جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
ماراتن هری پاتر
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

آنلاین‌ها

74 کاربر(ها) آنلاین هستند (39 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
74
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

شبکه پرواز

×

فن‌ فیکشن‌ها

wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: مجلس
ارسال شده در: پنجشنبه 18 بهمن 1403 02:40
نمایش جزئیات
افتخارات
آفلاین
خلاصه:
یه فراابرچوبدستی وجود داره که سیریوس توی وزارتخونه قایمش کرده بود. الستور و گابریل باهاش چایی نبات هم میزنن و نبات به فراابرچوبدستی میچسبه. گابریل که نبات رو میخوره دچار تغییر شخصیت میشه و از یک بچه یازده ساله به یک موجود خطرناک تبدیل میشه. در همین حین که ملت درگیر ماده لزج و های بودن هستن، لرد و سالازار به همراه ارتش تاریکی به محل میرسن و همگی باهم درگیر میشن که فراابر چوبدستی رو به دست بیارن. در انتها فراابرچوبدستی به دست دامبلدور میوفته و سر شوخی رو باز میکنه و به کوهی از فراابرچوبدستی تبدیل میشه ولی سالازار ترغیبش میکنه که باهاشون قایم موشک بازی کنه و چوبدستی برمیگرده توی سماور ابدارخونه قایم میشه. لورا سفیدها رو توی آبدارخونه جمع میکنه که از چوبدستی محافظت کنن ولی همه اونها رفتار گربه طوری پیدا کردن و لورا باید دنیال یک راه حل تازه باشه...

..........................................................................

در باب نبرد با سیروس جون


گربه ها باهوش هستند و لورا هم یک گربه درون داشت. وقت کم بود و باید هرجور که شده نمیگذاشت ارتش تاریکی به آبدارخانه برسند. کمی فکر کرد ولی هیچی به ذهنش نمی رسید. در همین حین روندا از درون جعبه اش در آمد و وارد یکی از کابینت های آبدارخانه شد. به علت اینکه روندا یک انسان بالغ بود و آن کابینت فوقش برای جا دادن پیکنیک سیریوس ساخته شده بود، در کابینت باز ماند.

لورا با حواس پرتی به او نگاه کرد و گفت:
- روندا اون در مال رد شدن و جا شدن تو نیست که... اون در اشتباهیه...

ناگهان صدایش تحلیل رفت و چند لحظه ساکت شد. بعد داد زد:
- آره! خودشه! در اشتباهی! گربه ها بهترینن!

بعد به سرعت بیرون دوید و مقابل در آبدارخانه ایستاد. چوبدستی اش را بیرون آورد و ورد را شمرده و بلند خواند. حالا در آبدارخانه، دیگر به درون آبدارخانه باز نمیشد و یک پل انتقالی به یک اتاق دوردست در سمت دیگر وزارتخانه بود. تنها لازم بود که ارتش تاریک در را باز کنند و بدون توجه وارد شوند. لورا واقعا به نقشه اش امیدوار بود، پس در گوشه ایی قایم شد و منتظر ایستاد.

کمی بعد افراد ارتش تاریکی، در حالی که می دویدند به آبدارخانه نزدیک شدند. استرس لورا ناگهان افزایش یافت. اگر دقت میکردند و وارد در نمیشدند چه؟ نه! باید کاری میکرد!

وقتی سیبل که جلوی همه بود به در رسید و آن را باز کرد، لورا طلسمی به پایش زد و سیبل سکندری خورد و درون اتاق افتاد. افرادی که پشتش بودند هم از بس عجله داشتند نتوانستند خودشان را کنترل کنند و همگی به درون اتاق افتادند. به این ترتیب همگی از در رد شدند و در پست سرشان بسته شد.

اولین کسی که از جایش بلند شد و متوجه شد در آبدارخانه نیستند، لرد ولدمورت بود. آنها در یک اتاق قرمز بودند که یک گوی دیسکوی خیلی بزرگ از میان سقف آن آویزان بود. لرد برگشت که از در خارج شود ولی دیگر دری آنجا نبود.

- به اونجا نگاه نکن عزیزم! اگه میخوای بری بیرون باید قر بدی!

لرد برگشت و مرد لاغری را دید که لباس بیش از حد جذبی را پوشیده بود. لرد ابرویی بالا انداخت و گفت:
- به ابر قدرت ما گفتی چه کنیم؟

مرد با عشوه گفت:
- قربونت برم! اون دوتا آلبالوی گرد بدون هسته براق که خدا بهت داده رو باید بلرزونی تا بذارم از این اتاق بری بیرون! بلرزون بیبی!

لرد که داشت قاطی میکرد گفت:
- چه؟ به کی گفتی آلبالو؟ ما حداقل دو تا طالبی رو داریم! یعنی چی؟

دوریا که از جایش بلند شده بود گفت:
-ارباب! مردمکهای قرمز چشمتون رو میگه که قرمزن!

لرد کمی فکر کرد و گفت:
- آها! بله آلبالویی هستیم!

رابستن پرسید:
- لردآ! طالبی شون کجا میشدن؟

- به تو ربطی نداره! تو فقط به آلبالومون دقت کن! چشمات نره جای دیگه!

مرد لباس چسبان حرفشان را قطع کرد و گفت:
- خانوما! ساکت! اماده شین که برقصین! اگر میخوایین برین بیرون باید حرکت مخصوصی از خودتون نشون بدین!
بعد گوی دیسکو روشن شد و همه اتاق قرمز را نورانی کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1403/11/18 3:20:10
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ به: مجلس
ارسال شده در: پنجشنبه 18 بهمن 1403 02:33
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
لورا با سرعت از قدرت جانورنمایی‌اش استفاده کرد و خودش را به یک گربه‌ی مادر تبدیل کرد. در این نقش جدید، با غرایز مادری عجیب و غریبی که ناگهان در وجودش شعله‌ور شده بود، با دندان‌هایش شروع به شکار اعضای ارتش سفید کرد. اولین قربانی‌اش ریگولوسِ بیچاره بود که با چهره‌ای خسته و درمانده در گوشه‌ای نشسته بود و برای خودش فلسفه‌بافی می‌کرد. لورا بدون هیچ مقدمه‌ای یقه‌ی او را با دندان گرفت، از زمین بلندش کرد و مستقیم به سمت آبدارخانه کشاند. ریگولوس که فرصت اعتراض نداشت، درحالی‌که پاهایش در هوا تاب می‌خورد، فقط با خودش فکر می‌کرد: واقعاً این همون سرنوشتی بود که تو زندگی برای خودم تصور می‌کردم؟!

پس از پرتاب ریگولوس در آبدارخانه، لورا بلافاصله برگشت و شکار بعدی‌اش را پیدا کرد: روندا. او که تازه یک لیوان چای برای آرامش اعصاب برداشته بود، ناگهان با یک گربه‌ی غول‌پیکر مواجه شد که با چشمانی وحشیانه و مادرانه (!) به او خیره شده بود. قبل از اینکه حتی فرصت کند یک "ها؟" بگوید، لورا با همان دندان‌های مصمم، یقه‌ی او را هم گرفت و بدون هیچ احترامی به حقوق فردی، او را هم به آبدارخانه منتقل کرد. این روند با آریانا و هیبرنیوس هم تکرار شد. به این ترتیب، در کمتر از پنج دقیقه، آبدارخانه تبدیل به یک پناهگاه امن برای چهار محفلی جوان و تازه‌نفس شد که حالا وظیفه‌ی نگهبانی از فاچ (فرا ابر چوب‌دستی) را داشتند. لورا که حالا حس می‌کرد ماموریتش را با موفقیت انجام داده، به حالت ساحرگی‌اش برگشت و با غروری مادرانه خودش را به آبدارخانه رساند.

اما همین که وارد شد، با صحنه‌ای کاملاً غیرمنتظره روبه‌رو شد. به نظر می‌رسید که حمله‌ی دندان-به-گردن باعث شده محفلی‌های بیچاره، به طور ناخودآگاه در نقش بچه‌گربه فرو بروند! آن‌ها که قرار بود به‌عنوان نگهبانان وفادار از فاچ محافظت کنند، حالا با یک عالمه شیطنت و جست‌وخیز، دوباره در سراسر میدان جنگ پخش شده بودند. ریگولوس روی کابینت‌ها بالا و پایین می‌پرید، روندا خودش را درون یک جعبه چپانده بود، آریانا در حال پنجه کشیدن به یک کوسن بی‌گناه بود و هیبرنیوس... خب، هیبرنیوس داشت دم خودش را تعقیب می‌کرد. لورا با ناباوری به این صحنه‌ی عجیب خیره شد. تمام آن انرژی‌ای که صرف جمع‌آوری ارتش سفید کرده بود، در عرض چند ثانیه دود شده بود و به هوا رفته بود.

حالا ممکن است شما، خواننده‌ی عزیز، با خودتان بگویید که خب، ما دوباره به نقطه‌ی اول برگشتیم و این کل عملیات بی‌فایده بود. اما اینجا یک نکته‌ی مهم وجود دارد. در قوانین جنگ، درست است که این حرکت نه سودی برای ارتش سفید داشت و نه ضرری به آن‌ها زد، اما شما اشتباه بزرگی می‌کنید اگر فکر کنید این حرکت برای ارتش تاریکی هم بی‌فایده بود. چرا که سالازار از نوشتن توصیفات چند تا بچه گربه و مادرشان بسیار لذت برد و همین سود بزرگی به ارتش تاریکی رسوند.

و حالا برمیگردیم به لورا که باید دنبال راه حل جدیدی می‌گشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مجلس
ارسال شده در: پنجشنبه 18 بهمن 1403 02:13
نمایش جزئیات
آفلاین
بالاخره وقتی قر دادنای سیاها به پایان می‌رسه، رابستن یادش میاد که اصلا شروع این قرها از کجا نشات گرفته بود.
- من روح هکتور مرحوم رو در سیبل شدن می‌بینم! اونم معجوناش درست از آب در اومدن نمی‌شد.

سیبل که داشت هویت وجودی خودش رو در خطر می‌دید، خیلی سریع جوابی از تو جیبش در میاره. جوابی که واقعا می‌تونست حقیقت داشته باشه! کی می‌تونست خلافشو ثابت کنه؟
- ببینین، یک ربع از زمانی که من گفتم جاشو پیدا کردم گذشته. فرا ابر چوبدستی قطعا اینجا بود اون لحظه، ولی بعدش تغییر مکان داده.

جواب سیبل منطقی به نظر میومد. با اون سرعتی که سفیدا از اینور به اونور به دنبال فرا ابر چوبدستی در حرکت بودن، اصلا هم بعید نبود که فرا ابر چوبدستی برای گیر نیفتادن تغییر مکان دادنِ مداوم رو برگزیده باشه.

خب البته این تصوریه که سیاها و احتمالا همزمان سفیدا داشتن. وگرنه شما خوانندگان گل توی خونه می‌دونین که چوبدستی داستان ما برای بار دوم توی سماور بود.

تو همین مدت که من داشتم اینا رو می‌نوشتم، سیبل یه دور دیگه چند تا فرا ابر چوبدستی فیک از تو جیبش در میاره و دور تا دور خودش می‌چینه و دوباره مراسم ردگیریِ جای فرا ابر چوبدستی رو طی می‌کنه.
- یافتم! یافتم! فاچ تو آبدارخونه‌س!

سیبل بند و بساطشو سریع جمع می‌کنه تا سیاها رو به سمت آبدارخونه هدایت کنه که ملانی مانعش می‌شه.
- ما قبلا یه بار این کارو تکرار کردیم یادتونه؟ دوباره تا برسیم اونجا تغییر مکان داده! بیاین به جاش هوشمندانه عمل کنیم و تمام مکان‌هایی که از آبدارخونه می‌شه بهشون رسید رو بررسی کنیم.

مرگخوارا به هوش ملانی احسنت و مرحبایی می‌فرستن و چند دسته می‌شن تا هرکدوم یکی از راه‌هایی که فرا ابر چوبدستی با خروج از آبدارچی می‌تونست راهیشون بشه رو بررسی کنن. این وسط اما لورا فریادِ "یافتم! یافتم! فاچ تو آبدارخونه‌س!" رو شنیده بود و به سرعت از اونجا دور شده بود تا سر راه چند تا سفیدم با خودش برداره و به آبدارخونه بره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: مجلس
ارسال شده در: پنجشنبه 18 بهمن 1403 01:48
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
گاهی در میانه سوژه ها باید توقف کرد و سوالاتی از خودمان بپرسیم. مثلا در سوژه های طنز که حتی دیده شده هوشنگ ویزلی به تنهایی و با دست خالی در مقابل لرد یا سالازار ایستادگی کرده، دیگر فرا ابرچوبدستی یا حتی فراتر از ابر فرا چوبدستی پلاسِ فلان و بیسار به چه درد ارتش تاریکی می‌خورد؟ یا اصلا ماندنش در دستان ارتش سفیدی چه ارزشی دارد؟ اینهمه بازی برای چیست؟ مخصوصا که ما «هری پاتر» اصلا در سوژه مان‌ نداریم. یعنی در نصف داستان‌هایمان اصلی ترین شخصیت داستان حضور ندارد. اصلا چرا سفیدها و سیاه ها مثل فیلم‌های صامت چارلی چاپلین و غیره و ذلک رفتار می‌کنند و مستقیما به جان هم نمی‌افتند؟

به هرحال پاسخ دادن به این سوالات هیچ اهمیتی ندارد چرا که همانطور که اشاره شد در سوژه طنز به سر می‌بریم و اصلا خود این سوالات هم ارزش و اهمیتی ندارند.

فرا ابر چوبدستی که شوخ طبع و بازیگوش بود، داشت برای خودش می‌رفت و یواشکی در گوشه‌ای پنهان شد. شاید بپرسید کجا؟ در سماور برقی وزارتخانه! دوباره؟ بله دوباره! طبیعتا برای بار اول هیچ بشری به فکرش نمی‌رسید که چنین شی مهمی در چنین جای مسخره‌ای پنهان شده باشد، ولی برای بار دوم دیگر حتی هیچ موجود فرا زمینی و ابر فرا زمینی هم به فکرش نمی‌رسید که چوبدستی محبوب داستان به آنجا رفته باشد.

سفیدها که جلوتر از سیاها حرکت کرده بودند، از هر ورد و ترفندی برای احضار و پیدا کردن چوبدستی استفاده می‌کردند. اما خبری از فرا ابر چوبدستی نبود که نبود. سیاها پس از الهامات سیبل، به سمت سرویس بهداشتی وزارت حرکت کردند و داخل سیفون‌های توالت فرنگی را می‌گشتند. ولی بازهم خبری از فرا ابر چوبدستی نبود که نبود. همگی به سیبل چپ چپ نگاه می‌کردند.
- مگه خودت نگفتی که به من گفت؟
- چرا
- مگه نگفتی که در گوشِت گفت؟
- چرا
- پس چرا اینجا نیستش؟ اونکه بهت گفت کیستش؟ دقیقا هدف ما اصلا چیستش؟

پس از اینهمه کلمات موزون، اینبار برخلاف بار قبلی سیاها نتونستن در مقابل قری که در کمرشون شکل گرفته مقاومت کنند و حسابی مشغول شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
We've all got both light and dark inside us. What matters is the part we choose to act on...that's who we really are

پاسخ به: مجلس
ارسال شده در: چهارشنبه 17 بهمن 1403 23:59
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
وقتش رسیده بود که ارتش سیاهی هم هر چه سریع‌تر به خودش بجنبه و به این بازی قائم موشک بپیونده!
هکتور... چیز نه... سیبل در گوشه ای از اتاق در حالی که کلی فرا ابر چوبدستی فیک رو دور خودش چیده بود، دایره ای تشکیل داده بود و وسط دایره نشسته بود و داشت چای بابونه ای رو مورد بررسی قرار می‌داد!
- ای تفاله های بابونه با من سخن بگویید!

از اونجایی که تفاله ها هیچ سخنی رو نگفتن سیبل تلاشش رو بیشتر کرد و با یکی از فرا ابر چوبدستی های فیک همی به چای بابونه اش زد.
- ای تفاله های بابونه با من سخن بگویید!

ظاهرا این بار تفاله های چای بابونه باهاش صحبت کرده بودن چون حتی یک ثانیه هم نگذشته بود که سیبل جفت پا میره تو در و برای بار دوم در طول اون روز در رو نابود و تیکه تیکه می‌کنه!

- یافتم... من فهمیدم فرا ابر چوبدستی کجاست!
- از کجا اونوقت؟
- خودش به من گفت!
- چی گفت؟
- در گوش من گفت!
- چی گفت؟

از اونجایی که ملت کم کم داشت قر می‌رفت تو کمرشون سیبل تصمیم گرفت بیخیال ادامه داستان بشه و به گفتن اینکه تفاله های چای راه رو بهش نشون دادن بسنده کنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
پاسخ به: مجلس
ارسال شده در: چهارشنبه 17 بهمن 1403 22:22
نمایش جزئیات
آفلاین
- لورا رو می‌بینیم که از موهای سیبل بعنوان طناب برای بالا رفتن استفاده می‌کنه و با رسیدن به بالای سرش، دستشو داخل کپه‌ی فرا ابر چوبدستی‌ها می‌کنه. ولی آیا چوبدستی‌ای که بیرون می‌کشه همون فرا ابر چوبدستیه؟

لورا قصد می‌کنه تا تنها یکی از فرا ابر چوبدستی‌ها رو بیرون بکشه، ولی همین باعث می‌شه تعادل کپه به هم بخوره و کوهی که درست شده بود هم‌چون بهمن ریزش کنه و دیگه به جای کوه فرا ابر چوبدستی‌ها، تپه‌ی فرا ابر چوبدستی‌ها داشته باشیم. بیرون کشیدن یک فرا ابر چوبدستی دیگه کافی بود تا تپه به دشت فرا ابر چوبدستی‌ها تبدیل بشه.

این وسط یکی از فرا ابر چوبدستی‌هایی که همراه بهمن ریزش کرده بود، مستقیما بر فرق سر لرد فرود میاد و باعث می‌شه تنظیمات لهجه‌ش دوباره به حالت عادی برگرده و موقعیت رو دریابه.
- یاران ما، چرا به کپه رو آوردین؟ اینا همه‌شون فیکن!

هیزل که هم‌چنان تو جو گزارشگری فرو رفته بود، ترجیح می‌ده صحنه گزارشش رو از لورا و سیبل به لرد تغییر بده.
- لرد همین الان جمله‌ای رو به زبون آورد که آشوبی به پا می‌کنه. لرد مدعی شده کل فرا ابر چوبدستی‌هایی که مرگخوارانش تلاش داشتن به امید یافتن فرا ابر چوبدستی حقیقی بگردن، فیک هستن. آیا این کار قلب فرا ابر چوبدستی حقیقی که بین اونا پناه گرفته رو نمی‌شکونه؟

لرد با بدخلقی جلو می‌ره و چوبدستیِ میکروفون‌شده‌ی هیزل رو از دستش بیرون می‌کشه و جلوی دهن خودش می‌گیره تا مطمئن بشه همه صداشو می‌شنون.
- یاران ما! فرا ابر چوبدستی برای قائم موشک بازی کردن از اتاق خارج شد. شما اینجا دنبال چی می‌گردین؟

افراد سیاهی که تو اتاق بودن، ناگهان چشم به هم می‌زنن و می‌بینن جا تره و بچه نیست... چیزه یعنی... می‌بینن خودشون اونجا تنها موندن و هیچ اثری از سفیدها نیست. چرا که سفیدها خیلی زودتر از اینا به دنبال فرا ابر چوبدستی حقیقی از اتاق خارج شده بودن و از این راهرو به اون راهرو داشتن دنبالش می‌گشتن.

بله فرا ابر چوبدستی داستان ما نه‌تنها شوخ‌طبع بود، بلکه بسیار شیطون‌بلا هم بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: مجلس
ارسال شده در: چهارشنبه 17 بهمن 1403 21:52
نمایش جزئیات
آفلاین
در همان لحظه هیزل از ناکجاآباد سر رسیده و قصد کمک دارد؛ اما زمانی که در می‌یابد که این تنها یک بازی نیست و می تواند مسابقه ای هیجان انگیز میان یک جد و نوه خویش باشد تصمیم می‌گیرد که پاپ‌کورنی بردارد و به عنوان داور از این دیدار هیجان‌انگیز لذت ببرد.

- هی؟! مگه تو مر گخوار من نیستی؟ بیا کمک دیگه!
- هی؟! مگه تو نمی خواستی با کمک من انتقام خواهرتو بگیری استیکنی؟ بیا کمک دیگه!
- خب، راستش...تماشا کردن شما لذت بخش تره! نگران نباشین از پشت صحنه هردوی شما رو تشویق می کنم!

تا چند دقیقه دهان هردو از تغییر رفتار هیزل با آنها جا خورده بودند؛ بالاخره هیزل همیشه با احترام، وقار و ارادت خاصی نسبت به آنها رفتار می‌کرد اما امروز که آنها را در تنگدستی و بیچارگی دیده بود دیگر اهمیتی نمیداد که آنها که بودند.

وقتی که هر دو به حالت عادی خود بازگشتند شروع به گشتن کردند؛ پیدا کردن فراابرچوبدستی حقیقی در میان کوه فراابرچوبدستی نمونه‌ی بارز گشتن دنبال سوزن در انباه کاه بود اما هیچ یک از دو طرف قصد تسلیم شدن را نداشتند؛ آنها میخواستند با اقتدار قدرت خود را نشان دهند و طرف مقابل را ضایع کنند چنین هدفی در آن شرایط نیازمند اراده ای قوی بود.

هیزل هم در آن لحظه به عنوان داور روی صندلی راحتی نشسته بود؛ او که در گذشته به مدت کوتاه خبرنگار پیام امروز بود و همچنین گزارشگر کوییدیچ سری به خانه‌ی آن روحیه جذاب و قدیمی گزارش زد. دوربینی از درون کیف بزرگ و سحرآمیزش بیرون آورد کنار خود گذاشت و شروع به ضبط کردن کرد. او گزارش خود را اینگونه آغاز کرد:...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
{زِندِگیــت هَمون رَنگـی میشِـہ که خودِت نَقاشـیش میکُنـے🎨🦋}


پاسخ به: مجلس
ارسال شده در: چهارشنبه 17 بهمن 1403 19:18
نمایش جزئیات
افتخارات
آفلاین
خلاصه:
یه فراابرچوبدستی وجود داره که سیریوس توی وزارتخونه قایمش کرده بود. الستور و گابریل باهاش چایی نبات هم میزنن و نبات به فراابرچوبدستی میچسبه. گابریل که نبات رو میخوره دچار تغییر شخصیت میشه و از یک بچه یازده ساله به یک موجود خطرناک تبدیل میشه. در همین حین که ملت درگیر ماده لزج و های بودن هستن، لرد و سالازار به همراه ارتش تاریکی به محل میرسن و همگی باهم درگیر میشن که فراابر چوبدستی رو به دست بیارن. در انتها فراابرچوبدستی به دست دامبلدور میوفته و سر شوخی رو باز میکنه و به کوهی از فراابرچوبدستی تبدیل میشه...


.......................................................................................................................
فراابر چوبدستی ها داشتند مدام تکثیر میشدند و ملت غرق در چوبدستی بودند.

ولدمورت که یک فراابر چوبدستی در دماغ نداشته اش فرو رفته بود، با لهجه اصفهانی گفت:
- آلبوس! اخ ببین کاراتو؟ ککه لا کوکو نکن دیگه!

آلبوس که درگیر یک فراابرچوبدستی بود که در جایی که نباید فرو رفته بود، جواب داد:
- آخ...

گلرت مانند جک تایتانیک در یک حرکت چندش و رمانتیک آلبوس را از میان چوبدستی ها بالا کشید و بر تخته چوبی گذاشت و آن فراابرچوبدستی را هم از آن جایی که نباید بیرون کشید. بهرحال آقو گلرت بود و غیرتش.

آلبوس نگاهی حاکی از قدردانی به گلرت انداخت و با لحنی حزن انگیز گفت:
- آخ....

در این میان سالازار تنها کسی بود که وضع بهتری داشت. بهرحال او ورزشکار قهاری بود و بعد از زدن وزنه های 24 کیلویی، 100ست شنای سوئدی میرفت و دیگر شنا کردن در میان فراابر چوبدستی برایش کاری نداشت. او در میان دریایی از ابرچوبدستی ها کرال پشت میزد و افراد ارتش تاریکی را از سوراخ و خفه شدن توسط این فراابرچوبدستی نجات میداد. در نهایت بعد از یک کرال زیبا به لردولدمورت رسید و دید دکمه لهجه او روی درجه اصفهانی/ شیرازی شکسته و نمیتوان او را به لهجه لندنی برگرداند.

- اغو سالوزار! الان تدبیرت چی چیس؟

سالازار بعد از گوگل ترنسلیت کردن حرفهای لرد، سری تکان داد و گفت:
- اگه موسس ارتش تاریکی سالازاره... میدونه چوبدستی رو کجا بنشونه!
بعد با صدای بلند داد زد:
- فراابر چوبدستی اگر واقعا چوبدستی هستی که لنگه نداره ... بیا شرط ببندیم که اگر قایم موشک بازی کنیم ما نمیتونیم پیدات کنیم؟

لرد که تعجب کرده بود، اعتراض کرد:
- اغو سالوزار! ایی چی چی حرفیه میزنی؟ مگه ایی فراابرچوبدستیو بچس؟

اما در کمال تعجب لرد، فراابر چوبدستی جواب داد:
- معلومه که لنگه ندارم! شکستتونم میدم! از همین الانم بازی شروع میشه!

در واقع فراابرچوبدستی نه تنها اهل شوخی بود، بلکه اهل بازی هم بود. بعد از گفتن این حرف نیز، ناگهان از میان هزاران فراابرچوبدستی برخواست و به داخل وزارتخانه فرار کرد.

سالازار روی کوهی از ابرچوبدستی های فیک ایستاد و گفت:
-سفیدهای شیری! ما دوست داریم عادلانه بازی کنیم! هر کی اول ابر چوبدستی رو پیدا کنه مال اون میشه! بهرحال ارتش تاریکی به رانت احتیاج نداره!

در همان لحظه لرد هم فریاد زد:
- عاموو گلرت! این فازو عاشقانه چی چیس برداشت؟ خو واقعا جک نیستی عامو! چرا داری یخ میزنی؟


ما فرمانده ارتش تاریکی، فرمانده ارتش روشنایی (سیروس) را به نبرد دعوت میکنیم. موضوع نیز آلبالوی گرد بدون هسته براق میباشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1403/11/17 20:01:01
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1403/11/17 20:01:59
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ به: مجلس
ارسال شده در: چهارشنبه 17 بهمن 1403 18:41
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
بله درسته، دامبلدور شوخ‌طبع بود خیلی هم شوخ طبع بود... گاهی هم می‌شد گفت زیادی شوخ‌طبعه و همه اینو میدونستن!

و از اون‌جایی که خودش سر شوخی رو باز کرده بود، فاچ( منظور همون فرا ابرچوبدستیه که به دلیل طولانی بودن اسمش از اینجا به بعد فاچ صداش میکنیم!) هم تصمیم میگیره سر شوخی رو باز کنه! بنابراین تکونی به خودش می‌ده و صداش رو صاف می‌کنه و شروع می‌کنه به ایراد یک سخنرانی گیرا و نفس‌گیر!
- اهم اهم!

همه سر ها به سمت دامبلدور چرخیدن اما...

- من نبودم بابا جان ها!

همونطور که گفتم دامبلدور شوخ‌طبع بود و ملت هم اینو می‌دونستن!

- اهم اهم!

دوباره همه سر ها به سمت دامبلدور چرخیدن اما...

- من نبودم بابا جان ها!

بازم همونطور که گفتم دامبلدور خیلی شوخ‌طبع بود و همه اینو می‌دونستن!

- اهم اهم!

و این بار هم همه‌ی سر ها به سمت دامبلدور چرخیدن اما...

- من نبودم بابا جان ها!

و البته که این هم گفتیم که گاهی زیادی شوخ‌طبع بود و همه اینو هم می‌دونستن!

- اهم اهم!

این بار دیگه سرهای چرخیده به سمت دامبلدور بی اعصاب و کلافه به نظر می‌رسیدن، اما قبل از اینکه کار به جاهای خطرناک برسه فاچ تصمیم می‌گیره حرفشو بزنه تا توجه ها به سمت خودش برگرده!
- این همه ابرچوبدستی شونزده و شونزده پرومکس که دست جادوگر ها می‌بینین فکر کردین همشون اصلن؟ نه اشتباه می‌کنین. همشون میرن از شهر چوبدستی با دو گالیون می‌گیرن. تازه شرایط اقساط هم دارن. اینم نمونه کارشون!

فاچ بعد گفتن این جمله اخر قری به کمرش می‌ده و از دست دامبلدور بیرون میزنه و با هر پلکی که ملت میزدن صد و پنجاه تا از خودش رو تولید میکنه! طوری که در کمتر از دو دقیقه همه‌ی ملت حاضر توی اتاق تا کمر توی دریایی از فاچ‌های های کپی فرو میرن که همشون با هم در حال حرف زدن بودن و با اصلش مو نمیزدن!

همونطور که گفتم سر شوخی رو خود دامبلدور باز کرده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
پاسخ به: مجلس
ارسال شده در: چهارشنبه 17 بهمن 1403 17:22
نمایش جزئیات
آفلاین
کل جماعت سیاه و سفید هرکدوم به یه شکلی یه گوشه واسه خودشون تلی از چوب جمع کرده بودن و مشغول لیس زدنشون بودن. معلوم نبود فراموش کردن لیس زدن نبات چه بلایی می‌تونه سرشون بیاره یا ایمان داشتن که یه لیس تاثیری روشون نمی‌ذاره یا کلا امیدی نداشتن که فرا ابر چوبدستی تو کپه‌ی چوبای خودشون باشه.

هرچی که بود، حتی شنیده شده بعضیاشون اینقد از مزه چوب خوششون اومده بود که تصمیم داشتن چوب رو وارد وعده‌های غذاییشون کنن!

گابریل که به نظر تاثیر نبات‌خوریش به خاطر بلاهایی که سرش اومده بود زودتر از 24 به ساعت به پایان رسیده بود، این وسط اما متفاوت و کندتر از بقیه بود. با هر چوبی که برای تست کردن برمی‌داشت، قبلش چشماشو می‌بست و یه طعم خوشمزه رو تو ذهنش تصور می‌کرد و بعد لیسش می‌زد. به این شکل:

- می‌دونم که تو طعم توت‌فرنگی جنگلای حاصل‌خیز آمازون رو می‌دی.

و بعد چشماشو باز می‌کرد و با ذوق چوب رو لیس می‌زد و حتی دندوناشو بهش می‌زد تا مطمئن بشه به اندازه کافی طعم مورد نظرش رو خورده.

رابستن که درست بغل گابریل با کپه‌ی دیگه‌ای از چوبا درگیر بود، با دیدن چوبای گاز گازی شده‌ی گابریل، از مرلین می‌خواد که فرا ابر چوبدستی تو کپه‌ی هرکسی باشه به جز گابریل. چون مطمئن نبود چوبی که این میزان گاز رو تحمل کنه هم‌چنان بعنوان چوبدستی درست عمل می‌کنه یا خیر!

این وسط تنها کسی که جلوش خبری از کپه مپه نبود، دامبلدور بود. در واقع دامبلدور با تعجب داشت به کارهای غیر بهداشتی جماعتی که جلوش بودن نگاه می‌کرد. چطور راضی شده بودن به این راحتی چوب‌هایی که معلوم نبود پاکیزه هستن یا نه رو به دهن بگیرن و لیسش بزنن؟ اونم وقتی به راحتی می‌شد با اکیو کل چوبای غیر از فرا ابر چوبدستی رو جمع کنن تا فقط فرا ابر چوبدستی بمونه اون وسط؟ یا حتی...

- ریپارو!

چوب‌هایی که تو دهن ملت بود یا هنوز روی زمین ولو بود، با بلند شدن این صدا همه‌شون از رو زمین بلند می‌شن و یکراست می‌رن جای همون در شکسته‌ای می‌شینن که سیبل پکونده بودش و قبل از این که کسی بخواد بفهمه چی داره می‌شه، دامبلدور تنها چوبی که یه گوشه بی‌حرکت مونده بود رو برمی‌داره.
- من نه تنها صاحب ابرچوبدستی هستم، که فرا ابر چوبدستی رو هم دارم. احساس خدا بودن می‌کنم در این لحظه. تعظیم کنید.

به هر حال دامبلدور بود و حس شوخ‌طبعیش!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1403/11/17 17:33:27
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!