لورا دوان دوان به سمت آنها آمد.
-ملانی! میشه برم لونا رو ببینم؟،
همه شوکه شده بودند. حتی برای لحظه ای خود لورا هم شک کرده بود اما دوباره با قیافه ای مصمم سوالش را تکرار کرد.
-میشه برم لونا رو ببینم؟
-اما... خطرناکه لورا... نمیتونم بذارم بری.
- لطفا! میخوام باهاش حرف بزنم.
-گوش بده لورا، نمیشه. یعنی اصلا نمیشه.
- لطفا! حاضرم اگر چیزی شد خودم هم زندانی بشم ولی حتما ببینمش.
ملانی و گابریلا که باور نمیکردند چه میشنوند هاج و واج به لورا زل زده بودند.
- لطفا! تورو مرلین!
- خب... باشه. ولی بیشتر از ربع ساعت نشه! خودم بعد ربع ساعت میام دنبالت.
- واقعا ممنونم ازت!
و همانطور که آمده بود، دوان دوان برگشت. وقتی به اتاقی رسید که آنها آن تو بودند، کمی مکث کرد. میخواست چگونه به انها این را بگوید؟ اگر لونا نمیپذیرفت، چه میشد؟ حتی دلش نمیخواست به ان فکر کند. البته که در هر دو حالت همهی اتهام ها گریبانگیر او میشد، اما نمیتوانست از آن بگذرد. دستش را بالا آورد. صدایی از درون اتاق نمیآمد. محکم دستهایش را به در کوبید مبادا ان سکوت کر کننده مانع شنیدن صدایش شود.
- کیه؟ چی میخواید دیگه؟
لورا به خود لرزید. صدای آستریکس بود. ان لحن و ان حرف ها... نمیدانست چه بگوید. اصلا باید چیزی میگفت؟ بهتر نبود برگردد و راه راحتتر را انتخاب کند؟
- منم... میخوام با لونا حرف بزنم... اگر میشه؟
منتظر جواب ماند. احتمالش کم بود. بقیه اعتراض میکردند. حتی ممکن بود خود لونا هم قبول نکند.
- میخوای بیای داخل؟
- شاید. اگر بشه همونجا هم باهاش تنها حرف بزنم، مشکلی ندارم. میتونید؟
- اگر بیای داخل، در قفل نمیشه؟
- میشه. ولی به ملانی گفتم. خودش گفت بعد ربع ساعت میاد.
- خب... باشه. بیا داخل.
لورا چوبدستیش را در دست فشرد. نمیخواست کسی غافلگیرش کند. بعد چند ثانیه، در را باز کرد. همه فاصله گرفته بودند، گویی او ناقل بیماریای بود که میتوانست انها را بکشد. آرام وارد شده و در را پشت سرش بست. به لونا نگاه کرد. مثل اینکه براش جذابیتی نداشت که با لورا حرف بزند. فکر میکرد میخواهد سوال پیچش کند.
با قدم هایی شمرده نزدیک لونا شد، انگار ممکن بود کوچکترین خطایی او را بشکند. وقتی به لونا رسید، به بقیه نگاه کرد که به او زل زده بودند. نمیخواست بشنوند که چه به لونا میگوید. روی زمین،کنار لونا نشست.
- لونا... میشه به حرفم گوش بدی؟ ممنون میشم.
لونا سرش را بالا اورد. صورتش کاملا خیس بود. لورا دستش را گرفت و در دست خودش فشرد. ارام شنلش را بالا گرفت تا نقشهای که داشت را کسی نشنود و سرش را به گوش لونا نزدیک کرد.
- کاریت ندارم، فقط میخوام کمکت کنم. مطمئنم اونجا خودتی... فقط خودت. میخوام بفرستمت بیرون، جوری که کسی شک نکنه.
- میخوای چیکار کنی؟ همه فکر میکنن من عجیب شدم.
- میخوام یجور دیگه عجیب رفتار کنی. یجوری که انگار روح تو بدن تو بوده و به من انتقالش دادی.
-چی؟ ولی...
- بهم اعتماد نداری، نه؟ خب منم قراره جوری رفتار کنم که تسخیر شدم، ولی دارم انکارش میکنم و نقش بازی میکنم... میخوام به طور واضحتر نشونشون بدم که اونایی که تسخير شدن کیا هستن.
- خطرناک نیست؟ کسی شک نمیکنه؟
- شاید. ولی در اون صورت، منم کنارت میمونم. حتی اگر تسخیر بشم هم میارزه.
- باشه. خب، چجوری رفتار کنيم؟
- یجوری تظاهر میکنیم انگار من داشتم میفهمیدم و تو که مثلا تسخیر شدی، منو تسخير میکنی که بقیه نفهمن. جوری که سیبل میگفت. البته که مطمئنم موفق بوده. بعد هر دومون خودمونو میزنیم به غش کردن، و وقتی که مثلا به هوش میایم، میگیم یادمون نمیاد ولی تو طبیعی رفتار کن و من یجوری رفتار میکنم انگار خودم نیستم.
- باشه. اگر باور کنن و منو ازاد کنن خوبه. بالاخره ممکنه یکی از اونا باورم کنه.
- اگر هم دوتامون گیر کردیم، بازم کمکت میکنم. قول میدم. حتی اگر تسخير شدم هم تلاش میکنم جلوشو بگیرم. نمیخوام نقشهای که براش قبول کردم اینجا بمونم، کامل شکست بخوره.
لونا سر تکان داد و به چشمان لورا نگاه کرد.
- خب، پس بیا انجامش بدیم. مثل یه کسی که غش کرده رفتار کنیم، درسته؟ اگر هم نشد خودت گردن میگیری... پس با شمارهی سه... یک... دو... سه.
هر دو خودشان را بر زمين انداختند و مطمئن شدند که بقیه این را میبینند، که واقعا هم دیدند. لحظه ای هر سه شوکه شدند. آستریکس اخم کرد. سیبل و جینی، هر دو شک کردند که نکنه جز خودشان، روح دیگری نیز آنجا باشد. هر لحظه ممکن بود ملانی بیاید، و واقعا هم داشت میآمد. صدای کفش های ملانی از دور به گوش میرسید که هر لحظه نزدیکتر میشد. لونا و لورا نفسشان را حبس کردند. لحظهای بعد، در اتاق باز شد.
- لورا!