تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
70 کاربر(ها) آنلاین هستند (38 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
69
مهمانان
|
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
انتخابات وزارت
انتخابات بیستویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد
نامنویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آمادهاید برنامههایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.
مهلت ثبتنام: ۲ تا ۵ مهر
نامنویسی نامزدها
۰روز
۰۰ساعت
۰۰دقیقه
۰۰ثانیه
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
گریفیندور
اسلیترین
کارگاه داستاننویسی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
2 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/12/03
تولد نقش: 1403/03/15
آخرین ورود: سهشنبه 18 فروردین 1405 13:34
از: نامشخص
پستها:
2

تصویر شماره 19:
استاد به جای راه رفتن، بیشتر شناور به نظر میرسید. هر بار که نزدیک میشد، لباسهای لایهلایهاش صدای خشخش ملایمی میداد. وقتی به میز من رسید، بدون نگاه کردن مستقیم گفت:
«تو از آنهایی هستی که آینده را نمیخواهند ببینند… ولی آینده تو را دوست دارد.»
نفهمیدم این تعریف بود یا تهدید.
روش پیشگویی آن روز «چایخوانی معکوس» بود. باید اول چای را میخوردیم، بعد فنجان را برعکس میکردیم، اما استاد تاکید کرد که مهم نیست چه میبینیم—مهم این است که چه چیزی را حس میکنیم.
یکی از دانشآموزان کنارم مدام با هیجان میگفت:
«من اژدها دیدم! نه صبر کن… شاید مرغ بود… یا کلاه؟»
یکی دیگر همان لحظه رنگش پرید و گفت:
«من هیچچیز نمیبینم… یعنی آینده ندارم؟»
استاد خیلی آرام جواب داد:
«هیچچیز، خودش بزرگترین نشانه است.»
وقتی نوبت من شد، ته فنجانم را نگاه کردم. فقط لکههایی نامرتب بود، مثل نقشهی یک جزیره خیالی. اما هرچه بیشتر نگاه کردم، احساس عجیبی آمد—نه ترس، نه خوشحالی. بیشتر شبیه حس وقتی که میدانی اتفاق مهمی در راه است، ولی نمیدانی خوب است یا بد.
بیاختیار گفتم:
«به نظر میرسد راهی هست… ولی مدام تغییر میکند. انگار هر قدم که برمیدارم، مسیر عوض میشود.»
استاد برای اولین بار مستقیم به من نگاه کرد. چشمهایش برق زد.
«بسیار نادر است… تو آینده ثابت نداری. آیندهات از آنهایی است که با تصمیمهای کوچک ساخته میشود، نه با سرنوشتهای بزرگ.»
بعد با لحنی آرامتر اضافه کرد:
«این یعنی هم خطرناک است… هم آزادکننده.»
استاد انتخابی من سیبیل تریلانی هستند
***
متاسفانه استاد تریلانی درحال حاضر حضور ندارن، نمیتونن درخواست شما رو بپذیرن. ولی چون باقی اساتید هم ظرفیتشون پره و درحال حاضر هم وضعیت خوبی نیست، پیام شخصی که بهت دادم رو بخون.
تایید شد.
به استادت پیام بده و بعد از مشورت باهاش، برو به سراغِ مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
استاد به جای راه رفتن، بیشتر شناور به نظر میرسید. هر بار که نزدیک میشد، لباسهای لایهلایهاش صدای خشخش ملایمی میداد. وقتی به میز من رسید، بدون نگاه کردن مستقیم گفت:
«تو از آنهایی هستی که آینده را نمیخواهند ببینند… ولی آینده تو را دوست دارد.»
نفهمیدم این تعریف بود یا تهدید.
روش پیشگویی آن روز «چایخوانی معکوس» بود. باید اول چای را میخوردیم، بعد فنجان را برعکس میکردیم، اما استاد تاکید کرد که مهم نیست چه میبینیم—مهم این است که چه چیزی را حس میکنیم.
یکی از دانشآموزان کنارم مدام با هیجان میگفت:
«من اژدها دیدم! نه صبر کن… شاید مرغ بود… یا کلاه؟»
یکی دیگر همان لحظه رنگش پرید و گفت:
«من هیچچیز نمیبینم… یعنی آینده ندارم؟»
استاد خیلی آرام جواب داد:
«هیچچیز، خودش بزرگترین نشانه است.»
وقتی نوبت من شد، ته فنجانم را نگاه کردم. فقط لکههایی نامرتب بود، مثل نقشهی یک جزیره خیالی. اما هرچه بیشتر نگاه کردم، احساس عجیبی آمد—نه ترس، نه خوشحالی. بیشتر شبیه حس وقتی که میدانی اتفاق مهمی در راه است، ولی نمیدانی خوب است یا بد.
بیاختیار گفتم:
«به نظر میرسد راهی هست… ولی مدام تغییر میکند. انگار هر قدم که برمیدارم، مسیر عوض میشود.»
استاد برای اولین بار مستقیم به من نگاه کرد. چشمهایش برق زد.
«بسیار نادر است… تو آینده ثابت نداری. آیندهات از آنهایی است که با تصمیمهای کوچک ساخته میشود، نه با سرنوشتهای بزرگ.»
بعد با لحنی آرامتر اضافه کرد:
«این یعنی هم خطرناک است… هم آزادکننده.»
استاد انتخابی من سیبیل تریلانی هستند
***
متاسفانه استاد تریلانی درحال حاضر حضور ندارن، نمیتونن درخواست شما رو بپذیرن. ولی چون باقی اساتید هم ظرفیتشون پره و درحال حاضر هم وضعیت خوبی نیست، پیام شخصی که بهت دادم رو بخون.
تایید شد.
به استادت پیام بده و بعد از مشورت باهاش، برو به سراغِ مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/12/10 13:01:08
جزئیات کاربر

تصویر شماره ی 20 کارگاه داستان نویسی
خیلی ناگهانی بود ناگهانی بود که بروند بعد از دامبلدور مدیریت مدرسه نظم نداشت مرگخوار ها وقت و بی وقت حمله میکردند حتی اگر هری هم مدرسه را اداره میکرد ... نمیشد تنها دامبلدور میتوانست آن همه بی نظمی را جمع کند.تنها دامبلدور....
حتی اسلیترینی ها هم مجبور به رفتن شدند .تنها کاری که هری توانست بکند این بود:تخلیه ی مدرسه،کم کم بچه ها چمدان بستند و به سمت درشکه ها رفتند.
این لحظه غم انگیز ترین لحظه ای بود که هاگواتز به خود دیده بود.چهره ی همه پر از غم و اندوه بود.هیچکس نمیخواست خانه اش را ترک کند هاگوارتز مانند خانه ی همه بود .
هم ترسناک بود هم غم انگیز مرگخوار ها بالای سر بچه ها پرواز میکردند گویا از نبودن دامبلدور خیلی خوشحال بودند و بدشان نمی آمد سرو صدای بچه ها در گوششان نپیچد.
داستان این همه بی نظمی چه بود؟بعد از حمله ی اسمشو نبر بعد
از مردن دامبلدور مرگخوار ها مدرسه را صاحب شدند اسنیپ هم که قرار بود جانشین دامبلدور هم باشد لحظه ی آخر مرد. حالا دیگر هیچ کسی لایق نبود مدرسه را اداره کند،و مرگخوار ها دیگر مانده بودند.
هیچ کس امید نداشت حتی به هری،هری چه میکرد؟حتی اگر همه هم با هم متحد میشدند نمیتوانستند جلوی هزاران مرگخوار باستند. نمیشد...
تنها چاره ترک هاگوارتز بود .بچه ها به ترتیب وارد درشکه ها شدند.
چشمان همه مر از اشک بودهمه
از ته دل آرزو میکردند این آخرین باری نباشد که قلعه را می بینند ،این آخرین باری نباشد که پشت میز ها می نشینند و درس می خوانند اما هیچکس از آینده با خبر نبود.
