تصویر شماره ی ۱۲
هری و رون سوار ماشین پرنده به آرامی در آسمان پرواز می کردند.رون پشت فرمان بود و می راند.سرانجام قلعه ی هاگوارتز را دیدند که زیر پای آنهای قرار داشت.رون داشت به مراسم گروه بندی فکر می کرد. جینی، خواهر رون سال اولی بود که به هاگوارتز می آمد. نمی دانست مراسم گروه بندی شروع شده یا نه. سر انجام به این نتیجه رسید که مراسم هنوز شروع نشده و می توانند کمی بیشتر بالای محوطه ی قلعه پرواز کنند.
_ هری، شاید بتونیم یه کم بیشتر پرواز کنیم.
هری با تکان دادن سرش موافقت کرد. ناگهان هری فریاد زد :
تو هم اون چیزی رو که من می بینم می بینی؟
_چی؟
_ یه نفر داره تو جنگل ممنوعه راه می ره.نگاه کن!هرمیونه.
_اونجا چی کار می کنه؟ هری ، چمدون ها ها رو آماده می کنی؟ می خوام فرود بیام.
آنها به آرامی فرود آمدند و به سمت جنگل ممنوعه رفتند. به نظر می آمد که هرمیون دنبال کسی می گردد. بلند هرمیون را صدا زدند. او برگشت و به طرف آنها رفت. هرمیون، قیافه ی حیرت زده ای داشت.
_هری! رون! چطوری اومدین این طرف؟
_منظورت چیه؟
_شما ها همین الان اونجا بودین و داشتید به اون سمت می رفتید.
و به نقطه ی نسبتا دوری در جنگل اشاره کرد.
_چی داری می گی؟ ما همین الان فرود اومدیم.
_فرود اومدید؟ با چی فرود اومدید؟
با ماشین پرنده ی بابا اومدیم دیگه. می خواستی با چی فرود بیایم، با قطار؟!
نه... یعنی،...شما ها با من تو قطار بودین...چطوری...
هری با نگرانی به هرمیون خیره شد: هرمیون، حالت خوبه؟ چیزی شده ؟
همان لحظه پروفسور مگ گونگال سر رسید و گفت : هیچ معلوم هست اینجا چی کار می کنین؟
وقتی به میز گریفیندور رسیدند جینی برایشان دست تکان می داد. رون با قیافه ای گرفته گفت : باورم نمیشه مراسم گروه بندی رو از دست دادیم.
هرمیون با بدخلقی گفت: من یه عالمه نگران شدم، خب تعریف کنین کجا بودین؟یعنی تو قطار نبودین؟
وقتی رون و هری تعریف کردند، هرمیون با دهان باز داشت گوش می داد. سپس گفت: اما این امکان نداره! شما با من تو قطار
بودید. همه دیدن، از نویل بپرس. یعنی ممکنه یکی دیگه خودش رو به شکل شما ها درآورده باشه؟ راست می گم. شما حرفم
رو باور می کنین؟
بعد با چشمان آشفته به آن دو خيره شد.
هری جواب داد: ما حرفت رو باور می کنیم. ما بهت اعتماد داریم. ولی چه جوری کسی می تونه همچین کاری بکنه؟ اصلا چرا؟
بعد هرمیون درباره ی يک معجون توضیح داد، که برای همین کار بود. اما چه کسی می خواست هرمیون را گول بزند و او را
به جنگل ممنوعه بکشاند؟ این معمایی بود که در نظر آنها حل شدنش غیرممکن بود.
آنها سر گرم صحبت درباره ی این ماجرا شدند. شاید بتوانند حلش کنند. اما اکنون پروفسور دامبلدور می خواهد صحبت کند.
***
تایید شد.
مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.