جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

20 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
17
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آکی سوگیاما 1405/04/05 20:10  18 خواندن  بدون نظر 
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  114 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  180 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  297 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  284 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  359 خواندن  7 نظر(ها) 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: شنبه 16 اسفند 1404 20:29
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر 21
شب روی هاگوارتز سنگینی می‌کرد. آسمان تیره و عمیق بود و ابرهای ضخیم مثل موج‌هایی آرام بالای برج‌های بلند قلعه حرکت می‌کردند. باران ریز اما پیوسته می‌بارید؛ قطره‌ها روی سنگ‌های قدیمی قلعه می‌خوردند و بوی خیسِ سنگ و خاک در هوای سرد پخش شده بود. برج‌های بلند هاگوارتز در مه بارانی نیمه‌پنهان بودند و پنجره‌های تاریکشان مثل چشم‌هایی خاموش به حیاط نگاه می‌کردند.
حیاط قلعه پر از سکوت بود. سکوتی عجیب و سنگین از آن سکوت‌هایی که حتی صدای نفس کشیدن آدم‌ها هم در آن واضح شنیده می‌شود. صدها نفر کنار هم ایستاده بودند اما هیچ‌کس حرف نمی‌زد. فقط صدای باران بود که از لبه‌ی بام‌ها می‌چکید و روی سنگفرش سرد حیاط پخش می‌شد.
باد خنکی میان شنل‌های خیس می‌پیچید و موها را کمی به هم می‌ریخت. قطره‌های باران روی صورت‌ها می‌لغزیدند و با اشک‌هایی که بعضی‌ها بی‌صدا پاک می‌کردند قاطی می‌شدند. بالای سر ما برج نجوم در تاریکی قد کشیده بود؛ همان‌جا که حالا خلأیی بزرگ در دل هاگوارتز گذاشته بود.
ناگهان در میان آن تاریکی نوری کوچک روشن شد.
یکی از چوب‌دستی‌ها بالا رفت و نوک آن مثل ستاره‌ای لرزان در شب درخشید. نور طلایی در میان باران می‌لرزید، قطره‌ها از میانش عبور می‌کردند و برای لحظه‌ای برق می‌زدند.
بعد نور دیگری روشن شد.
و بعد یکی دیگر.
کم‌کم حیاط تاریک پر شد از نقطه‌های نورانی. صدها نور کوچک که در دستان بالا رفته می‌سوختند؛ نورهایی گرم و طلایی در میان شب سرد و بارانی. وقتی به آنها نگاه می‌کردی، انگار کهکشانی از ستاره‌ها درست میان حیاط هاگوارتز شکل گرفته باشد.
من هم آرام چوب‌دستی‌ام را بالا بردم. دستم کمی می‌لرزید. نه از سرما… از حس عجیبی که در سینه‌ام پیچیده بود. نور از نوک چوب‌دستی‌ام بیرون آمد و به بقیه‌ی نورها پیوست. در آن لحظه حیاط قلعه دیگر تاریک نبود. نورها روی دیوارهای سنگی می‌افتادند، روی پنجره‌های بلند می‌درخشیدند و برج‌ها را در هاله‌ای نرم و طلایی فرو می‌بردند.
باران هنوز می‌بارید. قطره‌ها از میان نورها رد می‌شدند و مثل دانه‌های شیشه‌ای برق می‌زدند. هوا سرد بود اما آن نورها گرمای عجیبی به فضا داده بودند.
به اطراف نگاه کردم. همه چوب‌دستی‌هایشان را بالا گرفته بودند. چهره‌ها در نورهای طلایی نیمه‌روشن شده بود بعضی‌ها به آسمان نگاه می‌کردند، بعضی‌ها چشم‌هایشان را بسته بودند، بعضی‌ها فقط ساکت ایستاده بودند و نور چوب‌دستی‌شان را نگه داشته بودند انگار نمی‌خاواستند این لحظه تمام شود.
دامبلدور همیشه بخشی از این قلعه بود. مثل همین برج‌ها، مثل همین دیوارهای سنگی که قرن‌ها ایستاده‌اند. حالا نبودنش را می‌شد در سکوت قلعه حس کرد؛ در بادی که میان حیاط می‌چرخید در پنجره‌های تاریکی که دیگر نور اتاقش پشتشان نبود.
اما وقتی به آن همه نور نگاه می‌کردم، حس می‌کردم تاریکی نمی‌تواند پیروز شود.
نورها در باران می‌درخشیدند و آرام در هوای شب می‌لرزیدند؛ مثل امیدی که هنوز خاموش نشده باشد. مثل یاد کسی که آنقدر بزرگ بوده که حتی رفتنش هم نمی‌تواند حضورش را از اینجا پاک کند.
آن شب، زیر آسمان بارانی هاگوارتز، میان برج‌های بلند و سنگ‌های خیس قلعه، ما فقط چوب‌دستی‌هایمان را بالا نگرفته بودیم… ما داشتیم نوری را نگه می‌داشتیم که او سال‌ها پیش در دل ما روشن کرده بود.
استاد: ملانی استانفورد

---
با توجه به اطلاعیه جدید، فعلا اختصاص اساتید به تازه‌واردان حذف شده. بنابراین در پیشبرد مراحل هرجا نیاز به کمک بود به خودم پیام بده تا راهنماییت کنم.

توصیفات دقیق و زیبایی داشتی.

تایید شد.

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
ویرایش شده توسط satgin در 1404/12/17 8:39:17
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/12/17 13:08:12
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: شنبه 16 اسفند 1404 20:13
نمایش جزئیات
آفلاین
داستانی راجب تصویر شماره‌ی 18 :

زمین، پر از برگ بود. صدای خرچ‌خرچ برگ‌های زیر پایم، گوشم را مانند سمفونی‌ای ناشناخته نوازش می‌کرد. بله، من همانم که بدون دانستن گذشته و سرنوشت برگان، روی آنان قدم می‌گذارم. همانی که نمی‌داند کدام برگ‌ها، توسط هوهوی باد از شر لگدمال شدن زیر پای موجودات مختلف خلاص می‌شوند و کدامشان، همینجا می‌مانند.
در فکر بودم و به برگ‌ها خیره شده بودم، که ناگهان نور سفید و درخشانی، درست مانند انعکاسی از بلور الماسی، چشمانم را کور کرد.
یک تک‌شاخ بود. عجیب بود. خیلی وقت است که حتی در این جنگل ممنوعه هم، تک‌شاخ ها دیگر وجود ندارند و انعکاس نورِ پوست زیبای آنها را، دیگر نمی‌توان در چشمان هیچ‌کس دید.
اما این، فرق داشت. تک‌شاخ به سمتم یورش آورد. چشمانم را از ترس این‌که قلبم، توسط شاخ نوک‌تیز تک‌شاخ تکه‌تکه شود، محکم به هم فشردم. اما هیچی حس نکردم، هیچی.
انگار، سال‌هاست که جسمی ندارم و شب‌ها در راهرو های سرد و تاریک هاگوارتز، درست مانند میرتل گریان، سرگردان می‌گشتم.
آیا من مرده‌م؟ آیا تک‌شاخ مرده است؟
نمی‌دانم. تک‌شاخ شروع می‌کند به چرخیدن دورِ من. آنقدر می‌چرخد و می‌چرخد و می‌چرخد، آنقدر پژواک صدای خرد شدن برگ‌هایِ روی زمین در گوشم می‌پیچد، که حاله‌ای آبی، از نردبان تیره‌ی آسمان بالا می‌رود و از میان شاخه‌های عریان درختان با معدود برگ‌هایی که روی آنها مانده رد می‌شود و میان ستاره‌های درخشان کوچک خودنمایی می‌کند و درست مانند شفق‌های قطبی در آسمان پدیدار می‌شود.
صحنه‌ی زیبایی بود.
در همان لحظه، دیگر حتی نور درخشان تک‌شاخ هم نمی‌توانست جلوی دیده‌ی تار و سیاهم را روشن کند.
سرم گیج می‌رفت و چشمانم سیاهی.
آن تک‌شاخ، آن‌شب کاری با من کرد. هنوز هم که هنوز است، نمی‌دانم چه و چه‌گونه. آن حاله‌ی آبی، همان تصاویر رویایی و زیبایی که قبل از مرگ جسمانی خود دیدم.
با شنیدن دوباره‌ی خش‌خش برگ‌ها، مطمئن شدم کسی دارد می‌آید. کسی می‌آید تا مرا به بستر مرگم برساند. گروهی از مدیران هاگوارتز راهی جنگل ممنوعه شدند. پروفسور دامبلدور، پروفسور مک‌گوناگال، پروفسور اسنیپ و پرستار مدرسه، من را به طرف بیمارستان مدرسه کشاندند. و همان‌موقع بود که، مطمئن شدم، قرار است شبحی باشم سرگردان در قلعه‌ای بزرگ. و این، تمام آن چیزی‌ست، که در یک شب، زندگی من را از این رو به آن‌رو چرخاند.
-----------------------

راستش نمی‌دونم که ظرفیت کدوم اساتید راهنما پره به‌خاطر همین مطمئن نیستم درباره‌ی انتخاب کردن استاد راهنما ولی اگر ظرفیت استاد هلنا ریونکلاو پر نیست، ایشون رو انتخاب میکنم.


تصویر تغییر اندازه داده شده
















*****
با توجه به اطلاعیه جدید، فعلا اختصاص اساتید به تازه‌واردان حذف شده. بنابراین در پیشبرد مراحل هرجا نیاز به کمک بود به خودم پیام بده تا راهنماییت کنم.

داستان جالبی رو شرح داده بودی.

تایید شد.