***
استاد انتخاب نکردی، من پستت رو تایید میکنم اما لطفا از بین اساتید موجود یکی رو انتخاب کن و بهش پیام بده
و لطفا صبر کن پیام قبلیت تایید یا رد بشه، بعد پیام جدید بفرست. و البته من عذرمیخوام که طول کشید تا جواب بدم..یه سری مشکلات توی پستت میبینم که بعد از مشورت با استادت و پیش رفتن توی مراحل، خوب میشه.
کوشش و پشتکارت رو هم خیلی دوست دارم، آفرین! همینطوری ادامه بده و منم تشویقت میکنم
تایید شد.
به استادت پیام بده و بعد از مشورت باهاش، برو به سراغِ مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
خیلی ناگهانی بود ناگهانی بود که بروند بعد از دامبلدور مدیریت مدرسه نظم نداشت مرگخوار ها وقت و بی وقت حمله میکردند حتی اگر هری هم مدرسه را اداره میکرد ... نمیشد تنها دامبلدور میتوانست آن همه بی نظمی را جمع کند.تنها دامبلدور....
حتی اسلیترینی ها هم مجبور به رفتن شدند .تنها کاری که هری توانست بکند این بود:تخلیه ی مدرسه،کم کم بچه ها چمدان بستند و به سمت درشکه ها رفتند.
این لحظه غم انگیز ترین لحظه ای بود که هاگواتز به خود دیده بود.چهره ی همه پر از غم و اندوه بود.هیچکس نمیخواست خانه اش را ترک کند هاگوارتز مانند خانه ی همه بود .
هم ترسناک بود هم غم انگیز مرگخوار ها بالای سر بچه ها پرواز میکردند گویا از نبودن دامبلدور خیلی خوشحال بودند و بدشان نمی آمد سرو صدای بچه ها در گوششان نپیچد.
داستان این همه بی نظمی چه بود؟بعد از حمله ی اسمشو نبر بعد
از مردن دامبلدور مرگخوار ها مدرسه را صاحب شدند اسنیپ هم که قرار بود جانشین دامبلدور هم باشد لحظه ی آخر مرد. حالا دیگر هیچ کسی لایق نبود مدرسه را اداره کند،و مرگخوار ها دیگر مانده بودند.
هیچ کس امید نداشت حتی به هری،هری چه میکرد؟حتی اگر همه هم با هم متحد میشدند نمیتوانستند جلوی هزاران مرگخوار باستند. نمیشد...
تنها چاره ترک هاگوارتز بود .بچه ها به ترتیب وارد درشکه ها شدند.
چشمان همه مر از اشک بودهمه
از ته دل آرزو میکردند این آخرین باری نباشد که قلعه را می بینند ،این آخرین باری نباشد که پشت میز ها می نشینند و درس می خوانند اما هیچکس از آینده با خبر نبود.
***
استاد انتخاب نکردی، من پستت رو تایید میکنم اما لطفا از بین اساتید موجود یکی رو انتخاب کن و بهش پیام بده
و لطفا صبر کن پیام قبلیت تایید یا رد بشه، بعد پیام جدید بفرست. و البته من عذرمیخوام که طول کشید تا جواب بدم..یه سری مشکلات توی پستت میبینم که بعد از مشورت با استادت و پیش رفتن توی مراحل، خوب میشه.
کوشش و پشتکارت رو هم خیلی دوست دارم، آفرین! همینطوری ادامه بده و منم تشویقت میکنم
تایید شد.
به استادت پیام بده و بعد از مشورت باهاش، برو به سراغِ مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/12/2 21:57:32
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/12/2 21:58:24
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/12/2 21:59:43
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/12/2 21:58:24
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/12/2 21:59:43
جزئیات کاربر

تصویر شماره ی 20 کارگاه داستان نویسی
خیلی ناگهانی بود ناگهانی بود که بروند بعد از دامبلدور مدیریت مدرسه نظم نداشت مرگخوار ها وقت و بی وقت حمله میکردند حتی اگر هری هم مدرسه را اداره میکرد ... نمیشد تنها دامبلدور میتوانست آن همه بی نظمی را جمع کند.تنها دامبلدور....
حتی اسلیترینی ها هم مجبور به رفتن شدند .تنها کاری که هری توانست بکند این بود:تخلیه ی مدرسه،کم کم بچه ها چمدان بستند و به سمت درشکه ها رفتند .این لحظه عم انگیز ترین لحظه ای بود که هاگواتز به خود دیده بود.
خیلی ناگهانی بود ناگهانی بود که بروند بعد از دامبلدور مدیریت مدرسه نظم نداشت مرگخوار ها وقت و بی وقت حمله میکردند حتی اگر هری هم مدرسه را اداره میکرد ... نمیشد تنها دامبلدور میتوانست آن همه بی نظمی را جمع کند.تنها دامبلدور....
حتی اسلیترینی ها هم مجبور به رفتن شدند .تنها کاری که هری توانست بکند این بود:تخلیه ی مدرسه،کم کم بچه ها چمدان بستند و به سمت درشکه ها رفتند .این لحظه عم انگیز ترین لحظه ای بود که هاگواتز به خود دیده بود.
افرادی که لایک کردند
جزئیات کاربر

تصویر شماره ۱۲:
هری و رون حالا استادان هاگوارتز شدهاند و مثل هر سال باید با قطار از سکوی نه و سهچهارم راهی مدرسه شوند. با اینکه بزرگ شدهاند و مسئولیت دارند، اما هنوز هم گاهی همان دردسرهای قدیمی سراغشان میآید. صبح روز حرکت قطار، رون طبق عادت همیشگیاش به مغازههای جادویی نزدیک ایستگاه سر میزند و هر خوراکی عجیبی که میبیند میخرد؛ از شیرینیهای آتشزا گرفته تا شکلاتهایی که طعمشان هر لحظه عوض میشود. نتیجه این میشود که قبل از رسیدن به ایستگاه، حال رون بههم میریزد؛ شکمش درد میگیرد، صورتش سرخ میشود و هر چند دقیقه یکبار عطسهای میکند که جرقههای کوچکی از دهانش بیرون میپرد.
هری که نگران است،دست رون را میگرید و به سمت سکوی نه و سهچهارم میبرد، اما وقتی میرسند، ساعت یازده گذشته و قطار حرکت کرده است. دیوار بسته شده و هیچ راهی برای ورود باقی نمانده. هری با ناراحتی میگوید: «رون، ما الان استادیم. قرار بود الگو باشیم، نه اینکه دوباره مثل بچگیهامون مجبور بشیم خرابکاری کنیم .» رون با خجالت و صدایی گرفته جواب میدهد: «من فقط چند تا شیرینی خوردم… شاید هم چند تا بیشتر.»
هری که میداند بحث کردن فایدهای ندارد، میپرسد: «الان چیکار کنیم؟» رون کمی مکث میکند و با لبخندی که معلوم است بوی دردسر میدهد، میگوید: «خب… من یه چیز جدید ساختم. یه ماشین پرندهٔ تازه. بهتر از قبلیه. حداقل امیدوارم بهتر باشه.»
ماشین را از پارکینگ مخفی نزدیک ایستگاه بیرون میآورند. ظاهرش شبیه همان فورد قدیمی است، اما با تغییرات زیاد: بالهایی که از چوب جاروهای مسابقهای ساخته شده، چراغهایی که با هر بار روشن شدن رنگ عوض میکنند و موتوری که با جادوی رون تقویت شده، اما صدای عجیبی میدهد، انگار هر لحظه ممکن است از هم بپاشد. هری با تردید نگاهش میکند و میپرسد: «این واقعاً امنه؟» رون جواب میدهد: «امن که… شاید نه. ولی سریع هست.»
