پایان فصل سوم.
شروع فصل چهارم.
.........................
صبح روز بعد، لوسی در هیکل دخترانه اش بیدار شد. اندام هایش دوباره ظریف شده بودند و مو، دست و پا درآورده بود و هیکلش بزرگ تر شده بود. هنوز همان پیراهن بلند صورتی دیشبش را به تن داشت.
لوسی نگاهی به اطرافش انداخت. نور خورشید، از پنجره ها به بیرون می تابید و آقای تولیو درحالی که میمون ها از سر و کولش بالا می رفتند، مشغول درست کردن پنکیک بود.
آقای تولیو که فهمیده بود لوسی بیدار شده، به او گفت:"تو دختر خوشگلی هستی، لوسی گلمبیت. حیف که یه روزی تا ابد تبدیل به مار می شی."
لوسی گفت:"مرسی آقای تولیو."
آقای تولیو دو بشقاب پن کیک را روی میز گذاشت و لوسی کنار او نشست. میمون ها چنگال آوردند و بعد به سرعت رفتند چندتا موز از توی کابینت درآوردند و خوردند.
لوسی کمی از پن کیک را توی دهانش گذاشت. بدمزه ترین پن کیکی بود که تا حالا خورده بود و دلش می خواست بالا بیاورد. ولی به زور لبخند زد و بعد در دلش گفت:"کاشکی جسیکا اینجا بود و برامون وافل می پخت!"
ادامه دارد...
شروع فصل چهارم.
.........................
صبح روز بعد، لوسی در هیکل دخترانه اش بیدار شد. اندام هایش دوباره ظریف شده بودند و مو، دست و پا درآورده بود و هیکلش بزرگ تر شده بود. هنوز همان پیراهن بلند صورتی دیشبش را به تن داشت.
لوسی نگاهی به اطرافش انداخت. نور خورشید، از پنجره ها به بیرون می تابید و آقای تولیو درحالی که میمون ها از سر و کولش بالا می رفتند، مشغول درست کردن پنکیک بود.
آقای تولیو که فهمیده بود لوسی بیدار شده، به او گفت:"تو دختر خوشگلی هستی، لوسی گلمبیت. حیف که یه روزی تا ابد تبدیل به مار می شی."
لوسی گفت:"مرسی آقای تولیو."
آقای تولیو دو بشقاب پن کیک را روی میز گذاشت و لوسی کنار او نشست. میمون ها چنگال آوردند و بعد به سرعت رفتند چندتا موز از توی کابینت درآوردند و خوردند.
لوسی کمی از پن کیک را توی دهانش گذاشت. بدمزه ترین پن کیکی بود که تا حالا خورده بود و دلش می خواست بالا بیاورد. ولی به زور لبخند زد و بعد در دلش گفت:"کاشکی جسیکا اینجا بود و برامون وافل می پخت!"
ادامه دارد...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
