جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

204 کاربر(ها) آنلاین هستند (131 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
200 مهمانان 4 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری

بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات

نامزدهای تأییدصلاحیت‌شدهٔ وزارت سحر و جادو

ثبت‌نام نامزدها پایان یافت
مهلت تبلیغات: ۷ تا ۱۰ مهر

نامزدهای تأییدصلاحیت‌شده

مکان‌های مجاز فعالیت

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: یکشنبه 25 آذر 1403 19:24
نمایش جزئیات
آفلاین
به هواداری از تیم پیامبران مرگ

تصویر تغییر اندازه داده شده


I would have loved you all the way down to Mississippi if I could." i"

God how much I used to love that grammar, would have, could have, should have. They seemed so glorious and elegant an I used them all the time until… they happened to me. i

I should have treated you better." i"
I could have listened to you instead of disappearing for hours." i"
I would have loved you if…"i"

If. I loved that grammar too. It sorts of made me seem more fluent, you know? Like I was a native English speaker. But I wasn’t, was I? like I was never fluent in love… or maybe I was and it was the tiny misfortunate events that made me feel like that. Oh, sorry I’m just blabbering now. Makes you feel bored, doesn’t it? I was saying… “I would have loved you all the way down to Mississippi if I could.” That’s what I’ve been told before I was left alone. He said that and he left, just like that, as easy as abc. You may ask why Mississippi, that’s where he was headed and I couldn’t go. That’s why he said it, and I can’t blame him really. It was his dream so he left. He’d regret it if he didn’t. But what it did to me was left unsaid. And I was not shattered because of him, but because of all the things it had proven me. Like all those traumas and destructive thoughts were coming true. “You are not enough”, “never a priority”, “not worth it” and on… and on… and on. They weren’t true, I knew that but I knew it logically and you know what I have found? That somethings should be proven by your heart so that they settle in your soul. So, I was broken, like a statue made of porcelain, beautiful and delicate, and yet... broken. Shattered into a thousand piece, waiting to be mended. And God knows I wanted to be mended but I was too tired… so I stayed like that… hurting but waiting… waiting to be mended… waiting to be loved. i

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
All sins are attempts to fill voids
پاسخ به: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: یکشنبه 25 آذر 1403 13:40
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
هوادار اوزما کاپا





My head was warm
My skin was soaked
I called your name 'til the fever broke


چشمانش را باز کرد. پارچه روی پیشانی‌اش را برداشت و روی تخت نشست. پارچه، از حرارت بدنش گرم شده بود و صورتش از نم پارچه، تر.

”رین؟“

When I awoke
The moon still hung
The night so black that the darkness hummed


از پنجره، آسمان شب را نگاه کرد که حتی ماه هم برای روشن کردنش کافی نبود.

I raised myself
My legs were weak
I prayed my mind be good to me


وقتی حس کرد توان راه رفتن دارد، دستش را به گوشه میز گرفت و بلند شد. بدنش هنوز کم‌جان بود. حالا دیگر اطمینان نداشت پاهایش بتوانند وزنش را تحمل کنند.

با کمک دیوار، راهش را به سمت در کلبه چوبی در پیش گرفت. دستگیره را چرخاند و در -همان‌طور که از ظاهرش انتظار می‌رفت- با صدای قیژی باز شد.
به جنگل قدم گذاشت و پیشانی تازه خشک شده‌اش، از شبنم هوا تر شد.

An awful noise
Filled the air
I heard a scream in the woods somewhere


صدای تیز و گوش خراشی سکوت جنگل را در هم شکست.
همچون آهویی که صدای قدم‌های شکارچی را شنیده باشد، گوش‌هایش تیز شد و سرش به سمت جایی که احتمال می‌داد منبع صدا باشد، چرخید.

A woman's voice!
I quickly ran
Into the trees with empty hands


صدای یک زن بود. اما در آن جنگل، غیر از خودش زن دیگری نبود!
به سمت صدا دوید؛ احمقانه‌ترین کاری که می‌توانست انجام دهد. آن هم بدون هیچ سپر و سلاحی.
پاهایش هم دیگر حال و احوال چند دقیقه پیششان را از یاد برده بودند و با او همکاری کردند.

A fox it was
He shook, afraid
I spoke no words, no sound he made


روباهی متوقفش کرد. قطعا آن موجود کوچک نارنجی‌رنگ، آخرین چیزی بود که منتظر دیدنش بود.
روباه از ترس می‌لرزید. هر دو در سکوت به هم خیره شدند.

His bone exposed
His hind was lame
I raised a stone to end his pain


استخوان پای روباه شکسته و بیرون زده بود؛ بخاطر همین نمی‌توانست بدود و فرار کند.
کنارش روی زمین زانو زد و نوازشش کرد. به اطراف نگاه کرد و بزرگ‌ترین سنگی را که می‌توانست برداشت. سنگ را بالا برد تا به رنج و عذاب روباه پایان دهد.

چشمانش را محکم روی هم فشار داد و دست‌های لرزانش، سنگ را روی خز نرم نارنجی فرود آوردند.
جیغ روباه، در کسری از ثانیه خاموش شد.
سرش را چرخاند تا از برخورد نگاهش با آن صحنه دلخراش جلوگیری کند.

What caused the wound?
How large the teeth?
I saw new eyes were watching me


با خودش فکرد کرد، چه چیزی روباه را آن‌طور زخمی کرده بود؟
پاسخی نداشت، قبل از اینکه سرش را بچرخاند و چشمانی را ببیند که به اعماق وجودش خیره شده بودند.
خیلی وقت پیش هیولا را از جنگلش بیرون کرده بود؛ ولی حالا رو‌به‌رویش ایستاده بود و تماشایش می‌کرد.

The creature lunged
I turned and ran
To save a life I didn't have


هیولا به سمتش خیز برداشت و او -با تمام توانی که برایش مانده بود- بلند شد و دوید؛ برای نجات جانی که نداشت.

Deer in the chase
There as I flew
Forgot all prayers of joining you


همچون غزالی که از چنگال گرگ‌ها می‌گریزد، در خروش بود. پاهایش خاک نمناک جنگل را به هوا می‌فرستادند و صدای خرد شدن تکه‌چوب‌ها زیر قدم‌هایش، موقعیتش را به هیولا نشان ‌می‌داد.
جوری می‌دوید انگار نه انگار که هر روزش را با انتظار پیوستن به گله‌اش سر می‌کرد.

I clutched my life
And wished it kept
My dearest love, I'm not done yet


به زندگی‌اش چنگ زده بود و برای ماندن می‌جنگید فرار می‌کرد.

