جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
ورود به حساب کاربری
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
فن فیکشنها
فن فیشکن چیست؟
فن فیکشن (فن فیک، داستان پردازی طرفداران. به انگلیسی: Fan fiction)، داستان هایی تخیّلی که توسّط طرفداران یک کتاب، مجموعۀ تلویزیونی، فیلم یا گروه موسیقی نگاشته میشوند. نویسندگان این داستانها با الهام از شخصیتها و ساختار داستانهای نویسندگان اصلی، حکایت جدیدی را در قالبی نو پیریزی میکنند. این مجموعهها معمولاً بطور رسمی منتشر نمیشوند و در ابتدا تنها در مجلّات طرفداران جای میگرفتند. امّا امروزه همچون دیگر فعّالیتهای هواداران به سادگی قابل دستیابی در اینترنت اند.
فن فیکشن نویسی هری پاتر محبوب ترین نوع هواداری آنلاین و قلم محور طی یک دهه اخیر به شمار می رود. علیرغم پایان انتشار مجموعه کتاب های هری پاتر در سال ۲۰۰۷، طرفداران دنیای خیالی جی.کی.رولینگ همچنان با شوق خاصی به این نوع از فعالیت ادامه می دهند. طی تاریخ هفده ساله سایت، فن فیکشن نویسی همواره از فعالیت های پرطرفدار میان اعضا بوده است. دوران اوج فن فیکشن نویسی هری پاتر در سایت ما مربوط به پیش از انتشار کتاب های ششم و هفتم بود که از طریق مولفه هایی همچون خیال پردازی، خلاقیت و دقت، اعضا را با شوق خاصی به سوی پیش بینی قلم محور پایان هری پاتر سوق می داد.
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
— علی، جادوآموز گریفیندور
روزنامه صدای جادوگر
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- شهر لندن
- نگارخانهی خیال

از همان روزی که اولین انسان چشمانش را باز کرد و به مخلوقِ مورد توجه خدا تبدیل شد، ابلیس مشغولِ فکر کردن بود. او مخلوقِ برتر بود! او بهترین بود! هیچ موجودِ منفور و کم رتبهای نمیتوانست جایگاهش را متزلزل کند. پس به سراغ آدم رفت و مسئله را با لحنی شاکی بیان کرد... به او گفت که از روزی که خلق شده، تمام تلاشش را کرده تا بهترین باشد. گفت که فرزند خاک نمیتواند او را شکست دهد. اما آدم بی خبر بود! پس خدا را محکوم کرد و به ابلیس گفت:
- با خدا حرف بزن! او مرا آفرید و نامِ برترین را برایم انتخاب کرد.
ابلیس با خشمی قوی تر از قبل، به پیشگاه معبودش رفت. اما حتی هنگامی که علتِ چنین بی عدالتی و ناحقی جانسوزی را جویا شد و پاسخی منطقی گرفت، راضی نشد. خدا از او پرسید؛ که آیا تا به حال عشق را تجربه کرده؟ آیا حاضر میشود غم و دردِ عشق را به دوش بکشد؟ پاسخِ ابلیس واضح بود! او حاضر نبود خودش و آرامشش را بخاطر چنین احساسات سنگینی به خطر بیندازد. و سپس خدا شرح داد که چگونه همین جمله را از تمامی مخلوقاتش پرسیده، حتی از کوه و دریا و خورشید نیز پرسیده بود!اما هیچکس حاضر به حملِ چنین باری نبودند. تنها شخصی که رنجِ عشق را به دوش کشید، انسان بود. خدا با صبر و بردباری به ابلیس توضیح داد و در آخر گفت:
- مخلوقِ من، آیا بشر لایقِ برتر بودن نیست؟ آیا موجودی که حاضر است هر درد و رنجی را برای برتر بودن به دوش بکشد، برترین نیست؟
ابلیس با خشم دستانش را مشت کرد. پاسخی نداشت! او هنوز هم از عشق بیزار بود.
- شاید من قادر به حمل عشق نباشم، اما میتونم آدم رو پشیمون کنم. کاری میکنم که مرز بین عشق و فساد رو جا به جا کنن!
خدا لبخند زد. هرچند خودش نیز از بشر مطمئن نبود، ابلیس را به بهشت راه داده و عهد بست که اگر ابلیس بتواند انسان را مجبور به نابود کردن خودش کند، برترین مخلوقِ جهان خواهد شد.
دویست قرن بعد، کلیسای لندن
صدای ناقوس کلیسا قلبش را به درد میآورد. سال ها بود که آن پارچهی زخیم را بر سرش قرار میداد و در کلیسا به دعا و راز و نیاز میپرداخت. سال ها بود که با خوشبینی، به عشق اعتماد کرده بود. فقر چیست؟ عدالت چیست؟ این چیز ها برایش معنا نداشت! او همیشه به عشق اعتماد میکرد. باور داشت که انسان برای عشق و انقلاب زاده شده! اما حالا احساس درماندگی میکرد. عشق دیگر کافی نبود. به عدالت نیاز داشت، به چیزی که توازن را بین افراد برقرار کند.
اشک گونه هایش را پر کرده بود، درحالی که دستانش را درهم حلقه کرده و با چشمانی ملتمس، به مجسمهی مسیح نگاه میکرد.
- لطفا... لطفا مادرمو نجات بده. اون کاری نکرده! بهش کمک کن.
صدای ملتمسانهاش در سالنِ خالی کلیسا پخش میشد. ساعت هنوز به شش صبح نرسیده بود، اما میدانست که مادرش درحال حاضر در اتاق عمل است. بیهوش و آمادهی عملیاتی خطرناک! راهی به جز دعا و التماس بلد نبود. چه میشد اگر مادرش را از دست میداد؟ آن هم بخاطر دیوانهای که برای چندی پول و جواهر، با چاقو به مادرش حمله کرده بود. احساس میکرد در تاریکی رها شده و هرچه داد میزند، هیچ پژواکی به گوشش نمیرسد. جنگلی بی فصل در دلش شکل گرفته بود.
هنوز دستانش بالا بودند و با اضطراب به ساعت نگاه میکرد. به ساعتِ اتمام عمل نزدیک میشدند اما او جرات بازگشت به فضای ترسناکِ بیمارستان را نداشت. با خودش درگیر بود که همان لحظه تلفنش زنگ خورد. نامِ برادرش روی صفحهی گوشی شکل گرفت. به سرعت تلفنش را جواب داد و کنار گوشش گذاشت.
- تموم شد؟
- آره... بهتره برگردی اینجا.
صدای برادرش گرفته بود. گویی گریه کرده باشد! و گویی درحالِ کنترل اشک هایش باشد. با خودش فکر میکرد که شاید اشک شوق باشد.
- مامان حالش چطوره؟
- فقط... بیا بیمارستان.
- جواب سوالمو بده!
بغض برادرش شکست. صدای هق هقش از پشت گوشی به طور واضحی شنیده میشد. ضربان قلبش تند میزد و دمای بدنش از شدت اضطراب کاهش یافته بود.
- چرا گریه میکنی؟ الو؟؟
از عمق گلویش داد میزد و برادرش را صدا میزد اما ارتباط قطع شده بود. اشکانش با سرعت بیشتری به روی گونه هایش راه پیدا کرد. از برگشت به آنجا میترسید، اما تحمل ماندن در کلیسا را هم نداشت. پس بدون اینکه مقصدی در نظر داشته باشد، با ناامیدی از کلیسا بیرون آمد و سمتی را پیش گرفت.
مدام با خودش فکر میکرد...شاید باید به زندگیاش پایان میداد. به هرحال اگر انسان ها حق زندگی کردن دارند، باید حق مردن نیز داشته باشند. اما نفرتش از انسان ها، حق مرگ را نیز از او سلب کرده بود. اگر قرار بود بمیرد، پس نسل بشر هم باید نابود میشد! قطره اشک دیگری روی گونهاش جاری شد. گریه و زاریاش به سبب درد نبود؛ بلکه به این خاطر که سخت تنها بود، به این خاطر که فکر میکرد او را در این دنیای اسکلت آسای صخره ها و مهتاب تنها رها کرده بودند. تمام دنیا دست به دست هم داده بودند تا به او ثابت کنند، که امیدی به زندگی نیست. پس با صدایی بلند داد زد، آنچنان بلند که خواستهاش از هفت آسمان عبور کرد و به گوش تمام موجوداتِ ماورای زمین رسید. هرچند آرزویش آنچنان گوش نواز نبود.
- امیدوارم آدما همشون از بین برن!
خواستهاش زنگ خطری بود. نقطهای که سرنوشتِ بشر را به طور کل تغییر میداد! آرزویی که برآورده شدنش به معنای نابودی همه چیز بود. تمام چیزی که بشر تا آن روز با سختی به دست آورده بود! اما تنها چیزی که در آن لحظه به ذهنِ دختر میرسید، تعداد بی شماری از خون های بی گناه و عدالت های پایمال شدهای بودند که تاریخ بشر را پر میکردند.
- موافقم... تا همین الانشم بیشتر از چیزی که لایقشونه به زمین حکومت کردن!
صدای بم و عجیبی که از پشت سرش میآمد، باعث شد به سرعت برگردد. به صاحب صدا که موجودی عجیب با پوستی به رنگ سیاه بود، نگاه کرد. برای لحظهای غم و رنجش را فراموش کرد. با ترس قدمی به عقب برداشت و دستانش را به دنبال سلاحی برای دفاع از خودش، در جیب شلوارش فرو برد. اما به نظر نمیرسید ابلیس از او ترسیده باشد.
- من بهت کمک میکنم. جرات انجام دادنشو داری؟ واقعا دلت میخواد آدما نابود بشن؟
- تو... تو کی هستی؟
- همینجوری... یه رهگذر که آرزوتو شنیده و چون آرزوی خودشم هست، میخواد کمکت کنه.
- چرا کمکم کنی؟ نمیتونی خودت انجامش بدی؟
- نه! تنها کسی که میتونه آدما رو نابود کنه، همنوع خودشونه.
با تردید اشک هایش را پاک کرد و قدمی که به عقب رفته بود را، دوباره به سمت جلو برداشت.
- چجوری میخوای کمکم کنی؟
لبخند ترسناکی روی چهرهی ابلیس نشست. او دستش را جلو آورد و دست دختر را گرفت.
- عزیزم... اینارو بسپار به من! من قدرتشو بهت میدم... قدرتی که بتونی در عرض یک ثانیه زمینو نابود کنی. تو فقط کافیه انجامش بدی.
- اما... نابود کردن بشریت یکم زیادیه!
ابلیس با بی صبری آه کشید. همانطور که دستش در دست او بود، هالهای سیاه بینشان شکل گرفت. بعد از چند دقیقه، قدرتی عظیم در روح دختر شکل گرفت.
- حتی اگه اینارو بهت نشون بدم؟
و سپس تصاویری در مقابل هالهی سیاه شکل گرفت. تانک و ماشین های عظیم نظامی که با بی رحمی به یکدیگر حمله میکردند. برده های بی گناهی که زیر دستِ اربابانشان جان میدادند، صدای داد و فریاد انسان ها، میلیون ها نفری که زیر گیوتین ها، در سراسر دنیا جان داده بودند! آیا وقتش بود که دنیا به اتمام برسد؟ آیا شرارت بشر به حد خود رسیده بود؟ هنوز پاسخ این سوالات را نمیدانست که ناگهان تصویر مادرش درحالی که دزد به اجبار دستانش را گرفته بود، مقابلش شکل گرفت. چشمانش دوباره پر از اشک شدند.
- اینکارو میکنم!
ابلیس لبخند پیروزمندانهای زد و دست دختر را رها کرد.
- هرجوری دلت میخواد انجامش بده. میتونی با یه زلزله و در عرض چند ساعت انجامش بدی یا با یه ویروس و به شکل تدریجی... یا حتی با یه جنگ بزرگ.
با فکر به کلماتِ شرورانه ای که از لبان ابلیس خارج میشد، اخم به چهرهاش نشست.
- باید چند ساعت تنها باشم. خودم یه راهی پیدا میکنم...
و سپس به سرعت رویش را برگرداند و سعی کرد از آن موجود خبیث دور شود. مجرای قدرت هنوز در بدنش حس میشد. میخواست امتحانش کند، پس محکم پایش را به زمین کوبید و با خودش تکرار کرد.
- تصاویر بیشتری نشونم بده! میخوام تاریخ شرارت آدما رو ببینم.
و همان لحظه، تصاویر بی شماری دورتا دورش پر شدند. تمام خون های بی گناهی که در طول تاریخ ریخته شده بودند. تمام آن بی عدالتی ها! با دقت تک تکشان را بررسی کرد. جنگ جهانی اول، دوم، جنگ های بی شمار و ناعادلانهی دیگر بین کشور ها، انقلاب های مختلف، کشور گشایی های بی دلیل و خودخواهانه... دزدی، غارت و تجاوز، کلاهبرداری و مافیای کثیفِ بشری. واقعیتِ زندگی مقابل چشمانش بود.
مدام تصویر ها را کنار میزد و یکی پس از دیگری تماشا میکرد. با هر تصویری که میدید، خشمش بیشتر و بدتر میشد. تا اینکه در آخر، تصویری برای لحظهای خشمش را متوقف کرد. تصویر مردی که با وجود زخم عمیقِ قفسهی سینهاش، با عشق دخترش را در آغوش گرفته بود. همان تصویر کافی بود تا تصاویر بی شمار دیگری، مرتبط با عشق مقابلش سرازیر شود. شخصیت های بزرگ و دلسوزی که تمام طول عمرشان را عشق به بشر، در مقابل ظلم و ستم ایستاده بودند. افرادی که به دفاع از آزادی برده ها، حقوق بشر و عدالت به پا خواسته بودند. گروه هایی که برای کمک به همنوعان خودشان تشکیل میشدند. حامیانِ محیط زیست، یکپارچگی و عشقی که انسان ها بی هیچ چشمداشتی خرج میکردند. بخشش های بی شماری که جان هزاران نفر را نجات داده بود! کدام یک از اینها، انسان واقعی بودند؟ دزد و قاتل، یا بخشنده و دلسوز؟
تمام خشمش ناگهان فروکش کرد. روی زانو هایش افتاد و تمام قدرتی که در جسمش شکل گرفته بود، در ثانیهای از بین رفت. انسان ها عجیب بودند، منفور و زشت بودند! اما باز هم لایق نابودی نبودند...
افرادی که لایک کردند


