جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  28 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  152 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  159 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  271 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  186 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: پنجشنبه 10 اردیبهشت 1405 00:19
نمایش جزئیات
حال خوبم مدت زیادی طول نمی کشد. وقتی لرد سابیس شروع می کند به حرف زدن، انگار نور شمع ها برایم کمتر می شود و فضای اطرافم مه آلود و مبهم. صدای او، آن نرمی بیمارگونه اش از گوش هایم در مغزم می رود و از آنجا به قلبم و روحم و من می لرزم.
تصویر آن کرم های انگلی که بر کف دستانش می خزند. اوراد آوازگونه ی او که آن ها را سر شوق می آورد. کرم هایی که گرسنه اند. آن ها عقل را می جوند و جنون می آورند.

--

آزادنویسی شبانه

۲.۳۸

فرشته ی دوم

از زبان آتلور

نور شمع ها کم می شود. گابریل صحبت می کند. من به او نگاه می کنم. به موهای مجعد طلایی اش. پوست مجسمه گون سپیدش. چشمان آبی اش. و ردای سپید طلایی اش. شاه گابریل، آیا تو فرشته ی لرد سابیس نیستی؟
حس می کنم هر لحظه ممکن است بال هایش کتف هایش را بشکافند و بیرون بزنند. انگار قلبم یک لحظه می ایستد. گابریل! این حس چیست؟ چرا باید گمان کنم قبلا جایی او را دیده ام؟ آه، این آب هلو. شیرینی اش دارد مرا بیهوش می کند. آب نیاز دارم. با اشاره ی ذهنم جامی را داخل ظرفی پر از آب بر میزی دایره ای در گوشه ی سالن فرو می برم و آن را پر می کنم و به سمت خود می خوانم. می نوشم. صدای پایین رفتن آب در گلویم را می شنوم. خوب است. حالا بهترم. گابریل حرف می زند. او درباره ی تردیدهایش در مسیرش می گوید، اینکه شاید قانونش تنها راه رستگاری نباشد، اینکه شاید راه های گوناگونی برای رسیدن به نور وجود داسته باشد و به همین دلیل مشتاق است شاه مالخازار و مسیر او در نوکتیرا را حمایت کند. حرف های او. حالا که شیرینی هلو از جانم زدوده شده، می توانم به خود بقبولانم که حرف هایش از آن یک شاهند، نه یک فرشته. بله، گابریل فقط لرد سابیس را تحمل می کند. لرد سابیس هم فقط او را مخلوق پادشاهش می بیند. گابریل زمینی تر از آن است که یک فرشته باشد. او به دنبال حذف جنون است، مگر نه؟ حتی عشقش به مالخازار هم در همین راستاست. او شبیه منِ فرشته نیست. او خودش را فدا می کند، ناخودآگاه، بدون اینکه به آن فکر کند.

شاه مالخازار هم حرف می زند. او از تغییراتی که در نوکتیرا اتفاق افتاده، قوانین جدید خون تمجید می کند و می گوید آماده است تا دست در دست گابریل برای حفظ هر چه بیشتر نظم در نوکترنال کتدرال گام بردارد.
نگاه کردن به او، شنیدن صدایش آرامم می کند. او هم زمینیست. اما بدون آنکه کیفیتی اضطراب آور و فرشته گون در او باشد. او شکوه یک شاه را دارد، بدون لکه شدن به خصوصیتی آسمانی.

حال خوبم مدت زیادی طول نمی کشد. وقتی لرد سابیس شروع می کند به حرف زدن، انگار نور شمع ها برایم کمتر می شود و فضای اطرافم مه آلود و مبهم. صدای او، آن نرمی بیمارگونه اش از گوش هایم در مغزم می رود و از آنجا به قلبم و روحم و من می لرزم.
تصویر آن کرم های انگلی که بر کف دستانش می خزند. اوراد آوازگونه ی او که آن ها را سر شوق می آورد. کرم هایی که گرسنه اند. آن ها عقل را می جوند و جنون می آورند.

لرد سابیس چه می گوید؟ اینکه چه طور وقتی در عالم بالا بوده، به گناهانش فکر کرده و حالا آماده ی خدمت به نوکترنال کتدرال در کنار گابریل و مالخازار است.
عالم بالا. او آنجا نبود، در جزیره بود. چیزی در سینه ام می پیچد. به یاد تردید شاه مالخازار به هویت خدایی لرد سابیس، هویت فرشته گون من و وجود عالم بالا می افتم. ممکن است حق با شاه مالخازار باشد؟ شاید من و لرد سابیس فقط مجنون هستیم. موجوداتی کهن که دست زمان مغزشان را کم کم له کرده. سال ها و قرن ها تغییر را دیدن و تلاش برای ماندن، از هم باز نشدن با آویختن به یک داستان که در آن نور هست و تاریکی. چیزی بیش از تولد، زندگی و مرگی که سایه انداخته، حتی بر سر موجودات تاریکی، حتی بر سر نامیرایان. چیزی که به خشونت زاده شدن، حیات و نابودی معنا می دهد.

چشمانم را که گشودم، او را دیدم، لرد سابیس را و گمان بردم که او خدایم است. آیا این شبیه به چیزی نیست که اطفال درباره ی والدینشان تصور می کنند؟

و او حرف می زند و من نگاهش می کنم. موهای سیاه بلند و مجعد حجیمش. پوست سپیدش که در فضای کم نور ذهنم اندکی به خاکستری گراییده. چشمان خاکستری روشنش زیر آن پلک های سنگین. و لبخند ملایمش که در آن شوق هست و اندکی غم.

حس می کنم دوستش دارم. انگار مهم نیست آرامشی که حضورش به من می دهد، بیمار است. من می خواستم به او برگردم و برگشتم. دیگر چه می خواهم؟

در این لحظه جادوگر سرخ موی، لوی را می بینم که از بین جمعیت راه باز می کند و به سوی لرد سابیس می رود. با آن موهای مجعد و سرخ آتشین، چشمان زمردی درخشان و لبخند حجیم. وجودش مثل یک سیخ در سینه ام فرو می رود. میلی درونم حس می کنم که گلوله ای از جادو به سمتش پرت کنم و او را پودر کنم. من قبلا یک بار چیزی که برای لرد سابیس بسیار عزیز بود را نابود کردم، آن کرم های انگلی را، لوی نمی تواند برای او عزیزتر از آن ها باشد. آه، بله. قبلا انجامش داده ام. این بار آسان تر است.

می گذارم جادو در تنم به خروش درآید و به لوی و لرد سابیس نگاه می کنم که دارند از یک جام آب می نوشند، به نشانه ی اعلام پیوندشان. پوزخند می زنم. چه نمایش مضحکی. یک سرپوش متظاهرانه برای پنهان کردن میل افسار گسیخته شان برای لمس قلب های همدیگر و برای غوطه خوردن در خون همدیگر.

و من این میل را خاموش می کنم. مهم نیست که لرد سابیس از من متنفر می شود، برای دومین بار. که دوباره از او جدا می افتم. که تبعید می شوم. شاید این بار به زیر اقیانوس. به مرگ.

می خواهم جادو را آزاد کنم که صدایی در گوشم می گوید:
"آتلور."

یک صدای خش دار آرام است که مثل سوزن هایی ظریف در گوشتم فرو می رود. بدنم تکانی کوچک می خورد و چشمانم کمی گشاد می شود. آهسته رویم را برمی گردانم و او را می بینم. یک مرد با موهای جگری بلند و مجعد که بخشی از آن ها را بالای سرش جمع کرده و بخشی آزادانه از روی شانه اش روان است. چشمانش آبی طوسی ایست که یخ بسته و قطره اشک هایی سرخ زیرشان نقاشی شده. او یک ردای شطرنجی سیاه سپید با یقه ی چین دار سیاه به تن دارد و دستانش ملبس به دستکش هایی سیاه است.

مدتی فقط با دهان نیمه باز به او نگاه می کنم تا اینکه بالاخره موفق می شوم با لکنت بگویم:
"ماتئو! تو اینجا چه کار می کنی؟"

لب هایش به آرامی به دو طرف کشیده می شوند.
"من هم مثل خدایمان از تماشای سیرک از بالا خسته شده بودم. فراموش که نکرده ای، آتلور عزیزم؟ ما دلقک هستیم. من، تو، لرد سابیس. و آن ها..."

به جمع حاضر اشاره می کند.
"تماشاگرانمان. ما می رقصیم و آن ها را به رقص می آوریم."

در این لحظه صدای جیغی بلند می شود. نگاهم را به سمت جایی که صدا از آن بلند شده، برمی گردانم و خون آشامی را می بینم که انسانی را از پشت گرفته، نیش در او فرو کرده و دارد خونش را می نوشد. طولی نمی کشد که خون آشامی دیگر نیر چنین می کند. و یکی دیگر. و یکی دیگر.

انسان های حاضر وحشت زده و جیغ کشان در سالن به حرکت درمی آیند. و من در میان جمع چهره های قاطع و متبسم لورنس و الیرا را می بینم. نور شمع ها آن قدر ضعیف می شود که رو به خاموشی می رود. خون آشام ها به دام می اندازند، می نوشند و صدای جیغ ها کم کم رو به خاموشی می رود و اغوا جای ترس را می گیرد.

ماتئو با صدایی نرم و خشنود:
"می دانی، آتلور، عده ای از آن خون آشام های شکارچی اصلا تحت فرمان من نبودند. آن ها فقط مهمان هایی بودند منتظر برای دیدن رقص تا خودشان هم به آن بپیوندند."

با نفسی که بند آمده، دست به کار می شوم و جادویم را در قالب ریسمان هایی به سمت خون آشام های یاغی می فرستم و آن ها را می گیرم و از قربانی هایشان عقب می کشم. صدای شاه گابریل و شاه مالخازار را در گوش هایم می شنوم که دارند به زیردستانشان دستور می دهند خون آشام ها را دستگیر کنند.

همهمه به زودی آرام می گیرد و نور شمع ها پر رنگ و تابان می شود، مانند لحظه ی شروع مهمانی. انسانی آسیب جدی ندیده. آن ها بیشتر ترسیده اند. لرد سابیس با چهره ای منقبض بی حرکت ایستاده و نگاه سردش را به ماتئو دوخته، اما آن لبخند ملایم هنوز بر لب هایش است. ماتئو به او تعظیمی نمایشی می کند.
"سرورم، سابیس فرشته ی دومتان، ماتئو به شما عرض ادب و احترام می کند. امیدوارم از نمایش کوچکی که راه انداختم، خوشتان آمده باشد. این یک یادآوری بود از حضور خون آشام ها در نخستین سال هایشان در نوکترنال کتدرال."

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1405/2/10 0:22:43
مرگ
مرگ پنجشنبه 10 اردیبهشت 1405 02:25
#130
گادفری طبیعیه که لحظه به لحظه نوشته‌هات دارن خفن‌تر میشن؟ یا وقتی داشتی اینو می‌نوشتی روی خون بودی؟ اگه بودی روی خون کی بودی؟!
1

افرادی که لایک کردند

گادفری میدهرست
گادفری میدهرست پنجشنبه 10 اردیبهشت 1405 07:48
#129
در فکر فرو می روم، خاطرات دیشب در ذهنم زنده می شوند. صدای تند موسیقی که انگار از دل جهنم می آمد، رایحه ی تند خون که در هوا می رقصید.
"مرگ عزیزم، دیشب نیش فرو نبردم، اما جان و روحم با خون یکی شد. انگار خون در تو نفوذ می کرد، بی آنکه بنوشی اش."
1

افرادی که لایک کردند

مرگ
مرگ پنجشنبه 10 اردیبهشت 1405 08:16
#128
اصلا واقعا چقد عجیب... نیست حرفت! خب طبیعتا خون در تو نفوذ کرده چون چه خون آشام باشی، چه نباشی خون درت جریان داره!
1

افرادی که لایک کردند

پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 اردیبهشت 1405 16:04
نمایش جزئیات
از زیر ردای سرخابی ابریشمی اش یک بطری درمی آورد و به سمت من می گیرد.
"آب هلوهایی که در باغم پرورش داده ام. می دانید، آن ها شیرین و پر از آب هستند، پر از نشاط و زندگی. خیلی شبیه به حرف هایی که شما همیشه به زبان می آورید. سرورم، شما به من یاد دادید که نور را ببینم، بی آنکه بخواهم خونم را تقدیم کنم. حالا دیگر رستگاری را در قبر نمی جویم."

--

آزادنویسی شبانه

۲.۳۷

در قلب نوکترنال کتدرال

از زبان آتلور

شمع ها که اینجا را مثل یک خواب پر از نور کرده اند. مجسمه های قدیسین که انگار با چشمان ثابت و بی حرکتشان روح حضار را می نوشند. و مهمان ها که اعم از انسان و خون آشام لبخند بر لب در راهروها و سالن ها با صدایی آهسته می گویند و می خندند، انگار که نخواهند خلوت خدایان نوکترنال کتدرال را به هم بزنند.

و من هم اینجایم. ملبس به ردای سیاه ساتن دنباله دار و موهای سیاهی که از روی شانه هایم سرازیر شده. غم هنوز جایی در قلبم نشسته. انگار آرام ترم. شاید بتوانم تحمل کنم. حتی با اینکه از شاه مالخازار شنیدم لرد سابیس می خواهد در این مهمانی یک مراسم پیوند همروحی با لوی برای خودش برگزار کند.

وقتی این را شنیدم، از شاه مالخازار خواستم تا بگذارد وفاداری بی قید و شرطم را به او اعلام کنم. تنها در این صورت می توانستم تاب بیاورم. من با نوک تیز خنجر کف دستم را بریدم و خونم را در آتش ریختم. به شاه مالخازار گفتم که روحم به او تعلق دارد و با تمام جانم به او خدمت می کنم. حالا من مال او هستم و این تنها چیزیست که فقدان لرد سابیس را برایم تحمل پذیر می کند.

ایستاده در طبقه ی دوم و پشت نرده های طلا، نگاهم به گادفری می افتد. او در حال صحبت با راهب پطروس و معشوقش رزالی و دخترش لوسیندا است. آن ها آرام و خوشحال به نظر می رسیدند، اما حالت نگاهشان طوریست که انگار غده ای از غم هنوز در گلویشان غوطه ور است.
گادفری نگاه محبت آمیزی به لوسیندا می کند و با ملایمت موهای سیاه و مجعد او را نوازش می کند. آیا او بالاخره دارد دخترش را می پذیرد؟ یا این فقط یک راه گریز است برای اینکه فراموش کند نه به تمامی به نوکتیرا تعلق دارد و نه به مرز؟

نگاهم را برمی گردانم و این بار تئودور را در جایی دیگر از سالن می بینم. با موهای قهوه ای گرم و روشنش و ملبس به ردایی سپید. دست او دور بازوی خون آشامی ملبس به ردای فیروزه ای حلقه شده و من می دانم که او همروحی اش لرد نیل است.
تئودور آرام است و لبخند به لب دارد. او راضی و خوشحال است و من هم می خواهم برایش خوشحال باشم. من می خواستم او بتواند از زیر سایه ی من خارج شود و هویت انسانی اش را هم بپذیرد و حالا این اتفاق افتاده و من چیزی برای شکایت ندارم، حتی اگر درد قلبم را بگزد.

در حالی که مهمانان را از نظر می گذرانم، دربی طویل مزین به پارچه ی مخملی سرخ تیره و قطعات کنده کاری شده ی طلا در انتهای سالن باز می شود و سه تن از آن قدم به داخل می گذارند. لرد سابیس در میانشان و شاه گابریل و شاه مالخازار در دو طرف آن ها. جمعیت به آن ها درود می فرستند و تعظیم می کنند. من نیز آهسته خودم را از پله ها پایین می سرانم و جایی در میان جمع می ایستم، در حالی که از نبود سایه و وجود این نور تابان و نگاه هایی که به من خیره شده اند، در عذابم.
لرد سابیس، شاه مالخازار و شاه گابریل از کنار صف حضار عبور می کنند و دستان مهمانان را می گیرند و می فشارند و اجازه می دهند مهمانان خم شوند و بر دستانشان بوسه فرود آورند.

یکی از اطرافیانم که زنی جوان است، از گوشه ی چشم نگاهی به من می کند و بعد در گوش زنی که کنارش ایستاده، زمزمه می کند:
"او را ببین. دیگر آن موهای یشمی و ردای نقره ای را ندارد. حالا دیگر بیش از پیش مطمئنم که اگر روحم را لمس کند، به درونش کشیده می شوم. شاید او فرشته ای است که من می خواهم خدایم باشد."

این زن را می شناسم. نامش تیلیارا است. او یکی از حضار همیشگی سخنرانی هایم در معابد است.
در حالی که لرد سابیس به همراه دو شاه نزدیک می شوند، حس می کنم حفره ای دارد داخل سینه ام کنده می شود. سرم گیج می رود و کمی می لرزم و به خاطر می آورم امروز هیچ نخورده ام. تیلیارا چشمان درشت سبز رنگش را به من می دوزد و با قدم هایی آهسته به سویم می آید و کنارم می ایستد و با صدایی آرام در حالی که سعی دارد توجهی را به خود جلب نکند:
"سرورم، آتلور من چیزی برایتان آماده کرده ام که دوست داشتم به شما بدهم."

از زیر ردای سرخابی ابریشمی اش یک بطری درمی آورد و به سمت من می گیرد.
"آب هلوهایی که در باغم پرورش داده ام. می دانید، آن ها شیرین و پر از آب هستند، پر از نشاط و زندگی. خیلی شبیه به حرف هایی که شما همیشه به زبان می آورید. سرورم، شما به من یاد دادید که نور را ببینم، بی آنکه بخواهم خونم را تقدیم کنم. حالا دیگر رستگاری را در قبر نمی جویم."

چشمانش پر از اشک می شود.
"از شما ممنونم، سرورم."

چیزی در سینه ام به جنبش درمی آید و از گلویم بالا می رود. شنوندگانم در معابد. من آن ها را فراموش کرده بودم. به چشمان درشت و مرطوب تیلیارا نگاه می کنم، به ته رنگ سرخ که از هیجان بر گونه های سپیدش نشسته. به درخشش نور شمع ها روی موهای سیاه مجعدش که آن ها را بالای سرش جمع کرده. بطری را از او می گیرم و زمزمه می کنم:
"تیلیارا، از تیلیا درخت لیلک و آرا به معنای زیبا. شکوفه های بنفش، ارغوانی، صورتی و سفید. حیات.
من هم از تو ممنونم تیلیارای عزیزم. به من یادآوری کردی که هنوز در نور هستم و تاریکی نفسم را خاموش نکرده."

چوب پنبه ی بطری را برمی دارم و لبه ی بطری را بر دهان می گذارم و می نوشم. آب شیرین هلوها در گلویم جاری می شود و حس می کنم دارم به زندگی برمی گردم، مثل مرده ای که از گور برمی خیزد.

لرد سابیس و دو شاه به ما می رسند. من نگاه می کنم که چه طور دستان تیلیارا را می گیرند، که تیلیارا چه طور خم می شود و با چشمانی که اشک از آن ها روان شده، دستان آن ها را می بوسد.
از خودم می پرسم شاه گابریل برای تیلیارا، این زن نوکتیرایی چیست. شاه کشور همسایه که باید در برابرش تظاهر به احترام کند؟ یک خون آشام فرشته خو که باید از او بیمناک باشد و در خفا او را پرستش کند؟
و شاه مالخازار، او برایش چیست؟ یک خداشاه سابق که حالا فقط شاه است و تیلیارا با پذیرفتن این حقیقت فقط او را از اعماق قلبش دوست دارد، بی آنکه در تاریکی شب و در میان سایه ها به دامان تندیسش دعا کند و برایش ذکر بگوید؟
و بالاخره لرد سابیس. تیلیارا او را چه می بیند؟ خدایی که گناه کرده، توبه کرده و حالا به آغوش مخلوقاتش برگشته تا به جای رنج تلخ، لذت شیرین در گلویشان بچکاند؟ یا خدایی که تنها بخشیده می شود، چون مالک مخلوقاتش است و خشم و بیزاری از او بی معناتر از آن است که وجود داشته باشد؟

وقتی ادای احترام و محبت تیلیارا تمام می شود، لرد سابیس و دو شاه رویشان را به سمت من برمی گردانند و من به آن ها تعظیم می کنم. چهره ی شاه گابریل آرام است و من می بینم که او لبخند به لب دارد، اما در چشمانش نیش ملایمی هست، تیزی ای که روی من، دشمن احتمالی اش نشانه رفته.

شاه مالخازار چشمان خاکستری تیره و عمیقش را با حالتی اطمینان بخش به من می دوزد و لرد سابیس دستش را روی بازویم می گذارد و آن را می فشارد.

در این لحظه فقط حس می کنم که جادوگر آتلور هستم، راهب ویژه ی نوکتیرا و در قلب دنیای نوکترنال کتدرال.
قلبم با مخلوطی از هیجان و شوق می لرزد. آیا این لحظه همان چیزی نیست که سال ها در مزرعه ام در مرز انتظارش را می کشیدم؟

لرد سابیس و دو پادشاه پیش می روند و ابراز توجه و محبت به مهمانان را به پایان می رسانند.
حالا موقع سخنرانی است.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: دوشنبه 7 اردیبهشت 1405 11:41
نمایش جزئیات
آن اشتیاق به تصاحب که در صدایش موج می زد. او لوی را به عنوان یک همراه ساده نمی خواهد. نمی تواند مثل قبل قلبش را در سینه ی او داشته باشد، اما از قلب او خون خواهد نوشید و می گذارد لوی از قلب سیاهش خون بگیرد، خونی که نوشیده نخواهد شد و شاید لوی فقط آن را در کوزه هایی در انبار عمارتش بگذارد.

از تصور این نزدیکی قیرآلودشان می لرزم. و شاید من نباید متعجب باشم. فقط لوی با آن تاریکی ای که روحش را گزیده، می تواند این را به لرد سابیس بدهد. من نمی توانم. من فقط یک فرشته ام که از بالا به پایین سقوط کرده. نه، به پایین پرت شده.

--

آزادنویسی شبانه

۲.۳۶

تپش های مرده

از زبان آتلور

با چشمان نیمه باز و پلک های پف کرده، در تلاش برای اینکه بیهوش نشوم، مقابلش نشسته ام و سعی دارم بفهمم چه می گوید. حرف هایش را به سختی هضم می کنم.

لرد سابیس:
"آتلور، می دانی در این مدت خیلی فکر کردم. به گذشته. تمام تصمیمات و کارهایم. و لوی هم یکی از آن ها بود. باید بگویم گاه می خواستم او را دوباره کنارم داشته باشم و گاه می خواستم از او دوری کنم. خودم را لایق محبتش نمی دیدم. و شرم داشتم در چشمانش نگاه کنم. و از طرفی می ترسیدم که بودنش باعث شود که بخواهم فشار بودن در میان آب های متلاطم را کنار بگذارم و بخواهم با او به گوشه ای امن پناه ببرم.

اما بعد به یاد حرفی افتادم که مالخازار به من زد. در واقع آن حرف یک نقل قول از گابریل بود. اینکه چه طور رنج خون آشام های زندانی شده در معبد مرزی سابق را مایه ی تباهی دیده و به این دلیل آنجا را ترک کرده.
حالا من هم فکر می کنم دوری از لوی تباهم می کند. چون او چیزیست که می خواهمش. قلب سیاهم هنوز به یاد آن شب هاییست که در سینه اش می تپید. می خواهد دوباره کنارش باشد، حتی اگر نتواند در وجودش نبض داشته باشد."

پلک می زنم و سعی می کنم از حرف هایش سر در بیاورم، اما فقط واژگان 'لوی'، 'قلب سیاه' و 'می خواهمش' در گوش هایم منعکس می شود.
حس می کنم خون از رگ هایم بیرون کشیده می شود. طوری که انگار لرد سابیس نیش در من فرو کرده باشد و نوشیده باشدم. با گیجی می پرسم:
"شما گفتید لوی؟"

لرد سابیس لبخندی کوچک می زند و برقی ملایم در چشمانش می درخشد.
"بله عزیزم. اما تو الان خیلی خسته ای. وظایف زیادی این مدت روی دوشت بوده. از سخنرانی ها در معابد نوکتیرا تا آماده سازی برای جشن نوکترنال کتدرال.
همین جا در جزیره بمان و استراحت کن. من خودم به منطقه ی مرزی می روم و ترتیب بقیه ی کارها را می دهم."

فقط می توانم سرم را آهسته به نشانه ی تایید تکان دهم و از جایم بلند شوم و به اتاقی در آن نزدیک بخزم و خودم را روی تخت بیندازم و جمع شوم و هق هق کنم و بلرزم.
گفت می خواهدش؟
بله، این را گفت. و با آن لحنی که مثل سوزن های زهرآگین در من فرو رفت.
آن اشتیاق به تصاحب که در صدایش موج می زد. او لوی را به عنوان یک همراه ساده نمی خواهد. نمی تواند مثل قبل قلبش را در سینه ی او داشته باشد، اما از قلب او خون خواهد نوشید و می گذارد لوی از قلب سیاهش خون بگیرد، خونی که نوشیده نخواهد شد و شاید لوی فقط آن را در کوزه هایی در انبار عمارتش بگذارد.

از تصور این نزدیکی قیرآلودشان می لرزم. و شاید من نباید متعجب باشم. فقط لوی با آن تاریکی ای که روحش را گزیده، می تواند این را به لرد سابیس بدهد. من نمی توانم. من فقط یک فرشته ام که از بالا به پایین سقوط کرده. نه، به پایین پرت شده.

من، راهب آتلور با موهای یشمی و ردای نقره ای.

دندان هایم را به هم می سایم و بدنم منقبض می شود. از جایم می جهم و به سمت آینه ی قدی می روم و به خودم نگاه می کنم و می گذارم جادو از من جاری شود و موها و ردایم را سیاه کند.

به پوستم که حالا در قاب سیاهی رنگ پریده و بیمارگونه نمایان می کند، می نگرم. لبخند می زنم. غمگین، بیمار، مجنون. با پلک های پف کرده و چشمان مرطوب.
سرورم، سابیس حالا شبیه به شما نیستم؟

دوباره به تختم می خزم و خودم را در آن گلوله می کنم. به حرف های شاه مالخازار فکر می کنم. اینکه چه طور در مورد گادفری سر در گم بود و نمی دانست او را قانع کند که نوکتیرا را ترک کند و در مرز ساکن شود یا نه. و شاه مالخازار، او در مورد گابریل هم به وحشت افتاده بود. گابریل که حضورش مثل یک معجون خواب آور آرامش می کند و همین گابریل که برای زیردست او جاسوس می گذارد و شاه مالخازار برای حل این تناقض به خودش می گوید که گابریل با این کار قصد حمایت از او را دارد.

عشق،‌ شیرینی ای که با زهر همراه است. هم نزدیکی اش و هم دوری اش درد دارد. من نیز همینم. وقتی از سرورم سابیس دور بودم، به یک نوع در رنج بودم و حالا که دوباره نزدیکش هستم، به نوع دیگری رنج می کشم.
و شاید هم نیستم. شاید فقط کنار او هستم، اما در باطن دور از او. و شاید این نزدیکی یک ریسمان نازک بوده که حالا دارد کشیده می شود تا پاره شود.

در این افکارم که حضوری را نزدیکم حس می کنم. چشمانم کمی گشاد می شود و از جا می پرم.
"چه کسی آنجاست؟ خودت را نشان بده."

و به در نگاه می کنم. لحظه ای بعد تئودور را می بینم که با چهره ای غم آلود وارد می شود. او فرق کرده. موهایش دیگر سبز روشن نیست. قهوه ای روشن و گرم است. انگار که بین خودش و برکه فاصله ی بیشتری ایجاد کرده و زمینی تر شده باشد.

من به سردی:
"دوباره در حال تعقیب و جاسوسی ام بودی؟"

تئودور جلو می آید و روی یک چارپایه کنار تخت می نشیند.
"آمدم، چون نگرانت بودم. این مدت خوب به نظر نمی آمدی."

به سمتم خم می شود و دستش را روی موهایم می گذارد.
"آتلور، چه اتفاقی دارد برایت می افتد؟ این سیاهی مو و جامه ات و این نگاه کدر، سرد، خشمگین و غم آلودت. آیا حدس هایم دارد به من ثابت می شود؟ اینکه به تو می گفتم نباید خودت را وارد داستان های نوکترنال کتدرال کنی."

نفسم را آرام بیرون می دهم و از اینکه یک لحظه پیش به سردی با او برخورد کرده ام، درد وجدان می گیرم. به چشمان سیاه و مهربانش نگاه می کنم و دستم را بالا می آورم و روی دستش می گذارم.
"تئودور، مرا ببخش. تو را از خودم دور کردم و باعث شدم به شاه گابریل پناه ببری.

نه فقط این، من تو را هم وارد تاریکی نوکترنال کتدرال کردم. وارد این بازی عشق و تردید شاه مالخازار و شاه گابریل."

تئودور لبخند می زند.
"فکرش را نکن، آتلور عزیزم. مهم این است هر اتفاقی که بیفتد، من کنارت هستم. من همیشه قورباغه ی تو هستم. این را فراموش نکن."

چیزی در قلبم نرم می شود. دست تئودور را با ملایمت می فشارم. شاید هنوز همه چیز از دست نرفته. اگر لرد سابیس می خواهد لوی جادوگر را در قلب خود بگذارد، من هم تئودور را دارم که قلبم را نگه دارد. این بار نمی گذارم از من جدا شود.
"تئودور، آمالثورا و شاه گابریل را رها کن. بیا نزد من در نوکتیرا زندگی کن."

لبخند از روی لبان تئودور محو می شود.
"آتلور عزیز، من نمی توانم این کار را بکنم."

من:
"چرا؟ نکند شاه گابریل برایت مهم تر از من است؟"

تئودور:
"نه، مساله او نیست. باید به تو بگویم این مدت با کسی در آمالثورا همروحی شدم. با لرد نیل. حتما او را می شناسی. او مسئول تشریفات و برگزاری مهمانی های درباری است."

این جملات را با لبخندی خجول و سرخی ای کمرنگ بر گونه هایش به زبان می آورد و من حس می کنم سیخی در سینه ام فرو رفته.
لرد نیل. آن قدر به زندگی خودم در نوکتیرا و لرد سابیس مشغول شده بودم که حتی نفهمیدم این لرد نیل چه وقت وارد زندگی تئودور شده.
سعی می کنم لبخند بر لبانم بنشانم و با صدایی که از ته چاه گلویم درمی آید، به سختی زمزمه می کنم:
"تبریک می گویم، تئودور عزیزم. برایت خوشحالم."

افرادی که لایک کردند

پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: شنبه 5 اردیبهشت 1405 21:12
نمایش جزئیات
لب های لورنس به لرزه می افتند.
"من نمی دانم اگر در آن صف های سیرک وار بایستم و نیش های ملعونم را در رگ آن قربانیان از خود بی خود شده فرو کنم، رستگار می شوم یا نه. اما اگر عقیده ی قلبی لرد سابیس این باشد که می شوم، قبولش می کنم."

داغ شدن گونه هایم را حس می کنم. با لحنی تند می گویم:
"مگر هر چه لرد سابیس بگوید و انجام دهد، درست است؟ او خالقی که آن انگل های رقت انگیز شوم را ساخت و با این کارش جهنمی در نوکترنال کتدرال به پا کرد و برای خاموش کردن آتشش به جای آب روغن رویش ریخت؟"

--

آزادنویسی شبانه

۲.۳۵

شاید جنون

از زبان آتلور

لورنس را به سمت یک مبل هدایت می کنم و خودم هم مقابلش می نشینم. او به پشتی تکیه می دهد، دستانش را روی دسته ها می گذارد و نفسش را بیرون می دهد، آب دهانش را قورت می دهد و چشمانش مرطوب می شود. با صدای لرزانی می گوید:
"راهب آتلور، شما گفتید هر موقع احساس درد کردم، بیایم و با شما حرف بزنم."

مبلم را جلو می کشم، به سمتش خم می شوم و دستانش را در دستانم می گیرم.
"بله لورنس عزیز، همین طور است. حالا به من بگو این چیست که بر تو سنگینی کرده و وجودت را پر از درد کرده؟"

لورنس:
"راهب آتلور، حس می کنم تنها مانده ام. کسی هست که می گوید مرا درک می کند، گمان می کند رنجمان یکیست. و ما با هم از باتلاق ها عبور کرده ایم، بله. اما من حس نمی کنم مثل او هستم. آن چیزی که او می خواهد، برای من هر لحظه منفورتر می شود. و من برای خودم چیزی گداشته ام که به آن برسم. که مرا زنده نگه دارد. اما مطمئن نیستم که بتوانم سمتش قدم بردارم."

من به دقت به او گوش می دهم.
"لورنس، تو همه چیز را به من نمی گویی. مثل قبل. چرا؟ آیا کلماتم به حال تو سود دارند، وقتی بر پنهان کاری های تو سوار می شوند؟"

لورنس:
"آیا در اینجا اهمیتی دارد که کسی پنهان کند یا نکند؟ موجودات تاریکی، آن ها نیرنگ های هم را می فهمند. و در موعد مناسب یا می بخشند یا مجازات می کنند.

برای شما هم همین طور است، مگرنه فرشته آتلور؟"

چشمانم کمی گشاد می شود، اما سعی می کنم آرام بمانم.
"بله، همین طور است. و من امشب اعترافاتم را کردم، لورنس. حالا نوبت توست. زمانش است که انتخاب کنی. یا راز قلبت را بیرون می ریزی و در جبهه ی شاه مالخازار می ایستی یا در همان سمتی که هستی و هم خودت در تاریکی فرو می روی و هم کسانی که دوستشان داری."

چهره اش سخت می شود.
"مغرورانه سخن نمی گویید، راهب آتلور؟"

من:
"البته که نه. آیین لرد سابیس شوم است. این حقیقتیست که خودش هم به آن واقف شده‌. و او از من خواست به او کمک کنم تا این شومی را کم کم محو کنیم."

چشمانش گشاد می شود.
"پس قصد شما همین است، راهب آتلور. می خواهید آیین ما را بسوزانید.
آن جدایی سلطنت و عبادت فقط یک شروع است."

من:
"آیا تو خودت نگفتی هر روز بیش از قبل از آیین بیزار می شوی؟ آیا آیین نبود که بدل کننده ات را از تو گرفت؟"

لورنس:
"بله، اما بدون آیین چه برایم می ماند که به خاطرش زندگی کنم؟ چه طور بپذیرم که لرد کارسپار من مرد، نه به خاطر مقدسات نورانی بلکه به خاطر تاریکی متعفن؟"

من:
"پذیرفتنش درد دارد، بله. اما اگر چنین نکنی، مرگ های بیشتری را می بینی. عبادتگران خون آشام های بیشتری را می کشند."

لورنس:
"تعداد این مرگ ها در طول این سال های اجرای آیین کم بوده و اگر ما عشق و خلوص بیشتری در دل پرستندگان بیفکنیم، دیگر خون آشامی قربانی نمی شود."

من:
"این آرزوییست که هرگز محقق نمی شود. اصلا چه طور می توان انتظار داشت که مرگ کاشت و مرگ درو نکرد؟"

لورنس با بی قراری روی مبلش جا به جا می شود.
"می خواهم با لرد سابیس صحبت کنم."

من:
"می خواهی چه بگویی و چه بشنوی؟ تمام آن چیزی که لازم بود بگویی را گفتی و آنچه را هم که لازم بود بشنوی، شنیدی."

لورنس:
"باید دوباره بگویم و دوباره بشنوم. باید بفهمم آیا نابودی آیین واقعا همان چیزیست که لرد سابیس می خواهد؟"

من به چشمان او خیره می شوم.
"او شخصا این را به تو گفت. و اعتراف جمعی اش را هم که شنیدی."

نگاهش تاریک می شود.
"چه طور مطمئن باشم که حرف هایش از قلبش برآمده بود؟"

من:
"فکر می کنی کسی او را مجبور کرده؟ چه طور چنین چیزی ممکن است؟"

لورنس:
"نه کسی از بیرون، چیزی از درون. شاید درد، شاید جنون."

من:
"درد بله، اما جنون نه. لورنس، درد آیین، نوشیدن خون انسان های بی گناه این چیزی نیست که مایه ی رستگاری شود."

لب های لورنس به لرزه می افتند.
"من نمی دانم اگر در آن صف های سیرک وار بایستم و نیش های ملعونم را در رگ آن قربانیان از خود بی خود شده فرو کنم، رستگار می شوم یا نه. اما اگر عقیده ی قلبی لرد سابیس این باشد که می شوم، قبولش می کنم."

داغ شدن گونه هایم را حس می کنم. با لحنی تند می گویم:
"مگر هر چه لرد سابیس بگوید و انجام دهد، درست است؟ او خالقی که آن انگل های رقت انگیز شوم را ساخت و با این کارش جهنمی در نوکترنال کتدرال به پا کرد و برای خاموش کردن آتشش به جای آب روغن رویش ریخت؟"

لورنس با حالتی قاطعانه:
"مرا نزد لرد سابیس ببر."

من:
"این ممکن نیست، لورنس."

لورنس:
"پس چیزی هست که تو از آن می ترسی."

دستانش را ار دستانم بیرون می کشد و از روی مبل بلند می شود و می ایستد.
"من گفتم درد و جنونی از درون. اما شاید این ها را تو به خوردش داده باشی. تو، فرشته ی تبعیدی خائن."

چشمان آبی یخی اش را به من می دوزد.
"از تو ممنونم، راهب آتلور گرامی. حالا دیگر بی قرار نیستم و آنچه باید را با آرامش طلب می کنم."

از اتاق بیرون می رود و انگار تکه ای از من را هم می کند و با خود می برد. شاید تکه ای از آن حیاتی که ترس از دست دادنش بر جانم افتاده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: پنجشنبه 3 اردیبهشت 1405 21:33
نمایش جزئیات
به یاد آن جادوگر سرخ موی، لوی می افتم. او که قاطعانه در چشمانم خیره شد و گفت لرد سابیس را خواهد دید. او سرورم را برای خودش می خواهد. اما عشق او بیمار است، چون عشقی که سرورم زمانی به او داد، بیمار بود.
و من به لوی دروغ گفتم. سرورم از لوی گریزان نیست. می خواهد او را دوباره کنار خودش داشته باشد. اما من ترجیح می دهم سرورم دوباره در تاریکی نوکترنال کتدرال فرو رود تا اینکه آن جادوگر سرخ موی قلبش را مال خود کند. من هستم که باید کنار لرد سابیس باشم. من، فرشته ی نخست او. من می توانم به او عشقی بدهم که بیمار نباشد.

--

آزادنویسی شبانه

۲.۳۴

دوباره سقوط؟

از زبان آتلور

تاریکی ای که گرم است و مرطوب. انگار نوری ناپیدا بر تو می تابد و وجودت را کم کم تبخیر می کند. به خاطر می آورمش. آن کرم های انگلی لولنده. آن ها محتاج به چنین محیطی بودند برای حیات. از آن ها نفرت داشتم و در عین حال دلم به حالشان می سوخت. میله ای برمی داشتم و به سمتشان می بردم و وقتی میله به آن ها برخورد می کرد، مثل یک تکه چوب خشک و بی حرکت می ماندند و سرهایشان را به داخل جمع می کردند. قلبم به درد می آمد وقتی کوچکی و بی پناهی شان را می دیدم.
و از لرد سابیس خشمگین می شدم. منفور بود خلق چنین موجوداتی. به او گفتم چه حسی دارم و او فقط لبخند زد و گفت آن ها این طور نمی مانند، به زودی کمال می یابند، در بدن میزبان هایشان.
و کرم ها را پایین فرستاد، به گورهای مردگان. و کرم ها داخل گوشتشان خزیدند و زهر در آن ها ریختند و مبتلایشان کردند. به جاودانگی ناآگاه. نامیرایانی خون‌نوش که نه روحی دارند و نه اراده ای.
آن ها فقط طالب یک چیز بودند، خون. و نه دردی داشتند و نه تاسفی. لرد سابیس این را زیبا می دید و من منزجر کننده.
خشم و بیزاری در وجودم خروشید و شبی به سراغ لانه ی کرم ها رفتم و آن ها را به آتش کشیدم. سوختنشان را تماشا کردم و هق هق کردم. اشک ریختم.
وقتی داشتم خاکشان می کردم، لرد سابیس مرا دید. شوک، سوگ و ناباوری در چهره اش. و بعد موجی از نور به سمتم روان شد و من پرت شدم و سقوط کردم. به پایین. به نوکترنال کتدرال.

و حالا اینجایم. راهب ویژه ی شاه مالخازار. دوباره زیردست لرد سابیسی که می گوید اشتباه کرده و حق با من بود و می خواهد جبران کند.

اما چه اتفاقی دارد برای من می افتد؟
حس می کنم دارم به مرگ می روم، با قدم هایی که کنترلی بر آن ها ندارم. چیزی در سینه ام بالا و پایین می رود. من ترسیده ام.

از جایم بلند می شوم و اتاقم را ترک می کنم. راهروی پوشیده از موکت جگری زیر پاهایم و نور زرد و بیمار شمع ها روشنگر راهم. به اتاق شاه مالخازار می روم، در می زنم و اجازه ی ورود می خواهم.
"سرورم، مالخازار، می توانم بیایم داخل؟"

او با لحنی آرام:
"بله، بیا داخل آتلور."

وارد می شوم و می بینم که او ملبس به ردای سورمه ای ابریشمی اش روی صندلی گهواره ای نشسته و یک پایش روی پای دیگر است و یک جام خون در دستش و لبخندی خشنود بر لب دارد.
به صندلی مقابلش اشاره می کند‌.
"بیا اینجا بنشین."

من جلو می روم و می نشینم.

مالخازار:
"رنگت پریده است. حالت خوب نیست؟"

من:
"سرورم، من فکر می کنم که باید اعتراف کنم. قبل از اینکه نزد لرد سابیس بروم و دعوتنامه ی مهمانی را به او بدهم."

مالخازار چشمان خاکستری عمیقش را به من می دوزد، طوری که انگار دارد چیزی در درونم را می سنجد.
"نیاز داری بگویی؟ با اینکه می دانی من به گناهت آگاهم؟"

من:
"می خواهم بگویم و بشنوم چرا مرا پذیرفتید و گذاشتید بمانم، با اینکه به جرمم آگاه بودید."

مالخازار:
"تو حتما دلیلش را می دانی.
اما باشد، می گویم تا آسوده شوی. و بگذار اعتراف را هم من از زبان تو انجام دهم."

از جایش بلند می شود و جلو می آید و در فاصله ای نزدیک به من می ایستد و دستش را روی سرم می گذارد.
"تو، آتلور خادم لرد سابیس مرا فریب دادی. من و مردمان نوکترنال کتدرال را. مراسم اعتراف را همراه با سرورت به صحنه نمایش خودتان بدل کردید تا لرد سابیس عزیزت بخشیده شود. من برایتان یک بازیگر شدم. درد و رنجم ابزار دستتان شد. شاه مالخازاری که توسط بدل کننده اش، خدای نوکترنال کتدرال خرد شده، اما او را می بخشد. به خاطر این دنیا و مخلوقاتش. و همین قلب مردم را نرم کرد."

او با صدایی آرام و بدون هیچ هیجانی این ها را به زبان می آورد، اما این بی قراری ام را کم نمی کند. او ادامه می دهد:
"اما من تو را بخشیدم، آتلور.
یک دلیلش این بود که به تو نگاه می کردم و رگه هایی از خودم را در تو می دیدم. ما هر دو از لرد سابیس رنج کشیدیم. اما تکه ای از او در جسم و روحمان است و به همین خاطر نمی توانیم به او نفرت بورزیم.

دلیل دیگر این است که حالا ما هر دو در یک زمین ایستاده ایم. من، تو و البته لرد سابیس. همه ی ما یک چیز را می خواهیم، اصلاح تاریکی هایی که زمانی لرد سابیس در این سرزمین کاشت. ما پاسداران عقاید نوینیم."

عقب می رود و بر صندلی اش می نشیند و به من نگاه می کند‌.
"می بینم که هنوز آشفته ای. چه چیز ممکن است بار گناهت را کم کند؟"

من:
"سرورم، در سخنان شما نور بود و من از خودم ناامیدم که نمی توانم آن ها را مثل یک مرهم بر روح بی قرارم بگذارم و آرام شوم.
حس می کنم دارم به سمت یک گودال می روم. گودالی که داخلش پر از سیخ های زهرآلود است. حس می کنم قرار است به سیخ کشیده شوم."

مالخازار نفسش را بیرون می دهد.
"تو را می فهمم. این مدت شاهد بودم که چه طور با چهره ای آرام در نوکتیرا، در قصر و معابدش قدم برمی داری و بر میکروب های باورهای متعفن الکل می ریزی.
تو تنها بودی و چشم های پر از عناد از میان تاریکی خیره بر تو."

به جلو خم می شود.
"حال اینجا آمده ای و از ترسی با من سخن می گویی که باید آن را از چشمان بقیه پنهان کنی.
من نمی دانم تو چه هستی، آتلور. یک فرشته مانند آنچه عده ای می گویند؟ اما ترس از مرگ را می فهمم. زمانی آن را نمی فهمیدم، حتی می خواستم مرگ را در آغوش بگیرم. اما از وقتی گادفری با اشتیاق افسار گسیخته اش به حیات وارد زندگی ام شد، ترس از مرگ را فهمیدم، چشیدم. نفرینی که رهایی ای از آن نیست، اهمیتی ندارد یک انسان باشی‌، یک خون آشام یا یک فرشته."

من:
"کاش می فهمیدم اگر بمیرم، چه خواهم شد. به ویرانی مطلق دچار می شوم یا روحی دارم که از تنم خارج شود و به بالا برود. وقتی لرد سابیس رو به مرگ رفته بود، چیزی از بدنش خارج شده بود که همان روح بود. اما آیا بقیه هم صاحب روح هستند؟ آیا روح همان خاطرات است؟"

مالخازار:
"این ها چیزهاییست که نباید ذهنت را چندان به آن ها مشغول کنی. فقط به این فکر کن که اگر بمیری، می توانی به نحوی برگردی. شاید این تنها چیزی باشد که بتواند تو را نگه دارد."

من سرم را به نشانه ی تایید تکان می دهم.
"بله، سرورم. سعی ام را می کنم که همین طور فکر کنم."

بلند می شوم و تعظیم می کنم و به اتاقم برمی گردم. به این فکر می کنم که چه می شود اگر همه چیز را رها کنم و به خانه ی مزرعه ای ام در مرز برگردم؟
اما می دانم که این مرا نجات نخواهد داد. من قیر مرگ را به تنم مالیده ام و شعله اش هر لحظه ممکن است مرا در خود ببلعد.

به سمت صندوقی در گوشه ی اتاقم می روم. مقابلش می نشینم و بازش می کنم و یک نقاشی را از داخلش بیرون می آورم. تصویر لرد سابیس است. در جزیره اش در دل اقیانوس. نشسته بر یک مبل بر شن های ساحل و احاطه شده با مخلوقات جدیدش، سایرن ها. این موجودات نیمه انسان، نیمه ماهی، با آوازی که هم شفا می دهد و هم مرگ. لرد سابیس در این نقاشی لبخند به لب دارد و در چشمانش آرامش غوطه ور است. او در این جزیره خوشحال است. آیا درست است که دوباره او را به قلب تاریکی های نوکترنال کتدرال برگردانم؟

تصویر را بغل می کنم و به سینه ام می فشارم. آه، سرورم، سابیس. تو بالاخره به من برگشتی. و حالا داری به نور می روی. نکند من دوباره تو را به تاریکی برگردانم؟

به یاد آن جادوگر سرخ موی، لوی می افتم. او که قاطعانه در چشمانم خیره شد و گفت لرد سابیس را خواهد دید. او سرورم را برای خودش می خواهد. اما عشق او بیمار است، چون عشقی که سرورم زمانی به او داد، بیمار بود.
و من به لوی دروغ گفتم. سرورم از لوی گریزان نیست. می خواهد او را دوباره کنار خودش داشته باشد. اما من ترجیح می دهم سرورم دوباره در تاریکی نوکترنال کتدرال فرو رود تا اینکه آن جادوگر سرخ موی قلبش را مال خود کند. من هستم که باید کنار لرد سابیس باشم. من، فرشته ی نخست او. من می توانم به او عشقی بدهم که بیمار نباشد.

در افکارم غوطه ورم که صدایی از پشت در اتاقم به گوشم می رسد:
"راهب آتلور، می توانم شما را ببینم؟"

این صدا را می شناسم. متعلق به لرد لورنس است، یک درباری خائن که بخشیده شد.
از جایم بلند می شوم.
"بفرمایید داخل، لرد لورنس‌."

و او وارد می شود. با چهره ای که کمی رنگ پریده است و چشمانی که زیر آن کمی گود رفته.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: چهارشنبه 2 اردیبهشت 1405 13:08
نمایش جزئیات
یه مقدار توضیح در رابطه با مالخازار به پست قبل اضافه کردم.
تو این پست می خوام راجع به لرد سابیس بگم.

--

ویژگی های ظاهری:
موهای سیاه بلند و مجعد حجیم، پوست رنگ پریده، چشمان خاکستری روشن، پلک های سنگین.

ویژگی های رفتاری:
معمولا با حالتی ملایم و محبت آمیز صحبت می کند.

نژاد:
جادوگر خون آشام

روابط:
مالخازار: فرزند تبدیلی
گادفری: نوه ی تبدیلی
لوسیندا: نتیجه
آتلور و ماتئو: فرشتگان
لوی: امانتدار قلب او برای مدتی


لرد سابیس کهن سال ترین موجود دنیای نوکترنال کتدرال است و مدعی خلق این دنیا.

بخش پنجم داستان پنجم کتاب اول کمک می کند این شخصیت را بهتر بشناسید (این بخش از زبان سابیس نقل می شود):


ماه کم کم از پشت ابرها بیرون می آید و نورش را بر شن و ماسه های بیابان می تاباند. من پشت پنجره ی تالار اصلی قلعه ام نشسته ام و یک ظرف شیشه ای در دار را در آغوش گرفته ام. داخل این ظرف چند لارو مگس مشغول خوردن برگ هستند. این ها همان لاروهایی هستند که از بدن لورنس بیرون آمده بودند.

صدای قدم هایی به گوشم می رسد. سرم را به سمتش برمی گردانم و لورنس را می بینم که با فاصله ای از من ایستاده. پلک هایش پف آلود و سرخ شده، مثل پلک های من. به او اشاره می کنم.
"بیا اینجا مقابل من بنشین."

او با قدم هایی آهسته به سمت صندلی مقابلم می آید و روی آن می نشیند و با صدایی گرفته می گوید:
"چرا مرا احضار کردید، سرورم؟"

و وقتی چشمش به ظرف شیشه ای و لاروها می افتد، چهره اش با حالتی منزجر در هم می رود. من دستم را با ملایمت و حالتی نوازش مانند روی ظرف می کشم.
"می خواهم از گذشته ام به تو بگویم.

می دانی، من انسان ها را خلق کردم و مدتی از تماشای زندگی شان لذت می بردم. چیزی که بیش از همه مجذوبم می کرد، آن تاریکی محزون روحشان بود که گه گاه پشت روشنایی شان پنهان بود و گاه بیرون می آمد و غوغا به پا می کرد. و درد، رنجی که در فاصله ی بین این دو رخ می داد، آه، زیبا بود. همان جا بود که برای اولین بار اشک ریختم و گذاشتم روحم به عفونت آغشته شود.

من نگاه می کردم و می گریستم و لذت می بردم، اما به زودی متوجه شدم که این برایم کافی نیست. بیشتر می خواستم. پس یک شب چیزی را به سمت گور یکی از آن ها فرستادم. آن چیز خیلی شبیه به یکی از همین ها بود."

به لاروهای داخل ظرف اشاره می کنم و بعد ادامه می دهم:
"آن لارو پوست جسد را سوراخ کرد، داخل گوشتش خزید و زهرش را داخل آن ریخت. و جسد زنده شد. اما نه در قالب یک انسان."

چشمان لورنس گشاد می شود.
"او یک خون آشام شده بود؟ شما این گونه اولین خون آشام را خلق کردید؟"

من لبخندی تلخ به لب می آورم.
"بله، همین طور است.

این خون آشام از داخل قبرش بیرون آمد، به سراغ انسان ها رفت و عده ای را نوشید و کشت و عده ای را هم تبدیل کرد. می دانی، اولین خون آشام ها مثل الان نبودند. آن ها موجوداتی بی مغز و فاقد شعور بودند و فقط می خواستند هر چه بیشتر خون بنوشند."

لورنس با شنیدن این جملات به خود می لرزد. و من می دانم چرا. او دارد به اعتیاد خودش به خون و از دست دادن عقلش فکر می کند. باتلاقی که هر شب بیش از پیش در آن فرو می رود.

ادامه می دهم:
"من مدتی ناظر این اتفاقات بودم. جنگلی که دنیایم به آن تبدیل شده بود، انسان هایی که سر اجساد را قطع می کردند و آن ها را به آتش می کشاندند، خون آشام هایی که بی مغز بودند، اما همچنان می توانستند انسان ها را اغوا کنند و تنشان را از خون خالی.

آن ها فقط برای سیر شدن جسمشان نمی نوشیدند، آن ها تشنه ی برگشت به حیات انسانی بودند، تشنه ی داشتن روح. این زیبا بود و غم انگیز. اما من باز هم بیشتر می خواستم. پس انگل دیگری را سراغ خون آشام ها فرستادم و این بار به آن ها شعور و احساسات انسانی دادم. حالا آن ها روح انسانی داشتند، اما نه دقیقا مثل یک انسان. تمایل سیراب نشدنی شان به خون با وجدانشان در تعارض بود و این مثل یک سیخ در قلبشان فرو می رفت و من وقتی این را دیدم، چنان غم و شعفی را حس کردم که فقط توانستم فریاد بزنم.

و در این لحظه بود که فهمیدم دیگر نمی توانم فقط از آن بالا نگاه کنم و کارهایی را از دور انجام بدهم. من می خواستم میان مخلوقاتم باشم و مستقیم با آن ها حرف بزنم. از نزدیک در چشمانشان نگاه کنم و رنجشان را بنوشم. پس پایین آمدم و در این نزول تمایلات خون آشامی در من بیدار شد و قدرت هایم دچار اختلال شد.

وقتی بر زمین دنیایم قرار گرفتم، آن را به بخش های کنونی اش تقسیم کردم و در نوکتیرا من رسوم پرستش خون آشامان را تبلیغ کردم و مردم را به آن دعوت کردم. من می خواستم به شکار انسان ها توسط خون آشام ها پوسته ای لطیف ببخشم تا آن را حتی غم انگیزتر از قبل کنم.

اتفاقات بین من و لوی را می دانی، پس به آن ها اشاره نمی کنم. فقط این را می گویم که من هم شما فرزندانم را دوست دارم و می خواهم شما را خوشحال کنم و هم می خواهم در غم غرق شوید. هم می خواهم از فکر شما خلاص شوم و نسبت به شما بی تفاوت باشم و هم می خواهم درگیرتان باشم. و من نمی توانم طرف یکی از شما را بگیرم.

آیا متوجهی؟"

لورنس با ابروهایی بالا رفته و چهره ای درمانده به من خیره می شود.
"نه کاملا، سرورم. اما کمی می فهمم. این حسی است که یک خالق ممکن است داشته باشد. تبدیل کننده ی من لرد کاسپار هم کمی شبیه به شما با من رفتار می کرد."

مکث می کند و بعد:
"فقط یک چیز، سرورم."

به چشمانم خیره می شود.
"قربانی شدن لرد کاسپار توسط انسان ها، آن هم به خاطر تحریک شما بود؟"

آه می کشم.
"نه، آن حادثه واکنشی از جانب خود انسان ها بود. از نفرت نبود، از عشق بود."

لب هایش را به هم فشار می دهد.
"متوجهم."

من:
"و تو با تمام این چیزهایی که شنیدی، باز هم می خواهی به ایمانت، به پایبندی ات به رسوم نوکتیرا ادامه دهی؟"

این بار لورنس آه می کشد.
"چاره ی دیگری ندارم، سرورم. این تنها راهیست که می توانم خودم را نجات دهم."

من:
"تو با شاه مالخازار حرف زدی؟"

لورنس:
"بله، اما به نتیجه ای نرسیدیم. نه او حاضر است شروطش را ذره ای تغییر دهد و نه ما درباریان حاضریم از رسوم مقدس نوکتیرا چشم پوشی کنیم."

ابروهایم کمی به سمت بالا می روند و چهره ام حالتی محزون به خود می گیرد.
"من ارتش نوکتیرا را تقویت می کنم، با تبدیل انسان هایش به خون آشام های بی مغز."

چشمانش گشاد می شود و دهانش باز می ماند، اما سرش را به نشانه ی تایید تکان می دهد و بعد بلند می شود و به من تعظیم می کند و با قدم هایی نامتعادل از تالار بیرون می رود.

من در ظرف را باز می کنم و لاروها را از داخلش بیرون می آورم و روی لبه ی پنجره می گذارم. آن ها به آرامی می خزند و بیرون می روند. و ماه، دوباره پشت ابرها پنهان می شود.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 اردیبهشت 1405 23:58
نمایش جزئیات
یه سری توضیحات به دوستم دادم راجع به یه سری بخشای داستان، گفتم اینجا هم بذارمشون.

گابریل یه اصول سفت و سختی داره که خیلی بهش حساسه و تو کشور خودش آمالثورا نوشیدن خون انسانو ممنوع کرده و خون آشاما فقط اجازه دارن خون حیوونا رو بخورن و روزه ی خون هم خیلی رواج داره اونجا، این طوری که خون آشاما یه مدت به جای خون آب آهن مینوشن.

تو نوکتیرا که پادشاهش مالخازاره خون آشاما خدایان انسان ها محسوب میشن و مراسم قربانی داشتن و هم بی گناها رو تا ته می نوشیدن و هم گناهکارا رو. مالخازار نمی خواست خدای اعظم نوکتیرا باشه و قید و بندای مذهبی بهش بچسبه، واسه همین با کمک گابریل با نوکتیرایی ها می جنگه و قوانینو اصلاح می کنه. الان دیگه مراسم قربانی رو ندارن و فقط خون شرور می خورن و این جوریه که باید برن بانک خون مشخصاتشونو ثبت کنن تا به یه مقدار مشخص بهشون خون بدن.

--

اول رابطه ی مالخازار و گادفریو یه حالت رمانتیک بهش داده بودم ولی بعد بردمش سمت پدر فرزندی.

یه بخش از کتاب اول هست که یه مریضی انگلی تو معبد مرزی شیوع پیدا کرده (دوقلوهای گابریل: پطروس و رزالی اینجا زندگی می کنن. گابریل قبل از اینکه خون آشام و شاه آمالثورا بشه، یه مدت اینجا راهب بوده و زن و بچه داشته. اسم زنش الیانور بوده. گابریل وقتی بچه هاش هنوز کوچیکن، خونوادشو ترک می کنه و میره آمالثورا مددکار اجتماعی میشه و بعدشم که با آریل آشنا میشه و تبدیل شدن و شاه شدنش. اون موقع زن و بچشو با خودش نمیبره، چون زنش حاضر نبوده اونجا رو ترک کنه. تو اون معبد خون آشاما رو گرسنگی میدادن که پاک بشن و گابریل به این نتیجه رسیده بوده که این کار درستی نیست.)
ناتان دوست قدیمی گادفری (گادفری به خون آشام تبدیلش کرده) و خود گادفری میرن به این معبد که ناتان پطروسو که داشته می مرده، تبدیل کنه. گادفری از قبل روابط عاشقونه ای با رزالی داشته و رزالی چند بار از دست داداشش نجاتش داده بوده. این صحنه ی لولیدن کرمای انگلی تو بدن راهبا گادفری رو بدجور وحشت زده می کنه و با اینکه این مرض تاثیری نداشته روش به خاطر خون آشامیش، میره تو شوک و همین حالتش باعث میشه به رزالی نزدیک تر بشه و بچه دار بشن. لوسیندا دخترشون اول شکل یه کرم انگلی بزرگو داشت، اما کم کم شکل انسانی به خودش گرفت.

مالخازار حساسیت زیادی رو گادفری داره و این عصبانیش می کنه که قدرت گابریل رو گادفری تاثیر داره و از رزالی و لوسیندا و ارتباطشون با گادفری ام خوشش نمیاد و لوسیندا رو مایه ی ننگ میدونه، اما از یه طرف گابریل رو مالخازارم تاثیر زیادی داره و راحت میتونه نرمش کنه.

--

اینو گفتم که مالخازار یه انسان تو آمالثورا بوده و نوکتیرایی ها با توصیه ی لرد سابیس به زور میبرنش و سابیس تبدیلش می کنه به خون آشام و مالخازار بر خلاف میلش پادشاه میشه؟
مالخازارم زن و بچه داشته، اسم زنش سلستیا بود و اسم دختراش ایلورا و میرن.
تا یه مدت طولانی از سابیس نفرت داشته و حسرت زندگی انسانی از دست رفتشو می خورده، اما رابطش با گابریل باعث میشه نسبت به سابیس نرم تر بشه.

--

مالخازار یه حالت سفت و سخت تری داره، اما سابیس ملایم تر و مهربون تره. یه جورایی مالخازار پدر سختگیر خونوادست و سابیس پدربزرگ مهربون. 😄 البته مهربونی که کارای وحشتناکی هم کرده.

رابطه ی سمی بین لوی و سابیسم دوست دارم. سابیس یه مدت قدرتاش دچار مشکل شده بود و واسه اینکه بهتر بتونه ازشون استفاده کنه، قلبشو با قلب یه راهب به اسم لوی جا به جا کرد. بعدا تو اون دوره تهذیب گابریل قدرتای سابیس رو به راه شد و قلبشو از سینه ی لوی بیرون کشید و برگردوند تو سینه ی خودش و این کارو یه طوری کرد که انگار لوی براش یه ابزار بوده و لوی سرش صدمه دید و بعد از اون سابیس و لوی از هم دور شدن و الان با اینکه لوی هنوز درد روحی زیادیو سر اون اتفاق حس می کنه، می خواد دوباره به سابیس نزدیک بشه و دوست دارم رو رابطه ی این دو تا و برگشتشون به هم کار کنم.
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1405/2/2 12:49:06
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1405/2/2 18:40:38
پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 اردیبهشت 1405 19:36
نمایش جزئیات
اما باشد، من یاد می گیرم که خودخواه نباشم. که بگذارم تو خدای نوکترنال کتدرال بمانی. فقط بگذار که من پیشت باشم، نزدیک قلب سیاهت. که گاهی دستم را روی آن بگذارم و تپشش را حس کنم. که حس کنم هنوز به تو وصلم، طوری که هیچ کس دیگری نیست.

--

آزادنویسی شبانه

۲.۳۳

به چشم های او

از زبان لوی

'ناخودآگاه به جلو خم می شوم. درد شدید شده و حالا نمی توانم بگویم منشا آن کجاست. قلبم که بی نظم می تپد یا روحم که تشنه ی چیزیست که نیست. فقط می دانم ذرات وجودم زیر و رو می شود و من فقط یک شاهد بر تقلایشان هستم. با لبخندی کوچک بر لب و چشمانی آرام بر چهره ای رنگ پریده و تظاهر به اینکه فقط خسته ام و کمی بیمار.

اما من خالی شده ام از چیزی که دیگر نمی توانم آن را داشته باشم و پر از چیزی که نمی خواهم درونم باشد. قلب سرخی که در سینه ام می تپد، مال من هست اما نیست. آن به تو تعلق دارد.'

من:
"یادت هست وقتی در سینه ات بود، چه طور نوازشش می کردی؟"

غده ای در گلویم جمع می شود و اشک در چشمانم:
"یادت هست، سرورم، سابیس؟"

این کلمات را بلند به زبان می آورم. اطرافیانم آهسته سرشان را به سمتم برمی گردانند و با حالتی سرزنش آمیز نگاهم می کنند. توجهی به آن ها نمی کنم. بگذار درونم را ببینند. بگذار بفهمند آرامشم فقط یک تظاهر بود.

'و قلب سیاهت، می خواهمش، نیازش دارم، بدون آنکه بدانم چرا. شاید چون فقط تکه ای از توست. نه، تمام توست.
سرورم، قلبت را که از سینه ام درآوردی، ناگهان از من جدا افتادی. دور و دورتر شدی، آن قدر که حالا دیگر دستانم به تو نمی رسد.

فقط می توانم خوابت را ببینم.
می دانم که تو این را نمی خواهی. آن فرشته ی تبعیدی ات آتلور می گوید نمی خواهی مرا ببینی، چون من برایت بازگشت به گذشته ام. اما من می گویم شاید تو فقط می ترسی با دیدن من قلبت از دست برود، حتی با اینکه داخل سینه ات می تپد.

سرورم، تو با من یکی شده بودی، طوری که با هیچ کس دیگر نشده بودی، نه با فرزند تبدیلی ات مالخازار، نه با فرشته ی تبعیدی ات آتلور و نه با میزبان روحت گادفری.
بله، گادفری مدتی قلبت را داشت، اما کوتاه. او قلبت را زندگی نکرد، مثل من.

سرورم، تو می خواهی گناهان گذشته ات را جبران کنی، می خواهی خودت را وقف دنیایت کنی. و من می خواهم تو دور از دنیایت باشی، در کنار من.

اما باشد، من یاد می گیرم که خودخواه نباشم. که بگذارم تو خدای نوکترنال کتدرال بمانی. فقط بگذار که من پیشت باشم، نزدیک قلب سیاهت. که گاهی دستم را روی آن بگذارم و تپشش را حس کنم. که حس کنم هنوز به تو وصلم، طوری که هیچ کس دیگری نیست.'

این جملات را می گویم، در زندان روحم، بر زبانم، مثل یک دعا. در حالی که در یک معبدم، در آمالثورا. و انسان ها و خون آشام ها در اطرافم زانو زده اند، اما نه برای پرستش خدایان، برای بهتر دیدن خودشان.

و من آیا می خواهم او را بپرستم؟
بله، اما می خواهم او هم مرا بپرستد.

دستانم را در هم حلقه می کنم و به او فکر می کنم. به چشمان مرطوب خاکستری روشنش که از پس پلک های سنگینش نگاه می کند. شاید به من.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 اردیبهشت 1405 13:51
نمایش جزئیات
خلاصه ی مختصر از دنیای نوکترنال کتدرال
تا آخر بخش سی و دوم از کتاب دوم

در کتاب اول گفته شد که چه طور گابریل، راهب و مددکار سابق شاه آمالثورا شد و قانون منع نوشیدن خون انسان را وضع کرد. به تنش هایش با بدل کننده اش آریل پرداخته شد، تنش بین ناتان خدمتکار آریل و گابریل، به شخصیت گادفری و بدل کننده اش شاه مالخازار، فرمانروای نوکتیرا، سرزمینی که خون آشامان در آن پرستیده می شوند و اینکه چگونه آمالثورا سقوط کرد و گادفری، ناتان، آریل و گابریل کشته شدند، اما بعد دوباره توسط لوی به حیات برگشتند.

بعد به رزالی و پطروس دوقلوهای گابریل پرداخته شد، بیماری انگلی که در معبد مرزی شان شیوع پیدا کرده بود، رابطه ی بین لوی و پطروس، تبدیل پطروس به خون آشام توسط ناتان، تولد دختر نیمه انگلی رزالی و گادفری به اسم لوسیندا. تنش بین مالخازار و گابریل به خاطر گادفری و وجود لوسیندا، رشد کردن لوسیندا و غلبه اش به بخش انگلی وجودش، همروحی شدن گابریل و مالخازار، بدل شدن رزالی به خون آشام توسط لوسیندا.
تصمیم مالخازار به جنگ با نوکتیرایی ها و تبدیل خودش از شاه خدا به شاه و ایجاد اصلاحاتی در نوکتیرا، یاری نرساندن آمالثورا به او و جنگ تک نفره اش با ارتش نوکتیرایی های ساخته شده توسط خون آشام جادوگری که خودش را خالق دنیای نوکترنال کتدرال می داند، لرد سابیس.

همچنین رابطه ی بین لوی و لرد سابیس. اینکه چه طور لرد سابیس مدتی برای استفاده از قدرت هایش قلب سیاهش را با قلب لوی جا به جا کرده بود و رابطه ی بیمارگونه ای که با لوی شکل داده بود و پایان بی رحمانه ی این رابطه.

و همچنین تهذیب گابریل که موجب بازگشت قدرت های لرد سابیس شد.


و اما در کتاب دوم،
مالخازار با همراهی گابریل با نوکتیرایی ها جنگیده و از شاه خدا به شاه بدل شده و اصلاحاتش را اعمال کرده، اما گروهی از نوکتیرایی ها در فکر ایجاد شورش و بازگرداندن قوانین جدیدند.
از آن طرف لرد سابیس که خود را مقصر جنگ و پلیدی در نوکترنال کتدرال می داند، خودش را تهذیب می کند و اقیانوس را خلق می کند، اما بیهوش می شود و چون قادر نیست به بدنش برگردد، از بدن گادفری استفاده می کند و مراسم اعترافی در برابر همگان برگزار می کند و بدنش را که به دست می آورد، از نظر ناپدید می شود و در حالی که مردم فکر می کنند به بالا رفته، به جزیره ای در اقیانوس می رود.

مالخازار از گابریل خشمگین می شود که گذاشته جان گادفری مورد تهدید قرار گیرد، اما تنش بین آن ها با تاثیر همیشگی گابریل بر مالخازار از بین می رود، تاثیری که گابریل را هم وحشت زده کرده.

در این جلد شخصیت های آتلور و تئودور وارد می شوند. آتلور، جادوگری که یک فرشته ی تبعیدی در مرز است و تئودور قورباغه ای که توسط آتلور به جادوگر انسان بدل شده.

آتلور به نوکتیرا می رود و به خدمت مالخازار درمی آید و برای جدایی سلطنت از عبادت تلاش می کند، در حالی که تئودور به آمالثورا می رود و به خدمت گابریل درمی آید و جاسوسی آتلور را می کند.

لوی از دوری لرد سابیس در عذاب است و به گادفری و آتلور حسادت می کند و دنبال راهیست تا دوباره به لرد سابیس نزدیک شود.

مخالفان عقاید جدید نوکتیرا الیرا و لورنس به دنبال احیای باورهایشان در سرزمینشان هستند و بازگرداندن قوانین قدیم، اما لورنس دودل است.

از طرفی مالخارار و گابریل تصمیم دارند یک جشن بزرگ در نوکترنال کتدرال برگزار کنند تا بعد از تاریکی هایی که رخ داده، روشنایی در روح ها ایجاد شود و همچنین می خواهند از لرد سابیس تقاضا کنند که برگردد و در امور کمک کند.

اما جنجال هایی پیش روست.
پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 اردیبهشت 1405 00:18
نمایش جزئیات
آه، این جادوگر مرموز که می گویند به لرد سابیس مربوط است. انگار گادفری کم نبود، رقیب دیگری هم اضافه شد. اما مشکلی نیست سرورم، این دو هیچ کدام مثل من نیستند برایت. این من بودم که قلب سیاه تو را در سینه داشتم.

--


آزادنویسی شبانه

۲.۳۲

به جنون

از زبان لوی

بی حرکت نشسته ام. در نیمه تاریک اتاقم در پرتوی نور کم جان شمع. اوضاعم مثل همیشه است یا ظاهرا این طور به نظر می رسد. من با لبخند به آزمایشگاه می روم. بر خون ها ورد می خوانم و سعی می کنم چیزی از آن ها بیرون بکشم که خون نباشد، اما طعم فریب دهنده ی خون را بدهد. ریاکارانه نیست؟
و این چیزیست که من باید از آن لذت ببرم. اما قلب من بی قرار است، سرورم، سابیس.
این لحظات، این آزمایشگاه، این انگشتان که با شیشه های خون مشغولند، من مال آن ها نیستم.
من به شب های دیگری تعلق دارم. به آن زمان که قلب سیاهت در سینه ام می تپید. از خودم انزجار دارم ‌که اشتیاق آن هنگام در وجودم می جوشد. اما نمی توانم از فکرش رهایی یابم. سعی کردم، با تمام وجود. می دانم که تو هم همین را از من می خواستی. اما من فقط توانستم یک پوسته بسازم و وقتی به آن نگاه می کنم، حس تهوع به من دست می دهد.

و گادفری، به او حسادت می کنم. تو او را به عنوان میزبان روحت انتخاب کردی، نه مرا. چرا؟ چون او مثل من برای خودش پوسته نمی سازد؟ آه، بله، او مثل من خودش را خوار نمی کند تا احساس کامیابی دروغین کند.

از جایم بلند می شوم. انگار ناخودآگاه. یا شاید طوری که گویا نخ هایی نامرئی مرا با خود به سویی می کشند. از اتاقم در قصر آمالثورا بیرون می آیم، به اصطبل می روم و بر اسبی سوار می شوم و از قصر خارج می شوم و در خیابان های تاریک به حرکت درمی آیم. سرما رنجم می دهد، اما سعی نمی کنم خودم را گرم کنم. می ترسم بدنم آرام شود و دوباره داخل پوسته ام برگردم.

به منطقه ی مرزی می رسم و بعد نوکتیرا. به سمت اقیانوس. می دانم که سرورم، سابیس جایی در دل این آب هاست. مدت هاست که دارم خوابش را می بینم. به زودی قرار است یک جشن بزرگ در نوکترنال کتدرال برگزار شود و قرار است او هم در آن شرکت کند. اما من نمی خواهم برای دیدنش تا آن موقع صبر کنم. می خواهم او را در خلوت ببینم و به دور از نوکترنال کتدرال. یا شاید هم می خواهم راضی اش کنم که به آنجا برنگردد و کنار من در دل این اقیانوس بماند، جایی که هم نوکترنال کتدرال هست و هم نیست.

از اسب پیاده شده ام و دارم یکی از قایق های داخل ساحل را باز می کنم که صدایی متوقفم می کند. سرم را به سمتش برمی گردانم و راهب آتلور را می بینم که با اخمی کوچک میان ابروانش به من نگاه می کند. آه، این جادوگر مرموز که می گویند به لرد سابیس مربوط است. انگار گادفری کم نبود، رقیب دیگری هم اضافه شد. اما مشکلی نیست سرورم، این دو هیچ کدام مثل من نیستند برایت. این من بودم که قلب سیاه تو را در سینه داشتم.

من به سردی:
"چه شده است، راهب آتلور؟"

آتلور:
"من باید این را از شما بپرسم، جادوگر لوی. شما، یک شهروند آمالثورا این موقع از شب در نوکتیرا چه می کنید؟"

من:
"بی خوابی به سرم زده و آمده ام کمی قایق سواری کنم."

آتلور:
"چهره ی بی قرارتان چیز دیگری می گوید."

نیشخند می زنم.
"این توهمات شماست."

آتلور:
"لطفا برگردید، قبل از اینکه وجودتان در اینجا دردسر درست کند."

من:
"وجود من هیچ دردسری درست نمی کند. تنش بین دو شاه از میان رفته و آمالثورا و نوکتیرا بار دیگر با هم برادرند."

آتلور:
"منظور من این نیست. من می دانم شما به دنبال لرد سابیس به اینجا آمده اید."

دست هایم بر روی طناب قایق متوقف می شوند. چهره ام سخت می شود.
"اوه، چه بهتر که می دانی. پس برو و مزاحمم نشو."

دارم قایق را سمت آب می برم که آتلور جلو می آید و بازویم را می گیرد.
"لوی، ما در موقعیت حساسی هستیم. مخالفان عقاید جدید نوکتیرا دنبال بهانه ای از سمت آمالثورا هستند تا راحت تر بتوانند آشوب به پا کنند و وجود تو، یک جادوگر بلندپایه از آمالثورا می تواند شرایط را بدتر کند."

سعی می کنم با لحنی آرام حرف بزنم.
"امشب من عنوان آمالثورایی ام را ندارم. فقط یک جادوگرم که می خواهد سرورش را ببیند. فقط لوی. کسی که زمانی امانتدار قلب سیاه بود."

آتلور:
"خب، این فقط وضع را بحرانی تر می کند. درباریان نوکتیرا این را چه طور می بینند؟ دارنده ی سابق قلب سیاه که اکنون در خدمت شاه گابریل است و می خواهد لرد سابیس را سمت خودشان بیاورد و نوکتیرا را سرنگون کند."

خشم در وجودم شعله می کشد.
"این قدر هذیان نگو، آتلور. تو فقط نمی خواهی من لرد سابیس را ببینم. به من بگو نسبت تو با او چیست؟"

آتلور نگاه ملایم اما قاطعش را به من می دوزد.
"لطفا برگردید، لوی."

در حالی که قایق را به دنبال خودم می کشم، او را به تندی کنار می زنم، اما بعد موجی از جادو از سمت او به من روانه می شود و من به عقب پرت می شوم. سعی می کنم طلسمی به سویش بفرستم، اما بدنم قفل شده و انگار قدرت هایم در رگ هایم یخ بسته. این مرد یک جادوگر معمولی نیست. اما من نیز. مهم نیست چه قدر تلاش کردم تا خودم را بالا بکشم و آن لوی ای نباشم که درباریان آمالثورا به چشم میزبانی برای تاریکی نگاهش می کردند. با دیده ی تحقیر و طوری که انگار یک انگل به من وارد شده. آن ملعون ها لرد سابیس را شیطانی متعفن می دانند، حتی اگر به ظاهر طور دیگری وانمود کنند. اما برای من 'دارنده ی سابق قلب سیاه' تمام چیزیست که تعریفم می کند.
و این دارنده به راحتی عقب نمی کشد.

دندان هایم را به هم می سایم و بدنم را منقبض می کنم و سعی می کنم زنجیرهای نامرئی ای که محصورم کرده اند را از خود باز کنم.
رها می شوم و روی پاهایم می جهم و به سمت آتلور یورش می برم، با دست هایی که چنگال شده اند و نوری سفید آبی و شعله ور آن ها را گرفته.
او با چشمان گشاد شده به من نگاه می کند، اما در آخرین لحظه جاخالی می دهد و نفس زنان رو به من می گوید:
"عقلت زایل شده. می خواهی مرا بکشی؟ به خاطر لرد سابیس؟ هر چه بین تو و او بود، تمام شده. تو متعلق به گذشته ی لرد سابیسی. آن زمان که او به گناه آلوده بود. به قبل از توبه اش. در حال او جایی نداری."

من:
"این حرف ها بی معنیست. تو که هستی که جایگاه من نزد لرد سابیس را تعیین کنی؟"

و دوباره به او یورش می برم و او باز جاخالی می دهد و این بار با چرخشی سریع مقابلم قرار می گیرد و دستانم را محکم می گیرد و همان طور که موج جادویش در بدنم جاری شده، می گوید:
"تو نه امشب او را می بینی و نه شب جشن یا هیچ شب دیگری. لرد سابیس نمی خواهد تو را ببیند. او نمی خواهد به گذشته اش برگردد."

به عقب پرتم می کند و وقتی می خواهم به او حمله کنم، متوجه پیکرهایی مبهم می شوم که دارند به ساحل نزدیک می شوند. به سمت اسبم می روم و بر زین آن می پرم و قاطعانه رو به آتلور می گویم:
"من لرد سابیس را خواهم دید."

آتلور:
"با خودت این کار را نکن. این خواسته ات تو را به جنون می برد."

نهیبی به اسب می زنم و در جهتی مخالف پیکرهای نزدیک شونده به ساحل از آنجا دور می شوم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!