”منو ببخش مامان... ولی امروز قرار نیست بمیرم. نه اینجوری.“

برگشت و پشت سرش را نگاه کرد. هیولا دیگر تعقیبش نمی‌کرد.
به درختی تکیه داد و نشست تا ضربان و نفس‌هایش ریتم عادی خود را پیدا کنند.

How many year?
I know I'll bear
I found something in the woods somewhere


به ستاره‌هایی که کم و بیش از میان شاخ و برگ درختان پیدا بودند نگریست.

”من اون هیولا رو تو جنگلم پیدا کردم مامان. شایدم... اون منو پیدا کرده. ولی من نمی‌خوام بیام پیشت... من می‌ترسم!“

نمی‌دانست چقدر طول می‌کشد تا به گله‌اش بپیوندد، ولی حاضر بود دوری را تحمل کند و زنده بماند؛ تا روزی که برایش آماده باشد.

چیزی که در جنگل پیدا کرد، چیزی بیشتر از آن هیولا بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Together we do whatever it takes
We're in this pack for life
We're wolves
We own the night!


Hell is empty
And all the devils are here

William Shakespeare
پاسخ به: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: یکشنبه 25 آذر 1403 05:19
نمایش جزئیات
آفلاین
هوادار تیم برتوانا


تصویر تغییر اندازه داده شده

سرم درد می‌کرد. نمی‌دونستم چه اتفاقی افتاده. اطرافم پر از صدای هیاهو بود. گوشم زنگ می‌زد. صداها ناواضح بود. صدای گریه و ناله... هنوز توان باز کردن چشمامو نداشتم. به سختی نفس می‌کشیدم.

- تو نباید بخوابی! چشماتو باز کن! یه چیزی بگو!

کسی با دست به صورتم می‌زد و این‌ها رو بلند می‌گفت. صداش اونقدر بلند بود که میون اون هیاهو کاملا واضح صداشو می‌شنیدم. چیزی روی صورتم قرار گرفت و نفس کشیدنمو راحت‌تر کرد. سعی می‌کردم ذهنمو جمع و جور کنم و یادم بیاد که چه اتفاقی افتاده.

فلش بک

آسمون پر از ابرهای تیره‌ای بود که می‌خواستن ببارن. اما هیچی جلوی بیرون رفتن ما از خونه رو نمی‌گرفت. امروز روز ما بود. روزی که همه با هم برای تفریح بیرون می‌رفتیم. همه لباس‌های گرم پوشیدیم و چتر‌‌هامون رو برداشتیم. به چمنزار رفتیم. تا به چمنزار برسیم، بارون گرفته بود. از ماشین پیاده شدیم، چترهامون رو باز کردیم و همه با هم زیر بارون قدم زدیم. چتر مامان و بابا سیاه ساده بود. هردوشون زیر یک چتر بودند. با هم آروم آروم قدم می‌زدن. من و داداشی جلوتر از اونا می‌رفتیم. چتر داداشی شفاف بود. از اونایی که وقتی زیرش می‌ایستادی و بالا رو نگاه می‌کردی، قطرات بارون رو می‌دیدی که پایین میان و به چتر می‌خورن. چتر من از همه کوچولوتر بود. خب من خودمم از همه کوچیک‌ترم. چترم بنفش بود و روش خال خال‌های سفید داشت. همونجور که با داداشی می‌رفتیم، یهو داداشی وایساد. روشو به من کرد و خم شد تا کاملا روبه‌روم قرار بگیره. با دست به درختی که دورتر بود اشاره کرد و با لبخند شیطنت آمیزی بهم گفت:
- حاضری تا اونجا مسابقه بدیم؟

داداشی برعکس من اصلا دونده خوبی نبود. همیشه باهام مسابقه می‌ذاشت و همیشه حتی با این که بزرگ‌تر بود بازم ازم می‌باخت. قانون مسابقه این بود، هر کس می‌باخت باید به برنده جایزه می‌داد. و همیشه اون بود که باید به من جایزه می‌داد. منم در جوابش لبخند شیطنت آمیزی زدم.
- جایزه‌ش چیه؟
- بذار فکر کنم...

چند لحظه‌ای حالت تفکر به خودش گرفت.
- اگه تو بردی من دو دور بهت کولی می‌دم. و اگه من بردم تو باید اون عروسک خرگوشت رو بدی به من که با خودم ببرمش. اینجوری هر وقت نگاش کنم یاد تو میفتم.

داداشی قرار بود فردا از پیشمون بره. یه دانشگاه خوب قبول شده بود و می‌خواست بره درس بخونه. البته برای همیشه نمی‌رفت. تابستونا برمی‌گشت پیشمون.

- قبوله! ولی مطمئن باش بازم مثل همیشه من می‌برم.
- نه این دفعه!

داداشی چترشو انداخت و بدون این که یک دو سه بگه، شروع به دویدن به سمت درخت کرد. منم چترمو انداختم و شروع به دویدن کردم.
- یک دو سه نگفتی، قبول نیست!

داداشی می‌خندید. صدای خنده‌هاشو لابه‌لای صدای بارون می‌شنیدم. منم می‌خندیدم. با بیشترین سرعتم می‌دویدم. از داداشی جلو زدم و براش دست تکون دادم. عاشق دویدن بودم. دویدن بهم حس آزادی و پرواز می‌داد. قطرات بارون به صورتم می‌خوردن. موها و لباسامون خیس خیس بود ولی داشت بهمون خوش می‌گذشت. من عاشق دویدن با داداشی بودم. عاشق بارون هم بودم. عاشق بوی بارون و چمن هم بودم. و الان همه اینا رو با هم داشتم!

به درخت رسیدم. مثل همیشه من بردم. برگشتم و برای داداشی دست تکون دادم.
- داداشی چی شد؟ بازم من بردم که!

داداشی وسط راه وایساده بود. خم شده بود و دستاشو روی زانوهاش گذاشته بود. با شنیدن صدای من سرشو بالا آورد و لبخند بزرگی زد. به سمت داداشی دویدم. وقتی بهش رسیدم نفسش یکم جا اومده بود.

- دیدی بازم من بردم داداشی! حالا باید بهم کولی بدی!

داداشی بغلم کرد و محکم فشارم داد.
- تو واقعا دونده خوبی هستی. دو دور کولی طلبت!
- ولی تو هم می‌تونی خرگوشی رو با خودت ببری... نمی‌خوام اونجا رفتی منو یادت بره...

داداشی دوباره فشارم داد.
- مگه میشه من تو رو یادم بره!

مامان و بابا هم به ما رسیدن. چترهامونو بهمون دادن و گفتن که خیلی خیس شدیم و سرما می‌خوریم، بهتره که برگردیم. چترمو که تازه بازش کرده بودم دوباره انداختم روی زمین و شروع به دویدن کردم.
- مسابقه تا ماشین!

داداشی هم چترشو دوباره دست مامان داد و شروع به دویدن کرد. فقط چند متر جلوتر رفته بودم که صدای انفجار آمد. صدا نزدیک بود. ایستادم و به سمت مامان و بابا نگاه کردم. اونا هم داشتن سریع‌تر می‌اومدن که بریم. فقط ۲ متر با هم فاصله داشتیم. چند صدای انفجار دیگه اومد و بعدش...

پایان فلش بک

بعدش... بعدش چی شد؟... بعد از اون صداهای انفجار چیز دیگه‌ای یادم نمی‌آد. اون خانوم هنوز به صورتم می‌زد و می‌گفت باید چشمامو باز کنم. صداش توی سرم می‌پیچید. به سختی چشمامو باز کردم. صورت خانومه جلوی صورتم بود. نمی‌شناختمش. وقتی دید چشمامو باز کردم، آروم شد. نفس راحتی کشید و کمی عقب رفت.
- نگران نباش به زودی به بیمارستان می‌رسیم.

۲ ماه بعد

بالاخره از بیمارستان مرخص شده بودم. همونجایی که قبلا چمنزار بود وایساده بودم. دفعه پیش که اینجا بودم فقط یه دختر ۸ ساله بودم اما حالا... از نظر زمانی هنوز ۸ سالم بود ولی توی این دو ماه به اندازه چند سال بزرگ شده بودم. دفعه پیش با مامان و بابا و داداشی اینجا بودم و زیر بارون می‌دویدم. اما الان همه چیز عوض شده. بعد از اون انفجارها...

الان اینجا یه دشت سوخته است. تنها نشونه‌ای که باعث می‌شه باور کنم اینجا همون چمنزاره، درخت نیم‌سوخته‌ایه که دورتر هست. همون درختی که با داداشی تا رسیدن بهش مسابقه دادیم. داداشی... الان دیگه نیست... نه اون نبودنی که تابستونا برگرده پیشم... اون کلا رفته. با مامان و بابا با هم رفتن... همشون با هم رفتن به آسمونا و منو اینجا تنها گذاشتن. من فقط ۲ متر ازشون جلوتر بودم. فقط به خاطر همون ۲ متر منو با خودشون نبردن. سرمو به سمت آسمون گرفتم.

- همه می‌گن شما از تو آسمونا منو نگاه می‌کنین. می‌گن صدامو می‌شنوین. واقعا صدامو می‌شنوین؟... مهم نیست. می‌خوام فکر کنم که می‌شنوین. چرا رفتین؟ چرا منو تنها گذاشتین؟ داداشی مگه دو دور کولی طلبم نبود؟ مگه قرار نبود خرگوشی رو با خودت ببری که با دیدنش همیشه یاد من بیفتی؟

عصایم را کمی جا‌به‌جا کردم، خم شدم و عروسک خرگوشم را روی زمین گذاشتم.
- داداشی تو از همینجا رفتی تو آسمون مگه نه؟ من خرگوشی رو برات میذارم اینجا. بیا ببرش که منو یادت نره. داداشی یادته اون موقع که با هم اینجا دویدیم؟ اون آخرین باری بود که من تونستم بدوم. خوشحالم که آخرین بارمو با تو دویدم. الان دیگه نمی‌تونم بدوم. از بعد اون انفجار نمی‌تونم. اون انفجار همراه شماها یه پای منم گرفت. اینجوری شد که دیگه باید با این عصا راه برم. ولی داداشی منتظرم باش ها! یه روزی منم میام پیشت. می‌گن وقتی بیام پیشت دوباره دوتا پا دارم. اونوقت می‌تونیم بازم با هم مسابقه بدیم و بدویم.

اشک‌هامو با آستینم پاک کردم.
- داداشی همه جا خراب شده. شهر خراب شده. خونه‌ها خراب شدن. صدای انفجار شده صدای لالایی هرشبمون. همه با هم تو پناهگاه می‌خوابیم. خیلی بچه‌های دیگه هم مثل من هستن. مامان و بابا و داداشی های اونا هم رفتن تو آسمون. با هم شبا ستاره‌ها رو نگاه می‌کنیم و حدس می‌زنیم که شماها تو کدوم ستاره‌این. داداشی من دلم خیلی برات تنگ شده. منو یادت نره ها! قراره منم زودی بیام پیشت تو آسمون. منتظرم باش، باشه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده



F-E-A-R has two meanings
"Forget Everything And Run"
or "Face Everything And Rise"
The choice is yours.



پاسخ به: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: شنبه 24 آذر 1403 22:26
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده



بگذار از نخستین گناهم بگویم...

از گناهی که بشریت را پدید آورد.

می‌خواهم از زنی زیبا اما بی‌پروا، پرشور در میان باغ عدن، محو جویبارهای زلال و قاصدک‌های سرگردان در دل آسمان نیلگون بگویم؛ زنی که در دامگه ماری چون شبق تیره، رو در روی سیب سرخ آویخته بر درخت ممنوعه ایستاده بود. سیب را از شاخسار مملو از خار آن چید. همان سیبی که مار، نوید معرفت‌بخشی‌اش را به او داده بود. زخم‌های خون‌آلود دستانش برایش هیچ اهمیتی نداشت؛ فقط می‌خواست بداند تا به کمال دست یابد.

اما او این کمال را تنها برای خویش طلب نمی‌کرد، چرا که این رسم عشق نبود.

سیب در دستان همسرش فریب‌کارانه می‌درخشید. هر چه از آن می‌دانست را به او گفت. مرد، همچنان تردید داشت. زن در دل می‌دانست که او از خودش جاه‌طلب‌تر است. حق با او بود. تردید را به آن وسوسه شوم باخت. هر دو از آن سیب تناول کردند. نادم و مطرود؛ سرگردان در میان بیابان‌های سوزان.

و من همان زن بودم... شنونده تمامی طعنه‌ها و سرزنش‌های تاریخ. زنی که فرزندانش را محکوم به زندگی در عالم خاکی کرده بود؛ زندگی‌ای که در آن، نخستین نفس‌شان با درد آغاز و واپسین نفس‌شان با رنج پایان می‌یافت.

قرن‌ها گذشت. پشت پنجره کلبه چوبی‌، منتظر او نشسته‌ام. می‌دانم می‌آید... همیشه همین ساعت. صدای نعل اسبان که روی سنگفرش دهکده طنین‌انداز می‌شود، قلبم را مثل همیشه به تپش می‌اندازد اما این بار، دیدنش باعث می‌شود لحظه‌ای قلبم از تپش باز ایستد. دستی که در دست دختری دیگر است.

بگذار به آخرین گناهم اعتراف کنم...

همان گناهی که سبب سقوط بشریت شد.

تابستانی گرم بود. بی‌پروا در میان باغی از گل‌های رز ایستاده بودم، این بار نه با پوششی از برگ‌های درختان، بلکه با لباسی مجلل. جام شربت سیب سرخ را که تلالو فریبکارانه‌اش میان حباب‌های ارغوانی خودنمایی می‌کرد، به سویش گرفتم. وسوسه‌ای چنان بی‌شرمانه که نمی‌توانست در برابرش مقاومت کند. جام را نوشید و چهره‌اش لحظه‌ای بعد، پر از هوسی تب‌آلود شد.

دیگر متعلق به من بود. دست در دست یکدیگر، از دهکده کوچک، روانه شهری بزرگ شدیم. فقط من بودم و او... جایی که هیچ‌کس ما را نمی‌شناخت. صدای خنده‌های سرخوش‌مان در میان خیابان‌های پرنور، طنین‌‌انداز بود. در تماشای ویترین‌های رنگارنگ، آینده‌مان را ترسیم می‌کردیم. پرتوهای صبحگاهی خورشید بر ظرف عسل روی میز صبحانه‌مان می‌تابید و خانه کوچک اما پرشورمان را طلایی می‌کرد.

اما گناه، گناه است؛ هرچند به شیرینی یک شربت باشد.

عاقبت، سیب معرفت کار خودش را کرد. روزها می‌گذشت و با هر نگاه به آینه، بار عذاب وجدان بر قلبم سنگین‌تر می‌شد. او عروسک خیمه‌شب‌بازی من بود؛ خواسته‌هایش در واقع خواسته‌های من و اهدافش چیزی جز بازتاب امیال من نبود. فقط دروغی در کالبد عشق که از آغاز بر پایه وسوسه بنا شده بود.

دیگر نیازی به آینه نبود تا بتوانم آن را بشکنم چرا که حقیقت با قلب فرزندی که در درونم می‌تپید همواره همراهم بود. فرزندی که پدری واقعی نیاز داشت؛ کسی که او را از خون، گوشت و استخوان خویش بداند و در بحران، بی‌هیچ تردیدی برای او جانش را فدا کند. اما آیا او همان مرد بود؟

آن روز ابری، دیگر ظرف عسل روی میز نبود. حقیقت تلخ‌تر از فنجان قهوه‌ای که مقابلش قرار داشت، او را به زانو درآورد. البته که مرا نمی‌شناخت. نگاهش پر از وحشت بود. امید داشتم که برای فرزندمان بماند، حتی اگر مرا هرگز به عنوان همسرش نپذیرد. امیدم پوچ بود. حق داشت؛ او هرگز خواهان آن فرزند نشده بود.

انتهای کتش را گرفته بودم. آنقدر محکم که وقتی آن را از دستانم بیرون کشید، روی پله‌های ورودی خانه سر خوردم و بر زمین افتادم. بی‌آنکه نگاهی به پشت سرش بیندازد، رفت.

دوباره پشیمان... باز هم مطرود...

روزی که پسرم را در دستان خون‌آلودم گرفتم، می‌دانستم که سیاه‌ترین جادوگر تاریخ را به دنیا آورده‌ام، همان‌طور که قرن‌ها قبل، نخستین قاتل تاریخ را به این دنیا آورده بودم. بار هر دو گناه را تا ابد بر دوش خواهم کشید.

این، سرانجام به دست آوردن چیزهایی‌ست که هرگز به من تعلق نداشتند.

افرادی که لایک کردند

پاسخ به: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 آذر 1403 15:40
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

با لبخند همیشگی‌ش از اتاقش خارج شد. ظاهرش مثل همیشه مرتب و آراسته بود.
با قدم‌های یک‌نواخت، مستقیم به سمت اتاق پذیرایی خونه ریدل‌ها رفت. می‌خواست روی صندلی راحتی بشینه، روزنامه بخونه، و از نور آفتاب که از پنجره وارد می‌شد، لذت ببره. شاید هم کمی رادیو گوش میداد. به‌هرحال روزهای بدون ماجرا در خونه ریدل‌ها، به شدت نایاب بودن و خواستنی.

Our secrets are what make us lonely
When no one else knows the weight we carry


اولین نکته‌ای که نظرش رو جلب کرد، خالی بودن راهرو و سکوت خونه بود. شاید بقیه مرگخوارها برای تفریح از خونه خارج شده‌بودن، شاید هم اون روز فقط برای الستور و چندنفر دیگه از مرگخوارها روز آزادی حساب میشد و بقیه‌شون به دستور لرد سیاه به جای دیگه‌ای رفته بودن.
مهم نبود، نه در اون زمان. در اون زمان فقط رسیدن به مبل راحتی تک‌نفره مهم بود.

و البته که رسید. با وقار و آرامش روی صندلی نشست، عصاش رو کنارش رها کرد، چشماش رو بست و نفس عمیقی کشید. هوا به‌نظرش تازه و دلپذیر بود.

با آرامش دستش رو به سمت دیوار دراز کرد، و احساس کرد که ورق‌های کاغذی روزنامه در دستش قرار گرفتن. چشم‌های سرخش رو باز کرد و تیترهای صفحه اول رو از نظر گذروند.

All I see and all I know is pain (Pain)
All I see and all I know is
All I see and all I know is pain (Pain)
All I see and all I know is


بستنی فروشی فلورین فورتسکیو در کوچه دیاگون، طعم جدیدی از بستنی آورده بود. اژدهای کومودو از خطر انقراض نجات پیدا کرده بود. کاراگاهان وزارت گربه‌ای رو از روی درخت نجات داده بودن. در کل اوضاع کسل‌کننده و عادی بود، بدون هیچ آشوب و سرگرمی خاصی.
و برعکس چیزی که همه مرگخواران تصور می‌کردن... الستور از این بابت ناراحت نبود. لااقل ته دلش. در واقع آروم بود و حس دل‌گرمی داشت. و مشکلی نداشت که لبخند پر آرامشی رو در این زمان تنهایی و سکوت روی لب‌هاش بنشونه.

بعد، با شنیدن صداهایی از سمت آشپزخونه که به سمتش میومدن، گوش‌های گوزن مانندش صاف ایستادن و نقاب لبخند پلید و آشوب‌خواهش به چهره‌ش برگشت.

دید که دوریا بلک، در حالی که کوین رو در بازوهاش نگه‌داشته‌بود، وارد شد. ابروهاش با اخم کوچیکی که در تضاد با لبخندش بود، گره خوردن و زیر چشمی بهشون نگاه کرد و صورتش رو پشت روزنامه مخفی کرد. در اون لحظات علاقه‌ای به هم‌نشین نداشت.