ماشین را روشن میکنند و به آسمان میروند. هنوز چند متر بالا نرفتهاند که اولین مشکل ظاهر میشود. هر بار که رون عطسه میکند، ماشین تکان شدیدی میخورد و چند متر بالا میپرد. هری با عصبانیت میگوید: «رون، جلوی عطسههات رو بگیر!» رون جواب میدهد: «اگه میتونستم، الان این شکلی نبودم!»
در مسیر دنبال کردن قطار، چند بار نزدیک است با دودکش قطارهای دیگر برخورد کنند. یکبار هم بال ماشین به یک تابلو تبلیغاتی گیر میکند و نصف تابلو کنده میشود و در خیابان میافتد. مردم با تعجب به آسمان نگاه میکنند و بعضیها فکر میکنند یک موجود جادویی ناشناخته حمله کرده است. هری سعی میکند ماشین را کنترل کند، اما فرمان درست کار نمیکند و هر بار که میچرخاند، ماشین با تأخیر واکنش نشان میدهد.
وقتی بالاخره قطار هاگوارتز را پیدا میکنند، تصمیم میگیرند برخلاف دفعهٔ قبل که مستقیم به هاگوارتز رفتند و با درخت بید کتکزن برخورد کردند، این بار ماشین را روی سقف قطار فرود بیاورند و از آنجا وارد شوند. اما فرود آمدن روی قطار در حال حرکت کار سادهای نیست. ماشین چند بار روی سقف میلغزد، یکبار نزدیک است از لبهٔ قطار سقوط کند و یکبار هم چرخ عقبش به دودکش قطار گیر میکند و صدای بلندی ایجاد میشود که دانشآموزان را میترساند.
با زحمت زیاد بالاخره ماشین را روی سقف قطار ثابت نگه میدارند. هری نفس راحتی میکشد و میگوید: «خوب شد اینبار حداقل به درخت نخوردیم.» رون که هنوز حالش خوب نشده، جواب میدهد: «اگه دوباره به اون درخت میخوردیم، فکر کنم اینبار خودش میاومد دنبالمون.»
آنها از سقف وارد یکی از واگنها میشوند. دانشآموزان با تعجب و خنده نگاهشان میکنند. بعضیها میپرسند: «استاد پاتر، شما چرا از در نیومدین؟» و یکی از بچهها با خنده میگوید: «استاد ویزلی، شما دوباره خوراکیهای عجیب خوردین؟»
هری سعی میکند جدی بماند و میگوید: «این یک موضوع کاملاً ضروری بود.» اما رون که هنوز رنگش پریده، زیر لب میگوید: «ضروری که نبود… ولی حداقل رسیدیم.»
قطار به مسیرش ادامه میدهد و هری و رون در سکوت روی صندلی مینشینند. هری به بیرون نگاه میکند و با خودش فکر میکند که شاید هیچوقت از دردسرهای دوران نوجوانی خلاص نشوند. رون هم آرام میگوید: «هری… دفعهٔ بعد، قبل از حرکت قطار، جلوی من رو بگیر که خوراکی نخرم.» هری جواب میدهد: «دفعهٔ بعد؟ امیدوارم دفعهٔ بعدی وجود نداشته باشه.»
با این حال، هر دو خوب میدانند تا وقتی رون ویزلی همان رون ویزلی قدیمی است، همیشه جایی برای یک «دفعهٔ بعد» وجود دارد.
استاد: هلنا ریونکلاو
***
تایید شد.
به استادت پیام بده و بعد از مشورت باهاش، برو به سراغِ مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
هری و رون حالا استادان هاگوارتز شدهاند و مثل هر سال باید با قطار از سکوی نه و سهچهارم راهی مدرسه شوند. با اینکه بزرگ شدهاند و مسئولیت دارند، اما هنوز هم گاهی همان دردسرهای قدیمی سراغشان میآید. صبح روز حرکت قطار، رون طبق عادت همیشگیاش به مغازههای جادویی نزدیک ایستگاه سر میزند و هر خوراکی عجیبی که میبیند میخرد؛ از شیرینیهای آتشزا گرفته تا شکلاتهایی که طعمشان هر لحظه عوض میشود. نتیجه این میشود که قبل از رسیدن به ایستگاه، حال رون بههم میریزد؛ شکمش درد میگیرد، صورتش سرخ میشود و هر چند دقیقه یکبار عطسهای میکند که جرقههای کوچکی از دهانش بیرون میپرد.
هری که نگران است،دست رون را میگرید و به سمت سکوی نه و سهچهارم میبرد، اما وقتی میرسند، ساعت یازده گذشته و قطار حرکت کرده است. دیوار بسته شده و هیچ راهی برای ورود باقی نمانده. هری با ناراحتی میگوید: «رون، ما الان استادیم. قرار بود الگو باشیم، نه اینکه دوباره مثل بچگیهامون مجبور بشیم خرابکاری کنیم .» رون با خجالت و صدایی گرفته جواب میدهد: «من فقط چند تا شیرینی خوردم… شاید هم چند تا بیشتر.»
هری که میداند بحث کردن فایدهای ندارد، میپرسد: «الان چیکار کنیم؟» رون کمی مکث میکند و با لبخندی که معلوم است بوی دردسر میدهد، میگوید: «خب… من یه چیز جدید ساختم. یه ماشین پرندهٔ تازه. بهتر از قبلیه. حداقل امیدوارم بهتر باشه.»
ماشین را از پارکینگ مخفی نزدیک ایستگاه بیرون میآورند. ظاهرش شبیه همان فورد قدیمی است، اما با تغییرات زیاد: بالهایی که از چوب جاروهای مسابقهای ساخته شده، چراغهایی که با هر بار روشن شدن رنگ عوض میکنند و موتوری که با جادوی رون تقویت شده، اما صدای عجیبی میدهد، انگار هر لحظه ممکن است از هم بپاشد. هری با تردید نگاهش میکند و میپرسد: «این واقعاً امنه؟» رون جواب میدهد: «امن که… شاید نه. ولی سریع هست.»
ماشین را روشن میکنند و به آسمان میروند. هنوز چند متر بالا نرفتهاند که اولین مشکل ظاهر میشود. هر بار که رون عطسه میکند، ماشین تکان شدیدی میخورد و چند متر بالا میپرد. هری با عصبانیت میگوید: «رون، جلوی عطسههات رو بگیر!» رون جواب میدهد: «اگه میتونستم، الان این شکلی نبودم!»
در مسیر دنبال کردن قطار، چند بار نزدیک است با دودکش قطارهای دیگر برخورد کنند. یکبار هم بال ماشین به یک تابلو تبلیغاتی گیر میکند و نصف تابلو کنده میشود و در خیابان میافتد. مردم با تعجب به آسمان نگاه میکنند و بعضیها فکر میکنند یک موجود جادویی ناشناخته حمله کرده است. هری سعی میکند ماشین را کنترل کند، اما فرمان درست کار نمیکند و هر بار که میچرخاند، ماشین با تأخیر واکنش نشان میدهد.
وقتی بالاخره قطار هاگوارتز را پیدا میکنند، تصمیم میگیرند برخلاف دفعهٔ قبل که مستقیم به هاگوارتز رفتند و با درخت بید کتکزن برخورد کردند، این بار ماشین را روی سقف قطار فرود بیاورند و از آنجا وارد شوند. اما فرود آمدن روی قطار در حال حرکت کار سادهای نیست. ماشین چند بار روی سقف میلغزد، یکبار نزدیک است از لبهٔ قطار سقوط کند و یکبار هم چرخ عقبش به دودکش قطار گیر میکند و صدای بلندی ایجاد میشود که دانشآموزان را میترساند.
با زحمت زیاد بالاخره ماشین را روی سقف قطار ثابت نگه میدارند. هری نفس راحتی میکشد و میگوید: «خوب شد اینبار حداقل به درخت نخوردیم.» رون که هنوز حالش خوب نشده، جواب میدهد: «اگه دوباره به اون درخت میخوردیم، فکر کنم اینبار خودش میاومد دنبالمون.»
آنها از سقف وارد یکی از واگنها میشوند. دانشآموزان با تعجب و خنده نگاهشان میکنند. بعضیها میپرسند: «استاد پاتر، شما چرا از در نیومدین؟» و یکی از بچهها با خنده میگوید: «استاد ویزلی، شما دوباره خوراکیهای عجیب خوردین؟»
هری سعی میکند جدی بماند و میگوید: «این یک موضوع کاملاً ضروری بود.» اما رون که هنوز رنگش پریده، زیر لب میگوید: «ضروری که نبود… ولی حداقل رسیدیم.»
قطار به مسیرش ادامه میدهد و هری و رون در سکوت روی صندلی مینشینند. هری به بیرون نگاه میکند و با خودش فکر میکند که شاید هیچوقت از دردسرهای دوران نوجوانی خلاص نشوند. رون هم آرام میگوید: «هری… دفعهٔ بعد، قبل از حرکت قطار، جلوی من رو بگیر که خوراکی نخرم.» هری جواب میدهد: «دفعهٔ بعد؟ امیدوارم دفعهٔ بعدی وجود نداشته باشه.»
با این حال، هر دو خوب میدانند تا وقتی رون ویزلی همان رون ویزلی قدیمی است، همیشه جایی برای یک «دفعهٔ بعد» وجود دارد.
استاد: هلنا ریونکلاو
***
تایید شد.
به استادت پیام بده و بعد از مشورت باهاش، برو به سراغِ مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/11/22 1:14:41
جزئیات کاربر

سلام! من تصویر شماره ی ۱۳ رو انتخاب کردم و میخوام داستانمو براتون روایت کنم:
شب سردی بود و باد مثل روح سرگردان توی راهروهای تاریک هاگوارتز زوزه میکشید. هری، در حالی که شنل نامرئیاش رو روی شونههاش مرتب میکرد، زیر لب غر زد:
— عالیه، نصف شب، معدهم خالی، و دوباره حس قهرمانبازی اومده سرم...
نقشهی غارتگر توی دستش برق میزد. حالا فقط یه نقطهی کوچیک مونده بود که بیحرکت نمیایستاد: “آقای آرگوس فیلچ (در حال غر زدن)” و در کنارش، سایهی باریکی: “خانم نوریس (در حال استراق سمع)".
هری نفس عمیقی کشید. هدفش این بار نه نجات جان کسی بود، نه انجام مأموریتی قهرمانانه. فقط یه مأموریت شخصی ساده داشت: رفتن به آشپزخونه. دلش برای پای سیبهای جن های خونگیِ آشپزخونه ی هاگوارتز تنگ شده بود، و دلیلی ندید چرا نباید نیمهشب یه دسر افسانهای بخوره.
اما خب، چون اینجا هاگوارتزه، هیچ چیز «ساده» پیش نمیره.
همینطور که داشت از کنار راهروی طبقهی سوم رد میشد، صدای خراشیدن ناخن گربهای روی سنگ، مثل خنجر، نفسش رو برید. هری سریع نقشه رو تا کرد و زیر شنل فرو رفت. خانم نوریس از گوشه بیرون خزید، چشماش قرمز و ترسناک مثل دو چراغ جادو بود. پشت سرش فیلچ اومد، در حالی که با فانوسش فضا رو اسکن میکرد و غرغر میکرد:
— میدونم یکی از اون فسقلیای کلهشق اینجاست... حس ششم من هیچوقت اشتباه نمیکنه!
هری آروم عقب رفت، ولی پاش خورد به زره یکی از شوالیهها. صدای فلز توی راهرو پیچید.
فیلچ فریاد زد:
— کی اونجاست؟!
هری نفسش رو حبس کرد. تصمیم گرفت مثل هر قهرمان خسته اما باهوش، فرار کنه. دوید، بدون اینکه به پشت سر نگاه کنه. فیلچ دنبال صدا دوید ولی فقط تونست شنل رو کمی از پشت بگیره...
هری با یه جهش خودش رو انداخت پشت تابلوی معروف بانوی چاق، که به غرغر گفت:
— پسر! ساعت خوابه، تا صبح صبر نمیکردی؟
— نه، چون فیلچ داشـ...
— رمز عبور؟
— پای سیب!
— اشتباهه، ولی چون دلسوزی برای دسر داری، برو تو!
در باز شد و هری پرت شد توی سالن عمومی تا نفس تازه کنه. لبخند زد، در حالی که شادیِ نجات پیدا کردن با ناامیدیِ دسر نخوردن قاطی شده بود.
— خب... حداقل زندهم. همیشه یه شروع خوبه.
***
داستانت خوب بود! ولی هیچ استادی برای خودت مشخص نکردی.. بنابراین لیست اساتید موجود رو چک کن و یکیشون رو انتخاب کن و بعد بهش پیام بده. توجه داشته باش که گلرت گریندلوالد رو نمیتونی انتخاب کنی چون ظرفیتش پر شده. اقای تال (هیبرنیوس مالکولم) هم دیگه حضور ندارن.
تایید شد.
به استادت پیام بده و بعد از مشورت باهاش، برو به سراغِ مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
شب سردی بود و باد مثل روح سرگردان توی راهروهای تاریک هاگوارتز زوزه میکشید. هری، در حالی که شنل نامرئیاش رو روی شونههاش مرتب میکرد، زیر لب غر زد:
— عالیه، نصف شب، معدهم خالی، و دوباره حس قهرمانبازی اومده سرم...
نقشهی غارتگر توی دستش برق میزد. حالا فقط یه نقطهی کوچیک مونده بود که بیحرکت نمیایستاد: “آقای آرگوس فیلچ (در حال غر زدن)” و در کنارش، سایهی باریکی: “خانم نوریس (در حال استراق سمع)".
هری نفس عمیقی کشید. هدفش این بار نه نجات جان کسی بود، نه انجام مأموریتی قهرمانانه. فقط یه مأموریت شخصی ساده داشت: رفتن به آشپزخونه. دلش برای پای سیبهای جن های خونگیِ آشپزخونه ی هاگوارتز تنگ شده بود، و دلیلی ندید چرا نباید نیمهشب یه دسر افسانهای بخوره.
اما خب، چون اینجا هاگوارتزه، هیچ چیز «ساده» پیش نمیره.
همینطور که داشت از کنار راهروی طبقهی سوم رد میشد، صدای خراشیدن ناخن گربهای روی سنگ، مثل خنجر، نفسش رو برید. هری سریع نقشه رو تا کرد و زیر شنل فرو رفت. خانم نوریس از گوشه بیرون خزید، چشماش قرمز و ترسناک مثل دو چراغ جادو بود. پشت سرش فیلچ اومد، در حالی که با فانوسش فضا رو اسکن میکرد و غرغر میکرد:
— میدونم یکی از اون فسقلیای کلهشق اینجاست... حس ششم من هیچوقت اشتباه نمیکنه!
هری آروم عقب رفت، ولی پاش خورد به زره یکی از شوالیهها. صدای فلز توی راهرو پیچید.
فیلچ فریاد زد:
— کی اونجاست؟!
هری نفسش رو حبس کرد. تصمیم گرفت مثل هر قهرمان خسته اما باهوش، فرار کنه. دوید، بدون اینکه به پشت سر نگاه کنه. فیلچ دنبال صدا دوید ولی فقط تونست شنل رو کمی از پشت بگیره...
هری با یه جهش خودش رو انداخت پشت تابلوی معروف بانوی چاق، که به غرغر گفت:
— پسر! ساعت خوابه، تا صبح صبر نمیکردی؟
— نه، چون فیلچ داشـ...
— رمز عبور؟
— پای سیب!
— اشتباهه، ولی چون دلسوزی برای دسر داری، برو تو!
در باز شد و هری پرت شد توی سالن عمومی تا نفس تازه کنه. لبخند زد، در حالی که شادیِ نجات پیدا کردن با ناامیدیِ دسر نخوردن قاطی شده بود.
— خب... حداقل زندهم. همیشه یه شروع خوبه.
***
داستانت خوب بود! ولی هیچ استادی برای خودت مشخص نکردی.. بنابراین لیست اساتید موجود رو چک کن و یکیشون رو انتخاب کن و بعد بهش پیام بده. توجه داشته باش که گلرت گریندلوالد رو نمیتونی انتخاب کنی چون ظرفیتش پر شده. اقای تال (هیبرنیوس مالکولم) هم دیگه حضور ندارن.
تایید شد.
به استادت پیام بده و بعد از مشورت باهاش، برو به سراغِ مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/11/14 10:45:26
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/10/10
تولد نقش: 1404/10/23
آخرین ورود: دیروز ساعت 20:27
از: فرانسه-استراسبورگ
پستها:
263
شغل
ناظر چت باکس

تصویر شماره ۱۹
هوای کلاس سنگین بود؛ بوی چای داغ و دود عود توی فضا پیچیده بود. شمعها با نور زرد و لرزونشان روی دیوارها سایههایی میساختند که انگار هر لحظه میخواستند شکل آدم بشوند. میزهای گرد کنار هم چیده شده بودند و همه با کنجکاوی به فنجانهای بخار گرفته نگاه میکردیم.
من کنار هرماینی نشسته بودم. او همیشه وقتی چیزی جدید یاد میگرفت، یکجور توجه خاص توی نگاهش داشت؛ انگار ذهنش همیشه یک قدم جلوتر از بقیه حرکت میکرد. پروفسور ترالانی چای نورانی را در فنجانها ریخت و با صدایی آرام گفت: «پیشگویی فقط دیدن آینده نیست… فهمیدن حرفیه که جهان هنوز نزده.»
بخار چای بالا میرفت و میلرزید. توی فنجان من، تصویر مثل نقطههای نورانی شروع به حرکت کرد؛ نه واضح، اما پر از حس.
هرماینی آهسته پرسید: «تو فکر میکنی واقعاً میشه آینده رو فهمید؟»
من نگاهم را از فنجان برداشتم. «فکر میکنم بیشتر شبیه اینه که خودمون رو بفهمیم. آینده هنوز اتفاق نیفتاده… شاید ما قراره انتخابش کنیم.»
پروفسور ترالانی کنار میز ما ایستاد و با دقت به فنجانها نگاه کرد. «جالبه… دو مسیر متفاوت. اما هر دو از یک تصمیم شروع میشن.»
من به بخار چای خیره شدم. تصویر توی فنجان شکل گرفت:
دو نفر کنار هم، نه درگیر، نه رقیب. فقط دو نفر روبهروی راهی که هنوز هیچکس پا روی آن نگذاشته بود.
هرماینی زیر لب گفت: «پس قرار نیست منتظر آینده باشیم… باید بسازیمش؟»
من جواب دادم: «آره. شاید پیشگویی یک آیندهی ثابت نیست. یک فرصت برای درست انتخاب کردنه.»
بخار آرامآرام محو شد. نور شمع کمنورتر، اما گرم باقی ماند.
این حس میگفت که از همین لحظه، همین کلاس، همین فنجان چای، یک شروع ممکن است.
من و هرماینی به هم نگاه کردیم؛ نه بهعنوان قهرمان یا نابغه، فقط دو دانشآموز که میخواستند بفهمند قدم بعدی چیه.
و کلاس پیشگویی برای یک لحظه ساکت ماند…
نه از سردرگمی، از احتمال.
***
داستانت خوب بود! ولی هیچ استادی برای خودت مشخص نکردی.. بنابراین لیست اساتید موجود رو چک کن و یکیشون رو انتخاب کن و بعد بهش پیام بده. توجه داشته باش که گلرت گریندلوالد رو نمیتونی انتخاب کنی چون ظرفیتش پر شده.
تایید شد.
به استادت پیام بده و بعد از مشورت باهاش، برو به سراغِ مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
هوای کلاس سنگین بود؛ بوی چای داغ و دود عود توی فضا پیچیده بود. شمعها با نور زرد و لرزونشان روی دیوارها سایههایی میساختند که انگار هر لحظه میخواستند شکل آدم بشوند. میزهای گرد کنار هم چیده شده بودند و همه با کنجکاوی به فنجانهای بخار گرفته نگاه میکردیم.
من کنار هرماینی نشسته بودم. او همیشه وقتی چیزی جدید یاد میگرفت، یکجور توجه خاص توی نگاهش داشت؛ انگار ذهنش همیشه یک قدم جلوتر از بقیه حرکت میکرد. پروفسور ترالانی چای نورانی را در فنجانها ریخت و با صدایی آرام گفت: «پیشگویی فقط دیدن آینده نیست… فهمیدن حرفیه که جهان هنوز نزده.»
بخار چای بالا میرفت و میلرزید. توی فنجان من، تصویر مثل نقطههای نورانی شروع به حرکت کرد؛ نه واضح، اما پر از حس.
هرماینی آهسته پرسید: «تو فکر میکنی واقعاً میشه آینده رو فهمید؟»
من نگاهم را از فنجان برداشتم. «فکر میکنم بیشتر شبیه اینه که خودمون رو بفهمیم. آینده هنوز اتفاق نیفتاده… شاید ما قراره انتخابش کنیم.»
پروفسور ترالانی کنار میز ما ایستاد و با دقت به فنجانها نگاه کرد. «جالبه… دو مسیر متفاوت. اما هر دو از یک تصمیم شروع میشن.»
من به بخار چای خیره شدم. تصویر توی فنجان شکل گرفت:
دو نفر کنار هم، نه درگیر، نه رقیب. فقط دو نفر روبهروی راهی که هنوز هیچکس پا روی آن نگذاشته بود.
هرماینی زیر لب گفت: «پس قرار نیست منتظر آینده باشیم… باید بسازیمش؟»
من جواب دادم: «آره. شاید پیشگویی یک آیندهی ثابت نیست. یک فرصت برای درست انتخاب کردنه.»
بخار آرامآرام محو شد. نور شمع کمنورتر، اما گرم باقی ماند.
این حس میگفت که از همین لحظه، همین کلاس، همین فنجان چای، یک شروع ممکن است.
من و هرماینی به هم نگاه کردیم؛ نه بهعنوان قهرمان یا نابغه، فقط دو دانشآموز که میخواستند بفهمند قدم بعدی چیه.
و کلاس پیشگویی برای یک لحظه ساکت ماند…
نه از سردرگمی، از احتمال.
***
داستانت خوب بود! ولی هیچ استادی برای خودت مشخص نکردی.. بنابراین لیست اساتید موجود رو چک کن و یکیشون رو انتخاب کن و بعد بهش پیام بده. توجه داشته باش که گلرت گریندلوالد رو نمیتونی انتخاب کنی چون ظرفیتش پر شده.
تایید شد.
به استادت پیام بده و بعد از مشورت باهاش، برو به سراغِ مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/10/12 12:55:20
Lorsque le pouvoir de l'amour triomphera de l'amour du pouvoir, le monde connaîtra la paix.
جزئیات کاربر

امروز اولین جلسه کلاس پیشگویی بود. هیجان عجیبی داشتم؛ می دونستم من توی این درس یه قدرت خاصی دارم! امیدوار بودم بتونم لیاقتم رو به پروفسور نشون بدم و موفقیت های خوبی توش کسب کنم!
وارد کلاس پیشگویی شدم. فضای عجیبی داشت! هوای گرم و مرطوب، پر از دود و انواع مختلف عود و مواد دود زا و بودار که آتش زده شده بودن در اطراف اتاق، میزهای گرد و کوتاه و زمینی که فرش شده بود با سه بالشتک دور هر میز. به سمت میزی که جدا شده بود از بقیه نگاه کردم. کلی پارچه به رنگ های بنفش و ارغوانی و صورتی تیره روی میز رو بهمراه سوزن و دوخت های خاص زینت داده بود. گوی شیشه ای، فنجان کوتاه دسته دار، اسطرلاب و یسری وسایل و کتاب های دیگه که مشخص بود برای پیشگویی هستند روی میز چیده شده بود. روی بقیه میز ها هم که برای بچه ها بود با پارچه هایی به رنگ گروهشون تزیین و پوشیده شده بود. دو پنجره بزرگ و قوسی نور نارنجی رنگ غروب خورشید رو به داخل اتاق هدایت می کرد و فضا رو وهم انگیز تر!
به سمت میزی با پارچه های آبی زیبا در تناژ های مختلف رفتم و روی بالشتک نشستم؛ یک گلدان اقاقیای کوچک هم در آنجا روی میز ما بود.
لحظه ای بعد زنی با ردای بنفش و موهای خاکستری و سفید با دسته ای پاسور وارد کلاس شد. شگفت زده از جایم برخاستم!
پروفسور: خب خب خب، جادو آموزان عزیز! به کلاس عجیب و جذاب پیشگویی و بخت خوانی خوش آمدید! من پروفسور ... در اینجا می خواهم علم دقیق و نامأنوس پیشگویی رو به شما بشناسونم و تنهاااا دانش آموزانی که شایستگی و قدرت این علم عجیب و ظریف رو داشته باشند در این کلاس می مانند. حالا می خوام در یک آزمون کوچک قدرت ذهن های شما جادوآموزان کوچک و مشتاق رو بسنجم. لطفاً از هر میز یک نفر برای بردن فنجان ها و یک نفر برای بردن قهوه جوش به کنار اجاق پنهانی اتاق بره و وسایل رو بین بقیه پخش کنه؛ نفر سوم هم برای همه قهوه بریزه. بعد از اینکه به چیزی درمورد خودتون و آیندتون فکر کردید و یک نیت انتخاب کردید قهوه تون رو به آرامی بنوشید و فنجان رو برعکس روی میز قرار بدید؛ بعد از دو دقیقه هرکس فنجان دیگری رو بر می داره و تصاویر و اشکالی که می بینه رو اعلام می کنه.
صدای عجیبی داشت؛ صدایی مه آلود! اگر می شد این کلمه را برای صدا بکار برد.
دو همگروهی ام فنجان ها و قهوه را آوردند و من قهوه ریختم. به خانه مان فکر کردم، به خانه مان که داشتند از ما می گرفتند! بعد از دو دقیقه دوستم فنجانم رو برداشت و بهش نگاه کرد. گفت: چه چیزهای عجیبی اصلا نمی تونم تشخیص بدم چیه؟ خودت ببین آخه خیلی عجیب و درهم برهمه! با بی تفاوتی فنجان نفر سوم رو برداشتم و چک کردم: از یک طرف شبیه پرتگاه بود، اگر می چرخاند کوه می شد و از طرف دیگر ...
ناگهان صدای پروفسور آمد که بلند گفت: واییی خداییی منننن! این اصلا خوب نیست! این اصلا اصلا خوب نیستتتت!
وقتی دقت کردم دیدم که دوستم فنجان من را به پروفسور نشان می دهد. خدای من یعنی چه اتفاقی افتاده! چه معنایی دارد؟ آیا برای خانه مان اتفاقی افتاده؟!
استاد راهنمای انتخابی من پروفسور گریندلوالد هستند

***
تایید شد.
به استادت پیام بده و بعد از مشورت باهاش، برو به سراغِ مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
وارد کلاس پیشگویی شدم. فضای عجیبی داشت! هوای گرم و مرطوب، پر از دود و انواع مختلف عود و مواد دود زا و بودار که آتش زده شده بودن در اطراف اتاق، میزهای گرد و کوتاه و زمینی که فرش شده بود با سه بالشتک دور هر میز. به سمت میزی که جدا شده بود از بقیه نگاه کردم. کلی پارچه به رنگ های بنفش و ارغوانی و صورتی تیره روی میز رو بهمراه سوزن و دوخت های خاص زینت داده بود. گوی شیشه ای، فنجان کوتاه دسته دار، اسطرلاب و یسری وسایل و کتاب های دیگه که مشخص بود برای پیشگویی هستند روی میز چیده شده بود. روی بقیه میز ها هم که برای بچه ها بود با پارچه هایی به رنگ گروهشون تزیین و پوشیده شده بود. دو پنجره بزرگ و قوسی نور نارنجی رنگ غروب خورشید رو به داخل اتاق هدایت می کرد و فضا رو وهم انگیز تر!
به سمت میزی با پارچه های آبی زیبا در تناژ های مختلف رفتم و روی بالشتک نشستم؛ یک گلدان اقاقیای کوچک هم در آنجا روی میز ما بود.
لحظه ای بعد زنی با ردای بنفش و موهای خاکستری و سفید با دسته ای پاسور وارد کلاس شد. شگفت زده از جایم برخاستم!
پروفسور: خب خب خب، جادو آموزان عزیز! به کلاس عجیب و جذاب پیشگویی و بخت خوانی خوش آمدید! من پروفسور ... در اینجا می خواهم علم دقیق و نامأنوس پیشگویی رو به شما بشناسونم و تنهاااا دانش آموزانی که شایستگی و قدرت این علم عجیب و ظریف رو داشته باشند در این کلاس می مانند. حالا می خوام در یک آزمون کوچک قدرت ذهن های شما جادوآموزان کوچک و مشتاق رو بسنجم. لطفاً از هر میز یک نفر برای بردن فنجان ها و یک نفر برای بردن قهوه جوش به کنار اجاق پنهانی اتاق بره و وسایل رو بین بقیه پخش کنه؛ نفر سوم هم برای همه قهوه بریزه. بعد از اینکه به چیزی درمورد خودتون و آیندتون فکر کردید و یک نیت انتخاب کردید قهوه تون رو به آرامی بنوشید و فنجان رو برعکس روی میز قرار بدید؛ بعد از دو دقیقه هرکس فنجان دیگری رو بر می داره و تصاویر و اشکالی که می بینه رو اعلام می کنه.
صدای عجیبی داشت؛ صدایی مه آلود! اگر می شد این کلمه را برای صدا بکار برد.
دو همگروهی ام فنجان ها و قهوه را آوردند و من قهوه ریختم. به خانه مان فکر کردم، به خانه مان که داشتند از ما می گرفتند! بعد از دو دقیقه دوستم فنجانم رو برداشت و بهش نگاه کرد. گفت: چه چیزهای عجیبی اصلا نمی تونم تشخیص بدم چیه؟ خودت ببین آخه خیلی عجیب و درهم برهمه! با بی تفاوتی فنجان نفر سوم رو برداشتم و چک کردم: از یک طرف شبیه پرتگاه بود، اگر می چرخاند کوه می شد و از طرف دیگر ...
ناگهان صدای پروفسور آمد که بلند گفت: واییی خداییی منننن! این اصلا خوب نیست! این اصلا اصلا خوب نیستتتت!
وقتی دقت کردم دیدم که دوستم فنجان من را به پروفسور نشان می دهد. خدای من یعنی چه اتفاقی افتاده! چه معنایی دارد؟ آیا برای خانه مان اتفاقی افتاده؟!
استاد راهنمای انتخابی من پروفسور گریندلوالد هستند

***
تایید شد.
به استادت پیام بده و بعد از مشورت باهاش، برو به سراغِ مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط الیسا در 1404/10/5 18:11:50
ویرایش شده توسط هیبرنیوس مالکولم در 1404/10/6 0:34:29
ویرایش شده توسط هیبرنیوس مالکولم در 1404/10/6 0:34:59
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/10/12 12:56:07
ویرایش شده توسط هیبرنیوس مالکولم در 1404/10/6 0:34:29
ویرایش شده توسط هیبرنیوس مالکولم در 1404/10/6 0:34:59
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/10/12 12:56:07
جزئیات کاربر

هری وحشت کرده بود و به هیچ عنوان نمیتوانست لرزش دستانش را پنهان کند. از زیر چشم سدریک هراسان را میدید که خودش را گوشه ای پنهان کرده بود پیتر خائن نیز آنجا بود با آن لبخند زشت و پوزخندی شیطانی رو به روی دیگ ایستاده بود. دست هری را کشید و او را جلوتر برد.
هری نمیدانست چه بکند کاری از دستش بر نمیآمد او را به تخت سنگی بست بازوی هری را کشید حفظ آرامش در اینجا امکان پذیر نبود پیتر چاقو را به پوست هری کشید. و دست او را برید موجی از درد در سراسر بدن هری بخش شد. ولی پیتر نیشخندی زد و خون او را وحشیانه درون دیگ ریخت چاقو را به دست خود نزدیک کرد هری چشمانش را محکم روی هم فشار داد و ثانیه ای بعد صدای جنون آمیز پیتر بود که سکوت را میشکست، آهسته چشمانش را باز کرد و با دست قطع شده ی پیتر مواجه شد. نگاهی از گوشه ی چشم به سدریک انداخت صورت او از ترس سفید شده بود ماده ی درون دیگ جوشید و قل قل کرد و بعد توده ای از دیگه و ماده ی سرخ رنگ خارج شد و دقیقهای بعد مقابل چشمان حیرت زده ی هری، شکل انسان به خود گرفت و مقابل هری جسم ولدمورت قرار گرفت.
چشمان سدریک از تعجب و ترس درشت شده بود. چیزی را که دیده بود باور نمیکرد!
ولدمورت جلو تر آمد و با صدای خشدار و سردش گفت:
- اوه هری از دیدنت خوشحالم!
هری نسبت به صدای اون احساس تنفر میکر،د ولی بیشتر از آن، از خود متنفر بود که باعث بازگشت او شده بود!
ولدمورت چوب را لمس کرد و گفت:
- ولی حالا وقت خداحافظیه!
کمی مکث کرد و ادامه داد برای همیشه چوب دستی اش را به سمت هری گرفت هری هیچ نمیفهمید هنوز در شوک بازگشت او بود و متوجه حرکات و رفتار دیگران نمیشد وقتی ورد بر زبان ولدمورت جاری شد سدریک به خود آمد چگونه اجازه میداد هری دوست او کسی که به او دین داشت اینگونه جلوی چشمانش جانش را از دست بدهد ؟ هری یکبار مقابل ولدمورت ایستاده بود اگر حالا میمرد، چه کسی او را از بین میبرد ؟ متوجه نبود چه با خود میگوید اما پاهایش شروع به حرکت کرد و قبل از برخورد جادو با هری مقابل او ایستاد هری با چشمانی حیران به روبه رویش خیره بود سدریک...
ناگهان طناب و ولدمورت و دیگ همه در ثانیه ای از او دور شدند هری روی زانو هایش افتاد هیچ چیز برایش مهم نبود چگونه باید در چشمان دیگران نگاه میکرد و میگفت سدریک به خاطر من مرد چگونه ؟ اشک هایش روی صورتش غلت میخورند و گونه هایش را خیس میکردند. سدریک رفته بود صورتش سفید شده بود و لبان کبودش حال هری را بدتر میکرد جلوی اون نشست و صورت او را که کم کم رنگ سرما به خودش میگرفت را با دستانش قالب کرد چرا همچین کاری کرد ؟ حالا هری چگونه میتوانست خودش را دوباره ببخشد در حالی که اجازه داده بود، سدریک جلوی چشمانش بمیرد حتی حرفی نزده بود فقط و فقط خود را فدای هری کرده بود سدریک برای همیشه رفته بود .....
استاد راهنما: گابریلا پرنتیس
-------------
خوشحالم که خلاقیت به خرج دادی و داستانو به شکل دیگهای روایت کردی.
تایید شد.
به استادت پیام بده و بعد از مشورت باهاش، برو به سراغِ مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
هری نمیدانست چه بکند کاری از دستش بر نمیآمد او را به تخت سنگی بست بازوی هری را کشید حفظ آرامش در اینجا امکان پذیر نبود پیتر چاقو را به پوست هری کشید. و دست او را برید موجی از درد در سراسر بدن هری بخش شد. ولی پیتر نیشخندی زد و خون او را وحشیانه درون دیگ ریخت چاقو را به دست خود نزدیک کرد هری چشمانش را محکم روی هم فشار داد و ثانیه ای بعد صدای جنون آمیز پیتر بود که سکوت را میشکست، آهسته چشمانش را باز کرد و با دست قطع شده ی پیتر مواجه شد. نگاهی از گوشه ی چشم به سدریک انداخت صورت او از ترس سفید شده بود ماده ی درون دیگ جوشید و قل قل کرد و بعد توده ای از دیگه و ماده ی سرخ رنگ خارج شد و دقیقهای بعد مقابل چشمان حیرت زده ی هری، شکل انسان به خود گرفت و مقابل هری جسم ولدمورت قرار گرفت.
چشمان سدریک از تعجب و ترس درشت شده بود. چیزی را که دیده بود باور نمیکرد!
ولدمورت جلو تر آمد و با صدای خشدار و سردش گفت:
- اوه هری از دیدنت خوشحالم!
هری نسبت به صدای اون احساس تنفر میکر،د ولی بیشتر از آن، از خود متنفر بود که باعث بازگشت او شده بود!
ولدمورت چوب را لمس کرد و گفت:
- ولی حالا وقت خداحافظیه!
کمی مکث کرد و ادامه داد برای همیشه چوب دستی اش را به سمت هری گرفت هری هیچ نمیفهمید هنوز در شوک بازگشت او بود و متوجه حرکات و رفتار دیگران نمیشد وقتی ورد بر زبان ولدمورت جاری شد سدریک به خود آمد چگونه اجازه میداد هری دوست او کسی که به او دین داشت اینگونه جلوی چشمانش جانش را از دست بدهد ؟ هری یکبار مقابل ولدمورت ایستاده بود اگر حالا میمرد، چه کسی او را از بین میبرد ؟ متوجه نبود چه با خود میگوید اما پاهایش شروع به حرکت کرد و قبل از برخورد جادو با هری مقابل او ایستاد هری با چشمانی حیران به روبه رویش خیره بود سدریک...
ناگهان طناب و ولدمورت و دیگ همه در ثانیه ای از او دور شدند هری روی زانو هایش افتاد هیچ چیز برایش مهم نبود چگونه باید در چشمان دیگران نگاه میکرد و میگفت سدریک به خاطر من مرد چگونه ؟ اشک هایش روی صورتش غلت میخورند و گونه هایش را خیس میکردند. سدریک رفته بود صورتش سفید شده بود و لبان کبودش حال هری را بدتر میکرد جلوی اون نشست و صورت او را که کم کم رنگ سرما به خودش میگرفت را با دستانش قالب کرد چرا همچین کاری کرد ؟ حالا هری چگونه میتوانست خودش را دوباره ببخشد در حالی که اجازه داده بود، سدریک جلوی چشمانش بمیرد حتی حرفی نزده بود فقط و فقط خود را فدای هری کرده بود سدریک برای همیشه رفته بود .....
استاد راهنما: گابریلا پرنتیس
-------------
خوشحالم که خلاقیت به خرج دادی و داستانو به شکل دیگهای روایت کردی.
تایید شد.
به استادت پیام بده و بعد از مشورت باهاش، برو به سراغِ مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط Albus_p در 1404/9/10 16:44:57
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/9/10 17:04:00
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/9/10 17:04:00
جزئیات کاربر

هری و رون با وجود خطراتی که این ماشین دارد سوار این ماشین شدند تا به هاگوارتز برسنند اما رون گواهینامه ی رانندگی نداشت به هین خاطر چند بار به دکل های چراغ برق ماگلی برخورد کرد و اطراف ماشین خط افتاد و همین طور آن ها فرود سختی داشتنند زیرا ابتدا به بید قلدر برخورد کردند و سپس در سوراخ پایین بید قلدر ممکن بود به پایین بیفتنند اما در همان لحظه رون دسته ماشین را بالا کشید و به سمت بالا حرکت کردند ولی به برج اصلی گریفیندور خوردند و داشتند سقوط میکردند که متوجه شدند هرماینی گوشه ای نشسته و دارد کتاب تاریخچه هاگوارتز را می خواند ناگهان هری به این فکر افتاد که از هرماینی کمک بگیرند رون و هری هردو دست تکان می دادند و نور های قرمز می فرستادنند که ناگهان هرماینی همه چیز را دید و وردی به زبان آورد وهری و رون کنار بودند و ماشین هم صحیح و سالم داشت به نقطه ی مبدا خود برمی گشت . بعد از این که هری همه ی اتفاقات را برای هرماینی تعریف کرد . داشتند به برج گیریفیندور می رفتند و همین طور که همه آغاز سال را تبریک می گفتند آن سه نفر رفتنند بخوابنند.
استاد راهنما: سیبل تریلانی
-------------
یکم داستانت زیادی کوتاه بود، اما چون شاهد تلاشهات بودم با ارفاق اینبارو تایید میکنم. در ادامه لطفا سعی کن شاخ و برگ بیشتری به داستانت بدی.
تایید شد.
به استادت پیام بده و بعد از مشورت باهاش، برو به سراغِ مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
استاد راهنما: سیبل تریلانی
-------------
یکم داستانت زیادی کوتاه بود، اما چون شاهد تلاشهات بودم با ارفاق اینبارو تایید میکنم. در ادامه لطفا سعی کن شاخ و برگ بیشتری به داستانت بدی.

تایید شد.
به استادت پیام بده و بعد از مشورت باهاش، برو به سراغِ مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/7/28 17:16:21
جزئیات کاربر

تصویر ۱۶
صدای سوت قطار مانند همیشه جیمز را به وجد میآورد مشتاق برای دیدن دوستانش در تابستان آنقدر برای نقشه جدیدشان برنامه ریزی کرده بودنند که دست هایشان از نوشتن تاول زده بود
از زبان جیمز : هامن طور که بین راهرو های قطار راه میرفتم و به دنبال کوپه ای خالی میگشتم تا با دوستانم در اون بنشینم به کوپه ای رسیدم که ۲ فرد در آن نشسته بودنند در آن لیلی اونز و سروس اسنیپ نشسته بود محو زیبایی لیلی شده بودم که با صدای سیروس به خودم اومدم
سیروس:رفیق بیا اینجا خالیه
به سمت گروه رفتم در تابستان اسم گروه را شکارچیان گذاشته بودیم
در کوپه نشستیم و منتظر زمان مناسب ماندیم تا از کوپه خارج بشیم
ریموت گفت تو فکری چند دقیقه دیگه کاری میکنیم همه شاخ در بیارن
با صدایی مملو از احساس گفتم
میگم اون دختره لیلی با سروس میگرده چیکار کنم
سیروس هه انگار یکی دلش رفته پاشو به این چیزا فکر نکن وقتشه
پنجره رو باز کردم و اجازه دادم بادی شدید به داخل بوزد
از سقف قطار آویزان شدم و خودم رو به سطر بالای قطار رسوندم پشتم ریموت و سیروس اومدن قرار بود از قطار فرار کنیم و زود تر به هاگوارتز بریم تا وسایل ترقه بازی رو آماده کنیم
وقتی سرمو بلد کردم نزدیک بود از تعجب بیهوش بشم ساحره دستفروش روی شفق قطار با گاری خوراکی بود
عزیزانم چیزی نمیخواید بخرید
ریموت با تعجب گفت تو اینجا چیکار میکنی
عزیزم کسی حق نداره قبل از رسیدن به مقصد از قطار پیاده بشه سه تا کیک کدو حلوایی بداشت و به سرنگون پرتاب کرد به محض اینکه با هون برخود کرد دنیا برام تار و سیاه شد
استاد راهنمام گابریلا پرنتیس
***
توصیفات قشنگی داشتی! اما به نظر میاد یکم تو نوشتن عجله کردی، چون اشتباه تایپی و نگارشی زیاد داری. خیلی خوب میشه اگه فرصت کنی قبل از ارسال یه دور از روش بخونی تا بتونی اینجور اشکالات رو متوجه بشی و رفع کنی.
تایید شد.
به استادت پیام بده و بعد از مشورت باهاش، برو به سراغِ مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
صدای سوت قطار مانند همیشه جیمز را به وجد میآورد مشتاق برای دیدن دوستانش در تابستان آنقدر برای نقشه جدیدشان برنامه ریزی کرده بودنند که دست هایشان از نوشتن تاول زده بود
از زبان جیمز : هامن طور که بین راهرو های قطار راه میرفتم و به دنبال کوپه ای خالی میگشتم تا با دوستانم در اون بنشینم به کوپه ای رسیدم که ۲ فرد در آن نشسته بودنند در آن لیلی اونز و سروس اسنیپ نشسته بود محو زیبایی لیلی شده بودم که با صدای سیروس به خودم اومدم
سیروس:رفیق بیا اینجا خالیه
به سمت گروه رفتم در تابستان اسم گروه را شکارچیان گذاشته بودیم
در کوپه نشستیم و منتظر زمان مناسب ماندیم تا از کوپه خارج بشیم
ریموت گفت تو فکری چند دقیقه دیگه کاری میکنیم همه شاخ در بیارن
با صدایی مملو از احساس گفتم
میگم اون دختره لیلی با سروس میگرده چیکار کنم
سیروس هه انگار یکی دلش رفته پاشو به این چیزا فکر نکن وقتشه
پنجره رو باز کردم و اجازه دادم بادی شدید به داخل بوزد
از سقف قطار آویزان شدم و خودم رو به سطر بالای قطار رسوندم پشتم ریموت و سیروس اومدن قرار بود از قطار فرار کنیم و زود تر به هاگوارتز بریم تا وسایل ترقه بازی رو آماده کنیم
وقتی سرمو بلد کردم نزدیک بود از تعجب بیهوش بشم ساحره دستفروش روی شفق قطار با گاری خوراکی بود
عزیزانم چیزی نمیخواید بخرید
ریموت با تعجب گفت تو اینجا چیکار میکنی
عزیزم کسی حق نداره قبل از رسیدن به مقصد از قطار پیاده بشه سه تا کیک کدو حلوایی بداشت و به سرنگون پرتاب کرد به محض اینکه با هون برخود کرد دنیا برام تار و سیاه شد
استاد راهنمام گابریلا پرنتیس
***
توصیفات قشنگی داشتی! اما به نظر میاد یکم تو نوشتن عجله کردی، چون اشتباه تایپی و نگارشی زیاد داری. خیلی خوب میشه اگه فرصت کنی قبل از ارسال یه دور از روش بخونی تا بتونی اینجور اشکالات رو متوجه بشی و رفع کنی.

تایید شد.
به استادت پیام بده و بعد از مشورت باهاش، برو به سراغِ مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط Emilya در 1404/7/24 15:08:48
ویرایش شده توسط Emilya در 1404/7/24 15:48:22
ویرایش شده توسط Emilya در 1404/7/24 15:49:05
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/7/24 18:14:19
ویرایش شده توسط Emilya در 1404/7/24 15:48:22
ویرایش شده توسط Emilya در 1404/7/24 15:49:05
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/7/24 18:14:19
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج