جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  28 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  152 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  159 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  271 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  186 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: شنبه 19 اردیبهشت 1405 11:07
نمایش جزئیات
۲.۴۷

--


آزادنویسی شبانه

۲.۴۸

بال های قیرآلود

از زبان گابریل

سطح بی حرکت و خاموش آن انگار مرا به سوی خود می خواند. مرداب، درآمیخته با درخشش بیمار مهتاب بی صدا در گوشم زمزمه می کند. همراهانم پشه هایی هستند که بر پوستم می نشینند، نیش فرو می کنند و می نوشند. آب آهنی را گمان می کردند خون است. آن ها به وصال نرسیده، بر آب می افتند. به پشت، با بال هایی که دیگر پرواز نمی کند و پاهایی که ملتمسانه به سوی آسمان دراز شده.
اما از آن بالا چه طلب می کنند؟
با لرزشی در عمق وجودم به یاد می آورم. جاودانگی را از خدایی که رنجشان غذای اوست.

و عمق مرداب، روحم را طلب می کند. عمقی که آن خداست، آن تاریکی بلعنده، همان که پشه های گمراه شده او را در آسمان تصور می کنند. و من در میان آب پیش می روم و می بینم که چه طور دردهایم قلب سیاه او را هر لحظه بیش از پیش می تپاند. می دانم که اگر سر در آب فرو کنم، او را خواهم دید، چشمان خاکستری روشن و محزونش را. سینه ای که آن را شکافته تا قلبش را با تمام تعفنش آشکار کند. و نور کم جانی در آن که می دانم تنها یک سراب است.

او گرسنه ی روحم است، حسش می کنم. اما من او را به مرادش نمی رسانم. حتی اگر پاداشم خاموشی این درد باشد. زمانی مرا رنج داد و خود قوت گرفت و من پوچ بر جای ماندم. اما آن پوچی مرا در هم نشکست. من پیش رفتم. من، پادشاه خون آشام آمالثورا نخواهم گذاشت سرزمینم را در جنون و تباهی فرو بری. من متعلق به تو نیستم. فرشته ی تو نیستم. از کتف هایم بال هایی بیرون نخواهد زد که رایحه ی تعفن تو را بدهد. بال هایی که سپیدند، اما آغشته به قیر و گلند.

به خود می آیم و می بینم که در تابوت دراز کشیده ام، با چشمان باز و دارم جملات آخر را با لحنی تند و با صدایی بلند مثل دعایی پر خشم به زبان می آورم. آریل بالای سرم نشسته و چشمان درشت قهوه ای اش را با نگرانی به من دوخته.

با بدنی خشک شده به سختی نیم خیز می شوم و می نشینم و با صدایی گرفته می پرسم:
"چه شده، آریل؟"

آریل:
"یک خون آشام در یک معبد خودش را نقص عضو کرده."

قلبم در سینه فرو می ریزد.
"پس آیین های شوم گذشته بالاخره در پوست و گوشت آمالثورا هم نفوذ کردند. من خون انسان را از خون آشامانم دور کردم، اما حالا دارند در تباهی دیگری فرو می روند."

آریل:
"پزشکان و جادوگران نمی توانند عضو قطع شده اش را به او برگردانند. بدنش آن را پس می زند."

چشمانم گشاد می شود.
"باید با شاه مالخازار در این باره حرف بزنم."

آریل:
"نمی خواهی با خود لرد سابیس صحبت کنی؟"

می لرزم.
"او؟ آه، آریل عزیزم. بله، باید همین کار را بکنم. اما وحشت به روحم چنگ انداخته. می ترسم به وسوسه اش تسلیم شوم."

آریل نگاهش را به من می دوزد.
"اما این حال تو واقعا به خاطر اوست؟ گابریل، تو خشنود هستی که تنها پادشاه آمالثورا و مجری قانون و نظم و جلوگیری از هرج و مرج باشی؟"

صورتم منقبض می شود.
"تو فکر می کنی ممکن است من نفرین خدایی را بخواهم؟ آنچه مالخازار خود را از آن رهاند و لرد سابیس در آن دست و پا می زند؟"

آریل:
"ممکن است بتوان خدا بود، بدون به دام افتادن در زنجیر و عشق بیمار؟"

من:
"جرات ندارم به آن فکر کنم. ممکن است سعی کنم به آن برسم و تنها ویرانی نصیبم شود.

به نوکترنال کتدرال می روم و با شاه مالخازار و لرد سابیس ملاقات می کنم. حضور مالخازار مرا بر جایم نگه می دارد، نمی گذارد در سیاهی لرد سابیس فرو روم."

آریل:
"ترتیب ملاقات را می دهم."

و بلند می شود تا برود.

من:
"صبر کن، آریل. در رابطه با بررسی خون من، هنوز نتیجه ای حاصل نشده؟"

آریل مقابلم می نشیند.
"گابریل، به تو گفتم. شاید تو فقط داری دنبال چیزی می گردی که وجود ندارد. نمی توانی تصور کنی که شاه مالخازار یا بقیه مجذوبت می شوند، به خاطر آنچه اراده کرده ای، باشی و نه به خاطر ماده ای مرموز در وجودت که خود هم از آن بی خبری؟"

من:
"اما نمی توانم خطر کنم. اگر چیزی هست، باید قبل از مالخازار آن را بفهمم. ممکن است او کشفی در من کند و همین دره ای شود بین من و او."

آریل آه می کشد.
"باشد.‌ متوجه نگرانی ات هستم."

من:
"مقدمات تحقیق درباره ی آن خون آشام کهن میمون نما را هم آغاز کن. این احتمال هست که او به لرد سابیس ربط داشته باشد. ما باید بیشتر درباره ی لرد سابیس بدانیم. تا هم بتوانیم با تاریکی اش مقابله کنیم و هم ترس از او ما را در خود نبلعد."

آریل:
"بله، حق با توست. ترتیبش را می دهم."

دستم را جلو می برم و دستش را می گیرم.
"آریل عزیز، خوشحالم که تصمیم گرفتی در امور دربار شرکت کنی. این گونه تو را بیشتر حس می کنم و آرامش می گیرم."

لبخند می زند.
"این گونه حال من هم بهتر است. وقتی از تو دورم، احساس می کنم بیمارم."

دستش را به سمت لب هایم می برم و بر آن بوسه می زنم. و بعد می گذارم تا بلند شود و برود و به کارها رسیدگی کند.
خودم نیز خدمتکار را صدا می کنم تا وانم را با آب آهن داغ پر کند.
لیزا کالن
لیزا کالن جمعه 25 اردیبهشت 1405 22:40
#140
چند شب پیش خواب گادفری رو دیدم که یه دیوار خاص برای قلعه‌اش درست کرده. یه دیوار جادویی که قرار بود ازش در مقابل پدیده‌ی بخصوصی مراقبت کنه اما یه زن که شاید شبیه آریل بود با این کارش مخالفت کرد و استدلال خاصی برای مخالفتش داشت. 😁🤭 متاسفانه یادم نیست استدلالش چی بود اما شخصیت گادفری درنظرم جالب جلوه کرد چون در عین قدرت، انگار بخشی آسیب پذیر رو میشد در هاله اش دید و از اینکه اون زن میتونه این بخش از شخصیتش رو ببینه ابایی نداشت.
2

افرادی که لایک کردند

گادفری میدهرست
گادفری میدهرست شنبه 26 اردیبهشت 1405 12:50
#139
لیزا جانم، کلی ذوق کردم که خواب گادفری رو دیدی! 🤩
و بسی جذاب که گادفری هم قدرتشو می شد حس کنی و هم آسیب پذیریشو.

راستی، یه چیزی. آریل مذکره. 😅
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1405/2/26 23:17:32
1

افرادی که لایک کردند

پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: پنجشنبه 17 اردیبهشت 1405 12:11
نمایش جزئیات
آزادنویسی شبانه

۲.۴۶

یک مهمانی دیگر

از زبان سابیس

در سکوت نشسته ام. و در تنهایی. در سیاهی این قلعه. آینه ای قدی در آن سویم است. نه کاملا رو به رویم. کمی آن سمت تر. انگار که جرات نداشته باشم سایه ام را در آن ببینم. سایه ای که حرکت می کند و چیزی از من طلب می کند. که خلق کنم. با اینکه می بیند درمانده و خسته ام. که ذراتم دارد از هم باز می شود. که با سختی و درد چشمه ی آفرینش را در درونم جاری می کنم.

از خود می پرسم زوالم از چه زمان آغاز شد؟ و ترسناک این است که نمی توانم به این پرسش پاسخ دهم. من مرتب به زیر رفته بودم و خودم را بالا کشانده بودم. هر بار با تاریکی یا سپیدی ای که به اشتباه روشنایی پنداشته بودمش. چرکی خاکستری و کم رنگ که اول خود را نشان نمی دهد، اما بعد کم کم وقتی آب رویش روان می کنی و انگشت روی آن می کشی، خود را به تو نشان می دهد.

فراموشی شاید حالا به کارم بیاید. برخی گمان می کنند کهن موجودی ام که از درد حافظه اش به یغما رفته و خود را خدا می پندارد.
و من خدایی ام که که می خواهد از یاد ببرد خالق بودنش را و تصور کند تنها یک موجود کهن و دردمند است.
آه، چه قدر وسوسه انگیز است این.

تاسف بار است که نمی توانم تصور کنم این مه که به داخل آمده و دارد مرا در آغوش می گیرد، مهی جنگلیست. من در بیابان می زی ام.
اما اشکال ندارد. در باغم چیزی کاشته ام که نوازش سبزی را دارد. کاکتوس های عظیم الجثه ام با خارهای شمشیر مانندشان. من به آن ها محبت و نوازش می دهم و خارهایشان را به اندازه ی برگ هایشان دوست دارم.
بله، با وجود آن ها شن های بی نهایت بیابان هراسانم نمی کند. و هوس برگشت به آن جزیره را به دلم نمی اندازد. و رو به رو شدن با سایرن هایم را.
اما دلم برای این مخلوقات نیمه ماهی ام می سوزد. گناهشان فقط این است که در زمانی اشتباه متولد شدند. وقتی که من تصمیم گرفته بودم سپید شوم و با خلق آن ها فهمیده بودم برای یک خدا سپیدی ممکن نیست.

با این حال من قول داده ام آن ها را با انسان ها و خون آشام هایم دربیامیزم. و شاید این گونه بهتر باشد. اگر فقط در دل اقیانوس بمانند، در حوالی آن جزیره، شاید تاریکی شان بهتر بتواند فاسدشان کند. شاید بهتر باشد بقیه ی مخلوقاتم را ببینند، سیاهی درون آن ها را و این گونه سیاهی خودشان را بهتر درک کنند.

و بله، یک مهمانی دیگر. خوب خواهد بود. این گونه شبحم کمتر فرصت می یابد در گوشم زمزمه کند و تهدید کند که جسمم را ترک می کند.
پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: پنجشنبه 17 اردیبهشت 1405 11:31
نمایش جزئیات
آزادنویسی شبانه

۲.۴۵

رقصی برای پرستش

از زبان سابیس

چشمان کهربایی گیج و درمانده. آن حس از دست دادن در نگاهش. شبحم که در پوست و گوشت و استخوانش می خزید و اراده اش را بر آن ها تحمیل می کرد.
این بار طوری در یادم زنده می شود که انگار من گادفری ام و آن شبح متجاوز دارد در من حلول می کند. چشمانم گشاد می شود و صورتم منقبض. لب هایم می لرزند، رگ پیشانی ام متورم می شود و قطرات عرق بر پوستم می نشیند.

گادفری نگاهش را با حالتی جدی به من می دوزد، در حالی که اخمی بر میان ابروانش نشسته. او بازویم را می گیرد.
"بیایید برویم در باغ کاکتوس ها صحبت کنیم. اینجا هوا خفه است."

مرا به سمت خروجی آشپزخانه می برد، از پلکان بالا می برد و از راهروها به سمت درب باغ عبور می دهد، در حالی که همه جا را در ابهامی مه مانند می بینم، طوری که انگار در خوابم.

وقتی اطرافم واضح می شود، می بینم که در باغ هستیم، روی یک نیمکت کنار هم نشسته ایم، کاکتوس های غول پیکر با خارهایی به اندازه ی شمشیر احاطه مان کرده اند، شنل هایی ضخیم و خزدار روی شانه های هر دویمان قرار دارد.
باد سرد آرام اما استخوان سوز در وجودم فرو می رود. دست گادفری را در دستم می گیرم و طلسمی گرم کننده در تن هایمان جاری می کنم.

من:
"گادفری، آن کاری که با تو کردم، کثیفی اش، آن ورودی که مثل ورود یک مانتیس انگل صفت به تن یک حشره ی بی پناه بود، کثافتش هنوز مرا ترک نکرده. نمی توانم از آن خلاصی یابم."

گادفری دستش را با ملایمت بر پشتم می گذارد.
"پس سعی نکنید از آن خلاص شوید. بگذارید فقط یک گوشه از قلبتان آرام بگیرد. اگر سعی نکنید بیرون بیندازیدش، شاید کمتر اذیتتان کند."

من:
"اما وقتی نگاهم به آن می افتد و وحشت زده می شوم؟"

گادفری:
"آن گاه به نقطه ی روشنی فکر کنید که در دل این تاریکی هست. به اینکه من شما را نزدیک تر از هر زمان دیگری در وجودم حس کردم‌. به اینکه نمی توانستم این طور مثل حالا درکتان کنم، اگر آن اتفاق نمی افتاد."

دستش را می فشارم و به او لبخند می زنم. حالا چیزی بیشتر از آن طلسم تنم را گرم کرده.

ما به داخل قلعه بازمی گردیم. گادفری به آشپزخانه می رود تا نوشیدنی و شیرینی آماده کند و من به تالار برگزاری مهمانی می روم و تئودور را تماشا می کنم که در حال راهنمایی زیردستانش برای اجرای آخرین تغییرات دکور است.

تم این مهمانی سبز است، چیزی که مرا یاد آتلور عزیزم و مزرعه اش می اندازد. این را با درد به خاطر می آورم. ای کاش می گذاشتم در مزرعه اش و نزد گیاهان و حیواناتش بماند. حتی با این درد در سینه اش که من دیگر هرگز با او سخن نخواهم گفت.

مقدمات مهمانی کم کم تکمیل می شود. پرده های مخملی یشمی به دیوارها آویخته شده اند. نور سبز فسفری از دسته شمع های آویخته به سقف فضا را روشن می کند. غذاها و نوشیدنی ها بر میز قرار گرفته اند. و نوازنده ها و خواننده ها در گوشه ی سالن مستقر شده اند.

به این صحنه نگاه می کنم و قلبم می لرزد. به یاد حرف ماتئو افتاده ام. او گفته بود باشد که مهمانی هایتان پا بر جا باشد.
سعی می کنم خودم را آرام کنم. مهمانی های لرد نیل همیشه بوده اند. این ارتباطی با ماتئو ندارد.
و من نباید از او وحشت داشته باشم. او و سخنرانی های منزجرکننده اش درباره ی آیین های گذشته نمی تواند به من صدمه بزند.
و او به زودی به زیر می آید. مالخازار به من قول داده، مگر نه؟

لرد نیل می آید و به ما ملحق می شود. و اندکی بعد مهمان ها سر می رسند. گفت و گوهای ملایم و خنده و موسیقی و آواز و رقص و نوشیدنی و غذا.

راهب پطروس، دومینیک مورن و گادفری در جایی در میانه ی تالار و در حالی که گرد هم بر مبل های دسته دار راحتی نشسته اند، مشغول به صحبت می شوند.

پطروس:
"خون آشام هایی که خون معصومان را تا انتها می نوشند و به پناهگاهمان می آیند. گاه برای اینکه توسط شکارچیان مرزی یا آمالثورایی ها و نوکتیرایی ها کشته نشوند، گاه برای تغییر و گاه برای هر دو. من سعی می کنم به آن ها کمک کنم و آن ها را در مسیر نور قرار دهم، حتی وقتی مقاومت می کنند. اما نمی خواهم روشی شبیه به پدرم داشته باشم و آن ها را در زندان یا بیمارستان بگذارم و روی رژیم غذایی شان و درون نگری شان کار کنم."

دومینیک مورن:
"پس چه روش دیگری برای شما باقی می ماند، راهب پطروس عزیز؟
تصور نکنید تنها با الگو بودن و ارائه ی پیشنهادات می توانید میل افسارگسیخته ی آن ها را درمان کنید. محبت و فشار هر دو با هم لازم است."

پطروس:
"بله، می دانم و همین باعث شده من به ناچار کاری مشابه با پدرم انجام دهم، فقط با این تفاوت که خون آشام های من می توانند شکار کنند و با رعایت اخلاقیاتی هم خون معصوم بنوشند و هم خون شرور."

گادفری با لبخندی خشنود اضافه می کند:
"و البته آن ها می توانند مشابه آیین های قدیمی نوکتیرا نیز عمل کنند. خون‌نوشی در مراسم."

دومینیک مورن:
"گادفری عزیز، این جنون وار است که چنین چیزی را با لبخند عنوان می کنی، در حالی که خود همیشه از مراسم خون‌نوشی بیزار بودی."

گادفری:
"دومینیک مورن عزیز، من متوجه شدم که می توانم مراسم را دوست داشته باشم، اگر قواعدش را خودم نوشته باشم."

پطروس با حالتی حسرت مند:
"من حتی در حد و اندازه ی پدرم نیستم. نور تابان و شوک آور او را ندارم. اما آرزو دارم که بتوانم تنها با وجودم خون آشام ها را به سپیدی هدایت کنم."

گادفری:
"ممکن است آنچه آرزویش را داری، خیلی هم خوب نباشد. مثل آن است که خون آشام ها را با نیرویی که بر خلاف خواستشان به آن ها وارد می کنی، به مسیر مد نظر خودت بیاوری.
حضوری که باعث تغییر شود هم دارد مثل یک روش تربیتی فیزیکی عمل می کند. شاید با روش های آزمایشگاهی بتوان حالت فیزیکی ناپیدایش را هم مشاهده کرد."

دومینیک مورن:
"درست می گویی، گادفری. جز اینکه بر خلاف دیدگاه تو من آن را خوب می پندارم. اما عقیده دارم حتما باید با روش تربیتی فیزیکی معمول هم همراه شود. و البته همراه با سخنرانی و روشنگری."

به مکالمه شان گوش می دهم و به دوران قدیم فکر می کنم. به ماتئو و نمایش های سیرکش و الهاماتی که برای قربانی و اهدا به مردم می داد. تفسیری از عشق که در لایه های درونش میل به جاودانگی نهفته بود. نامیرایی سپید. اما آن خیلی شبیه به نوع تاریک خون آشامی یا فرشته گون و جادوگر گونه اش نیست؟ خون یا روحی که رد و بدل می شود. در آن مورد عضو بدنی که داده می شد و گاه با عضوی مصنوعی برگشت می خورد یا نمی خورد. شاید مساله در این بود. اگر می خواستند خودشان را فریب ندهند، نباید خواهان عضو مصنوعی می بودند.

به خود می لرزم. این افکار دیگر چیست؟ نمی خواهم آن دوران شوم را تحلیل کنم.
به سمت میز می روم و یک جام برمی دارم و در یک ظرف پر از خون فرو می کنم و مشغول نوشیدن می شوم، در حالی که رقص مهمانان در میان تالار را تماشا می کنم.
ناخواسته تصویری از گذشته در ذهنم زنده می شود. رقص عشق، وفاداری و پرستش. شمشیری در دست که هماهنگ با موسیقی به حرکت درمی آید. تیغه ی بران که بر ران پا فرود می آید. خونی که فواره می زند. بر زمین جاری می شود.
جام از دستم بر زمین می افتد.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: چهارشنبه 16 اردیبهشت 1405 12:43
نمایش جزئیات
آزادنویسی شبانه

۲.۴۴

خون خوک گناهکار

از زبان سابیس

آن تخم های شفاف و تپنده. جنین های کوچک، نیمی انسان و نیمی ماهی. می گذاشتم تاریکی ام غبار بزداید و در سایه ی خلق آن ها روشن شود. اما این موجودات معصوم نبودند. آوازی داشتند که می توانست مجنون کند. و همین روحم را کدر می کرد. اما چه می توانستم بکنم؟ سایرن ها بدون آوای مرگبارشان در برابر انسان ها و خون آشام ها بسیار آسیب پذیر می شدند.

به این ها فکر می کنم، در حالی که همراه با تئودور به آشپزخانه آمده ام و به شیرینی هایی نگاه می کنم که از خون غلیظ شده ی خوک و به شکل سایرن ها درست شده اند.

تئودور:
"این دوستانمان که می خواهند بیایند، خیلی مشتاقند سایرن ها را از نزدیک ببینند."

من:
"من از سایرن ها خواستم در محدوده ی اطراف جزیره بمانند و به نوکتیرا و به انسان ها و خون آشام ها نزدیک نشوند."

تئودور:
"تصمیم ندارید آن ها را با بقیه ی مخلوقاتتان آشنا کنید؟ اگر انسان ها و خون آشام ها می توانند با همدیگر دوست باشند، چرا سایرن ها نتوانند به آن ها دست دوستی بدهند؟"

من یکی از شیرینی ها را برمی دارم و گاز کوچکی به آن می زنم. شیرینی ملایمی دارد.
"دوستی انسان ها و خون آشام ها. در آمالثورا انسان ها فقط تا وقتی خون آشام هایشان را دوست دارند که آن ها به فکر نوشیدن حتی یک قطره از خونشان نباشند. و در نوکتیرا انسان ها خون آشام هایشان را با اکراه دوست می نامند، چون خدایان نمی توانند دوست آن ها باشند و از طرفی انسان ها دلچرکینند که دیگر نمی توانند در مراسم قربانی آن ها شوند."

تئودور لبخندی مصر می زند، طوری که انگار می خواهد مرا راضی کند.
"در هر حال هنوز دوست محسوب می شوند، حتی اگر دوستی شان بیمار باشد."

من:
"مرز را فراموش کردم. در مرز ترکیبی هولناک از آمالثورا و نوکتیرا برقرار است، به علاوه ی خون آشام هایی که شکارچی انسان ها هستند و انسان هایی که شکارچی خون آشامانند. و خونی که نوشیده می شود، چه معصوم و چه بی گناه. بدن هایی که خشک می شوند و گورستان های مرز را پر می کنند. خون آشام هایی با دشنه هایی در قلب. خون آشام هایی که خاکستر می شوند."

تئودور بازویم را می گیرد و فشار می دهد.
"لرد سابیس، ما داریم مهمانی برگزار می کنیم. نمی شود کمی تاریک سخن نگویید؟"

من:
"آه، بله تئودور عزیزم، باشد. شیرین سخن خواهم گفت، مثل همین شیرینی ها. و بله، به فکر آشنایی سایرن ها با انسان ها و خون آشام ها هم خواهم بود. یک مراسم باشکوه در استخر نوکترنال کتدرال."

چشمان تئودور برق می زند.
"سرورم، چه قدر دوست داشتنی! می دانید، از الان احساس می کنم دوست خوبشان هستم. هم من و هم آن ها از عاشقان آب و آوازیم."

لبخندی گرم به او می زنم و دستم را بالا می آورم و روی صورتش می گذارم.
"بله جانم. همین طور است. من هم مشتاقم ببینم که چه طور کنار هم در آب غوطه می خورید. و می خواهم آواز مشترکتان را بشنوم."

در این لحظه صدایی شیطنت بار از پشت سرم می گوید:
"سرورم، نمی خواهید این نوشیدنی مخصوصی که برایتان آماده کرده ام را بنوشید؟ خون یک خوک گناهکار است."

برمی گردم و گادفری را مقابلم می بینم. ردای سپید آشپزها را پوشیده، چشمان کهربایی اش برق می زند و یک جام پر از خون در دست دارد.

من:
"گادفری عزیزم!
چه قدر خوب است که تو را اینجا می بینم و آن هم این چنین پر نشاط."

خم می شود و دستم را می گیرد و می بوسد.
"من هم خوشحالم که شما را می بینم، سرورم. آن هم در حالی که حالتان بهتر از قبل به نظر می رسد."

و بعد به سمت تئودور می رود و او را محکم در آغوش می گیرد و دو بوسه ی سفت بر گونه های او می نشاند.
"قورباغه ی نازنین خودم."

تئودور با صدایی خفه و معترض اما آغشته به محبت:
"استخوان هایم الان می شکنند، گادفری."

من رو به آن ها:
"نمی دانستم با همدیگر دوست هستید."

گادفری با لحنی شیطنت بار:
"دوست؟ اوه، نه. او قورباغه ی خانگی ام است."

تئودور که موفق شده خودش را از آغوش او بیرون بکشد:
"شیطان بلا نباش، وگرنه یک قورباغه ی سمی می شوم برایت."

من به آن ها نگاه می کنم و از رابطه ی شیرین و شوخ آمیزشان لذت می برم.
"گادفری جان، تو گفتی داخل این جام خون خوک گناهکار است. آیا فقط یک شوخی بود یا چیزی بیشتر پشت جمله ات بود؟"

گادفری به خون داخل جام نگاه می کند.
"خب، من آن خوک را دیدم که داشت از مدفوع خود می خورد، با اینکه جلویش علف تازه بود."

من:
"میل به خودویرانگری با اینکه حیات در مقابلت آرمیده و تو را به خود می خواند؟"

تئودور:
"این خوک ها در هر حال ویران می شوند، اما شاید این خوک تصمیم گرفته قبل از سپردن رگش به چاقوی تیز خونش را پر از انگل کند تا خون‌نوش ها هم طعم ویرانی را بچشند‌."

گادفری:
"آیا خون انسان های گناهکار هم چنین است؟"

من:
"این خون را برای شخص خاصی آماده کرده ای، گادفری؟"

گادفری:
"هنوز تصمیم نگرفته ام آن را به چه کسی بدهم. شاید هر اشراف زاده ی آمالثورایی ای که تصمیم گرفت اعصابم را به بازی بگیرد."

این بار تئودور با لحنی شیطنت آمیز:
"اگر آن فرد همروحی عزیزت راهب دومینیک مورن بود، چه؟"

گادفری با لبخندی کج بر لبانش:
"معلوم است. با عشق به او تقدیمش می کنم."

به اتفاقاتی فکر می کنم که قبلا در آن معبد مرزی سابق برای گادفری افتاده بود. مواجهه با آن بدن های پر از انگل راهبان. عشق ورزی به رزالی. تولد لوسیندا.

من:
"گادفری عزیز، نظرت چیست که مسئولان پناهگاه مرزی خون آشام ها را هم به این مهمانی دعوت کنی؟"

گادفری:
"اگر لرد نیل مشکلی نداشته باشد، چرا که نه. راهب پطروس دوست دارد از هر فرصتی برای صحبت در رابطه با پروژه ی 'خون آشام های آزاد'ش استفاده کند."

تئودور:
"نیل عاشق این است که مهمانی را پر چالش کند. آن ها را دعوت کن."

و من به این فکر می کنم که گادفری در مدت غیبتم چه طور روزگار گذرانیده. تجربه ی فرو رفتن روحم در بدنش، مراسم اعتراف، چشمانی که با حیرتی آشکار و خشمی پنهان به او خیره شده بودند.
و پس از آن، قوانینی که نمی توانست با آن ها کنار بیاید‌. میل به شکار.
آیا او دارد پنهانی به پطروس برای پروژه اش کمک می کند؟ یا همان طور که به مالخازار قول داده، یک شهروند خوب نوکتیرایی شده؟

نگاهم را به گادفری دوخته ام. با چشمانی که هم محبت در آن ها هست و هم نگرانی. تئودور متوجه این حالتم می شود و می گوید:
"شاید بخواهید تنهایی با هم گفت و گو کنید. من به سالن می روم تا مطمئن شوم همه چیز آماده شده."

و من و گادفری را با هم در آشپزخانه تنها می گذارد، در حالی که آشپزها در اطرافمان خون خوک و آب آهن را معجون می زنند و غلیظ می کنند تا از آن شیرینی بپزند.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 اردیبهشت 1405 23:54
نمایش جزئیات
عق می زنم.

به یاد آورده ام آن ها را از چه می ساختم. از اعضای قطع شده ی بدن های آنان که تهذیبشان می کردم. پرهیزگاران از خود می کندند و به من می دادند و من از گناهکاران می کندم و به آن ها می دادم.

--

آزادنویسی شبانه

۲.۴۳

حلول تهذیب شدگان

از زبان سابیس

به زیر ناخن هایم نگاه می کنم. پوسته های خاکستری روشن و کمی خون آلود. این بار می دانم که از عفونت نیستند. تنها از خستگی رو به بهبودند و دلشوره ای که مدام در من رسوخ می کند و می خزد، هرچند در تلاشم آن را عقب برانم.
کابوس ها. آن ها دوباره به سراغم آمده اند. یک محوطه ی وسیع چمن زیر نور ماه. چادرهای راه راه سیرک. یک رودخانه و انسان هایی که لب آن نشسته اند و عضو بدن های مصنوعی شان را می شویند.
می لرزم، اما کابوس را پس نمی زنم. می خواهم ببینم، به خاطر بیاورم که آن عضو بدن های مصنوعی را چه طور می ساختم. آن ماده ی شبیه به گوشت و پوست اما با حالتی مثل خمیر سفت و کمی درخشان.
عق می زنم.

به یاد آورده ام آن ها را از چه می ساختم. از اعضای قطع شده ی بدن های آنان که تهذیبشان می کردم. پرهیزگاران از خود می کندند و به من می دادند و من از گناهکاران می کندم و به آن ها می دادم.

صدایی را در گوش هایم می شنوم:
"سرورم، حالتان خوب است؟"

تئودور است که مقابلم نشسته و با چهره ای نگران به سمتم خم شده. او و لرد نیل می خواهند یک مهمانی در قلعه ام برای اشراف زادگان آمالثورایی بگیرند.

لبخند می زنم و یک دستمال از جیب ردایم در می آورم و قطرات عرقی که بر پیشانی ام نشسته را پاک می کنم.
"بله، خوبم تئودور عزیزم. فقط یک تصویر و یک یادآوری از گذشته بود که بر قلبم چنگ انداخت."

تئودور:
"سرورم، فکر می کنم مهمانی ها برای شما خوب باشند. کمک می کنند کمتر در کابوس هایتان غرق شوید."

حالت چهره اش موقع گفتن این جملات طوریست که انگار خودش هم باورشان نکرده.

تئودور:
"آن ها به من کمک می کنند. می توانم کمتر به این فکر کنم که چه طور از برکه جدا شدم، توسط آتلور یک انسان شدم، به او دل بستم و چه طور از او جدا شدم.
می توانستم برگردم پیشش. اما حس می کردم چیزی بین ما شکسته شده. من مثل یک دشمن جاسوسی او را کردم. و او.‌ می گوید به خاطر خودم می خواست که از او دور شوم. اما گاه فکر می کنم فقط از من خسته شده بود. از پیشبینی های شومم که ناشی از دلنگرانی بود. از محبتی که به من داشت و باعث می شد بخواهد در مزرعه اش بماند. جایی که هم او آسوده بود و هم من."

من با مهربانی نگاهش می کنم و خم می شوم و دستم را روی دستش می گذارم.
"می فهمم چه حسی داری تئودور عزیزم. این پیوندی که شکسته، شاید دیگر هیچ گاه ترمیم نشود. اما هنوز می توانی پیوندی نو را با آتلور شکل دهی."

و به یاد می آورم چه طور جملاتی شبیه به این را درباره ی خودم و لوی به او گفتم. آیا آن پیوند دوباره بین من ولوی شکل گرفته بود؟ به نظر می رسد که بله. اما فقدانی در آن است. ما نمی توانیم به چشمان هم نگاه کنیم و به خاطر نیاوریم که چگونه در گذشته در هم تنیده بودیم و در آتش هم می سوختیم، اما حالا انگار روح هایمان تنها همدیگر را لمس می کند، بی آنکه در هم گره بخورند و ما فقط خودمان را در آتش هم گرم می کنیم.

اما این رابطه هر چه قدر هم حفره دار هنوز امیدوارکننده تر از رابطه ی بین من و آتلور نیست؟ آتلور اکنون برای من چه است؟ فقط یک فرشته که از زجری که به من، خالقش داده، پشیمان نیست، اما می خواهد که دوستش داشته باشم و طوری چشمانش را به من می دوزد که انگار من چیزی عزیز از او را نابود کرده ام؟

این ها را با خشمی در سینه ام به یاد می آورم و متوجه می شوم صورتم را منقبض کرده ام و دارم نفس هایی خس دار می کشم.
و در این میان نگاهم به تئودور می افتد که چشمان درشت مشکی و معصومش را با نگرانی به من دوخته. لبخند می زنم.
"تئودور عزیزم، بیا به آشپزخانه برویم و ببینیم آشپزها چه غذاها و نوشیدنی هایی برای مهمان های انسان و خون آشاممان تهیه کرده اند."

افرادی که لایک کردند

پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 اردیبهشت 1405 18:41
نمایش جزئیات
و قلب دردآلود خودم؟ آه، آن ها هم مشتاق عشق ورزی به این قلب سیاه داخل سینه ام هستند، اما چه طور ممکن است بتوانند چنین کنند؟ آن ها یا مومنان به منند و خواهان پرستشم یا مخلوقاتی که عقل را به احساس ترجیح داده و نخواسته اند از شراب ایمان مست شوند.

--

آزادنویسی شبانه

۲.۴۳

ناتوانی الهی و رستگاری

از زبان سابیس

مانند آن ها نبودن. اینکه حس کنی با وجود تمام شباهت هایت با آن ها، حتی با اینکه آن ها از تو سرازیر شده اند، چشمه ی وجودشان تو هستی، باز هم جدا از آن هایی. آن ها مخلوقاتم هستند. من به آن ها عشق می ورزم. اما نه من می توانم آن ها را به درستی درک کنم و نه من آن ها را.
این یک نفرین است یا یک موهبت؟

من از بالا به پایین آمدم تا در کنارشان باشم، تا بیش از پیش حسشان کنم و با این حال فقط می توانم از پشت جداری شفاف شاهد قلبشان باشم که با درد می تپد.‌ نمی توانم از این مانع عبور کنم، جلو بروم و قلب پر رنجشان را لمس کنم.

و قلب دردآلود خودم؟ آه، آن ها هم مشتاق عشق ورزی به این قلب سیاه داخل سینه ام هستند، اما چه طور ممکن است بتوانند چنین کنند؟ آن ها یا مومنان به منند و خواهان پرستشم یا مخلوقاتی که عقل را به احساس ترجیح داده و نخواسته اند از شراب ایمان مست شوند.
هر دو دسته می خواهند دوستم داشته باشند. یکی با عشقی بیمار و دیگری با محبتی محتاطانه. و هر دو قلب سیاهم را به تپش می آورند، اما از تنهایی اش کم نمی کنند.

گاه با خودم فکر می کنم ممکن است تفکر مالخازار درست باشد، که من تنها یک موجود کهن باشم که از فرط سنگینی این دنیا مجنون شده و ادعای خدایی کرده است؟
گاه حس می کنم دوست دارم این گونه باشد، فقط به این دلیل که بار سنگین خدایی از دوشم برداشته شود. بار تمام گناهانی که در حق مخلوقاتم مرتکب شده ام.

و زمان های دیگر، به خودم می گویم، اگر خدا نباشم، پس چه هستم؟ فکر اینکه فقط یک خون آشام‌جادوگر کهن مجنون باشم، ذرات وجودم را به طوفان می کشد. اگر خالق نباشم، سرچشمه ی تک تک موجوداتی که در نوکترنال کتدرال نفس می کشند، وجودم چه معنایی می تواند داشته باشد؟
وقتی این ریسمان ها مرا به فرزندانم وصل نکرده باشد و فکر زاده شدنشان از روح من مشعوفم نکند و رنجم ندهد.

در هر حال، اکنون من می توانم اندکی در صلح باشم. اوقاتی که با شرمندگی از آن لذت می برم. به قلعه ی قدیمی ام در مرز بازگشته ام. در دل بیابان. جزیره و سایرن هایم را به حال خود رها کرده ام. فکر آن ها به یادم می اندازد که چه طور به مخلوقاتم حقه زدم و به جای بازگشت به بالا، جایی در نوکترنال کتدرال خودم را مخفی کردم.

بله، اکنون در آرامشم، حتی اگر دردآلود باشد. مالخازار و گابریل رسیدگی به مشکلات را به عهده گرفته اند. آن ها در جست و جوی ماتئو و زیردستانش هستند. و کابوس آیین های گذشته؟ خبری از نقص عضو نیست. شاید به خاطر مجازات های سنگینی که برایش گذاشته اند. و شاید به این خاطر که مخلوقاتم فهمیده اند که من دیگر مثل سابق نیستم. نمی توانم همه ی مردگان را بازگردانم. و ممکن است نتوانم برایشان عضو مصنوعی بسازم.
خوب است. شاید ناتوانی من بتواند آن ها را رستگار کند.
و شاید هم این فقط آرامشی قبل از یک فاجعه است.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 اردیبهشت 1405 17:31
نمایش جزئیات
از او فاصله می گیرم و می گذارم آتلور و لوی مراقبش باشند و با چشمانم دنبال گابریل می گردم. او را می بینم که جایی در میان تالار ایستاده و دارد با بدل کننده اش آریل می رقصد. اما نه یک رقص آرام، بلکه حرکاتی تند با پاها و جهش هایی کوتاه و بلند. به خنده می افتم و به سمتشان می روم. گابریل دارد به آریل می گوید:
"خجالتی نباش آریل عزیز. در این رقص باید تاریکی درونت را آزاد کنی. بگذار از داخل قلبت بیرون بیاید، یک دور داخل تالار بزند و دوباره به سینه ات برگردد. و خواهی دید که وقتی برگردد، آرام تر خواهد بود."

--

آزادنویسی شبانه

۲.۴۲

عشق بیمار و جدایی

از زبان مالخازار

به چشمان خاکستری روشن لرد سابیس نگاه می کنم. حالتی نامتمرکز دارند و می لرزند. دوست داشتم از این رقص لذت ببرد. به خاطر نرمی ای که پیوند خونی مان می توانست حس کند. به شکلی متفاوت از قبل. و در تضاد هر چه بیشتر با تیرگی های گذشته. اما می دانم که نمی توانم انتظاری از او داشته باشم. نه بعد از فشاری که از درون و بیرون به او تحمیل شده. حالا در نقطه ای ایستاده ام که می خواهم از او مراقبت کنم.

رقص را متوقف می کنم و او را به سمت صندلی اش می برم و می نشانم. بعد خم می شوم و بر دستش بوسه می زنم.
"سرورم، لطفا نگران نباشید. من همه چیز را درست خواهم کرد."

او لبخند به لب می آورد.
"سخنانت به من آرامش می دهد، مالخازار عزیزم. اما درد وجدان هم می دهد. من لایق حمایت تو نیستم."

من:
"بیایید تاریکی های گذشته را فراموش کنیم. شما به من فقدان دادید. زندگی انسانی ام را ربودید. مرا از خانواده ام جدا کردید. اما چیزهایی هم به من دادید. زندگی جاودان. خانواده ای جدید. فرصت و قدرت برای اینکه تغییر ایجاد کنم. و به خاطر تمام این ها و به خاطر هدف مشترکمان و بقای این دنیا، من کنارتان خواهم ایستاد."

چشمانش مرطوب می شود و لب هایش را به هم‌ می فشارد.
"تو به من قوت قلب می دهی، مالخازار. حالا حس می کنم نیرومندتر از قبلم و می توانم دوام بیاورم و به همان جایی برسم که باید."

از او فاصله می گیرم و می گذارم آتلور و لوی مراقبش باشند و با چشمانم دنبال گابریل می گردم. او را می بینم که جایی در میان تالار ایستاده و دارد با بدل کننده اش آریل می رقصد. اما نه یک رقص آرام، بلکه حرکاتی تند با پاها و جهش هایی کوتاه و بلند. به خنده می افتم و به سمتشان می روم. گابریل دارد به آریل می گوید:
"خجالتی نباش آریل عزیز. در این رقص باید تاریکی درونت را آزاد کنی. بگذار از داخل قلبت بیرون بیاید، یک دور داخل تالار بزند و دوباره به سینه ات برگردد. و خواهی دید که وقتی برگردد، آرام تر خواهد بود."

من:
"آ، گابریل، حتی در حال این حرکات عجیب و ناشاهوارت داری درباره ی تربیت تاریکی درون سخن می گویی؟"

گابریل با لبخندی ملایم رو به من:
"مالخازار عزیز، این هم بخشی از پرورش روح است."

و با دست به دکتر بنجامین که آن سمت روی صندلی نشسته، اشاره می کند. بنجامین بلند می شود و جلو می آید و به او تعظیم می کند.

گابریل رو به آریل:
"خب، عزیزم حالا رقص را با بنجامین تمرین کن تا من آن را به مالخازار هم یاد بدهم."

آریل در حالی که گونه هایش سرخ شده، شاید هم از شرم و هم فعالیت:
"از دست تو، گابریل."

و دستان بنجامین را می گیرد و آن دو شروع می کنند به رقصیدن و در همان لحظات اول به ساق پای همدیگر لگد می زنند و شروع می کنند به خندیدن.

گابریل دستان مرا می گیرد و می گوید:
"شروع کنیم؟"

من با لحنی نیمه شوخی نیمه جدی:
"گابریل، ما یک مشکل جدی داریم. قرار بود جلوی بقیه وانمود کنیم همه چیز عادیست."

گابریل شروع می کند به تکان دادن آرام بدنش و من نیز هماهنگ با او حرکت می کنم.

گابریل:
"چرا جلوی خودمان هم وانمود نکنیم؟ ما به این تنفس نیاز داریم، مگر نه؟"

آه می کشم.
"بله، می دانم. حق با توست. من هم می خواهم شور این جشن را با روحم حس کنم، اما هر گاه به یاد لبخند منزجر کننده ی آن دلقک می افتم، می خواهم بروم سراغش و دستانم را دور گلویش حلقه کنم و آن قدر فشار بدهم که چشمانش از حدقه دربیاید."

گابریل می خندد.
"مالخازار عزیزم، زود خشمی ات را دوست دارم، حتی با اینکه سعی می کنم چشمه ی مذابت را آرام کنم."

من:
"چندان درباره ی آن دلقک با لرد سابیس حرف نزدم. نخواستم در این موقعیت به او فشار بیاورم. عجیب است که این قدر با ملاحظه شده ام. گابریل، باز هم می گویم که تاثیرگذاری تو روی من خطرناک است."

لبخندی شیطنت بار به لب می آورم و گابریل هم لبخند می زند، اما در تبسم او محبت هست و کمی ترس.

گابریل:
"خودم نیز از این موضوع بیمناکم. از بنجامین خواسته ام بررسی های دقیقی روی خونم انجام دهد."

لبخند از روی لبانم محو می شود.
"گابریل، تو فکر می کنی این مساله به چیزی در خون تو ربط دارد؟"

گابریل:
"بله، مالخازار عزیز. فکر می کنم شاید چیزی در مورد من هست که خودم نمی دانم."

به یاد حرف هایی که آتلور درباره ی گابریل به من گفته بود، می افتم. اینکه گاه حس می کند گابریل خصایص فرشته ها را دارد.

من با لحنی آرام در حالی که در میان تالار دست در دست هم و به آهستگی می چرخیم:
"گابریل، مهم نیست تو چه نوع موجودی هستی. تو گابریلی، کسی که دستم را می گیرد تا در مذاب خودم نیفتم و ذوب نشوم."

گابریل:
"اما من می ترسم، مالخازار. از اینکه چیزی در وجودم تو را از من بیزار کند. این حتی بیش از وجود آن دلقک و آیین های گذشته مرا می ترساند."

نگاهم را با جدیت به او می دوزم.
"پس بگذار از خونت بنوشم. بگذار آن قدر در تو غرق شوم که بیزاری ام از تو ناممکن شود."

گابریل:
"نه، مالخازار. این گونه عشق بیمار در وجودت متولد می شود و من آن را نمی خواهم."

نوای موسیقی در فضا می پیچد، در حالی که اکنون آرام و غم آلود شده. من به همراه گابریل می رقصم‌، در حالی که حس می کنم ریسمان هایی به ما وصل شده، ریسمان هایی که در کمینند تا در فرصت مناسب ما را عقب بکشند و از هم جدا کنند.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: شنبه 12 اردیبهشت 1405 22:17
نمایش جزئیات
سنگینی ای را بر قلبم حس می کنم. در جایگاهی نیستم که حق داشته باشم درد دل بگویم. که سوگوار باشم که دوست داشته شدن برای من محال است و فقط می توانم همیشه عشقی بیمار را به سمت خودم روانه کنم.
آه، انگار حالا تازه دارم می فهمم. اینکه چرا مالخازار آن گونه از خدا بودن گریزان بود.

--

آزادنویسی شبانه

۲.۴۱

به گور

از زبان سابیس

انگار اطرافم در هاله ی مه فرو می رود. در حالی که مالخازار و گابریل سعی می کنند اتمسفر سنگین حاکم شده را بشکنند و اوضاع را طوری جلوه دهند که گویا اتفاقی رخ نداده. آتلور به من کمک می کند بلند شوم و روی یک صندلی در انتهای سالن بنشینم. کسی به من یک جام پر از خون می دهد. نگاهش می کنم و متوجه می شوم لوی است که به داخل برگشته. چشمانم کمی گشاد می شود.
"لوی! من متاسفم..."

حرفم را قطع می کند و با صدایی آرام می گوید:
"شما اشتباهی نکرده اید، سرورم. تقصیر از خود من بود. دوباره خواستم شما را فقط برای خودم داشته باشم."

دستش را می گیرم.
"لوی، پیوندی که روح هایمان را به هم وصل کرده، خالی نیست برایم. تو این را می دانی، مگر نه؟"

لبخند می زند و چشمان زمردی اش را به من می دوزد.
"می دانم، سرورم.
حالا لطفا استراحت کنید. رنگتان پریده."

به پشتی صندلی تکیه می دهم. آتلور یک طرفم و لوی طرف دیگرم می نشیند. دستانم را به سمتشان دراز می کنم و دستان هر دویشان را می گیرم.
"مرا ببخشید. من با هر دوی شما بد کردم."

دستانم را می فشارند و من به این فکر می کنم که در این لحظه واقعا چه حسی دارند؟ دلسوزی نسبت به یک خدای پیر؟ یا نگرانی از نابودی دنیا؟
سنگینی ای را بر قلبم حس می کنم. در جایگاهی نیستم که حق داشته باشم درد دل بگویم. که سوگوار باشم که دوست داشته شدن برای من محال است و فقط می توانم همیشه عشقی بیمار را به سمت خودم روانه کنم.
آه، انگار حالا تازه دارم می فهمم. اینکه چرا مالخازار آن گونه از خدا بودن گریزان بود.

نوازندگان با سازهایشان در گوشه ای از تالار می نوازند. خوانندگان در کنارشان می خوانند. و مهمانان دست در دست هم در میان تالار می رقصند. بر لبانشان لبخند است، اما نگاهشان کدر است. آیا در ذهنشان بدن های ناقص می بینند؟

مالخازار به سمتم می آید و دستش را به سمتم دراز می کند.
"سرورم، می توانم درخواست کنم با من برقصید؟"

دستش را می گیرم و بلند می شوم. آهسته به چرخش درمی آییم. او دارد به من لبخند می زند، اما لب هایش کمی اریب است و نگاه چشمان خاکستری اش طوری است که انگار می خواهد مرا مورد بازجویی قرار دهد.
شکایتی ندارم. وقتی به یاد می آورم در گذشته چه قدر از من بیزار بود، محبت خاردارش برایم عزیز می شود.

من:
"حس عجیبیست. یادم نمی آید آخرین بار که در چنین مجلسی شرکت کردم، چه زمان بود."

مالخازار نفسش را بیرون می دهد.
"همین است دیگر. شما و گابریل مراسم پرستش یا درون نگری را ترجیح می دهید. حرفی که آن دلقک درباره ی گابریل زد، بی راه نبود. خوب است که به گابریل پیشنهاد دادم جشن بگیریم، حتی با اینکه آن دلقک منزجر کننده کمی آن را به گند کشید."

چشمانش را تنگ می کند.
"حالا که حرف آن دلقک شده، دوست دارید چیزی درباره اش بگویید؟"

من:
"او دومین فرشته ای است که خلق کردم، مالخازار."

او زیر لب چیزهایی نامفهوم را با حالت غرغر به زبان می آورد.
"باز این داستان خدایی و عالم بالا و فرشتگان. باشد. این طور فرض می کنم که او دومین موجود و همراه و زیردست نزدیکی بود که کنارتان قرار گرفت. دیگر چه؟ او به دنبال چیست؟"

من:
"ماتئو همیشه عکس آتلور بود. شیفته ی این بود که قلب سیاه من مثل یک گودال همه چیز را در خودش بکشد و حجیم تر شود. او یک سیرک به پا کرده بود و انسان هایی را که اعضای بدنشان را به من اهدا کرده بودند، در آن استخدام می کرد."

مالخازار ابروهایش را کمی در هم می کشد.
"عجب. با این حساب می توان گفت او نسخه ای از شماست، اما با جنون آشکارتر."

من:
"می خواهی در رابطه با او چه کنی؟"

مالخازار:
"او را به زیر می کشم. می دانید، من به نوکتیرایی های یاغی رحم کردم و آن ها این گونه جسارت کردند و به آن دلقک ملحق شدند و دوباره علیهم به پا خاستند. این بار دیگر رحم و بخششی از من نخواهند دید."

لب هایم می لرزند.
"پس تو می خواهی خون به پا کنی."

مالخازار:
"این تنها راه ممکن برای در هم شکستن جنون و حفظ عقلانیت است. من آن ها را همراه با آیین های متعفنشان به گور خواهم فرستاد."

این جملات را با چهره ای منقبض و لحنی قاطع به زبان می آورد و بعد ادامه می دهد:
"اما سرورم، پیشنهاد می دهم شما در این بازی عقب بایستید. ما نیاز داریم قدرت هایتان را با حرکت به سمت روشنایی تقویت کنید و دیگر دستانتان را به خون آلوده نکنید."

من:
"و این خود یک نوع فرو رفتن در تاریکی نیست؟"

مالخازار چشمان خاکستری تیره اش را به من می دوزد.
"البته که نه. شما این کار را به خاطر نوکترنال کتدرال می کنید."

موسیقی و آوای خوانندگان اوج می گیرد و رقص نیز. من و مالخازار با سرعتی بیشتر می چرخیم، یک گردش کامل، کوبیدن دست ها به هم و اتصال دوباره به همدیگر.
پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: جمعه 11 اردیبهشت 1405 23:12
نمایش جزئیات
بله، این طور بود. دوران نخستین. و من؟ من با چشمانی که نه از غم بلکه از شوق اشک آلود شده بود، به بدن های ناقص شده شان نگاه می کردم و تکه های وجودشان، دست ها، پاها، چشم ها را که به دامانم می ریخت، نشانی از عشق می دیدم و به سان هدیه می پذیرفتمشان و دست نوازش بر سرشان می کشیدم.
و مدت ها بی آنکه بدانم، ترس، فقدان، درد و رنج آن ها مرا تغذیه می کرد.

--

آزادنویسی شبانه

۲.۴۰

تکه ای از بدن

از زبان سابیس

به یاد می آورم. با ذهنی که انگار به خواب رفته. عامدانه آن دوران را چال کرده ام، در گوری عمیق در قبرستان خاطراتم. اما یک صحنه مثل کابوس در ذهنم می رقصد. و هیچ گاه نتوانستم از آن رهایی یابم. دختربچه های کوچک با پیراهن های خاکستری و روسری های سفید که لبخند به لب در مزرعه بازی می کنند‌. دختربچه هایی که فقط یک دست دارند. دست دیگرشان اهدا شده. به خدایشان، سابیس.

دنیای نوکترنال کتدرال با نفس هایی که هنوز جوان است. جادویی لبریز در هر تکه حیات. در دل خاک، در تنه ی درختان، در شاخه ها و برگ ها، در برکه و آبشار. و انسان های نخستین که از ریشه ی این جادو متولد شده اند و در زندگی ای بی مرگ غوطه می خورند.
اما آن ها با چشمانشان تهدید مرگ را می بینند. نور جادو که گاه می لرزد و به آن ها هشدار می دهد که ممکن است روزی خاموش شود. و انسان ها می ترسند و به فکر چاره می افتند. و آن ها شروع می کنند به قربانی کردن تکه هایی از خود و فرزندانشان. باشد که این گونه حیات بی مرگشان را حفظ کنند.

بله، این طور بود. دوران نخستین. و من؟ من با چشمانی که نه از غم بلکه از شوق اشک آلود شده بود، به بدن های ناقص شده شان نگاه می کردم و تکه های وجودشان، دست ها، پاها، چشم ها را که به دامانم می ریخت، نشانی از عشق می دیدم و به سان هدیه می پذیرفتمشان و دست نوازش بر سرشان می کشیدم.
و مدت ها بی آنکه بدانم، ترس، فقدان، درد و رنج آن ها مرا تغذیه می کرد.

تا اینکه روزی به حقیقت این تاریکی پی بردم، به دلیل اهداهایشان، به اینکه چرا این گونه مرا پر از حیات می کرد. و وقتی که فهمیدم آن دلیل عشق نیست، به آن چرخه ی شوم پایان دادم.

و حالا ماتئو فرشته ی دوم من اینجا ایستاده، در میان مخلوقاتم و این داستان را تعریف می کند و انسان ها، این موجودات شکننده و فانی با چشمانی گشاد شده به او نگاه می کنند، به سخنانش گوش می دهند و شاید از خود می پرسند می توانیم به آیین های گذشته برگردیم و دوباره جاودانگی را به دست آوریم؟ بی آنکه جادوی جادوگری درونمان را ببلعد، یا عطش خون آشامی رگ هایمان را بسوزاند، یا بال های فرشتگی بر دوش هایمان سنگینی کند.

دست ها و پاها و حتی چشم ها چیزی نیستند، خدایگان و فرشتگانشان می توانند آن ها را با عضوهای مصنوعی جادویی جایگزین کنند.

به خود می لرزم. ماتئو دارد چه کار می کند؟ می خواهد دوباره مرا آن خدایی کند که تکه های مخلوقاتش را هدیه می گیرد و این گونه چشمه ی قدرتش را می جوشاند؟

و من چه طور می توانم جلویش را بگیرم؟ من که ناتوان بر زمین افتاده ام و حتی نمی توانم از جایم برخیزم؟ چرا این طور شد؟ دلیلش نمی تواند آن چیزی باشد که ماتئو گفت. من از آن شیوه ی پلید قدرت یابی فاصله گرفته بودم و داشتم از احساسات روشن دنیا تغذیه می کردم. هنوز هم گه گاه نیرو کم می آوردم، اما به این حال دچار نمی شدم.
آیا مساله من نیستم، بلکه قدرت اوست؟ آیا زمانی که من نه کاملا در تاریکی بودم و نه روشنایی، او خود را کاملا در سیاهی قیرگون غوطه ور کرده بود و به بالاترین قدرت ها رسیده بود؟ آیا برای مقابله با او باید در نور غرق شوم؟ اما موجودی مثل من شاید فقط بتواند در خاکستری بماند. آیا ممکن است بتوانم با درخشان ترین نور عجین شوم و هنوز خودم باشم؟

خودم؟ اما خود من واقعا کیست؟ من نمی خواهم فکر کنم آن خدایی هستم که با انگل خون آشام ها را خلق کرد. که با نام تهذیب شکنجه کرد تا رستگار کند، در حالی که داشت از رنج مخلوقاتش لذت می برد. که تکه های بدن انسان هایش را هدیه می گرفت و قدرت هایش را فزونی می بخشید.

ماتئو حرف هایش را به پایان می رساند.
"هووو. خوشحالم که این ها را برایتان گفتم. حالا چه طور نمایش را ادامه دهیم؟"

دستش را با حالتی متفکرانه به چانه اش می برد.
اومم، انسان ها به خون آشام ها خون بدهند؟ انسان ها انگشت هایشان را قطع کنند و به لرد سابیس بدهند؟ پیشنهاد بدهید، عزیزانم."

دستانش را با حالتی تشویق آمیز در هوا تکان می دهد.
"زود باشید، امشب جشن است، باید سرگرم شویم."

مالخازار پوزخند می زند.
"بله، سرگرم خواهیم شد، اما به شخصه میل ندارم دلقک منزجر کننده ای چون تو بیش از این در نمایش امشب بلولد."

و شمشیرش را از غلاف بیرون می کشد.

ماتئو با لبخند حجیمش:
"آه، کم لطفی می کنید، شاه مالخازار. آن هم بعد از این داستان پر شوری که برایتان گفتم."

مالخازار نفسش را با بی حوصلگی بیرون می دهد.
"آنچنان پر شور هم نبود. آن قدر کارهای تاریک از لرد سابیس دیده ام که یک گذشته ی کمی تاریک تر آن قدر تحت تاثیرم قرار ندهد.

تو کسلم کردی و دیگر داری کاری می کنی که خوابم ببرد. و البته که نمی شود بگذارم یک موجود گستاخ زبان دراز مثل تو که چنین جشن مهمی را خراب کرده، بدون تنبیه از اینجا برود."

ماتئو چشمانش را تنگ می کند و لبخندش پهن تر می شود.
"باشد، باشد، خودم هم دوست دارم ببینم چه در چنته دارید، سرورم. ببینم چه طور از خون سیاه لرد سابیس که در رگ هایتان جاریست، فیض می برید. اما..."

رویش را به سمت شاه گابریل برمی گرداند.
"شما خیلی ساکت هستید، سرورم. نکند حقیقت تاریک لرد سابیس شوکه تان کرده؟ آمم، شاید هم کلا خون آشام جشن نیستید و ترجیح می دادید در معبدتان بمانید و خودتان را در آب آهن بشویید؟"

و شروع می کند به قهقهه زدن. گابریل نفسش را آرام بیرون می دهد و با حالتی که انگار فقط می خواهد این صحنه زودتر جمع شود:
"چیز زیادی ندارم که به بیماری مثل تو بگویم. میلی هم ندارم که تو را به آسایشگاه شب تاب آمالثورا دعوت کنم."

ماتئو:
"نفرمایید، سرورم. مطمئنم من و شما چیزهای زیادی داریم که می توانیم به هم بگوییم."

چشمانش برق می زند.
"اما بگذارید همه ی این ها را در رقصمان نشان دهیم."

و به هوا بلند می شود و به سمت گابریل یورش می برد، در حالی که دستانش به شکل چنگال درآمده اند. گابریل با حرکتی چابک شمشیرش را از غلاف بیرون می کشد و بر چنگال های او می کوبد. مالخازار هم از پشت سر به ماتئو هجوم می آورد و سالن جشن به منظره ی رقص این سه بدل می شود.

چنگال هایی که به سمت سینه و به سمت چشم ها می روند و آن قدر نزدیک می شوند که انگار ذهنم بیرون کشیده شدن قلب و چشم ها را می بیند، اما درست در آخرین لحظه شمشیر بر چنگال ها کوبیده می شود و دورشان می کند.
و در حالی که گابریل و مالخازار سبک می جهند و فرود می آیند، طوری که انگار گوشت و استخوانشان بر روحشان سنگینی نمی کند، ماتئو ناگهان بی حرکت می ایستد و از ضربه ی آن ها جاخالی نمی دهد و می گذارد آن ها دست هایش را از ساق قطع کنند.

دست ها بر زمین می افتند و خون سرخ مثل آبشار جاری می شود. مالخازار، گابریل و همگی حضار با چشمانی گشاد شده به این منظره خیره می شوند و ماتئو شروع می کند به قهقهه زدن.
"این هم نقطه ی اوج نمایشمان. به یاد آن انسان های عاشق که از بدنشان می کندند و به خدای اعظممان لرد سابیس می بخشیدند."

به عقب می جهد و به زیردستان خون آشامش اشاره می کند.
"بیایید رفقا، وقت رفتن است. به اندازه ی کافی از جشن لذت بردیم."

و در حالی که او و خون آشامانش به سمت خروجی می روند، دستانش هم از زمین بلند می شوند و در هوا به دنبالش به پرواز درمی آیند.

ماتئو قبل از اینکه تالار را ترک کند:
"دوباره همدیگر را خواهیم دید و با هم خواهیم رقصید. بگذارید جشن در دنیای محبوبمان، نوکترنال کتدرال همیشه به پا باشد."

افرادی که لایک کردند

پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: جمعه 11 اردیبهشت 1405 07:07
نمایش جزئیات
غده ای در گلویم جمع می شود. بیشتر غم است تا ترس. چشمانم را به لرد سابیس می دوزم‌.
"سرورم، متاسفم، من می خواستم کار وحشتناکی بکنم. می خواستم لوی را بکشم. تحمل نداشتم او را کنار شما ببینم.

و همین طور، درباره ی آن انگل ها. در آن مورد تاسفی ندارم، چون کارم درست بود و شما هم این را می دانید.

سرورم..."

تا جایی که فشار دست ماتئو بر گلویم اجازه می دهد، نفس عمیقی می کشم و اشک از چشمانم جاری می شود.
"دوستتان دارم."

--

آزادنویسی شبانه

۲.۳۹

عاری از خیر و عاری از شر

از زبان آتلور

لرد سابیس مدتی به ماتئو می نگرد و کم کم چهره اش نرم می شود و با صدایی آهسته می گوید:
"ماتئو، به بالا برگرد. از تمام کرده های تاریکت زیر سایه ی من توبه کن. در اینجا ماندن و زهر درد ریختن روحت را آرامش نمی دهد."

ماتئو لبخندی حجیم به لب می آورد.
"لرد سابیس عزیزم، من نیامده ام که آرامش بگیرم. آمده ام شما را نجات بدهم و این دنیا را. هیچ می دانید چرا ضعیف شده بودید و داشتید به مرگ می رفتید؟ خودتان تصور کردید دلیلش این است که در سیاهی فرو رفته اید. اما سرورم! شما چه طور چنین چیز مهمی را فراموش کردید؟ اینکه سیاهی و سپیدی برای شما معنایی ندارد. شما باید تنها در چرخه ی الوهیت خود حرکت کنید. و شما از مدار چرخه منحرف شدید و ضعیف شدید و به آغوش مرگ نزدیک و برای جبران آن بیش از پیش به خطا رفتید."

لرد سابیس:
"نه ماتئو، این طور نیست. دوری از پلیدی های گذشته حال مرا بهتر کرده. سبک بالم و سنگینی از روحم برداشته شده."

ماتئو یک ابرویش را بالا می برد.
"این طور است؟ گمان نکنم. بهبود فقط توهمی در ذهن شماست."

چشمان آبی طوسی یخ زده اش را به چشمان لرد سابیس می دوزد و لرد سابیس به زانو درمی آید و بر زمین می افتد، در حالی که صورتش منقبض شده و رگ پیشانی اش بیرون زده و دهانش نیمه باز مانده.
لوی هراسان روی زمین کنار او می نشیند و دستش را می گیرد.
"سرورم!"

و من موجی از جادوی طلایی و گرم را می بینم که دارد از تن لوی به لرد سابیس منتقل می شود. ماتئو لبخندی رقت آلود به لوی روانه می کند و او را با اشاره ی دست به کنار پرت می کند.
"لوی عزیز، لطفا دخالت نکن. این موضوع برای تو که اکنون فقط یک تفاله در زندگی لرد سابیس هستی، بیش از حد است."

و بعد رو به لرد سابیس:
"سرورم! آیا آن سال های دور را به خاطر می آورید؟ قبل از اینکه خون آشام ها را خلق کنید؟"

چهره ی لرد سابیس مات می شود و نگاهش کدر. او با لحنی سرد می گوید:
"نه، چیزی از آن به یاد ندارم."

ماتئو:
"پس بگذارید به یادتان آورم."

لرد سابیس:
"نمی خواهم بشنوم."

ماتئو:
"اما من باید بگویم. برای شما و برای تمام آن هایی که در اینجا هستند.

دوران پس از تولد خون آشام ها، اولین باری نبود که شما به پایین آمدید. شما قبلا هم چنین کردید. در دوره ی اوج آیین های انسان ها در دنیای نوکترنال کتدرال. در آن زمان انسان ها مثل اکنون موجوداتی میرا و شکننده نبودند. آن ها جاودانه بودند، بدون اینکه به نفرین تاریکی آلوده شده باشند، بی آنکه جادوگر، خون آشام یا فرشته باشند."

رو به حضار:
"فکر می کنید جاودانگی شان را به چه مدیون بودند؟"

چهره ی لرد سابیس در هم می رود. او بریده بریده نفس می کشد.
"تمامش کن."

به شاه مالخازار و شاه گابریل نگاه می کند.
"نمی خواهید جلوی او را بگیرید؟"

چهره ی شاه مالخازار کمی رنگ پریده است و ابروهایش کمی در هم رفته اند. او با صدایی آهسته می گوید:
"سرورم، سابیس فکر می کنم او می خواهد چیزی بگوید که نیاز است بشنویم."

لرد سابیس:
"این مربوط به گذشته است. و نه، مالخازار."

دو کلمه ی آخر را با قاطعیت می گوید و چهره ی مالخازار کمی از هم باز می شود، انگار که از لحن او شگفت زده شده باشد. لرد سابیس ادامه می دهد:
"داستان آن دوران باید برای همیشه در اعماق باتلاق تاریخ باقی بماند. آوردنش به سطح نابودی به پا می کند."

مالخازار در حالی که چشمان خاکستری تیره اش را به چهره ی متبسم و لبخند پهن ماتئو دوخته:
"باشد، پس لازم است که این دلقک دهانش دوخته شود."

و نگاهش را به سمت من برمی گرداند:
"آتلور، لطف کن و این مهمان ناخوانده را به بیرون هدایت کن."

ماتئو آهی نمایشی می کشد.
"چه قدر ناامیدکننده. من می خواستم آن داستان دوست داشتنی را برایتان تعریف کنم، تازه خودم را در حس فرو برده بودم، اما شما حال و هوای مرا خراب کردید."

دستش را بالا می برد.
"دوستانم، حالا شروع کنید."

و خون آشامان یاغی گری که در دست نگهبانان اسیر بودند، با غباری از جادوی تیره به اسیرکنندگانشان حمله ور می شوند و خودشان را آزاد می کنند.

من جلو می جهم و موجی از جادو را به سمت ماتئو پرت می کنم. او جاخالی می دهد و به من می خندد.

من:
"چه طور جرات کردی؟ به اشتراک گذاری جادو با خون آشام ها ممنوع است."

ماتئو:
"آه، این طور نگو، ممکن است آن قدر بخندم که روده هایم از دهانم بیرون بزنند. یک فرشته ی تبعیدی طغیانگر می خواهد درباره ی ممنوعیت ها با من حرف بزند؟"

و ما به رقص می آییم. مثل همان دلقک هایی که او گفت هستیم. گلوله های تیره ی جادو طوری هوا را پر می کنند، ظاهر می شوند، می درخشند و می ترکند که انگار تمام این ها بخشی از مهمانیست.
من و ماتئو به سمت هم جادو پرت می کنیم، در حالی که پشت سر ماتئو، لوی دوباره کنار لرد سابیس نشسته، دستانش را گرفته و دارد جادوی گرم خود را در او می ریزد.
ناخودآگاه نگاهم به این صحنه خیره می ماند و این تمام چیزیست که ماتئو برای به دام انداختنم نیاز دارد. او با اشاره ی دستش مرا به سمت خود می کشد و یک دستش را دور سینه ام و یک دستش را دور گلویم قلاب می کند.
همرزمانم و خون آشام های یاغی که مشغول مبارزه با یکدیگرند، متوقف می شوند و نگاهشان را به ما می دوزند. شاه مالخازار، شاه گابریل، تئودور من و بقیه ی مبارزان و البته لرد سابیس و لوی.

ماتئو انگشتان دستش را به شکل چنگال درمی آورد و آن ها را کمی در گلوی من فرو می برد. صدایی خفه و دردآلود از من درمی آید.

ماتئو:
"خب، به گمانم حالا کمی سر حال آمده ام.‌
عزیزان مهمان در نوکترنال کتدرال، متاسفانه باید به عرضتان برسانم که این جادوگر آتلور، راهب ویژه ی نوکتیرا یک خائن است. درباره ی آن گناه قدیمی اش، کشتن انگل های عزیز لرد سابیس حرف نمی زنم. گمراه کردن لرد سابیس را می گویم. بله، او به کمک معجون های ملعونش قلب و روح لرد سابیس، خدای اعظم نوکترنال کتدرال را منحرف کرده و دنیای ما را در معرض نابودی قرار داده.
اگر می خواهید دلیلش را بدانید، باید به داستانی که می خواهم الان برایتان تعریف کنم، گوش دهید."

لرد سابیس آهسته از روی زمین بلند می شود. دوباره آن لبخند ملایم بر لبانش نشسته، اما اخم کوچکی نیز بر پیشانی اش است.
"ماتئوی عزیزم، مثل اینکه مانند گذشته خیلی به داستان گویی علاقه داری."

ماتئو با لحنی که انگار بسیار از وضعیت موجود سرگرم و خشنود است:
"البته سرورم. هر چه باشد، من دلقک قصه گوی شما هستم."

لرد سابیس:
"این کار را نکن، ماتئو. حتی اگر ادعاهای تو درباره ی انحراف من درست باشد، آن گذشته ی تاریک نباید زنده شود. آن آیین های شوم. آن ها بیش از حدند. عبور از مرزند. حتی برای نوکتیرایی هایی که طرفدار آیین قربانی اند."

ماتئو که هر لحظه لحنش بیشتر شبیه به یک کودک تخس می شود:
"آممم، باشد نمی گویم، اما شما هم باید در عوض کاری برایم بکنید سرورم."

لرد سابیس:
"بگو چه می خواهی؟"

ماتئو:
"می خواهم این فرشته ی سرکشتان آتلور را همین جا به دست خود نابود کنید."

قلبم در سینه فرو می ریزد. رنگ از چهره ی لرد سابیس محو می شود.
"تو هیچ مدرکی از جرم او نداری."

ماتئو با حالتی ذوق زده:
"دارم سرورم، دارم."

و رویش را به سمت الیرا برمی گرداند.
"بیاورشان."

و الیرا جلو می آید و یک کیسه ی کتان را از زیر ردایش بیرون می آورد و روی زمین می گذارد.

ماتئو:
"وسایل داخلش را دربیاور، الیرای عزیز. می دانی، این مهمانی مراسم پیوند لرد سابیس و لوی جادوگر هم هست. فکر کن این ها هدیه هایمان به آن هاست."

الیرا وسایل را درمی آورد و من با دیدن مواد اولیه ی معجون و ظرف های خالی اما کثیف، حس می کنم روح از بدنم خارج شده.

ماتئو با لحنی شیطنت بار:
"آه، آتلور گناهکارم، می بینم که قلبت دارد زیر دستم تند می تپد."

و رو به لرد سابیس:
"بررسی شان کنید، سرورم. این وسایل همه آغشته به قوی ترین معجون های تاثیرگذاری بر ذهن هستند."

لرد سابیس با کمک لوی خودش را جلو می کشد و با دستانی لرزان وسایلم را بررسی می کند.
"حتما آتلور توضیحی برای این دارد. مگر نه، آتلور؟"

چشمان خاکستری روشنش را به من می دوزد. من به او نگاه می کنم. دهانم را باز می کنم، اما نمی توانم صدایی از آن خارج کنم.

لرد سابیس با ملایمت اما تحکم:
"حرف بزن، آتلور."

من با صدایی که به سختی از گلویم درمی آید:
"حرفی برای گفتن ندارم، سرورم."

چانه و لب هایش می لرزند.
"چرا این گونه می کنی؟ می خواهی مرا با مرگت مجازات کنی؟ چون لوی را همروحی خودم کردم و نه تو را؟"

چشمانم مرطوب می شوند و لب هایم را به هم فشار می دهم.

لرد سابیس ادامه می دهد:
"متوجه نیستی که او به من نیاز دارد؟ بعد از آن کار وحشتناکی که با او کردم؟"

لوی به آرامی از لرد سابیس فاصله می گیرد، با دهانی که اندکی باز مانده و چهره ای که انگار دارد از هم باز می شود:
"پس به خاطر ترحم بود؟"

لرد سابیس رو به او:
"نه باور کن دلیلش این نبود، لوی عزیزم."

و دستش را به سمت او دراز می کند، اما لوی آن را نمی گیرد. او بلند می شود و آهسته عقب عقب می رود و از لرد سابیس دور می شود و از تالار خارج می شود، در حالی که لرد سابیس نامش را صدا می کند و از او می خواهد برگردد. پطروس همروحی لوی به دنبال او روان می شود.

ماتئو با حالتی نمایشی:
"وای، خیلی ناراحت شدم. اما خب چه می شود کرد؟ دوران درخشش آن تفاله ی مو سرخ مدتیست که تمام شده.

حالا کجا بودیم؟ بله، معجون های ملعون آتلور خائن. سرورم، سابیس ماهیت مواد معجون ها را تایید می کنید؟"

لرد سابیس:
"این چیزی نیست که بتوانیم به همین راحتی درباره اش حکم بدهیم. این معجون ها کاربردهای گسترده ای دارند. برای آرامش ذهن هم مورد استفاده قرار می گیرند."

ماتئو شروع می کند به خندیدن:
"آه، بله بله، اما نه در این حجم های گسترده."

و رو به من:
"آتلور، آخرین حرف هایت را به لرد سابیس عزیزت بگو."

غده ای در گلویم جمع می شود. بیشتر غم است تا ترس. چشمانم را به لرد سابیس می دوزم‌.
"سرورم، متاسفم، من می خواستم کار وحشتناکی بکنم. می خواستم لوی را بکشم. تحمل نداشتم او را کنار شما ببینم.

و همین طور، درباره ی آن انگل ها. در آن مورد تاسفی ندارم، چون کارم درست بود و شما هم این را می دانید.

سرورم..."

تا جایی که فشار دست ماتئو بر گلویم اجازه می دهد، نفس عمیقی می کشم و اشک از چشمانم جاری می شود.
"دوستتان دارم."

ماتئو چنگالش را بالا می برد تا بر گلویم فرود آورد، اما لرد سابیس فریاد می زند:
"صبر کن‌، او را نکش، رهایش کن. بگذار زنده بماند. و آن داستان ملعونت را تعریف کن. به جهنم که همه چیز نابود می شود."

ماتئو لحظه ای مکث می کند. بعد مرا به جلو پرت می کند و در حالی که من تلوتلو خوران مقابل لرد سابیس بر زمین می افتم، قهقهه می زند و رو به حضار می گوید:
"شنیدید، عزیزان؟ لرد سابیس جان فرشته اش را به سعادت شما ترجیح داد. اما دلچرکین نشوید، او دوستتان دارد، فقط اینکه احساساتی است. اصلا به خاطر همین الان دچار مصیبت شده ایم. اما بگذارید به شما بگویم..."

دستش را با حالتی اطمینان بخش بالا می برد، اما با همان لحن دلقک وار تمسخرآمیزش ادامه می دهد:
"هیچ نگران نباشید. من، فرشته ماتئو اینجا هستم که همه چیز را درست کنم."

دستانش را به هم می کوبد و لبخندی حجیم و شرارت بار بر لبانش می نشیند.
"حالا وقت شنیدن داستان است.
و اصلا چه کسی می داند؟ شاید سعادت شما در بدبختی باشد. هاها. نه، عزیزان، یعنی دارم می گویم شاید ما فقط باید به آن دوران خوب گذشته برگردیم."

تمسخر از صورتش محو می شود و با لحنی که انگار در خاطرات غرق شده:
"چون آن خود طبیعت بود، عاری از خیر و عاری از شر."

افرادی که لایک کردند