Paralyzing fear prevents
Into the unknown we must step


- عمو الشتور اونجا نشسته!
- میخوای ببینی عمو الستور چی میخونه؟
- خیلی دوشت دارم!

پلک پایینی چشم چپ الستور شروع به پریدن کرد و دستانش کم کم خیس عرق شدن. البته الستور نترسیده‌بود. صرفا حوصله هم‌نشینی رو نداشت و در اون لحظه بهانه‌ای هم برای دور کردن دوریا و کوین نداشت.
و قبل از اینکه به خودش بیاد، کوین همراه با بستنی یخی که در دستش بود، روی پاهاش قرار گرفت.

- هی ال! میشه یکمی با کوین وقت بگذرونی؟ کوین که خیلی دوست داره عکسای روزنامه‌ت رو ببینه.
- دوریا... ببین... من واقع...
- عمو الشتور، اون چیه؟

دست کوین به سمت یکی از عکس‌های متحرک روی روزنامه دراز شد، و قبل از اینکه الستور بتونه جمله‌ش رو کامل کنه، یا چشمای سرخش رو به سمت کوین بچرخونه، بستنی از دست کوین روی کتش فرود اومد.

الستور خیس شدن کتش و نفوذ بستنی در حال آب شدن به درون پارچه، و در نتیجه خنک شدنش رو به نحوی بسیار ناخوشایند احساس کرد. و البته احساس کرد دوریا با سرعتی فرا انسانی، کوین رو از روی پاش قاپید.
خشم در سراسر وجودش، بدون هیچ کنترل و تلاشی برای سرکوب، زبانه کشید و احساس کرد شاخ‌هاش در حال بزرگ شدن هستن و چشماش مثل دو تکه ذغال شیطانی درحال درخشیدن...

What becomes of the pain
That dwells so deep it can't be seen?

- الستور نه!

ناگهان به خودش اومد. در فاصله چند سانتی‌متری دوریا ایستاده‌بود و دستانش رو مثل شکارچی‌ که قصد خفه کردن شکارش رو داره، به سمت کوین دراز کرده‌بود.

- فکر کردی داری چه غلطی میکنی؟!

Who can show the path from shame
To make you believe you're not to blame?

نمی‌دونست. به‌جای پاسخ دادن، تلاش کرد فکر کنه... این بار اولی نبود که از شدت خشم، کنترل خودش رو از دست داده‌بود. ولی شاید بار اولی بود که به موقع خودش رو جمع و جور کرده‌بود. نفس عمیق کشید، ظاهرش به حالت همیشگی برگشت و بدون این‌که حرفی بزنه، محل رو ترک کرد و به سمت اتاقش رفت. با هر قدم، نگاه سوزان دوریا رو پشت سرش احساس می‌کرد.

So once again we want to run away
Far from everything that we love


چند دقیقه بعد، در اتاقش رو محکم به هم کوبید، روی لبه تختش نشست و دستاش رو روی صورتش گذاشت. حس شرم توام با نفرت از خودش، وجودش رو در بر گرفت.
هنوز هم نمی‌دونست.
نمی‌دونست باید چی‌کار کنه.
نمی‌دونست چی می‌خواد.
ولی می‌دونست باید چی‌کار کنه که به جواب برسه.

Safe from facing all we're carrying
The cave we fear to enter


نفس عمیقی کشید و چشمای سرخش رو بست. روی مقصدش تمرکز کرد، و با صدای بلندی غیب شد. برای یک ثانیه، احساس کرد در حال برگردوندن محتوای معده‌شه، اما حس ناخوشایند ناشی از آپارات به همون سرعتی که به وجود اومده بود، از بین رفت.

All I see and all I know is pain (Pain)
All I see and all I know is


چشماش رو باز کرد، توی تاریکی بدون مشکل تونست چیزی که براش به اونجا اومده بود رو ببینه.
آینه نفاق انگیز، با شکوه همیشگیش، ایستاده بود و منتظر بود تا توسط جادوگر بخت برگشته‌ای دیده بشه و بیننده‌ش رو با نشون دادن عمیق‌ترین تمایلات و خواسته‌هاش، به کام جنون بکشونه.

Going further into the abyss
We uncover life's fullness

دستش رو دراز کرد و عصاش رو از سایه‌ش گرفت، و همراه عصاش، قدم‌زنان به سمت آینه رفت. دلش می‌خواست در بهترین حالت جلوی آینه قرار بگیره، و بنابراین لبخند پلید و دندون‌نماش رو هم به روی لب‌هاش نشوند.

به قاب طلایی ولی زنگار گرفته دور آینه نگاه کرد، و البته به نوشته‌های کنده‌کاری شده در بالاش. نوشته‌ها، کاملا لحن هشدار آمیز داشتن، الستور انگشتانش رو روی نوشته‌ها کشید، و بعد با صدای بلند خوندشون.
- Erised stra ehru oyt ube cafru oyt on wohsi.*

Recovering what dwells in the deep
The darkest corners no longer mystery
Uncharted, the unexplored
Undiscovered, stranded in the void


شونه‌ش رو بالا انداخت. دقیقا هدفش همین بود، بنابراین به عمق آینه نگاه کرد...
انتظار چیزی که می‌دید رو نداشت. انگار که آینه خراب شده‌باشه.
توی انعکاسی که از آینه می‌دید، جمعیت زیادی ایستاده‌بودن... خیلی‌هاشون رو می‌شناخت، و خیلی‌هاشون رو نه. اما باز هم خودش رو نمی‌دید. بنابراین به خاطر کنجکاوی و تمرکز زیاد، گوش‌های گوزن مانندش رو به عقب خم کرد و چشماش رو تنگ.
باز هم، فقط جماعتی رو دید که مشغول صحبت با هم‌دیگه هستن، بدون هیچ مشخصات خاصی، بدون هیچ رنگ خاصی. اما از خودش هیچ خبری نبود. انگار حتی آینه نفاق‌انگیز هم الستور رو به خاطر ظاهرش از خودش می‌روند.

What becomes of the pain
That dwells so deep it can't be seen?

همین که تصمیم گرفت از آینه دور بشه، به طور ناگهانی، تصویری در گوشه آینه نظرش رو به خودش جلب کرد. چندین قدم به آینه زنگار گرفته نزدیک شد. اونقدر نزدیک که کم مونده‌بود به داخل آینه سقوط کنه.

Who can show the path from shame
To make you believe you're not to blame?

