جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

6 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
4
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  57 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  169 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  182 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  289 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  195 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 26 مهر 1400 17:25
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده



هری و روم به سمت سکوی دیوار بین سکوی نه و ده دوییدن ولی به دیوار خوردن و زمین افتادن
ناگهان فکری به ذهن رون رسید آنها سوار ماشین آقای ویزلی شدن و بالای قطار پرواز کردن.وقتی رسیدن کنترل ماشین پرنده از دستشون در رفت و به بید کتک زن خردن و چوبدستی روم شکست .پروفسور اسنیپ و مک گونگال اومدن و آنها رو نجات دادن و اونها جشن شروع کلاس ها رو از دست دادن.

پایان



سلام. خوش اومدی به کارگاه داستان نویسی!
داستان‌ت زیادی کوتاهه. لطفا بیشتر تلاش کن و داستانی با جزئیات، توصیفات و دیالوگ‌ بنویس تا بتونم تو رو به مرحله‌ی بعد بفرستم. برای یادگیری می‌تونی بقیه‌ی پست‌های سایت، یا پست‌های قبلی در همین تاپیک رو بخونی.


تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1400/7/26 21:14:39
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 26 مهر 1400 10:10
نمایش جزئیات
آفلاین
-ولی...من نبودم..
-پس کی بوده؟

داد و هورا های اسنیپ به قدری بلند بود که تا زیر زمین هافلپاف هم می رفت.
-ها؟ کار کی بوده پاترر؟
-کار من نبوده‌...من اصلا آبی دوست ندارم... اگه هم میخواستم همچین کاری کنم قرمزشون می کردم..‌!

اسنیپ آتش گرفت.
برگشت و دوباره نگاهی به ردا های مشکی و خفن و باحالش، که رنگ آبی آسمانی گرفته بودند خیره شد.
با چشمان قرمز شده به سمت هری برگشت و فریاد کشید:
-پس این بهونته؟
-ولی...
-

هری نفسش را درون ریه هایش حبس و کرد تند تند و پشت سر هم حرف زد.
-چشمام رو نگاه کن! چشمای لیلی هست! من پسر برگزیدم! من پسر لیلی ام! من پسر جی..عه وا، اشتباه شد. پسر لیلی ام..

گوش اسنیپ شنوا نبود.
هری ایندفعه واقعا بیچاره شده بود..‌.

فلش بک:
سه بچه ی سال اولی با ظرف های بزرگ رنگ آبی آسمانی به دفتر اسنیپ آمده بودند.
-دامبلدور گفت اینا رو به مینروا بدیم ها...
-ویلیام مینروا؟
-نه ویلیام مینروا کدوم تسترالیه! پروفسور اسنیپ منظورشه! مگه نمیدونی اسمش مینروا اسنیپه؟
-مواظب باش!

یکی از آنها سر خورد و به آن یکی که ظرف های رنگ را در دست داشت، برخورد کرد و رنگ ها به داخل کمد اسنیپ پرت شدند....

پایان فلش بک



با توجه به تصویر شماره‌ی ۷ کارگاه داستان نویسی

تایید شد.


مرحله‌ی بعد: گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در 1400/7/26 13:29:42
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1400/7/27 16:40:50
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 21 مهر 1400 20:15
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره سه

سرش را پایین انداخته بود و بدون هدف توی قلعه قدم می زد ...

حتی بد عنق هم با ترحم نگاهش می کرد :)

حال هوای قلعه این وقت شب خیلی عجیب و غریب بود ...

کلاه شنلش را روی سرش انداخته بود و چهره اش زیر سایه شنل پنهان شده بود . به جز صدای غمگین تلق تلق کفش هایش هیچ صدایی به گوش نمی رسید ...

چن دقیقه از زمانی که از اتاقش خارج شده بود می گذشت ؟
خودش هم نمی دانست...

ناگهان بغضش شکست ...

صدای هق هق گریه اش لطمه بر پیکره ی سکوت قلعه وارد می کرد ...

دستش را دراز کرد تا به دیوار تکیه دهد ...

اما ناگهان متوجه چیزی داخل اتاق روبرویش شد ، چیزی که برق می زد !!

به سمت اتاق قدم برداشت و در همین حین دستش را به سمت صورتش برد تا اشک هایش را پاک کند ...

سرش را بالا آورد ، با دیدن تصویر روبرویش خون در رگ هایش یخ زد

به خودش که آمد فهمید روبروی چه چیزی ایستاده است ، آینه ی نفاق انگیز!!

صاحب سایه ی سیاه قد کشیده روی دیوار ها کسی بود که در روز همه از او حراس داشتند ...

سوروس اسنیپ !!

تصویره در آینه ،او بود که لی لی را در آغوش گرفته بود.

گریه اش اوج گرفت ...

آرام زیر لب زمزمه کرد : لی لی

هر دو در تصویر لبخند می زدند ...

با دیدن خنده ی لی لی لبخند غمگینی روی صورتش نقش بست ...

آرام دستش را روی آینه می کشید و اشک میریخت ...

انگار در نقطه ای نامعلوم بین رویا و واقعیت معلق مانده بود !

ذهنش خالی از هرچیزی شده بود ...

عشق لی لی تنها نقطه ی روشن زندگی غم زده ی او بود ...

عشق لی لی با او بود ...

برای همیشه !!






تایید شد!
مرحله‌ی بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1400/7/22 11:10:19
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 مهر 1400 12:17
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر


هر کسی می داند که این مراسم استرس های خاص خودش را دارد؛گروهبندی. اما نه برای کسی که از خودش و ذاتش مطمئن است.
من از خود مطمئن بودم، مطمئن بودم که یک اصیل زاده ام، یک اصیل زاده دارای خون خالص جادویی، من یک پارکینسون هستم، مطمئنا در اسلیترین خواهم بود، من آینده ای روشن خواهم داشت.
با این تفکرات در قایقی کوچک که قرار بود از روی آب های سرد رد شود نشستم و به قلعه ی باشکوه رو به رویم خیره شدم.
شکوهش غیر قابل انکار بود.
که ناگهان صدایی مرا از جا پراند.
- سلام من دریکو مالفوی هستم، اصیل زاده ای دیگه از خانواده بلک و مالفوی.
- من پانسی هستم. پانسی پارکینسون، اصیل زاده ای دیگه از خانواده ی پارکینسون.
و پوز خندی روی لبان هر دوی ما نشست.
ما میدانستیم به کجا تعلق داریم.
قایق به آنطرف رود رسید، نگهبان که هاگرید نام داشت جلو آمد و ما را به سمت قلعه هدایت کرد.
وارد قلعه که شدیم، قبل از ورود به سرسرا،پروفسور مک‌گوناگل،گروه های چهار گانه را معرفی کرد.
وقتی اسم اسلیترین را اورد ناخودآگاه پوزخندی روی لبانم نشست، فکر کنم دریکو هم همینطور بود.
وارد سرسرا شدیم، سقف سرسرا هم مانند قلعه شکوهی غیر قابل انکار داشت، زیبا بود، دارای جادویی قوی.
گروهبندی هیجان انگیزی بود با وجود هری پاتر، اما من برخلاف دریکو اهمیتی به او و دوستانش نمی دادم. به نظرم واقعا لایق اهمیت نبودند.
و این عادلانه نبود که هری پاتر بخواهد به خاطر پدر و مادرش نه خودش، مشهور باشد.
اما من کاری می کنم که تاریخ مرا به عنوان خودم بشناسد فقط خودم.
با صدای پروفسور از افکاراتم بیرون کشیده شدم.
-پانسی پارکینسون.
جادو آموزان طوری به من نگاه می‌کردند که انگار درباره ی من مطمئن بودند.
کلاه به محض تماس با سرم فریاد زد:
-اسلیترین!
و من آینده ی خود را روشن می دیدم.



/////////////////////////////////////////
سلام به مدیران سایت خارق العاده جادوگران
امیدوارم مورد قبول شما باشه.


سلام بر شما
برای شروع داستان خوبی بود.
توصیفات داستانت قشنگ بود اما دیالوگ ها میتونستن خیلی بهتر باشن.
بهتره که بین پاراگراف ها اینتر بزنی تا ظاهر نوشته ت نظم پیدا کنه و بهتر بشه.

بعد از ورود به ایفا با بیشتر نوشتن و نقد گرفتن میتونی پیشرفت کنی.
تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در 1400/7/20 13:21:10
ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در 1400/7/20 13:21:45
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 19 مهر 1400 00:49
نمایش جزئیات
آفلاین
http://www.jadoogaran.org/uploads/images/img5367c58367363.jpg
هری هراسون به اطرافش نگاه میکرد...داشت با دابی حرف میزد که یهو سر از اینجا دراورد...همینجور صدا میزد دابی کجا رفتی؟؟؟ یهو هدویگ از راه رسید با دیدنش حس خوب بهش دست داد و یکم اروم شد...به پای هدویگ یه نامه بسته شده بود سریع بازش کرد..
نوشته بود:به مغازه عتیقه فروشی برو هری سریع به مغازه عتیقه فروشی رفت...دراکو نشسته بود روی صندلی و با عصبانیت فریاد زد: من نمیتونم از پسش بر بیام من مثل شما نیستم...! من از پاتر متنفرم اما نمیخوام بکشمش از پشت یکی هری و صدا زد...هری سریع برگشت و چوبدستیش گرفت جلوش...هاگرید بود که داشت صداش میزد و هدویگ‌ رو شونه اش بود...هری با خوشحالی رفت پیش هاگرید و ماجرارو براش گفت...هاگرید:بیچاره مالفوی باید همه چیز و به دامبلدور بگم...دراکو نباید مثل پدرش شه
.. هری که اصلا دل خوشی از دراکو نداشت گفت:اونم مثل پدرش بدجنسه هاگرید:درسته که اخلاقای بدی داره ولی اون توی خانواده درستی نبوده! هری:اما منم اصلا خانواده نداشتم هاگرید:درسته...به ذات برمیگرده ولی حق دراکو نیست... هری:یعنی ازش خواستن من و بکشه؟ هاگرید:احتمالا دیدن با راه های پیچیده نتونستن خواستن از راه های ساده استفاده کنن مخصوصا دراکو که تو یه مدرسه با توعه...
هری باز هم تو خیال خودش غرق شد که ناگهان صدای دراکو از پشت اومد........



داستان‌ت کمی پایان باز بود. بهتره برای زیبایی ظاهری نوشته‌ت، بندهای مختلف و همچنین دیالوگ‌ها رو با اینتر از هم جدا کنی. بهتره دیالوگ‌هات رو اینجوری بنویسی:

دراکو گفت:
- سلام.


با این حال این ایرادات می‌تونه با ورود به ایفای نقش و نقد گرفتن برطرف بشن.



تایید شد!
مرحله‌ی بعد: گروهبندی


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1400/7/19 18:04:02
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 مهر 1400 21:16
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر

به سرسرای بزرگ هاگوارتز قدم گذاشتم همه جا باشکوه بود. کمی نگران بودم، که در چه گروهی می افتم.
در صف سال اولی ها ایستادم .و منتظر خوانده شدن اسمم شدم.به میز های گروه هاگوارتز نگاه کردم همه شان خوب بودند.در دلم دعا کردم که در گروه گریفیندور بی افتم .وقتی رفتار درایو با هری رو دیدم در دلم گفتم ای کاش در گروه اسلیترین نباشم.

اسمم توسط پروفسور مک گونگال خوانده شد. استرس دوباره به من هجوم آورد ، و با نگرانی و دلهره به سمت کلاه گروه بندی رفتم.
در دلم گفتم اسلیترین نباشه ، اسلیترین نباشه!
به سمت کلاه چروکیده ای که قرار بود سرنوشت من را تایین کند رفتم .
روی چهارپایه نشستم و کلاه را روی سرم گذاشتم.

زمزمه ی کلاه را در گوشم شنیدم، چشم هایم را بستم و به کلاه گفتم که خواهش می کنم ، من گریفیندور را می‌خواهم.کلاه در گوشم گفت شجاع و باهوشی پس گریفیندور. کلاه با صدای بلند گریفیندور را فریاد زد.
خیالم راحت شد، رسما در آن لحظه در حال غش کردن بودم

با خوشحالی به سمت میز گریفیندور حرکت کردم و می‌دانستم آینده ی پر موفقیتی در پیش رویم است.



انتظار داشتم خلاقیت بیشتری نشون بدی. چون خیلی شبیه به کتاب بود. با این حال نمی‌خوام اینجا متوقفت کنم.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1400/7/13 21:56:27
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 مهر 1400 15:28
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 15 کارگاه داستان نویسی

قصر مالفوی ها
اقامت گاه فعلی لرد سیاه
و البته محل زندگی خاندان اصیل زاده ی مالفوی ها
با ضرب و شتم به داخل هلش دادند
پشت سرشم دوستاشو
هر سه نفرشونو به زانو دراوردن
لرد سیاه با دیدن هری و دوستانش لبخندی از سر رضایت زد
لرد:کارتون عالی بود
بقیه مرگخوار ها به نشانه ی احترام سر خم کردن
لرد:این کله زخمیو...تبدیل به مرگخوار کنین
و نگاهشو به رون و هرماینی چرخوند
لرد:این دوتارم...ببرید یه جای دور...و جونشونو بگیرین
دریکو با تعجب به لرد سیاه نگاه کرد
نه...
نمیتونست
نمیتونست بزاره عشق کودکیشو بکشن
هرچند...
اصلا دلش برای اون پسر مو قرمز نمیسوخت
ولی هرماینی...
از طرفی نمیتونست به لرد سیاه حرفی بزنه
بنابراین با سکوتی غمگین به داد و هوارهای هرماینی و رون گوش داد
کاش این راهو انتخاب نمی کرد
کاش...


با این که خیلی خیلی خیلی کوتاه بود، اما دوست داشتم.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1400/7/13 21:40:15
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 1 مهر 1400 00:48
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۵

آن روز برایش بسیار مهم بود، بخصوص پس از آن همه انتظاری که کشیده بود.
خانواده اش در چند روز پیش، روز های بسیار پر تنشی را گذرانده بود. پدرش تا به حال این چنین عصبانی نبود و مادرش را نیز تا به حال انقدر در فکر ندیده بود. دقیقا مانند شرایطی شده بود که برای گروهبندی خواهر بزرگترش داشتند، اما با یک فرق و آن هم این بود که این بار او در این مرحله بود.

سرسرا با رنگ های چهار گروه هاگوارتز تزئین شده بود و دانش آموزان چهار گروه، هر کدام دستشان را به شکمشان که قار و قور می کرد، گرفته بودند. مدیر مدرسه، پروفسور مک گوناگال داشت با آب و تاب قوانین و موارد را برای دانش آموزان، بخصوص برای سال اولی ها، توضیح می داد.

سال اولی ها با تعجب و شگفتی به سرسرا نگاه و می کردند و گاهی از میانشان جملاتی مانند "واو!"، "چقدر باحاله..." و یا "خیلی خفنه" نیز به گوش می خورد. تا اینکه سرانجام در سرسرا با شتاب باز شد و پروفسوری که لباس زرد و خاکی ای داشت، وارد سرسرا شد...
- پروفسور مک گوناگال! کلاهو آوردم!
- اوه، نویل! متشکرم!


پروفسور مک گوناگال کلاه را چند بار با دست تکاند و رو به دلنش آموزان گفت:
- این کلاه گروهتون رو انتخاب می کنه... یعنی جایی که خونه‌تون میشه و افرادی که خونواده‌تون میشن، پس اصلا نگران نباشید، چون هر چار تا گروه عین همن!

با گفتن این جمله، بسیاری از دانش آموزان سال های بالاتر پوزخندی زدند؛ حتی خود مک گوناگال هم، لبخندی بر چهره‌ی پیرش نشست.
پس از مدتی کوتاهی، پروفسوری که شتابان وارد سرسرا شده بود، کلاه را طوری از دست مک گوناگال کشید که نزدیک بود پاره شود! اما نشد و آن پروفسور دوباره به سر میز اساتید برگشت و لیستی را برداشت که بررویش نام هایی با خط خرچنگ قورباغه نوشته شده بود. او با صدایی لرزان که حاکی از ترسش بود، گفت:
- مری مک میلان!

دختری سیاه پوست، از میان جمعیت با قدم هایی استوار و آرام به سمت پروفسور رفت و روی صندلی چوبی ای نشست که کنار آن پروفسور قرار داشت. پروفسور با دستپاچگی کلاه را بر روی سر آن دختر گذاشت و با صدایی بلند و دستپاچه گفت:
- راستی، من لانگ باتم هستم...

که در همین حین، قبل از پایان حرفش، کلاه با صدایی نخراشیده گفت:
- هافلپاف!

جمعیت هافلپافی، برایش جیغ و دست و هورا کشیدند، تا اینکه لانگ باتم دوباره جلوی آنها را گرفت و با صدای بلند، دوباره گفت:
- فرد جرج ویزلی!

اما جوابی نشنید. دوباره آن فرد را مخاطب قرار داد و بار دیگر نعره زد:
- فرد جرج ویزلی، بیا اینجا!

اما باز هم پاسخی نشنید. دانش آموزان با هم شروع به پچ پچ کردند، که یکی از سال اولی ها که کنار فرد بود، سقلمه ای به او زد و او را از ادامه شیرجه رفتن در افکارش وا داشت.
فرد در ابتدا کمی هول شد و بعد وقتی فهمید باید برای گروهبندی برود، با خجالت و چهره ای قرمز شده، که کک مک هایش درش کمی نامعلوم تر بودند، به سمت کلاه رفت و لحظه ای بعد کلاه بر روی سرش قرار گرفت.

- خب، باهوشی! به شدتم هستی! گستاخم نیستی... شجاعم...

فرد در همین زمان به میان حرفش پرید و گفت:
- چرا! شجاعم! تروخدا منو تو گریفندور بذار...

تمام مشکلات و ناراحتی های پدر و مادرش سر همین بود. اینکه گروهی به غیر از گریفندور برود و حال کلاه می خواست این کار را کند... باید جلوی این اتفاق را می گرفت!

کلاه که گویی از او رنجیده خاطر شده باشد، با حالتی بغ کرده به او گفت:
- نه... تو ریونکلاو بهتر شکوفا می شی... ریـــونـــکلاو!

فرد با حالتی گنگ و در فکر بلند شد. او حال ریونکلاوی بود و پدر و مادرش را نا امید کرده بود. حال چه باید می کرد؟ چگونه باید به پدر و مادرش اطلاع می داد؟ اگر می خواست دروغ هم بگوید، ارزش های خانوادگی را زیر پا گذاشته بود، پس چگونه باید می گفت؟
در همین حین که این سوالات در ذهنش مانند ریشه های درخت، محکم تر می شد، بی توجه به دیگران به سمت میز ریونکلاو رفت و دو دستش را به سرش گرفت و آرام آرام اشک هایش، شروع به فرود آمدن از گوشه چشمانش کردند...


خیلی خوب نوشتی!
لطفا اگه قبلا تو سایت شناسه داشتی به مدیرا اطلاع بده چون در این صورت نیازی به گروهبندی نداری و می‌تونی مستقیم برای معرفی شخصیت بری.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط E.B در 1400/7/1 9:53:35
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1400/7/1 14:33:53

لــونــه‌ی خــودمــه، مال خودمه! هرکی با نگاهِ چپ نگاش کنه، به چشاش نوک می‌زنم!

" Only Raven "
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 شهریور 1400 10:23
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 2 کارگاه داستان نویسی


با خودش می گفت: نباید می آمدم.
به دنبال دریکو بود. در دستشویی، طلسمی را اجرا کرد و دریکو طلسم را به طرف هری منحرف کرد و او حس کرد با فشار بسیار بسیار بسیار زیاد، دارد به داخل زمین می رود. سر انجام، خودش را در این دیوانه خانه، یعنی عمق دریاچه پیدا کرد.
هیولایی دریایی، با چنگال هایی به شدت تیز، دنبالش می کرد. خوشبختانه، طلسم آب شش یادش بود. تقریبا کل مساحت دریاچه را شنا کرده بود. خسته بود و از تاریکی و تنهایی دریاچه، زجر می کشید.
قلبش ایستاد. مودی، جلوی چشمش ظاهر شد و هیولا را با طلسمی کوچک فراری داد. صدایی آشنا، گفت: اوه! چه سعادتی!
ولدمورت. صدایش به قدری بلند بود که شاید کل دریاچه را فرا گرفته بود.
- بگیرش بارتی! سریع! نکشش. اون قسمتش برای منه!
وحشت.
دامبلدور. دیگر چی؟! دامبلدور طلسم بیهوشی ای را روی بارتی، یا همان مودی، اجرا کرد، دست هری را گرفت و با هم غیب شدند.
دفتر دامبلدور. خستگی به معنای واقعی...
- تو دریاچه چیکار می کردی؟!
- آخ.
بلند شد و نشست.
- نمیدانم.
مجبور بود همچین چیزی بگوید. از اینکه برای دنبال کردن دریکو باید بهانه می آورد، فراری بود. دامبلدور، با همان صدایش مرموزش، می گوید:
- او به آزکابان و تو هم به رختخواب می روید. زود باش!
- بله قربان.
و با سر دردی دیوانه کننده از آنجا می رود.



خیلی خیلی سریع داستانو جلو بردی. با این حال به نظرم آمادگی رفتن به مرحله بعدو داری.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Looona در 1400/6/30 10:28:29
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1400/6/30 11:29:06
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 22 شهریور 1400 00:32
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر ۳ کارگاه داستان نویسی
دستشو محکم مشت کرد.سرشو پایین انداخت..قطره های اشکش روی زمین میریخت.دوباره سرشو بالا اورد و به اینه نفاق انگیز نگاه کرد.تصویر لیلی رو در اغوش خودش دید.لیلی قطعا زیباترین و خوش قلب ترین زن دنیا بود اما اون جیمز پاتر لعنتی..اه بیخیال دوست نداشت موقع دیدن چهره لیلی به اون ادم لعنتی فکر کنه.اون لیلی رو ازش گرفت..یاد شبی افتاد که ارباب لیلی رو از بین برد و برای اخرین بار لیلی رو بغل کرد..زیر لب اسم لیلی رو تکرار میکرد..دوست داشت لیلی دوباره کنارش باشه اما این غیر ممکن بود.صدای هری از پشت سرش افکارش رو پاره کرد._اوه ببخشید پروفسور _اینجا چیکار میکنی _شما اینجا چیکار میکنید؟ _فکر نمیکنم مجبور باشم برای یه دانش اموز اینو توضیح بدم.هری بدون هیچی حرفی به اینه نزدیک شد.اشکهای هری از گونه اش سرازیر شد..اسنیپ مطمئن بود که هری هم داره لیلی و جیمز رو میبینه ..




از جیمز پاتر بدم نمیاد اما خب اسنیپ ازش بدش میاد اینجا خواستم تنفرشو ازش یذره نشون بدم😁



خیلی کوتاه نوشتی، ولی نمی‌خوام اینجا متوقفت کنم. فقط این که سعی کن توی داستانت با زدن اینتر یکم پاراگراف‌بندی ایجاد کنی و حتی دیالوگ‌ها رو جدا از توصیفات و توضیحاتت بیاری.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1400/6/22 1:00:37