جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

6 کاربر(ها) آنلاین هستند (2 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  62 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک:
پاسخ به: جزاير بالاك
ارسال شده در: جمعه 3 اسفند 1403 23:16
نمایش جزئیات
آفلاین
سیریوس بین ملت در رفت و آمد بود و بر روی پیشرفت کار نظارت می‌کرد. سیریوس می‌ره و می‌ره تا این که صدای قهقهه‌های گابریلا توجهشو جلب می‌کنه. پس با کنجکاوی راهشو کج می‌کنه تا ببینه علت خنده‌های گابریلا چیه.

وقتی می‌رسه، متوجه می‌شه که ریگولوس بلک رو زمین نشسته و بادکنک باد می‌کنه. بعد تحویلشون می‌ده به گابریلا که روی نردبون نشسته بود و مثلا قرار بود بادکنکا رو به دیوار بچسبونه. ولی به جاش سوزنی تو دستش گرفته بود و اکثر بادکنکایی که ریگولوس تحویلش می‌داد رو می‌ترکوند.

- دیدی چی شد ریگولوس؟ اینم که ترکید!

و ریگولوس که خیلی عجله داشت تا هرچه سریع‌تر کار بادکنکا رو به اتمام برسونه، بدون این که بخواد به بالای سرش نگاه کنه و متوجه شیطنت گابریلا بشه، در کمال مظلومیت همونطور که سرشو پایین انداخته بود می‌رفت سراغ باد کردن بادکنک بعدی.

سیریوس دست به سینه جلو میاد و بی‌توجه به ریگولوسی که مشغول باد کردن بادکنک بعدی بود، رو به گابریلا فریاد می‌زنه:
- چی کار داری می‌کنی دختر؟ وقت نداریم! الان که وقت بازی نیست.

گابریلا دستشو به نشانه‌ی سلام برای سیریوس تکون می‌ده.
- مگه کل هدف این برنامه جشن و شادی نیست؟ منم دارم خودمو سرگرم می‌کنم دیگه.

سیریوس یکی محکم می‌کوبه رو صورتش و تصمیم می‌گیره کار وسوسه‌انگیز دیگه‌ای به گابریلا پیشنهاد بده.
- نظرت چیه به جاش بری و با کاغذ رنگیا یه نوشته‌ی "پیروزیمون مبارک" در بیاری و آویزون کنی به درد ورودی؟

گابریل شونه‌ای بالا می‌ندازه.
- باشه!

بعدش با پرش بلندی از روی نردبون پایین میاد و به سمت مقواهای رنگی می‌ره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ به: جزاير بالاك
ارسال شده در: جمعه 3 اسفند 1403 17:13
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سوژه موقت سه روزه جهت جشن و پایکوبی برد ارتش روشنایی در برابر تاریکی

4 سال بعد!

پروفسور دامبلدور به روی نردبون چوبی و زوار در رفته‌ای وایستاده بود. نرده‌بان هی تق و لق می‌خورد و پروفسور هم همراهش به جهت مخالف خم می‌شد که با نردبون نیفته و باز عضلاتش به قیر و قاژ نیفتن و دوباره صدای نامربوط در نکنن و پروفسور رو مجبور نکنن که به رفتن فکر کنه. پروفسور جدیدا تیتیش مامانی شده بود و هی می‌خواست که بره! ولی دوباره برمی‌گشت.

ایندفعه برگشته بود و بلافاصله رفته بود روی نردبون. همزمان با قر و فری که به بهونه اینکه می‌خواد از روی صندلی نیفته، به کمرش می‌داد، چراغ های تزئینی‌ای به در و دیوار متصل می‌کرد و کلی نوار های رنگ و وارنگ روی زمین و میز و اطراف خونه گریمولد پاشونده و ریخته بود. سیریوس هم درحالیکه کلی نوار و چراغ تزئینی جدید توی دستش بود، از در داخل اومد.
- پروفسور! خونه رو هنوز تموم نکردین؟ باید بریم وزارتخونه رو هم آذین کنیم. دست به جنبونین!

پروفسور هول کرد و اومد دست به جنبونه، اما ناگهان یه قر اشتباه داد و با نردبون از اون بالا سقوط کرد و با صدای فریادی که انگار از پرتگاه داره پرت می‌شه، به روی زمین افتاد. بعد درحالی‌که کلی نوار و افشان های رنگی رنگی و چیزای تزئینی از سر و کله و دستاش آویزون بود، رو به سیریوس کرد و درحالیکه سعی می‌کرد سیریوس رو پیدا کنه، رو به دیوار کنارش کرد.
- سیریوس! چرا انقد عجله می‌کنی؟

سیریوس عجله نمی‌کرد. تا همین الان هم دیر شده بود. کلی کار داشتن...

- کلی کار داریم پروفسور!

درسته. کلی کار داشتن. قرار بود جشن بگیرن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: جزاير بالاك
ارسال شده در: چهارشنبه 11 تیر 1399 09:14
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
9 سال بعد...

ریگولوس که بارها دچار تحولات شخصیتی و هویتی شده و این روزها با نام مستعار حسن مصطفی شناخته میشه، پشت میز وبمستری که بی شباهت به یک میز چوبی و محقر دبستان نیست نشسته و به پوستر پاره پوره ی لوگوی زوپس همیشه قهرمان که به دیوار چسبیده خیره مونده.

- ناک ناک!
- کیمدی...هــ...چیز.. who’s there؟
- I’ts خرمگس معرکه! هار هار هار!
- اوکی. ولی آپاستروف رو بد جا گذاشتی. لای t و s عه. عح عح عح عح عح! ووی ووی ووی!

درب اتاق دو در دو متر وبسمتر که از مرلینگاه فنگ هم کوچیک تره با ضربه محکمی باز میشه و حسن به انضمام مانتیورهاش و میزش و کلا دم دستگاه سرور و سیم سرور و پرونده های قد به فلک کشیده شده که همگی پشت در اتاق مستقر بودن فرو میره تو دیوار و امت جادوگری ارور 404 میگیرن! پیکسی غول پیکر لای چارچوب در ظاهر میشه و بی مقدمه شروع به صحبت میکنه.

- کاسه کوزه ت رو جمع کن حسن! تو اخراجی!
- عح عح عح عح عح! ووی ووی ووی! روزمو ساختی!
- جدی گفتم. پاشو. لباس زوپسو در بیار ببینم. بکن ببینم. بدو بکن کار داریم. منوت رو هم به آرومی بذار رو میز.
- باشه لن! فقط من لباسی ندارم زیر لباس کارم. فقیرم بیرون جادوگران. نمیخوام روم به روت باز شه این لحظه آخری.
- ایش! مال خودت لباس! pervert! اینو تو یه فیلم دیدم همیشه منتظر بودم استفاده کنم جایی ازش.
- بلی. صحیح. سوال آخر! به کدامین گناه؟
- به همون گناه که نتونستی نه یه محفلی بشی نه یه مرگخوار! توانمندی و اعتبار هسته مدیریت رو زیر سوال بردی.

حسن چیزی نمیگه. قبل از اینکه اصن بخواد چیزی بگه معده ش گُنده گویی میکنه و یه ذره آبروشم صرف نظر از مبحث لباس کار، جلوی همکارش میره. کیف سامسونایتشو از زیر میز بیرون میکشه و مشغول جمع کردن قاب عکس های رشادت هاش و گواهی ها و اجازه نامه های کسبش از رو میز و در دیوار میشه. برای آخرین بار به تصویر ثابت دوربین های مدار بسته جزایر بالاک نگاه میکنه و یادش میاد 9 سال پیش چه اسطوره های زوپس نشینی رو اونجا فرستاد. به هر حال جزایر بالاک از مناطق محروم حساب میشد. عله احتمالا اونجا با نمید عروسی کرده و بچه داره الان. کوییرل هنوز گرافیک سرش میشه یا اینکه عمامه ش بوی سیر میده فقط. بارون چی؟ اصن زنده س؟ از اولشم نمرده بود؟ آنتونین! شایعه میشد این یکی اخیراً رفته تو کار خیر و ازدواج آسان. آیا هنوزم بعد از 9 سال استرجس امتحان داشت؟ حتی تو جزایر بالاک؟ آیا ایوان بلاخره تونست گوشتی رشد بده دور استخوونای پوکش که همیشه بوی عطر مشهدی میدادن؟ شاید کسانی که خودشون بلاک کرده بودن همونجا اول کاری تسویه حساب کردن باهاشون. هیچ خبری از اونجا به حسن نرسیده بود توی این سالها. فقط لینی بود که از اون جزایر سالم بیرون اومده بود و سالها یار و یاور حسن بود و حالا داشت با اردنگی شوتش میکرد بیرون! اینه مُزد عفو ملوکانه!

- عممم! لن جان! من راستش نمیتونم منو رو تحویلت بدم! راهی نداری جز بلاک کردن من! ووی وووی ووی!

حسن مصمم به نظر میرسید. ماجراجویی در جزایر بالاک! فکر به اینکه بعد 9 سال سرنوشت مدیران اون دوران چی شد ذهنش رو حسابی مشغول کرده بود. قبل از اینکه منتظر جوابی از طرف لینی باشه، به همراه کیفش در حالیکه جمله "متاسفانه شما به این قسمت دسترسی ندارید" توی ذهنش طنین میندازه با سرعتی خیره کننده به سوی ساحلی از جزایر بالاک سقوط میکنه...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط حسن مصطفی در 1399/4/11 9:18:34
ویرایش شده توسط حسن مصطفی در 1399/4/11 9:21:23
ویرایش شده توسط حسن مصطفی در 1399/4/11 9:32:49
جزاير بالاك
ارسال شده در: جمعه 7 مرداد 1390 12:21
نمایش جزئیات
آفلاین
در یک حرکت فوق انتحاری همه مدیران از پشت بر کف زمین افتادند، سپس زمین همانند رستاخیز گشود شده، مدیران سقوط کردند و وقتی چشم گشودند، صورت خودشان را روی ماسه های داغ جزایر بالاک یافتند. به اتفاق نگاهی به آسمان کردند و در میان ابرها، ریگولوس را دیدند که با لبخندی شیطانی روی صندلی وبمستری کل لمیده و برایشان دست تکان می دهد...

کوییرل: «نمردیم و طعم بلاک شدنو هم چشیدیم ! »

عله که فوق العاده عصبانی به نظر می رسید و گدازه های آتشفشانی از سوراخ دماغ و گوش و دهانش بیرون می پرید، فریاد زد:

«دوستان من ! به نام زوپس دستور میدم بهتون که به تلاش ادامه بدین ! تسلیم نشید... زور بزنید ! »

مدیران همگی به دستور عله شروع به زور زدن می کردند. با تمام ایمان، با تمام اخلاص، با تمام قوای سلولی ومولکولی در حال زور زدن بودند اما نتیجه نمی داد و زنی خوش صدا و خوش کلام دائما سخن سر می داد که:


«مشترک گرامی، متاسفانه شما به این قسمت دسترسی ندارید. سفر خوشی را در بالاک برایتان آرزومندیم ! »

«دوست عزیز، تو به این قسمت دسترسی نداری. سفر خوش بگذره. اصرار نکنید ! »

«بابا، میگم دسترسی نداری. بلاک شدی دیگه. برو پی کارت ! »


آنتونین با ناامیدی به عله خیره شد و گفت:

«اینطوری که نمیشه ! الان یه لشگر توی گفتگو با مدیران علیه من حرف میزنن، چطور برم دفاع کنم از خودم آخه ! »

لینی که هنوز مُهر حکم مدیریتش خوش نشده بود با ناراحتی لب ساحل، روی ماسه های داغ نشست و گفت:

« هر وقت شانس اومد در خونه من رو زد، یا خونه نبودم یا کلاس گذاشتم و در رو باز نکردم! تازه میخواستم دسترسی دادن رو یاد بگیرم هااا ! »

عله جورابش از از ساق پایش پایین کشید و تعدادی برگه های کاغذ پر از کدهای زوپسی و برنامه نویسی و شبکه را در دستش گرفت و همانند وردی سمت آسمان خواند. اما فایده ای نداشت. اما ناگهان پیشانی اش درخشید و با شادمانی گفت:

- آه . بله. هاست. الان از هاست این ریگول رو شوت میکنم بیرون. خو. یوزر نیم. ئم. جادوگران.دات.او آر جی. پسوورد. هووم. آها ! زوپسیا .

the password is incorrect


عله: «ای بابا ! باز شما بدون اجازه من پسوورد هاست رو عوض کردین؟ اه ! چی گذاشتین حالا ؟! بزنم دندوناتون رو پاره کنم ؟ ساکت. وقتی با من حرف میزنی دهنتو ببند ! »

استرجس: «نمیدونم قربان. آخرین بار سر بارون خون آلود پسووردو عوض کرد که الانم فراریه. »

ایوان: «اهم. اوهوم. قربان. میزبانان اومدن از ما پذیرایی کنن ! »

و با دستش به پشت سر عله اشاره کرد. جایی که از میان درختان لشگری از بلاک شدگان به دست همان مدیران بیرون می آمدند و همگی با چماق و چوب قصد پذیرایی از تازه واردین را داشتند...




اون بالاها – منوی مدیریت – دفتر وبمستر کل

ریگولوس همچنان روی صندلی طلایی عله لم داده بود و از دوربین های مختلف همه انجمن ها و جادوگرها را زیر نظر داشت. روی میز مقابلش ده ها دکمه رنگارنگ و عجیب غریب دیده می شد و به میل خودش هر دقیقه یک دکمه را فشار می داد...

ریگول: «ای بابا ! حوصله مون سر رفت ! چرا کسی نباید برای من کار کنه، میوه و خوراکی بیاره ؟! پاشم برم یه اطلاعیه انتخابات مدیر بزنم توی اتاق ضروریات. »

و از روی صندلی برخاست و دفتر وبمستری کل را به مقصد اتاق ضروریات، جایی که میلیون ها اعتراض از جادوگران بر مدیریت وارد بود و هرج و مرجی شکل گرفته بود، ترک کرد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: جزاير بالاك
ارسال شده در: جمعه 27 خرداد 1390 22:32
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

- نــــــــــــــــه! من نمیذارم منو بلاک کنین! این چه حرکتیه آخه؟

تمام مدیران روی کله ی ریگولوس بلک تلنبار شده بودند و در زمانی معین، هر پنج ثانیه یک بار، به اطراف پرتاب می شدند تا دوباره پیش بیایند. آنتونین و لینی کمی عقب ایستادند تا نفسی تازه کنند. مافلدا و کوییرل به دنبال آب رفتند و استرجس و عله در حالی که سر ایوان داد می زدند که کمک کند به سمت ریگولوس پریدند. ریگولوس بار دیگر همه را عقب زد. جای شکر بود که دستانش بسته بود وگرنه همه در جا مرده بودند و سایت بی صاحب می شد.

مافلدا و کوییرل برگشتند و همه ی مدیران با هم به سمت ریگولوس حمله کردند. ریگولوس بی هوش شد اما هنوز هم قوی به نظر می رسید و این تئوری وقتی دوباره به هوش آمد، ثابت شد. مدیران چوبدستی ها و منو های مدیریت خود را انداختند و بیرون رفتند تا صحبت کنند.

بیرون از محل بلاک کردن

لینی نگاهی به بنای سفید و بلند و استوانه شکلی انداخت که تازه از آن بیرون آمده بودند. سپس گفت:

- عجب وضعی شده ها!! سه روزه میخوایم این یارو رو بلاک کنیم نمیذاره.

آنتونین سری به نشانه ی موافقت تکان داد و گفت:
- ما به نیروی کمکی نیاز داریم.

عله که دهانش باز مانده بود گفت:
- یعنی منظورتون اینه که افراد بیشتری رو مدیر کنیم؟

- دقیقا نه. البته اینم بد فکری نیس. اول کاری که میگم رو امتحان میکنیم نتیجه نداد میریم سر اون کار. میگم بریم یه سری منجنیق و سرباز و اینا بیاریم.

- چی میگی بابا!! من میگم با یه قایق ببریمش جزایر بالاک.

کوییرل سریع جلو آمد تا بحث را تمام کند و گفت:

- تمام این کارا رو میکنیم. اول روش آنتونین. جواب نداد روش هری و جواب نداد روش استر.

مدیران همه موافقت کردند و به سمت تالار برگشتند تا منو ها و چوبدستی هایشان را بردارند. اما وقتی وارد شدند، ریگولوس را دیدن که دستش را باز کرده و چوبدستی ها و منو ها را در دست دارد.
ریگولوس:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: جزاير بالاك
ارسال شده در: پنجشنبه 19 شهریور 1388 01:26
نمایش جزئیات
آفلاین
و بعد چار تا غول غارنشین میان و به دست و پای این سه نفر زنجیر می بندن و راهی جزیره میشن

ریگولوس پایین زنجیر اویزون کرده خودشو و داره میاد
غول 1: این چیه؟ تلنگ کیه در رفته چسبیده به زنجیر!
غول 2: چه رنگیه؟!
ریگولوس:فحش!
غول3: ماله من که نیست! بندازش پایین!
ریگولوس:فحشش!!!

غول 1: به من چه! ماله هر کیه! خودش برداره!
ریگولوس:فحش!!فحش!!

غول 2 ریگولوس رو با پاش از زنجیر جدا می کنه
ریگولوس می چسبه به کفش یارو!

غول 3: اه اه چسبید به کفشت!
ریگولوس زیر کفش:فحش فحش!

غول 2 ته کفششو میماله به شلوار غول 1 !
ریگولوس می چسبه به شلوار غول 1!

----همینطوری اینا با هم درگیرن تا برسن به جزیره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Toujours pur

" به خاطر یک مشت سوژه "

[b][size=small]�
Re: جزاير بالاك
ارسال شده در: پنجشنبه 19 شهریور 1388 00:54
نمایش جزئیات
آفلاین
ناگهان ... فریاد اورکا .. اورکا .. بر پست طنین انداز میشه.

تره ور : بیاین بریم انقدر پست بیناموسی بزنیم تا بلاک شیم بالاخره !
مرلین : نه باب دلت خوشه مدیرا که پست نمیخونن!
مگی : من میگم بیاین بریم تو چت باکس فحش بدیم تا هممون بلاک شیم ! فحش دادن تو چتر باکس سریع نتیجه میده .
تره ور : ایول .

چت باکس
مگی : فحش !
مرلین : فحش !
تره ور : فحش !
مگی : حب !
مرلین : فحش !
تره ور : فحش !
ابرکس : فحش بیناموسی !
ریگولوس : فحش !
بارتی : فحش !
مگی : استر !
مرلین : فحش !
آبرفورث : سلام .
تره ور : فحش !
ریپر : فحش !
عمه مارج : فحش !
مری باود : فحش !
مونتگومری : فحش !
امپراطور : فحش !
برودریک : فحش !
کلاه : فحش !
ولدمورت : فحش !
کوئیرل : فحش !!

و کلا این که ملت جوگیر شدن و هر چی تو دلشون بود خالی کردن تو چتر !!

یهو همه جای چت باکس پر از مامورای مدیریتی میشه و ملت رو محاصره میکنن .

ایوان درحالی که یه سلاح اتمی (منوی مدیریت ! ) به سمت ملت گرفته داد میزنه : هیچ کس از جاش تکون نخوره !
استر رو به بقیه مدیرا : حالی کی رو بفرستیم جزیره ؟ همه داشتن فحش میدادن که ، اصن خود کوئی هم داشت فحش خار مادر می داد اون وسط !! چی کار کنیم ؟
کوئیرل : ما باید بنیان گذاران این فاجعه رو دستگیر کنیم ! مینروا و تره ور و مرلین فحش دادنو شروع کردن و مرتب توی مسنجر هم به ملت گفتن که بیان فحش بدن و اینا ، این سه نفر عاملان اصلی اغتشاشات اخیرن ! بفرستینشون به جزایر بالاک !

و بعد چار تا غول غارنشین میان و به دست و پای این سه نفر زنجیر می بندن و راهی جزیره میشن .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تره ور در 1388/6/19 0:58:10
ویرایش شده توسط تره ور در 1388/6/19 1:02:27
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: جزاير بالاك
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 شهریور 1388 01:46
نمایش جزئیات
آفلاین
زمان:مدت اندکی بعد از پست قبلی. مکان:چند وجب اینطرف تر از پست قبلی.

تره ور در نقش معاون شکاک: حالا قراره کیا رو نجات بدیم !؟
کلاه گروه بندی:دابی old4 ، گلگومات old و هوکی ، اینها خیلی بچه های خوبی هستن که به نا حق بلاک شدن.
مگی:اره بابا .. من با اینها دوران ها داشتم .. میشناسمشون رفیقامن.
کلاه:اره جون خودت !!
مگی:چیزی گفتی ؟!
کلاه:نه!

تره ور میاد دوباره شکاک بازی دراره که یه مگس وز وز کنان از اون گوشه ها عبور میکنه و حواسش پرت میشه.

مرلین:من خیلی انرژِی دارم .. هر چه سریعتر باید بریم نجاتشون بدیم.
مگی:حالا چطوری بریم جزایر بالاک؟!
کلاه:فکر کنم تنها راهش اینه که خودمونم بلاک شیم /.
مگی:اره فکر خوبیه .. خب چی کار کنیم که بلاک شیم .
کلاه:فکر کنم اگر دو سه خط دیگه همین طوری به دیالوگ نویسی ادامه بدیم خود به خود بلاک شیم ، منتها اینجوری سوژه تاپیک بیات میشه.
مگی:اره فکر خوبیه ، پس بیاید یه کم فکر کنیم.

در همین هنگام همه به منظور فضا سازی خیلی کمیک شروع میکنن به فکر کردن و مثلا مرلین به جای فکر کردن به اینکه چجوری بلاک شن ، به روز دِیتش با بلاتریکس لسترنج فکر میکنه که چطور یه دیوانه ساز با دستای استخوانیش اومد دِیتشون رو خراب کرد و بعد میخواد به قرار های خارج از چهار چوبش فکر کنه که ناگهان ... فریاد اورکا .. اورکا .. بر پست طنین انداز میشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط كلاه گروه بندی در 1388/6/17 2:03:43
ویرایش شده توسط كلاه گروه بندی در 1388/6/17 2:05:56
. A word is enough to the wise

|||
جزاير بالاك
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 شهریور 1388 01:37
نمایش جزئیات
آفلاین
مينروا و معاونانش در دفتر كارشون نشسته بودن و بعد يه روز كاري سنگين پا رو پا گذاشته در حال استراحت كردن بودن.تره ور كه پاهاش به شدت كوتاه بود و توانايي رو هم گذاشتنش رو نداشت به شدت به مرلين و مينروا حسودي ميكرد و البته مينروا و مرلين هم هر از گاهي وي رو مورد تمسخر قرار داده و بهش ميخنديدن !

-اصن كسي منو دوست نداره !آخههههههه خدا چرا من بايد پاهام اينقدر كوچيك باشه؟
-

مينروا كه بعد از جر و بحث هاي مختلف با اقشار مختلف مردمي دهنش كف كرده و به قولي سرويس شده ،كم كم در حال بيهوش شدن بود.اين وسط مرلين چون به تازگي به خدمت معاونت رسيده بود خيلي شاد و سر حال با داف هاش تماس ميگرفت و باهاشون لاو ميتركوند.

همه چيز آروم و ساكت بود كه ناگهان كلاه گروه بندي از پنجره اتاق ميفته وسط دفتر ولي خب اينقدر ملت خسته بودن توانايي عكس العمل نشون دادن نداشتن.مينروا با خشونت گفت :

-چي ميخواي از جون ما؟ديگه ساعت كاري تموم شده و ما انرژي نداريم !برو فردا بيا.
-نه عزيزم بگو من هنوز حال دارم.بگو مشكلت رو حل كنم.

كلاه كمي فكر ميكنه و بعد با آرامش ميگه :

-يادم رفت چي ميخواستم بگم !
-ميخواستي وام بگيري؟
-نه !
-ميخواستي وام بدي؟
-نه !
-ميخواي كارمند بشي؟
-نه !
-ميخواي كارمند بشيم؟
-نه !

و...‌ .

بالاخره بعد از ساعت ها بحث و بررسي مرلين و كلاه ،كلاه يادش ميفته كه چي ميخواسته بگه :

-سه نفر از بچه ها رو فرستادن جزيره بالاك !بايد بريم نجاتشون بديم !

ناگهان مينروا سر حال ميشه و با سر ميره تو ديوار !بعد كه هوشيار ميشه فرياد ميزنه :

-سه نفرو فرستادن؟جمع كنيد بريم بچه ها !ميريم جزاير بالاك !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][size=medium][color=6600FF][font=Arial][url