جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

93 کاربر(ها) آنلاین هستند (82 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
92
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  96 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  175 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  293 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  278 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  350 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  254 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: فرار از زندان
ارسال شده در: جمعه 29 خرداد 1405 23:32
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سوژه جدید



سلول شماره ۳۹۷

- منو بیارید بیرون. نیگا من بی‌گناهم! منو آزاد کن!
پاپا اسیدو در حالی این را می‌گفت که صدایش به احدی نمی‌رسید. تاج ریوون‌کلا گم شده بود و آلبوس دامبلدور نه گذاشته نه برداشته تنها مظنون را به دست نیروی انتظامی جادوگران داده بود.

- ازتون شکایت می‌کنم. چرا من؟ چرا؟

تنها جوابی که گرفت، سکوت و سرمایی بود که آزکابان در اختیارش قرار می‌داد تا اینکه...
- یخمک، چایی، شیره اژدهای ژاپنی، دابی داد هر چی قربان خواست!

پا‌پا اسید‌و خواست امیدوار بشود، سریع یکی از ‌دیوانه‌سازها هوا را مکید و امید او را در لحظه پرپر کرد.
- تو... دابی هستی؟ بیا اینجا...

دابی کله‌اش را خاراند و با جعبه‌ی گسترش‌یافته‌ی کوچکش جلو آمد.
- بله قربان دابی همه چیز برای فروش داشت. کمرخارون جادویی؟ بستنی موزی تمام‌نشونده؟ قربان هر چی خواست دابی اینجا داشت.
- اما نیگا من پولی همراهم نیست دابی.
- دابی پول نخواست قربان. واحد پول دابی لباس بود. قربان به دابی گفت چه خواست، دابی قیمت داد.

پاپا اسیدو دستی در موهای کاموایی‌اش کرد و سعی کرد چیزی از دابی بخواهد که راه فرار از زندان را برایش آسان کند.
- اگه من رو از اینجا فراری بدی، چمدون لباس‌هام توی هاگوارتز برای تو.
دابی با تردید به او نگاه کرد و گفت:
- فرار...؟ دابی اگر راه فرار بود خودش برقرار کرد. دابی گلرت قربان را ناخواسته کشته و خودش اینجا گرفتار شد. دابی بد.

دابی شروع کرد به کوبیدن سرش به کف سنگی راهروی زندان.
پاپا اسیدو از داخل سلولش گفت:
- نه نه دابی نکن. صبر کن

صدای ریز و تیز و دخترانه‌ای از دور شنیده شد.
- کی اونجا بود؟ تو هم جن خانگی بود؟

دابی بلافاصله دست از خودزنی برداشت و با تشخیص صدای دخترانه‌ی جن خانگی دیگری چشم‌هایش قلبی شد و به طرف صدا که ظاهرا از یک سلول تاریک در انتهای راهرو می‌آمد گفت:
- من دابی بود. تو کی هستی؟
- من دافی بود. بیا با هم آشنا شد و عشقولانه با هم فرار کرد.

پاپا با خود فکر کرد حالا شدند دو جن! حتما می‌توانیم راهی برای فرار پیدا کنیم.

افرادی که لایک کردند

زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: فرار از زندان
ارسال شده در: یکشنبه 23 فروردین 1405 10:45
نمایش جزئیات
آفلاین
- آقا معطل چی هستین؟ در و باز کنین دیگه!

جیمز با نگرانی جمله بالا رو گفت و دلیلی برای آغاز این پست شد.
ملت حاضر در صحنه چوب دستی‌هاشون رو دراوردن و هرکدوم به سمت در سلول وردی خونده و انواع طلسم‌هارو شلیک میکردند. اما هیچکدوم از طلسم‌ها روی قفل در کارساز نبود! حتی طلسم مخصوص باز کردن قفل هم انگار نه انگار.
ملت خسته و کوفته و عاری از امید نفس زنان به هم نگاه کردند...
- خب؟ حالا باید چیکار کنیم؟ چجوری این در باید باز کنیم؟

آستریکس که ریخت و قیافش مثل زمان دوران زندانی بودن جومونگ توی زندان مخفی بویو شده بود، با موهای بلند و بهم ریختش، با یک لباسی که شبیه به گونی سیب‌زمینی بود خودش رو آروم به سمت پنجره روی در سلول میرسونه و با صدای ضعیف و خش دارش میگه:
- در رو باز کنید...

زاخاریاس با اخمای درهم رفته نگاهش رو روی قفل در قفل و کلید میکنه و میگه:
- داداش داریم سعی می‌کنیم. اما داریم نمیتونیم. قفله هیچ‌جوری باز نمیشه. هر وردی که فکرشو بکنی امتحان کردیم. اما...
- خنگ مرلین... میگم در رو باز کنید... دستگیره در رو با دستت بگیر بکش پایین باز میشه... قفلش جادویی نیست که با جادو باز بشه... ماگلیه...

ملت ناگهان خشکشون میزنه! یعنی چی که ماگلیه! چرا باید قفل یک زندان فوق امنیتی دنیای جادوگران قفل ساده ماگلی باشه! اما اون لحظه این چیزی نبود که بخوان بخاطرش سراغ وزیر سحرجادو برن و ازش محاسبه کنن که چرا و چگونه؟ چون نه وزیری وجود داشت و نه وزارتی. حتی نه ناظر زندانی. پس بهتر بود این سوال رو برای وقت مناسب تری می‌ذاشتنو میرفتن سراغ پایین دادن دستگیره.

در براحتی آب خوردن باز میشه و بلاخره نور ضعیفی روی چهره پر مهر و زجر کشیده و قهوه نچشیده آستریکس میوفته. موهای بلند و بهم ریختش روی صورتش رو پوشونده بود و اگه ملت جادوگر تاحالا فیلمای ترسناک ماگلی رو دیده بودند، مطمعنن تا الان زهر ترک میشدن و یکی جیزز کرایس گویان و دیگری بسم‌المرلین گویان خشتک خیس میکردن.
اما آستریکس در اون لحظه، هم از لحاظ ظاهری جومونگ مانند شده بود. و هم باطنی. پس با یک آرامش درونی خاصی به سمتشون قدم بر میداره.

- اوه... آستریکس... ما بلاخره نجاتت دادیم...
- چوخ ممنون.

ملت که از شدت شور و شوق و ذوق و ادرنالین خالص، با دیدن استریکس بجای بیرون بردنش، بیشتر برای بغل و روبوسی وارد سلولش شده بودن و دونه دونه ماچ ابدارش میکردن؛ یهو متوجه حضور شخص دیگه‌‌ای داخل سلول میشن! یک شخص مسن تر که وضعیت ظاهریش مشابه خود آستریکس بود...

- اممم... چیزه... میگم که... آستریکس ایشون کی باشن؟

مرد مسن با شنیدن صدای جیمز ناگهان سرش چرخشی 90 درجه میکنه و با کلی صدای شکستن گلنج از جاش بلند میشه و اسلوموشن وارانه سمت جیمز میره... دکف دستاش رو روی صورت جیمز میذاره و شروع به مالیدنش میکنه...
- هووووم... چقد نرمی... چقد سفیدی...
- آستریکس داداش... این پیری چشه؟

آستریکس که همچنان نصف ماچ و بوس و عید دیدنیاش با ملت هاگوارتز مونده بود؛ تازه صف به ملت اسلیترینی رسیده بود که میگه:
- هااا... اون پیری کوره. اسم خودشو هموسو گذاشته. میگه رهبر جبهه مرگخوارا بوده انگار. انگار پادشاه بویو مخ زنشو زد و شب برد خونش، صبح هم باهاش مزدوج شد و یهو یه بچه جومونگ نامی هم مثل قارچ افتاد بغلشون. این بنده مرلینی رو هم گرفتن کردنش تو گونی انداختنش اینجا صداش در نیاد.

مرد هموسو نام که حالا کف دستاش از روی سر و صورت جیمز به روی بدنش منتقل شده بود و مشغول مالش و نوازش بودند با صدای خش دار زمزمه کرد:
- هوووم... انرژی زیادی درون بدنت نهفته است...
- جانم؟
- هوووووم... اگه پیشم همینجا بمونی... انرژی چی درون خودم رو میتونم به درونت منتقل کنم...
- ولم کن! مرتیکه دامبلدور صفت! برو یه گلرت دیگه واسه خودت پیدا کن.

با جیغ و داد و عربده کشی جیمز حواسای ملت از دید و بازدید و عیدی دادنو گرفتنا به سمت جیمز برمیگرده که پیرمرد عین استیکر چسبیده بود بهش و مشغول انرژی چی بازی بود... زاخاریاس جفت شمشیرشو بیرون میکشه و با ذکر "الان انرژی چیم رو نشونت میدم" بهش حمله ور میشه. اما دروغ فریبنده‌ای گفته بود. چون انرژی چیش رو که دراورده بود نشونش نمیده؛ بلکه میکنه توی حلقش!
هموسو که هیچ شباهتی به هموسو توی سریالا نداشت، با دست خالی و پیر فرسوده کاری نتونسته بود از پیش ببره و جفت شمشیر زاخاریاس درونش فرو رفته و به اینگونه از این داستان رنگین کمونی آلت، اِف4 میشه.

و بدین گونه، اینجوری میشه و اونجوری میشه که بلاخره، بعد از پست زنی‌های فراوان... بعد از رولیدن‌های فراوان... بعد از غلتیدن‌های فراوان. بلاخره بعد از روزها... به حول و قهوه مرلینی و تلاش‌های بی امان برادران جادوگران، از خودگذشتکی پسرک برگذیده... اهمال کاری برادران زندان بان... و کلی چیزهای دیگه، آستریکس (ع) از زندان بند وجودی خویش آزاد میشود. حالا همه ملت باهم... دستو جیغ و هورا...

پایان سوژه!


آها، راستی... اون پسرک برگزیده رو هم موقع برگشتن با مردک هموسو نام بر میزنن و با خودشون برمیگردونن.
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!


پاسخ: فرار از زندان
ارسال شده در: شنبه 22 فروردین 1405 19:24
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
مدافع ساحره


- وقتی داشتیم نامه می‌نوشتیم، خاله ملانی گفت شلول شماره‌ی... پنج، هشت، دو.

ملت به هم نگاه می‌کنن و هم زمان با هم داد می‌زنن.
- سلول پونصد و هشتاد و دو!

اونا با سرعتی که تخمین زده میشه با سرعت نور برابری می‌کرده، خودشون رو به سلول‌های پونصد می‌رسونن. جیمز سیریوس که جلوتر از همه راه می‌رفت، شماره‌ی سلول هارو می‌خونه.
- پونصد و هشتاد... پونصد و هشتاد و یک... پونصد و هشتاد و دو! بالاخره پیداش کردیم!

ملت همدیگه رو در آغوش می‌گیرن و بعد روبوسی و... میخوان این پیروزی غرورآفرین رو به هم تبریک بگن که گروگان نزدیک میله های سلول میشه.
- بچه ها... باید این رو ببینین!

ملت به آرومی نزدیک میشن. اونا فقط یه موجودی رو می‌بینن که یه گوشه‌ی سلول نشسته و زانوهاش رو بغل کرده بود. زاخاریاس چند ضربه‌ی آروم به میله‌ها می‌زنه.
- آستریکس داداش تویی؟

زندانی که متوجه مورد خطاب گرفتنش میشه، به آرومی سرش رو بلند می‌کنه. اما جادوگرا به خاطر تاریکی سلول، نمیتونن چهره‌اش رو تشخصی بدن. تا اینکه زندانی، یواش یواش جلو میاد. ملت با دیدن چهره‌ی آشنای آستریکس، نفس عمیقی می‌کشن و از اینکه بالاخره تونستن آستریکس رو پیدا کنن خوشحال میشن.

- شما؟!
- آستریکس ما رو نمی‌شناسی؟
- معلومه که می‌شناسم! میگم اینجا دارین چی‌کار می‌کنین؟

گروگان اجازه نمیده کسی جواب بده و خودش نفر اول میگه:
- اومدیم تو رو نجات بدیم دیگه!
- احیانا بعدش میخواین کجا برین؟ هاگوارتزی ساحره‌ها تصاحب کردن؟

جادوگرا شوکه می‌شن.

- تو از کجا میدونی؟
- وقتی زندان‌بان‌ها داشتن حرف می‌زدن شنیدم! پس اوضاع واقعا وخیمه...
- اینا رو ولش کن! تو چرا این شکلی شدی؟

گوینده حق داشت. آستریکس درست شبیه معتادایی بود که چندروزه دارن خماری می‌کشن. صورتش آب رفته و زیر چشماش گود رفته بود. البته، هرکسی مثل آستریکس روزی چند وعده قهوه بخوره و خیلی یهویی روتین زندگیش بهم بخوره، همچین میشه. به علاوه، آیا شما تا حالا خون‌آشامی رو دیدین که خون نیاشامه؟ آستریکس دقیقا همون بود!

- داداش اوضاع جدا بده! اگه زود دست به کار نشیم باید بقیه‌ی عمرمون رو توی زیرزمین هاگوارتز سپری کنیم. ما به کمکت نیاز داریم!
ویرایش شده توسط تلما هلمز در 1405/1/22 19:31:01
ویرایش شده توسط تلما هلمز در 1405/1/22 19:35:42
Certainty is a delightful illusion
پاسخ: فرار از زندان
ارسال شده در: شنبه 22 فروردین 1405 13:10
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
مدافع ساحره


کوین گفت:
- ولی اژ کجا بدونم دارید بهم راشتشو میگید؟ ممکنه من جاشو بهتون بگم ولی برام بشتنی نخرید.

زاخاریاس که از گفت و گوی میان جیمز و کوین خسته شده بود، گفت:
- خب کوین، الان نمی تونیم بهت بستنی بدیم، ولی اگه بخوای میتونیم بهت چیز دیگه ای بدیم که مال خودمون باشه و تا وقتی که بهت بستنیو ندیم بهمون بر نگردونی. می خوای همچین کاری کنیم؟

درون کوین

مغز کوین:
- دوشتان، همین الان اژ گوش ها شنیدم که ژاخاریاش اشمیت بهمون پیشنهاد داده به جای پشتنی ازشون باج بگیریم. خب، به نژرتون قبول کنیم؟

معده کوین:
- به نژرم اره. چون اینجوری هم مطمئنیم بشتنی می گیریم...

قلب کوین ادامه داد:
- و هم بهشون کمک می کنیم.

مغز کوین جمع بندی کرد:
- خب پش قبول می کنیم و میریم شراغ شوال بعدی. به نژرتون چی اژشون بگیریم؟

قلب پیشنهاد داد:
- نژرتون چیه شیمانو بگیریم؟ اینجوری می تونیم تا وقتی بشتنی بگیریم باهاش باژی کنیم.
- موافقم. پس در ازای ادرش، اژشون شیمانو می گیریم.

درون زندان

کوین به حرف می اید:
- قبوله. ولی تا وقتی بشتنی رو برام میگیرین، باید شیمان پیشم بمونه.
- قبوله.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط جینی ویزلی در 1405/1/23 10:59:19
میدان نبرد عبادتگاهم است
نوک شمشیر کشیشم است
رقص مرگ دعایم است
ضربه مرگبار ازادی بخشم است

تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: فرار از زندان
ارسال شده در: جمعه 21 فروردین 1405 17:46
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
همزمان که پسرا داشتن میدویدن تا به استریکس برسن یک لامپی روی سر جیمز ازبس تابید و هیچکس بهش توجه نکرد ترکید؛جیمز داد زد:

-کسی هیچ ایده ای داره که استریکس کجاست؟یا فقط بابامو گذاشتیم پیش اون غول بیابونی ها و اومدیم اینجا داریم دور میزنیم؟

وقتی جیمز گفت غول بیابونی از تو سلول های دور و برشون صدایی بلند شد که بیا و بشنو:

-کو غول بیابونی، فقط ببینمشون کافیه تا چماقمو تا ته بکنم تو دماغش.:

-اره کو غول بیابونی، بگو بیاد تا چنان با چماق بزنم تو سرش که یک کله قند رو سرش سبز بشه.

اونجا بود که فهمیدن تو بند غول های غارنشینن، در همین حین یکی از پسرا داد زد:

-اوشکول تو سبزی کله قند رو سر تو سبز میشه رو سر اونا قهوه ای میشه.

همین کافی بود تا چنان سر و صدایی ایجاد بشه که گوشت به تن هیچ جادوگری نمونه؛ انچنان با گرز و چماق هاشون به میله های زندان میزدن که جیمز به قدری بلند تا همه بشنون داد زد:

-دنبال من بیاین

همه پشت سر جیمز راه افتادن و رفتن به سمت چپ بند و جیمز شروع کرد به دویدن چون فکر میکرد یک ساعت برای پیدا کردن یک زندانی اونم تو ازکابان زمان کمیه.
همه داشت بی هدف میدویدن که گروگان استامپ پرسید:

-گریفندوری ها، کدومتون تو این مدت نامه نوشتید برای استریکس؟

همه به جیمز و کوین نگاه کردند.تنها پسرهای گریفندوری که باهاشون بودن

جیمز گفت:

- من که تازه واردم از کوین بپرسین چون فکر کنم برای استریکس اسباب بازی و بستنی محبوبشم فرستاده.

کوین گفت:

-عه تو اژ کجا میدونی؟

جیمز گفت:

-بنظرت خیلی طبیعیه که به من یک بستنی بدی و هنوز وقتی تمومش نکردم خوابم برده باشه؟
فرداشم که با صدای گریه بیدار میشم میبینم طعم بستنی مورد علاقت که از قضا دو روز قبل به اندازه یک ماه محض احتیاط از اشپزخونه دزدیدم برات تموم شده باشه؟

کوین گفت:

- باشه، باشه، اله من نامه نوشتم بلاش.

گروگان استامپ گفت:

- افرین جیمز، خب کوین شماره سلولی، شماره زندانی ای چیزی ازش به یاد نداری؟چون اینو باید تو نامه ذکر کنی.

کوین گفت:

-چلا شماله ژندانی اش رو یادمه.

گروگان گفت:

-افرین کوین، خب چند هست؟

کوین گفت:

-اینجولی که نمیشه.

-چجوری نمیشه کوین؟

-همینجولی خشک و خالی.

-یعنی چیزی در ازاش میخوای؟

-اله

-خب کوین چی در ازاش میخوای؟

-من هشت کیلو بشتنی کاکایویی میخوام، همین حالا.

-کوین عزیزم، من الان نمتونم برات هشت کیلو بستنی کاکائویی بیارم ولی اگه بریم هاگوارتز بهت قول میدم بهت ۸ کیلو بستنی بدم

-نه همین الان.

یکی از ملت هافلپافی که کتاب هنر جذاکره رو خونده بود اومد تا با کوین صحبت کنه:

-کوین اگه شماره زندانی استریکس رو بهم بگی بهت قول میدم وقتی رفتیم هاگوارتز بهت ۹ کیلو بستنی کاکائویی و ۸ کیلو بستنی شاتوت بدم.

کوین تو دلش ریشخندی بهش زد و با خودش گفت:
- اینو.انگار نمدونه من خودم کوین بلغارچی نویشنده کتاب هنر جذاکره ام، عزیز دل فقط قیمتو بردی بالا ببین چیکارت بکنم:

-جدی؟یعنی هیشده کیلو بشتنی؟ قبوله بشتنی مو بده تا بهت بگم

-کوین عزیزم بهت که گفتم بریم هاگوارتز بهت میدم پس بگو تا زودتر بریم هاگوارتز

جیمز میدونست اینکار فایده ای نداره پس گفت:

-کوین اگه پنج دقیقه دیگه این جریان طول بکشه هم من بدون بابام و هم تو بدون استریکس برمیگردیم به هاگوارتز و شکست مفتضحانه ای در برابر ساحره ها میخوریم
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1405/1/21 19:09:40
برو جلو یک قهرمان بشو فقط بجنگ و نا امید نشو
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: فرار از زندان
ارسال شده در: جمعه 21 فروردین 1405 17:28
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
مدافع جادوگر


خلاصه:
با زندانی شدن آستریکس در آزکابان، دختران گریفیندور در نبود جادوگری در تالارشون، باقی ساحره‌های هاگوارتز رو ترغیب می‌کنن تا اصلاحاتی برای بهبود وضعیت ساحرگان هاگوارتز انجام بدن. اما پسرا که از این وضعیت احساس خطر می‌کنن، به آزکابان میان تا آستریکس رو فراری بدن و به این واقعه پایان بدن. حالا پسرا تو آزکابان گیر دو تا نگهبان افتادن که می‌گن در صورتی اجازه ملاقات با آستریکس رو به اونا می‌دن که هری پاتر پیششون بمونه...


~~~~~~~

درسته که هری، خودش خودشو پیشنهاد داده بود تا پیش نگهبانا بمونه و بقیه بتونن برای ملاقات و بعد فراری دادن آستریکس وارد عمل بشن، اما حقیقت این بود که هری در اون لحظه تنها به چند ثانیه بعدِ زندگیش که با قربانی کردن خودش، قهرمان جادوگرا می‌شه فکر کرده بود. ولی حالا با شنیدن این جمله از نگهبانا که "اگه هر مشکلی پیش بیارین دیگه هری رو بهتون پس نمی‌دیما"، تازه فهمیده بود آینده‌نگریش رو نباید "به چند ثانیه بعد"، بلکه باید "به ساعتی بعد" فراتر می‌برد و هرگز خودش رو قربانی نمی‌کرد.

آخه هرچی نباشه بالاخره اون پسر برگزیده بود... تنها جادوگری که نه یک‌بار، بلکه دو بار از طلسم مرگ نجات پیدا کرده بود. واقعا حیف نبود که حالا این‌گونه تنها به خاطر نجات یک خون‌آشام جونش به خطر بیفته؟

نگهبان که به دستور نویسنده صدای افکار هری رو می‌شنوه، تصمیم به واکنش می‌گیره.
- در مورد ما چی فکر کردی آقای محترم؟ قرار نیست حالا بکشیمت که. فوقش چند سال به جای آستریکس اینجا می‌مونی و آب خنک می‌خوری دیگه.

حیفه. به ریش مرلین حیفه که پسری این‌چنین برگزیده و زنده بمان چند سال زندگیش رو در زندان حروم کنه.

نگهبان دوباره میاد به افکار هری واکنش نشون بده که هری با دیدن باز شدن دهن نگهبان برای سخن گفتن، پیش‌دستی می‌کنه.
- دِ اگه گذاشتین دو دقیقه تو افکار خودم غرق بشم! یعنی حتی تو افکارم هم رهام نمی‌کنین؟
- نه دیگه، از حالا دیگه واس مایی. تازه الان دقیقا پنج دقیقه می‌شه که تو افکارت غرق شدی.

هری با شنیدن این حرف دستاشو بالای سرش تکون می‌ده تا ابر تفکراتش رو از بین ببره و با وحشت نگاهی به اطراف می‌ندازه.
- پس بقیه کجان؟
- رفتن دیگه. رفتن ملاقات اون خون‌آشامه و ما موندیم با تو.

هری انگار که باطری وجودش خالی شده باشه، تلو تلوخوران به عقب می‌ره و یکی از نگهبانا سریع صندلی‌ای پشت سرش می‌ذاره تا به جای زمین، روی صندلی بیفته.

- اگر بار گران بودیم و رفتیم... یادتون نره این فداکاری بزرگ منو تو تاریخ بنویسین. پسری که دو بار برگزیده شد! امیدوارم حداقل تو راه برگشت منو جا نذارین.

و این‌چنین می‌شه که دوربین از روی هری و دو نگهبان عبور می‌کنه و به سمت خیل جادوگرانی می‌ره که در حال نزدیک شدن به سلول آستریکس برای ملاقات باهاش بودن.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: فرار از زندان
ارسال شده در: جمعه 21 فروردین 1405 16:49
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
مدافع ساحره


- حالا چرا من؟
این را هری طوری گفت که انگار نه انگار خودش بود که پیشنهاد داده بود بجای پسرش پیش نگهبان ها بماند.

نگهبانا با تعجب بهش نگاه کردن و طوری که انگار نه انگار خودشون اول کس دیگه ای رو مد نظر داشتن گفتن:
- اگه تو نه، پس کی؟
- خب اینهمه ادم اینجاست هرکی که خودتون بخواید. من زاخاریاسو پیشنهاد می کنم، هم از کله گنده های هافلپافه و هم با شوخیاش سرگرمتون می کنه.

هری چند لحظه صبر کرد تا نفسش جا بیاید بعد ادامه داد:
- بردلی چطور؟ اون یه ریونکلاوی خیلی خفنه. هم به اندازه زاخاریاس شوخه، هم خیلی باهوشه و حواسش هست یه وقت کسی کلاه سرتون نذاره.

هری که نفسش بریده بود، به دیوار تکیه داد:
- یا سوروس اسنیپ. اون عالیه هم ذهن کاوی بلده و هم بلده پاترونوس درست کنه که در مقابل دمنتورا به کارتون میاد.

پاتر اینگونه حرف هایش را به پایان رساند:
- البته که نظر شما مهمه. خب دوست دارید کیو نگه دارید؟

یکی از نگهبانا به سرعت گفت:
- الکی خودتو خسته نکن داداش. یا خودت میمونی یا کلا هیچکی نمی تونه بره خوناشامه رو ببینه.

هری هاج و واج مانده بود و نمی دانست چه کند که از این وضعیت نجات یابد.

افرادی که لایک کردند

میدان نبرد عبادتگاهم است
نوک شمشیر کشیشم است
رقص مرگ دعایم است
ضربه مرگبار ازادی بخشم است

تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: فرار از زندان
ارسال شده در: پنجشنبه 20 فروردین 1405 22:42
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
مدافع ساحره


هری توی اون لحظه از پسرش انتظار داشت که بخواد جلوی اون رو بگیره و خودش رو به جای اون فدا کنه. اما جیمز سیریوس که ترجیح می‌داد پدرش رو به جای خودش پیش نگهبان های آزکابان تنها بذاره، خودش رو به کوچه هری‌چپ می‌زنه. هری از این حجم از بی محبتی پسرش ناراحت میشه؛ اما اون بیدی نبود که با این باد ها بلرزه. برای همین ذره ای از اعتماد به نفسش کم نمیشه و به نگهبان‌ها زل می‌زنه.
- خب! نظرتون چیه؟

نگهبان ها به هم نگاه میکنن. به هرحال نباید خیلی راحت به چندتا غریبه اجازه می‌دادن که با یه زندانی ملاقات کنن. برای همین تصمیم می‌گیرن یه کم ناز کنن.

- شاید...
- معلوم نیست!

جادوگرا آهی می‌کشن.

- شما دیگه چه چیزی می‌تونین بخواین به جز پسر برگزیده؟

گروگان چشمکی به پسرا می‌زنه و بعد ادامه میده.
- آقا دارم بهترین جنس بازار رو زیر قیمت بهتون میدم! شما نگاه به زخم روی پیشونی این بشر نکنین؛ سالمه سالمه! استفاده نشده. یه سلفی باهاش بگیرین تو جینیستا بذارین معروف می‌شین. راستش رو میگم به مرلین. برای انواع کارهای اعم از پادویی و نظافت و آشپزی و... هم به درد می‌خوره. فکر نکنین خوب نیست که دارم مفت میدما... خاطر شما برام خیلی عزیزه واسه همینه.

نگهبان ها که بعد تعریف های گروگان، رضایت از چهره‌شون مشخص بود، لبخندی می‌زنن.

- خیلی خب! ولی اگه هر مشکلی پیش بیارین دیگه بهتون پسش نمی‌دیما...

جادوگرا که فقط میخواستن آستریکس رو فراری بدن و هری اصلا براشون مهم نبود، خیلی سریع قبول می‌کنن. اما هری تازه می‌فهمه که وارد چه بازی کثیفی شده!
Certainty is a delightful illusion
پاسخ: فرار از زندان
ارسال شده در: پنجشنبه 20 فروردین 1405 21:15
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
مدافع جادوگر


هری به حالت تدافعی میاد جلوی جیمز وایمیسه و اجازه‌ی پاسخگویی بهش رو نمی‌ده.
- نه! عمرا بذارم پسرمو بگیرین.

دو نگهبان که از رد شدن پیشنهادشون خوشنود نبودن، دست به سینه می‌ایستن و چهره‌ای اخمو به خودشون می‌گیرن.
- خیله خب، حالا که اینطوره ما هم نمی‌ذاریم با آستریکس ملاقات کنین.

و پشتشونو به سمت اونا می‌کنن. صدای اعتراض جمعیت جادوگران ناگهان به هوا بلند می‌شه. اما این اعتراض بیشتر از این که خطاب به دو نگهبان باشه، در واقع به سمت هری بود که گند زده بود تو همه‌ی برنامه‌ها.

- حالا چند دقیقه پیش اینا می‌موند تا ما بریم آستریکسو ببینیم و بیایم چه ایرادی داشت؟
- به چهره‌های مظلوم این دو نگهبان نگاه کن. چه کاری ممکن بود با جیمز بکنن که نذاشتی؟

دو نگهبان با شنیدن این حرف تا جای ممکن سعی می‌کنن تا چهره‌های مظلومی به خودشون بگیرن. ولی گوش هری بدهکار این حرفا نبود. هری طی چند پست قبل افسردگی گرفته بود و ابهتش با خاک یکسان شده بود. پس باید راهی پیدا می‌کرد تا دوباره قهرمان عالم بشه و زبانزد خاص و عام.

بنابراین هری گلوشو صاف می‌کنه و در حالی که بقیه رو به عقب می‌رونه خودش جلوی صف جادوگران می‌ایسته.
- خب ببینین قضیه از این قراره که شما به خواسته‌تون قراره برسین. فقط فرقش اینه که به جای جیمز، پسری که زنده ماند پیشتون می‌مونه. بهتر نیست؟ اصلا یه مصاحبه‌ی اختصاصی رایگان با پسر برگزیده چطوره؟

دو نگهبان به سمت هری برمی‌گردن و نگاهی بین هم رد و بدل می‌کنن. پیشنهاد وسوسه‌انگیزی بود!
پاسخ: فرار از زندان
ارسال شده در: پنجشنبه 20 فروردین 1405 18:50
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
مدافع ساحره

- ممکنه با چیزی غیر از خوراکی راضی بشید؟
این صدای جیمز بود‌ که برخلاف باباش یکم منطقی فکر می کرد.

نگهبان اولی گفت:
- نمی دونم. میشیم؟
- اگه بشیم چی میشه؟
- اگه نشیم چطور؟
- شاید اگه هم بشیم هم نشیم بهتر باشه.
- به نظرم هم بشیم هم نشیم بعد دوباره بشیم.
- موافقم پس اول میشیم بعد نمیشیم در نهایت میشیم.

دو نگهبان به سمت بقیه برگشتن:
- اره ما با چیز دیگه ای هم راضی میشیم.
- خب با چی؟

دوباره نگهبانا رو به یکدیگر کردند:
- با چی راضی بشیم؟
- با چی راضی نشیم؟
- با گرفتنشون راضی بشیم؟
- در ازای اونیکی؟
- اره. حالا کدومشون؟
- بزرگه؟
- شایدم کوچیکه.
- کوچیکه خوبه.

و به سمت جادوگرانی برگشتن که هاج و واج مونده و نمی دونستن چی بگن.

نگهبانا به حرف اومدن:
- ما اجازه میدیم که زندانی رو ملاقات کنید. ولی در ازاش ما هم باید یه چیزی بگیریم.
- خب چی؟
- ما در ازاش پسره رو می خوایم.
و به جیمز اشاره کردن.

جادوگرا شروع به گفتگوی خصوصی کردن. هری گفت:
- نه! اگه مامان و خواهرش بفهمن دیگه نمی تونیم کوچیکترین امیدی به بازگشت به حالت طبیعی داشته باشیم.
- به نظرم بهتره خودش تصمیم بگیره
- موافقم. نظر خودت چیه جیمز؟

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط جینی ویزلی در 1405/1/20 18:54:05
میدان نبرد عبادتگاهم است
نوک شمشیر کشیشم است
رقص مرگ دعایم است
ضربه مرگبار ازادی بخشم است

تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده