
-یعنی الان داره به چی فکر میکنه که اینطوری نگاهم میکنه ؟
-اون مغازه چقدر قشنگه.
-باورم نمیشه چقدر لبخندش دلنشین بود. چشماش هم باهاش برق میزد.

-خستم کردی بچه. فقط نق نق نق.
وضعیت مشابهی با مادر اون بچهای دارم که سعی داره گریهی بچش رو آروم کنه و جلوی نق زدنش رو بگیره؛ همونقدر خسته از افکار آدمهای اطرافم. نفرینی که هیچوقت نتونستم باطلش کنم. از سال اولم به هاگوارتز مثل کنه چسبید بهم و ولم نکرد. بعد از همون شب بود که دیگه حتی نتونستم بخوابم..بالاخره طول شب هم اطرافت یکی پیدا میشه که خوابش نبرده باشه و خیال پردازیهای بچگانه بکنه. پرواز با چوب دستیِ آخرین مدل، خونه شکلاتی، قصر پریان، شاهزاده سوار بر اسب سفید، بردن تو کوئیدیچ، دیدن خانواده ای که هیچوقت نداشتن، بوسیدن دخترموردعلاقهشون و ... فقط چند مدل از افکارین که طول روز تو ذهنم اکو میشن. شاید براتون سوال باشه که چرا اینطوره؟ بذارید براتون از شبی بگم که همهی اینها شروع شد.
بچه ی آروم و سربهزیری بودم که تازه وارد فضای جدیدی شده بود که همه هاگوارتز صداش میزدن. البته تو نامه ای که تو یتیمخونه گرفتم هم همین اسم رو آورده بودن. نامه قبولی در هاگوارتز. پسر بچهای که هیچی از گذشتهاش نمیدونست و داشت به زندگی خاص خودش میرسید با موهبتهایی که بهش داده شده بود؛ با یه نامه جادوگر خونده شد و به مدرسه علوم و فنون جادوگری دعوت شد. درسته. اون پسر بچه من بودم. چون میتونستم بدون دخالت دستم آتش شومینه رو حرکت بدم، فقط با نگاه کردن بهش، آدم عجیبی تو یتیمخونه شناخته میشدم و همه ازم فاصله میگرفتن. البته مشکلی باهاش نداشتم؛ با تنهایی خودم و هنزفری مشکیای که همیشه تو گوشمه و آهنگهایی که همیشه کمککننده هستن برای خاموش کردن افکارم، روزام رو شب میکردم. حتی فکرشم نمیکردم یه روزی به اینجا برسم.
خیلی فاصله گرفتیم از چیزی که میخواستم تعریف کنم. پرش افکار واقعا اذیت کنندهاس. یکی از شبهایی که هاگوارتز تو خواب عمیق بود، کنجکاویم دردسر تراشید برام. همه جا تو تاریکی مطلق فرو رفته بود و تنها نوری که جلوی چشمم رو روشن میکرد نور محو چوبدستیم بود. گاهی صدای شکستن تیکهچوبِ خشکشدهای زیر پام ترس و لرز کمی به بدنم میانداخت؛ گاهی هم حرکت موجود کوچیکی از گوشه و کنار جنگل باعث چرخوندن سرم و ترسوندنم میشد. رفته بودم که تکشاخ پیدا کنم. شنیده بودم که خونشون باعث زیاد شدن عمر میشه. البته اینم باید اضافه کنم که چون همیشه علاقه زیادی به تعریف و تمجید شنیدن از باقی ادم ها داشتم خوشم میومد اولین بچه ای باشم که تو سن 11 سالگی تونسته یه تکشاخ رو بکشه و عمرخودش رو زیاد کنه. کسی راجع به نفرین لعنت شدهاش بهم نگفته بود. شاید هم بچه ها بعد از مکالمه کوتاهشون بهش اشاره کرده بودن فقط من یکمی زود ازشون جدا شده بودم.
بعد از چند دقیقه گشتن تو تاریکی جنگل، بین درخت هایی که روبروم میدیدم سوسوی نور رو میشد احساس کرد.. اون وقت شب هیچ چیزی نمیتونست جنگل رو روشن کنه؛ مگه نور تکشاخ. شانس اورده بودم که پیداش کردم. قدمهام رو تندتر برداشتم و سعی کردم هیچ صدایی درنیارم تا باعث فرار کردنش نشم. و موفقیت آمیز بود وگرنه من الان براتون اینهارو تعریف نمیکردم. دومتری تکشاخ نورانی ایستاده بودم و یه چاقوی بزرگ تو دست راستم بود. قبل اینکه چاقو رو دربیارم چوبدستیم رو خیلی اروم زیر کمر شلوارم گذاشته بودم که مزاحم کارم نشه و یه موقع زمین نیوفته که صدایی ایجاد کنه. نمیخواستم تکشاخ فرار کنه. با وجود ولع نوجوونیم برای زیاد شدن عمرم و عجله ای که برای کشتن تکشاخ روبروم داشتم، یادم نمیره که چقدر از زیباییش به وجد اومده بودم. نور نقرهای رنگی که بدنش داشت و باعث روشن شدن اطرافش شده بود محوم کرده بود. یالهای لختش که به یه سمت از گردنش ریخته بودن و تنها شاخی که رو پیشونیش بود، ثابت کننده این بود که توصیفات درستی شنیده بودم. اون واقعا زیبا بود. اگه چند دقیقه بیشتر نگاهش میکردم شاید دیگه نمیتونستم بکشمش و الان به این مصیبت نیوفتاده بودم. ولی بالاخره دستم بالا رفت و با حرکت اول مچم، چاقوی تیزی که تو دستم بود نیمی از گردن بلند تکشاخ روبروم رو برید. خون نقره ای رنگش از گردنش سرازیر شد و بعد چند ثانیه روبروی من روی زمین افتاد. حالا تنها کاری که نیاز بود بکنم خوردن خونش بود تا جز معدود افرادی بشم که عمر زیادی دارن.
دیگه هیچ چیزی نمیتونست جلوم رو بگیره؛ رو زانوهام کنار خون تکشاخ فرود اومدم و بدون مکث دستم رو زیر باریکه خونی که از گردنش سرازیر بود گرفتم که مشت کوچیکم با مایع نقرهای رنگ پر شه. بعد پر شدن مشتم دستم رو بالا اوردم و لبم رو بهش نزدیک کردم؛ اضطراب داشتم؟ نمیدونستم قراره بعدش چی بشه ولی حتی نذاشتم ذرهای افکارم مانع کارم بشن. دستدست کردن برای نوشیدن خونی که هر لحظه داشت رو زمین ریخته میشد و هدر میرفت کار درستی نبود. پس خوردنش رو شروع کردم؛ پشت سر هم دستهای کوچیکم رو پر میکردم و قورتش میدادم. فقط میخواستم کار نیمه تمومم رو تموم کنم و برگردم خوابگاه هافلپاف. مزه گس خون تکشاخ هم جز معدود چیزاییه که یادم مونده. اون لحظه خیلی غیرقابل تحمل حس میشد ولی الان دیگه مقابل چیزهایی که بعدش تجربه کردم به چشم نمیاد.
تا جایی که میتونستم خون بیرون ریخته شده از گردن اون موجود بیچاره رو خوردم و دستام رو با گوشه لباسم پاک کردم تا رنگ نقره ای روشون، توجهِ کسی رو جلب نکنه. دسته چاقو رو با لبه شنلم تمیز کردم که یه موقع اثری از من روش نباشه و همونجا رهاش کردم. هیجان خاصی رو حس میکردم؛ انگار انرژی کل آدمهای هاگوارتز رو تو بدنم جمع کرده بودن و خونِ تو رگهام با سرعت خیلی بیشتری حرکت میکرد. نفسنفس میزدم و سعی میکردم راهی که تا اونجا اومده بودم رو به خاطر بیارم که بتونم از جنگل ممنوع خارج بشم. به سختی با نور کم چوبدستیم، که بعد از جدا شدن از تکشاخ تو دستم گرفته بودمش و بین انگشتام فشارش میدادم، راه برگشت رو پیدا کردم و از جنگل خارج شدم. حالا دیگه راهی تا خوابگاه نمونده بود. با سرعت زیادی قدم برمیداشتم؛ اگه کسی اون موقع شب من رو با اون عجله میدید شاید با خودش فکر میکرد گرگینه دنبالم کرده و دارم بخاطر جونم فرار میکنم. ولی فقط میخواستم زودتر برم تو تختم و شب تموم شه. انگار فردا نتیجه خوردن خون تکشاخ رو قرار بود ببینم. یه شبه چند سال جوون تر میشدم؟ با هر سختیای که بود خودم رو به سالنهای هاگوارتز رسوندم و اونجا بود که تازه متوجه اتفاق جدیدی شدم که افتاده بود.
-چقدر خوابم میاد؛ باید بچه هایی که الان تو سالن میچرخن و خواب نیستن رو برد دخمه و افسون های خوبی روشون پیاده کرد. یکیشون رو به عنوان جارو میتونم استفاده کنم برای یه روز تمام.

امکان نداشت فلیچ اینهمه بلند این حرفارو بزنه! سرم رو اینور و اونور چرخوندم که بتونم پیداش کنم ولی حتی اثری از سایهاش هم نبود. نمیدونستم دارم این حرفهارو میشنوم یا فقط تو ذهنم اکو میشن.. ولی جالب بود. اگه فلیچ اونجا نبود و بلند این حرفهارو بیان نکرده بود، پس من داشتم توهم میزدم؟ اثرات منفی خون تکشاخ بود ؟ شاید هم داشتم ذهنش رو میخوندم! ولی چطور و از کجا ؟ سوال هایی بودن که اون شب ذهن من رو درگیر کرده بودن. نباید اون وقت شب من رو تو سالن های هاگوارتز میدید پس با قدم های سریع خودم رو به خوابگاه رسوندم. جایی که شدت شنیده شدن افکار بالا رفت و هیجان حس اولیهاش رو از بین برد.
-مرغ امروز خیلی خوب نپخته بود. حالت تهوع دارم.

-چرا اسمش سرنیکولاس بود ولی هیچ سری نداشت ؟
-باورم نمیشه اسنیپ چرا موهاش رو نمیشوره و اینهمه چربه.

-لبای دختری که تو کلاس معجون سازی دیدمش زیادی نرم به نظر میرسیدن.
-چرا خوابم نمیبره..

بعد اینکه رو تخت دراز کشیدم و متوجه شدم همهی این افکار تو ذهنم دارن تکرار میشن، فهمیدم چه فاجعهای رخ داده بود. با این همه سروصدا تو مغزم، خوابیدن دیگه جز بهترین رویاهام شد و همین هم باعث شد اعتیادم به تنهایی و فاصله گرفتن از هرجایی بیشتر شه. هرچقدر تو شعاع 10 متریم آدمهای کمتری بود، افکار کمتری هم شنیده میشد. و کجا بهتر از جنگل ممنوع برای فرار از آدمهای هاگوارتز؟ جایی که این نفرین شروع شد و تنها جایی که باعث آروم گرفتن فضای مغزم از افکار مزخرف میشد.
آقای تال؟ افتخار استادی به بنده میدن؟ ***
تایید شد.
به استادت پیام بده و بعد از مشورت باهاش، برو به سراغِ مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.