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
ویرایش شده توسط ClearWater در 1404/12/16 20:21:17
ویرایش شده توسط ClearWater در 1404/12/16 20:30:32
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/12/17 13:07:00
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: جمعه 8 اسفند 1404 07:14
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 19:
استاد به جای راه رفتن، بیشتر شناور به نظر می‌رسید. هر بار که نزدیک می‌شد، لباس‌های لایه‌لایه‌اش صدای خش‌خش ملایمی می‌داد. وقتی به میز من رسید، بدون نگاه کردن مستقیم گفت:

«تو از آن‌هایی هستی که آینده را نمی‌خواهند ببینند… ولی آینده تو را دوست دارد.»

نفهمیدم این تعریف بود یا تهدید.

روش پیشگویی آن روز «چای‌خوانی معکوس» بود. باید اول چای را می‌خوردیم، بعد فنجان را برعکس می‌کردیم، اما استاد تاکید کرد که مهم نیست چه می‌بینیم—مهم این است که چه چیزی را حس می‌کنیم.

یکی از دانش‌آموزان کنارم مدام با هیجان می‌گفت:
«من اژدها دیدم! نه صبر کن… شاید مرغ بود… یا کلاه؟»

یکی دیگر همان لحظه رنگش پرید و گفت:
«من هیچ‌چیز نمی‌بینم… یعنی آینده ندارم؟»

استاد خیلی آرام جواب داد:
«هیچ‌چیز، خودش بزرگ‌ترین نشانه است.»

وقتی نوبت من شد، ته فنجانم را نگاه کردم. فقط لکه‌هایی نامرتب بود، مثل نقشه‌ی یک جزیره خیالی. اما هرچه بیشتر نگاه کردم، احساس عجیبی آمد—نه ترس، نه خوشحالی. بیشتر شبیه حس وقتی که می‌دانی اتفاق مهمی در راه است، ولی نمی‌دانی خوب است یا بد.

بی‌اختیار گفتم:
«به نظر می‌رسد راهی هست… ولی مدام تغییر می‌کند. انگار هر قدم که برمی‌دارم، مسیر عوض می‌شود.»

استاد برای اولین بار مستقیم به من نگاه کرد. چشم‌هایش برق زد.

«بسیار نادر است… تو آینده ثابت نداری. آینده‌ات از آن‌هایی است که با تصمیم‌های کوچک ساخته می‌شود، نه با سرنوشت‌های بزرگ.»

بعد با لحنی آرام‌تر اضافه کرد:
«این یعنی هم خطرناک است… هم آزادکننده.»
استاد انتخابی من سیبیل تریلانی هستند

***

متاسفانه استاد تریلانی درحال حاضر حضور ندارن، نمی‌تونن درخواست شما رو بپذیرن. ولی چون باقی اساتید هم ظرفیتشون پره و درحال حاضر هم وضعیت خوبی نیست، پیام شخصی که بهت دادم رو بخون.

تایید شد.

به استادت پیام بده و بعد از مشورت باهاش، برو به سراغِ مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/12/10 13:01:08
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: جمعه 1 اسفند 1404 23:53
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ی 20 کارگاه داستان نویسی
خیلی ناگهانی بود ناگهانی بود که بروند بعد از دامبلدور مدیریت مدرسه نظم نداشت مرگخوار ها وقت و بی وقت حمله میکردند حتی اگر هری هم مدرسه را اداره میکرد ... نمیشد تنها دامبلدور میتوانست آن همه بی نظمی را جمع کند.تنها دامبلدور....
حتی اسلیترینی ها هم مجبور به رفتن شدند .تنها کاری که هری توانست بکند این بود:تخلیه ی مدرسه،کم کم بچه ها چمدان بستند و به سمت درشکه ها رفتند.
این لحظه غم انگیز ترین لحظه ای بود که هاگواتز به خود دیده بود.چهره ی همه پر از غم و اندوه بود.هیچکس نمیخواست خانه اش را ترک کند هاگوارتز مانند خانه ی همه بود .
هم ترسناک بود هم غم انگیز مرگخوار ها بالای سر بچه ها پرواز میکردند گویا از نبودن دامبلدور خیلی خوشحال بودند و بدشان نمی آمد سرو صدای بچه ها در گوششان نپیچد.
داستان این همه بی نظمی چه بود؟بعد از حمله ی اسمشو نبر بعد
از مردن دامبلدور مرگخوار ها مدرسه را صاحب شدند اسنیپ هم که قرار بود جانشین دامبلدور هم باشد لحظه ی آخر مرد. حالا دیگر هیچ کسی لایق نبود مدرسه را اداره کند،و مرگخوار ها دیگر مانده بودند.
هیچ کس امید نداشت حتی به هری،هری چه میکرد؟حتی اگر همه هم با هم متحد میشدند نمیتوانستند جلوی هزاران مرگخوار باستند. نمیشد...
تنها چاره ترک هاگوارتز بود .بچه ها به ترتیب وارد درشکه ها شدند.
چشمان همه مر از اشک بودهمه
از ته دل آرزو میکردند این آخرین باری نباشد که قلعه را می بینند ،این آخرین باری نباشد که پشت میز ها می نشینند و درس می خوانند اما هیچکس از آینده با خبر نبود.

***

استاد انتخاب نکردی، من پستت رو تایید میکنم اما لطفا از بین اساتید موجود یکی رو انتخاب کن و بهش پیام بده
و لطفا صبر کن پیام قبلیت تایید یا رد بشه، بعد پیام جدید بفرست. و البته من عذرمیخوام که طول کشید تا جواب بدم..یه سری مشکلات توی پستت می‌بینم که بعد از مشورت با استادت و پیش رفتن توی مراحل، خوب میشه.
کوشش و پشتکارت رو هم خیلی دوست دارم، آفرین! همینطوری ادامه بده و منم تشویقت میکنم

تایید شد.

به استادت پیام بده و بعد از مشورت باهاش، برو به سراغِ مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/12/2 21:57:32
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/12/2 21:58:24
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/12/2 21:59:43
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 28 بهمن 1404 17:38
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ی 20 کارگاه داستان نویسی
خیلی ناگهانی بود ناگهانی بود که بروند بعد از دامبلدور مدیریت مدرسه نظم نداشت مرگخوار ها وقت و بی وقت حمله میکردند حتی اگر هری هم مدرسه را اداره میکرد ... نمیشد تنها دامبلدور میتوانست آن همه بی نظمی را جمع کند.تنها دامبلدور....
حتی اسلیترینی ها هم مجبور به رفتن شدند .تنها کاری که هری توانست بکند این بود:تخلیه ی مدرسه،کم کم بچه ها چمدان بستند و به سمت درشکه ها رفتند .این لحظه عم انگیز ترین لحظه ای بود که هاگواتز به خود دیده بود.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 20 بهمن 1404 22:53
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۱۲:

هری و رون حالا استادان هاگوارتز شده‌اند و مثل هر سال باید با قطار از سکوی نه و سه‌چهارم راهی مدرسه شوند. با این‌که بزرگ شده‌اند و مسئولیت دارند، اما هنوز هم گاهی همان دردسرهای قدیمی سراغشان می‌آید. صبح روز حرکت قطار، رون طبق عادت همیشگی‌اش به مغازه‌های جادویی نزدیک ایستگاه سر می‌زند و هر خوراکی عجیبی که می‌بیند می‌خرد؛ از شیرینی‌های آتش‌زا گرفته تا شکلات‌هایی که طعمشان هر لحظه عوض می‌شود. نتیجه این می‌شود که قبل از رسیدن به ایستگاه، حال رون به‌هم می‌ریزد؛ شکمش درد می‌گیرد، صورتش سرخ می‌شود و هر چند دقیقه یک‌بار عطسه‌ای می‌کند که جرقه‌های کوچکی از دهانش بیرون می‌پرد.

هری که نگران است،دست رون را میگرید و به سمت سکوی نه و سه‌چهارم می‌برد، اما وقتی می‌رسند، ساعت یازده گذشته و قطار حرکت کرده است. دیوار بسته شده و هیچ راهی برای ورود باقی نمانده. هری با ناراحتی می‌گوید: «رون، ما الان استادیم. قرار بود الگو باشیم، نه این‌که دوباره مثل بچگی‌هامون مجبور بشیم خرابکاری کنیم .» رون با خجالت و صدایی گرفته جواب می‌دهد: «من فقط چند تا شیرینی خوردم… شاید هم چند تا بیشتر.»

هری که می‌داند بحث کردن فایده‌ای ندارد، می‌پرسد: «الان چیکار کنیم؟» رون کمی مکث می‌کند و با لبخندی که معلوم است بوی دردسر می‌دهد، می‌گوید: «خب… من یه چیز جدید ساختم. یه ماشین پرندهٔ تازه. بهتر از قبلیه. حداقل امیدوارم بهتر باشه.»

ماشین را از پارکینگ مخفی نزدیک ایستگاه بیرون می‌آورند. ظاهرش شبیه همان فورد قدیمی است، اما با تغییرات زیاد: بال‌هایی که از چوب جاروهای مسابقه‌ای ساخته شده، چراغ‌هایی که با هر بار روشن شدن رنگ عوض می‌کنند و موتوری که با جادوی رون تقویت شده، اما صدای عجیبی می‌دهد، انگار هر لحظه ممکن است از هم بپاشد. هری با تردید نگاهش می‌کند و می‌پرسد: «این واقعاً امنه؟» رون جواب می‌دهد: «امن که… شاید نه. ولی سریع هست.»

ماشین را روشن می‌کنند و به آسمان می‌روند. هنوز چند متر بالا نرفته‌اند که اولین مشکل ظاهر می‌شود. هر بار که رون عطسه می‌کند، ماشین تکان شدیدی می‌خورد و چند متر بالا می‌پرد. هری با عصبانیت می‌گوید: «رون، جلوی عطسه‌هات رو بگیر!» رون جواب می‌دهد: «اگه می‌تونستم، الان این شکلی نبودم!»

در مسیر دنبال کردن قطار، چند بار نزدیک است با دودکش قطارهای دیگر برخورد کنند. یک‌بار هم بال ماشین به یک تابلو تبلیغاتی گیر می‌کند و نصف تابلو کنده می‌شود و در خیابان می‌افتد. مردم با تعجب به آسمان نگاه می‌کنند و بعضی‌ها فکر می‌کنند یک موجود جادویی ناشناخته حمله کرده است. هری سعی می‌کند ماشین را کنترل کند، اما فرمان درست کار نمی‌کند و هر بار که می‌چرخاند، ماشین با تأخیر واکنش نشان می‌دهد.

وقتی بالاخره قطار هاگوارتز را پیدا می‌کنند، تصمیم می‌گیرند برخلاف دفعهٔ قبل که مستقیم به هاگوارتز رفتند و با درخت بید کتک‌زن برخورد کردند، این بار ماشین را روی سقف قطار فرود بیاورند و از آنجا وارد شوند. اما فرود آمدن روی قطار در حال حرکت کار ساده‌ای نیست. ماشین چند بار روی سقف می‌لغزد، یک‌بار نزدیک است از لبهٔ قطار سقوط کند و یک‌بار هم چرخ عقبش به دودکش قطار گیر می‌کند و صدای بلندی ایجاد می‌شود که دانش‌آموزان را می‌ترساند.

با زحمت زیاد بالاخره ماشین را روی سقف قطار ثابت نگه می‌دارند. هری نفس راحتی می‌کشد و می‌گوید: «خوب شد این‌بار حداقل به درخت نخوردیم.» رون که هنوز حالش خوب نشده، جواب می‌دهد: «اگه دوباره به اون درخت می‌خوردیم، فکر کنم این‌بار خودش می‌اومد دنبالمون.»

آن‌ها از سقف وارد یکی از واگن‌ها می‌شوند. دانش‌آموزان با تعجب و خنده نگاهشان می‌کنند. بعضی‌ها می‌پرسند: «استاد پاتر، شما چرا از در نیومدین؟» و یکی از بچه‌ها با خنده می‌گوید: «استاد ویزلی، شما دوباره خوراکی‌های عجیب خوردین؟»

هری سعی می‌کند جدی بماند و می‌گوید: «این یک موضوع کاملاً ضروری بود.» اما رون که هنوز رنگش پریده، زیر لب می‌گوید: «ضروری که نبود… ولی حداقل رسیدیم.»

قطار به مسیرش ادامه می‌دهد و هری و رون در سکوت روی صندلی می‌نشینند. هری به بیرون نگاه می‌کند و با خودش فکر می‌کند که شاید هیچ‌وقت از دردسرهای دوران نوجوانی خلاص نشوند. رون هم آرام می‌گوید: «هری… دفعهٔ بعد، قبل از حرکت قطار، جلوی من رو بگیر که خوراکی نخرم.» هری جواب می‌دهد: «دفعهٔ بعد؟ امیدوارم دفعهٔ بعدی وجود نداشته باشه.»

با این حال، هر دو خوب می‌دانند تا وقتی رون ویزلی همان رون ویزلی قدیمی است، همیشه جایی برای یک «دفعهٔ بعد» وجود دارد.

استاد: هلنا ریونکلاو

***



تایید شد.

به استادت پیام بده و بعد از مشورت باهاش، برو به سراغِ مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/11/22 1:14:41
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 13 بهمن 1404 23:41
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام! من تصویر شماره ی ۱۳ رو انتخاب کردم و میخوام داستانمو براتون روایت کنم:

شب سردی بود و باد مثل روح سرگردان توی راهروهای تاریک هاگوارتز زوزه می‌کشید. هری، در حالی که شنل نامرئی‌اش رو روی شونه‌هاش مرتب می‌کرد، زیر لب غر زد:
— عالیه، نصف شب، معده‌م خالی، و دوباره حس قهرمان‌بازی اومده سرم...

نقشه‌ی غارتگر توی دستش برق می‌زد. حالا فقط یه نقطه‌ی کوچیک مونده بود که بی‌حرکت نمی‌ایستاد: “آقای آرگوس فیلچ (در حال غر زدن)” و در کنارش، سایه‌ی باریکی: “خانم نوریس (در حال استراق سمع)".

هری نفس عمیقی کشید. هدفش این بار نه نجات جان کسی بود، نه انجام مأموریتی قهرمانانه. فقط یه مأموریت شخصی ساده داشت: رفتن به آشپزخونه. دلش برای پای سیب‌های جن های خونگیِ آشپزخونه ی هاگوارتز تنگ شده بود، و دلیلی ندید چرا نباید نیمه‌شب یه دسر افسانه‌ای بخوره.

اما خب، چون اینجا هاگوارتزه، هیچ چیز «ساده» پیش نمی‌ره.

همین‌طور که داشت از کنار راهروی طبقه‌ی سوم رد می‌شد، صدای خراشیدن ناخن گربه‌ای روی سنگ، مثل خنجر، نفسش رو برید. هری سریع نقشه رو تا کرد و زیر شنل فرو رفت. خانم نوریس از گوشه بیرون خزید، چشماش قرمز و ترسناک مثل دو چراغ جادو بود. پشت سرش فیلچ اومد، در حالی که با فانوسش فضا رو اسکن می‌کرد و غرغر می‌کرد:
— می‌دونم یکی از اون فسقلیای کله‌شق اینجاست... حس ششم من هیچ‌وقت اشتباه نمی‌کنه!

هری آروم عقب رفت، ولی پاش خورد به زره یکی از شوالیه‌ها. صدای فلز توی راهرو پیچید.
فیلچ فریاد زد:
— کی اونجاست؟!

هری نفسش رو حبس کرد. تصمیم گرفت مثل هر قهرمان خسته اما باهوش، فرار کنه. دوید، بدون اینکه به پشت سر نگاه کنه. فیلچ دنبال صدا دوید ولی فقط تونست شنل رو کمی از پشت بگیره...

هری با یه جهش خودش رو انداخت پشت تابلوی معروف بانوی چاق، که به غرغر گفت:
— پسر! ساعت خوابه، تا صبح صبر نمی‌کردی؟
— نه، چون فیلچ داشـ...
— رمز عبور؟
— پای سیب!
— اشتباهه، ولی چون دلسوزی برای دسر داری، برو تو!

در باز شد و هری پرت شد توی سالن عمومی تا نفس تازه کنه. لبخند زد، در حالی که شادیِ نجات پیدا کردن با ناامیدیِ دسر نخوردن قاطی شده بود.

— خب... حداقل زنده‌م. همیشه یه شروع خوبه.

***

داستانت خوب بود! ولی هیچ استادی برای خودت مشخص نکردی.. بنابراین لیست اساتید موجود رو چک کن و یکیشون رو انتخاب کن و بعد بهش پیام بده. توجه داشته باش که گلرت گریندلوالد رو نمیتونی انتخاب کنی چون ظرفیتش پر شده. اقای تال (هیبرنیوس مالکولم) هم دیگه حضور ندارن.

تایید شد.

به استادت پیام بده و بعد از مشورت باهاش، برو به سراغِ مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/11/14 10:45:26
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 10 دی 1404 13:21
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۱۹


هوای کلاس سنگین بود؛ بوی چای داغ و دود عود توی فضا پیچیده بود. شمع‌ها با نور زرد و لرزون‌شان روی دیوارها سایه‌هایی می‌ساختند که انگار هر لحظه می‌خواستند شکل آدم بشوند. میزهای گرد کنار هم چیده شده بودند و همه با کنجکاوی به فنجان‌های بخار گرفته نگاه می‌کردیم.
من کنار هرماینی نشسته بودم. او همیشه وقتی چیزی جدید یاد می‌گرفت، یک‌جور توجه خاص توی نگاهش داشت؛ انگار ذهنش همیشه یک قدم جلوتر از بقیه حرکت می‌کرد. پروفسور ترالانی چای نورانی را در فنجان‌ها ریخت و با صدایی آرام گفت: «پیشگویی فقط دیدن آینده نیست… فهمیدن حرفیه که جهان هنوز نزده.»
بخار چای بالا می‌رفت و می‌لرزید. توی فنجان من، تصویر مثل نقطه‌های نورانی شروع به حرکت کرد؛ نه واضح، اما پر از حس.
هرماینی آهسته پرسید: «تو فکر می‌کنی واقعاً می‌شه آینده رو فهمید؟»
من نگاهم را از فنجان برداشتم. «فکر می‌کنم بیشتر شبیه اینه که خودمون رو بفهمیم. آینده هنوز اتفاق نیفتاده… شاید ما قراره انتخابش کنیم.»
پروفسور ترالانی کنار میز ما ایستاد و با دقت به فنجان‌ها نگاه کرد. «جالبه… دو مسیر متفاوت. اما هر دو از یک تصمیم شروع می‌شن.»
من به بخار چای خیره شدم. تصویر توی فنجان شکل گرفت:
دو نفر کنار هم، نه درگیر، نه رقیب. فقط دو نفر رو‌به‌روی راهی که هنوز هیچ‌کس پا روی آن نگذاشته بود.
هرماینی زیر لب گفت: «پس قرار نیست منتظر آینده باشیم… باید بسازیمش؟»
من جواب دادم: «آره. شاید پیشگویی یک آینده‌ی ثابت نیست. یک فرصت برای درست انتخاب کردنه.»
بخار آرام‌آرام محو شد. نور شمع کم‌نورتر، اما گرم باقی ماند.
این حس می‌گفت که از همین لحظه، همین کلاس، همین فنجان چای، یک شروع ممکن است.
من و هرماینی به هم نگاه کردیم؛ نه به‌عنوان قهرمان یا نابغه، فقط دو دانش‌آموز که می‌خواستند بفهمند قدم بعدی چیه.
و کلاس پیشگویی برای یک لحظه ساکت ماند…
نه از سردرگمی، از احتمال.
***

داستانت خوب بود! ولی هیچ استادی برای خودت مشخص نکردی.. بنابراین لیست اساتید موجود رو چک کن و یکیشون رو انتخاب کن و بعد بهش پیام بده. توجه داشته باش که گلرت گریندلوالد رو نمیتونی انتخاب کنی چون ظرفیتش پر شده.

تایید شد.

به استادت پیام بده و بعد از مشورت باهاش، برو به سراغِ مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/10/12 12:55:20
𝘓'𝘢𝘮𝘰𝘶𝘳 𝘦𝘴𝘵 𝘭𝘢 𝘮𝘢𝘨𝘪𝘦 𝘭𝘢 𝘱𝘭𝘶𝘴 𝘱𝘶𝘪𝘴𝘴𝘢𝘯𝘵𝘦 ; 𝘗𝘢𝘳𝘤𝘦 𝘲𝘶'𝘪𝘭 𝘵𝘳𝘰𝘶𝘷𝘦 𝘴𝘰𝘯 𝘤𝘩𝘦𝘮𝘪𝘯 𝘫𝘶𝘴𝘲𝘶'𝘢𝘶 𝘤œ𝘶𝘳 𝘮ê𝘮𝘦 à 𝘥𝘪𝘴𝘵𝘢𝘯𝘤𝘦.
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: جمعه 5 دی 1404 17:51
نمایش جزئیات
آفلاین
امروز اولین جلسه کلاس پیشگویی بود. هیجان عجیبی داشتم؛ می دونستم من توی این درس یه قدرت خاصی دارم! امیدوار بودم بتونم لیاقتم رو به پروفسور نشون بدم و موفقیت های خوبی توش کسب کنم!
وارد کلاس پیشگویی شدم. فضای عجیبی داشت! هوای گرم و مرطوب، پر از دود و انواع مختلف عود و مواد دود زا و بودار که آتش زده شده بودن در اطراف اتاق، میزهای گرد و کوتاه و زمینی که فرش شده بود با سه بالشتک دور هر میز. به سمت میزی که جدا شده بود از بقیه نگاه کردم. کلی پارچه به رنگ های بنفش و ارغوانی و صورتی تیره روی میز رو بهمراه سوزن و دوخت های خاص زینت داده بود. گوی شیشه ای، فنجان کوتاه دسته دار، اسطرلاب و یسری وسایل و کتاب های دیگه که مشخص بود برای پیشگویی هستند روی میز چیده شده بود. روی بقیه میز ها هم که برای بچه ها بود با پارچه هایی به رنگ گروهشون تزیین و پوشیده شده بود. دو پنجره بزرگ و قوسی نور نارنجی رنگ غروب خورشید رو به داخل اتاق هدایت می کرد و فضا رو وهم انگیز تر!
به سمت میزی با پارچه های آبی زیبا در تناژ های مختلف رفتم و روی بالشتک نشستم؛ یک گلدان اقاقیای کوچک هم در آنجا روی میز ما بود.
لحظه ای بعد زنی با ردای بنفش و موهای خاکستری و سفید با دسته ای پاسور وارد کلاس شد. شگفت زده از جایم برخاستم!
پروفسور: خب خب خب، جادو آموزان عزیز! به کلاس عجیب و جذاب پیشگویی و بخت خوانی خوش آمدید! من پروفسور ... در اینجا می خواهم علم دقیق و نامأنوس پیشگویی رو به شما بشناسونم و تنهاااا دانش آموزانی که شایستگی و قدرت این علم عجیب و ظریف رو داشته باشند در این کلاس می مانند. حالا می خوام در یک آزمون کوچک قدرت ذهن های شما جادوآموزان کوچک و مشتاق رو بسنجم. لطفاً از هر میز یک نفر برای بردن فنجان ها و یک نفر برای بردن قهوه جوش به کنار اجاق پنهانی اتاق بره و وسایل رو بین بقیه پخش کنه؛ نفر سوم هم برای همه قهوه بریزه. بعد از اینکه به چیزی درمورد خودتون و آیندتون فکر کردید و یک نیت انتخاب کردید قهوه تون رو به آرامی بنوشید و فنجان رو برعکس روی میز قرار بدید؛ بعد از دو دقیقه هرکس فنجان دیگری رو بر می داره و تصاویر و اشکالی که می بینه رو اعلام می کنه.
صدای عجیبی داشت؛ صدایی مه آلود! اگر می شد این کلمه را برای صدا بکار برد.
دو همگروهی ام فنجان ها و قهوه را آوردند و من قهوه ریختم. به خانه مان فکر کردم، به خانه مان که داشتند از ما می گرفتند! بعد از دو دقیقه دوستم فنجانم رو برداشت و بهش نگاه کرد. گفت: چه چیزهای عجیبی اصلا نمی تونم تشخیص بدم چیه؟ خودت ببین آخه خیلی عجیب و درهم برهمه! با بی تفاوتی فنجان نفر سوم رو برداشتم و چک کردم: از یک طرف شبیه پرتگاه بود، اگر می چرخاند کوه می شد و از طرف دیگر ...
ناگهان صدای پروفسور آمد که بلند گفت: واییی خداییی منننن! این اصلا خوب نیست! این اصلا اصلا خوب نیستتتت!
وقتی دقت کردم دیدم که دوستم فنجان من را به پروفسور نشان می دهد. خدای من یعنی چه اتفاقی افتاده! چه معنایی دارد؟ آیا برای خانه مان اتفاقی افتاده؟!

استاد راهنمای انتخابی من پروفسور گریندلوالد هستند

تصویر تغییر اندازه داده شده


***



تایید شد.

به استادت پیام بده و بعد از مشورت باهاش، برو به سراغِ مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط الیسا در 1404/10/5 18:11:50
ویرایش شده توسط هیبرنیوس مالکولم در 1404/10/6 0:34:29
ویرایش شده توسط هیبرنیوس مالکولم در 1404/10/6 0:34:59
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/10/12 12:56:07
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 10 آذر 1404 16:39
نمایش جزئیات
آفلاین
هری وحشت کرده بود و به هیچ عنوان نمی‌توانست لرزش دستانش را پنهان کند. از زیر چشم سدریک هراسان را میدید که خودش را گوشه ای پنهان کرده بود پیتر خائن نیز آنجا بود با آن لبخند زشت و پوزخندی شیطانی رو به روی دیگ ایستاده بود. دست هری را کشید و او را جلوتر برد.
هری نمی‌دانست چه بکند کاری از دستش بر نمی‌آمد او را به تخت سنگی بست بازوی هری را کشید حفظ آرامش در اینجا امکان پذیر نبود پیتر چاقو را به پوست هری کشید. و دست او را برید موجی از درد در سراسر بدن هری بخش شد. ولی پیتر نیشخندی زد و خون او را وحشیانه درون دیگ ریخت چاقو را به دست خود نزدیک کرد هری چشمانش را محکم روی هم فشار داد و ثانیه ای بعد صدای جنون آمیز پیتر بود که سکوت را میشکست، آهسته چشمانش را باز کرد و با دست قطع شده ی پیتر مواجه شد. نگاهی از گوشه ی چشم به سدریک انداخت صورت او از ترس سفید شده بود ماده ی درون دیگ جوشید و قل قل کرد و بعد توده ای از دیگه و ماده ی سرخ رنگ خارج شد و دقیقه‌ای بعد مقابل چشمان حیرت زده ی هری، شکل انسان به خود گرفت و مقابل هری جسم ولدمورت قرار گرفت.
چشمان سدریک از تعجب و ترس درشت شده بود. چیزی را که دیده بود باور نمی‌کرد!
ولدمورت جلو تر آمد و با صدای خشدار و سردش گفت:
- اوه هری از دیدنت خوشحالم!
هری نسبت به صدای اون احساس تنفر میکر،د ولی بیشتر از آن، از خود متنفر بود که باعث بازگشت او شده بود!
ولدمورت چوب را لمس کرد و گفت:
- ولی حالا وقت خداحافظیه!
کمی مکث کرد و ادامه داد برای همیشه چوب دستی اش را به سمت هری گرفت هری هیچ نمی‌فهمید هنوز در شوک بازگشت او بود و متوجه حرکات و رفتار دیگران نمیشد وقتی ورد بر زبان ولدمورت جاری شد سدریک به خود آمد چگونه اجازه میداد هری دوست او کسی که به او دین داشت اینگونه جلوی چشمانش جانش را از دست بدهد ؟ هری یکبار مقابل ولدمورت ایستاده بود اگر حالا میمرد، چه کسی او را از بین میبرد ؟ متوجه نبود چه با خود میگوید اما پاهایش شروع به حرکت کرد و قبل از برخورد جادو با هری مقابل او ایستاد هری با چشمانی حیران به روبه رویش خیره بود سدریک...
ناگهان طناب و ولدمورت و دیگ همه در ثانیه ای از او دور شدند هری روی زانو هایش افتاد هیچ چیز برایش مهم نبود چگونه باید در چشمان دیگران نگاه میکرد و می‌گفت سدریک به خاطر من مرد چگونه ؟ اشک هایش روی صورتش غلت می‌خورند و گونه هایش را خیس میکردند. سدریک رفته بود صورتش سفید شده بود و لبان کبودش حال هری را بدتر میکرد جلوی اون نشست و صورت او را که کم کم رنگ سرما به خودش می‌گرفت را با دستانش قالب کرد چرا همچین کاری کرد ؟ حالا هری چگونه می‌توانست خودش را دوباره ببخشد در حالی که اجازه داده بود، سدریک جلوی چشمانش بمیرد حتی حرفی نزده بود فقط و فقط خود را فدای هری کرده بود سدریک برای همیشه رفته بود .....

استاد راهنما: گابریلا پرنتیس


-------------
خوش‌حالم که خلاقیت به خرج دادی و داستانو به شکل دیگه‌ای روایت کردی.

تایید شد.

به استادت پیام بده و بعد از مشورت باهاش، برو به سراغِ مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
ویرایش شده توسط Albus_p در 1404/9/10 16:44:57
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/9/10 17:04:00