جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  28 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  152 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  159 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  271 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  186 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: بوسه و خون
ارسال شده در: جمعه 25 اردیبهشت 1405 21:10
نمایش جزئیات
این چهارمین ریبوت فن فیکشن زاخاریاسه

یادم رفته بود چرا قبلیا رو برش داشتم.

وقتی خوندمشون یادم اومد.

مرگ مغزی میشم وقتی میخونم ولی خب...

ایشالا این سری سری آخره.

هر پرده بعد از نوشته شدن منتشر خواهد شد.

افرادی که لایک کردند

لاکرتیا بلک
لاکرتیا بلک جمعه 25 اردیبهشت 1405 21:26
#1
چه خوب که دوباره این تاپیکو راه اندازی کردی، مطمئنا قراره فن فیک خفنی بخونم
0

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: داستان های زاخاریاس و گادفری
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 دی 1404 23:28
نمایش جزئیات
سکوت گنگ





کتش را درآورد و روی درختی کمی دورتر آویزان کرد. عمداً روی چاله‌های آب قدم می‌گذاشت و به گرگینه نزدیک‌تر می‌شد. حدود چند متری دورتر ایستاد. هر دو از حضور یکدیگر آگاه بودند. چند دقیقه به همین منوال گذشت. گرگ به افق و مرد به گرگ خیره شده بود. هیچ‌کدام حرکتی نمی‌کردند.
مرد دستکش‌های چرمی‌اش را درآورد و درون جیبش گذاشت. آستین‌های پیراهن سفیدش را بالا زد و در همین لحظه، گرگ برای اولین بار به چیزی غیر از منظره‌ی تاریک نگاه کرد. برگشت و به مرد تعظیم مختصری کرد. مرد هم آن را با حرکتی کامل و اشرافی پاسخ داد. درخشش ناخن‌های تیز مرد به‌مرور بیشتر می‌شد. پوست سفید و رنگ‌پریده‌ای داشت و صورتش در آن لحظه هیچ حسی را نشان نمی‌داد.
هر دو گارد گرفتند. گرگ دستانش را آماده‌ی هجوم روی زمین گذاشت و مرد به دنبال آن، پای چپش را تکیه‌گاه کرد. به یکدیگر حمله‌ور شدند. مبارزه با اولین حمله‌ی گرگینه آغاز شد. چند قدم چهار دست‌وپا برداشت و در یک لحظه جثه‌ی عظیمش به پرواز درآمد. برخلاف تصور، انتخاب اولش لگدی مستقیم بود که با جاخالی مرد روبه‌رو شد. پس از فرود، چنگالش را در زمین فرو برد و با تمام سرعت دست راستش را به سمت گلوی او پرتاب کرد. مرد کمرش را خم کرد و خودش را عقب کشید.

گرگ در حمله‌ی بعد با لگدی چرخشی، سر مرد را نشانه رفت. مرد نشست و ضربه را از بالای سرش رد کرد. گارد گرگ کاملاً باز بود، اما پاهایش آماده‌ی شیرجه زدن به نظر می‌رسیدند. مرد بی‌توجه به برتری طبیعی گرگینه پرید تا دستانش را از پشت دور گردن گرگینه حلقه کند؛ در تمام طول مبارزه، بی‌میلی خاصی در تک‌تک حرکات هر دو طرف به چشم می‌خورد. اصلی‌ترین بازتاب آن در حرکت آخر گرگ، منطقم را آزار میداد؛ درست همان لحظه‌ که انتظار می‌رفت با فک بزرگش سر مرد را له کند، بی‌حرکت ماند. مرد پرید و با چرخشی عمودی به پشت گردن او رسید.

تق... . در یک لحظه کار تمام بود. مرد به‌سرعت دستانش را دور گلوی گرگ پیچید و گردنش را شکست. از روی تجربه می‌گویم؛ برای کاری که او کرد باید توان خرد کردن تنه‌ی درختی کهن را در آغوشت داشته باشی. حرکتی از مرد که سردی بی‌انتهایی را در خود جا داده بود. به‌قدری خشک و بی‌احساس بود که گویی صحنه چیزی کم داشت.

بدن گرگ را بلند کرد و بالای سر برد. کفش‌هایش از سنگینی جسمی که بالا برده بود، در خاک تازه‌باران‌خورده فرو رفت. خودش را از گل‌ولای بیرون کشید و بدن بی‌جان گرگینه را از روی سخره به پایین انداخت.
این صحنه به چشم خفاشی که از شاخه‌ی دوردست آویزان بود، جلوه‌ای متفاوت داشت. گرگ از کف آسمان به سقف زمین عروج کرد؛ درحالی‌که مرد از پایین به او نگاه می‌کرد؛ شروعی برای گرگ که این پایانش بود. اتفاق پیش رو یادآور حقیقتی بود: حتی اگر تمام دنیا به داشتنت افتخار کنند، باز هم تنها خواهی مرد...

افرادی که لایک کردند

پاسخ: داستان های زاخاریاس و گادفری
ارسال شده در: یکشنبه 7 دی 1404 18:57
نمایش جزئیات
بدون مبالغه...
در لبه جهان‌تان معلقم. پشت به نور و مقابل تاریکی. روی هر دو قدم می‌زنم اما بخشی از هیچ کدام نیستم. حاصل مقاومت یک انسان در برابر سیاست‌های دنیا.
برای تولدی از جنس یک هیولا؛ هیولایی که نور خود را برای مبارزه با تاریکی دنیا رها کرده اما من نه. هرگز به ساز دنیا نرقصیدم و هیچ‌وقت غرق دریای سیاهی که با خود حمل می‌کنم نشده‌ام.
شاید هنوز نه... شاید فقط سرنوشت از ابتدا بوسه‌ای شوم به پیشانی‌ام زده و شاید داستان زندگی‌ام مجازات مبارزه با قوانین دنیاست.

شب‌ها احساس بهتری دارم.
همیشه این‌طور نبوده اما به آن عادت کردم. صدای ارواحی که مرگشان روی دوش ناتوانی‌هایم رقم خورده خاموش می‌گردد و تنها یک صدا می‌شنوم: تاریکی مطلق. خشن؛ غمگین؛ گاهی آرام؛ گاهی وحشی؛ گاهی شیرین و گاهی تلخ.
مانند بوسه‌ای تمام غرایز را زنده می‌کند و ناپدید می‌شود. گویی دریایی زنده است که هر لحظه روی آن قدم می‌زنم ولی لایق غرق شدن نیستم. تن به فساد سوزانی که در دلم کاشته نمی‌دهم و مسیرم ادامه دارد. نه چون امیدی وجود دارد؛ اجازه‌ی تسلیم شدن ندارم.

بر خلاف راه رفتن در در راهروی تاریکی که پایانش مقصد توست مسیر من پایانی ندارد. حتی دلبستگی امنی را شامل نمی‌شود که از آن لذت ببرم. هنوز کسانی هستند که برایم عزیز باشند اما نمی‌دانم تا کی. به دلیلی این عادت تمام لحظات خوشی است که تجربه کرده‌ام. در بهترین نقطه به پایان می‌رسند. ویران می‌شوند و مرا با آواری از گذشته تنها می‌گذارند.
ادامه می‌دهم اما دیگر نه برای خودم. شاید برای خواهرم، شاید برای عمویم، شاید برای شخصی خاص؛ هرازگاهی بوی زندگی به مشامم می‌خورد اما لیاقت آن را ندارم. به دنبالش نمی‌روم؛ برایش رویا نمی‌بافم و خودم را وقف آن نمی‌کنم. برای دیگران می‌جنگم؛ برای شادی افرادی که هنوز به زندگی و شوق آن ایمان دارند...

ماه به نیمه‌ی مالکیتش رسیده بود.
نگاه خیره‌ی هزاران چشمی که در تاریکی پنهان شده‌اند را احساس می‌کنم. حضور او چشمانی برایم فراهم می‌کند تا دنیای تاریکی‌ها را ببینم... دو روی یک سکه؛ اگر بتوانی آنها را ببینی آنها هم می‌توانند.
این پیمانی بود که بعد از مرگ دوستانم در جنگ دوم جادوگری بسته‌ام. از جنس فداکاری‌ای برای انتقام؛ هنوز هم درگیر آن هستم. جادوگران تاریک زیادی را شکار کرده‌ام اما چیزی در سینه‌ام سنگینی می‌کند. کافی نیست. هنوز کفاره گناهم را نداده‌ام؛ گناهی آلوده به بازمانده بودن...

جنگل بیش از اندازه ساکت است. تنها من هستم و صدای خفیف قدم‌هایم.
درخشش زردرنگ چشم‌هایم مرا به سایه درختان لو می‌دهند؛ درخششی خفیف و نمادی از انیماگوس درونم.
در هوای سرد و مرطوب جنگلی پیش می‌رفتم.
بوی خفیف گرگینه‌ای که در تعقیبش بودم هنوز قابل ردیابی بود. در هوا می‌غلتید و با مشامم بازی می‌کرد؛ دور بود ولی زیاد نه.
سایه درختان را یکی پس از دیگری پشت سر می‌گذاشتم. سریع ولی ساکت؛ قدم به قدم نزدیک‌تر می‌شدم که از لابلای درختان پدیدار شد.

نور ماه از رنگ نقره‌ای خزهایش رونویسی می‌کرد و باد نغمه‌ای از احترام برایش می‌خواند. روی تخت‌سنگی کنار دره ایستاده و به تاریکی بی‌انتهای مقابلش خیره شده بود.
در تاریکی جنگل مخفی شده بودم که متوجه ورود مردی شدم. قدبلند، لباس رسمی ، موهایی بلند و کرواتی قرمز...

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1404/10/7 19:05:19
پاسخ: داستان های زاخاریاس و گادفری
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 آذر 1404 17:14
نمایش جزئیات
تصمیم گرفته شده با توجه به بازنویسی کاراکتر زاخاریاس اسمیت این سری هم بازنویسی بشه.(میدونم دو قسمت بیشتر ننوشتم ولی باور کن اگه ازم بپرسی میتونم متقاعدت کنم)

اهداف اصلی: جا افتادن کاراکتر جدید زاخاریاس برای خودم، به تصویر کشیدن محیطی دارک، خشن، بی رحم.

نویسنده ی الهام بخش: سم لیک

توضیحات لازمه برای اون احتمالا یه نفری که قراره بعد شونصد سال یکی دو قسمتو بخونه(بوس بهت): لحن روایت اول شخصه و تغییر زبانی روایت در دیالوگ ها و حتی تغییر لحن برنامه ریزی شدست. جزییات و معانی اونا اهمیت دارن. " * " نماد دیالوگ ذهنیه. باید یه نگاه به بیوگرافی زاخاریاس بزنی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: داستان های زاخاریاس و گادفری
ارسال شده در: دوشنبه 24 آذر 1404 19:18
نمایش جزئیات
زنگ تفریح جهت تنوع





جامعه غالبا به نکوهش اعضای حسود خود میپردازد، ولی اگر نظر جامعه ذره ای برای اهمیت داشت آگاهانه در دام نگاهت قدم نمیزدم؛ بله من آدم حسودی هستم! آری من عمیقا به زمین زیر پایت حسادت میکنم... به خاکی که از آن بر دنباله ی دامنت چنگ میزند حسادت میکنم؛ به لباس روی تنت که تو را بی واسطه در آغوش کشیده حسادت میکنم؛ به شانه ی لای مو هایت که فرصتی کوتاه برای قدم زدن در تار و پود افکار پریشانت دارد حسادت میکنم؛ فرصتی که دیگران دارند و من ندارم؛ تنها به خاطر دوست داشتنی که جرم است...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: داستان های زاخاریاس و گادفری
ارسال شده در: پنجشنبه 11 مرداد 1403 23:59
نمایش جزئیات
قسمت دوم از سری زاخاریاس و گادفری


فردا، اولین تعطیلات آخر هفته‌ی ساله. هفته‌ی پیش متوجه شدم به چیزی توی روستای ترفور جنوبی هست که به احتمال نود درصد یه خوناشام، با قدرت قابل توجهه. هرچقدر مزه ترشحات باقی مونده‌ی نیش خوناشام گندیده تر باشه خون آشام پیر تر، و هرچی ترش تر باشه قوی تره. خوناشام ما جوون و قویه ولی حاله ای رو توی ذهن من به خودش اختصاص داده که حس خوبی نسبت بهش ندارم.

نامه ای برای خونوادم نوشتم و گفتم باید هرچه زود تر با عموم به اون روستا بریم ولی مادرم معتقد بود که من نباید اولین هفته ی سال تحصیلی رو ازدست بدم. پایین صفحه هم برای قانع کردنم نوشت:

- اون دختر زندست؛ پس خوناشام شما موجود بدی نیست و قراره فقط برای اطمینان اونجا برید. صرف اینکه خوناشام اون منطقه رو وارد لیست انجمن شکارچیان موجودات خطرناک جادویی کنید و قوانین رو بهش یاد بدین. همین و بس. پس قرار نیست هفته ی اولت رو بپیچونی آقای اسمیت!