مردی درست هم سن و سال خودش با همون کت، شلوار و عینک تک چشمی، اما با تفاوتی بزرگ... خیلی بزرگ!
مرد دیگه اون گوش‌ها و شاخ‌های گوزن مانند رو نداشت و از همه مهم‌تر، لبخندی روی لباش نشسته بود که الستور هیچ‌وقت تجربه‌ش نکرده بود. لبخند تا چشماش می‌رسید و اونارو کشیده‌ می‌کرد.
لبخندی واقعی، پر از شور زندگی. وقتی بیشتر دقت کرد متوجه شد که مرد با کودکی خردسال با چشمایی آبی بازی می‌کنه. یه دسته از موهای طلایی پسر مثل همیشه رو هوا شناور بود و الستور با یکی از دستاش که توش مداد شمعی نداشت سعی داشت اون دسته رو صاف کنه. وقتی تلاش‌هاش ناکام موند، این دفعه بچه هم به همراه الستور شروع به خندیدن کرد. اونقدر خوشحال بودن که حس می‌کرد صدای خنده‌هاشونو از داخل آینه می‌شنوه.

So once again we want to run away
Far from everything that we love
Safe from facing all we're carrying
The cave we fear to enter

حس کرد قطره‌ای از گوشه‌ی چشمش روی گونه‌ش لغزید. اون قطره در سکوت، بدون هیچ اثری از خودش تو تاریکی محو شد اما الستور رو بهت زده به جا گذاشت. نه... امکان نداشت. حتما سقف اتاق چکه می‌کرد؛ اما پس این احساسی که توی قلبش داشت چی بود؟

Lay to rest the memories (Memories)
That hold you down


جوابی نداشت. و الستور از نداشتن جواب متنفر بود. بدون هیچ فکر خاصی دستش رو دراز کرد و عصاش رو از سایه‌ش گرفت. حتی نمی‌دونست که می‌خواد آینه رو همون لحظه با ضربه عصاش به هزار تکه تقسیم کنه یا نه. گیج شده‌بود، به شکلی که تا به حال تجربه نکرده‌بود.

Paralyzing fear prevents
Into the unknown we must step
The cave we fear to enter

افکارش مثل منظومه‌ای دور ذهنش می‌چرخیدن. خاطره بد رفتاریش با کوین به خاطر موضوعی به اون کوچیکی، در حالی که با یه طلسم ساده می‌تونست کتش رو تمیز کنه. اون یه هیولا بود. یه هیولا بی‌احساس که به سادگی می‌تونست به عزیزانش آسیب بزنه. از خودش متنفر بود. از قلب سنگیش متنفر بود. از مردی که باعث این قلب سنگی بود متنفر بود.

No one else knows
Hidden like a ghost
Our past torments (Our past torments)
Will bury us (Will bury us)
Will bury us

متوجه دست مچ کرده و انگشتای بهم فشرده شده‌ش شد. دستشو باز کرد. قطرات خون گرم و سیاه که از محلی که ناخن‌های تیزش داخل پوست خودش فرو رفته بودن، جاری می‌شدن رو دید. براش اهمیتی نداشت. آتیشی که توی وجودش شعله‌ور شده بود اجازه نمی‌داد به این زخم توجه‌ای کنه. آتیشی از انتقام...

انتقام از مردی که اونو به عنوان یه هیولا متولد کرده‌بود.

So once again we want to run away
Far from everything that we love
Safe from facing all we're carrying
The cave we fear to enter


روشو از آینه برگردوند و ازش دور شد. افکارشو روی هدفش متمرکز کرد و چشماشو بست. لحظه‌ای بعد صدای بلندی توی اتاق پیچید. حالا آینه، بدون انعکاس هیچ تصویری از مرد سرخ‌پوش دوباره یه آینه عادی شده بود.

Lay to rest the memories (Memories)
That hold you down
Lay to rest the memories
In the cave we fear to enter


* I show not your face but your heart's desire.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الستور مون در 1403/9/20 15:44:12
The things I did back then were high school
But now I'm going for my degree
پاسخ به: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 آذر 1403 23:05
نمایش جزئیات
آفلاین
هوادار تیم برتوانا


این عکس (خودم کشیدم)

احتمالا شما هم تا به حال دلتنگی را تجربه کرده‌اید... یا تنهایی را... اما نمی‌دانم حس اضافی بودن را هم تجربه کرده‌اید؟

اضافی بودن! بعضی وقت‌ها حس می‌کنم اضافه‌ام! بعضی وقت‌ها میان جمع نشسته‌ام ولی بود و نبودم هیچ فرقی ندارد. شاید حتی نبودم بهتر باشد. آنها بدون من خوشحال‌ترند. بدون من بهتر می‌توانند کارشان را پیش ببرند. بدون من احساس راحتی بیشتری می‌کنند. بدون من...

همین حس اضافی بودن است که به حس تنهایی می‌انجامد. هیچ کس حواسش نیست. هیچ کس متوجه نمی‌شود که همان حرف کوچک، شوخی کوچک، تیکه کوچک یا همان بی‌محلی‌اش می‌تواند ناراحتم کند. البته شاید تقصیر خودم است. خودم بودم که همیشه پرانرژی و با لبخند بودم. اینقدر همیشه مرا اینطور دیدند که حواسشان نیست، من هم گاهی ناراحت می‌شوم.

توی خودم فرو می‌روم. ساکت‌تر از همیشه. هیچ کس متوجه سکوتم نمی‌شود. آنقدر کوتاه هست که کسی متوجه نشود. دوباره به بحث برمی‌گردم اما این بار... این بار دیگر مثل قبل نیستم. ظاهر همان ظاهر است. انرژی همان انرژیست. لبخند همان لبخند است. ولی درون... درون دیگر همان درون نیست. درون پر از حس تنهاییست. میان جمعی ولی کسی نیست که متوجهت شود. کسی نمی‌فهمد. کسی نمی‌خواهد که بفهمد. چون برای کسی مهم نیست که بفهمد. برایش مهم نیست که شاید کسی ناراحت شده باشد. من خودم می‌دانم. می‌دانم که قصدش ناراحت کردنم نبوده. می‌دانم که نباید ناراحت باشم. می‌دانم که خودم ناراحتی‌ام را نمی‌گویم که نفهمند. ولی گاهی دوست دارم متوجه ناراحتی هر چند کوچک و مسخره‌ام می‌شدند.

تنهایی به سمت مقصد قدم می‌زنم. حالا حس دلتنگی با تنهایی‌ام همراه شده. دلتنگی برای لحظاتی که این مسیر را با هم می‌رفتیم و در راه کلی می‌خندیدیم. دلتنگی برای همه‌ی اردوهایی که با هم رفتیم. دلتنگی برای شب بیدار ماندن‌ها در کوپه قطار. دلتنگی برای کنار هم نشستن‌ها و حرف زدن‌ها. دلتنگی برای با هم خوراکی خوردن‌ها. حس تنهایی‌ام با دلتنگی‌ام چند برابر می‌شود. در دلم آزرو می‌کنم که کاش الان تنها نبودم. کاش یکی بود که مرا از این تنهایی بیرون بکشد. کسی که درونم را مثل قبل کند.

آنها بدون تو بهترند... بدون تو شادترند...

این جمله‌ها مثل پتکی در سرم می‌کوبد. موبایلم را بیرون می‌کشم بلکه با پیامی سر خودم را گرم کنم و این افکار را از خودم دور کنم. به محض باز کردن پیام‌هایم چیزی توجهم را جلب می‌کند. ۴ پیام از ۴ نفر درست در یک زمان. و هر ۴ نفر آنها یک عکس را برایم فرستاند. زیر عکس نوشته بودند: "ولی برای ما مهمی"

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده



F-E-A-R has two meanings
"Forget Everything And Run"
or "Face Everything And Rise"
The choice is yours.



پاسخ به: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 آذر 1403 21:57
نمایش جزئیات
آفلاین
به هواداری از تیم پیامبران مرگ


ویالونش را زیر چانه‌اش گذاشت، آرشه را روی سیم‌ها قرار داد و نواخت. اگر نمی‌دانستی فکر می‌کردی تمام غمش را می‌نوازد. می‌رقصید و لباسش دور بدنش می‌چرخید. موهایش تاب می‌خورد و دستانش... امان از دستانش... حرکت موزونشان مسحورکننده بود، گاهی حس می‌کردی این ویالون است که او را می‌نوازد. انگار آرشه و ویالون هر دو بخشی از بدنش شده بود و گاهی او بود که کنترل روحش را به دست می‌گرفت و گاهی ویالون.

همچنان می‌نواخت. با لباسی سرخ و بلند بر تن و کفش‌هایی پاشنه بلند؛ اما هیچ صدایی جز صدای ویالون در آن سالن سرد نمی‌پیچید. زمین رقصی با سنگ سفید و براق به شکل دایره و خارج از آن دایره، جز سنگ‌های سیاه چیزی نبود. و او با پاهایی که سریع اما متین حرکت می‌کرد و لباسی سرخ که دامنش موج می‌خورد، مثل قطره‌ی خونی سرگردان بود روی پوستی سفید. و شاید نه یک قطره‌ي خون که بر اثر جراحتی از دست جاری می‌شود بلکه مثل اشکی از خون که از گوشه‌ي چشمی با مژگان بلند جاری می‌شود. و او جاری می‌شد؛ مثل رودی که به مرداب می‌ریزد، مثل خونی که به زودی در رگ‌ها می‌ایستد، مثل زنی که به زودی خواهد مرد.

آرشه همچنان او را به نواختن وامی‌داشت. پاهایش بدون خواست او حرکت می‌کرد و بدنش در قفسی سفید اسیر بود. اما ذهنش بود که او را به پرتگاه جنون می‌کشاند. خاطراتی که دیگر به او تعلقی نداشتند و گرمایی که از او فرار می‌کرد مثل موج‌های ممتد دریایی آرام به دیواره‌های ذهنش می‌خورد و برمی‌گشت؛ یک فرسایش بی‌انتها.

و او می‌رقصید.
و او می‌نواخت.
و او جاری می‌شد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
All sins are attempts to fill voids
پاسخ به: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: دوشنبه 12 آذر 1403 21:15
نمایش جزئیات
آفلاین
به هواداری از تیم پیامبران مرگ

تصویر تغییر اندازه داده شده


برای به دست آوردنش خیلی تلاش کرده بود. اما به چه قیمتی؟

- بهایی که برای این سلطنت پرداختی زیاد بود.

صدای محکم و قوی در فضای تاریک پیچید. صدایی الهی.

سرش را بالا آورد و به نوری که از منتهی الیه سقف به او می‌تابید خیره شد. چشمانش سوخت و اشک‌هایش سرازیر شد.

- ارزشش رو داشت؟

زیر لب تکرار کرد:
- ارزشش رو داشت...؟

مطمئن نبود. برگشت و به پشت سرش نگاهی انداخت. خواهری که روزی بهش یاد داده بود چطور با گل‌ها تاج بسازد، برادری که بهش یاد داده بود چطور اسب‌سواری کند، پدری که آغوشش امن‌ترین جای جهان بود، همه با بدن‌های خون‌آلود روی زمین سیاه تالار پادشاهی افتاده بودند.

به تاجی که در دستانش بود نگاه کرد. درخشش جواهر آن به سان قطعه‌ای از بهشت بود؛ اما احساس نمی‌کرد بهشت را لمس می‌کند. اینجا خود جهنم بود.

به دستانش که به خون عزیزترین کسانش آغشته شده بود نگاه کرد. تاج را بالا گرفت. خون از دستانش سرازیر شد و لباسش را رنگین کرد.

- خواهش می‌کنم... تاج رو بگیر و...
- راه برگشتی نیست.

روی زانوانش افتاد.

- این سلطنت، این لکه‌ی ننگ رو باید تا آخر به دوش بکشی. نجات‌دهنده‌ای نیست. یاوری نیست. رستگاری وجود نداره.

بغض در گلویش شکست. نفسش به شماره افتاد.

- هر شب چهره‌های بی‌گناهانی رو خواهی دید که قربانی شدند.

چشمانش را بست. قطره‌ای اشک از مژگانش به خاک افتاد.
- اما من هم قربانی بودم.
- تو حق انتخاب داشتی.

فریاد کشید.
- نه! نداشتم! باید می‌کشتمشون! اگر من با یک ضربه نمی‌کشتمشون اون سنگسارشون می‌کرد!

با دستانی لرزان دوباره تاج را بالا گرفت.
- خواهش می‌کنم...

و نور او را بلعید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
All sins are attempts to fill voids
پاسخ به: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: دوشنبه 12 آذر 1403 20:50
نمایش جزئیات
آفلاین
به هواداری از هاری گراس

تصویر تغییر اندازه داده شده

احساس می‌کرد تکه‌ای از وجودش سوخته است. تکه‌ای که نبودش همه چیز را به هم می‌ریخت و درد زیادی به همراه داشت. می‌دانست که آن تکه برای همیشه از بین رفته و دیگر باز نخواهد گشت. و این دردش را بیشتر می‌کرد. قسمتی از وجودش به همراه پدرش، زیر فرسنگ ها خاک دفن شده بود.

آن روز سیاه را به خوبی به یاد داشت. روزی که هرچقدر پدرش را صدا زد و تکان داد، از خواب بیدار نشد. چشمانش بی روح بودند و بدنش سرد شده بود. دستانِ دختر می‌لرزید. چه باید می‌کرد؟ چه کسی را صدا می‌زد؟ به کجا فرار می‌کرد؟ جایی برای فرار نداشت و هیچ شانه‌ای برای گریه کردن نداشت.

زندگی‌اش تیره و تار شده بود. البته اگر می‌شد گفت که زندگی می‌کند. روز ها پشت سرهم می‌گذشتند، فصل ها مدام تغییر می‌کردند و چهره‌ی دختر روز به روز فرسوده تر میشد. اما خودش هیچکدام از اینها را احساس نمی‌کرد. زمان برایش متوقف شده بود. در همان روزی که تکه‌ای از قلبش آتش گرفته و سوخته بود. همان روز کذایی... مدام به این فکر می‌کرد که چه گناهی کرده بود؟ مگر گناهش چقدر بزرگ بود که حتی فرصت خداحافظی با پدرش را پیدا نکرده بود؟

افکارش روی ریل ثابتی قرار داشت که هرروز قطاری ثابت از آن گذر می‌کرد. آنقدر می‌رفت و می‌آمد که در آخر دخترک را از خستگی بیهوش می‌کرد. افکارش درحال کشتنش بودند. او قاتل خودش شده بود. آن شب هم مثل شب های گذشته، درحالیکه اشک هایش روی پوست چروک شده‌اش می‌ریخت، خوابش برد. چشمانش می‌سوخت و روحش خسته بود. مدتی بود که حتی خواب هم نمی‌دید. گویا از سرزمین رویاها نیز طرد شده باشد... تا اینکه ناگهان صدایی توجهش را جلب کرد.

- به خودت بیا دختر!

نمی‌دانست رویاست یا واقعیت دارد، اما مدام در قلبش آرزو می‌کرد واقعیت داشته باشد. صدای پدرش بود!

- بابا..؟ واقعا خودتی؟ برگشتی پیش من؟
- من نمی‌تونم برگردم دخترکم.. اما تو باید زندگی کنی. بخاطر من گریه نکن، بخاطر من زندگی کن عزیزم!

لبانش یاری نمی‌کردند، نمی‌دانست چه باید بگوید. زندگی بدون پدرش سخت بود. به مدت چند دقیقه بدون هیچ حرفی به چهره‌ی پدرش نگاه کرد. چروک صورتش از بین رفته بود و شاد به نظر می‌رسید. دلش می‌خواست دخترش نیز شاد باشد، زندگی به اتمام نرسیده بود! طولی نکشید که جسم وهم آلود پدرش در سیاهی محو شد. دوباره تنها شده بود، اما اینبار احساس متفاوتی داشت. هنوز هم تکه‌ای از قلبش بوی سوختگی می‌داد، اما جرأت پیدا کرده بود تا قیچی به دست بگیرد و آن تکه‌ی سوخته و از بین رفته را از خودش جدا کند. می‌دانست که جای خالی با چیزی پر نمی‌شود، اما امید داشت به روزی که شکوفه ها از جای زخمش سرباز بزنند و زخمش را بپوشانند.

صبح آن روز، قبل از هرکاری رادیوی پدرش را زیر تخت پنهان کرد، و صندلی‌ای که پدرش عادت داشت هرروز روی آن بشیند را از خانه بیرون برد. قوطی بزرگی از نفت را روی چوبْ خالی کرده و با کبریتی کوچک، صندلی را به آتش کشید. جالب بود که تکه کبریتی در این حد قوی باشد که هزاران خاطره را با خود به آتش بکشد.

هیچ کلیشه‌ای درکار نبود. تا چشم کار می‌کرد برف زمین را پوشانده بود. هیچ باد و سرمایی نیز وجود نداشت. آن صندلی و رادیو، تنها کورسوی امیدی بودند که او را به پدرش وصل می‌کردند. اگر قرار بود هرروز به آنها نگاه کند و خاطراتش را مرور کند، هیچوقت نمی‌توانست غم پدرش را فراموش کند. و او باید به جلو قدم برمی‌داشت، باید زندگی می‌کرد!

-------------
افتتاحش جایزه نداره؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیگنس بلک در 1403/9/12 21:20:07
نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: دوشنبه 12 آذر 1403 20:23
نمایش جزئیات
آفلاین
درود فراوان به تمام نویسندگان خلاق!

در این تاپیک می‌خوایم در مورد تصاویر و آهنگ‌ها بنویسیم.

گاهی تصاویر و موسیقی تاثیرات عمیقی رو روی ما می‌ذارن و دوست داریم داستان پشتشون رو بدونیم.
تصاویر و آهنگ‌ها خیلی اوقات چنان با احساس ظاهر می‌شن که واژگان به سمتشون کشیده می‌شن. در تصاویر آوایی است که مرا می‌خواند...

و اما در مورد نحوه‌ی کار تاپیک:

۱. تصویر یا آهنگ مورد نظر خودتون رو در ابتدای رول‌تون قرار بدین.

تصویر می‌تونه هرچیزی باشه؛ عکسی که از سایت‌های مختلف برداشتین، نقاشی که خودتون کشیدید یا هر چیز دیگه. ترجیحا اگر تصویر یا نقاشی رو خودتون خلق کردین، این رو کوچک زیر عکستون بنویسین.
برای آهنگ‌ها هم این مورد صادقه.
فقط تصاویر و آهنگ‌ها مطابق قوانین سایت باشن!

دقت کنین که وقتی تصویر یا آهنگی رو بارگذاری می‌کنین، بقیه‌ی نویسند‌ه‌ها آزاد هستن که از تصویر یا آهنگ شما برای نوشتن رول خودشون استفاده کنن.

۲. اگر تصویر یا آهنگی که می‌خواین استفاده کنین در رول‌های قبلی آمده، اول رولتون و زیر عکس ذکر کنین تصویر مربوط به کدوم پست هست و اسم نویسنده رو بنویسین و به پست مرجع لینک بدین. مثلا:

نقل قول:
تصویر رول دوریا بلک، پست شماره‌ی ۴


۳. این تاپیک ژانر خاصی نداره و پذیرای انواع رول‌هاست.

۴. تاپیک به صورت تک‌پستی هست؛ به این معنی که هر نویسنده‌ای مستقل از باقی نویسنده‌ها عمل می‌کنه و نیازی به ادامه دادن پست نفر قبلی نداره. اما اگر خواستید داستان‌های سریالی بنویسید، با کسی هماهنگ کنید و دونفری یک داستان رو بنویسین، در مورد رول نفر قبلی رول بزنید یا هر نوع فعالیت خلاقانه‌ی دیگه‌ای انجام بدید، مانعی براتون وجود نداره.

۵. لذت ببرید!

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط دوریا بلک در 1403/9/12 20:49:46
ویرایش شده توسط دوریا بلک در 1403/9/12 20:50:25
ویرایش شده توسط گلرت گریندلوالد در 1405/2/20 21:48:54
All sins are attempts to fill voids

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.