جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
5 مهمانان 4 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[single]] نگارخانه‌ی خیال

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 آذر 1403 15:40
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

با لبخند همیشگی‌ش از اتاقش خارج شد. ظاهرش مثل همیشه مرتب و آراسته بود.
با قدم‌های یک‌نواخت، مستقیم به سمت اتاق پذیرایی خونه ریدل‌ها رفت. می‌خواست روی صندلی راحتی بشینه، روزنامه بخونه، و از نور آفتاب که از پنجره وارد می‌شد، لذت ببره. شاید هم کمی رادیو گوش میداد. به‌هرحال روزهای بدون ماجرا در خونه ریدل‌ها، به شدت نایاب بودن و خواستنی.

Our secrets are what make us lonely
When no one else knows the weight we carry


اولین نکته‌ای که نظرش رو جلب کرد، خالی بودن راهرو و سکوت خونه بود. شاید بقیه مرگخوارها برای تفریح از خونه خارج شده‌بودن، شاید هم اون روز فقط برای الستور و چندنفر دیگه از مرگخوارها روز آزادی حساب میشد و بقیه‌شون به دستور لرد سیاه به جای دیگه‌ای رفته بودن.
مهم نبود، نه در اون زمان. در اون زمان فقط رسیدن به مبل راحتی تک‌نفره مهم بود.

و البته که رسید. با وقار و آرامش روی صندلی نشست، عصاش رو کنارش رها کرد، چشماش رو بست و نفس عمیقی کشید. هوا به‌نظرش تازه و دلپذیر بود.

با آرامش دستش رو به سمت دیوار دراز کرد، و احساس کرد که ورق‌های کاغذی روزنامه در دستش قرار گرفتن. چشم‌های سرخش رو باز کرد و تیترهای صفحه اول رو از نظر گذروند.

All I see and all I know is pain (Pain)
All I see and all I know is
All I see and all I know is pain (Pain)
All I see and all I know is


بستنی فروشی فلورین فورتسکیو در کوچه دیاگون، طعم جدیدی از بستنی آورده بود. اژدهای کومودو از خطر انقراض نجات پیدا کرده بود. کاراگاهان وزارت گربه‌ای رو از روی درخت نجات داده بودن. در کل اوضاع کسل‌کننده و عادی بود، بدون هیچ آشوب و سرگرمی خاصی.
و برعکس چیزی که همه مرگخواران تصور می‌کردن... الستور از این بابت ناراحت نبود. لااقل ته دلش. در واقع آروم بود و حس دل‌گرمی داشت. و مشکلی نداشت که لبخند پر آرامشی رو در این زمان تنهایی و سکوت روی لب‌هاش بنشونه.

بعد، با شنیدن صداهایی از سمت آشپزخونه که به سمتش میومدن، گوش‌های گوزن مانندش صاف ایستادن و نقاب لبخند پلید و آشوب‌خواهش به چهره‌ش برگشت.

دید که دوریا بلک، در حالی که کوین رو در بازوهاش نگه‌داشته‌بود، وارد شد. ابروهاش با اخم کوچیکی که در تضاد با لبخندش بود، گره خوردن و زیر چشمی بهشون نگاه کرد و صورتش رو پشت روزنامه مخفی کرد. در اون لحظات علاقه‌ای به هم‌نشین نداشت.

Paralyzing fear prevents
Into the unknown we must step


- عمو الشتور اونجا نشسته!
- میخوای ببینی عمو الستور چی میخونه؟
- خیلی دوشت دارم!

پلک پایینی چشم چپ الستور شروع به پریدن کرد و دستانش کم کم خیس عرق شدن. البته الستور نترسیده‌بود. صرفا حوصله هم‌نشینی رو نداشت و در اون لحظه بهانه‌ای هم برای دور کردن دوریا و کوین نداشت.
و قبل از اینکه به خودش بیاد، کوین همراه با بستنی یخی که در دستش بود، روی پاهاش قرار گرفت.

- هی ال! میشه یکمی با کوین وقت بگذرونی؟ کوین که خیلی دوست داره عکسای روزنامه‌ت رو ببینه.
- دوریا... ببین... من واقع...
- عمو الشتور، اون چیه؟

دست کوین به سمت یکی از عکس‌های متحرک روی روزنامه دراز شد، و قبل از اینکه الستور بتونه جمله‌ش رو کامل کنه، یا چشمای سرخش رو به سمت کوین بچرخونه، بستنی از دست کوین روی کتش فرود اومد.

الستور خیس شدن کتش و نفوذ بستنی در حال آب شدن به درون پارچه، و در نتیجه خنک شدنش رو به نحوی بسیار ناخوشایند احساس کرد. و البته احساس کرد دوریا با سرعتی فرا انسانی، کوین رو از روی پاش قاپید.
خشم در سراسر وجودش، بدون هیچ کنترل و تلاشی برای سرکوب، زبانه کشید و احساس کرد شاخ‌هاش در حال بزرگ شدن هستن و چشماش مثل دو تکه ذغال شیطانی درحال درخشیدن...

What becomes of the pain
That dwells so deep it can't be seen?

- الستور نه!

ناگهان به خودش اومد. در فاصله چند سانتی‌متری دوریا ایستاده‌بود و دستانش رو مثل شکارچی‌ که قصد خفه کردن شکارش رو داره، به سمت کوین دراز کرده‌بود.

- فکر کردی داری چه غلطی میکنی؟!

Who can show the path from shame
To make you believe you're not to blame?

نمی‌دونست. به‌جای پاسخ دادن، تلاش کرد فکر کنه... این بار اولی نبود که از شدت خشم، کنترل خودش رو از دست داده‌بود. ولی شاید بار اولی بود که به موقع خودش رو جمع و جور کرده‌بود. نفس عمیق کشید، ظاهرش به حالت همیشگی برگشت و بدون این‌که حرفی بزنه، محل رو ترک کرد و به سمت اتاقش رفت. با هر قدم، نگاه سوزان دوریا رو پشت سرش احساس می‌کرد.

So once again we want to run away
Far from everything that we love


چند دقیقه بعد، در اتاقش رو محکم به هم کوبید، روی لبه تختش نشست و دستاش رو روی صورتش گذاشت. حس شرم توام با نفرت از خودش، وجودش رو در بر گرفت.
هنوز هم نمی‌دونست.
نمی‌دونست باید چی‌کار کنه.
نمی‌دونست چی می‌خواد.
ولی می‌دونست باید چی‌کار کنه که به جواب برسه.

Safe from facing all we're carrying
The cave we fear to enter


نفس عمیقی کشید و چشمای سرخش رو بست. روی مقصدش تمرکز کرد، و با صدای بلندی غیب شد. برای یک ثانیه، احساس کرد در حال برگردوندن محتوای معده‌شه، اما حس ناخوشایند ناشی از آپارات به همون سرعتی که به وجود اومده بود، از بین رفت.

All I see and all I know is pain (Pain)
All I see and all I know is


چشماش رو باز کرد، توی تاریکی بدون مشکل تونست چیزی که براش به اونجا اومده بود رو ببینه.
آینه نفاق انگیز، با شکوه همیشگیش، ایستاده بود و منتظر بود تا توسط جادوگر بخت برگشته‌ای دیده بشه و بیننده‌ش رو با نشون دادن عمیق‌ترین تمایلات و خواسته‌هاش، به کام جنون بکشونه.

Going further into the abyss
We uncover life's fullness

دستش رو دراز کرد و عصاش رو از سایه‌ش گرفت، و همراه عصاش، قدم‌زنان به سمت آینه رفت. دلش می‌خواست در بهترین حالت جلوی آینه قرار بگیره، و بنابراین لبخند پلید و دندون‌نماش رو هم به روی لب‌هاش نشوند.

به قاب طلایی ولی زنگار گرفته دور آینه نگاه کرد، و البته به نوشته‌های کنده‌کاری شده در بالاش. نوشته‌ها، کاملا لحن هشدار آمیز داشتن، الستور انگشتانش رو روی نوشته‌ها کشید، و بعد با صدای بلند خوندشون.
- Erised stra ehru oyt ube cafru oyt on wohsi.*

Recovering what dwells in the deep
The darkest corners no longer mystery
Uncharted, the unexplored
Undiscovered, stranded in the void


شونه‌ش رو بالا انداخت. دقیقا هدفش همین بود، بنابراین به عمق آینه نگاه کرد...
انتظار چیزی که می‌دید رو نداشت. انگار که آینه خراب شده‌باشه.
توی انعکاسی که از آینه می‌دید، جمعیت زیادی ایستاده‌بودن... خیلی‌هاشون رو می‌شناخت، و خیلی‌هاشون رو نه. اما باز هم خودش رو نمی‌دید. بنابراین به خاطر کنجکاوی و تمرکز زیاد، گوش‌های گوزن مانندش رو به عقب خم کرد و چشماش رو تنگ.
باز هم، فقط جماعتی رو دید که مشغول صحبت با هم‌دیگه هستن، بدون هیچ مشخصات خاصی، بدون هیچ رنگ خاصی. اما از خودش هیچ خبری نبود. انگار حتی آینه نفاق‌انگیز هم الستور رو به خاطر ظاهرش از خودش می‌روند.

What becomes of the pain
That dwells so deep it can't be seen?

همین که تصمیم گرفت از آینه دور بشه، به طور ناگهانی، تصویری در گوشه آینه نظرش رو به خودش جلب کرد. چندین قدم به آینه زنگار گرفته نزدیک شد. اونقدر نزدیک که کم مونده‌بود به داخل آینه سقوط کنه.

Who can show the path from shame
To make you believe you're not to blame?

مردی درست هم سن و سال خودش با همون کت، شلوار و عینک تک چشمی، اما با تفاوتی بزرگ... خیلی بزرگ!
مرد دیگه اون گوش‌ها و شاخ‌های گوزن مانند رو نداشت و از همه مهم‌تر، لبخندی روی لباش نشسته بود که الستور هیچ‌وقت تجربه‌ش نکرده بود. لبخند تا چشماش می‌رسید و اونارو کشیده‌ می‌کرد.
لبخندی واقعی، پر از شور زندگی. وقتی بیشتر دقت کرد متوجه شد که مرد با کودکی خردسال با چشمایی آبی بازی می‌کنه. یه دسته از موهای طلایی پسر مثل همیشه رو هوا شناور بود و الستور با یکی از دستاش که توش مداد شمعی نداشت سعی داشت اون دسته رو صاف کنه. وقتی تلاش‌هاش ناکام موند، این دفعه بچه هم به همراه الستور شروع به خندیدن کرد. اونقدر خوشحال بودن که حس می‌کرد صدای خنده‌هاشونو از داخل آینه می‌شنوه.

So once again we want to run away
Far from everything that we love
Safe from facing all we're carrying
The cave we fear to enter

حس کرد قطره‌ای از گوشه‌ی چشمش روی گونه‌ش لغزید. اون قطره در سکوت، بدون هیچ اثری از خودش تو تاریکی محو شد اما الستور رو بهت زده به جا گذاشت. نه... امکان نداشت. حتما سقف اتاق چکه می‌کرد؛ اما پس این احساسی که توی قلبش داشت چی بود؟

Lay to rest the memories (Memories)
That hold you down


جوابی نداشت. و الستور از نداشتن جواب متنفر بود. بدون هیچ فکر خاصی دستش رو دراز کرد و عصاش رو از سایه‌ش گرفت. حتی نمی‌دونست که می‌خواد آینه رو همون لحظه با ضربه عصاش به هزار تکه تقسیم کنه یا نه. گیج شده‌بود، به شکلی که تا به حال تجربه نکرده‌بود.

Paralyzing fear prevents
Into the unknown we must step
The cave we fear to enter

افکارش مثل منظومه‌ای دور ذهنش می‌چرخیدن. خاطره بد رفتاریش با کوین به خاطر موضوعی به اون کوچیکی، در حالی که با یه طلسم ساده می‌تونست کتش رو تمیز کنه. اون یه هیولا بود. یه هیولا بی‌احساس که به سادگی می‌تونست به عزیزانش آسیب بزنه. از خودش متنفر بود. از قلب سنگیش متنفر بود. از مردی که باعث این قلب سنگی بود متنفر بود.

No one else knows
Hidden like a ghost
Our past torments (Our past torments)
Will bury us (Will bury us)
Will bury us

متوجه دست مچ کرده و انگشتای بهم فشرده شده‌ش شد. دستشو باز کرد. قطرات خون گرم و سیاه که از محلی که ناخن‌های تیزش داخل پوست خودش فرو رفته بودن، جاری می‌شدن رو دید. براش اهمیتی نداشت. آتیشی که توی وجودش شعله‌ور شده بود اجازه نمی‌داد به این زخم توجه‌ای کنه. آتیشی از انتقام...

انتقام از مردی که اونو به عنوان یه هیولا متولد کرده‌بود.

So once again we want to run away
Far from everything that we love
Safe from facing all we're carrying
The cave we fear to enter


روشو از آینه برگردوند و ازش دور شد. افکارشو روی هدفش متمرکز کرد و چشماشو بست. لحظه‌ای بعد صدای بلندی توی اتاق پیچید. حالا آینه، بدون انعکاس هیچ تصویری از مرد سرخ‌پوش دوباره یه آینه عادی شده بود.

Lay to rest the memories (Memories)
That hold you down
Lay to rest the memories
In the cave we fear to enter


* I show not your face but your heart's desire.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الستور مون در 1403/9/20 15:44:12
Smile my dear, you're never fully dressed without one
پاسخ به: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 آذر 1403 23:05
نمایش جزئیات
آفلاین
هوادار تیم برتوانا


این عکس (خودم کشیدم)

احتمالا شما هم تا به حال دلتنگی را تجربه کرده‌اید... یا تنهایی را... اما نمی‌دانم حس اضافی بودن را هم تجربه کرده‌اید؟

اضافی بودن! بعضی وقت‌ها حس می‌کنم اضافه‌ام! بعضی وقت‌ها میان جمع نشسته‌ام ولی بود و نبودم هیچ فرقی ندارد. شاید حتی نبودم بهتر باشد. آنها بدون من خوشحال‌ترند. بدون من بهتر می‌توانند کارشان را پیش ببرند. بدون من احساس راحتی بیشتری می‌کنند. بدون من...

همین حس اضافی بودن است که به حس تنهایی می‌انجامد. هیچ کس حواسش نیست. هیچ کس متوجه نمی‌شود که همان حرف کوچک، شوخی کوچک، تیکه کوچک یا همان بی‌محلی‌اش می‌تواند ناراحتم کند. البته شاید تقصیر خودم است. خودم بودم که همیشه پرانرژی و با لبخند بودم. اینقدر همیشه مرا اینطور دیدند که حواسشان نیست، من هم گاهی ناراحت می‌شوم.

توی خودم فرو می‌روم. ساکت‌تر از همیشه. هیچ کس متوجه سکوتم نمی‌شود. آنقدر کوتاه هست که کسی متوجه نشود. دوباره به بحث برمی‌گردم اما این بار... این بار دیگر مثل قبل نیستم. ظاهر همان ظاهر است. انرژی همان انرژیست. لبخند همان لبخند است. ولی درون... درون دیگر همان درون نیست. درون پر از حس تنهاییست. میان جمعی ولی کسی نیست که متوجهت شود. کسی نمی‌فهمد. کسی نمی‌خواهد که بفهمد. چون برای کسی مهم نیست که بفهمد. برایش مهم نیست که شاید کسی ناراحت شده باشد. من خودم می‌دانم. می‌دانم که قصدش ناراحت کردنم نبوده. می‌دانم که نباید ناراحت باشم. می‌دانم که خودم ناراحتی‌ام را نمی‌گویم که نفهمند. ولی گاهی دوست دارم متوجه ناراحتی هر چند کوچک و مسخره‌ام می‌شدند.

تنهایی به سمت مقصد قدم می‌زنم. حالا حس دلتنگی با تنهایی‌ام همراه شده. دلتنگی برای لحظاتی که این مسیر را با هم می‌رفتیم و در راه کلی می‌خندیدیم. دلتنگی برای همه‌ی اردوهایی که با هم رفتیم. دلتنگی برای شب بیدار ماندن‌ها در کوپه قطار. دلتنگی برای کنار هم نشستن‌ها و حرف زدن‌ها. دلتنگی برای با هم خوراکی خوردن‌ها. حس تنهایی‌ام با دلتنگی‌ام چند برابر می‌شود. در دلم آزرو می‌کنم که کاش الان تنها نبودم. کاش یکی بود که مرا از این تنهایی بیرون بکشد. کسی که درونم را مثل قبل کند.

آنها بدون تو بهترند... بدون تو شادترند...

این جمله‌ها مثل پتکی در سرم می‌کوبد. موبایلم را بیرون می‌کشم بلکه با پیامی سر خودم را گرم کنم و این افکار را از خودم دور کنم. به محض باز کردن پیام‌هایم چیزی توجهم را جلب می‌کند. ۴ پیام از ۴ نفر درست در یک زمان. و هر ۴ نفر آنها یک عکس را برایم فرستاند. زیر عکس نوشته بودند: "ولی برای ما مهمی"

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده



F-E-A-R has two meanings
"Forget Everything And Run"
or "Face Everything And Rise"
The choice is yours.



پاسخ به: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 آذر 1403 21:57
نمایش جزئیات
آفلاین
به هواداری از تیم پیامبران مرگ


ویالونش را زیر چانه‌اش گذاشت، آرشه را روی سیم‌ها قرار داد و نواخت. اگر نمی‌دانستی فکر می‌کردی تمام غمش را می‌نوازد. می‌رقصید و لباسش دور بدنش می‌چرخید. موهایش تاب می‌خورد و دستانش... امان از دستانش... حرکت موزونشان مسحورکننده بود، گاهی حس می‌کردی این ویالون است که او را می‌نوازد. انگار آرشه و ویالون هر دو بخشی از بدنش شده بود و گاهی او بود که کنترل روحش را به دست می‌گرفت و گاهی ویالون.

همچنان می‌نواخت. با لباسی سرخ و بلند بر تن و کفش‌هایی پاشنه بلند؛ اما هیچ صدایی جز صدای ویالون در آن سالن سرد نمی‌پیچید. زمین رقصی با سنگ سفید و براق به شکل دایره و خارج از آن دایره، جز سنگ‌های سیاه چیزی نبود. و او با پاهایی که سریع اما متین حرکت می‌کرد و لباسی سرخ که دامنش موج می‌خورد، مثل قطره‌ی خونی سرگردان بود روی پوستی سفید. و شاید نه یک قطره‌ي خون که بر اثر جراحتی از دست جاری می‌شود بلکه مثل اشکی از خون که از گوشه‌ي چشمی با مژگان بلند جاری می‌شود. و او جاری می‌شد؛ مثل رودی که به مرداب می‌ریزد، مثل خونی که به زودی در رگ‌ها می‌ایستد، مثل زنی که به زودی خواهد مرد.

آرشه همچنان او را به نواختن وامی‌داشت. پاهایش بدون خواست او حرکت می‌کرد و بدنش در قفسی سفید اسیر بود. اما ذهنش بود که او را به پرتگاه جنون می‌کشاند. خاطراتی که دیگر به او تعلقی نداشتند و گرمایی که از او فرار می‌کرد مثل موج‌های ممتد دریایی آرام به دیواره‌های ذهنش می‌خورد و برمی‌گشت؛ یک فرسایش بی‌انتها.

و او می‌رقصید.
و او می‌نواخت.
و او جاری می‌شد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
All sins are attempts to fill voids
پاسخ به: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: دوشنبه 12 آذر 1403 21:15
نمایش جزئیات
آفلاین
به هواداری از تیم پیامبران مرگ

تصویر تغییر اندازه داده شده


برای به دست آوردنش خیلی تلاش کرده بود. اما به چه قیمتی؟

- بهایی که برای این سلطنت پرداختی زیاد بود.

صدای محکم و قوی در فضای تاریک پیچید. صدایی الهی.

سرش را بالا آورد و به نوری که از منتهی الیه سقف به او می‌تابید خیره شد. چشمانش سوخت و اشک‌هایش سرازیر شد.

- ارزشش رو داشت؟

زیر لب تکرار کرد:
- ارزشش رو داشت...؟

مطمئن نبود. برگشت و به پشت سرش نگاهی انداخت. خواهری که روزی بهش یاد داده بود چطور با گل‌ها تاج بسازد، برادری که بهش یاد داده بود چطور اسب‌سواری کند، پدری که آغوشش امن‌ترین جای جهان بود، همه با بدن‌های خون‌آلود روی زمین سیاه تالار پادشاهی افتاده بودند.

به تاجی که در دستانش بود نگاه کرد. درخشش جواهر آن به سان قطعه‌ای از بهشت بود؛ اما احساس نمی‌کرد بهشت را لمس می‌کند. اینجا خود جهنم بود.

به دستانش که به خون عزیزترین کسانش آغشته شده بود نگاه کرد. تاج را بالا گرفت. خون از دستانش سرازیر شد و لباسش را رنگین کرد.

- خواهش می‌کنم... تاج رو بگیر و...
- راه برگشتی نیست.

روی زانوانش افتاد.

- این سلطنت، این لکه‌ی ننگ رو باید تا آخر به دوش بکشی. نجات‌دهنده‌ای نیست. یاوری نیست. رستگاری وجود نداره.

بغض در گلویش شکست. نفسش به شماره افتاد.

- هر شب چهره‌های بی‌گناهانی رو خواهی دید که قربانی شدند.

چشمانش را بست. قطره‌ای اشک از مژگانش به خاک افتاد.
- اما من هم قربانی بودم.
- تو حق انتخاب داشتی.

فریاد کشید.
- نه! نداشتم! باید می‌کشتمشون! اگر من با یک ضربه نمی‌کشتمشون اون سنگسارشون می‌کرد!

با دستانی لرزان دوباره تاج را بالا گرفت.
- خواهش می‌کنم...

و نور او را بلعید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
All sins are attempts to fill voids
پاسخ به: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: دوشنبه 12 آذر 1403 20:50
نمایش جزئیات
آفلاین
به هواداری از هاری گراس

تصویر تغییر اندازه داده شده

احساس می‌کرد تکه‌ای از وجودش سوخته است. تکه‌ای که نبودش همه چیز را به هم می‌ریخت و درد زیادی به همراه داشت. می‌دانست که آن تکه برای همیشه از بین رفته و دیگر باز نخواهد گشت. و این دردش را بیشتر می‌کرد. قسمتی از وجودش به همراه پدرش، زیر فرسنگ ها خاک دفن شده بود.

آن روز سیاه را به خوبی به یاد داشت. روزی که هرچقدر پدرش را صدا زد و تکان داد، از خواب بیدار نشد. چشمانش بی روح بودند و بدنش سرد شده بود. دستانِ دختر می‌لرزید. چه باید می‌کرد؟ چه کسی را صدا می‌زد؟ به کجا فرار می‌کرد؟ جایی برای فرار نداشت و هیچ شانه‌ای برای گریه کردن نداشت.

زندگی‌اش تیره و تار شده بود. البته اگر می‌شد گفت که زندگی می‌کند. روز ها پشت سرهم می‌گذشتند، فصل ها مدام تغییر می‌کردند و چهره‌ی دختر روز به روز فرسوده تر میشد. اما خودش هیچکدام از اینها را احساس نمی‌کرد. زمان برایش متوقف شده بود. در همان روزی که تکه‌ای از قلبش آتش گرفته و سوخته بود. همان روز کذایی... مدام به این فکر می‌کرد که چه گناهی کرده بود؟ مگر گناهش چقدر بزرگ بود که حتی فرصت خداحافظی با پدرش را پیدا نکرده بود؟

افکارش روی ریل ثابتی قرار داشت که هرروز قطاری ثابت از آن گذر می‌کرد. آنقدر می‌رفت و می‌آمد که در آخر دخترک را از خستگی بیهوش می‌کرد. افکارش درحال کشتنش بودند. او قاتل خودش شده بود. آن شب هم مثل شب های گذشته، درحالیکه اشک هایش روی پوست چروک شده‌اش می‌ریخت، خوابش برد. چشمانش می‌سوخت و روحش خسته بود. مدتی بود که حتی خواب هم نمی‌دید. گویا از سرزمین رویاها نیز طرد شده باشد... تا اینکه ناگهان صدایی توجهش را جلب کرد.

- به خودت بیا دختر!

نمی‌دانست رویاست یا واقعیت دارد، اما مدام در قلبش آرزو می‌کرد واقعیت داشته باشد. صدای پدرش بود!

- بابا..؟ واقعا خودتی؟ برگشتی پیش من؟
- من نمی‌تونم برگردم دخترکم.. اما تو باید زندگی کنی. بخاطر من گریه نکن، بخاطر من زندگی کن عزیزم!

لبانش یاری نمی‌کردند، نمی‌دانست چه باید بگوید. زندگی بدون پدرش سخت بود. به مدت چند دقیقه بدون هیچ حرفی به چهره‌ی پدرش نگاه کرد. چروک صورتش از بین رفته بود و شاد به نظر می‌رسید. دلش می‌خواست دخترش نیز شاد باشد، زندگی به اتمام نرسیده بود! طولی نکشید که جسم وهم آلود پدرش در سیاهی محو شد. دوباره تنها شده بود، اما اینبار احساس متفاوتی داشت. هنوز هم تکه‌ای از قلبش بوی سوختگی می‌داد، اما جرأت پیدا کرده بود تا قیچی به دست بگیرد و آن تکه‌ی سوخته و از بین رفته را از خودش جدا کند. می‌دانست که جای خالی با چیزی پر نمی‌شود، اما امید داشت به روزی که شکوفه ها از جای زخمش سرباز بزنند و زخمش را بپوشانند.

صبح آن روز، قبل از هرکاری رادیوی پدرش را زیر تخت پنهان کرد، و صندلی‌ای که پدرش عادت داشت هرروز روی آن بشیند را از خانه بیرون برد. قوطی بزرگی از نفت را روی چوبْ خالی کرده و با کبریتی کوچک، صندلی را به آتش کشید. جالب بود که تکه کبریتی در این حد قوی باشد که هزاران خاطره را با خود به آتش بکشد.

هیچ کلیشه‌ای درکار نبود. تا چشم کار می‌کرد برف زمین را پوشانده بود. هیچ باد و سرمایی نیز وجود نداشت. آن صندلی و رادیو، تنها کورسوی امیدی بودند که او را به پدرش وصل می‌کردند. اگر قرار بود هرروز به آنها نگاه کند و خاطراتش را مرور کند، هیچوقت نمی‌توانست غم پدرش را فراموش کند. و او باید به جلو قدم برمی‌داشت، باید زندگی می‌کرد!

-------------
افتتاحش جایزه نداره؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیگنس بلک در 1403/9/12 21:20:07
نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: دوشنبه 12 آذر 1403 20:23
نمایش جزئیات
آفلاین
درود فراوان به تمام نویسندگان خلاق!

در این تاپیک می‌خوایم در مورد تصاویر و آهنگ‌ها بنویسیم.

گاهی تصاویر و موسیقی تاثیرات عمیقی رو روی ما می‌ذارن و دوست داریم داستان پشتشون رو بدونیم.
تصاویر و آهنگ‌ها خیلی اوقات چنان با احساس ظاهر می‌شن که واژگان به سمتشون کشیده می‌شن. در تصاویر آوایی است که مرا می‌خواند...

و اما در مورد نحوه‌ی کار تاپیک:

۱. تصویر یا آهنگ مورد نظر خودتون رو در ابتدای رول‌تون قرار بدین.

تصویر می‌تونه هرچیزی باشه؛ عکسی که از سایت‌های مختلف برداشتین، نقاشی که خودتون کشیدید یا هر چیز دیگه. ترجیحا اگر تصویر یا نقاشی رو خودتون خلق کردین، این رو کوچک زیر عکستون بنویسین.
برای آهنگ‌ها هم این مورد صادقه.
فقط تصاویر و آهنگ‌ها مطابق قوانین سایت باشن!

دقت کنین که وقتی تصویر یا آهنگی رو بارگذاری می‌کنین، بقیه‌ی نویسند‌ه‌ها آزاد هستن که از تصویر یا آهنگ شما برای نوشتن رول خودشون استفاده کنن.

۲. اگر تصویر یا آهنگی که می‌خواین استفاده کنین در رول‌های قبلی آمده، اول رولتون و زیر عکس ذکر کنین تصویر مربوط به کدوم پست هست و اسم نویسنده رو بنویسین و به پست مرجع لینک بدین. مثلا:

نقل قول:
تصویر رول دوریا بلک، پست شماره‌ی ۴


۳. این تاپیک ژانر خاصی نداره و پذیرای انواع رول‌هاست.

۴. تاپیک به صورت تک‌پستی هست؛ به این معنی که هر نویسنده‌ای مستقل از باقی نویسنده‌ها عمل می‌کنه و نیازی به ادامه دادن پست نفر قبلی نداره. اما اگر خواستید داستان‌های سریالی بنویسید، با کسی هماهنگ کنید و دونفری یک داستان رو بنویسین، در مورد رول نفر قبلی رول بزنید یا هر نوع فعالیت خلاقانه‌ی دیگه‌ای انجام بدید، مانعی براتون وجود نداره.

۵. لذت ببرید!

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط دوریا بلک در 1403/9/12 20:49:46
ویرایش شده توسط دوریا بلک در 1403/9/12 20:50:25
ویرایش شده توسط گلرت گریندلوالد در 1405/2/20 21:48:54
All sins are attempts to fill voids