با تمام اینا عمو ایوان یه روز زود تر دنبالم اومد. من هنوز به جادوی جابجایی یا تلپورت خودمون مسلط نیستم پس باید بیشتر راهو با جارو پرواز کنیم. اگرم بودم بازم بیشتر از نصف مسیرو بیشتر نمیتونستیم بریم چون تا حالا اون طرفا نرفتیم که منطقه رو بشناسم و بتونم یه جا رو به عنوان مقصد تصور کنم. راستش شک دارم رفت و برگشت این سفر کمتر از چهار روز طول بکشه. تازه باید اون خوناشام رو هم پیدا کنیم. به نظر عمو سر راضی کردن مامانم زحمت زیادی کشده بود چون اصرار داشت در اولین فرصت حرکت کنیم و هیچ بحثی رو نمیپذیرفت. شایدم اصلا هماهنگ نکرده بود.

شب قبل وسایلم رو مرتب کرده بودم به خاطر همین تونستیم بلافاصله حرکت کنیم. شب اول رو توی مسیر خوابیدیم. شب دوم از راه رسید و هردومون میدونستیم چه اتفاقایی میتونه تو این چند روزی که تلف شد افتاده باشه؛ پس تصمیم گرفتیم طول شب رو پرواز کنیم و عرض چند ساعتی از روز رو توی مسافرخونه‌ی سنت دیگو، روی تخت بخوابیم. مسافر خونه ای معروف توی روستای مجاور.

همینطور که بر فراز تپه های جنگلی پرواز میکردیم متوجه حرکت سایه ای شدیم. بسیار سریع تر از هر موجود دیگه ای. ارتفاع کم کردیم و نزدیک شدیم ولی چند لحظه غفلت کافی بود تا گمش کنیم. از جارو پیاده شدیم تا با برسی و دنبال کردن رد پای اون موجود به صاحبش برسیم. رد پنجه‌ها بزرگ ، عمیق و احتمالا از گروه سگ سانان بود.
دقایقی ردش رو دنبال کردیم تا به سخره ای سنگی روی تپه‌ی بلند مجاور رسیدیم. روی دو پا ایستاده بود. یه گرگینه‌ی الفا. بزرگ و با سلابت، در برابر وزش تقدیر قد الم کرده بود. از دستانش خون می‌چکید ولی حس درندگی را منتقل نمیکرد. من و عمو ایوان پشت انبوهی از شاخه و بوته ها ایستاده و خود را نامرعی کرده بودیم. در همین حین موجود دو پای دیگری شبیه به انسان از لای درختان بیرون آمد و با قدم های شمرده شمرده به گرگینه نزدیک تر شد. درسته که ما نامرعی بودیم ولی اگه وزش باد به سمت ما نبود و بوی بدن‌‎های ما رو به اعماق جنگل نمیبرد حتما لو میرفتیم. تمام اختفای ما به همین یک وزش مخالف بسته بود.

مرد کتش رو در آورد و روی زمین انداخت. پیراهن و دستکشی سفید، شلوار و جلیقه ای سیاه داشت که دستمال گردن قرمزش رو مثل قطره خونی بر نوار سیاه و سفید فیلم‌های قدیمی نمایان می‌ساخت. گرگینه برگشت و مرد به او تعظیم کرد. گرگینه با حرکت دادن سر جواب او را داد و هردو حالت تهاجمی گرفتند؛ به سمت هم دویدند و گرگینه با ضربه ای اریب از سمت راست زود تر حمله کرد. مرد از زیر دست راستش رد شد و با یه پرش چرخشی به پشت گردنش رسید. تق... همچیز خیلی سریع اتفاق افتاد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1403/5/12 12:07:39
پاسخ به: داستان های زاخاریاس و گادفری
ارسال شده در: چهارشنبه 3 مرداد 1403 23:49
نمایش جزئیات
این قسمت اول داستانه امیدوارم لذت ببرید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بوسه و خون
ارسال شده در: چهارشنبه 3 مرداد 1403 23:28
نمایش جزئیات
به پیشنهاد جعفر آقا این اولین فن فیکشن من هست که دارم مینویسم.

قسمت اول رو جای دیگه نوشتم که لینکشو رو میذارم.

این مجموعه به نویسندگی من و با همکاری گادفری شکل گرفته.

از همین الان میگم که خودتون رو برای غلط املایی های بیشمار آماده کنید.

بدرود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1403/5/3 23:31:10
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1403/5/3 23:31:55
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1403/5/3 23:45:52
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1403/5/3 23:50:49
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1404/10/17 17:46:18
دلیل: تغییر اسم فن‌فیکشن به درخواست نویسنده