خلاصه:
یه فراابرچوبدستی وجود داره که سیریوس توی وزارتخونه قایمش کرده بود. الستور و گابریل باهاش چایی نبات هم میزنن و نبات به فراابرچوبدستی میچسبه. گابریل که نبات رو میخوره دچار تغییر شخصیت میشه و از یک بچه یازده ساله به یک موجود خطرناک تبدیل میشه. در همین حین که ملت درگیر ماده لزج و های بودن هستن، لرد و سالازار به همراه ارتش تاریکی به محل میرسن و همگی باهم درگیر میشن که فراابر چوبدستی رو به دست بیارن. در انتها فراابرچوبدستی به دست دامبلدور میوفته و سر شوخی رو باز میکنه و به کوهی از فراابرچوبدستی تبدیل میشه ولی سالازار ترغیبش میکنه که باهاشون قایم موشک بازی کنه و چوبدستی برمیگرده توی سماور ابدارخونه قایم میشه. لورا سفیدها رو توی آبدارخونه جمع میکنه که از چوبدستی محافظت کنن ولی همه اونها رفتار گربه طوری پیدا کردن و لورا باید دنیال یک راه حل تازه باشه.............................................................................
گربه ها باهوش هستند و لورا هم یک گربه درون داشت. وقت کم بود و باید هرجور که شده نمیگذاشت ارتش تاریکی به آبدارخانه برسند. کمی فکر کرد ولی هیچی به ذهنش نمی رسید. در همین حین روندا از درون جعبه اش در آمد و وارد یکی از کابینت های آبدارخانه شد. به علت اینکه روندا یک انسان بالغ بود و آن کابینت فوقش برای جا دادن پیکنیک سیریوس ساخته شده بود، در کابینت باز ماند.
لورا با حواس پرتی به او نگاه کرد و گفت:
- روندا اون در مال رد شدن و جا شدن تو نیست که... اون در اشتباهیه...
ناگهان صدایش تحلیل رفت و چند لحظه ساکت شد. بعد داد زد:
- آره! خودشه! در اشتباهی! گربه ها بهترینن!
بعد به سرعت بیرون دوید و مقابل در آبدارخانه ایستاد. چوبدستی اش را بیرون آورد و ورد را شمرده و بلند خواند. حالا در آبدارخانه، دیگر به درون آبدارخانه باز نمیشد و یک پل انتقالی به یک اتاق دوردست در سمت دیگر وزارتخانه بود. تنها لازم بود که ارتش تاریک در را باز کنند و بدون توجه وارد شوند. لورا واقعا به نقشه اش امیدوار بود، پس در گوشه ایی قایم شد و منتظر ایستاد.
کمی بعد افراد ارتش تاریکی، در حالی که می دویدند به آبدارخانه نزدیک شدند. استرس لورا ناگهان افزایش یافت. اگر دقت میکردند و وارد در نمیشدند چه؟ نه! باید کاری میکرد!
وقتی سیبل که جلوی همه بود به در رسید و آن را باز کرد، لورا طلسمی به پایش زد و سیبل سکندری خورد و درون اتاق افتاد. افرادی که پشتش بودند هم از بس عجله داشتند نتوانستند خودشان را کنترل کنند و همگی به درون اتاق افتادند. به این ترتیب همگی از در رد شدند و در پست سرشان بسته شد.
اولین کسی که از جایش بلند شد و متوجه شد در آبدارخانه نیستند، لرد ولدمورت بود. آنها در یک اتاق قرمز بودند که یک گوی دیسکوی خیلی بزرگ از میان سقف آن آویزان بود. لرد برگشت که از در خارج شود ولی دیگر دری آنجا نبود.
- به اونجا نگاه نکن عزیزم! اگه میخوای بری بیرون باید قر بدی!
لرد برگشت و مرد لاغری را دید که لباس بیش از حد جذبی را پوشیده بود. لرد ابرویی بالا انداخت و گفت:
- به ابر قدرت ما گفتی چه کنیم؟
مرد با عشوه گفت:
- قربونت برم! اون دوتا آلبالوی گرد بدون هسته براق که خدا بهت داده رو باید بلرزونی تا بذارم از این اتاق بری بیرون! بلرزون بیبی!
لرد که داشت قاطی میکرد گفت:
- چه؟ به کی گفتی آلبالو؟ ما حداقل دو تا طالبی رو داریم! یعنی چی؟
دوریا که از جایش بلند شده بود گفت:
-ارباب! مردمکهای قرمز چشمتون رو میگه که قرمزن!
لرد کمی فکر کرد و گفت:
- آها! بله آلبالویی هستیم!
رابستن پرسید:
- لردآ! طالبی شون کجا میشدن؟
- به تو ربطی نداره! تو فقط به آلبالومون دقت کن! چشمات نره جای دیگه!
مرد لباس چسبان حرفشان را قطع کرد و گفت:
- خانوما! ساکت! اماده شین که برقصین! اگر میخوایین برین بیرون باید حرکت مخصوصی از خودتون نشون بدین!
بعد گوی دیسکو روشن شد و همه اتاق قرمز را نورانی کرد.