک برگها، روی خاک مرطوب پخش میشد. هر گامش با تأمل بود. هر نگاهش، تیز و برّنده. او آمده بود دنبال چیزی خاص. نه فقط یک مادهی جادویی، بلکه پاسخی به حس آزاردهندهای که از چند روز پیش ذهنش را خراش میداد. حس اینکه چیزی در حال تغییر است... چیزی در دل شب. کنار صخرهای قدیمی ایستاد. صخرهای که زمانی در دوران تحصیلش، بهعنوان مخفیگاه معجونهای ممنوعه استفادهاش کرده بود. حالا اما، دنبال جلبک سیاهاشباح بود. مادهای نایاب، که تنها در شبهایی مهآلود، و آنهم بر سنگهایی که شبپرههای آبی بر آنها خوابیدهاند، رشد میکرد. دستکش چرمیاش را از دست درآورد. انگشتان استخوانی و سردش سطح سنگ را لمس کردند. چیزی نرم و لزج زیر انگشتانش تکان خورد. بوی خاص و زنندهای، چیزی میان بوی خون خشکشده و گلولای فاسد، در هوا پیچید. لبخند محوی، مثل خطی باریک روی آب، بر لبش نشست. اما درست همان لحظه، صدایی در دوردست، همانند شکافتن تار و پود شب، به گوشش رسید. پچپچ آرامی از آن سوی دریاچه. صدا نه آنقدر بلند بود که واضح شنیده شود، نه آنقدر ضعیف که نادیده گرفته شود. لوسیوس خشکش زد. نگاهش را تیز کرد. درختان را ورانداز کرد. چشمان خاکستریاش در مه چرخیدند و چون نگاه مار، به دنبال منبع صدا خزیدند. چند لحظه گوش سپرد. نفس نکشید. حرکت نکرد. تنها صدای آرام آب و باد میآمد... و لحظهای بعد، سکوت. با همان وقار همیشگی، به آرامی قدمی به عقب برداشت. رد پایش روی خاک خیس گم شد. شنلش با مه یکی شد و در عرض چند ثانیه، دیگر اثری از او نبود. نه صدا. نه نور. نه نفس. او در تاریکی حل شده بود، چنان بیصدا که گویی هرگز آنجا نبوده. اما در دل شنلش، جلبک کمیاب شب میلرزید. لوسیوس در راه بازگشت، معجون خاصی را در ذهن مرور میکرد. معجونی که میتوانست خاطرات را پاک کند... یا شاید هم تنها بخشی از حقیقت را پنهان نماید. او خوب میدانست شبهای کنار دریاچه هرگز بیدلیل آرام نیستند. و اگر کسی از مرز ممنوعهها عبور کرده بود، بالاخره با خودش مواجه میشد... آنهم در تاریکی مطلق، بدون حق انتخاب.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
«قدرت نه در فریاد، که در سکوتیست که دیگران را وادار به اطاعت میکند...» [پیوسته در سایه، اما همیشه در بازی]
در تمام این مدت ترزا خودش را توی تونل زیر بید کتکزن جمع کرده بود. میترسید و بعد از کشته شدن آن دختر ماگلزاده حالا از قبل هم بیشتر میترسید. از آنجا همه چیز را دیده بود. کشته شدن تکتک ماگل زاده ها و کسانی که تلاش میکردند از آن ها دفاع کنند. خیلی از آن ها همکلاسی ها و دوستان ترزا بودند و حالا تنها ماگلزادهای که هنوز زنده بود ترزا بود. دیگر حتی جرئت نفس کشیدن هم نداشت. هنگامی که ولدمورت و اسلیتیرین از هم جدا شدند و هر کدام به طرفی رفتند، بالاخره ترزا نفسی کشید. فکر کرد حالا میتواند بیرون برود فکری بکند. اما اشتباه میکرد. همان وقتی که ترزا بالاخره جرئت کرد که به سمت بیرون بروند صدای زنی سکوت را شکست: - برای این که وفاداری خودتون رو اعلام کنین ازتون می خوام ماگلزاده ها و اعضای محفل ققنوس و تموم کسایی که با حکومت اربابای تاریکی مخالفن رو گیر بندازین و تحویل ما بدین.
ترزا درجا خشکش زد. شرایط از چیزی که فکر میکرد خیلی بدتر بود! فقط کافی بود پایش را از تونل بیرون بگذارد تا او را بگیرند و دست بسته تحویل اربابان تاریکی بدهند. دیگر حتی شانسی برای مقاومت و مبارزه پیدا نمیکرد. صدای آن زن در گوشش میپیچید: - وفاداری... ماگلزاده ها و اعضای محفل ققنوس... تمام مخالفان...
خودش بود! تنها راه نجات ترزا محفل ققنوس بود. شعلهی امید دوباره در قلب ترزا روشن شد. سوسوی نور و گرمای آن را در درونش حس میکرد. ترزا از کمرش صاف کرد و سرش محکم به سقف تونل برخورد کرد. - آخ!
سریع با دست جلوی دهانش را گرفت. چند دقیقه صبر کرد ولی خبری نشد. شانس آورده بود که کسی صدایش را نشینده بود. ترزا آرام از تونل بیرون رفت. سریع تعییر شکل داد و قبل از این که کسی او را ببیند با شاهینش به سوی لندن به پرواز درآمد.
بعضی از بچه ها شاهین را در آسمان دیدند و او را با دست به هم نشان دادند اما به جز دوستان نزدیک ترزا و پروفسور مکگونگال کس دیگری نفهمید که آن شاهین ترزا است و او هنوز زنده است!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
F-E-A-R has two meanings "Forget Everything And Run" or "Face Everything And Rise" The choice is yours.
درس تاریخ معمولا میان دانش آموزان محبوب نبود. در واقع تعداد کمی پیدا می شدند که کلاس تاریخ و آن همه کتاب کسالت آور را به کلاس پرواز و بازی کوییدیچ ترجیح دهند. حتی خیلی ها حاضر بودند ساعت ها سر کلاس پیشگویی پروفسور تریلانی بنشینند و به حرف های عجیب غریبش گوش دهند ولی سراغ تاریخ خواندن نروند. کسی هم نمی دانست چرا.
با این حال در آن لحظه که ملاقات لرد و سالازار اسلیترین صورت گرفت، همه جادوآموزان شاهدش بودند؛ حتی کسانی که تاریخ را دوست نداشتند. همه میدانستند این ملاقات بخش مهمی از تاریخ جادوگری خواهد شد. فقط امیدوار بودند انقدری بتوانند عمر کنند تا داستان این رویارویی را برای فرزندان خود تعریف کنند.
- اونا زنده مون نمیذارن.
صدای هق هق گریه های دختر ماگل زاده، میان خنده های مستانه سالازار اسلیترین گم شد. و لحظه ای بعد جسدش، روی کوه اجساد ماگل زادگان دیگر افتاد. کسی جرئت تکان خوردن و اعتراض کردن نداشت. سایه های تیره و تار در گوشه و کنار پنهان شده و هر لحظه آماده بودند تا به سوی هر نوری که جرئت روشن شدن را داشت، حمله ور شوند. با وجود دو جادگر سیاه، واقعا احتمال نجات دادن جان ماگل زادگان کم بود.
- هیچ جوره نمیشه باهاشون مبارزه کرد. احتمال بردمون صفره.
ساکورا آکاجی به آرامی این سخنان را به لب آورده بود ولی اطرافیانش به خوبی سخنانش را شنیده بودند. از نظر آنها هم حق با ساکورا بود. با حضور آن دو نفر که گویا خود مرگ و نابودی از وجودشان زاده شده بود، هیچ امیدی برای نجات از این تاریکی بی پایان، و هیچ راه و نوری برای مقابله با آن وجود نداشت.
اعضای محفل ققنوس نیز نمی توانستند کاری کنند زیرا که جهنم واقعی بر زمین نازل شده بود. تاریکی و ترس با اشتهایی سیری ناپذیر، امید و اشتیاق را می بلعیدند. درختان با شاخه های خشک و بی برگ خود به سوی آسمان دست دراز کرده بودند و برای نجات از تاریکی و سرما طلب کمک می کردند.
تا پایان ملاقات دو آوردنده تاریکی، کسی حرف دیگری نزد. همه در سکوت دور شدن آن دو را می نگریستند و با خود می اندیشیدند از این به بعد چه خواهد شد؟ چه کسی برای نجات آنها... یا نه! برای نجات کل جهان خواهد آمد؟ میشود اوضاع را مثل سابق کرد؟
البته اسلیترینی ها بیشتر به این فکر می کردند که با لرد پیمان ببندند یا جد بزرگشان. زیرا این احتمال هم وجود داشت که حتی دو جادوگر سیاه نیز مقابل یکدیگر قرار بگیرند. و آن وقت آنها یا مجبور بودند با لرد سیاه بجنگند یا با موسس قدرتمند گروهشان. اما این فکر ها طولی نکشید زیرا که صدای زنی، سکوت کر کننده شب را شکست. - سلام بچه ها! میدونم که چقدر از دیدن اربابان تاریکی خوشحالین و از اینکه قراره بهشون بپیوندین تو پوست خودتون نمی گنجین!
زن که به نظر می رسید از مرگخواران باشد خنده ای نه چندان خوشایندی کرد و بعد ادامه داد: - برای این که وفاداری خودتون رو اعلام کنین ازتون می خوام مشنگ زاده ها و اعضای محفل ققنوس و تموم کسایی که با حکومت اربابای تاریکی مخالفن رو گیر بندازین و تحویل ما بدین.
و این تازه شروع ماجرا بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کوین کارتر در 1403/5/31 22:15:09
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار! سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن! دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!
دریاچه هاگوارتز، در آن هنگام که سالازار اسلیترین و لرد ولدمورت بر کرانههای آن ایستاده بودند، صحنهای غمانگیز و مرگبار را به نمایش گذاشت. هیچ صدایی جز وزش نسیم خفیفی که بر سطح آرام آب میخراشید، شنیده نمیشد. اطراف آنها، هر آنچه که نشان از حیات داشت، اکنون به سکوتی مطلق فرو رفته بود؛ دانشآموزان و استادان، درختان و گلها، همگی چون مجسمههایی بیجان در مقابل این دو مرد قدرتمند و تاریک ایستاده بودند.
سالازار با قامتی استوار، نگاهی لبریز از قدرت و مکر و چهرهای رازآلود و ترسناک ایستاده بود . در مقابل او، ولدمورت با لباسهای سیاه و چهرهای که ترس را حتی در دل ترسناکترین موجودات برمیانگیخت، به چشم میخورد.
نور مهتاب کمرمقی از میان ابرهای سنگین به زمین میتابید، اما نتوانست روشنایی چندانی به محیط بخشد. سایهها بر زمین و دریاچه افتاده بودند، و این دو شخصیت تاریکی، چون دو نقطه نور در تاریکی مطلق به نظر میرسیدند. سکوت محض حاکم بر دریاچه و حومهی آن، فقط گاه به گاه با خشخش برگهای خشک شکسته میشد، که این نیز بیشتر حس غریب و خطرناک بودن موقعیت را تقویت میکرد.
در حالی که ولدمورت قدمی به سمت سالازار برداشت، صدای پایش بر سنگهای کنار دریاچه پژواکانداز شد. این صدا در میان سکوت مطلق طنینانداز بود و تنشی نامرئی را در هوا به وجود آورد. موجهای کوچکی بر سطح آب نمایان شد، گویی حضور این دو سایه عظیم تاریکی، حتی عناصر طبیعی را نیز تحت تأثیر قرار داده است.
سالازار، با زبانی شبیه به مار، خون قربانیانی که تنها دقایقی پیش کشته بود را لیسید و با خندهای وحشی و نیاتی شرورانه به آسمان خندید. صدای خندههای او در فضای سنگین و تاریک طنینانداز شد. ولدمورت، شاهد این صحنه، نیز به خنده افتاد و از دیدن اعمال جنونآمیز جد خود لذت برد. هر دوی آنها در میان ویرانیهای اطراف و جنازههای پراکنده ایستاده بودند و به ترس و وحشتی که بر دنیا حاکم کرده بودند، میخندیدند.
آنها به خوبی میدانستند که در واقع یک نفر در دو بدن هستند و هر دو خواستار یک چیز در جهان بودند: سلطه مطلق بر همه چیز. با این هدف مشترک، آیا واقعاً ممکن است دو نیروی تاریکی به این قدرت در یک زمان بدون برخورد در جهان وجود داشته باشند؟ و اگر آنها نیروهای خود را متحد کنند، چه اتفاقی برای تعادل خیر و شر در جهان خواهد افتاد؟ آیا طبیعت حتی اجازه چنین اتحادی را میدهد؟
بدون اینکه چیزی بگویند، هر دو برای آخرین بار به یکدیگر نگاه کردند و در جهات مخالف حرکت کردند. سالازار پس از مدتها احساس خوشحالی کرد، زیرا میتوانست قدرت و تاریکی را که از ولدمورت ساطع میشد، نه تنها ببیند بلکه استشمام کند و این او را هیجانزده میکرد، صرفنظر از اینکه به عنوان دوست یا دشمن با هم روبرو شوند.
دیدار اول آنها، با تنش و نمایش قدرت همراه بود و به نمادی مبهم از تعامل میان دو نیروی تاریکی تبدیل شد. سالازار اسلیترین و لرد ولدمورت، باوجود داشتن اهداف مشابه، روشهای متفاوتی داشتند. این اختلافات به آنها ثابت کرد که ممکن است هم در آینده شانه به شانه یکدیگر و هم در مقابل یکدیگر قرار بگیرند. سایههای تاریکی که هر دو بر جهان افکنده بودند، برای لحظهای همراستا به نظر میرسیدند، اما سرنوشت مشترکشان هنوز در هالهای از ابهام باقی مانده بود.تاریخ ممکن است به خاطر بسپارد که زمانی دو شخصیت قدرتمند تاریکی در کنار هم قرار گرفتند، و به جهانی چالش برانگیز نمایش دادند که هرگز قادر به درک کامل عمق نیتهای واقعی آنها نخواهد بود.
حال سوال اینجاست، چه اتفاقی میافتد زمانی که دو منبع عظیم و قدرتمند تاریکی با هم برخورد کنند؟ و آیا کسی میتواند انتظار چیزی جز ویرانی مطلق چه از همپیمانی و چه از رویارویی آنها داشته باشد؟
ناگهان هرمیون، رشتهی سکوت فضا را پاره کرد و با انگشت اشاره به دریاچه اشاره کرد. - اونجا رو.
همه برگشتند و به موجود سیاه رنگی که درحال حرکت به سمت ساحل بود خیره شدند. نزدیک تر شد و امتداد بیشتری از خزهای سیاهش پدیدار گشت. همان طور که جلوتر میآمد؛ اجزای بدن انسانی اش نمایان شد. به انتهای شیب دریاچه رسید و به تدریج تمام بدنش از آب خارج شد. رکابی و مایو به تن داشت. در حالی که به دریاچه نگاه میکرد برگشت و با بچه ها روبرو شد. پسری با مو های بلند، بدنی پر مو نسبت به دیگر پسران مدرسه و عضلاتی پر بود.
زاخاریاس اسمیت. دانش آموز سال بالایی مدرسه. پس از دیدن بچه ها خندهی بازیگوشانهای که بر لب داشت در همان حالت خشکید. بچهها بلافاصله گردنبند ها را مخفی کردند. هرمیون شک داشت که زاخاریاس گردنبند ها را دیده است یا نه. تنها چیزی که به او در نتیجه گیری کمک میکرد تغییر نکردن جهت نگاه زاخاریاس بود. - آه سلام. راستش توقع نداشتم کسی رو اینجا ببینم. - ما هم همین طور. اینجا چیکار میکنی؟ - واسه لباسام اینجام کنار اون درخته.
زاخاریاس بدون اندکی تغییر در سرعت قدم هایش به سمت درخت مجاور رفت و با چند پرش و کمی کش و قوس خود را به میانه آن رساند. چیزی رو از توی کوله پشتیش برداشت، جوید و قورت داد. پس از بستن کیفش تمام ارتفاع درخت را پایین پرید. وقتی به سمت دریاچه حرکت میکرد رون متوجه آبششهایی شد که دو طرف پهلوی زاخاریاس رشد میکردند ولی به روی خودش نیاورد و به بچهها نگاه کرد. زاخاریاس جلو رفت و زمانی که آب به دو وجب زیر کمرش رسید رو به بچه ها کرد. -نمیدونم دارین چیکار میکنین ولی اگه مسئله در حد یچی مثل معاملهی طلسمهای غیرقانونی هست باید بگم اینجا جاش نیـ...
لوپ.
زاخاریاس به گونه ای که انگار شخصی پاهایش را از زیر آب کشیده باشد به درون آب فرو رفت. گویی هرگز کسی آنجا نبوده.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1403/5/17 1:02:26 ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1403/5/17 1:05:09
لاتیشیا رندل، درست کنار دریاچه، با ظاهری بی تفاوت ایستاده بود و هری پاتر، رونالد ویزلی و هرمیون گرنجر از دور نظاره گر او بودند. در دست راست هری، یک گردنبند و در دست چپ هری، گردنبندی دقیقا همانند دیگری خودنمایی می کرد. گردنبند ها زیبا بودند و سنگی عجیب در میانه ی آنها می درخشید.
هری، رون و هرمیون، بالاخره پس از رسیدن به فاصله ی دو متری لاتیشیا ایستادند. هری زمزمه کرد: -بین این دو تا گردنبند، یکیش همون گردنبندیه که میخواستی. اون یکی بدله. ما هم نمیدونیم کدوم اصلیه. خودت باید انتخاب کنی.
لاتیشیا یک قدم نزدیک تر آمد. -گفتی باید انتخاب کنم؟
هری سرش را اندکی کج کرد. -بله.
هرمیون لحظه ای به هری چشم دوخت و دوباره سرش را به سمت لاتیشیا برگرداند. هری منتظر ماند. چه جوابی ممکن بود لحظه ای بعد بشنود؟ چهره ی لاتیشیا لحظه ای مردّد به نظر رسید و لحظه ای بعد دوباره به حالت عادی برگشت. -این یکی.
او انگشت اشاره اش را به سمت گردنبند سمت راست گرفت. هری دستش را جلو آورد و گردنبند را جلوی لاتیشیا گرفت. لاتیشیا گردنبند را به آرامی از روی دست هری برداشت و آن را در دست گرفت.
هری رویش را برگرداند و گردنبند دیگر را به رون داد. بعد دوباره برگشت و به فردی که روبه رویش ایستاده بود، نگاه کرد. -خب، حالا میشه لطفا گیاه رو بهمون بدی؟
لاتیشا، پاسخی نداد. مسحور درخشش گردنبند شده بود. در حالی که چشم از گردنبند بر نمی داشت آن را به آرامی بالا برد و به گردنش آویخت.
هری همچنان منتظر جواب سوالش بود و آماده بود که پرسش را تکرار کند. اما اتفاقی که پس از آن افتاد، باعث شد هری مطمئن شود که پاسخی دریافت نخواهد کرد.
در زندگی هر فرد، نام هایی وجود دارد که با شنیدنشان احساس عجیبی به او دست می دهد. احساسی ناخوشایند و گاهی تحمل ناپذیر، مانند ورجه ورورجه کردن صد ها پروانه درون شکم آن فرد! و حالا رون، هری و هرمیون همین احساس را داشتند و موهای تنشان سیخ شده بود. _ دیوونه شدی نورین؟ اسنیپ از ما متنفره و هرگز کمکمون نمی کنه. - مخصوصا الان که داریم کار خلاف انجام می دیم.
نورین با بی خیالی شانه هایش را بالا انداخت و گفت: _ من گفتم از کی می تونین کمک بگیرین دیگه بقیه شو خود دانید.
اوضاع بدی بود. هری دستش را در موهایش فرو برده و فکر می کرد. گردنبند را به اسنیپ نشان می دادند و چه می گفتند؟ چند درصد احتمال داشت او سخنانشان را باور کند؟ اصلا سخنانشان را باور می کرد; چقدر امکان داشت کمکشان کند؟ تنها کاری که اسنیپ بلد بود انجام دهد کم کردن امتیاز از گریفیندور بود و هیچکدامشان دلش نمی خواست از امتیازات گروهشان کم شود. پس باید چه کار می کردند. - میگم هیچ جوره نمی شه یه کاریش کرد؟
ناگهان صدای جیغ هرمیون به هوا رفت و درحالی که با خوشحالی به دوستانش نگاه می کرد گفت: _ دقت کردین مشکلمون حل شده؟ _ حل شده؟ یعنی کس دیگه رو جای اسنیپ پیدا کردی تا کمکمون کنه؟ _ نه رون! نه. یعنی واقعا نفهمیدی؟ - نه.
هرمیون نگاهش را از رون گرفت و به چشمان متعجب دوستانش خیره شد و متوجه گشت هیچ کدام منظورش را نفهمیدند. پوفی کرد و موهایش را پشت شانه اش انداخت. - خب خیلی ساده ست! هدف ما از اول گرفتن گردنبند از لینی، حالا به هر روشی بوده و حالا که ما گردنبند رو داریم واقعا لازم نیست همین الان بهش بدیم. هم گردنبند بدل و هم اصل رو میدیم به رندل تا خودش هر کدوم رو خواست برداره و آخر سر اون یکی که مونده رو پس میدیم به لینی.
این هم حرفی بود!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار! سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن! دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!
سوزانا که تا اون موقع صبورانه به سخنان نا امید کننده ی ..ای وای نه چیزه ، سخنان گوهر بار نورین ، گوش داده بود ، بالاخره به حرف آمد : لازم نیست اینقدر پیچیدش کنی نورین ، الان تنها مشکل ما اینه که نمی دونیم کدوم نسخه بدل و کدوم یکی اصله ، اگه این رو بفهمیم اون وقت من ، اصلی رو به لینی و بدل رو به رندل میدم و تقریبا تمام مشکلاتمون حل میشه . هری حرف سوزانا رو ادامه میده : تو که ادعا می کنی درباره این جور چیزا اطلاعات داری ، نمی تونی بدل رو از اصلش تشخیص بدی ؟ نورین با پوزخندی جواب میده : شما مثل اینکه خودتونم نمی دونید چه وردی روش اجرا کردین ، این دوتا تو ظاهر باهم مو نمی زنن ، اگه این یکی یه خراش داشته باشه اون یکی هم داره ، تنها جادو شونه که اونها رو از هم متفاوت می کنه . - خب ساده تر شد ، حالا کافیه که جادوشون رو امتحان کنیم و اونی که واقعا جادویی باشه رو به لینی پس بدیم . هرماینی خودش را وارد بحث می کند : اون قدر هام ساده نیست رون ، وقتی ما حتی نمی دونیم جادوی این گردنبند چیه و چجور جادویی داره ، چطور می خوایم اون رو بیازماییم ؟ سوزانا نگاهش رو به نورین داد و گفت : شاید یه نفر بدونه ! همه ی نگاه ها روی نورین قفل شد .
_ هی تو! حواستو جمع کن. دونده مزاحم ناگهان ایستاد و به طرف ان ها برگشت. _ چه اتفاقی افتاده؟ او شما سه تا.. سوزانا؟ _ هی!نورین! سوزانا عصبی خندید و سعی کرد گردنبند ها را زیر ردایش پنهان کند. دخترک عجیب و غریب سال بالایی با نگاهی مرموز نزدیکشان شد و ناگهان با حرکتی ظریف ردای سوزانا را کنار زد. _ این گردنبندو یه جا دیدم! اها! گردنبند..نلی؟ _در واقع لینی.. _ ساکت شو هری!! صورت هرمیون از تاسف مچاله شد. _ چرا دوتاس؟... دزدیدینش؟ _ نههه! سوزانا جیغ کشید. چشم های نیمه باز و بی روح نورین ناگهان برق زد و نیشخند کجی روی لبش ظاهر شد. _ بعدم یه نسخه تقلبی ازش ساختین تا سر لینیو کلاه بزارین و نسخه اصلیو توی حراجی های شبانه هاگزمید بفروشید به یه کلکسیونر که بهتون گفته مبلغ خوبیو بابتش میده ولی شما چند تا بچه این که فقط با زبون چربش خامتون کرده نه نه ..یا شایدم سحرتون کرده اما شما نمی دونین که اون در واقع مستخدم ارواح گرینگوتزه و فقط می تونه با این گردنبند تاریخی اونا رو از زندانی پنج بعدی که با جادوی سیاه توسط انجمن نوابغ معماری جادویی توی عمیق ترین چاله های گرینگوتز ساخته شده ازاد... _هی چی داری می گی؟ سوزانا با بی حوصلگی به نورین که به نظر می رسید وارد دنیای دیگری شده نگاه کرد _ داره داستان سر هم می کنه. زود باشین بریم. ان ها نوک پا نوک پا به قصد ترک کردن محل دور می شدند که نورین به خودش امد. _هی کجا دارین می رین؟ سوزانا در حالی که با لبخندی گشاد دندان هایش را نشان می داد بی ان که دهانش را بجنباند گفت: _ زود باشین فرار کنین. طبیعی باشین .وانمود کنین نمی شنوین. هرمیون شروع کرد به سوت زدن کرد و رون در حالی که کله اش را می خاراند و عقب می رفت به افق های دور خیره شده بود. _ من ..من می تونم به لینی بگم.. بیاین به این فکر کنیم که چه بلبشویی ممکنه به راه بندازه! پوزخند کج نورین کج تر شد. یکم کج تر می شد از لبه صورتش سقوط می کرد. گروه چهار نفره دزد ها کمی حساب کتاب کردند و دست اخر مجبور شدند همه چیز را برای او بازگو کنند. _ می تونم کمکتون کنم. فقط به شرط این که ..بزارید من جسد جورجی رو دفن کنم. به نظر نمی رسید خواسته معقولی باشد اما به هر حال کجای این عجیب الخلقه ی استخوانی معقول بود؟ ضرری که نداشت .. بین خودمان بماند مراسم کفن و دفن هم خرج روی دستشان نمی گذاشت _ قبوله. *** برج ستاره شناسی
نور ابی و ارغوانی رنگ غروب از پنجره های برج که تا سقف کشیده شده بودند روی پنج جادو اموز سایه انداخته بود. همان طور که از زیر مجسمه های پایه ستون های سرامیکی می گذشتند رون به خود لرزید. نورین کمی دور شد و مدتی بعد با دفترچه ای برگشت روی زمین نشست و بساط قلم و جوهری را که همراه دفتر اورده بود پهن کرد و با حالتی دیوانه وار شروع کرد به نوشتن. _ چیکار می کنی؟ _ نمایشنامه مو می نویسم. _چی؟ دیوونه شدی؟ قرار بود کمکمون کنی! این کارا.. _ دفتر با شبکه ای از اطلاعات کتاب ها پیوند خورده کلماتی که من توش می نویسم در لایه های زیرین به ورد ترجمه میشن و وقتی زمان مشخصش برسه کلمه های من اگه خونده بشن برای چند صدم ثانیه قدرت اینو دارن که جادوی اجرای اتفاقات رو عملی کنن. اونا فقط نمایشنامه نیستن.. یه تاتر کاملن. فک رون افتاد. هرمیون هیجان زده شده بود. _ چطوری اینکارو... نورین چشمک زد. _ حالا گوش کنین. گردنبند اصلی توی گردن سوروس اسنیپ شروع به درخشش می کنه. گردنبند تقلبی باعث میشه افسون عشق به اجرا در بیاد و برای یک روز لبریز از عشق یکی از افراد حاضر در قلعه بشه. فقط یه روز وقت دارید. نورین خندید. مثل اینکه از سناریوی احمقانه خودش خیلی لذت برده بود.