به هواداری پیامبران مرگ
دلفی با بغض گفت:
- ولی من لارج نیستم… من اسمال میپوشم و گاهی مدیوم! چرا اینطوری میگین؟ خواستگارام میشنون!
تام که هنوز درون بازوان قوی بانو بلا بود، گفت:
- لارج نیست، لانج عه! حرکت ورزشیه بچم!
مروپ به آن دو اشاره کرد و گفت:
- عروس گلم، شوهر خلم! شوهر گلم، عروس خلم! از هم بیایین بیرون! چه پیوند هیدروژنی هم تشکیل دادن این وسط!
با این حرف، تام با گرفتن یک الکترون اضافه از مروپ، پیوند هیدروژنی خود را با عروس شکست و در حالی که داشت تصور میکرد با این حجم از بازوان در بانوان باید مردها آنها بغل کنند و یا آنها در بغل مردان بشوند، با حواس پرتی گفت:
-فکر کنم بتونم!
البته منظور تام، بغل بانوان با بازوان بود ولی بقیه فکر کردند که منظور حرکت ورزشی است و اصلاً هم نگاه خیره تام به بازوان بلا را ندیدند. سالازار دستی به هم زد و گفت:
- خیلی هم عالی! دوماد یه دمو برای بچهها برو که همگی با هم شروع کنیم!
تام آب دهانش را قورت داد و تصوراتش را که در جاهای ناجوری پرسه میزد به زمان حال برگرداند. بعد با غرور خاصی شروع به انجام حرکت کرد.
-خب خانوما! یه پا رو کامل میذارین جلو و بعد با زاویه نود درجه، پای پشتی رو خم میکنین، زانو باید به زمین برسه و بعد…
صدای جر خوردگی بلندی شنیده شد و تام حرفش را ناتمام گذاشت. صورتش کاملاً قرمز شد و در حالی که کل بدنش میلرزید در همان حالت لانج ماند.
بلا با کنجکاوی به تام نزدیک شد، نگاه دقیقی به حرکت انداخت و شروع به انجام آن نمود و در حین اجرای نود درجه گفت:
- مامان مروپ! تام گیر کرده! البته بقیه جاهاشم… وای
- شوهرم! تاج سرم! بقیه جاهاش چی شدن؟
- هیچی نشده! بقیه جاهاشم… سالازار حرکت رو درست میرم؟
سالازار سرش را تکان داد و گفت:
- اره ولی برو پایین… برو پایین بهت میگم! آفرین! حالا بیا بالا! بیا بالا! چرا نمیای بالا؟
بلا نیز مانند تام همان پایین و در حرکت مانده بود و نمیتوانست پاهایش را صاف کند. مروپ دوان دوان خودش را به شوهر یکی یکدانهاش رساند و مانند مکانیکی حرفهای، زیر ماشین رفت و جلوبندی و موتور تام را چک کرد و داد زد:
- جد بزرگوار مامان! اینا خشتک دریدهاند! باید شلوار لگ پاشون کنیم! عروس خلم چرا جو میدی؟ اگزوز که سالمه و پمپ بنزینم دست نخورده! فقط روغن ریزی داره!