شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
برخورد انگشتانش را با کتف هایم حس می کنم. کشیده شدن آن ها به پوستم. نگرانی در جانم کم کم جای خود را به آرامش می دهد. اوراد بر زبانش جاری می شوند و در گوش هایم می ریزند. جادویش را حس می کنم که از تنش در گوشت و پوست و استخوانم می نشیند. من خواب می شوم.
--
آزادنویسی شبانه
۲.۲۱
خواب می شوم
از زبان مالخازار
نور زرد کم جان که از شمع های سرخ برمی خیزد. اشک های بی وقفه ی شمع و گذرش از حیات و حرکت به سوی نیستی. بر کاناپه ی داخل اتاقم نشسته ام، احاطه شده با این شمع ها روی میز های کوچک بیضی شکل. پرده ی مخملین اتاق به دو طرف کشیده شده تا شب کم نورِ ماه هلالی را نمایان کند. گادفری کنارم نشسته. دستم دور او حلقه شده. حضورش، رایحه اش هم به من آرامش می دهد و هم مضطربم می کند. آرامم که او هست، زنده، کنارم. و می ترسم که دوباره در مسیر نیستی بیفتد.
من با صدایی گرفته، انگار که اصوات از غده هایی در گلویم عبور می کنند تا از دهانم خارج شوند: "گادفری! هنوز نمی خواهی به من بگویی؟"
گادفری با صدایی که غم یا شاید شرم بر آن نشسته: "چه را، سرورم؟"
من با لحنی اندک بی قرار: "همه چیز را. اینکه چه حسی داشتی وقتی لرد سابیس جسمت را تصرف کرد. اینکه چرا این کار را کردی، با خودت، با من."
گادفری: "شما این را می دانید، سرورم."
انگشتانم را در شانه اش فرو می کنم. "می خواهم آن را به زبان بیاوری."
گادفری با لحنی درمانده: "نمی توانم."
انگشتانم را بیشتر در شانه اش فرو می برم و باعث می شوم آوای کوتاه دردآلودی از گلویش خارج شود. "چرا؟ چون شرمت می آید؟ از آن ها؟ فکر می کنی باید با سری بالا و استوار این رویداد شوم را به یاد بیاوری؟ تو، تو که از ترس نیستی شبی جایی در جنگل در خودت جمع شده بودی و این من بودم که تو را از پرتگاه وحشتت عقب کشیدم، با تقدیم هدیه ی تاریکی به تو؟"
دستم را بالا می آورم و چانه اش را می گیرم و صورتش را با حرکتی تند به سمت خودم برمی گردانم. "تو به چه جراتی به سمت مرگ رفتی؟"
گادفری در حالی که چشمان کهربایی غم آلود و نگرانش را به من دوخته: "شاه گابریل، سرورم، فراموش کرده اید؟ او قول داده بود که اگر من در خطر افتادم، فورا مرا با کمک سربازانش نجات دهد."
پوزخند می زنم. "چه خزعبلاتی! او چه کار می توانست بکند در برابر خشم افسارگسیخته ی سیل مردم؟"
چانه اش را بین انگشتانم فشار می دهم، طوری که صدای ترق ترق استخوانش بلند می شود. "تو، مرا، پادشاهت، بدل کننده ات، به هیچ گرفتی. اول با من جنگیدی و بعد این گونه خودت را به لرد سابیس و بقیه سپردی تا تو را در گور بگذارند."
اشک در چشمانش حلقه می زند. "سرورم، با شما جنگیدم، چون ترسیده بودم. من نور شاه گابریل را بر روحم حس کرده بودم. زانوهایم با دیدنش بر زمین فرود آمده بودند. نگاه شما را به چشمانش دیده بودم و روحتان که کم کم داشت از کالبد خارج می شد و به سوی او می رفت."
من با زمزمه ای آرام اما خشمگین: "این ها توهمات توست. بله، خون گابریل نیمه خوابم می کرد. چرا که نه؟ او یک خون آشام نیرومند است. موضوع فقط همین بود."
گادفری: "نه، نبود سرورم. خودتان هم این را می دانید."
دست دیگرم را از دور شانه اش برمی دارم و با دو دست دو طرف صورتش را می گیرم. "اگر هم زمانی خواسته باشم شبیه او شوم، تنها یک میل آنی بوده. من شاه مالخازارم، فرمانروای نوکتیرا. و من خون شرورانسان می نوشم، نه خون حیوان و آب آهن. و من تو را تنبیه می کنم، گادفری. به خاطر کاری که با من کردی."
این جملات را با صدایی خش دار و آلوده به خشمی در اشتیاق انفجار به زبان می آورم.
گادفری: "اگر تنبیه من آرامتان می کند، این کار را بکنید."
من: "گادفری، تو خودت را به خاطر نجات دنیا به لرد سابیس نسپردی. تو چنین نیستی. تو حیات وجودت را مثل گوهری نایاب می بینی. تو خودت را برای دیگران فدا نمی کنی. تو از مرگ می ترسی، گادفری."
او را بر زمین پرت می کنم. "تو را مجبور کردند. تهدیدت کردند. گابریل این کار را کرد. و چرا؟ چون می خواست تاج و تخت لعنتی اش را حفظ کند."
بلند می شوم و به سمتش می روم و بالای سرش می ایستم. "کاش شلاق زدنت آرامم می کرد. اما حالا فقط حالم را به هم می زند."
و در حالی که از خشم نفس نفس می زنم، از اتاق خارج می شوم و همان طور که دارم در راهرو گام برمی دارم، با آتلور برخورد می کنم. او یک ردای سپید ابریشمی به تن دارد و موهای بلند و یشمی اش از روی شانه هایش سرازیر شده. چهره اش آرام اما پر از درکی عمیق است. دیدنش آرامم می کند. متوقف می شوم و او به من تعظیم می کند.
لب پایینم را می گزم. "آتلور، خشم مثل جانوری وحشی درونم می تازد. گاه آرام می گیرد تا نفس بگیرد، اما دوباره شروع می کند."
آتلور: "شما نیاز دارید گادفری درونش را برایتان آشکار کند. خشم و رنجشش از کسانی که به او پشت کردند."
من لب هایم را به هم می فشارم. "همین طور است."
آتلور: "اما او چنین نمی کند، چون نمی خواهد شما را علیه شاه گابریل تحریک کند."
من: "شاه گابریل پایش را از گلیمش درازتر کرده. و مساله فقط گادفری نیست. اگر الان هیچ کاری علیهش نکنم، در آینده چه خواهد شد؟ قصد تصرف تاج و تختم را نخواهد کرد؟"
آتلور: "گادفری از اینکه شما با شاه گابریل درگیر شوید، می ترسد. اما از این هم ترس دارد که شما به او نزدیک شوید. من سعی می کنم دیدش را به سمت تعادل بیاورم."
من در حالی که حس می کنم نفس هایم آرام تر شده اند و عضلاتم منبسط: "خوب است، آتلور. این کار را بکن. راستی به معابد رفتی؟ توانستی الهامات بگیری؟"
آتلور با لبخند: "بله، سرورم. راه حل در این است که به مردم بفهمانیم سلطنت و الوهیت باید از هم جدا باشند."
من: "جدایی سلطنت و الوهیت. هوم. خوب است. طرز فکرت را دوست دارم. و آرامشت را. تو با این آرامش می توانی بقیه را به راه بیاوری."
آتلور: "هر چه در وجودم هست، برای خدمت به شماست، سرورم."
با همدیگر به تالار آب می رویم. در آنجا ردایم را از تن درمی آورم و در حوض می نشینم. آتلور در حوض آب نیمه داغ می ریزد. اطرافم پر از بخار می شود و حالا که فقط حضور آتلور را حس می کنم، بدون دیدنش، اضطراب مثل حشراتی زیر پوستم می لغزد و به حرکت درمی آید. این جادوگر کیست؟ او که وجودش مثل وجود گابریل نیمه خوابم می کند؟
من فقط او را دیدم و در حالی که نور گابریل ناامیدم کرده بود، خواستم آتلور را با خودم به قصر بیاورم. اما واقعا او کیست؟ یاد خواسته اش می افتم: وقتی رازم را فهمیدید، مرا از خود نرانید، از من خشمگین نشوید، مرا ببخشید. یاد جملات گادفری خطاب به او می افتم، اینکه چگونه او را شبیه لرد سابیس یافته بود.
لرد سابیس، او کجاست؟ آیا واقعا به عالم بالا برگشت؟ با آن احساسات شدیدش به دنیایش توانست آن را بگذارد و برود؟ احساسات بیمارگونه اش، همان که او را واداشته بود زخم بزند و با لبخندی پر از عشق و چشمانی تحسین گر و اشک آلود جاری شدن خون از آن را تماشا کند. او خلق کرده بود تا بشکافد.
و حالا، این جادوگر، آتلور. آیا او ارتباطی با لرد سابیس دارد؟ جمله اش در ذهنم تکرار می شود. اینکه گفته بود دوست دارد از لرد سابیس الهام بگیرد، اما به شیوه ی خودش خلق کند.
این موجود، انگار دروغگو نیست. اما ممکن است چیزی او را به لرد سابیس وصل کرده باشد. باید مراقبش باشم.
برخورد انگشتانش را با کتف هایم حس می کنم. کشیده شدن آن ها به پوستم. نگرانی در جانم کم کم جای خود را به آرامش می دهد. اوراد بر زبانش جاری می شوند و در گوش هایم می ریزند. جادویش را حس می کنم که از تنش در گوشت و پوست و استخوانم می نشیند. من خواب می شوم.
و گادفری داخل می شود. او یک ردای بادمجانی مخملی با گلدوزی های نقره ای به تن دارد. موهای سیاه بلند و مجعدش از روی شانه هایش سرازیر شده و در چشمان کهربایی اش چیزی هست که در قلبم فرو می رود. یک اشتیاق افسارگسیخته. برای عشق ورزیدن و برای کینه توزی. برای اطاعت و برای سرکشی. او خدایان را هم می خواهد و هم می خواهد از آن ها دوری کند.
--
آزادنویسی شبانه
۲.۲۰
در جوار خون آشام ها
از زبان آتلور
"اکنون نمی توانم برگردم. در پس عشق و وفاداری پرستندگانم به من، هنوز لایه ای خاکستری نهفته."
این کلمات لرد سابیس را در حالی به یاد می آورم که دارم در خیابان های نوکتیرا قدم می زنم. تئودور کنارم نیست. می دانم که دوست داشت مثل همیشه در پبکر قورباغه ای اش بر سرم بنشیند و پیشم باشد، اما من از او خواستم دیگر به آن شکلش برنگردد و همین طور ماجراجویی هایی بدون من را آغاز کند. او با اکراه پذیرفت. و حالا من کمی دلشوره دارم که او را از خودم جدا کرده ام. اما نباید نگران باشم، مگر نه؟ او یک جادوگر ماهر است. من از قدرت خودم در او دمیده ام.
به یک آبشار می رسم. مرتفع است و زیبا و با شکوه. مردم، انسان و خون آشام، زیر آن بر صخره ها زانو زده اند و زیر لب ذکر می گویند. پرستش می کنند. لرد سابیس را، و شاهشان مالخازار را. لرد سابیسی که نمی تواند به عبادتشان اعتماد کند و شاه مالخازاری که نمی خواهد عبادتش کنند.
راهم را به سمت قصر برمی گردانم. بنایی عظیم با گنبدهای نوک تیز ساخته شده از گرانیت های سیاه با رگه های سرخ. وارد می شوم و از راهروهای طویل و پلکان ها عبور می کنم. از بین دیوارهایی که مشعل هایی با روغنی معطر در آن ها می سوزند و انگار بدن و روحم را نیمه خواب می کنند. نور ضعیفشان فرش های سرخ و دیواره های سنگی تیره را روشن می کند. و من، هم حس غریبی دارم و هم حس می کنم در خانه ام. هم احساس خطر دارم و هم احساس آرامش می کنم.
به تالار اصلی می رسم، جایی که شاه مالخازار ملبس به یک ردای مشکی مخملی با گلدوزی های جگری بر تختش تکیه کرده، با چهره ای که انگار در رویا فرو رفته. او با دیدن من پلک می زند و انگار از افکارش خارج می شود. لبخندی بر لبانش می نشیند. "آتلور! چه قدر خوب است که می بینمت."
من تعظیم می کنم و او از جایش بلند می شود و به سمتم می آید و دستش را بر پشتم می گذارد و با صدایی آهسته می گوید: "بیا برویم در یک تالار دیگر حرف بزنیم. اینجا نگاه هایی بر ما هست."
و من چهره ی کسانی را می بینم که از پشت دیوار در میان فضای نیمه تاریک به ما نگاه می کنند. یک زن با موهای سپید و چشمان بنفش و یک مرد با موهای قهوه ای روشن و چشمان آبی یخی. حالت صورتشان نیمه بیمار و دلنگران است.
شاه مالخازار با همان صدای زمزمه وار: "الیرا و لورنس هستند، از درباریانم که به سیاهچال انداخته بودم. آزادشان کردم. نه از بخشش، از دلسوزی."
من همان طور که همراه با او در جهت مخالف آن چهره ها از تالار خارج می شویم و در راهرویی تنگ تر از راهروهایی که در آن بودم، به حرکت درمی آییم: "گویا از حضور من در اینجا چندان خوشحال نیستند."
مالخازار: "بله آتلور. آن ها تصور می کنند تو می خواهی اوضاع من را وخیم تر کنی. آن ها قدرتت را حس می کنند و نور شدیدی که در روحت جریان دارد."
وارد تالاری کوچک و مکعبی شکل می شویم و به سمت پنجره می رویم و روی مبل های کنارش مقابل هم می نشینیم.
مالخازار: "آتلور، حس می کنم به دام افتاده ام. از یک سو گابریل و گادفری تصور می کنند من بیماری جنون و افسردگی دارم و از یک طرف الیرا و لورنس تصور می کنند من بیماری غربت هویت دارم و به این خاطر خدایی ام را انکار می کنم. هر دو دسته دنبال این هستند که به من دارو بخورانند و بی آنکه بفهمم پزشک به بالینم بیاورند."
من: "آزاردهنده است، سرورم. اما نگران نباشید. من اینجا هستم که اوضاع را سامان بدهم."
مالخازار یک ابرویش را بالا می آورد. "این طور که با این حالت نرم و مطمئن می گویی، دلگرم می شوم، اما نمی توانم از خودم نپرسم که چه طور می خواهی این کار را بکنی."
من حرکت چیزی را درونم حس می کنم. انگار که نوعی بی قراریست برای ورود به صحنه و درخشیدن. لبخند کوچکی می زنم. "نمی توانم توضیحش بدهم، سرورم. الهاماتی در ذهنم هست، اما باید به عبادتگاه ها بروم و در فضای آن ها قرار بگیرم تا تصاویر در ذهنم کامل شوند."
او لحظاتی با حالتی که چندان مطمئن به نظر نمی رسد، نگاهم می کند و بعد: "پس تصمیم نداری از قبل نقشه بکشی."
من: "سرورم، ایمان به قلب مربوط می شود. من باید ایمان داخل قلب های این مردمان را لمس کنم، ببویمش و آن را داخل روحم بکشم تا بتوانم بی قراری شان را درمان کنم. تنها این گونه است که شما هم به آرامش می رسید."
مالخازار: "در وجود تو چیزی هست که باعث می شود بخواهم خودم را به تو بسپارم، آتلور. پس می گذارم طبق روش خودت پیش بروی."
در این لحظه صدای قدم هایی در راهرو به گوشم می رسد. "سرورم، مالخازار شما اینجا هستید؟"
مالخازار خاموش و فقط با تکان دادن لب هایش: "گادفری است."
گادفری: "می دانم که اینجا هستید. حستان می کنم. هم شما را و هم آن غریبه ی جادوگر را."
گونه های مالخازار اندکی سرخ می شود و عضلات صورتش کمی منقبض می شود. می توانم خشم را در چشمان خاکستری عمیقش ببینم.
مالخازار: "می بینی؟ طوری رفتار می کند که انگار من یک طفل هستم که در گوشه ای از قصر با دوست ممنوعه اش پنهان شده."
نفسی عمیق می کشد و با صدایی که انگار سعی می کند آرام باشد: "بله، ما اینجا هستیم، گادفری. می توانی داخل شوی."
و گادفری داخل می شود. او یک ردای بادمجانی مخملی با گلدوزی های نقره ای به تن دارد. موهای سیاه بلند و مجعدش از روی شانه هایش سرازیر شده و در چشمان کهربایی اش چیزی هست که در قلبم فرو می رود. یک اشتیاق افسارگسیخته. برای عشق ورزیدن و برای کینه توزی. برای اطاعت و برای سرکشی. او خدایان را هم می خواهد و هم می خواهد از آن ها دوری کند.
احساسات متناقض وجودش آن قدر شدید است که ناخودآگاه از جایم بلند می شوم و به او خیره می شوم. نگاه گادفری همان طور که دارد به مالخازار تعظیم می کند، به سمتم می چرخد. مالخازار هم به من نگاه می کند. از چهره هایشان می بینم که واکنشم در گادفری حس بی اعتمادی و در مالخازار حس نگرانی برانگیخته.
من با لبخند رو به مالخازار: "سرورم، حالا متوجه شدم که چرا لرد گادفری را به عنوان فرزند تبدیلی تان انتخاب کردید. آشوبی که درون اوست، همان چیزی بوده که شما برای تاب آوردن ابدیت به آن نیاز داشتید."
گونه های گادفری سرخ می شود و صورتش اندکی منقبض. او خشمگین است، اما لبخند به لب می آورد. "جادوگر آتلور اعظم، راهب ویژه ی دربار، چه خوب است که شما را ملاقات می کنم."
رو به من تعظیم می کند. من به سمتش می روم و با خوشرویی می گویم: "من هم خوشحالم که تو را از نزدیک می بینم، گادفری عزیز. وقتی به تو نگاه می کنم، میلی در وجودم زبانه می کشد. دوست دارم آتش درونت را حرکت دهم و ببینم چه اشکالی می تواند به خود بگیرد."
در ذهنش سخن می گویم: "می شنوی؟ من نیامده ام آن آتش را خاموش کنم. می توانی به من اعتماد کنی."
گادفری با صدای بلند و همراه با نیشخند: "آتلور اعظم گرامی، هیچ خوب نیست که احساساتی به این شدت را روانه ام می کنید. آیا نمی دانید شاه مالخازار تا چه حد به من حساس است و به خاطر این موضوع چیزی نمانده بود که جنگ و ویرانی به راه افتد؟"
مالخازار لب پایینش را با حالتی عصبی می گزد. "این حرف ها متعلق به گذشته است. من دیگر از نگرانی های بیهوده دست کشیده ام. متوجه شده ام که چیزی یا کسی نمی تواند تو را از من برباید. در نهایت تو همیشه به من تعلق داری."
اما صدایش و چهره اش به وضوح نگرانی اش را نشان می دهد. مضطرب نمی شوم. لرد سابیس قبلا همه چیز را درباره ی رابطه ی تاریک مالخازار با گادفری به من گفته. لبخند می زنم. "من به اینجا آمدم تا نه تنها به شاه مالخازار بلکه به تمام مردمان نوکتیرا، منطقه ی مرزی و آمالثورا کمک کنم. و من می خواهم پیوندها را محکم کنم، نه آنکه آن ها را پاره کنم."
گادفری با لحنی کنایه آمیز: "زمانی فرد دیگری هم بود که به نوکترنال کتدرال قدم گذاشت تا تغییراتی در آن حاصل کند. اما او حداقل صادق بود و اعتراف کرد به خاطر شخص خودش آن کارها را که البته هیچ روشن نبودند، انجام داده."
انگار از درون خالی می شوم، اما چهره ام را آرام نگه می دارم. "آه، بله، لرد سابیس، خداوندگار نوکترنال کتدرال."
لبخندم حجیم می شود. "گادفری عزیز، باید به تو بگویم دست بر همان نقطه ای گذاشتی که باید. من وقتی در مزرعه ام بودم، جدا از احوالات دنیا و در عین حال در میان آن، به او، به لرد سابیس فکر می کردم و با خودم می گفتم آیا می توانم در مسیر خلق از خداوندگارمان الهام بگیرم، اما به روش خودم؟"
گادفری با لحنی سرد: "روشتان چه نور باشد و چه تاریکی، عاقبتش ویرانیست. این خاصیت نوکترنال کتدرال است."
من: "اما گادفری عزیز، ما نورها و تاریکی های فراوانی داریم و ترکیب های بسیاری از آن ها برای آزمودن. برخی از آن ها به رستگاری می رسند."
گادفری نفسش را بیرون می دهد. "آ، بله، شاید. و واضح است که شما بازی کردن با این نورها و تاریکی ها را دوست دارید و به همین سبب به اینجا آمده اید. اما سرورم..."
یک قدم به من نزدیک می شود. "برخی از این نورها می سوزانند و خاکستر می کنند و برخی از این تاریکی ها مثل باتلاق در خود غرق می کنند."
من با لحنی جدی: "همین طور است، گادفری عزیز. به همین دلیل است که در این مسیر ما باید با کمک همدیگر و دست در دست هم پیش برویم."
دستم را روی بازویش می گذارم و با ملایمت می فشارمش و بعد با ذهنم یک صندلی را از سمت دیگر اتاق نزدیکمان می آورم و به گادفری اشاره می کنم که بنشیند. "سرورم، مالخازار و لرد گادفری گرامی، نظرتان چیست که در این اولین شب حضور من در قصر کنار هم بنوشیم؟"
و نور مشعل ها را زیاد می کنم، به اندازه ای که معلوم است برای این دو خون آشام بیش از حد است و باعث می شود آن ها چشمانشان را کمی تنگ کنند، اما اعتراضی نمی کنند.
گادفری بر صندلی اش می نشیند و من نیز همین طور و من جام هایی پر از نوشیدنی را از آشپزخانه به اینجا روان می کنم، همراه با یک میز دایره ای کوچک. جام من پر از آب توت فرنگی و شکر است، آبمیوه ی محبوبم و جام مالخازار و گادفری پر از خون شرورانسان.
من با لبخند: "خون ارباب و خدمتکاری که نتوانستند آتش عشقشان به همدیگر را به درستی شکل دهند."
مالخازار و گادفری با حالتی معذب نگاهی نیم محسوس به هم می کنند و من می گویم: "سرورانم، شما خون آشام ها در این نور زیاد چه قدر زیبا به نظر می رسید، همچون مجسمه هایی در معابد."
اخمی کوچک میان ابروان مالخازار و گادفری می افتد و من جامم را برمی دارم و به لب می برم و ترکیب آب توت فرنگی و شکر را با لذت مزه مزه می کنم. "دوست دارم که در جوار شما هستم. شما موجودات شگفت انگیز."
این کلمات را با لحنی صادقانه به زبان می آورم، در حالی که دارم در درونم به لرد سابیس حق می دهم که خون آشام ها را خلق کرد. و در حالی که می دانم دو خون آشام کنارم از حضورم مضطرب شده اند. شاید من آن ها را به یاد یک موجود خاص انداخته ام. موجودی با موهای سیاه بلند مجعد و حجیم و چشمان خاکستری روشن از پس پلک های سنگین. خون آشامجادوگری که ادعا می کند خداوندگار نوکترنال کتدرال است. لرد سابیس.
لبخند تلخی می زند. "آتلور عزیزم، نور برای من آن معنایی را ندارد که برای تو دارد. از همان لحظه ای که من آن انگل های خون آشامی را خلق کردم، نور خالص از من روی برگرداند. حالا تنها نوری کدر مانده که می توانم امیدوار باشم به آن برسم."
--
آزادنویسی شبانه
۲.۱۹
گناه زندگی
از زبان آتلور
"چنگال هایی که نزدیک می شوند تا چیزی گرانبها را از تو بدزدند. عزیزترینی که داری را. خودت را متهم می دانی، چون تصور می کنی ظرف لازم برای این مایع را فراهم کردی، مایع نیستی. و عزیزانت، آن ها مایه ی تسلای تو نیستند، می خواهند تو گرانبهایت را رها کنی و به دروغ هایی چنگ بزنی که فقط گودال ترس در سینه ات را عمیق تر می کنند. آیا همه ی این ها بیمارت نمی کند؟"
لرد سابیس این ها را به زبان می آورد، با صدایی شکسته و چشمانی مرطوب. ما پشت یک میز دایره ای کوچک در ساحل نشسته ایم، در این جزیره ی تازه خلق شده توسط او، جزیره ای که نامش را سایرن گذاشته، نامی که مفهومی برایم ندارد و وقتی از او درباره اش پرسیدم، فقط لبخندی کوچک زد و چشمانش اندکی درخشید و گفت بعدا خواهم فهمید.
من: "پس او واقعا دچار جنون شده بود؟"
لرد سابیس جام پر از خون مقابلش را با نوک انگشتانش لمس می کند. من این خون را برایش آورده ام، من که به شاه مالخازار گفتم نمی توانم با خون از او پذیرایی کنم. و این خون، خون شرور است. صاحبش یک زن زیبا بود. و من مجبور شدم او را بکشم، در حالی که در آغوشم بود، یک دستش را به شانه ام آویخته بود و دست دیگرش بر کمرم بود. حیرت در چشمانش بود. من شکاری بودم که به شکارچی بدل شده بود. او جان داد، در حالی که در آغوشم بود و من گرمای تنش را حس می کردم که به آهستگی به سرما بدل می شد، سرمای مرگ. و لرد سابیس مرا واداشت که چنین کنم. نه، او فقط درخواست کرد. گفت خون شرور بیاورم و من آوردم. چرا؟ ترس داشتم. وحشت از اینکه دوباره مرا به حال خود رها کند. نگاه درمانده ام را به تئودور می دوزم که با فاصله ای از ما بر روی ماسه ها نشسته و مشغول ساختن یک قلعه با آن هاست. او سرش را بالا می آورد و به من نگاه می کند، با سرزنش. در چشمانش مهربانی نمی بینم. انگار دارد به من می گوید که او را از زندگی ساده اش به عنوان یک قورباغه جدا کردم، فقط برای اینکه معلوم شود حضورش برایم کافی نیست. اشک در چشمانم جمع می شود. تئودور، من نیازت دارم. حالا که در تاریکی قدم گذاشته ام، بیش از هر زمان دیگر نیاز دارم دستم را بگیری. و او با نگاهش می گوید چه فایده دارد که دستم را بگیرد، وقتی من نمی خواهم از سیاهی بیرون کشیده شوم؟
غده ای در گلویم جمع می شود، اشک چشمانم را پر می کند، به هق هق می افتم. لرد سابیس نگاهش را به من معطوف می کند، در آن دلسوزی نمی بینم، فقط رقت.
لرد سابیس: "بله، آتلور عزیزم. او مجنون شده بود. و اگر تو هم این طور ادامه دهی، مثل او خواهی شد. زمانی تبعیدت کردم تا در تاریکی من غرق نشوی. اما تو در تمام این سال ها با تپش های قلبت صدایم کردی و وقتی سرانجام فرا خواندمت، خواسته هایم را اجابت کردی. و حالا داری فرو می روی. بگذار به تو بگویم، اکنون تصمیم بگیر. آیا می خواهی آلوده تر شوی، پاک ناپذیر یا می خواهی همان روحی بمانی که بودی؟ می توانم تو را به بالا برگردانم تا دیگر با شاه مالخازار رو به رو نشوی، با من و با نوکترنال کتدرال."
من نفس لرزانی می کشم. "اما سرورم، شما توبه نکرده بودید؟ شما می خواستید به سمت نور بروید."
لبخند تلخی می زند. "آتلور عزیزم، نور برای من آن معنایی را ندارد که برای تو دارد. از همان لحظه ای که من آن انگل های خون آشامی را خلق کردم، نور خالص از من روی برگرداند. حالا تنها نوری کدر مانده که می توانم امیدوار باشم به آن برسم."
من: "شاه مالخازار، من در چشمانش دیدم. دیدم که به نور تمایل دارد."
لرد سابیس پوزخندی بی صدا می زند. "او فرزند تبدیلی من است. در قلبش آرزو دارد که مثل شاه گابریل شود، آب آهن بنوشد و خون حیوان. اما این برایش ممکن نخواهد بود."
من با لحنی محکم: "می خواهم امیدوار باشم. من می توانم نوکترنال کتدرال را تغییر دهم."
لرد سابیس: "تو همین حالا هم به عفونت آلوده شده ای. اگر بمانی، فقط بیشتر مبتلا می شوی. الان فقط یک امید برای تو هست، اینکه به بالا بروی و لکه هایی که بر وجودت افتاده را پاک کنی."
تئودور دوباره نگاهش را به من می دوزد. در چشمانش می بینم که دارد از من خواهش می کند قبول کنم.
من لب پایینم را می گزم و انگار خطاب به هر دویشان: "نمی توانم چنین کنم."
چشمانم را معطوف به لرد سابیس می کنم. "سرورم، باید اعتراف کنم فقط به خاطر شما نیست. شاید نفرین اصلی این باشد که من دیگر نمی توانم فرشته ی مزرعه یا فرشته ی بالا باشم."
لرد سابیس جام را به لب می برد. "تو از روح من خلق شده ای. مدت ها از آن تغذیه شده ای. شاید حالا همان میلی بر تو غالب شده که سال ها پیش بر من غالب شد. تو می خواهی با نوکترنال کتدرال درآمیزی."
خون را مزه مزه می کند و انگار صورتش از هم باز می شود، گونه هایش کمی سرخ می شوند و برقی در چشمان مرطوبش می درخشد. با خود فکر می کنم از مرگ، حیات دمیده.
لرد سابیس لبخند می زند، اما این بار شیرین تر و تنها با اندک تلخی ای که رو به محو شدن است. "آتلور عزیزم، تو می خواهی زندگی کنی. و زندگی کردن بی گناه ممکن نیست. اما تو هنوز می توانی نور را نگه داری. این همان مسیریست که تمام موجودات نوکترنال کتدرال در آن حرکت می کنند. هم مخلوقات و هم خالقشان، من. تو داری وارد مدار زندگی می شوی."
به تئودور نگاه می کنم. دستانش با ماسه ها و با قلعه ی نیمه تمامش مشغول است، اما چشمانش از گوشه به لرد سابیس دوخته شده، با حالتی مشکوک. تئودور، من و تو داریم به نوکتیرا می رویم، به قصر. من حس می کنم تو در آنجا می توانی بالاخره خود جدیدت را قبول کنی. یک انسان، یک جادوگر.
تئودور در ذهنم: "خود جدیدم را بپذیرم و آنچه بودم را فراموش کنم؟ می ترسم که چنین چیزی را طلب کنم، همان طور که از عاقبت تو در قصر نوکتیرا می ترسم، از عاقبت شیرجه رفتنت در نوکترنال کتدرال. اما تو دیگر نمی خواهی یک سایه در این دنیا باشی. و وجود من هم بدون تو بی معناست. پس همراهی ات خواهم کرد."
نفسش را بیرون می دهد. "من شروع کرده بودم به خیالبافی. مدت ها گابریل را مقابل چشمانم دیده بودم که به اهداف والا فکر می کرد. به دور کردن خون آشامانش از خون و نزدیک کردنشان به نور. و من می خواستم با خون آشام هایم چنین کنم. به آن ها بفهمانم که چیزی فراتر از یک بت هستند، مترسکی برای خم و راست شدن در برابرش نیستند. که می توانند روحی قوی داشته باشند، در حالی که هنوز بشر هستند. که منشا قدرتشان باید چیزی ورای خون باشد."
--
آزادنویسی شبانه
۲.۱۸
راهب مخصوص نوکتیرا
از زبان آتلور
در مزرعه ام هستم. رو به روی خانه ی چوبی دو طبقه ام در منطقه ی مرزی. در اینجا با گیاهان مشغولم و با حیوانات. روح گرمشان مرا آرام می کند. قلبم را نوازش می دهد. زخم هایم را می دوزد و غده ی غم در گلویم را کوچک می کند.
نفس عمیقی می کشم. بله، با آن ها حالم خوب است. با اینکه درد هنوز هست. زیر پوستم می تپد. اما می توانم سنگینی اش را تاب بیاورم. در حضور طبیعت، من می توانم بمانم. با لمس برگ ها که درخشش شبنم بر خود را می پذیرند، طوری که انگار روحشان را جلا می دهد. با نوازش گاوها که علف ها را می جوند و پایین می دهند، طوری که انگار در یک مراسم درون نگرانه هستند، طوری که انگار عبادت می کنند.
و تئودور عزیزم، او هم در تمامی این ها همراهم است. گاه به شکل یک قورباغه نشسته بر سرم. گاه در قالب انسانی اش و مشغول به کار در کنارم.
امشب نسبتا روشن است. ماه نقره فشان گرد و کامل است و بر مزرعه نور می پاشاند. من بیل به دست در حال کندن خاک هستم. تئودور نیمه خواب آلود روی سرم نشسته و نجوا می کند: "فکر او از تو دور نمی شود. آن موهای بلند سیاه و مجعد. آن چشمان خاکستری روشن از پس پلک های سنگین. اما حالا که تو را پذیرفته، با ترس سراغش می روی، مبادا کسی تو را ببیند. وصالی که هم رویایی ملس است و هم کابوسی پر تعلیق."
من: "بله می دانم تئودور نازنینم. حق با توست. اما شکایتی ندارم. معتقدم که اوضاع بهتر می شود. زمانی می توانیم مخفی کاری را کنار بگذاریم و از بارش آسوده شویم. وقتی که مخلوقات نوکترنال کتدرال دوباره با آغوش باز پذیرای لرد سابیس باشند. وقتی که آماده باشند بشنوند چرا لرد سابیس مجبور بود فریبشان دهد."
تئودور: "و شاید آن زمان همه چیز تاریک تر شود."
یک لحظه از بیل زدن دست می کشم و دستم را بالا می برم و تئودور را با ملایمت نوازش می کنم. "آه، جانم، تو هنوز روح شیرین یک قورباغه را داری. این گونه تفکرات قلب کوچکت را به درد می آورد."
انتظار دارم بگوید که دیگر قورباغه نیست و مقدر است به تفکرات تلخ یا اینکه بگوید متاسف است که سخنان تاریک می گوید و مرا غمگین می کند، اما او فقط می گوید: "قوررر."
گرچه همین آوا، با آن لحن دردآلود خود گویای همه چیز است. من به نوازشش ادامه می دهم: "اشکالی ندارد، عزیزم. می توانی هر چه بر قلبت سنگینی می کند را به من بگویی. من هم مثل همیشه به تو اطمینان می دهم که همه چیز رو به راه خواهد شد. و ناراحت نباش که غمگین می شوم، حضور تو دوباره خوشحالم می کند."
تئودور: "قوررر."
و این بار شادی در صدایش لغزیده. می خواهم ابراز رضایت کنم که سنگینی نگاهی را از رو به رویم حس می کنم. چشمانم را به سمت آن حضور برمی گردانم و شوک مثل صاعقه ای بر من وارد می شود. این شاه مالخازار است که رو به رویم ایستاده. با موهای سیاه بلند و ابریشمی اش، گونه های استخوانی تورفته، چشمان خاکستری تیره و عمیق، ملبس به ردای مخملی سیاه و جگری. او هم به اندازه ی من متعجب است.
مالخازار: "این تو هستی؟ همان جادوگر که نجاتم داد؟"
بیل را داخل خاک فرو می کنم و تعظیم می کنم. "بله سرورم، خودم هستم. آتلور هستم."
تئودور از روی سرم پایین می جهد و قالب انسانی به خود می گیرد و تعظیم می کند. "و من، سرورم، تئودور هستم، قورباغه ای که آتلور روحی انسانی به او بخشیده."
برق تحسین در چشمان مالخازار می درخشد. "آتلور! می دانستم که تو یک جادوگر معمولی نیستی، اما انتظار این را هم نداشتم."
سرم را با لبخندی خجل پایین می گیرم. مالخازار به سمتم می آید. "من خیلی دنبالت گشتم. انتظار نداشتم تو را اینجا ببینم. در عمارات و قلعه های بزرگ به دنبالت بودم. در آمالثورا و نوکتیرا، نه در منطقه ی مرزی.
و تو را ببین. در مزرعه هستی."
به خانه ام نگاه می کند. "یک خانه ی چوبی داری. یک ردای کتان پوشیده ای، بیل به دست گرفته بودی و داشتی زمین را می کندی."
من: "سرورم، من کشاورزی و دامداری می کنم. این کارها آرامم می کنند."
مالخازار: "پس تو نیز درون آشفته ای داری که به مرهم نیاز دارد. بیا به داخل برویم و با هم صحبت کنیم، آتلور."
کمی مکث و بعد: "می دانی، قلبم سنگین است و نیاز دارم حرف بزنم. اما نه با نزدیکانم. این مکان مثل کلیسایی است که مرا به خود دعوت می کند. و تو هاله ای پاک داری، مثل یک راهب که مرا به اعتراف تشویق می کند."
من با لحنی دردآلود: "اما من پاک نیستم، سرورم، من گناهکارم."
مالخازار: "پس تنها اعترافگر من نخواهم بود. بیا داخل برویم و راز از قلب هم بیرون کشیم."
قلب و بیرون کشیدن. این کلمات تنم را به لرزه درمی آورد و می بینم که چهره ی مالخازار هم با شنیدن این کلمات از دهان خودش رنگ باخته و چشمانش کمی گشاد شده.
من به همراه او و تئودور داخل می رویم. مالخازار به کاغذدیواری های پر گل و بوته ی رنگارنگ نگاه می کند، به چراغ های روغنی ای که از سقف آویزان است و به مبل های چوبی هلال دار.
مالخازار: "حس می کنم اینجا بخشی از این دنیا نیست."
و من به این فکر می کنم که این خانه، این مزرعه جایی را برایم تداعی می کند که در گذشته در آن ساکن بودم، عالم بالا. همان جا که عاشقش هستم، اما لرد سابیس از آن بیزار شد و ترکش کرد.
من و مالخازار بر مبل ها رو به روی هم می نشینیم، اما تئودور از ما فاصله می گیرد و روی چارپایه ی کنار پنجره می نشیند و با حالتی درمانده به بیرون نگاه می کند، جایی که قورباغه ها اکنون لب برکه نشسته اند و آوای قورقور سر می دهند.
من: "بگذارید برایتان نوشیدنی بیاورم."
و همان طور که نشسته ام، با ذهنم دو جام را در آشپزخانه پر می کنم، یکی را از آب توت فرنگی و دیگری را از آب آهن و آن ها را به اینجا می آورم و مقابلمان می گذارم و با لحنی شرمنده: "متاسفم سرورم. من میوه خوار هستم و نمی توانم از خون حیوانات به شما بدهم، هرچند همان هم محترمانه نیست، چون شما خون شرورانسان می نوشید."
دوباره نگاه تحسین آمیزش را به من می دوزد. "تو به حیوانات و گیاهان صدمه نمی زنی، در تو نوری پاک هست."
من سرم را به علامت نفی تکان می دهم. "نه سرورم، به شما گفتم. من گناهکارم."
مالخازار: "این گناه چیست که از آن حرف می زنی؟ نمی توانم تصور کنم که کسی مثل تو به سیاهی آلوده شده باشد، تو جادوگری قدرتمند که از مقام و ثروت و لذت های مادی دست کشیده و به اینجا آمده و مزرعه داری می کند و تنها میوه می خورد.
می دانی، آتلور، این اولین بار است که کسی مرا خاضع می کند. بله، تو مرا این گونه کردی. در حالی که درون من و عزیزانم و مردمانم و هر آن کس دیگر در دنیای نوکترنال کتدرال به گناه آلوده شده، تو با معصومیت می درخشی."
اضطراب مثل زنبوری بی قرار در درونم می گردد. لب هایم را به هم می فشارم. "سرورم، به شما گفتم. من معصوم نیستم، گناهکارم. دوست داشتم به شما بگویم چرا تا این بار سنگینی که روی دوشم هست، برداشته شود، اما متاسفانه نمی توانم."
مالخازار لحظاتی به من نگاه می کند و بعد جام آب آهنش را برمی دارد و به لب می برد و از آن می نوشد و اخمی کوچک میان ابروانش می افتد، اما نوشیدنی را پس نمی زند. "پس این چیزیست که آن راهب دومینیک مورن دوست نداشتنی به گابریل می نوشاند و مثلا او را پرهیزگار می کند."
من: "خشمگینتان می کند؟"
او جام را پایین می آورد. "شنیدی؟ با طعنه و خشم از آن گفتم. تو را به خاطر میوه خواری ات تحسین کردم، اما آب آهن گابریل را تحقیر کردم."
من: "حتما دلایل خودتان را دارید. شاه گابریل از یک سو روحش را به تیرگی می آلاید و از یک سو در تلاش است آب آهن را مثل پادزهری بر این تیرگی بریزد. شاید دیدن این تقلایش شما را می آزارد، شاید او را مثل ماری می بینید که در تله افتاده و دارد به خود می پیچد، اما سعی نمی کند از تله بیرون بیاید."
مالخازار از پشت جام با دقت به من خیره می شود. "احساساتم را خوب توصیف کردی، اما گابریل شاه آمالثوراست. فکر نمی کنی با بی احترامی درباره اش سخن گفتی؟"
گونه هایم داغ می شوند. "مرا ببخشید، سرورم. نفهمیدم دارم چه می گویم. با بی فکری سخن گفتم."
مالخازار جام را بالا می آورد و مقدار دیگری از آب آهن را می نوشد. "می بخشمت. در هر حال تو کسی هستی که مرا نجات داد. و ضمنا می توانی گناهت را در قلبت حفظ کنی، اصرار نمی کنم که آن را برایم فاش کنی. اما به من بگو چه پاداشی طلب می کنی در عوض آنچه برایم کردی؟"
من کمی مکث می کنم و بعد: "سرورم، آنچه از شما درخواست دارم این است که وقتی رازم را برایتان فاش کردم، از من خشمگین نشوید و مرا ببخشید و از خود نرانید."
چشمانش کمی گشاد می شوند، عضلات صورتش منقبض می شوند، جام را بر میز می گذارد. "پس گناهت به من مربوط است."
من: "و به تمامی مخلوقات نوکترنال کتدرال."
رنگ از روی مالخازار محو می شود، نفس هایش اندکی بریده می شوند. "داری شبیه او حرف می زنی. شبیه..."
از جایش بلند می شود. با حالتی نامتعادل. به سمت یک سطل در گوشه ی اتاق پذیرایی می رود، مقابلش زانو می زند و داخلش عق می زند و بالا می آورد. آب آهن از درونش، از دهانش در سطل جاری می شود. رویم را برنمی گردانم. این منظره مجذوبم می کند. انگار که در حال تماشای ریزش آبشاری سرخ از دل یک کوه در اعماق یک دره باشم.
مالخازار نفس زنان استفراغ را تمام می کند و نگاهش را به سمت من بالا می آورد، با حالتی سرزنشگرانه. گونه هایم دوباره داغ می شوند. "متاسفم، سرورم. ناخواسته چشمانم به شما خیره شد. شما باشکوهید، حتی در این حالت."
در حالی که اندکی می لرزد، از جایش بلند می شود. "اول که شبیه آن موجود ملعون، لرد سابیس سخن گفتی و حالا کلمات مردمان نوکتیرا را به زبان می آوری."
به سمت مبلش می آید و خودش را روی آن رها می کند، با حرکتی نرم و موقرانه. نگاهش را به من می دوزد. "می دانی، آن ها هنوز دارند مرا می پرستند، هنوز مرا خدای خود می دانند، اما در خفا تا نکند من خشمگین شوم. در هر گوشه و کناری که می توانند، در خیابان، در معابد، حتی در میخانه ها بر زمین زانو می زنند، اشک می ریزند، هق هق می کنند، می نالند، از شدت احساساتشان به من، از اینکه نمی توانند آشکارا مرا بپرستند."
چشمانم کمی گشاد می شوند. دهانم اندکی باز می ماند. ضربان قلبم شدید می شود. انگار که درون مردمان نوکتیرا رفته ام و دارم شدت احساساتشان را لمس می کنم. یا شاید این شدت احساساتم به سرورم سابیس است؟
نفسش را بیرون می دهد. "من شروع کرده بودم به خیالبافی. مدت ها گابریل را مقابل چشمانم دیده بودم که به اهداف والا فکر می کرد. به دور کردن خون آشامانش از خون و نزدیک کردنشان به نور. و من می خواستم با خون آشام هایم چنین کنم. به آن ها بفهمانم که چیزی فراتر از یک بت هستند، مترسکی برای خم و راست شدن در برابرش نیستند. که می توانند روحی قوی داشته باشند، در حالی که هنوز بشر هستند. که منشا قدرتشان باید چیزی ورای خون باشد."
کمی مکث و بعد: "بله آتلور. من گابریل را دیدم و خواستم خدا نباشم، خدایی را از خون آشامانم دور کنم، برای چیزی بیش از خواسته های شخصی ام.
اما حالا وضع را ببین. فقط مساله ی پرستش های مخفیانه ی مردمانم نیست. در مراسم اعتراف لرد سابیس، با ورود من و آن صحنه ای که پیش آمد، اعتراف تبدیل شد به یک درام خانوادگی. مردمانم نه تنها کینه ای از لرد سابیس به دل ندارند، بلکه همچنان او را خدای محق نوکترنال کتدرال می بینند. و مردمان آمالثورا و منطقه ی مرزی؟ آن ها هم هنوز لرد سابیس را محترم می شمارند، چه او را خدا بدانند و چه نه. آن ها معتقدند هر آنچه او کرده، بهترین مسیر برای نوکترنال کتدرال بوده. از خلق آیین های عبادت تا بدل کردن من و ارتش متعفنش در جنگ.
و نزدیکانم، گابریل و گادفری. آن ها از همه بدترند. طوری رفتار می کنند که انگار من دچار جنون شده بودم. اصرار دارند لرد سابیس طرحی بی نقص برای مراسم اعتراف ریخته بود و همه ی عزیزانم آن را تایید کرده بودند، ولی من در حالی که دچار تب و هذیان شده بودم، با آن ها مخالفت می کردم و بی دلیل برای گادفری نگران بودم و به همین خاطر مرا در آن قایق اسیر کرده بودند.
اما من حالم خوب بود، مگر نه؟ تو مرا دیدی."
کلمات آخرش را قاطعانه به زبان می آورد، در حالی که چشمان خاکستری عمیقش را به من دوخته.
دستانم یخ می کنند. تپش های قلبم شدید می شوند. این هم بخشی از نقشه ی لرد سابیس بوده؟ یا اینکه شاه مالخازار واقعا بدحال بوده؟
من در حالی که کلمات به سختی از دهانم خارج می شوند: "سرورم، در آن برخورد کوتاهی که با هم داشتیم، من نتوانستم متوجه چیزی بشوم. منظورم این است که در مورد سلامتی شما در آن لحظه مطمئن نیستم."
مالخازار لحظه ای به من خیره می شود. من بی حرکت بر جایم می مانم. حس می کنم ناخودآگاه نفس کشیدن را متوقف کرده ام. من دروغ نگفتم. پس چرا انگار مهری سیاه بر روحم کوبیده شده؟
مالخازار سخن می گوید، با صدایی آرام اما محکم: "من به تو اطمینان دارم."
و من چیزی در چشمانش می بینم. اینکه دارد خودش را قانع می کند که مرا قابل اطمینان بداند. او به من نیاز دارد. هر لحظه بیش از قبل مطمئن می شوم.
او ادامه می دهد: "حالا دیگر گادفری با نزدیکی ام به گابریل مخالفت نمی کند. بلکه انگار از ناچاری به سمت او رفته تا از من مراقبت کند. آن ها دارند مثل یک فرد بیمار با من رفتار می کنند."
لحنش کلافه است. کمی به سمت من خم می شود و با صدایی آهسته تر: "تو گفتی از من می خواهی وقتی رازت را برایم برملا کردی، از تو خشمگین نشوم و تو را ببخشم و از خود نرانم. باشد، قبول می کنم. اما به یک شرط."
با صدای ضعیفی می پرسم: "چه شرطی، سرورم؟"
مالخازار صدایش را بالا می برد. "با من به قصرم در نوکتیرا بیا و راهب مخصوصم باش. گابریل راهب مخصوص خودش را دارد، دومینیک مورن. چرا من نداشته باشم؟"
من با صدایی زمزمه وار: "آتلور، نمی دانم اسمش را چه بگذارم. اگر خدایی فراتر از خودم وجود داشت، می توانستم تصور کنم کار او بوده و بر او سجده ی شکر کنم.
اما حالا، اینکه همه چیز مثل یک رویای نیمه شیرین پیش رفت، مثل رگه هایی از خون که از زخمی ظریف بر پوست جاری می شوند و نه سیلابی از خون از داخل زخمی عمیق، مرا کمی می ترساند.
نکند این مقدمه ی یک فاجعه باشد؟"
--
آزادنویسی شبانه
۲.۱۷
فرشته و قورباغه
از زبان سابیس
به بالا می روم، اما نه آن قدر که باید. فقط همان قدر که ناپدید شوم. و بعد در جهت عکس نوکتیرا، بر فراز اقیانوس پرواز می کنم و روحم را بر امواج متمرکز می کنم. توده ی خاکی ای شروع می کند به برآمدن از میان آن ها. بزرگ و بزرگ تر می شود. درختانی بر آن می رویند. و قلعه ای خاکستری بر آن پدیدار می شود. خانه ی جدیدم.
بر جزیره فرود می آیم. سبک شده ام، حسش می کنم. اما هنوز غمی بر گلویم می ساید. مخلوقاتم تصور می کنند من به بالا رفته ام، در حالی که فقط کمی از آن ها فاصله گرفته ام. من دوباره فریبشان داده ام.
آه می کشم و جایی بر ساحل می نشینم. درد وجدان هست، اما شعف هم هست، مثل نقطه نوری کوچک که می خواهد رشد کند و من مرددم که این اجازه را به او بدهم یا نه.
اما شاید همه چیز رو به راه است. شاید مالخازار فهمیده باشد که من نمی خواستم به گادفری آسیبی برسد. شاید خودم به این باور رسیده باشم که گادفری را فریب ندادم.
در حالی که به امواج نگاه می کنم و سقف نیمه تاریک پر از ستارگان و قرص ماه، آتلور پروازکنان بر فراز آب نزدیکم می شود. موهای یشمی بلندش اندکی با باد تکان می خورند و ردای نقره ای ساتنش درخشش ضعیفی دارد. قورباغه ی محبوبش تئودور بر سرش نشسته.
او رو به رویم بر زمین فرود می آید، تعظیم می کند و بعد کنارم می نشیند.
آتلور: "آن طور پیش رفت که می خواستید. نمایشی با خشم و اندوه فرزند تبدیلی تان. توبه ای که مخلوقاتتان پذیرفتند. و مردگانی که به حیات برگشتند."
دستم را بالا می آورم و به رگ های اندک برجسته اش نگاه می کنم. خون قلب سیاه حالا آرام در آن می زی اد. قلب سیاه که با پایان توبه خود در سینه ام ظاهر شده بود.
من با صدایی زمزمه وار: "آتلور، نمی دانم اسمش را چه بگذارم. اگر خدایی فراتر از خودم وجود داشت، می توانستم تصور کنم کار او بوده و بر او سجده ی شکر کنم.
اما حالا، اینکه همه چیز مثل یک رویای نیمه شیرین پیش رفت، مثل رگه هایی از خون که از زخمی ظریف بر پوست جاری می شوند و نه سیلابی از خون از داخل زخمی عمیق، مرا کمی می ترساند.
نکند این مقدمه ی یک فاجعه باشد؟"
رویم را به سمتش برمی گردانم. او لبخندی مهربان روانه ام می کند. "سرورم، شما مدتی طولانی در غم و درد بوده اید و حالا که سنگینی از روحتان برداشته شده، احساس فقدان می کنید. و همین زاینده ی ترس شده برایتان."
نفسی بریده را از سینه ام بیرون می دهم. "دوست دارم تصور کنم همین طور است که می گویی، آتلور عزیزم."
کمی مکث می کنم و بعد دست بر بازویش می گذارم. "من تو را وارد این بازی کردم، تو را درگیر مخلوقات نوکترنال کتدرال کردم، مخلوقاتی که تو با خلقتشان مخالفت ورزیده بودی و من به خاطرش تو را به پایین تبعید کرده بودم.
از من خشمگین نیستی؟"
آتلور لب پایینی اش را اندکی به لب بالایش می فشارد، اما لبخندش محو نمی شود. "وقتی مرا از خود راندید و به پایین فرستادید، از شما خشمگین شدم. وقتی خود به پایین آمدید و از من سراغی نگرفتید، از شما خشمگین شدم. اما وقتی نزدم آمدید و از من خواستید در نمایشتان شرکت کنم، نوری در قلبم تابید.
سرورم، من خوشحالم که دوباره پیشتان هستم."
دستم را بالا می برم و روی صورتش می گذارم. "آه، آتلور عزیزم، اولین فرشته ی من."
او نیز دستش را بالا می آورد و بر دست من می گذارد و آرام فشارش می دهد. در این لحظه تئودور قورقوری سر می دهد و به پایین می جهد و ظاهرش تغییر می کند و به شکل یک انسان درمی آید. زمانی که آتلور تنها و غمگین در منطقه ی مرزی پرسه می زد، با این قورباغه ی کوچک هم صحبت شد و رابطه ای عمیق با او شکل داد و با صرف نیرویی زیاد، طوری که او را به سمت نابودی کشاند، همروحی قورباعه اش را به چیزی بیش از آنچه بود بدل کرد، به یک انسان جادوگر. او انسانقورباغه ی جادوگرش را تئودور نامید، یعنی هدیه ی خدا. او دوست دارد فکر کند تئودور هدیه ی من به اوست.
تئودور که در قالب انسانی اش موهایی مواج و بلند به رنگ زیتون دارد و چشمانی مانند اقیانوس در شب و ملبس به ردایی به رنگ بنفش تیره است و مقابل ما نشسته، چشمانش را رو به ما تنگ می کند. "اما سرورانم، این پیوند دوباره مثل قبل به جدایی بدل نخواهد شد؟ آیا لرد سابیس به این راضی خواهد شد که یک زندگی آرام در این جزیره داشته باشد و مخلوقاتش را به حال خود رها کند؟"
رو به آتلور ادامه می دهد: "اگر این بار خواست فاجعه ای بیافریند، مثل قبل خودتان را یک گوشه حبس می کنید و دخالت نمی کنید؟
آیا هیچ وقت می توانید از درد وجدان گذشته تان رهایی یابید؟ اینکه هیچ تلاشی نکردید تا مقابل لرد سابیس بایستید؟ آیا شما هم مثل آن جادوگر، لوی ضعیف و درمانده نیستید، تنها یک عروسک برای لرد سابیس؟"
من: "تئودور عزیز، از تو خواهش می کنم این سخنان بی رحمانه را به آتلور نگویی. او روحی مهربان دارد، نخواسته خون بریزد."
تئودور ابروهایش را بالا می برد. "این طور است؟ گمان نکنم. او هم مثل لوی جادوگر می تواند خون بریزد. فقط نه خون شما را."
به خود می لرزم. آیا من یک نفرینم برای کسانی که محبتم را در قلبشان دارند؟
یک لحظه پلک هایم را می بندم. نه، نمی خواهم تصور کنم که چونان هستم. من خالقشان هستم و از آن ها مراقبت می کنم. دستم را دور آتلور حلقه می کنم. "عزیزم، هر گاه دوباره با مخلوقات نوکترنال کتدرال رو به رو شدی، بگو فقط یک جادوگر در مرز هستی. به فرشته بودنت اشاره نکن."
تئودور: "و اگر زمانی بال هایش ناخواسته در برابر چشمان آن ها از پشتش بیرون زد؟"
آتلور دستش را به سمت او دراز می کند. "بیا پیشم و قورباغه ی خوبی باش و برایم قورقور کن. بگذار روحت آرامش بخش قلب هایمان باشد."
تئودور نگاه سنگینش را به او می دوزد. "دیگر چنین چیزی ممکن نیست، نه حالا که من دیگر فقط یک قورباغه نیستم."
و از جایش بلند می شود و پشتش را به ما می کند و به سمت اقیانوس می رود و می گذارد آب او را کم کم در آغوش بگیرد.
آتلور آه می کشد. "این اقیانوس برای او برکه نمی شود. همراهان قورباغه اش دیگر هرگز مثل سابق او را نمی پذیرند. من خودخواهی کردم که او را به این شکل درآوردم."
او را به خود می فشارم و با صدای دردآلودی می گویم: "قدرت خلق کردن چیزیست که ما را خودخواه می کند، آتلور عزیزم."
کمی مکث و بعد با صدایی که اندکی شادی زیر آن لغزیده: "اما ما هنوز کنار هم هستیم و می توانیم عشق را به هم عرضه کنیم. عشقی که حتی اگر رها نباشد، حتی اگر به زنجیر کشیده شده باشد، هنوز نور در آن هست. این را تپش های قلب سیاهم به من می گوید.
آتلور، می خواهم جرات کنم و به تو بگویم خوشحالم که اکنون در کنار تو و تئودور هستم و بگویم به آینده ی خودمان و نوکترنال کتدرال امیدوارم."
من با صدایی آرام لرد سابیس را خطاب قرار می دهم: "شنیدی او چه گفت؟ رنج هایت روحش را به درد آورده. من از گناهانی که در حقم مرتکب شدی، می گذرم و از تو می خواهم اگر واقعا عشقی به من، به گادفری، به مخلوقاتت داری، نابود نشوی.
و با نابودی ات این دنیا را ویران نکنی.
اگر قرار است این دنیا پایانی داشته باشد، نباید این طور باشد، نه با تاریکی ای که در گلو غده می پروراند یا با روشنایی ای که نور را از چشم می گیرد.
بگذار این دنیا، این دنیایی که با عشق خلقش کردی، بماند. بگذار بماند و خودت به عالم بالا برگرد."
--
آزادنویسی شبانه
۲.۱۶
شاید به خاطر لرد سابیس
از زبان مالخازار
درمانده. این تمام چیزیست که اکنون هستم. با چشمان گشاد شده و دهان باز از زیر این پوشش نقره ای ملعون شاهد دور شدن فرزند تبدیلی بیچاره ام گادفری ام.
چه طور تمام این اتفاقات افتاد؟ لرد سابیس از من طلب بخشش نکرده بود؟ نگفته بود که می خواهد برایم جبران کند؟ این است جبران کردن گناهانش؟ با راندن فرزندم سوی مرگ؟
و گابریل! آه، من باید به گادفری گوش می کردم. او گفته بود، به من هشدار داده بود که نور گابریل ویرانم می کند، اما من نادیده گرفتمش و بیش از پیش به شاه درخشان آمالثورا آویختم.
همه ی آن ها خیانتکارند. طوری که انگار سرنوشتشان است، اما این باعث کمتر شدن خشمم از آن ها نمی شود.
لوی! لعنت به او. علیه لرد سابیس جنگید. چیزی نمانده بود توسط او کشته شود. لرد سابیسی که با او مثل یک تکه از ابزارهای فلزی تهذیبش رفتار کرده بود. نه، نه، حتی با آن ابزارها هم نرم تر و محترمانه تر برخورد می کند.
لوی چه طور توانست؟ من آنجا بودم و دیدم که لرد سابیس چه طور دست در سینه اش فرو کرد و قلب سیاه را از آن بیرون کشید و قلب لوی را از سینه ی خودش خارج کرد و داخل او چپاند، انگار که لوی فقط یک صندوق بود.
و با همه ی این ها آن لوی احمق به سویش برگشت. نفرتم از او کمتر از نفرتم به خود لرد سابیس نیست.
و راهب دومینیک مورن! او که ادعا می کند همروحی مقدر شده ی گادفری است. او نیز برای نجاتش هیچ نکرد. مثل همیشه به شاه گابریل ملعونش چسبید و آرمان های نور و رستگاری تهوع آورش. حالم از هر دویشان به هم می خورد.
آن گابریل کثیف مرا فریب داد. او مرا اغوا کرد، خونش را به خوردم داد و عقلم را زایل کرد.
ناتان! نوه ی تبدیلی ام. او که با آن چهره ی پر تمنا آزادی گادفری را از من طلب کرد. او که همیشه با آن خلوص نقش بسته بر صورتش کنار گادفری بود، او هم هیچ برای نجاتش نکرد.
و رزالی، معشوق گادفری و دخترش، لوسیندا؟ آن ها هم ساکت ماندند. آن عشقی که همواره از گادفری طلب می کردند، فقط از خودخواهی شان بود. آن ها گادفری را فقط یک ابزار می دیدند، منبعی برای قدرت و زندگی جاودانه.
و پطروس که ادعا می کرد به دنبال راهی برای جبران گناهانش در حق گادفری است.
و بقیه ی زیردستان گابریل، لرد آریل، لرد نیل، دکتر بنجامین، آن ها هم تکلیفشان مشخص است. زیردستان فدایی اش، پرستسگران بی چون و چرایش.
خشم در وجودم می جوشد. دندان هایم را به هم می سایم و دستانم را مشت می کنم. کف قایق به این سوی و آن سوی می روم و به نقطه هایی نگاه می کنم که در ساحل در حرکتند. می دانم که دارند مراسم ملعونشان را برگزار می کنند و از من درمانده، خداشاه تبدیل شده به شاه، هیچ برنمی آید. من فقط مترسکشان بودم، هستم، مترسک لرد سابیس، گابریل، همگی شان.
گادفری! او به تو گفته که حق انتخاب داری؟ تصور می کنی که داری همراه با او حرکت می کنی؟ نه، این یک دروغ است، یک فریب. آرامش خاطری از زهر.
او داخل گوشت و پوست و استخوانت، داخل روحت لغزیده و دارد تو را حرکت می دهد.
دهانم را باز می کنم و می گذارم صدای غرش مانندی از اعماق گلویم، سینه ام خارج شود. بلند و رعدآسا، طوری که حباب نقره ای می لرزد. مردمان این دنیا باید بفهمند که اگر گادفری بمیرد، چه انتقام هولناکی بر آن ها فرود خواهد آمد.
آن ها نمی توانند مرا تا ابد در این حباب نگه دارند و من نمی گذارم حتی یک دم آسایش داسته باشند. من خواب هایشان را کابوس می کنم. در آن ها، بارها بارها از هم می درمشان و گوشت فاسدشان را به خورد آتش می دهم.
نفس نفس زنان بر کف قایق می افتم. حس می کنم تارهای صوتی ام پاره شده اند. قلبم مچاله شده و با درد می تپد. دستم را به سینه می برم. اشک در چشمانم جمع می شود. آه، گادفری! به هق هقی خاموش می افتم.
و در این لحظه ناگهان حس می کنم فشاری از روحم برداشته می شود. پلک می زنم و متوجه می شوم حباب نقره ای ناپدید شده. با شگفتی از جایم بلند می شوم و کسی را می بینم که با فاصله ای از قایق رو به رویم در هوا معلق است. او ردای طوسی ساتن گلدوزی شده به تن دارد، موهای صاف یشمی تا پایین کمرش، پوست روشن گرم، چشمان خاکستری روشن. و یک قورباغه به رنگ سبز روشن روی سرش نشسته است.
نگاهش می کنم و فقط یک کلمه می گویم: "متشکرم."
بقیه ی حرف ها بماند برای بعد. پارو را برمی دارم و با سرعتی مافوق طبیعی در آب به حرکت درمی آورم و خودم را به ساحل می رسانم، جایی که شمع های فراوان زیر شیسه های سرخ می سوزند و مردمان زانو زده بر زمین شاهد اعترافات لرد سابیس هستند.
او در ردایی سپید، در جسم گادفری و با پاهایی برهنه بر شن ها قدم می گذارد و سخن می گوید. گابریل و همراهانش در انتهای این جمع ایستاده اند.
وقتی قایق من نزدیک می شود، نگاه ها کمی به سمتم متمایل می شوند و لرزشی کوتاه در سخنان لرد سابیس پدید می آید، اما مراسم متوقف نمی شود.
من با قدم هایی تند بین مردم می روم و فریاد می زنم: "این مراسم باطل است!"
حالا نگاه ها بر من متمرکز می شود. من ادامه می دهم: "من این مراسم را باطل اعلام می کنم، نه به عنوان شاه نوکتیرا که این عنوان پوچ، تهی و دلقک وار است. من به عنوان قربانی این مرد..."
با انگشت به لرد سابیس اشاره می کنم. "من به عنوان قربانی این مرد، مراسم را باطل اعلام می کنم. این مرد که شما را تحریک کرد که مرا بربایید و بر خلاف میلم خون آشام و شاهخدای خود کنید. این مرد که شما را می آزارد، شکنجه می دهد و بعد با چشمانی اشک آلود از شما طلب بخشش می کند. تهذیبتان می کند برای رستگاری، درد می دهد برای لذت خودش و پر کردن پوچی اش و همه فقط برای او اسباب سرگرمی اند. ابزاری که به او اطمینان بدهد که وجود دارد، که به شما یادآوری کند که هست، که ناپدید نشود.
پیش از این هیچ گاه باور نداشتم که خدای دنیای نوکترنال کتدرال است، اما حالا می بینم آن قدر کثیف هست که باشد. او چیزی ورای شرور است. شرارت الکلیست که در برابرش به سرعت تبخیر می شود. شرارت نمی تواند این گونه با چشمان اشک آلود پر درد زخم بزند، بسوزاند و بعد ناله و فغان سر دهد و توبه کند. نه، او شرور نیست. او..."
نفس هایم بریده می شوند. نمی توانم واژه ای برای توصیف لرد سابیس پیدا کنم، پس فقط می گویم: "او یک خداست."
و این بار با قدم هایی آرام بین حضار راه می روم. لحظاتی در سکوت، در حالی که لرد سابیس بی حرکت ایستاده و به پهنای صورت اشک می ریزد.
من ادامه می دهم: "او عمدا خود را در این وضع قرار داد تا نه با جسم خودش، بلکه با جسم گادفری در برابر شما اعتراف کند. تا آنکه تکه پاره می شود، گادفری، نوه ی بیچاره اش باشد و نه خودش."
لرد سابیس: "مالخازار، قسم می خورم که این طور نیست."
من: "چه طور می خواهی ثابتش کنی؟"
لرد سابیس: "هر چه درباره ام می گویی، راست است، مخالفتی ندارم. اما من نمی خواهم گادفری به جای من قربانی شود."
به سمتم می آید و در یک قدمی ام متوقف می شود. دستش را بالا می آورد و می خواهد آن را روی صورتم بگذارد، اما من پسش می زنم. "نمی خواهم مرا لمس کنی، حالم به هم می خورد، مخصوصا که داری این کار را با جسم فرزند تبدیلی بینوایم انجام می دهی."
لرد سابیس دهانش را باز می کند تا چیزی بگوید، اما من متوقفش می کنم. "و نمی خواهم با زبان او حرف بزنی."
لحظاتی به من نگاه می کند، در حالی که رد اشک های تیره بر صورتش نقش انداخته اند. اشک های فاسد متعفن مثل خودش.
بعد چند قدم از من فاصله می گیرد و به قصر نگاه می کند، به پنجره ی تالاری که جسمش در آن آرمیده.
و جسمش در حالی که در هوا معلق است، از پنجره به این سمت می آید و در برابرش، در میان ما، قرار می گیرد.
لرد سابیس، در واقع بدن گادفری به خود می لرزد و بر زمین می افتد. جسم لرد سابیس به تکان درمی آید و پلک هایش باز می شوند. من به سمت گادفری که دارد نفس نفس می زند، می شتابم و کنارش می نشینم و دستم را بر پشتش می گذارم.
لرد سابیس که حالا در جسم خودش است، می نشیند و با چشمانی به ما نگاه می کند که هم در آن درد هست و هم عشق و بعد بلند می شود و پشتش را به ما می کند.
گادفری در همان حالت نشسته سراسیمه به سمتش می جهد و ردای او را می گیرد و با صدایی گرفته که انگار از اعماق چاه می آید: "لرد سابیس، خواهش می کنم این کار را نکنید."
لرد سابیس: "من باید مجازات شوم، گادفری عزیزم."
من با لحنی سرد و قاطع رو به گادفری: "عقب بیا و از او فاصله بگیر."
گادفری بدون اینکه به من نگاه کند، طوری که انگار صدای مرا نشنیده، با لحنی آغشته به التماس و اشک: "خواهش می کنم، لرد سابیس."
خشم در وجودم می جوشد. "چرا داری به این موجود مریض التماس می کنی؟"
گادفری نگاهش را رو به من برمی گرداند، اما ردای لرد سابیس را رها نمی کند. "دلیلش را الان خودتان گفتید، سرورم. چون او مریض است."
من با چشمانی گیج به او نگاه می کنم. آن کلمه، مریض ناخودآگاه بر زبانم چرخیده بود. گادفری رو به من ادامه می دهد: "من می دانم شما چه حالی دارید، سرورم. می دانم آن لحظاتی که در قایق بودید، چه کشیدید. اما نمی توانم بگذارم لرد سابیس جلوی چشمانم تکه تکه شود و بمیرد. من..."
به خود می لرزد. "وقتی در جسمم بود، چیزهای وحشتناکی دیدم. سیاهی و خونی پایان ناپذیر که خود او بود، روحش، دردش، غمش. سرورم، او مدتی طولانی تنها بود. در جایی که هیچ بود، تهی.
شاید این همان عالم بالایی بود که همیشه از آن حرف می زند."
سکوت می کنم. به آنچه شنیده ام، فکر می کنم. قلبم در هم جمع می شود. به شب های تنهایی خودم فکر می کنم، آن زمان که هنوز گادفری وارد زندگی ام نشده بود.
من با صدایی آرام لرد سابیس را خطاب قرار می دهم: "شنیدی او چه گفت؟ رنج هایت روحش را به درد آورده. من از گناهانی که در حقم مرتکب شدی، می گذرم و از تو می خواهم اگر واقعا عشقی به من، به گادفری، به مخلوقاتت داری، نابود نشوی.
و با نابودی ات این دنیا را ویران نکنی.
اگر قرار است این دنیا پایانی داشته باشد، نباید این طور باشد، نه با تاریکی ای که در گلو غده می پروراند یا با روشنایی ای که نور را از چشم می گیرد.
بگذار این دنیا، این دنیایی که با عشق خلقش کردی، بماند. بگذار بماند و خودت به عالم بالا برگرد."
لرد سابیس به سمتم برنمی گردد، اما می بینم که شانه هایش می لرزند و صدای هق هق ضعیفش را می شنوم.
گادفری هم اشک می ریزد، اما بی صدا. او ردای لرد سابیس را آرام رها می کند و می گذارد که او به پرواز دربیاید و به بالا برود. آهسته و در حالی که ما از پایین به او چشم دوخته ایم.
من گریه می کنم، در حالی که نمی توانم بگویم چرا. شاید به خاطر خودم، گادفری و بقیه ی مخلوقات. شاید به خاطر این دنیا. شاید به خاطر لرد سابیس.
و من از او دور می شوم، در حالی که به اعترافاتش فکر می کنم. اینکه چه طور گادفری ترسیده از مرگ را فریفت تا او را به نفرین نامیرای خون آشامی زنجیر کند. و من نیز گادفری را فریفته بودم. با این نوید که اگر با من یکی شود، سرورش مالخازار را برخواهد گرداند. که از نور گابریل می نوشد، بی آنکه اسیرش شود. که ترس هایش برده اش خواهند شد.
و حقیقت تلخ این است که این ها فریب نبوده اند. مالخازار به او برگشته و گادفری به زودی در مراسم اعتراف از نور گابریل خواهد نوشید. و در مراسم، ترس از او بالا می رود، اما بعد سقوط می کند و در برابرش به زانو درمی آید.
اما در پایان تمام این ها، تیغه ای سیاه اما درخشنده به سویش خواهد آمد. ماسگراویت. همان که می تواند خون گرمش را بر زمین ریزد.
--
آزادنویسی شبانه
۲.۱۵
توبه ای برای دو قلب در یک سینه
از زبان سابیس
لحظاتی تالار در سکوت محض فرو می رود. بعد صدای نفس نفس زدن کسی به گوش می رسد. آهسته رویم را به سمتش برمی گردانم و می بینم که مالخازار است. او با چشمان گشاد شده و دهان باز به من خیره مانده.
مالخازار: "تو... تو چه کار کردی، گادفری؟ تو لرد سابیس را کشتی!"
انگار بدنش ناگهان مثل عمارتی کهنه و نیمه ویران نشست می کند، اما در میانه ی راه گابریل او را می گیرد و آهسته او را به بالین جسمم می آورد. جسمی با حفره ای خالی در سینه و صورتی آرام، اما خشک و خالی از حیات، خالی از نور.
مالخازار کنار تابوتم می نشیند و شانه هایش می لرزند و شروع می کند به هق هق. حاضرین با شگفتی به او خیره می شوند، اما می دانم که او دیگر اهمیتی به حفظ غرور شاهانه اش نمی دهد.
مالخازار رو به گابریل: "می بینی؟ بالاخره مصیبت بر سرم آمد. و لایقش هم هستم. من با او، با گادفری بد کردم. بله، حالا وقت مناسبیست برای اعتراف. حالا که بر بالین جسم بدل کننده ام نشسته ام. من گادفری را در موقعیتی یافتم که وحشت از مرگ روحش را فلج کرده بود و من از این بهره بردم و او را به کام نفرین خون آشامی کشاندم. من محبت را مثل یک نور به او ندادم، مثل تاریکی بر او فرود آوردم. به او صدمه زدم. شکافتمش، سوزاندمش. و بعد..."
مکث می کند و آب دهانش را قورت می دهد. "و بعد رهایش کردم. و حالا تمام این ها به خودم برگشته."
نگاهش را از جسم من بالا می آورد و از روی حضار می گذراند. "می بینید؟ با مرگ لرد سابیس، این دنیا نبود که از هم پاشید، من بودم."
سوزشی در قلبم می شکفد. در واقع در قلب هایم، قلب سرخ گادفری و قلب سیاه خودم. به سمت مالخازار می روم و کمی خم می شوم و دستم را روی شانه اش می گذارم. "مالخازار عزیزم، همه چیز رو به راه است. من ترکت نکرده ام. ترکت نمی کنم. نه بعد از تمام کارهایی که با تو کردم. می شنوی؟"
صدایم می شکند و چشمانم مرطوب می شوند. صورت مالخازار را با دستانم می گیرم و او را به سمت خودم برمی گردانم. "این من هستم، سابیس که دارد با تو حرف می زند. من و گادفری با یک اراده ی مشترک این جسم را به حرکت درمی آوریم. این شبیه به همان کاریست که همراه با لوی انجام می دادم."
مالخازار لبخند تلخی بر لب می آورد و دستانش را بالا می آورد و بر دستان من می گذارد. "گادفری، همه چیز مرتب است. لازم نیست وانمود به جنون کنی تا تنبیهت نکنم."
در این لحظه لوی جلو می آید. "سرورم، مالخازار، تا زمانی که قلب سیاه می تپد، لرد سابیس زنده است. و حالا که دارد در جسم گادفری می تپد، یعنی پیوندی بین او و لرد برقرار شده."
مالخازار دستان مرا به آرامی کنار می زند و نگاهش را دوباره به جسم مرده ی من معطوف می کند و با صدایی که انگار تقریبا خالی از حیات شده: "او مرده، لرد سابیس مرده. نمی بینی، لوی؟"
ترس مثل دست خود مرگ در جمله ی دومش جاری می شود.
مالخازار: "می دانم که برایت دردناک است. اما هر چه بیشتر انکار کنی، درد هم بیشتر می شود."
لوی سرش را به نشانه ی نفی تکان می دهد. "نه، باید توضیحی برای آنچه رخ داده، وجود داشته باشد. ممکن است چیزی از جسم به خواب رفته ی لرد سابیس خارج شده باشد، شاید یک شبح. و شبح او وارد جسم گادفری شده و ..."
مالخازار با لحنی محکم و اندکی آلوده به خشم: "تمامش کن، لوی."
و این بار آرام تر و با حالتی ملتمسانه، در حالی که رویش را به سمت او گردانده: "خواهش می کنم تمامش کن."
لوی با چهره ای درمانده ساکت می شود. من با قدم هایی آهسته به سمت دومینیک مورن می روم که با فاصله از تابوت ایستاده و حالت صورتش چیزی بین تردید و اضطراب است. اما ترس و سوگ نیست، او هنوز باور نکرده که من مرده باشم، اما به زنده بودنم هم اعتماد کامل ندارد. مقابلش متوقف می شوم. او چشمان طلایی اش را به من می دوزد. با محبتی نرم که همیشه نثار گادفری می کرد و احترامی سرد که به من روا می داشت. هر دوی این ها در صورتش هست. من دستانم را پیش می برم و دستانش را می گیرم و زمزمه می کنم: "دومینیک مورن عزیزم، تو باید با لوی همراه شوی و مقدمات لازم برای برگزاری مراسم بزرگ اعتراف را آماده کنی. من باید اعتراف کنم، فرزند تبدیلی عزیزم. در برابر تو، لوی، در برابر همه ی مخلوقاتم. فقط این گونه می توانم برگردم."
چشمانش کمی گشاد می شوند. دستانم را کمی فشار می دهد، اما پاسخی به من نمی دهد. تپش قلبش کم کم تندتر می شود. حالا اضطرابش دارد به ترس بدل می شود. او می داند که اعتراف می تواند به ویرانی بدل شود. به نابودی همروحی اش، گادفری.
در این لحظه شاه گابریل شروع می کند به حرف زدن. او کنار مالخازار ایستاده و دستش روی شانه ی اوست و نگاهش معطوف به تمام حاضرین در تالار.
گابریل: "ما باید با گادفری همراه شویم و مراسم اعتراف را برگزار کنیم، چه او حامل لرد سابیس باشد و چه نه."
مالخازار نگاهش را به سمت او بالا می آورد. با چشمانی گشاد شده و دهانی که باز مانده. "چه داری می گویی، گابریل؟ می خواهی گادفری نابود شود؟ به دست مردم تکه تکه شود؟"
گابریل رو به او: "مالخازار عزیزم، مردم به چیزی نیاز دارند که به آن چنگ بزنند. آن ها یک خدا می خواهند. و شاید خدایی گناهکار، محتاج به اعتراف، به توبه بهتر باشد برایشان. در وجود چنین خدایی، آن ها تصویر گناهان خود را می بینند. غده ای که در گلوی این خالق می شکند، اشکی که از چشمان او جاری می شود، لجن های زشت کرداری خود مخلوقات خواهد بود."
مالخازار با لحنی تند: "من به این چیزها اهمیتی نمی دهم، گابریل. اعتراف گادفری را به پرتگاه مرگ می کشاند و من نمی خواهم او را از دست بدهم، حتی اگر به قیمت نابودی دنیا باشد."
از جایش بلند می شود و به سمت من می آید و با حالتی محبت آمیز نگاهم می کند و دستانم را می گیرد. "گادفری عزیزم، بیا با همدیگر برویم. در قایق بنشینیم و بر امواج اقیانوس سوار شویم. ممکن است به یک سرزمین جدید برسیم. در آنجا من شاه نخواهم بود. فقط یک بدل کننده خواهم بود، در کنار تو، فرزند تبدیلی ام."
قلب هایم فشرده می شوند. غده ای در گلویم جمع می شود. لب هایم به هم فشرده می شوند. چشمانم مرطوب می شوند. می گذارم او مرا با خودش به سمت در ببرد و وقتی گابریل می خواهد جلو بیاید، دستم را به نشانه ی توقف رو به او می گیرم و نگاهی اطمینان بخش به او می کنم.
دقایقی بعد من و مالخازار در یک قایق چوبی کوچک هستیم، سوار بر امواج اقیانوس. عزیزانمان هم ایستاده بر ساحل تماشایمان می کنند، با ترکیبی از بهت، نگرانی و انتظار.
وقتی سرانجام آن ها به یک نقطه ی مبهم تبدیل می شوند، من از جایم بلند می شوم. چشمان مالخازار اندکی گشاد می شود و بدنش حالتی به خود می گیرد که انگار آماده است رو به جلو بجهد و مرا بگیرد. او تصور می کند می خواهم به داخل آب بپرم.
اما من فقط به بالا پرواز می کنم، با حرکتی نرم، اما سریع و حبابی نقره ای را بر فراز قایق، بر فراز مالخازار شکل می دهم. چشمان مالخازار این بار کاملا گشاد می شوند. او با شگفتی به من خیره می شود، طوری که انگار اولین بار است که مرا می بیند.
من با صدایی آرام: "مالخازار عزیزم، من قبلا در برابر تو اعتراف کردم، پس لازم نیست در مراسم پیش رو حضور داشته باشی."
مالخازار با صدایی که حالا آلوده به خشم است: "پس واقعا این تو هستی. تو، لرد سابیس هستی."
در حالی که رویم به سمت اوست، در هوا عقب می روم. او سعی می کند قایق را به جلو براند، اما حباب نقره ای مانعش می شود.
مالخازار: "لعنت به تو، لرد سابیس. تو مرا ویران کردی و حالا داری فرزند تبدیلی ام را از من می گیری."
و من از او دور می شوم، در حالی که به اعترافاتش فکر می کنم. اینکه چه طور گادفری ترسیده از مرگ را فریفت تا او را به نفرین نامیرای خون آشامی زنجیر کند. و من نیز گادفری را فریفته بودم. با این نوید که اگر با من یکی شود، سرورش مالخازار را برخواهد گرداند. که از نور گابریل می نوشد، بی آنکه اسیرش شود. که ترس هایش برده اش خواهند شد.
و حقیقت تلخ این است که این ها فریب نبوده اند. مالخازار به او برگشته و گادفری به زودی در مراسم اعتراف از نور گابریل خواهد نوشید. و در مراسم، ترس از او بالا می رود، اما بعد سقوط می کند و در برابرش به زانو درمی آید.
اما در پایان تمام این ها، تیغه ای سیاه اما درخشنده به سویش خواهد آمد. ماسگراویت. همان که می تواند خون گرمش را بر زمین ریزد.
و سرم را بالا می آورم و به او نگاه می کنم. با خدایی احاطه گرانه ای که شباهتی به خدایی لرد سابیس ندارد، انگار که ترکیب من با او خالقی جدید را خلق کرده. شاید هم این من هستم که نیاز دارم حس کنم احاطه دارم، لرد سابیس ورای این هاست. او بر جهانش احاطه دارد بی آنکه اراده کند. او، خالق نوکترنال کتدرال.
--
آزادنویسی شبانه
۲.۱۴
قلب سیاهش را بیرون می کشم
از زبان گادفری
در تالاری در قصر نشسته ام. ناتان کنارم است. گرمای دستش بر بازویم به من آرامش می دهد. او مثل آتش گرم است. مثل موهای سرخش. نگاهم را به سمتش کج می کنم. لبخند نیمه جانی به او روانه می کنم. او هم لبخندی مهربان به من می زند و با سر به جام پر از خون مقابلم اشاره می کند. من لحظاتی به جام خیره می شوم. حس می کنم سرخمایع درونش دارد در خود می چرخد و زمزمه می کند. شاید هم فقط سرم است که دارد گیج می رود؟
نفس هایم بریده می شوند. دست ناتان بر بازویم فشار می آورد. صدای نگرانش را می شنوم که دارد می گوید: "چه شده، گادفری؟"
دست آزادم را بر دستش می گذارم و سعی می کنم به صدایم رمق و اطمینان دهم: "چیزی نیست. فقط توهمات ناشی از اقامت در سیاهچال."
به خون داخل جام نگاه می کنم. آن چرخش. آن زمزمه ها. شرارتیست که با من سخن می گوید، حتی پیش از آنکه بنوشمش؟
باید از ناتان بخواهم خون حیوان برایم بیاورد. و می خواهم این را به او بگویم، اما در همین لحظه تصویر شاه گابریل در ذهنم زنده می شود. او با آن چهره ی سپید مرمری، چشمان آبی روشن، موهای بلند طلایی و مجعد، او با آن نور گرمی که از جانش ساطع می شود. و او در همین نزدیکیست.
نه، نمی توانم. نباید خون حیوان بنوشم. نوشیدنش مثل این است که گابریل را در خود بنوشم.
و یک بار این اتفاق افتاد. به یاد می آورم. در برابرش مدهوش شدم. به خاک افتادم. به او ایمان آوردم. به خدایی که از او نیست. به خدایی که شاید خود اوست.
می لرزم. مردمک چشمانم را می بینم که بالا می روند و در پس پلک هایم ناپدید می شوند. ناتان را حس می کنم که مرا در آغوش گرفته و می فشارد. او آتش بی مرگ است. می گذارد که باقی بمانم. پس می گذارم که خلاصی یابم. چیزی در معده ام به حرکت در می آید، پیچ می خورد و بالا می آید. عق می زنم و می گذارم آن چیز داخل جام پر از خون بریزد. ماده ای نیمه مایع، غلیظ، تیره. خون سیاه!
او؟ نه، نباید او باشد. تصویرش را در ذهنم می بینم. موهای بلند سیاه و مجعد حجیم، چهره ی رنگ پریده، چشمان خاکستری روشن مرطوب از پس پلک های سنگین، و لبخند غمبار آگاه، آگاه به تعفن درونش.
صدایش را در سرم می شنوم: "گادفری! مقاومت نکن. پذیرای شبحم باش. تو خدایی را پرستش نمی کردی، اما ترست را چرا. گاه مرگ جسم بر پوستت دست نوازش می کشید و گاه ویرانی روح بر قلبت لالایی می خواند. و تمام تقلاهایت برای هیچ بود. شاه مالخازارت از تو دور شد و هر لحظه هم دارد دورتر می شود.
نمی خواهی او را برگردانی، قبل از آنکه گابریل او را کاملا تسخیر کند؟
گادفری، روحت را به من بسپار. بگذار آزادانه در آن پرسه بزنم و آهسته لجن های گناهانم را در آن رها کنم. بگذار قلبت مرهمی باشد بر زخم هایی که بر من به جا می ماند.
به یاد داری آنچه زمزمه می کردیم، وقتی از خون قلب سیاهم می نوشیدی؟ 'هیچ چیز از من به جا نخواهد ماند.'
بگذار در سینه ات بتپم و با تو یکی شوم. من قلب سیاهم را به تو خواهم داد.
می خواستم تسخیرت کنم. کالبدت را به کار گیرم. اما حال که در روحت هستم، اکنون که گرمای نیمه گناه آلودش را بر وجودم حس می کنم، می دانم که می خواهم بیش از این را از تو ببینم.
تو به من الهام دادی، گادفری. تو که فرزند فرزند تبدیلی ام هستی، تو، نوه ی من.
پس بگذار با چشمان نمناک ببینمت که چه طور مرا نگه می داری و از روحت خوراکم می دهی.
و قلب سیاه، او منتظر توست. به سوی جسمم برو، سینه ام را بشکاف و آن را بردار و به قلب خودت پیوند بزن. من خواهم مرد، اما ملالی نیست.
در زمانی که باید از روح تو زاده می شوم."
پلک می زنم. اطرافم که محو شده بود، دوباره برمی گردد. کف زمین افتاده ام. ناتان، پطروس، ایتاچی، شاه مالخازار و شاه گابریل بالای سرم هستند.
سنگینی لرد سابیس را در روحم حس می کنم. او در وجودم سکنی گزیده. او با من یکی شده. دستم را بر قلبم حرکت می دهم.
چهره ی کسانی که بالای سرم هستند را تک تک از نظر می گذرانم. ایتاچی، شکنجه گر سابقم. او گیج است، انگار که نمی داند با دیدن من باید احساس گناه کند یا نفرت. به یاد دارم که من هم گیج بودم و نمی دانستم باید برایش دل بسوزانم یا از او خشمگین باشم.
ولی حالا بیش از قبل می دانم. مطمئن تر شده ام. دستم را بالا می برم و بر صورتش می گذارم. چشمانش گشاد می شوند. دهانش باز می ماند. نگاهم را به او می دوزم، به او لبخند می زنم، اما اخمی بر میان ابروانم را حس می کنم. هنوز به او خشم دارم و شاید نفرت.
به پطروس نگاه می کنم. چهره ی پر درد و گناهکارش. به آن لحظه فکر می کنم که دخترم لوسیندا از گوشت تن او کند و خورد. پطروس کفاره اش را داده، اما این من نیستم که می خواهد او را ببخشد، لرد سابیس است.
در هر حال دستم را بالا می برم و صورت او را هم لمس می کنم. این سنگینی، وزن روح لرد سابیس که بر من فشار می آورد، آرامشی را در من دمیده که صلح طلب می کند.
به سرورم مالخازار نگاه می کنم. او که می خواهد سرد باشد، بی تفاوت و کمی خشمگین، اما نگرانی از خاکستری تیره ی چشمانش بیرون می ریزد.
لرد سابیس می خواهد بر صورت او دست بگذارد، اما من می خواهم صورتم را بر ردایش بگذارم. تقلایی درونم به پا می شود. می خواهم هیچ میلی را اجابت نکنم، اما در نهایت هر دو را اقناع می کنم.
دست بر صورت سرورم مالخازار می گذارم و بعد می نشینم و خم می شوم و صورتم را بر ردایش، بر دامانش می گذارم.
در این لحظه سرورم سکوت خواب گونه ی مه آلود حاکم بر فضا را با صدای تیزش می شکند: "داری چه می کنی، گادفری؟ تصور نکن اگر وانمود به جنون کنی، می گذارم اینجا بمانی."
من با صدایی آرام و قاطع، اما بدون آنکه نگاهم را بالا بیاورم، پاسخ می دهم: "آه، سرورم، من در هر حال خواهم ماند."
سرورم پوزخند می زند. "چه جسارتی! فکر می کنی چون فرزند تبدیلی ام هستی، از مجازات اشد در امانی؟"
من: "مجازاتی سخت تر از دوری شما برایم متصور نیست، سرورم."
و سرم را بالا می آورم و به او نگاه می کنم. با خدایی احاطه گرانه ای که شباهتی به خدایی لرد سابیس ندارد، انگار که ترکیب من با او خالقی جدید را خلق کرده. شاید هم این من هستم که نیاز دارم حس کنم احاطه دارم، لرد سابیس ورای این هاست. او بر جهانش احاطه دارد بی آنکه اراده کند. او، خالق نوکترنال کتدرال.
می لرزم. غده ای در گلویم جمع می شود. دستم را بر سینه ام می گذارم. اشک از چشمانم جاری می شود. با صدایی شکسته می گویم: "سرورم، او خدای نوکترنال کتدرال است."
رنگ از چهره ی مالخازار ناپدید می شود. چشمانش کمی گشاد می شود. ترس را در چهره اش می بینم. او سرش را آهسته به سمت شاه گابریل می چرخاند و با صدایی که سعی می کند آن را آرام و به دور از لرزش نگه دارد: "گابریل، او فقط مجنون شده، مگر نه؟"
نگاهم را به سمت شاه گابریل می گردانم. او هم رنگ پریده است، با چشمانی اندک گشاد شده. او ترسیده، اما هنوز آن نرمی گرم و درخشنده را در قلبش حس می کنم. می خواهم دستم را بر سینه اش بگذارم و او را حس کنم. و می خواهم بر او سجده کنم. او، فرشته ی خدا و او، فرزندم.
چنین خواهم کرد، اما نه اکنون. حال صبر و آرامش از من زدوده شده و قلبم هراسان و بی نظم می تپد. گرمای شاه گابریل را نباید با تعجیل بچشم. باید مزه مزه کنم و بگذارم آرام جذب روحم شود. از او خواهم نوشید، بعدتر. نگاهم تیره می شود. بعدتر، در آن حال که به دستش آورده ام، آن را داخل سینه ام گذاشته ام، قلب سیاه را.
بلند می شوم و به راه می افتم. کسی جلویم را نمی گیرد. همگی با چهره هایی مبهوت پشت سرم به راه می افتند، انگار تصور می کنند اگر مانعم شوند، ممکن است جنون بیشتر بخروشد.
من وارد تالار لرد سابیس می شوم. از بین جمع حاضرین عبور می کنم و بالای تابوتش متوقف می شوم. لوی که بر بالینش نشسته، آهسته از جایش بلند می شود و به من نگاه می کند. چشمان زمردی اش هراسانند. و او حالتی مدافعانه به خود گرفته.
من آهسته و با صدایی که هم مهر در آن هست و هم قاطعیت: "لوی عزیزم، دخالت نکن. بگذار گادفری آنچه میل دارد، انجام دهد."
عضلات صورت لوی کمی منقبض می شود. او با لحنی اندکی آلوده به خشم: "وانمود نکن که او در روحت خانه کرده. تو فکر می کنی که هستی؟ تصور نکن جایگاه خاصی داری، چون فرزند تبدیلی شاه مالخازار و نوه ی لرد سابیس هستی. تو فقط یک خون آشام کثیف دون پایه ای."
به خود می لرزم. تحقیر مانند بزاق بر گادفری وجودم می نشیند، اما لرد سابیس درونم با محبت به لوی نگاه می کند. "این طور دل آزرده نباش، لوی عزیزم. تو خوب می دانی که چه قدر می خواهم با تو باشم. اما در کنارت، دست در دستت، نه این گونه."
و دستم را بر سینه ام می گذارم. از آنچه به زبان آورده ام، می لرزم. آن عبارت در ذهنم تکرار می شود: 'نه این گونه.' حس می کنم به رابطه ای گرفتار شده ام که آلوده ام کرده. و در حالی باید در برابر همگان قدم بردارم که آن ها با چشمانشان شاهد خصوصی ترین آیین بین دو روح هستند، آنچه فقط یک پرده ی نازک از دیدگان پنهانش می کند، پرده ای از پوست و گوشت و استخوان.
چشمان لوی کمی گشاد می شود. او یک قدم عقب می رود. صدای سرورم مالخازار را می شنوم که با حالتی هشدارگونه می گوید: "جلویش را بگیرید."
اما قبل از آنکه کسی قادر باشد حرکتی انجام دهد، من دستم را در سینه ی لرد سابیس فرو می کنم، قلب سیاهش را بیرون می کشم و داخل سینه ی خودم فرو می برم و به قلب خودم پیوند می زنم.
پطروس از گناه به نور رفت یا بالعکس؟ و خود من چه؟ ایتاچی چه را باید ببخشد؟ اینکه پطروس روحش را آلوده یا اینکه مقدساتش دروغ هایی کینه آلود بودند؟ و من، آیا برای محو کردن پوچی خودم عذاب و تباهی را بر مخلوقاتم نازل نکرده بودم؟
--
آزادنویسی شبانه
۲.۱۳
آنکه غمم را عبادت کرده
از زبان سابیس
می توانم ببینم. چون شبحی به حرکت درآمده ام. چیزی که همیشه با خودم فکر می کردم وجود دارد یا نه. مخلوقات مرده ای که به حیات برمی گرداندم، هیچ کدام خاطره ای از دوران نبودشان نداشتند، زندگی در عالم بالا یا به شکل یک شبح محو در همین دنیا.
اما حالا خودم را می بینم که سبک بال چون غباری محو بر فراز فرزندانم در پروازم. جسمم آرام در تابوت خوابیده، جدا از من.
اقیانوس عزیزم سر جایش است، ساحل وفادار در کنارش. مردمان تمامی نواحی، نوکتیرا، آمالثورا و منطقه ی مرزی در ساحل و رو به قصر نشسته اند و با دستانی برخاسته به آسمان دعا می کنند. برای برگشت من.
چیزی در درونم فرو می ریزد. نمی خواهم آن ها را این گونه ببینم. نباید برای برگشت خدای گناهکاری چون من این طور مشتاق باشند. آه، تحمل ناپذیر است. شاید نباید به حرف مالخازار گوش می سپردم و از اعتراف در برابرشان دوری می کردم. شاید باید این کار را می کردم و تنبیهم را پذیرا می بودم. شاید این گونه می توانستم آرامش داشته باشم.
اما من هر چه قدر شرمنده و نالایق نمی توانم در سکوت بیارامم. نمی توانم چشمانم را بسته نگه دارم تا آن ها را نبینم و بیش از این خجل نشوم. زمزمه هایی در جریان است. فرزندانم تصور می کنند دوری از امر مقدس، الوهیت دارد دنیایشان را به نابودی می کشاند. آن ها در فکر نشاندن مالخازار و گابریل بر تخت خدایی هستند و می دانم که این دو شاه چنین نمی خواهند و برای حفط ناخدایی شان حاضرند دوباره خون بریزند.
پس باید برگردم، حتی با وجود سنگ عظیمی که بر استخوان ها و گوشت و پوستم فشار خواهد آورد. نمی توانم یک شبح سبک بال بمانم. باید برگردم.
همان طور که در راهروهای قصر در حرکتم، به درب کوچک سیاهچال می رسم. مالخازار به همراه گابریل و ناتان مقابلش ایستاده اند و دو نگهبان دارند یک خون آشام رنگ پریده با صورت استخوانی و چشمان تورفته را از آن بیرون می آورند و بر زمین می گذارند. این خون آشام بینوا نوه ام گادفری است!
چهره ی مالخازار با دیدن او در این حال منقبض می شود و پلک هایش می تپند، اما انگار با تقلا سعی می کند آرامش و سردی از خود به نمایش بگذارد. ابروهای گابریل با غم و درماندگی بالا رفته؛ می دانم که خود را مقصر وضع گادفری می داند.
گادفری سعی می کند خود را به شکلی برازنده روی زمین جمع کند، زانو بزند و به شاهان ادای احترام کند. ناتان با چهره ای مهربان و دلسوز به سمتش می رود و او را بلند می کند و به سمت تالاری در آن نزدیکی می برد تا احتمالا از او مراقبت کند و به او خون بدهد.
و البته تنها تماشاگر غایب این صحنه من نبودم. راهب پطروس و راهب ایتاچی از انتهای راهرو آزادی گادفری را نگاه می کردند. پطروس، با چهره ای شرم آگین. شاید به تمام شکنجه هایی فکر می کرد که در گذشته بر گادفری اعمال کرده بود. و ایتاچی با چهره ای گیج و در هم رفته. شاید به این فکر می کرد که اربابش پطروس که با سنگدلی خون آشامان را عذاب می داد، حالا برایشان دل می سوزاند و از اعمال گذشته اش پشیمان است. پطروسی که حالا خود یک خوننوش است.
به سمتشان می روم. حالا به نوعی شبیه به قبل شده ام، آن هنگام که در غیب مخلوقاتم را تماشا می کردم، با این فرق که اکنون از نزدیک می بینمشان.
پطروس به سمت ایتاچی که آن سمت ورودی راهرو ایستاده، می رود. لحظاتی فقط به او نگاه می کند، در حالی که انگار نمی داند چه بگوید. ایتاچی هم نگاهش را به او می دوزد، در حالی که عضلات چهره اش در نوسانند و انگار مردد است که به اربابش نرمی نشان بدهد یا سردی.
او سال های بسیار پطروس را مثل نوری از عالمی نادیده می پرستیده. خودش را دست او می دیده. اعمال کننده ی مقدسات. اما اربابش پطروس به او خیانت کرده. نور را شکسته، تکه تکه کرده و به خورد تاریکی داده. تاریکی را مثل جامه ای بر تن کرده و شاید روحش را به آن دوخته و با آن یکی کرده.
پطروس دستش را با احتیاط به سمت ایتاچی می برد و آن را می گیرد و او را با خودش به سمت تالاری در نزدیکی شان می برد.
و من در طول راهرو به حرکت درمی آیم، مثل پرواز بی قرار باد در آستانه ی اعترافی غمگین. آیا پطروس شبیه من نیست و ایتاچی شبیه به مخلوقاتم؟ چه خواهد شد اگر مخلوقاتم به چشم گناهان مرا ببینند؟ آیا ایتاچی پطروس را خواهد بخشید؟ آیا مخلوقاتم مرا می بخشند؟
پطروس از گناه به نور رفت یا بالعکس؟ و خود من چه؟ ایتاچی چه را باید ببخشد؟ اینکه پطروس روحش را آلوده یا اینکه مقدساتش دروغ هایی کینه آلود بودند؟ و من، آیا برای محو کردن پوچی خودم عذاب و تباهی را بر مخلوقاتم نازل نکرده بودم؟
آه می کشم و بر فراز گابریل و مالخازار که هنوز جلوی درب سیاهچال ایستاده اند، متوقف می شوم. آن ها دارند درباره ی کنترل مردم و دور کردنشان از قصر حرف می زنند. می گویند اگر حاضر نشدند اینجا را به میل خود ترک کنند، باید به زور متوسل شوند.
در هم مچاله می شوم. مثل توده ای گره خورده که طوفان بر آن ضربه زده، به تالاری می شتابم که جسمم در آن بی حرکت در تابوت آرمیده. سعی می کنم به آن داخل شوم، وصل شوم، اما بیهوده. جسمم مرا پس می زند. او لبخند بر لب دارد و آرام است. سینه اش با هر دم و بازدم آهسته بالا و پایین می رود. او چهره ای نورانی دارد، او خدایی پاک است.
می آشوبم. الان نمی توانم نابود شوم، بمیرم تا معصوم و پر از نور شوم. این غبار سیاهی که هستم، باید داخل این جسم برگردد، حتی اگر تا ابد آلوده بماند. دوباره سعی می کنم، بر جسمم فرود می آیم، مثل آن هنگام که از بالا بر دنیایم نازل شدم، اما جسمم مرا نمی پذیرد.
اگر گلویی داشتم، غده ای در آن جمع می شد. اگر چشمی داشتم، با اشک مرطوب می شد.
نگاهم را از پنجره های ایوان به اقیانوس آبی زیبایم می دوزم، پهنه ی سپید و پاکی که می ترسم پر از خون شود. آیا دارم به مرگ می روم، چون در برابر مخلوقاتم توبه نکردم و خودخواهانه فقط خواستم آرامش را به درونم بیاورم؟
به خود می لرزم. شاید پاسخ همین باشد. شاید اگر توبه ام را برای همه ی آن ها آشکار کنم، بتوانم برگردم، بتوانم جنگ و مرگ را از آن ها دور کنم.
بله، من باید چنین کنم. باید جسم یکی از مخلوقاتم را به عاریه بگیرم و با آن ها حرف بزنم.
اما جسم کدام یک از فرزندانم را انتخاب کنم؟ مالخازار نمی تواند باشد. او با من نرم شده، بله. اما اگر تسخیرش کنم، ممکن است دوباره به من کینه بورزد. الیرا و لورنس عزیزم، وفاداران نوکتیرایی ام هم نمی توانند باشند. سنگینی اعترافاتم برایشان تحمل ناپدیر خواهد بود و جسمشان را خرد می کند.
باید کسی باشد که نه به من کینه ورزیده و نه مدهوشم شده. مرا پرستیده، اما نه خدایی ام را، غمم را.
چهره ی گابریل ناگهان سخت می شود. چشمان آبی اش گشاد می شوند. دهانش باز می ماند. من با نگرانی به او نگاه می کنم. او با صدایی گرفته می گوید: "آیا ابتدا در آمالثورا این طور نبود؟ خون آشام ها فقط خون آشام بودند. آن ها فقط خون می نوشیدند. خون حیوان، خون شرور، خون معصوم. و به همین دلیل انسان ها می خواستند نابودشان کنند. و من به قدرت نشستم و به روح خون آشام ها زنجیر زدم تا چیزی بیش از یک خوننوش باشند. تا این گونه به مرگ نروند.
و در نوکتیرا، خون آشام ها فقط خون آشام بودند، اما لرد سابیس نتوانست این را تاب بیاورد، پس برایشان آیین و عبادت آورد و تو را شاهخدایشان کرد تا چیزی بیش از یک خوننوش باشند.
مالخازار، حتی اگر این آب ما را به یک دنیای دیگر ببرد، آیا دوباره در این چرخه ی شوم به دام نمی افتیم؟"
--
آزادنویسی شبانه
۲.۱۲
دنیای آن سمت اقیانوس
از زبان مالخازار
موسیقی امواج در گوش هایم. پهنه ی نیمه تاریک اقیانوس در برابر چشمانم. و گابریل که کنارم خاموش راه می رود. ما در میان دعاکنندگان هستیم. آن ها که هر از چند گاه دست هایشان را پایین می آورند، ردای ما را می گیرند و می پرسند آیا لرد سابیس به هوش خواهد آمد؟
دیدن چهره های پر از عجز و نگرانی شان حالم را دگرگون می کند. چون به چیزی اشاره می کند که تا به این لحظه با تمام توانم عقب می راندم. امکان وابستگی این دنیا به لرد سابیس. امکان خالق بودنش.
آرام بازوی گابریل را می گیرم و او را به جهتی از ساحل منحرف می کنم که خلوت است. می خواهم با او تنها باشم. نیاز دارم که با او حرف بزنم.
وقتی از دعاکنندگان فاصله می گیریم، احساس می کنم قلبم با فشار کمتری می تپد. آهی از آسودگی می کشم. گابریل به من نگاه می کند و لبخند غم آلودی به لب می آورد. "مالخازار عزیزم، تو تمام آن مدت جنگیدی تا خدایی را از خود دور کنی، اما حالا آن دوباره به سمتت برگشته، قوی تر از قبل. مردم چگونه باور کنند که تو خدا نیستی، که فقط یک پادشاهی، آن هم وقتی که بدل کننده ات بیش از هر زمان دیگر بر این دنیا سایه انداخته؟"
حس می کنم خون داخل رگ هایم سرد شده. "گابریل، آیا جنگ ما بیهوده بود؟ تمام آن خون ها بیهوده بر زمین ریختند؟"
گابریل: "نمی خواهم این گونه فکر کنم. شاید این از خودخواهی من باشد. من شاه شدم تا از مرگ و تباهی بکاهم، اما حالا می خواهم در کنار تو خون بریزم تا از حق خدا نبودنت دفاع کنم."
چشمانم کمی گشاد می شوند. "چه داری می گویی، گابریل؟ یعنی در میان یک ویرانی قریب الوقوع، ما باید دوباره دست به شمشیر ببریم؟"
گابریل آه می کشد. "چاره ی دیگری برایمان مانده؟ چهره های درمانده شان را که می بینی. آن ها به قداست نیاز دارند. شاید این بار بخواهند سیخ های تاج الوهیت را در سر من هم فرو برند."
من به نقطه ای دوردست در پهنه ی اقیانوس نگاه می کنم. "ای کاش این آب ما را به جایی دور از این دنیا می برد. من، تو و عزیزانمان را. جایی که فقط می توانستیم خون آشام باشیم."
چهره ی گابریل ناگهان سخت می شود. چشمان آبی اش گشاد می شوند. دهانش باز می ماند. من با نگرانی به او نگاه می کنم. او با صدایی گرفته می گوید: "آیا ابتدا در آمالثورا این طور نبود؟ خون آشام ها فقط خون آشام بودند. آن ها فقط خون می نوشیدند. خون حیوان، خون شرور، خون معصوم. و به همین دلیل انسان ها می خواستند نابودشان کنند. و من به قدرت نشستم و به روح خون آشام ها زنجیر زدم تا چیزی بیش از یک خوننوش باشند. تا این گونه به مرگ نروند.
و در نوکتیرا، خون آشام ها فقط خون آشام بودند، اما لرد سابیس نتوانست این را تاب بیاورد، پس برایشان آیین و عبادت آورد و تو را شاهخدایشان کرد تا چیزی بیش از یک خوننوش باشند.
مالخازار، حتی اگر این آب ما را به یک دنیای دیگر ببرد، آیا دوباره در این چرخه ی شوم به دام نمی افتیم؟"
حس می کنم چیزی دارد از درونم، از نفس هایم خارج می شود و مرا ترک می کند. بر سطح امواج سوار می شود و به نقطه ای دور می رود. می خواهم فکر کنم این نویدی از روشناییست، نه امیدی که دارد از دست می رود.
من: "اما گابریل، شاید رستگاری برای ما ممکن باشد. شاید دنیایی در آن سمت اقیانوس در انتظارمان باشد، جایی که بتوانیم بیش از یک خوننوش باشیم، بی آنکه در نور قداست بسوزیم."
گابریل دست بر بازویم می گذارد و صورتم را که رو به اقیانوس است، به سمت خود برمی گرداند. او با لحنی قاطع می گوید: "مالخازار، آن دنیا چه وجود داشته باشد و چه نه، تو باید فکرش را از ذهنت بیرون کنی. اگر به آنجا سفر کنیم و با هیچ مواجه شویم، روح های خسته مان از پا درمی آیند و اگر با دنیایی مواجه شویم که از اینجا شوم تر است، طور دیگری تباه خواهیم شد."
دوست دارم با او مخالفت کنم، اما می دانم که حق با اوست. پس فقط آه می کشم و دستم را دور بازویش حلقه می کنم و هر دو در سکوت به امواج خیره می شویم، در حالی که من خودم را سوار بر یک کشتی بر اقیانوس و همراه با او و بقیه ی عزیزانمان تصور می کنم و می دانم که او هم همین خیال را در ذهنش دارد.
در این لحظه صدای قدم هایی از پشت سر به گوشم می رسد. من و گابریل رویمان را به سمت صدا برمی گردانیم و ناتان را مقابلمان می بینیم. او در برابر ما زانو می زند.
من می پرسم: "چه شده است؟ برای چه نزد ما آمده ای؟"
اما می دانم که چرا آمده. نگاه پر خواهشش گویای همه چیز است.
ناتان: "سرورم، می خواهم از شما درخواست کنم لطف بفرمایید، مرحمت روا بدارید و گادفری را آزاد کنید."
نفسم را محکم از دهان و بینی ام بیرون می دهم و با لحنی سرد می گویم: "و چرا باید چنین کنم؟ آن خون آشام سرکش لایق لطف من نیست."
ناتان: "سرورم، نافرمانی او از شما به خاطر عشقش به شما بود. شما می خواستید با نوکتیرا بجنگید تا از چنگال خدایی رهایی یابید و او می ترسید که شما در این مسیر اسیر چنگال دیگری شوید."
گابریل آه می کشد. "بگو ناتان. خودداری نکن. بگو که او می ترسید مالخازار اسیر چنگال من شود."
ناتان با حالتی عذرخواهانه به گابریل نگاه می کند.
من: "تو که می دانی اگر آزادش کنم، چه می کند. اصرار می کند که من دوباره بر تخت خدایی تکیه زنم تا مردم آرام گیرند."
ناتان: "من ضمانت او را می کنم. مراقبش هستم که این بار از شما نافرمانی نکند و اگر چنین کرد، مجازات را در کنار او می پذیرم."
پوزخندی تمسخرآمیز می زنم. "قبلا هم یک بار او ضمانت تو را کرد. و آن فجایع رخ داد."
گونه های ناتان سرخ می شود. "و من بابتش بسیار شرمنده ام، هم در برابر شما و هم شاه گابریل."
من لحظاتی به او نگاه می کنم. بعد به سمتش می روم و اندکی خم می شوم و دستم را روی سرش می گذارم. "اما گادفری فرزند تبدیلی ام است و تو نوه ی من. پس می خواهم بخشنده باشم و آزادش کنم. البته او نمی تواند اینجا بماند. باید به منطقه ی مرزی برود و به کارهای تعمیرات و بازسازی مشغول شود."
چهره ی ناتان انگار به یک باره روشن می شود. برقی در چشمانش می درخشد و لبخند بر لبانش می نشیند. او ردایم را در دست می گیرد و می بوسد. "از شما سپاسگزارم، سرورم."