زیر قوس سنگی قدیمی، در گوشهای آرام از زمینهای هاگوارتز، سالازار اسلیترین ایستاده بود. مقابلش، قبری ساده با سنگی کوچک قرار داشت که تنها نامی بر آن حک شده بود: روونا ریونکلاو. نگاهی بیروح به سنگ قبر داشت، نگاه مردی که انگار زمان، احساس و حتی خاطراتش را درون تاریکی عمیقی دفن کرده است. نسیمی ملایم برگهای اطراف قبر را تکان میداد، اما سالازار هیچ حرکتی نداشت، گویی خود جزئی از سکوت سنگی اطرافش شده بود.
فکرهایش سرد و تکهتکه بودند؛ مانند بازتاب شکستهای از یک آینهی دور. روونا—آیا نامش برای او هنوز معنایی داشت؟ آیا صدای آرامشبخش او که زمانی در راهروهای هاگوارتز میپیچید، هنوز در خاطرات سالازار زنده بود؟ چیزی در ذهنش پیچید، چیزی شبیه به تصویری محو از گذشته. شاید یک لبخند، شاید صدای خندهای که در گوشش پژواک میکرد. اما این خاطرات هیچ گرمایی نداشتند؛ فقط یک سردی عمیق، یک بیوزنی که ذهنش را در خود میکشید. او این خاطرات را به عنوان نشانههایی از ضعف میدید، ضعفهایی که مدتی طولانی پیش آنها را کنار گذاشته بود.
سالازار با خودش فکر کرد که چطور روونا، با تمام درخشش و هوش خود، نتوانست از اجتنابناپذیری مرگ فرار کند. او، سالازار، از مدتها پیش تصمیم گرفته بود که هرگونه وابستگی، هر احساسی که میتوانست او را به زنجیر بکشد، در خود خفه کند. عشق؟ مفهوم آن برایش پوچ بود. احساسات؟ چیزی نبودند جز حواسپرتیهای بیارزش. اما با این وجود، چیزی در عمق وجودش، بسیار کوچک و ضعیف، او را به اینجا کشانده بود. چرا باید هنوز هم پای این سنگ قبر بایستد؟ چرا حتی ذرهای از وقتش را صرف چیزی کند که حالا فقط خاک و سنگ بود؟
به تدریج، ذهنش از روونا دور شد و به خودش بازگشت. افکاری تاریکتر، سردتر. به یاد آورد که قدرت و جاودانگی تنها چیزهایی بودند که ارزش داشتند. چیزی مانند عشق، چیزی که حتی روونا را در نهایت شکست داده بود، برای او هیچ معنایی نداشت. او به خودش اطمینان داد که اینجا ایستادن هم فقط نشانهای از کنجکاوی بود، نه احساسی که از وجودش تراوش کرده باشد.
اما همان لحظه که این افکار را مرور میکرد، چیزی غیرمنتظره اتفاق افتاد. سرمایی ناخواسته از وجودش جاری شد، مانند موجی آرام اما بیپایان که همهجا را فرا میگرفت. اول فقط به اطراف قبر رسید. برگهای سبز شروع به خشک شدن کردند. گلها پژمرده شدند و علفها زیر پاهایش سوختند. سپس این سرما گستردهتر شد؛ به درختان اطراف، به سنگهای قلعه، به هوایی که در اطراف هاگوارتز میچرخید.
داخل قلعه، دانشآموزانی که مشغول گفتگو و خنده بودند، ناگهان ساکت شدند. لرزشی درون استخوانهایشان حس کردند، لرزشی که هیچ ربطی به دمای هوا نداشت. هوا گرم و آفتابی بود، اما سرما از درونشان میجوشید. چهرهها درهم کشیده شدند، صدای خندهها خفه شد، و ترس در میان آنها پخش شد.
سالازار بیخبر از تأثیر وجودش، همچنان به سنگ قبر خیره بود. شاید اگر میتوانست بپذیرد، میفهمید که این سرما چیزی نبود جز انعکاس آنچه درون خودش بود. اما او از این واقعیت بیگانه بود، یا شاید ترجیح میداد که چنین باشد. نگاهش آرام از سنگ قبر جدا شد و به سمت قلعه برگشت. هیچگاه نگاهی به پشت سرش نینداخت، اما در اطراف قبر روونا دیگر هیچ اثری از زندگی باقی نمانده بود.
سالازار در ذهنش فقط یک چیز تکرار میشد: «قدرت. تنها قدرت.»
افرادی که لایک کردند


- نمیشه... اون مریضه. بدنش ضعیفتر از اونه که شما دوتا بتونین توی سیرک قدرتتون اونو از این شهر به اون شهر ببرین!
هنگام صحبت، مستقیم به برادر بزرگترش نگاه میکرد. امیدوار که او این بار به جای جاهطلبیهایش، خانواده را انتخاب کند. تنها منتظر یک پاسخ بود. پاسخی که به او اطمینان دهد هیچ چیزی در این دنیا به اندازه یک تار موی خواهرشان ارزش ندارد.
اما سکوت، طولانی بود و آزاردهنده. پسری که کنار برادرش نشسته بود، از سکوت استفاده کرد.
- آبرفورث، هر هزاران سال شاید یک جادوگر به اندازه آلبوس توانمند باشه؛ اونوقت تو میخوای اونو توی این خونه قدیمی حبس کنی تا پرستار تو و خواهرت بشه؟!
دستان مشت کرده آبرفورث با دیدن چهره از خود راضی پسر مو بور میلرزید.
- به رفیق عزیزت نگفتی که تو خودت قبول کردی پرستار خواهرمون باشی؟ بارها بهت نگفتم که حاضرم از اون مدرسه کوفتی دست بکشم و بمونم تا ازش مراقبت کنم؟
با شنیدن آخرین جمله برادرش، میدانست که سکوت، بیش از آن جایز نیست.
- هنوزم به قولم وفادارم. تو باید هاگوارتز رو تموم کنی. نمیخوام آیندهت بخاطر مراقبت از آریانا تباه بشه. من مراقبش هستم.
آبرفورث قهقههای مملو از خشم فرو خورده سر داد.
- آره... میبینم چقدر مراقبشی! فکر کنم دیگه چهرهتم فراموش کرده باشه بس که ماههاست نمیبیندت!
- من... این در نهایت به نفع خودشه. میخوام آزادش کنم. وقتی نیازی به پنهون کردنش از مشنگا نباشه... وقتی دیگه قانون رازداری...
عاجزانه نگاهش را به چشمان برادرش دوخت.
- خواهرمون لایق یه زندگی بهتره. یه زندگی که بتونه آزادانه روی سنگفرش خیابونا راه بره و زیر آسمون آبی نفس بکشه. اونم مثل ما حق داره زندگی کنه.
آبرفورث تن صدای خشنش را بالا برد و با مشتش بر روی میز کوبید.
- آریانا رو بهونه قدرتطلبیهات نکن! خودتم میدونی که وضعیتش بدتر از اونه که برداشته شدن قانون رازداری بتونه بهش کمکی کنه. اون توی هیجانات نمیتونه جادوشو مهار کنه و این موضوع برای خودشم خطرناکه چه برسه به بقیه. عشق قدرت و معروفیت اونقدر کورت کرده که دیگه واقعیتها رو هم نمیبینی؟!
زمان انتخاب فرا رسیده بود. انتخاب میان دو سرنوشت متفاوت. هر دو اما با پایانی نامعلوم و عواقبی غیر قابل پیشبینی...
میخواست صدایش را بالاتر از برادر کوچکترش ببرد. با تمام وجود فریاد بزند و حرفهای او را تکذیب کند. به او بگوید که هرگز به دنبال قدرت نبوده و نیست؛ اما نتوانست. چیزی در درونش مانع از به زبان آوردن این دروغ بزرگ میشد. نفسی که برای بیان دروغش در سینه کشیده بود را بدون بیان کلمهای از ریههایش بیرون داد. باید به برادرش میگفت... اعتراف میکرد که حق با اوست.
باید به گلرت میگفت که نمیتواند در سفرهایشان همراهیاش کند چرا که هیچ چیزی از وضعیت خواهر و برادرش برایش بیشتر اهمیت ندارد. اما جراتش را داشت؟ جراتش را داشت که حالا، آن هم درست زمانی که همتایی برای رسیدن به هدفهای مشترک یافته بود، تسلیم شود؟ زیر تمام قولهایش بزند و انتخاب کند که از همه چیز جز خانوادهاش دل بکند؟
در نهایت، او انتخاب کرد. با سری که در سکوت پایین انداخت. با تسلیم شدنی که به گلرت اعتماد به نفس داد تا راه مشترکشان را ادامه دهد.
تا بر دنیا مسلط شود و حکمرانی کند...
- پسرهی احمق، این چه طرز صحبت با برادر بزرگترته؟ فقط باید کنارت سرگین بزهارو پاک کنه تا برات اون برادر مقدسی باشه که توی تصورات بچهگونهت داری؟ یا وقتی اون خواهر نامیزونت رو...
- گلرت، نه!
همه چیز آنقدر سریع اتفاق افتاد که نتوانست جلوی آن دو پسر را بگیرد. آبرفورث با شنیدن اسم خواهرش، با مشتهای گره کرده به سمت گلرت حملهور شد اما قبل از آنکه حتی با او تماسی پیدا کند...
- کروشیو!
در اعماق قلبش همیشه میدانست که گلرت، هرگز عادلانه بازی نمیکند. حالا زانو زده در کنار بدن پر از رنج برادرش، خود شاهد سرنوشتی بود که با دستانش رقم زده بود. برادری که بر زمین میغلتید و شیونی از درد سر میداد. چشمانش از رنج برخورد هزاران تیغه بران و سوزان خنجرهای نامرئی بر بدنش، مملو از اشک شده بود.
- تمومش کن... داره زجر میکشه... اون برادر منه... خواهش میکنم...
اما گویی گلرت، جز نالههای پر رنج آبرفورث هیچ چیز دیگری نمیشنید. صورتش غرق لذتی شیطانی و چوبدستیاش بدون ذرهای لرزش در دستش استوار بود. همین که خواست برای مقابله، چوبدستیاش را از جیبش در بیاورد، ناگهان صدای برخورد بلندی به گوشش رسید و نالههای آبرفورث متوقف شد.
- داری... داری چیکار میکنی دخترهی دیوونه؟
با وحشتی فلجکننده، دختری با موهایی به رنگ خورشید را دید که خودش را به گلرت رسانده بود و با دستان کوچکش او را به عقب هُل میداد.
زیر چشمان دخترک که گویی در خلسهای عمیق به سر میبرد، کاملاً سیاه شده بود. این حالت خواهرش را قبلاً هم دیده بود... درست همان روزی که مادرشان را بیجان، بر کف سرامیک آشپزخانه پیدا کرده بودند. میدانست تا لحظهای که جادو از بدن دخترک پس بزند و همهچیز را ویران کند، دقایقی کوتاه باقی مانده است.
در آن لحظه چندین اتفاق با هم رخ دادند؛ آنقدر سریع که هیچ کدام قابل جلوگیری نبودند. آبرفورث که دیگر تحت تاثیر طلسم شکنجهگر نبود، چوبدستیاش را از جیبش در آورد و به سمت گلرت، طلسمی را روانه کرد. گلرت نیز چوبدستی را به سمت آریانا گرفت. صورتش آنقدر بیرحم بود که آلبوس میدانست در صورت اجرای آن طلسم، خواهرش قرار نبود جان سالم به در ببرد، پس برای ممانعت از او، بدون فرصتی برای تفکر، وردی را در ذهنش زمزمه کرد که بلافاصله از چوبدستیاش جاری شد.
به نظر میرسید که طلسمهای دو برادر، درست به سمت گلرت روانه شده و خواهرشان را در امان نگه داشتاند اما لحظه آخر، ورق بازی برگشت. آریانا، گریندلوالد را با هل دیگری بر زمین انداخت اما خودش تعادلش را از دست داد و در نقطهای قرار گرفت که طلسم هر سه پسر به هم پیوست و مستقیم در میان قفسه سینه دختر دفن شد. آریانا دامبلدور، مانند عروسک پارچهای کوچکی، بیصدا بر روی کفپوش خاک گرفته خانه آرمید.
- نه... خواهر کوچولو...
در ناباوری، خشکش زده بود. به آبرفورث نگاه میکرد که خودش را به آریانا رساند و بدن بیحرکتش را در آغوش گرفت. حرکت سریع گلرت را دید که دوان دوان، لحظه کوتاهی، تصویر آبرفورث و آریانا را از جلوی چشمانش پوشاند و سپس صدای به هم کوبیده شدن در خانه، پشت سر او به گوشش رسید.
حالا واقعیتی که برادرش سالها اهمیتش را در گوشش فریاد زده بود جلوی چشمانش قرار داشت. خانواده... تنها چیزی در این دنیا واقعا ارزش داشت. خانوادهای از آن فقط برادری شکسته و جسد خواهری مرده باقی مانده بود.
روز بعد...
تابوت چوبی پوشیده از گلهای رز سفید در عمق زمین جا گرفت و دانههای کوچک و بزرگ خاک، کم کم آن را از نظرها ناپدید کرد. در سکوت برای پیامهای ابزار تاسف معدود افرادی که از وجود خواهرش در این دنیا اطلاع داشتند سر تکان داد. پاهایش دیگر رمقی نداشتند. دلش میخواست او هم کنار برادرش در کنار مزار آریانا زانو بزند اما میدانست که اینکار جز عذاب بیشتر برای آبرفورث، چیزی به ارمغان نخواهد آورد. برادری که بعد از آن لحظه تلخ، دیگر کلمهای با او سخن نگفته بود.
- آلبوس؟
سرش را بالا آورد و به چهره باتیلدا بگشات چشم دوخت. زن میانسال، موهای جوگندمیاش را در تور مشکیای پیچیده و لباس تیرهای بر تن داشت.
- خیلی متاسفم پسرم. راستش نمیدونم گلرت چش شد... آخه یهو چمدوناشو جمع کرد و رفت! قبل رفتنش ازش خواستم برای مراسم بمونه اما... ازش به دل نگیر حتما از این خبر خیلی ناراحت شده. اون دختر خیلی شیرین بود. مگه میشد کسی ببیندش و دوستش نداشته باشه؟
باتیلدا به آرامی چند ضربه به پشت شانههای سنگین آلبوس کوبید. شرمی سوزان در وجود پسر جوشید و تا گلویش را سوزاند. بالاخره بغضی که از دیروز در گلویش مانده بود، با شرم در هم گره خورد و شکست. قطرات درخشان اشک، بیامان بر خاک مزار آریانا شروع به باریدن گرفت. آبرفورث با شنیدن صدای هقهقهایش از روی مزار برخاست و به سمت او برگشت. لحظهای به چشمان پر از اندوه برادرش نگاه کرد و سپس سیلی محکمی بر صورت او نشاند.
درد شدیدی احساس کرد. صدای پچپچها اوج گرفت. دستش را بالا آورد و بینی دردناکش را لمس کرد. بلافاصله جریان داغ خون بر پوست دستش روانه شد. دیگر دلیلی برای ایستادن نداشت. خودش را رها کرد و جلوی پاهای برادرش بر خاک افتاد. بلافاصله قدمهای آبرفورث را دید که بدون هیچگونه ترحمی از او دور شد.
سرنوشت... این کلمه را کسانی برای خود اختراع کرده بودند که نمیتوانستند مسئولیت اشتباهاتشان را بپذیرند. سر؟ نوشت؟ آن سیلی، بینی شکسته و خواهری که به زودی جسدش خوراک حشرات زیر خاک میشد؛ هیچکدامشان چیزهایی نبودند که کائنات بر روی پیشانیاش حکاکی کرده باشند بلکه همگی حاصل انتخابهای خودش در نتیجه فرار از واقعیتهای زندگی بودند.
هیچ چیزی به نام سرنوشت وجود نداشت.
افرادی که لایک کردند

این داستان مرتبط با این پست است.
پس خواهشمندم برای بیشتر لذت بردن خودتون و فهمیدن کامل این داستان، قبل از اینکه بخونیدش، یه نگاه به اونور بندازین. با تشکر!

- دادگاه رسمیست! متهم در جایگاه قرار بگیرد.
بعد از خرابکاری برزگ رابستن در پروژه ی بازسازی هاگوارتز، سالازار اسلیترین که ناظر بر این طرح است، از رابستن لسترنج شکایت کرد. البته قصد او، به قتل رساندن رابستن بود ولی به دلیل سوختگی شدید، قادر به انجام این کار نبود.
رابستن با دست های بسته در جایگاه متهم قرار گرفت. قاضی، شروع به خواندن شکایت هایی که از رابستن شده بود، کرد. بعد از تمام شدن، قاضی از رابستن خواست که وکیل خود را به دادگاه معرفی کند.
- وکیل من بنده، بچه بودن می شه.

شاید فکر کنید که من دیالوگ را اشتباه نوشته ام؛ خیر! رابستن، واقعا این جمله را گفت! او فکر می کرد که اگر "من و بنده" را با هم برای خطاب کردن خودش استفاده کند، قاضی حس می کند که اون فرد بزرگیست و در حکمی که قرار بود بدهد این را نیز لحاظ می کند... رابستنست دیگر!.
- بله! من وکیل بابام هستم.
- تو درس وکالت خوندی دختر خانوم؟

- خیر! ما پولی نداشتیم، برای همین من مجبور شدم که وکالت بابامو قبول کنم.
رابستن نمی دانست که اگر توان پرداخت هزینه ی وکیل را نداشته باشد، دادگاه باید برای اون وکیل انتخاب کند... رابستنست دیگر!
- چارهای نیست! به روند دادگاه ادامه می دیم. شاکی پرونده لطفا در جایگاه حاضر شود.
سالازار اسلیترین، در حالیکه نصفه ی پایینی بدنش باند پیچی بود، در جایگاه مذکور قرار گرفت. با دیدن رابستن، اتفاقی که برایش افتاد را بخاطر آورد. اگر می توانست در دادگاه کار رابستن را تمام می کرد ولی چون می خواست کل جهان را تصرف کند، نباید دستگیر می شد. پس با چند نفس عمیق خود را آرام کرد.
- آقای سالازار! متن شکایت خودتون رو شنیدید. اون رو تصدیق می کنید؟
- بله!
- حتما خودتون می دونید که تنها شکایت کردن برای اینکه آقای لسترنج گناهکار شناخته بشن کافی نیست. مدرک یا شاهدی برای شکایت خودتون دارید؟
- مدارک را که وکیلم در اختیارتان قرار خواهد داد. در مورد شاهد نیز باید بگویم که آری! ما دو شاهد را به دادگاه معرفی می کنیم.
قاضی دادگاه بعد از شنیدن حرف های سالازار اسلیترین، اولین شاهد را احظار کرد. میرتل الیزابت وارن، معروف به میرتل گریان، در جایگاه قرار گرفت.
- خانوم وارن! شما روز حادثه کجا بودین؟
- من نه تنها روز حادثه، بلکه از موقعی که عمرم رو دادم به شما، توی اون دستشویی بودم.

- پس می تونین به ما بگین که روز حادثه دقیقا چه اتفاقی افتاد؟
میرتل گریان، مو به مو، اتفاقاتی که آن روز افتاد را توضیح داد. از سوختگی سالازار اسلیترین تا فریادی که باعث ریختن کاشی ها و خراب شدن دستشویی شد.
بعد از تمام شدن صحبت های میرتل گریان، قاضی او را مرخص کرد و شاهد دوم را احظار کرد. شاهد دوم در جایگاه قرار گرفت و شروع کرد به تکرار حرف های میرتل گریان!
- خب! چیز دیگه ای برای اضافه کردن داری؟
- بله آقای قاضی!

بعد از این حرف، رو به رابستن کرد. به نظر می رسید که می خواهد چیز مهمی بگوید. او دهان باز کرد.
فردا - روزنامه ی پیام امروز
نقل قول:
دیروز، دادگاه رابستن لسترنج، به دلیل خونریزی بسیاری از افراد دادگاه از ناحیه ی گوش، به زمان دیگری که متعاقباً اعلام می شود، موکول شد.
افرادی که لایک کردند

They say if it stays, it’s love. If it ends, it is a love story but if it never begins, it’s poetry. I guess I was the heartbroken poet all this time because you didn’t love me even for a second and a love story that does not have two main leads is just a dream. And now that those days have passed, I am thinking about the person living my dream. Whether the mirror shines brighter when she stands in front of it, whether the flowers are more fragrant around her, and whether your eyes become two crystalline orbs when you see her. I wonder if her hands feel like rose petals under your fingertips and if the sound of her giggles makes your heart flutter like she is a goddess you can touch. Is she a goddess though? No, I don’t think she is. Goddesses are perfect… and she is not. No! I don’t say it out of spite, I say it because perfect things, they’re not lovable! It is the flaws that draw a person to another… it is the imperfections that ensnare you in the web of love. So out of the two of us, it is probably me who is the goddess… perfect, flawless, unlovable.i
افرادی که لایک کردند


God how much I used to love that grammar, would have, could have, should have. They seemed so glorious and elegant an I used them all the time until… they happened to me. i
I should have treated you better." i"
I could have listened to you instead of disappearing for hours." i"
I would have loved you if…"i"
If. I loved that grammar too. It sorts of made me seem more fluent, you know? Like I was a native English speaker. But I wasn’t, was I? like I was never fluent in love… or maybe I was and it was the tiny misfortunate events that made me feel like that. Oh, sorry I’m just blabbering now. Makes you feel bored, doesn’t it? I was saying… “I would have loved you all the way down to Mississippi if I could.” That’s what I’ve been told before I was left alone. He said that and he left, just like that, as easy as abc. You may ask why Mississippi, that’s where he was headed and I couldn’t go. That’s why he said it, and I can’t blame him really. It was his dream so he left. He’d regret it if he didn’t. But what it did to me was left unsaid. And I was not shattered because of him, but because of all the things it had proven me. Like all those traumas and destructive thoughts were coming true. “You are not enough”, “never a priority”, “not worth it” and on… and on… and on. They weren’t true, I knew that but I knew it logically and you know what I have found? That somethings should be proven by your heart so that they settle in your soul. So, I was broken, like a statue made of porcelain, beautiful and delicate, and yet... broken. Shattered into a thousand piece, waiting to be mended. And God knows I wanted to be mended but I was too tired… so I stayed like that… hurting but waiting… waiting to be mended… waiting to be loved. i
افرادی که لایک کردند

My skin was soaked
I called your name 'til the fever broke
چشمانش را باز کرد. پارچه روی پیشانیاش را برداشت و روی تخت نشست. پارچه، از حرارت بدنش گرم شده بود و صورتش از نم پارچه، تر.
”رین؟“
The moon still hung
The night so black that the darkness hummed
از پنجره، آسمان شب را نگاه کرد که حتی ماه هم برای روشن کردنش کافی نبود.
My legs were weak
I prayed my mind be good to me
وقتی حس کرد توان راه رفتن دارد، دستش را به گوشه میز گرفت و بلند شد. بدنش هنوز کمجان بود. حالا دیگر اطمینان نداشت پاهایش بتوانند وزنش را تحمل کنند.
با کمک دیوار، راهش را به سمت در کلبه چوبی در پیش گرفت. دستگیره را چرخاند و در -همانطور که از ظاهرش انتظار میرفت- با صدای قیژی باز شد.
به جنگل قدم گذاشت و پیشانی تازه خشک شدهاش، از شبنم هوا تر شد.
Filled the air
I heard a scream in the woods somewhere
صدای تیز و گوش خراشی سکوت جنگل را در هم شکست.
همچون آهویی که صدای قدمهای شکارچی را شنیده باشد، گوشهایش تیز شد و سرش به سمت جایی که احتمال میداد منبع صدا باشد، چرخید.
I quickly ran
Into the trees with empty hands
صدای یک زن بود. اما در آن جنگل، غیر از خودش زن دیگری نبود!
به سمت صدا دوید؛ احمقانهترین کاری که میتوانست انجام دهد. آن هم بدون هیچ سپر و سلاحی.
پاهایش هم دیگر حال و احوال چند دقیقه پیششان را از یاد برده بودند و با او همکاری کردند.
He shook, afraid
I spoke no words, no sound he made
روباهی متوقفش کرد. قطعا آن موجود کوچک نارنجیرنگ، آخرین چیزی بود که منتظر دیدنش بود.
روباه از ترس میلرزید. هر دو در سکوت به هم خیره شدند.
His hind was lame
I raised a stone to end his pain
استخوان پای روباه شکسته و بیرون زده بود؛ بخاطر همین نمیتوانست بدود و فرار کند.
کنارش روی زمین زانو زد و نوازشش کرد. به اطراف نگاه کرد و بزرگترین سنگی را که میتوانست برداشت. سنگ را بالا برد تا به رنج و عذاب روباه پایان دهد.
چشمانش را محکم روی هم فشار داد و دستهای لرزانش، سنگ را روی خز نرم نارنجی فرود آوردند.
جیغ روباه، در کسری از ثانیه خاموش شد.
سرش را چرخاند تا از برخورد نگاهش با آن صحنه دلخراش جلوگیری کند.
How large the teeth?
I saw new eyes were watching me
با خودش فکرد کرد، چه چیزی روباه را آنطور زخمی کرده بود؟
پاسخی نداشت، قبل از اینکه سرش را بچرخاند و چشمانی را ببیند که به اعماق وجودش خیره شده بودند.
خیلی وقت پیش هیولا را از جنگلش بیرون کرده بود؛ ولی حالا روبهرویش ایستاده بود و تماشایش میکرد.
I turned and ran
To save a life I didn't have
هیولا به سمتش خیز برداشت و او -با تمام توانی که برایش مانده بود- بلند شد و دوید؛ برای نجات جانی که نداشت.
There as I flew
Forgot all prayers of joining you
همچون غزالی که از چنگال گرگها میگریزد، در خروش بود. پاهایش خاک نمناک جنگل را به هوا میفرستادند و صدای خرد شدن تکهچوبها زیر قدمهایش، موقعیتش را به هیولا نشان میداد.
جوری میدوید انگار نه انگار که هر روزش را با انتظار پیوستن به گلهاش سر میکرد.
And wished it kept
My dearest love, I'm not done yet
به زندگیاش چنگ زده بود و برای ماندن
”منو ببخش مامان... ولی امروز قرار نیست بمیرم. نه اینجوری.“
برگشت و پشت سرش را نگاه کرد. هیولا دیگر تعقیبش نمیکرد.
به درختی تکیه داد و نشست تا ضربان و نفسهایش ریتم عادی خود را پیدا کنند.
I know I'll bear
I found something in the woods somewhere
به ستارههایی که کم و بیش از میان شاخ و برگ درختان پیدا بودند نگریست.
”من اون هیولا رو تو جنگلم پیدا کردم مامان. شایدم... اون منو پیدا کرده. ولی من نمیخوام بیام پیشت... من میترسم!“
نمیدانست چقدر طول میکشد تا به گلهاش بپیوندد، ولی حاضر بود دوری را تحمل کند و زنده بماند؛ تا روزی که برایش آماده باشد.
چیزی که در جنگل پیدا کرد، چیزی بیشتر از آن هیولا بود.
افرادی که لایک کردند
Together we do whatever it takes
We're in this pack for life
We're wolves
We own the night!
And all the devils are here
William Shakespeare


سرم درد میکرد. نمیدونستم چه اتفاقی افتاده. اطرافم پر از صدای هیاهو بود. گوشم زنگ میزد. صداها ناواضح بود. صدای گریه و ناله... هنوز توان باز کردن چشمامو نداشتم. به سختی نفس میکشیدم.
- تو نباید بخوابی! چشماتو باز کن! یه چیزی بگو!
کسی با دست به صورتم میزد و اینها رو بلند میگفت. صداش اونقدر بلند بود که میون اون هیاهو کاملا واضح صداشو میشنیدم. چیزی روی صورتم قرار گرفت و نفس کشیدنمو راحتتر کرد. سعی میکردم ذهنمو جمع و جور کنم و یادم بیاد که چه اتفاقی افتاده.
فلش بک
آسمون پر از ابرهای تیرهای بود که میخواستن ببارن. اما هیچی جلوی بیرون رفتن ما از خونه رو نمیگرفت. امروز روز ما بود. روزی که همه با هم برای تفریح بیرون میرفتیم. همه لباسهای گرم پوشیدیم و چترهامون رو برداشتیم. به چمنزار رفتیم. تا به چمنزار برسیم، بارون گرفته بود. از ماشین پیاده شدیم، چترهامون رو باز کردیم و همه با هم زیر بارون قدم زدیم. چتر مامان و بابا سیاه ساده بود. هردوشون زیر یک چتر بودند. با هم آروم آروم قدم میزدن. من و داداشی جلوتر از اونا میرفتیم. چتر داداشی شفاف بود. از اونایی که وقتی زیرش میایستادی و بالا رو نگاه میکردی، قطرات بارون رو میدیدی که پایین میان و به چتر میخورن. چتر من از همه کوچولوتر بود. خب من خودمم از همه کوچیکترم. چترم بنفش بود و روش خال خالهای سفید داشت. همونجور که با داداشی میرفتیم، یهو داداشی وایساد. روشو به من کرد و خم شد تا کاملا روبهروم قرار بگیره. با دست به درختی که دورتر بود اشاره کرد و با لبخند شیطنت آمیزی بهم گفت:
- حاضری تا اونجا مسابقه بدیم؟
داداشی برعکس من اصلا دونده خوبی نبود. همیشه باهام مسابقه میذاشت و همیشه حتی با این که بزرگتر بود بازم ازم میباخت. قانون مسابقه این بود، هر کس میباخت باید به برنده جایزه میداد. و همیشه اون بود که باید به من جایزه میداد. منم در جوابش لبخند شیطنت آمیزی زدم.
- جایزهش چیه؟
- بذار فکر کنم...
چند لحظهای حالت تفکر به خودش گرفت.
- اگه تو بردی من دو دور بهت کولی میدم. و اگه من بردم تو باید اون عروسک خرگوشت رو بدی به من که با خودم ببرمش. اینجوری هر وقت نگاش کنم یاد تو میفتم.
داداشی قرار بود فردا از پیشمون بره. یه دانشگاه خوب قبول شده بود و میخواست بره درس بخونه. البته برای همیشه نمیرفت. تابستونا برمیگشت پیشمون.
- قبوله! ولی مطمئن باش بازم مثل همیشه من میبرم.
- نه این دفعه!
داداشی چترشو انداخت و بدون این که یک دو سه بگه، شروع به دویدن به سمت درخت کرد. منم چترمو انداختم و شروع به دویدن کردم.
- یک دو سه نگفتی، قبول نیست!
داداشی میخندید. صدای خندههاشو لابهلای صدای بارون میشنیدم. منم میخندیدم. با بیشترین سرعتم میدویدم. از داداشی جلو زدم و براش دست تکون دادم. عاشق دویدن بودم. دویدن بهم حس آزادی و پرواز میداد. قطرات بارون به صورتم میخوردن. موها و لباسامون خیس خیس بود ولی داشت بهمون خوش میگذشت. من عاشق دویدن با داداشی بودم. عاشق بارون هم بودم. عاشق بوی بارون و چمن هم بودم. و الان همه اینا رو با هم داشتم!
به درخت رسیدم. مثل همیشه من بردم. برگشتم و برای داداشی دست تکون دادم.
- داداشی چی شد؟ بازم من بردم که!
داداشی وسط راه وایساده بود. خم شده بود و دستاشو روی زانوهاش گذاشته بود. با شنیدن صدای من سرشو بالا آورد و لبخند بزرگی زد. به سمت داداشی دویدم. وقتی بهش رسیدم نفسش یکم جا اومده بود.
- دیدی بازم من بردم داداشی! حالا باید بهم کولی بدی!
داداشی بغلم کرد و محکم فشارم داد.
- تو واقعا دونده خوبی هستی. دو دور کولی طلبت!
- ولی تو هم میتونی خرگوشی رو با خودت ببری... نمیخوام اونجا رفتی منو یادت بره...
داداشی دوباره فشارم داد.
- مگه میشه من تو رو یادم بره!
مامان و بابا هم به ما رسیدن. چترهامونو بهمون دادن و گفتن که خیلی خیس شدیم و سرما میخوریم، بهتره که برگردیم. چترمو که تازه بازش کرده بودم دوباره انداختم روی زمین و شروع به دویدن کردم.
- مسابقه تا ماشین!
داداشی هم چترشو دوباره دست مامان داد و شروع به دویدن کرد. فقط چند متر جلوتر رفته بودم که صدای انفجار آمد. صدا نزدیک بود. ایستادم و به سمت مامان و بابا نگاه کردم. اونا هم داشتن سریعتر میاومدن که بریم. فقط ۲ متر با هم فاصله داشتیم. چند صدای انفجار دیگه اومد و بعدش...
پایان فلش بک
بعدش... بعدش چی شد؟... بعد از اون صداهای انفجار چیز دیگهای یادم نمیآد. اون خانوم هنوز به صورتم میزد و میگفت باید چشمامو باز کنم. صداش توی سرم میپیچید. به سختی چشمامو باز کردم. صورت خانومه جلوی صورتم بود. نمیشناختمش. وقتی دید چشمامو باز کردم، آروم شد. نفس راحتی کشید و کمی عقب رفت.
- نگران نباش به زودی به بیمارستان میرسیم.
۲ ماه بعد
بالاخره از بیمارستان مرخص شده بودم. همونجایی که قبلا چمنزار بود وایساده بودم. دفعه پیش که اینجا بودم فقط یه دختر ۸ ساله بودم اما حالا... از نظر زمانی هنوز ۸ سالم بود ولی توی این دو ماه به اندازه چند سال بزرگ شده بودم. دفعه پیش با مامان و بابا و داداشی اینجا بودم و زیر بارون میدویدم. اما الان همه چیز عوض شده. بعد از اون انفجارها...
الان اینجا یه دشت سوخته است. تنها نشونهای که باعث میشه باور کنم اینجا همون چمنزاره، درخت نیمسوختهایه که دورتر هست. همون درختی که با داداشی تا رسیدن بهش مسابقه دادیم. داداشی... الان دیگه نیست... نه اون نبودنی که تابستونا برگرده پیشم... اون کلا رفته. با مامان و بابا با هم رفتن... همشون با هم رفتن به آسمونا و منو اینجا تنها گذاشتن. من فقط ۲ متر ازشون جلوتر بودم. فقط به خاطر همون ۲ متر منو با خودشون نبردن. سرمو به سمت آسمون گرفتم.
- همه میگن شما از تو آسمونا منو نگاه میکنین. میگن صدامو میشنوین. واقعا صدامو میشنوین؟... مهم نیست. میخوام فکر کنم که میشنوین. چرا رفتین؟ چرا منو تنها گذاشتین؟ داداشی مگه دو دور کولی طلبم نبود؟ مگه قرار نبود خرگوشی رو با خودت ببری که با دیدنش همیشه یاد من بیفتی؟
عصایم را کمی جابهجا کردم، خم شدم و عروسک خرگوشم را روی زمین گذاشتم.
- داداشی تو از همینجا رفتی تو آسمون مگه نه؟ من خرگوشی رو برات میذارم اینجا. بیا ببرش که منو یادت نره. داداشی یادته اون موقع که با هم اینجا دویدیم؟ اون آخرین باری بود که من تونستم بدوم. خوشحالم که آخرین بارمو با تو دویدم. الان دیگه نمیتونم بدوم. از بعد اون انفجار نمیتونم. اون انفجار همراه شماها یه پای منم گرفت. اینجوری شد که دیگه باید با این عصا راه برم. ولی داداشی منتظرم باش ها! یه روزی منم میام پیشت. میگن وقتی بیام پیشت دوباره دوتا پا دارم. اونوقت میتونیم بازم با هم مسابقه بدیم و بدویم.
اشکهامو با آستینم پاک کردم.
- داداشی همه جا خراب شده. شهر خراب شده. خونهها خراب شدن. صدای انفجار شده صدای لالایی هرشبمون. همه با هم تو پناهگاه میخوابیم. خیلی بچههای دیگه هم مثل من هستن. مامان و بابا و داداشی های اونا هم رفتن تو آسمون. با هم شبا ستارهها رو نگاه میکنیم و حدس میزنیم که شماها تو کدوم ستارهاین. داداشی من دلم خیلی برات تنگ شده. منو یادت نره ها! قراره منم زودی بیام پیشت تو آسمون. منتظرم باش، باشه؟
افرادی که لایک کردند


F-E-A-R has two meanings
"Forget Everything And Run"
or "Face Everything And Rise"
The choice is yours.


بگذار از نخستین گناهم بگویم...
از گناهی که بشریت را پدید آورد.
میخواهم از زنی زیبا اما بیپروا، پرشور در میان باغ عدن، محو جویبارهای زلال و قاصدکهای سرگردان در دل آسمان نیلگون بگویم؛ زنی که در دامگه ماری چون شبق تیره، رو در روی سیب سرخ آویخته بر درخت ممنوعه ایستاده بود. سیب را از شاخسار مملو از خار آن چید. همان سیبی که مار، نوید معرفتبخشیاش را به او داده بود. زخمهای خونآلود دستانش برایش هیچ اهمیتی نداشت؛ فقط میخواست بداند تا به کمال دست یابد.
اما او این کمال را تنها برای خویش طلب نمیکرد، چرا که این رسم عشق نبود.
سیب در دستان همسرش فریبکارانه میدرخشید. هر چه از آن میدانست را به او گفت. مرد، همچنان تردید داشت. زن در دل میدانست که او از خودش جاهطلبتر است. حق با او بود. تردید را به آن وسوسه شوم باخت. هر دو از آن سیب تناول کردند. نادم و مطرود؛ سرگردان در میان بیابانهای سوزان.
و من همان زن بودم... شنونده تمامی طعنهها و سرزنشهای تاریخ. زنی که فرزندانش را محکوم به زندگی در عالم خاکی کرده بود؛ زندگیای که در آن، نخستین نفسشان با درد آغاز و واپسین نفسشان با رنج پایان مییافت.
قرنها گذشت. پشت پنجره کلبه چوبی، منتظر او نشستهام. میدانم میآید... همیشه همین ساعت. صدای نعل اسبان که روی سنگفرش دهکده طنینانداز میشود، قلبم را مثل همیشه به تپش میاندازد اما این بار، دیدنش باعث میشود لحظهای قلبم از تپش باز ایستد. دستی که در دست دختری دیگر است.
بگذار به آخرین گناهم اعتراف کنم...
همان گناهی که سبب سقوط بشریت شد.
تابستانی گرم بود. بیپروا در میان باغی از گلهای رز ایستاده بودم، این بار نه با پوششی از برگهای درختان، بلکه با لباسی مجلل. جام شربت سیب سرخ را که تلالو فریبکارانهاش میان حبابهای ارغوانی خودنمایی میکرد، به سویش گرفتم. وسوسهای چنان بیشرمانه که نمیتوانست در برابرش مقاومت کند. جام را نوشید و چهرهاش لحظهای بعد، پر از هوسی تبآلود شد.
دیگر متعلق به من بود. دست در دست یکدیگر، از دهکده کوچک، روانه شهری بزرگ شدیم. فقط من بودم و او... جایی که هیچکس ما را نمیشناخت. صدای خندههای سرخوشمان در میان خیابانهای پرنور، طنینانداز بود. در تماشای ویترینهای رنگارنگ، آیندهمان را ترسیم میکردیم. پرتوهای صبحگاهی خورشید بر ظرف عسل روی میز صبحانهمان میتابید و خانه کوچک اما پرشورمان را طلایی میکرد.
اما گناه، گناه است؛ هرچند به شیرینی یک شربت باشد.
عاقبت، سیب معرفت کار خودش را کرد. روزها میگذشت و با هر نگاه به آینه، بار عذاب وجدان بر قلبم سنگینتر میشد. او عروسک خیمهشببازی من بود؛ خواستههایش در واقع خواستههای من و اهدافش چیزی جز بازتاب امیال من نبود. فقط دروغی در کالبد عشق که از آغاز بر پایه وسوسه بنا شده بود.
دیگر نیازی به آینه نبود تا بتوانم آن را بشکنم چرا که حقیقت با قلب فرزندی که در درونم میتپید همواره همراهم بود. فرزندی که پدری واقعی نیاز داشت؛ کسی که او را از خون، گوشت و استخوان خویش بداند و در بحران، بیهیچ تردیدی برای او جانش را فدا کند. اما آیا او همان مرد بود؟
آن روز ابری، دیگر ظرف عسل روی میز نبود. حقیقت تلختر از فنجان قهوهای که مقابلش قرار داشت، او را به زانو درآورد. البته که مرا نمیشناخت. نگاهش پر از وحشت بود. امید داشتم که برای فرزندمان بماند، حتی اگر مرا هرگز به عنوان همسرش نپذیرد. امیدم پوچ بود. حق داشت؛ او هرگز خواهان آن فرزند نشده بود.
انتهای کتش را گرفته بودم. آنقدر محکم که وقتی آن را از دستانم بیرون کشید، روی پلههای ورودی خانه سر خوردم و بر زمین افتادم. بیآنکه نگاهی به پشت سرش بیندازد، رفت.
دوباره پشیمان... باز هم مطرود...
روزی که پسرم را در دستان خونآلودم گرفتم، میدانستم که سیاهترین جادوگر تاریخ را به دنیا آوردهام، همانطور که قرنها قبل، نخستین قاتل تاریخ را به این دنیا آورده بودم. بار هر دو گناه را تا ابد بر دوش خواهم کشید.
این، سرانجام به دست آوردن چیزهاییست که هرگز به من تعلق نداشتند.
افرادی که لایک کردند


با لبخند همیشگیش از اتاقش خارج شد. ظاهرش مثل همیشه مرتب و آراسته بود.
با قدمهای یکنواخت، مستقیم به سمت اتاق پذیرایی خونه ریدلها رفت. میخواست روی صندلی راحتی بشینه، روزنامه بخونه، و از نور آفتاب که از پنجره وارد میشد، لذت ببره. شاید هم کمی رادیو گوش میداد. بههرحال روزهای بدون ماجرا در خونه ریدلها، به شدت نایاب بودن و خواستنی.
When no one else knows the weight we carry
اولین نکتهای که نظرش رو جلب کرد، خالی بودن راهرو و سکوت خونه بود. شاید بقیه مرگخوارها برای تفریح از خونه خارج شدهبودن، شاید هم اون روز فقط برای الستور و چندنفر دیگه از مرگخوارها روز آزادی حساب میشد و بقیهشون به دستور لرد سیاه به جای دیگهای رفته بودن.
مهم نبود، نه در اون زمان. در اون زمان فقط رسیدن به مبل راحتی تکنفره مهم بود.
و البته که رسید. با وقار و آرامش روی صندلی نشست، عصاش رو کنارش رها کرد، چشماش رو بست و نفس عمیقی کشید. هوا بهنظرش تازه و دلپذیر بود.
با آرامش دستش رو به سمت دیوار دراز کرد، و احساس کرد که ورقهای کاغذی روزنامه در دستش قرار گرفتن. چشمهای سرخش رو باز کرد و تیترهای صفحه اول رو از نظر گذروند.
All I see and all I know is
All I see and all I know is pain (Pain)
All I see and all I know is
بستنی فروشی فلورین فورتسکیو در کوچه دیاگون، طعم جدیدی از بستنی آورده بود. اژدهای کومودو از خطر انقراض نجات پیدا کرده بود. کاراگاهان وزارت گربهای رو از روی درخت نجات داده بودن. در کل اوضاع کسلکننده و عادی بود، بدون هیچ آشوب و سرگرمی خاصی.
و برعکس چیزی که همه مرگخواران تصور میکردن... الستور از این بابت ناراحت نبود. لااقل ته دلش. در واقع آروم بود و حس دلگرمی داشت. و مشکلی نداشت که لبخند پر آرامشی رو در این زمان تنهایی و سکوت روی لبهاش بنشونه.
بعد، با شنیدن صداهایی از سمت آشپزخونه که به سمتش میومدن، گوشهای گوزن مانندش صاف ایستادن و نقاب لبخند پلید و آشوبخواهش به چهرهش برگشت.
دید که دوریا بلک، در حالی که کوین رو در بازوهاش نگهداشتهبود، وارد شد. ابروهاش با اخم کوچیکی که در تضاد با لبخندش بود، گره خوردن و زیر چشمی بهشون نگاه کرد و صورتش رو پشت روزنامه مخفی کرد. در اون لحظات علاقهای به همنشین نداشت.
Into the unknown we must step
- عمو الشتور اونجا نشسته!
- میخوای ببینی عمو الستور چی میخونه؟
- خیلی دوشت دارم!
پلک پایینی چشم چپ الستور شروع به پریدن کرد و دستانش کم کم خیس عرق شدن. البته الستور نترسیدهبود. صرفا حوصله همنشینی رو نداشت و در اون لحظه بهانهای هم برای دور کردن دوریا و کوین نداشت.
و قبل از اینکه به خودش بیاد، کوین همراه با بستنی یخی که در دستش بود، روی پاهاش قرار گرفت.
- هی ال! میشه یکمی با کوین وقت بگذرونی؟ کوین که خیلی دوست داره عکسای روزنامهت رو ببینه.
- دوریا... ببین... من واقع...
- عمو الشتور، اون چیه؟
دست کوین به سمت یکی از عکسهای متحرک روی روزنامه دراز شد، و قبل از اینکه الستور بتونه جملهش رو کامل کنه، یا چشمای سرخش رو به سمت کوین بچرخونه، بستنی از دست کوین روی کتش فرود اومد.
الستور خیس شدن کتش و نفوذ بستنی در حال آب شدن به درون پارچه، و در نتیجه خنک شدنش رو به نحوی بسیار ناخوشایند احساس کرد. و البته احساس کرد دوریا با سرعتی فرا انسانی، کوین رو از روی پاش قاپید.
خشم در سراسر وجودش، بدون هیچ کنترل و تلاشی برای سرکوب، زبانه کشید و احساس کرد شاخهاش در حال بزرگ شدن هستن و چشماش مثل دو تکه ذغال شیطانی درحال درخشیدن...
What becomes of the pain
That dwells so deep it can't be seen?
- الستور نه!
ناگهان به خودش اومد. در فاصله چند سانتیمتری دوریا ایستادهبود و دستانش رو مثل شکارچی که قصد خفه کردن شکارش رو داره، به سمت کوین دراز کردهبود.
- فکر کردی داری چه غلطی میکنی؟!
Who can show the path from shame
To make you believe you're not to blame?
نمیدونست. بهجای پاسخ دادن، تلاش کرد فکر کنه... این بار اولی نبود که از شدت خشم، کنترل خودش رو از دست دادهبود. ولی شاید بار اولی بود که به موقع خودش رو جمع و جور کردهبود. نفس عمیق کشید، ظاهرش به حالت همیشگی برگشت و بدون اینکه حرفی بزنه، محل رو ترک کرد و به سمت اتاقش رفت. با هر قدم، نگاه سوزان دوریا رو پشت سرش احساس میکرد.
So once again we want to run away
Far from everything that we love
چند دقیقه بعد، در اتاقش رو محکم به هم کوبید، روی لبه تختش نشست و دستاش رو روی صورتش گذاشت. حس شرم توام با نفرت از خودش، وجودش رو در بر گرفت.
هنوز هم نمیدونست.
نمیدونست باید چیکار کنه.
نمیدونست چی میخواد.
ولی میدونست باید چیکار کنه که به جواب برسه.
Safe from facing all we're carrying
The cave we fear to enter
نفس عمیقی کشید و چشمای سرخش رو بست. روی مقصدش تمرکز کرد، و با صدای بلندی غیب شد. برای یک ثانیه، احساس کرد در حال برگردوندن محتوای معدهشه، اما حس ناخوشایند ناشی از آپارات به همون سرعتی که به وجود اومده بود، از بین رفت.
All I see and all I know is pain (Pain)
All I see and all I know is
چشماش رو باز کرد، توی تاریکی بدون مشکل تونست چیزی که براش به اونجا اومده بود رو ببینه.
آینه نفاق انگیز، با شکوه همیشگیش، ایستاده بود و منتظر بود تا توسط جادوگر بخت برگشتهای دیده بشه و بینندهش رو با نشون دادن عمیقترین تمایلات و خواستههاش، به کام جنون بکشونه.
Going further into the abyss
We uncover life's fullness
دستش رو دراز کرد و عصاش رو از سایهش گرفت، و همراه عصاش، قدمزنان به سمت آینه رفت. دلش میخواست در بهترین حالت جلوی آینه قرار بگیره، و بنابراین لبخند پلید و دندوننماش رو هم به روی لبهاش نشوند.
به قاب طلایی ولی زنگار گرفته دور آینه نگاه کرد، و البته به نوشتههای کندهکاری شده در بالاش. نوشتهها، کاملا لحن هشدار آمیز داشتن، الستور انگشتانش رو روی نوشتهها کشید، و بعد با صدای بلند خوندشون.
- Erised stra ehru oyt ube cafru oyt on wohsi.*
Recovering what dwells in the deep
The darkest corners no longer mystery
Uncharted, the unexplored
Undiscovered, stranded in the void
شونهش رو بالا انداخت. دقیقا هدفش همین بود، بنابراین به عمق آینه نگاه کرد...
انتظار چیزی که میدید رو نداشت. انگار که آینه خراب شدهباشه.
توی انعکاسی که از آینه میدید، جمعیت زیادی ایستادهبودن... خیلیهاشون رو میشناخت، و خیلیهاشون رو نه. اما باز هم خودش رو نمیدید. بنابراین به خاطر کنجکاوی و تمرکز زیاد، گوشهای گوزن مانندش رو به عقب خم کرد و چشماش رو تنگ.
باز هم، فقط جماعتی رو دید که مشغول صحبت با همدیگه هستن، بدون هیچ مشخصات خاصی، بدون هیچ رنگ خاصی. اما از خودش هیچ خبری نبود. انگار حتی آینه نفاقانگیز هم الستور رو به خاطر ظاهرش از خودش میروند.
What becomes of the pain
That dwells so deep it can't be seen?
همین که تصمیم گرفت از آینه دور بشه، به طور ناگهانی، تصویری در گوشه آینه نظرش رو به خودش جلب کرد. چندین قدم به آینه زنگار گرفته نزدیک شد. اونقدر نزدیک که کم موندهبود به داخل آینه سقوط کنه.
Who can show the path from shame
To make you believe you're not to blame?
مردی درست هم سن و سال خودش با همون کت، شلوار و عینک تک چشمی، اما با تفاوتی بزرگ... خیلی بزرگ!
مرد دیگه اون گوشها و شاخهای گوزن مانند رو نداشت و از همه مهمتر، لبخندی روی لباش نشسته بود که الستور هیچوقت تجربهش نکرده بود. لبخند تا چشماش میرسید و اونارو کشیده میکرد.
لبخندی واقعی، پر از شور زندگی. وقتی بیشتر دقت کرد متوجه شد که مرد با کودکی خردسال با چشمایی آبی بازی میکنه. یه دسته از موهای طلایی پسر مثل همیشه رو هوا شناور بود و الستور با یکی از دستاش که توش مداد شمعی نداشت سعی داشت اون دسته رو صاف کنه. وقتی تلاشهاش ناکام موند، این دفعه بچه هم به همراه الستور شروع به خندیدن کرد. اونقدر خوشحال بودن که حس میکرد صدای خندههاشونو از داخل آینه میشنوه.
So once again we want to run away
Far from everything that we love
Safe from facing all we're carrying
The cave we fear to enter
حس کرد قطرهای از گوشهی چشمش روی گونهش لغزید. اون قطره در سکوت، بدون هیچ اثری از خودش تو تاریکی محو شد اما الستور رو بهت زده به جا گذاشت. نه... امکان نداشت. حتما سقف اتاق چکه میکرد؛ اما پس این احساسی که توی قلبش داشت چی بود؟
Lay to rest the memories (Memories)
That hold you down
جوابی نداشت. و الستور از نداشتن جواب متنفر بود. بدون هیچ فکر خاصی دستش رو دراز کرد و عصاش رو از سایهش گرفت. حتی نمیدونست که میخواد آینه رو همون لحظه با ضربه عصاش به هزار تکه تقسیم کنه یا نه. گیج شدهبود، به شکلی که تا به حال تجربه نکردهبود.
Paralyzing fear prevents
Into the unknown we must step
The cave we fear to enter
افکارش مثل منظومهای دور ذهنش میچرخیدن. خاطره بد رفتاریش با کوین به خاطر موضوعی به اون کوچیکی، در حالی که با یه طلسم ساده میتونست کتش رو تمیز کنه. اون یه هیولا بود. یه هیولا بیاحساس که به سادگی میتونست به عزیزانش آسیب بزنه. از خودش متنفر بود. از قلب سنگیش متنفر بود. از مردی که باعث این قلب سنگی بود متنفر بود.
No one else knows
Hidden like a ghost
Our past torments (Our past torments)
Will bury us (Will bury us)
Will bury us
متوجه دست مچ کرده و انگشتای بهم فشرده شدهش شد. دستشو باز کرد. قطرات خون گرم و سیاه که از محلی که ناخنهای تیزش داخل پوست خودش فرو رفته بودن، جاری میشدن رو دید. براش اهمیتی نداشت. آتیشی که توی وجودش شعلهور شده بود اجازه نمیداد به این زخم توجهای کنه. آتیشی از انتقام...
انتقام از مردی که اونو به عنوان یه هیولا متولد کردهبود.
So once again we want to run away
Far from everything that we love
Safe from facing all we're carrying
The cave we fear to enter
روشو از آینه برگردوند و ازش دور شد. افکارشو روی هدفش متمرکز کرد و چشماشو بست. لحظهای بعد صدای بلندی توی اتاق پیچید. حالا آینه، بدون انعکاس هیچ تصویری از مرد سرخپوش دوباره یه آینه عادی شده بود.
Lay to rest the memories (Memories)
That hold you down
Lay to rest the memories
In the cave we fear to enter
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج


