جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
ماراتن هری پاتر
تولد 22 سالگی
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

آنلاین‌ها

19 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
19
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

شبکه پرواز

×

فن‌ فیکشن‌ها

wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: دیروز ساعت 23:41
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام! من تصویر شماره ی ۱۳ رو انتخاب کردم و میخوام داستانمو براتون روایت کنم:

شب سردی بود و باد مثل روح سرگردان توی راهروهای تاریک هاگوارتز زوزه می‌کشید. هری، در حالی که شنل نامرئی‌اش رو روی شونه‌هاش مرتب می‌کرد، زیر لب غر زد:
— عالیه، نصف شب، معده‌م خالی، و دوباره حس قهرمان‌بازی اومده سرم...

نقشه‌ی غارتگر توی دستش برق می‌زد. حالا فقط یه نقطه‌ی کوچیک مونده بود که بی‌حرکت نمی‌ایستاد: “آقای آرگوس فیلچ (در حال غر زدن)” و در کنارش، سایه‌ی باریکی: “خانم نوریس (در حال استراق سمع)".

هری نفس عمیقی کشید. هدفش این بار نه نجات جان کسی بود، نه انجام مأموریتی قهرمانانه. فقط یه مأموریت شخصی ساده داشت: رفتن به آشپزخونه. دلش برای پای سیب‌های جن های خونگیِ آشپزخونه ی هاگوارتز تنگ شده بود، و دلیلی ندید چرا نباید نیمه‌شب یه دسر افسانه‌ای بخوره.

اما خب، چون اینجا هاگوارتزه، هیچ چیز «ساده» پیش نمی‌ره.

همین‌طور که داشت از کنار راهروی طبقه‌ی سوم رد می‌شد، صدای خراشیدن ناخن گربه‌ای روی سنگ، مثل خنجر، نفسش رو برید. هری سریع نقشه رو تا کرد و زیر شنل فرو رفت. خانم نوریس از گوشه بیرون خزید، چشماش قرمز و ترسناک مثل دو چراغ جادو بود. پشت سرش فیلچ اومد، در حالی که با فانوسش فضا رو اسکن می‌کرد و غرغر می‌کرد:
— می‌دونم یکی از اون فسقلیای کله‌شق اینجاست... حس ششم من هیچ‌وقت اشتباه نمی‌کنه!

هری آروم عقب رفت، ولی پاش خورد به زره یکی از شوالیه‌ها. صدای فلز توی راهرو پیچید.
فیلچ فریاد زد:
— کی اونجاست؟!

هری نفسش رو حبس کرد. تصمیم گرفت مثل هر قهرمان خسته اما باهوش، فرار کنه. دوید، بدون اینکه به پشت سر نگاه کنه. فیلچ دنبال صدا دوید ولی فقط تونست شنل رو کمی از پشت بگیره...

هری با یه جهش خودش رو انداخت پشت تابلوی معروف بانوی چاق، که به غرغر گفت:
— پسر! ساعت خوابه، تا صبح صبر نمی‌کردی؟
— نه، چون فیلچ داشـ...
— رمز عبور؟
— پای سیب!
— اشتباهه، ولی چون دلسوزی برای دسر داری، برو تو!

در باز شد و هری پرت شد توی سالن عمومی تا نفس تازه کنه. لبخند زد، در حالی که شادیِ نجات پیدا کردن با ناامیدیِ دسر نخوردن قاطی شده بود.

— خب... حداقل زنده‌م. همیشه یه شروع خوبه.

***

داستانت خوب بود! ولی هیچ استادی برای خودت مشخص نکردی.. بنابراین لیست اساتید موجود رو چک کن و یکیشون رو انتخاب کن و بعد بهش پیام بده. توجه داشته باش که گلرت گریندلوالد رو نمیتونی انتخاب کنی چون ظرفیتش پر شده. اقای تال (هیبرنیوس مالکولم) هم دیگه حضور ندارن.

تایید شد.

به استادت پیام بده و بعد از مشورت باهاش، برو به سراغِ مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/11/14 10:45:26
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 10 دی 1404 13:21
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۱۹


هوای کلاس سنگین بود؛ بوی چای داغ و دود عود توی فضا پیچیده بود. شمع‌ها با نور زرد و لرزون‌شان روی دیوارها سایه‌هایی می‌ساختند که انگار هر لحظه می‌خواستند شکل آدم بشوند. میزهای گرد کنار هم چیده شده بودند و همه با کنجکاوی به فنجان‌های بخار گرفته نگاه می‌کردیم.
من کنار هرماینی نشسته بودم. او همیشه وقتی چیزی جدید یاد می‌گرفت، یک‌جور توجه خاص توی نگاهش داشت؛ انگار ذهنش همیشه یک قدم جلوتر از بقیه حرکت می‌کرد. پروفسور ترالانی چای نورانی را در فنجان‌ها ریخت و با صدایی آرام گفت: «پیشگویی فقط دیدن آینده نیست… فهمیدن حرفیه که جهان هنوز نزده.»
بخار چای بالا می‌رفت و می‌لرزید. توی فنجان من، تصویر مثل نقطه‌های نورانی شروع به حرکت کرد؛ نه واضح، اما پر از حس.
هرماینی آهسته پرسید: «تو فکر می‌کنی واقعاً می‌شه آینده رو فهمید؟»
من نگاهم را از فنجان برداشتم. «فکر می‌کنم بیشتر شبیه اینه که خودمون رو بفهمیم. آینده هنوز اتفاق نیفتاده… شاید ما قراره انتخابش کنیم.»
پروفسور ترالانی کنار میز ما ایستاد و با دقت به فنجان‌ها نگاه کرد. «جالبه… دو مسیر متفاوت. اما هر دو از یک تصمیم شروع می‌شن.»
من به بخار چای خیره شدم. تصویر توی فنجان شکل گرفت:
دو نفر کنار هم، نه درگیر، نه رقیب. فقط دو نفر رو‌به‌روی راهی که هنوز هیچ‌کس پا روی آن نگذاشته بود.
هرماینی زیر لب گفت: «پس قرار نیست منتظر آینده باشیم… باید بسازیمش؟»
من جواب دادم: «آره. شاید پیشگویی یک آینده‌ی ثابت نیست. یک فرصت برای درست انتخاب کردنه.»
بخار آرام‌آرام محو شد. نور شمع کم‌نورتر، اما گرم باقی ماند.
این حس می‌گفت که از همین لحظه، همین کلاس، همین فنجان چای، یک شروع ممکن است.
من و هرماینی به هم نگاه کردیم؛ نه به‌عنوان قهرمان یا نابغه، فقط دو دانش‌آموز که می‌خواستند بفهمند قدم بعدی چیه.
و کلاس پیشگویی برای یک لحظه ساکت ماند…
نه از سردرگمی، از احتمال.
***

داستانت خوب بود! ولی هیچ استادی برای خودت مشخص نکردی.. بنابراین لیست اساتید موجود رو چک کن و یکیشون رو انتخاب کن و بعد بهش پیام بده. توجه داشته باش که گلرت گریندلوالد رو نمیتونی انتخاب کنی چون ظرفیتش پر شده.

تایید شد.

به استادت پیام بده و بعد از مشورت باهاش، برو به سراغِ مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/10/12 12:55:20
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: جمعه 5 دی 1404 17:51
نمایش جزئیات
آفلاین
امروز اولین جلسه کلاس پیشگویی بود. هیجان عجیبی داشتم؛ می دونستم من توی این درس یه قدرت خاصی دارم! امیدوار بودم بتونم لیاقتم رو به پروفسور نشون بدم و موفقیت های خوبی توش کسب کنم!
وارد کلاس پیشگویی شدم. فضای عجیبی داشت! هوای گرم و مرطوب، پر از دود و انواع مختلف عود و مواد دود زا و بودار که آتش زده شده بودن در اطراف اتاق، میزهای گرد و کوتاه و زمینی که فرش شده بود با سه بالشتک دور هر میز. به سمت میزی که جدا شده بود از بقیه نگاه کردم. کلی پارچه به رنگ های بنفش و ارغوانی و صورتی تیره روی میز رو بهمراه سوزن و دوخت های خاص زینت داده بود. گوی شیشه ای، فنجان کوتاه دسته دار، اسطرلاب و یسری وسایل و کتاب های دیگه که مشخص بود برای پیشگویی هستند روی میز چیده شده بود. روی بقیه میز ها هم که برای بچه ها بود با پارچه هایی به رنگ گروهشون تزیین و پوشیده شده بود. دو پنجره بزرگ و قوسی نور نارنجی رنگ غروب خورشید رو به داخل اتاق هدایت می کرد و فضا رو وهم انگیز تر!
به سمت میزی با پارچه های آبی زیبا در تناژ های مختلف رفتم و روی بالشتک نشستم؛ یک گلدان اقاقیای کوچک هم در آنجا روی میز ما بود.
لحظه ای بعد زنی با ردای بنفش و موهای خاکستری و سفید با دسته ای پاسور وارد کلاس شد. شگفت زده از جایم برخاستم!
پروفسور: خب خب خب، جادو آموزان عزیز! به کلاس عجیب و جذاب پیشگویی و بخت خوانی خوش آمدید! من پروفسور ... در اینجا می خواهم علم دقیق و نامأنوس پیشگویی رو به شما بشناسونم و تنهاااا دانش آموزانی که شایستگی و قدرت این علم عجیب و ظریف رو داشته باشند در این کلاس می مانند. حالا می خوام در یک آزمون کوچک قدرت ذهن های شما جادوآموزان کوچک و مشتاق رو بسنجم. لطفاً از هر میز یک نفر برای بردن فنجان ها و یک نفر برای بردن قهوه جوش به کنار اجاق پنهانی اتاق بره و وسایل رو بین بقیه پخش کنه؛ نفر سوم هم برای همه قهوه بریزه. بعد از اینکه به چیزی درمورد خودتون و آیندتون فکر کردید و یک نیت انتخاب کردید قهوه تون رو به آرامی بنوشید و فنجان رو برعکس روی میز قرار بدید؛ بعد از دو دقیقه هرکس فنجان دیگری رو بر می داره و تصاویر و اشکالی که می بینه رو اعلام می کنه.
صدای عجیبی داشت؛ صدایی مه آلود! اگر می شد این کلمه را برای صدا بکار برد.
دو همگروهی ام فنجان ها و قهوه را آوردند و من قهوه ریختم. به خانه مان فکر کردم، به خانه مان که داشتند از ما می گرفتند! بعد از دو دقیقه دوستم فنجانم رو برداشت و بهش نگاه کرد. گفت: چه چیزهای عجیبی اصلا نمی تونم تشخیص بدم چیه؟ خودت ببین آخه خیلی عجیب و درهم برهمه! با بی تفاوتی فنجان نفر سوم رو برداشتم و چک کردم: از یک طرف شبیه پرتگاه بود، اگر می چرخاند کوه می شد و از طرف دیگر ...
ناگهان صدای پروفسور آمد که بلند گفت: واییی خداییی منننن! این اصلا خوب نیست! این اصلا اصلا خوب نیستتتت!
وقتی دقت کردم دیدم که دوستم فنجان من را به پروفسور نشان می دهد. خدای من یعنی چه اتفاقی افتاده! چه معنایی دارد؟ آیا برای خانه مان اتفاقی افتاده؟!

استاد راهنمای انتخابی من پروفسور گریندلوالد هستند

تصویر تغییر اندازه داده شده


***



تایید شد.

به استادت پیام بده و بعد از مشورت باهاش، برو به سراغِ مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط الیسا در 1404/10/5 18:11:50
ویرایش شده توسط هیبرنیوس مالکولم در 1404/10/6 0:34:29
ویرایش شده توسط هیبرنیوس مالکولم در 1404/10/6 0:34:59
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/10/12 12:56:07
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 10 آذر 1404 16:39
نمایش جزئیات
آفلاین
هری وحشت کرده بود و به هیچ عنوان نمی‌توانست لرزش دستانش را پنهان کند. از زیر چشم سدریک هراسان را میدید که خودش را گوشه ای پنهان کرده بود پیتر خائن نیز آنجا بود با آن لبخند زشت و پوزخندی شیطانی رو به روی دیگ ایستاده بود. دست هری را کشید و او را جلوتر برد.
هری نمی‌دانست چه بکند کاری از دستش بر نمی‌آمد او را به تخت سنگی بست بازوی هری را کشید حفظ آرامش در اینجا امکان پذیر نبود پیتر چاقو را به پوست هری کشید. و دست او را برید موجی از درد در سراسر بدن هری بخش شد. ولی پیتر نیشخندی زد و خون او را وحشیانه درون دیگ ریخت چاقو را به دست خود نزدیک کرد هری چشمانش را محکم روی هم فشار داد و ثانیه ای بعد صدای جنون آمیز پیتر بود که سکوت را میشکست، آهسته چشمانش را باز کرد و با دست قطع شده ی پیتر مواجه شد. نگاهی از گوشه ی چشم به سدریک انداخت صورت او از ترس سفید شده بود ماده ی درون دیگ جوشید و قل قل کرد و بعد توده ای از دیگه و ماده ی سرخ رنگ خارج شد و دقیقه‌ای بعد مقابل چشمان حیرت زده ی هری، شکل انسان به خود گرفت و مقابل هری جسم ولدمورت قرار گرفت.
چشمان سدریک از تعجب و ترس درشت شده بود. چیزی را که دیده بود باور نمی‌کرد!
ولدمورت جلو تر آمد و با صدای خشدار و سردش گفت:
- اوه هری از دیدنت خوشحالم!
هری نسبت به صدای اون احساس تنفر میکر،د ولی بیشتر از آن، از خود متنفر بود که باعث بازگشت او شده بود!
ولدمورت چوب را لمس کرد و گفت:
- ولی حالا وقت خداحافظیه!
کمی مکث کرد و ادامه داد برای همیشه چوب دستی اش را به سمت هری گرفت هری هیچ نمی‌فهمید هنوز در شوک بازگشت او بود و متوجه حرکات و رفتار دیگران نمیشد وقتی ورد بر زبان ولدمورت جاری شد سدریک به خود آمد چگونه اجازه میداد هری دوست او کسی که به او دین داشت اینگونه جلوی چشمانش جانش را از دست بدهد ؟ هری یکبار مقابل ولدمورت ایستاده بود اگر حالا میمرد، چه کسی او را از بین میبرد ؟ متوجه نبود چه با خود میگوید اما پاهایش شروع به حرکت کرد و قبل از برخورد جادو با هری مقابل او ایستاد هری با چشمانی حیران به روبه رویش خیره بود سدریک...
ناگهان طناب و ولدمورت و دیگ همه در ثانیه ای از او دور شدند هری روی زانو هایش افتاد هیچ چیز برایش مهم نبود چگونه باید در چشمان دیگران نگاه میکرد و می‌گفت سدریک به خاطر من مرد چگونه ؟ اشک هایش روی صورتش غلت می‌خورند و گونه هایش را خیس میکردند. سدریک رفته بود صورتش سفید شده بود و لبان کبودش حال هری را بدتر میکرد جلوی اون نشست و صورت او را که کم کم رنگ سرما به خودش می‌گرفت را با دستانش قالب کرد چرا همچین کاری کرد ؟ حالا هری چگونه می‌توانست خودش را دوباره ببخشد در حالی که اجازه داده بود، سدریک جلوی چشمانش بمیرد حتی حرفی نزده بود فقط و فقط خود را فدای هری کرده بود سدریک برای همیشه رفته بود .....

استاد راهنما: گابریلا پرنتیس


-------------
خوش‌حالم که خلاقیت به خرج دادی و داستانو به شکل دیگه‌ای روایت کردی.

تایید شد.

به استادت پیام بده و بعد از مشورت باهاش، برو به سراغِ مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
ویرایش شده توسط Albus_p در 1404/9/10 16:44:57
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/9/10 17:04:00
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 27 مهر 1404 08:22
نمایش جزئیات
آفلاین
هری و رون با وجود خطراتی که این ماشین دارد سوار این ماشین شدند تا به هاگوارتز برسنند اما رون گواهینامه ی رانندگی نداشت به هین خاطر چند بار به دکل های چراغ برق ماگلی برخورد کرد و اطراف ماشین خط افتاد و همین طور آن ها فرود سختی داشتنند زیرا ابتدا به بید قلدر برخورد کردند و سپس در سوراخ پایین بید قلدر ممکن بود به پایین بیفتنند اما در همان لحظه رون دسته ماشین را بالا کشید و به سمت بالا حرکت کردند ولی به برج اصلی گریفیندور خوردند و داشتند سقوط میکردند که متوجه شدند هرماینی گوشه ای نشسته و دارد کتاب تاریخچه هاگوارتز را می خواند ناگهان هری به این فکر افتاد که از هرماینی کمک بگیرند رون و هری هردو دست تکان می دادند و نور های قرمز می فرستادنند که ناگهان هرماینی همه چیز را دید و وردی به زبان آورد وهری و رون کنار بودند و ماشین هم صحیح و سالم داشت به نقطه ی مبدا خود برمی گشت . بعد از این که هری همه ی اتفاقات را برای هرماینی تعریف کرد . داشتند به برج گیریفیندور می رفتند و همین طور که همه آغاز سال را تبریک می گفتند آن سه نفر رفتنند بخوابنند.


استاد راهنما: سیبل تریلانی


-------------
یکم داستانت زیادی کوتاه بود، اما چون شاهد تلاش‌هات بودم با ارفاق این‌بارو تایید می‌کنم. در ادامه لطفا سعی کن شاخ و برگ بیشتری به داستانت بدی.

تایید شد.

به استادت پیام بده و بعد از مشورت باهاش، برو به سراغِ مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/7/28 17:16:21
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 24 مهر 1404 13:01
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر ۱۶

صدای سوت قطار مانند همیشه جیمز را به وجد می‌آورد مشتاق برای دیدن دوستانش در تابستان آنقدر برای نقشه جدیدشان برنامه ریزی کرده بودنند که دست هایشان از نوشتن تاول زده بود
از زبان جیمز : هامن طور که بین راهرو های قطار راه می‌رفتم و به دنبال کوپه ای خالی می‌گشتم تا با دوستانم در اون بنشینم به کوپه ای رسیدم که ۲ فرد در آن نشسته بودنند در آن لیلی اونز و سروس اسنیپ نشسته بود محو زیبایی لیلی شده بودم که با صدای سیروس به خودم اومدم
سیروس:رفیق بیا اینجا خالیه
به سمت گروه رفتم در تابستان اسم گروه را شکارچیان گذاشته بودیم
در کوپه نشستیم و منتظر زمان مناسب ماندیم تا از کوپه خارج بشیم
ریموت گفت تو فکری چند دقیقه دیگه کاری می‌کنیم همه شاخ در بیارن
با صدایی مملو از احساس گفتم
میگم اون دختره لیلی با سروس می‌گرده چیکار کنم
سیروس هه انگار یکی دلش رفته پاشو به این چیزا فکر نکن وقتشه
پنجره رو باز کردم و اجازه دادم بادی شدید به داخل بوزد
از سقف قطار آویزان شدم و خودم رو به سطر بالای قطار رسوندم پشتم ریموت و سیروس اومدن قرار بود از قطار فرار کنیم و زود تر به هاگوارتز بریم تا وسایل ترقه بازی رو آماده کنیم
وقتی سرمو بلد کردم نزدیک بود از تعجب بیهوش بشم ساحره دستفروش روی شفق قطار با گاری خوراکی بود
عزیزانم چیزی نمی‌خواید بخرید
ریموت با تعجب گفت تو اینجا چیکار می‌کنی
عزیزم کسی حق نداره قبل از رسیدن به مقصد از قطار پیاده بشه سه تا کیک کدو حلوایی بداشت و به سرنگون پرتاب کرد به محض اینکه با هون برخود کرد دنیا برام تار و سیاه شد

استاد راهنمام گابریلا پرنتیس


***
توصیفات قشنگی داشتی! اما به نظر میاد یکم تو نوشتن عجله کردی، چون اشتباه تایپی و نگارشی زیاد داری. خیلی خوب می‌شه اگه فرصت کنی قبل از ارسال یه دور از روش بخونی تا بتونی اینجور اشکالات رو متوجه بشی و رفع کنی.

تایید شد.

به استادت پیام بده و بعد از مشورت باهاش، برو به سراغِ مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط Emilya در 1404/7/24 15:08:48
ویرایش شده توسط Emilya در 1404/7/24 15:48:22
ویرایش شده توسط Emilya در 1404/7/24 15:49:05
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/7/24 18:14:19
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 17 مهر 1404 14:19
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام یادم رفت بنویسم استاد راهنمام گابریلا پرنتیس

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بازنده کسی است که در انتظار معجزه می ماند

تا کسی از راه برسد و آرزوهایش را برآورده سازد

باور کن همه به دنبال رسیدن به آرزوهای خودشان هستند

خودت معجزه زندگی خودت باش

محدودیت های ذهنی ات را کنار بگذار

باورهای صحیح خود را تقویت کن

و به سوی موفقیت گام بردار
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 17 مهر 1404 14:07
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر 18
همانطور که هرماینی خواب بود جغدی از پنجره وارد شد و چیزی را برداشت و رفت.صبح روزی بعد سر کلاس معجون سازی هری پچ پچ کنان به رون گفت:می دانی هرماینی کجا است از صبح است که او را ندیده ام رون به نشانه ی نمی دانم و برایم مهم نیست شانه بالا انداخت ناگهان پروفسور اسنیپ بالای سر انها ظاهر شد و گفت:اقایون چیزی هست که بخواهید به ما هم بگویید یا ترجیح می دهید یک نمره ی منفی برای گروه گریفیندور ثبت شه؟رون سریع به هری اشارع کرد و گفت:از هری به پرسید اقا.هری با تعجب به رون نگاه کرد و در سکوت سرش را پایین انداخت و پروفسور اسنیپ گفت:پس می خواهی اینجوری با من تا کنی پاتر پنج نمره ی منفی برای گریفیندور. بعد از کلاس هری و رون به دنبال هرماینی رفتند اما هرماینی را پیدا نکردند رون به هری گفت:کل قلعه را گشتیم ولی هرماینی نبود پس شاید خارج از قلعه باشه؟ هری حرفی نزد چون هنوز از دست رون بخاطره کاری که کرده بود عصبانی بود برای همین راهش را کشید و رفت رون هم به دنبال او رفت تا عذرخواهی کند و به هری گفت:هری بابت کاری که کردم عذر میخوام ولی تو می دونی که من چقدر از پروفسور اسنیپ می ترسم. هری گفت:باشه ولی بعد از ان که هرماینی را پیدا کردیم من باهات قهرم و بعد ادامه داد بهتر است جنگل ممنوعه را بگردیم و به طرف جنگل رفتند هرماینی توی جنگل بود در حالی که دنبال چیزی می گشت هری و رون او را صدا زدند هرماینی گفت:اوه سلام شما ها اینجا چیکار می کنید؟ رون گفت:ما اینجا چیکار می کنیم خودت اینجا چیکار می کنی هرماینی جواب داد:من دنبال گردنبند زمان برگردونم هستم فکر کردم شاید دیروز سر کلاس جانور شناسی اینجا افتاده باشه ولی نبود نگهان نوری بسیار درخشان روشن شد اون یک تک شاخ بود هری رون و هرماینی زبانشان بند امده بود چیزی روی یکی از درختان جنگل با کمک نور شاخ ان تک شاخ برق می زد نا گهان هری بلند گفت:هرماینی زمان برگردونت توی لانه ی یک جغد است هرماینی از درخت بالا رفت و گردنبند را برداشت و گفت چگونه رفته اونجا؟ هری گفت:مهم نیست بیاین برگردیم به قلعه تا کسی متوجه نشد که ما نیستیم.

***

تایید شد.

به استادت پیام بده و بعد از مشورت باهاش، برو به سراغِ مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/7/18 8:08:05
بازنده کسی است که در انتظار معجزه می ماند

تا کسی از راه برسد و آرزوهایش را برآورده سازد

باور کن همه به دنبال رسیدن به آرزوهای خودشان هستند

خودت معجزه زندگی خودت باش

محدودیت های ذهنی ات را کنار بگذار

باورهای صحیح خود را تقویت کن

و به سوی موفقیت گام بردار
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: جمعه 4 مهر 1404 19:35
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام.
چون که نتونستم پیاممو ویرایش کنم توی یه پیام دیگه ارسال کردم.
من از پروفسور گریندلوالد درخواست استادی خودمو دارم.
ممنون.


***

خیلی متاسفم اما ظرفیت آقای گریندلوالد پر شده. اگر امکانش هست، یکی دیگه رو انتخاب کن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/7/5 8:14:45
دلت برای مرده‌ها نسوزه؛ دلت برای زنده‌ها بسوزه و از همه بدتر؛ برای کسانی بسوزه که بدون عشق زنده‌اند.
پروفسور دامبلدور.
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: جمعه 4 مهر 1404 14:02
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده
-یعنی الان داره به چی فکر میکنه که اینطوری نگاهم میکنه ؟
-اون مغازه چقدر قشنگه.
-باورم نمیشه چقدر لبخندش دلنشین بود. چشماش هم باهاش برق میزد.
-خستم کردی بچه. فقط نق نق نق.

وضعیت مشابهی با مادر اون بچه‌ای دارم که سعی داره گریه‌ی بچش رو آروم کنه و جلوی نق زدنش رو بگیره؛ همونقدر خسته از افکار آدم‌های اطرافم. نفرینی که هیچوقت نتونستم باطلش کنم. از سال اولم به هاگوارتز مثل کنه چسبید بهم و ولم نکرد. بعد از همون شب بود که دیگه حتی نتونستم بخوابم..بالاخره طول شب هم اطرافت یکی پیدا میشه که خوابش نبرده باشه و خیال پردازی‌های بچگانه بکنه. پرواز با چوب دستیِ آخرین مدل، خونه شکلاتی، قصر پریان، شاهزاده سوار بر اسب سفید، بردن تو کوئیدیچ، دیدن خانواده ای که هیچوقت نداشتن، بوسیدن دخترموردعلاقه‌شون و ... فقط چند مدل از افکارین که طول روز تو ذهنم اکو میشن. شاید براتون سوال باشه که چرا اینطوره؟ بذارید براتون از شبی بگم که همه‌ی اینها شروع شد.

بچه ی آروم و سربه‌زیری بودم که تازه وارد فضای جدیدی شده بود که همه هاگوارتز صداش میزدن. البته تو نامه ای که تو یتیم‌خونه گرفتم هم همین اسم رو آورده بودن. نامه قبولی در هاگوارتز. پسر بچه‌ای که هیچی از گذشته‌اش نمیدونست و داشت به زندگی خاص خودش میرسید با موهبت‌هایی که بهش داده شده بود؛ با یه نامه جادوگر خونده شد و به مدرسه علوم و فنون جادوگری دعوت شد. درسته. اون پسر بچه من بودم. چون میتونستم بدون دخالت دستم آتش شومینه رو حرکت بدم، فقط با نگاه کردن بهش، آدم عجیبی تو یتیم‌خونه شناخته میشدم و همه ازم فاصله میگرفتن. البته مشکلی باهاش نداشتم؛ با تنهایی خودم و هنزفری مشکی‌ای که همیشه تو گوشمه و آهنگ‌هایی که همیشه کمک‌کننده هستن برای خاموش کردن افکارم، روزام رو شب میکردم. حتی فکرشم نمیکردم یه روزی به اینجا برسم.

خیلی فاصله گرفتیم از چیزی که میخواستم تعریف کنم. پرش افکار واقعا اذیت کننده‌اس. یکی از شب‌هایی که هاگوارتز تو خواب عمیق بود، کنجکاویم دردسر تراشید برام. همه جا تو تاریکی مطلق فرو رفته بود و تنها نوری که جلوی چشمم رو روشن میکرد نور محو چوبدستیم بود. گاهی صدای شکستن تیکه‌چوبِ خشک‌شده‌ای زیر پام ترس و لرز کمی به بدنم می‌انداخت؛ گاهی هم حرکت موجود کوچیکی از گوشه و کنار جنگل باعث چرخوندن سرم و ترسوندنم میشد. رفته بودم که تک‌شاخ پیدا کنم. شنیده بودم که خونشون باعث زیاد شدن عمر میشه. البته اینم باید اضافه کنم که چون همیشه علاقه زیادی به تعریف و تمجید شنیدن از باقی ادم ها داشتم خوشم میومد اولین بچه ای باشم که تو سن 11 سالگی تونسته یه تک‌شاخ رو بکشه و عمرخودش رو زیاد کنه. کسی راجع به نفرین لعنت شده‌اش بهم نگفته بود. شاید هم بچه ها بعد از مکالمه کوتاهشون بهش اشاره کرده بودن فقط من یکمی زود ازشون جدا شده بودم.

بعد از چند دقیقه گشتن تو تاریکی جنگل، بین درخت هایی که روبروم میدیدم سوسوی نور رو میشد احساس کرد.. اون وقت شب هیچ چیزی نمیتونست جنگل رو روشن کنه؛ مگه نور تک‌شاخ. شانس اورده بودم که پیداش کردم. قدم‌هام رو تندتر برداشتم و سعی کردم هیچ صدایی درنیارم تا باعث فرار کردنش نشم. و موفقیت آمیز بود وگرنه من الان براتون این‌هارو تعریف نمیکردم. دومتری تک‌شاخ نورانی ایستاده بودم و یه چاقوی بزرگ تو دست راستم بود. قبل اینکه چاقو رو دربیارم چوبدستیم رو خیلی اروم زیر کمر شلوارم گذاشته بودم که مزاحم کارم نشه و یه موقع زمین نیوفته که صدایی ایجاد کنه. نمیخواستم تک‌شاخ فرار کنه. با وجود ولع نوجوونیم برای زیاد شدن عمرم و عجله ای که برای کشتن تک‌شاخ روبروم داشتم، یادم نمیره که چقدر از زیباییش به وجد اومده بودم. نور نقره‌ای رنگی که بدنش داشت و باعث روشن شدن اطرافش شده بود محوم کرده بود. یال‌های لختش که به یه سمت از گردنش ریخته بودن و تنها شاخی که رو پیشونیش بود، ثابت کننده این بود که توصیفات درستی شنیده بودم. اون واقعا زیبا بود. اگه چند دقیقه بیشتر نگاهش میکردم شاید دیگه نمیتونستم بکشمش و الان به این مصیبت نیوفتاده بودم. ولی بالاخره دستم بالا رفت و با حرکت اول مچم، چاقوی تیزی که تو دستم بود نیمی از گردن بلند تک‌شاخ روبروم رو برید. خون نقره ای رنگش از گردنش سرازیر شد و بعد چند ثانیه روبروی من روی زمین افتاد. حالا تنها کاری که نیاز بود بکنم خوردن خونش بود تا جز معدود افرادی بشم که عمر زیادی دارن.

دیگه هیچ چیزی نمیتونست جلوم رو بگیره؛ رو زانوهام کنار خون تک‌شاخ فرود اومدم و بدون مکث دستم رو زیر باریکه خونی که از گردنش سرازیر بود گرفتم که مشت کوچیکم با مایع نقره‌ای رنگ پر شه. بعد پر شدن مشتم دستم رو بالا اوردم و لبم رو بهش نزدیک کردم؛ اضطراب داشتم؟ نمیدونستم قراره بعدش چی بشه ولی حتی نذاشتم ذره‌ای افکارم مانع کارم بشن. دست‌دست کردن برای نوشیدن خونی که هر لحظه داشت رو زمین ریخته میشد و هدر میرفت کار درستی نبود. پس خوردنش رو شروع کردم؛ پشت سر هم دست‌های کوچیکم رو پر میکردم و قورتش میدادم. فقط میخواستم کار نیمه تمومم رو تموم کنم و برگردم خوابگاه هافلپاف. مزه گس خون تک‌شاخ هم جز معدود چیزاییه که یادم مونده. اون لحظه خیلی غیرقابل‌ تحمل حس میشد ولی الان دیگه مقابل چیزهایی که بعدش تجربه کردم به چشم نمیاد.

تا جایی که میتونستم خون بیرون ریخته شده از گردن اون موجود بیچاره رو خوردم و دستام رو با گوشه لباسم پاک کردم تا رنگ نقره ای روشون، توجهِ کسی رو جلب نکنه. دسته چاقو رو با لبه شنلم تمیز کردم که یه موقع اثری از من روش نباشه و همونجا رهاش کردم. هیجان خاصی رو حس میکردم؛ انگار انرژی کل آدم‌های هاگوارتز رو تو بدنم جمع کرده بودن و خونِ تو رگ‌هام با سرعت خیلی بیشتری حرکت میکرد. نفس‌نفس میزدم و سعی میکردم راهی که تا اونجا اومده بودم رو به خاطر بیارم که بتونم از جنگل ممنوع خارج بشم. به سختی با نور کم چوبدستیم، که بعد از جدا شدن از تک‌شاخ تو دستم گرفته بودمش و بین انگشتام فشارش میدادم، راه برگشت رو پیدا کردم و از جنگل خارج شدم. حالا دیگه راهی تا خوابگاه نمونده بود. با سرعت زیادی قدم برمیداشتم؛ اگه کسی اون موقع شب من رو با اون عجله میدید شاید با خودش فکر میکرد گرگینه دنبالم کرده و دارم بخاطر جونم فرار میکنم. ولی فقط میخواستم زودتر برم تو تختم و شب تموم شه. انگار فردا نتیجه خوردن خون تک‌شاخ رو قرار بود ببینم. یه شبه چند سال جوون تر میشدم؟ با هر سختی‌ای که بود خودم رو به سالن‌های هاگوارتز رسوندم و اونجا بود که تازه متوجه اتفاق جدیدی شدم که افتاده بود.

-چقدر خوابم میاد؛ باید بچه هایی که الان تو سالن میچرخن و خواب نیستن رو برد دخمه و افسون های خوبی روشون پیاده کرد. یکیشون رو به عنوان جارو میتونم استفاده کنم برای یه روز تمام.

امکان نداشت فلیچ اینهمه بلند این حرفارو بزنه! سرم رو این‌ور و اون‌ور چرخوندم که بتونم پیداش کنم ولی حتی اثری از سایه‌اش هم نبود. نمیدونستم دارم این حرف‌هارو میشنوم یا فقط تو ذهنم اکو میشن.. ولی جالب بود. اگه فلیچ اونجا نبود و بلند این حرف‌هارو بیان نکرده بود، پس من داشتم توهم میزدم؟ اثرات منفی خون تک‌شاخ بود ؟ شاید هم داشتم ذهنش رو میخوندم! ولی چطور و از کجا ؟ سوال هایی بودن که اون شب ذهن من رو درگیر کرده بودن. نباید اون وقت شب من رو تو سالن های هاگوارتز میدید پس با قدم های سریع خودم رو به خوابگاه رسوندم. جایی که شدت شنیده شدن افکار بالا رفت و هیجان حس اولیه‌اش رو از بین برد.

-مرغ امروز خیلی خوب نپخته بود. حالت تهوع دارم.
-چرا اسمش سرنیکولاس بود ولی هیچ سری نداشت ؟
-باورم نمیشه اسنیپ چرا موهاش رو نمیشوره و اینهمه چربه.
-لبای دختری که تو کلاس معجون سازی دیدمش زیادی نرم به نظر میرسیدن.
-چرا خوابم نمیبره..

بعد اینکه رو تخت دراز کشیدم و متوجه شدم همه‌ی این افکار تو ذهنم دارن تکرار میشن، فهمیدم چه فاجعه‌ای رخ داده بود. با این همه سروصدا تو مغزم، خوابیدن دیگه جز بهترین رویاهام شد و همین هم باعث شد اعتیادم به تنهایی و فاصله گرفتن از هرجایی بیشتر شه. هرچقدر تو شعاع 10 متریم آدم‌های کم‌تری بود، افکار کمتری هم شنیده میشد. و کجا بهتر از جنگل ممنوع برای فرار از آدم‌های هاگوارتز؟ جایی که این نفرین شروع شد و تنها جایی که باعث آروم گرفتن فضای مغزم از افکار مزخرف میشد.


آقای تال؟ افتخار استادی به بنده میدن؟

***

تایید شد.

به استادت پیام بده و بعد از مشورت باهاش، برو به سراغِ مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/7/4 14:36:00