- آقا معطل چی هستین؟ در و باز کنین دیگه!
جیمز با نگرانی جمله بالا رو گفت و دلیلی برای آغاز این پست شد.
ملت حاضر در صحنه چوب دستیهاشون رو دراوردن و هرکدوم به سمت در سلول وردی خونده و انواع طلسمهارو شلیک میکردند. اما هیچکدوم از طلسمها روی قفل در کارساز نبود! حتی طلسم مخصوص باز کردن قفل هم انگار نه انگار.
ملت خسته و کوفته و عاری از امید نفس زنان به هم نگاه کردند...
- خب؟ حالا باید چیکار کنیم؟ چجوری این در باید باز کنیم؟
آستریکس که ریخت و قیافش مثل زمان دوران زندانی بودن جومونگ توی زندان مخفی بویو شده بود، با موهای بلند و بهم ریختش، با یک لباسی که شبیه به گونی سیبزمینی بود خودش رو آروم به سمت پنجره روی در سلول میرسونه و با صدای ضعیف و خش دارش میگه:
- در رو باز کنید...
زاخاریاس با اخمای درهم رفته نگاهش رو روی قفل در قفل و کلید میکنه و میگه:
- داداش داریم سعی میکنیم. اما داریم نمیتونیم. قفله هیچجوری باز نمیشه. هر وردی که فکرشو بکنی امتحان کردیم. اما...
- خنگ مرلین... میگم در رو باز کنید... دستگیره در رو با دستت بگیر بکش پایین باز میشه... قفلش جادویی نیست که با جادو باز بشه... ماگلیه...
ملت ناگهان خشکشون میزنه! یعنی چی که ماگلیه! چرا باید قفل یک زندان فوق امنیتی دنیای جادوگران قفل ساده ماگلی باشه! اما اون لحظه این چیزی نبود که بخوان بخاطرش سراغ وزیر سحرجادو برن و ازش محاسبه کنن که چرا و چگونه؟ چون نه وزیری وجود داشت و نه وزارتی. حتی نه ناظر زندانی. پس بهتر بود این سوال رو برای وقت مناسب تری میذاشتنو میرفتن سراغ پایین دادن دستگیره.
در براحتی آب خوردن باز میشه و بلاخره نور ضعیفی روی چهره پر مهر و زجر کشیده و قهوه نچشیده آستریکس میوفته. موهای بلند و بهم ریختش روی صورتش رو پوشونده بود و اگه ملت جادوگر تاحالا فیلمای ترسناک ماگلی رو دیده بودند، مطمعنن تا الان زهر ترک میشدن و یکی جیزز کرایس گویان و دیگری بسمالمرلین گویان خشتک خیس میکردن.
اما آستریکس در اون لحظه، هم از لحاظ ظاهری جومونگ مانند شده بود. و هم باطنی. پس با یک آرامش درونی خاصی به سمتشون قدم بر میداره.
- اوه... آستریکس... ما بلاخره نجاتت دادیم...
- چوخ ممنون.
ملت که از شدت شور و شوق و ذوق و ادرنالین خالص، با دیدن استریکس بجای بیرون بردنش، بیشتر برای بغل و روبوسی وارد سلولش شده بودن و دونه دونه ماچ ابدارش میکردن؛ یهو متوجه حضور شخص دیگهای داخل سلول میشن! یک شخص مسن تر که وضعیت ظاهریش مشابه خود آستریکس بود...
- اممم... چیزه... میگم که... آستریکس ایشون کی باشن؟
مرد مسن با شنیدن صدای جیمز ناگهان سرش چرخشی 90 درجه میکنه و با کلی صدای شکستن گلنج از جاش بلند میشه و اسلوموشن وارانه سمت جیمز میره... دکف دستاش رو روی صورت جیمز میذاره و شروع به مالیدنش میکنه...
- هووووم... چقد نرمی... چقد سفیدی...
- آستریکس داداش... این پیری چشه؟
آستریکس که همچنان نصف ماچ و بوس و عید دیدنیاش با ملت هاگوارتز مونده بود؛ تازه صف به ملت اسلیترینی رسیده بود که میگه:
- هااا... اون پیری کوره. اسم خودشو هموسو گذاشته. میگه رهبر جبهه مرگخوارا بوده انگار. انگار پادشاه بویو مخ زنشو زد و شب برد خونش، صبح هم باهاش مزدوج شد و یهو یه بچه جومونگ نامی هم مثل قارچ افتاد بغلشون. این بنده مرلینی رو هم گرفتن کردنش تو گونی انداختنش اینجا صداش در نیاد.
مرد هموسو نام که حالا کف دستاش از روی سر و صورت جیمز به روی بدنش منتقل شده بود و مشغول مالش و نوازش بودند با صدای خش دار زمزمه کرد:
- هوووم... انرژی زیادی درون بدنت نهفته است...
- جانم؟
- هوووووم... اگه پیشم همینجا بمونی... انرژی چی درون خودم رو میتونم به درونت منتقل کنم...
-
ولم کن! مرتیکه دامبلدور صفت! برو یه گلرت دیگه واسه خودت پیدا کن.
با جیغ و داد و عربده کشی جیمز حواسای ملت از دید و بازدید و عیدی دادنو گرفتنا به سمت جیمز برمیگرده که پیرمرد عین استیکر چسبیده بود بهش و مشغول انرژی چی بازی بود... زاخاریاس جفت شمشیرشو بیرون میکشه و با ذکر "الان انرژی چیم رو نشونت میدم" بهش حمله ور میشه. اما دروغ فریبندهای گفته بود. چون انرژی چیش رو که دراورده بود نشونش نمیده؛ بلکه میکنه توی حلقش!
هموسو که هیچ شباهتی به هموسو توی سریالا نداشت، با دست خالی و پیر فرسوده کاری نتونسته بود از پیش ببره و جفت شمشیر زاخاریاس درونش فرو رفته و به اینگونه از این داستان رنگین کمونی آلت، اِف4 میشه.
و بدین گونه، اینجوری میشه و اونجوری میشه که بلاخره، بعد از پست زنیهای فراوان... بعد از رولیدنهای فراوان... بعد از غلتیدنهای فراوان. بلاخره بعد از روزها... به حول و قهوه مرلینی و تلاشهای بی امان برادران جادوگران، از خودگذشتکی پسرک برگذیده... اهمال کاری برادران زندان بان... و کلی چیزهای دیگه، آستریکس (ع) از زندان بند وجودی خویش آزاد میشود. حالا همه ملت باهم... دستو جیغ و هورا...
پایان سوژه!
آها، راستی... اون پسرک برگزیده رو هم موقع برگشتن با مردک هموسو نام بر میزنن و با خودشون برمیگردونن.