جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

16 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  117 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  237 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  236 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  314 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  224 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: قهوه و خون
ارسال شده در: دوشنبه 4 خرداد 1405 01:14
نمایش جزئیات

هر لقمه، یادگاری از اوست.

باران بی‌وقفه بر سنگفرش خیابان می‌کوبید، چراغ‌های زرد کم‌جان فقط برای لحظه‌ای جلوی پای دو رهگذر را روشن می‌کرد. دو رهگذر که شامل یک زوج به ظاهر جوان، با لباس های خیس که زیر چتر مشکی رنگی از در ورودی حیاط یک خانه رد می‌شدند. دو چراغی که در دو طرف دروازه فلزی قرار داشتند، خطوط خیس چتر سیاه الیزابت را روشن می‌کردند. آستریکس، بی‌عجله و بی‌اعتنا به سرمای شب، کلید را در قفل در چوبی و سنگین خانه‌اش چرخاند. لولاها با صدایی کوتاه و خفه نالیدند، و در باز شد. او با حرکتی آرام و دعوت‌کننده، دستش را جلو آورد تا الیزابت داخل شود.

داخل خانه، هوایی گرم و سنگین از عطر موم شمع، چوب کهنه و بوی مبهم ادویه‌جات پر شده بود. سالن ورودی با دیوارهایی پوشیده از چوب تیره و قاب‌هایی که پرتره‌های قدیمی با نگاه‌های نافذ را به نمایش می‌گذاشتند، حس حضور در خانه‌ای فراموش‌شده را می‌داد. کفپوش، فرش‌های شرقی با رنگ‌های عمیق شراب، طلایی و مشکی را در آغوش گرفته بود. پرده‌های مخملی ضخیم به رنگ زرشکی، نور اندک چراغ‌های دیواری برنزی را در خود می‌بلعیدند. یک چلچراغ کریستالی بزرگ از سقف بلند آویزان بود، اما تنها چند شاخه‌اش روشن بود و نورش به‌جای تمام اتاق، تنها روی قسمت مرکزی و شومینه بزرگ سنگی متمرکز می‌شد. بالای شومینه، ساعتی با عقربه‌های ظریف و طلایی، بی‌وقفه و بی‌صدا زمان را می‌بلعید.

الیزابت، پالتوی خیسش را درآورد و به جا‌لباسی آهنی سپرد. انگشتانش را که از سرما بی‌حس شده بودند، به شعله‌های آتش نزدیک کرد. آستریکس، کت بلند و چرمی‌اش را کنار پالتوی الیزابت قرار داد و بی‌هیچ پرسشی، به سمت آشپزخانه رفت و چند دقیقه بعد با یک سینی بازگشت؛ دو فنجان چای سیاه در فنجان‌های چینی سفید با حاشیه طلایی. عطر چای، با بوی هل و دارچین و چیزی ناشناخته، اتاق را پر کرد.
- برای گرم شدن، بهتر از این پیدا نمی‌کنی.
- می‌دونم...

الیزابت لبخند زد، انگار سال‌ها بود طعم این چای را می‌شناخت. او در تمام مدتی که چای‌اش را مزه می‌کرد به آتش شومینه خیره شده بود و در ذهنش تنها یک چیز می‌چرخید؛ ضیافت خصوصی‌ای که خودش از آستریکس خواسته بود تا میزبانش شود، و حالا قرار بود در این خانه‌ی پر از خاطره و طعم، برگزار شود.
چند دقیقه بعد،آستریکس آرام برخاست، فنجان نیمه‌تمام الیزابت را برداشت و گفت:
- بیا... از این‌طرف. اتاق مهمان آماده‌ست.

او را از راهرویی با دیوارهای کتابخانه‌ای گذراند. شمع‌های کوچک در پایه‌های آهنی، نور لرزان خود را روی قاب عکس‌ها و مجسمه‌های برنزی می‌انداختند. بوی کتاب‌های کهنه و چرم در فضا پیچیده بود. پله‌های مارپیچی از چوب تیره بالا می‌رفت و به اتاقش می‌رسید.

اتاق مهمان، ترکیبی از سادگی و شکوه بود. تختی بزرگ با تاج چوبی کنده‌کاری‌شده، ملحفه‌های سفید براق، و پتوی مخملی به رنگ آبی تیره. گوشه اتاق یک میز کوچک گرد از چوب قرار داشت که روی آن گلدانی کریستالی با شاخه‌های رز سیاه جا خوش کرده بود. پرده‌های سنگین و بلند، تمام دیوار مقابل پنجره را پوشانده بودند، و فقط شکاف باریکی از نور باران‌خورده چراغ خیابان به داخل نفوذ می‌کرد. الیزابت، هنوز با موهای نمناک، در سکوت در تخت فرو رفت. آستریکس، پیش از خروج، مکثی کوتاه کرد، در را به‌آرامی بست؛ و تنها صدای باران و تیک‌تاک ساعت، تا صبح باقی ماند.

دیوارهای خانه، نفس می‌کشیدند. از پنجره‌های کشیده با شیشه‌های مشبک و قاب‌چوبی، نور مه‌آلود صبح، مثل نخی خیس و سنگین، آرام روی پرده‌های مخمل بنفش می‌خزید. عطر قهوه تازه‌دم، با بوی چوب سوخته در شومینه‌ی سنگی، فضای سالن را به یک نقاشی سرد از قرن نوزدهم بدل کرده بود.

آستریکس پشت میز ایستاده بود. همانطور که همیشه می‌ایستاد. صاف، بی‌نقص، مثل مجسمه‌ای از عاج. قهوه را با وسواس یک جراح، در سایفون ریخت. شعله را اندازه کرد. صدای قل‌قل نرم مایع، مثل نجواهای شبانه، فضا را پر کرد.

در همین حین آستریکس صدایی از طبقه بالای خانه شنید. صدای ضربان قلب کسی در گوشش پیچید. انگار قلبی جان تازه‌ای گرفته باشد. آستریکس با گوش دادن به ریتم ضربان که به آرامی یک نوت موسیقی در گوشش نواخته می‌شد لبخندی بر گوشه لبش نشست. برای او هر روز صبح که چشمانش را باز می‌کرد به معنی آغاز یک زندگی جدید بود. یک فرصت شروع دوباره. شاید، فرصتی برای پایان آن. 

- صبح بخیر آستریکس.

الیزابت با لبخندی که به صورتش روح تازه‌ای میداد از اتاق بیرون آمد. انگار آن روز برایش خاص بود. خیلی پر انرژی موهای سرش را مرتب کرد و به سمت سرویس رفت. آستریکس جوری مشغول دم کردن قهوه بود که انگار مشغول کشیدن نقاشی هنرمندانه‌ای بود که هیچ جای اشتباه و تکراری نداشت. برای همین با لبخندی که مخصوصا برای الیزابت بود، به صبح بخیر او پاسخ داد.

در گوشه‌ای از سالن، الیزاب نشسته بود. در لباس سفید ساتن، با موهای مشکی‌رنگی که روی شانه‌اش ریخته بود. چشم‌هایش هنوز از خواب نیمه‌هوشیار بودند. اما لبخندش روشن بود. چشمانش روی آستریکس قفل شده بودند. با صدایی خواب‌آلود گفت:
- قهوه‌هات... بوی شراب می‌دن. هنوز یادته که چقدر خوشم میاد.

آستریکس، فنجان را با دقت به دستش داد. لبخندش آرام بود، اما سرد.
- قهوه، تنها چیزی‌یه که منو مجبور می‌کنه به خاطره‌ها فکر کنم. شاید چون باید لابه‌لای طعم تلخش دنبال مزه شیرین بگردم... مثلش خاطره‌ها.

الیزابت دو دستی لیوان را لای دست‌هاش گرفته بود. جرعه‌ای نوشید. نگاهش در نگاه آستریکس گره خورد. چیزی در آن نگاه بود. نه خطر، نه میل. یک خلأ زیبا. مثل ته یک چاه که پر از ستاره بود.

صبحانه، سرو شد.

سینی نقره‌ای با تخم‌مرغ عسلی، نان‌های تُست‌شده‌ی فرانسوی، مارمالاد انار، مربای انجیر، و یک‌کاسه‌ی کوچک با برش‌های گوشت دودی.
الیزاب انگشتش را به مارمالاد زد، مزه‌اش کرد و گفت:
- خون نیست... ولی خیلی نزدیکه.

آستریکس خندید. صدایش گرم بود. آرام. اما پشت آن صدا، زمستان می‌چرخید.
- مزه‌ی چیزهایی که می‌ترسوندمون... همیشه به‌ یاد موندنی‌تره.

او لقمه‌ای برداشت. بعد، آرام خم شد و روی میز، گلی تازه گذاشت. برای تزئین یا شاید برای تدفین چیزی. 
بعد از صبحانه، الیزاب احساس خستگی کرد. نه آن خستگی که در عضله باشد؛ در چشم‌ها. مثل محوی نور شمع بعد از رفتن باد. او بلند شد، لبخندی زد، چیزی نگفت. و از پله‌های پیچ‌خورده‌ی چوبی بالا رفت.

آستریکس پشت سرش نگاه نکرد. تنها چیزی که گفت، در دلش پیچید:
- هر زیبایی، اول خلق می‌شه دفعه‌های بعد، فقط یک‌بار دیده می‌شه.

همین شد صبحانه. آرام. بی‌صدا. بی‌حادثه.

زیبایی، وقتی معنا پیدا می‌کنه که چشیده بشه.

خانه آرام بود. نه آن آرامی که از صلح بیاید؛ آرامی‌ای که قبل از صدای شلیک می‌نشیند روی سینه. آرامی‌ای که سنگ قبرها دارند.

ساعت‌ها گذشته بود. نور خاکستری ظهر، روی پنجره‌های شیشه‌رنگی افتاده بود. لکه‌هایی از رنگ سرخ و آبی روی دیوارها می‌رقصیدند؛ مثل بازتاب ارواح مرده. در آن بالا، صدای گام‌های سنگین آستریکس از پلکان پیچ‌دار چوبی بالا می‌رفت. آرام. با ریتمی حساب‌شده. در اتاق مهمان، الیزاب هنوز روی تخت بود. چشم‌هایش بسته، بازوهایش روی ملحفه سفید گسترده. روی صورتش آرامشی بود... آرامشی وحشی.

آستریکس کنارش نشست. دست الیزابت را، با دستکش نازک چرمی‌اش به آرامی لمس کرد.
- نمی‌دونی چه‌قدر قشنگی، وقتی ساکتی.

الیزاب چشم باز کرد. لبخند زد. هیچ دردی حس نمی‌کرد. وجودش سرشار از آرامش بود.
- نمی‌دونی چه‌قدر لذت می‌برم، وقتی نگاهت می‌کنم.

سکوت...

انگار هر دو می‌دانستند. اما نه حرفی از درد بود، نه از دست دادن چیزی. انگار که از ابتدا، این‌طور بوده. شاید... در طبقه پایین، آستریکس آشپزخانه را روشن کرد. تمام ابزار براق بودند. استیل. تمیز. نور، از لبه چاقوها عقب می‌کشید. یک‌تکه گوشت با برش دقیق روی تخته چوب گردو گذاشته شد. انگار که هر پاره‌اش، صفحه‌ای از یک کتاب قدیمی باشد. او آهسته نفس کشید. چاقو را برداشت. شروع کرد.

منوی ناهار:

نقل قول:


پیش غذا:
Carpaccio de Bras - برش‌های نازک و نمک‌سود از گوشت، با ترافل سفید و روغن زیتون ایتالیایی، سرو شده روی تختی از برگ‌های راکت و پودر خشک گل سرخ. 

غذای اصلی:
Ragoût de Chair - خورشت فرانسوی سنتی با پایه‌ی سس قرمز، پخته‌شده با رزماری، برگ بو، سیر و... گوشت تازه.

شراب:
یک بطری Pinot Noir از خاک مرطوب بورگاندی، سال ۱۹۸۳.

همه‌چیز، بی‌صدا پخته شد. آهسته. بخارها در هوا می‌رقصیدند. آستریکس، در آن میان، خودش را همان چیزی می‌دید که همیشه بوده، یک هنرمند! و هنر، وقتی به غذا تبدیل می‌شود، معنای حقیقی پیدا می‌کند.

ناهار سرو شد.

الیزابت روی میز نشست. آرام. با تنها دستش لیوان آب مقابلش بود را برداشت و جرعه‌ای نوشید. لباس ساتن سفیدش حالا با یقه‌ای بلند بود، شاید نیاز بود چیزی را مخفی کند.
آستریکس بشقاب اول را گذاشت. کارپاچیو را مقابلش چرخاند. سینی نقره‌ای، سنگین بود؛ مثل بعضی از افکار او. الیزابت به غذا نگاه کرد. لبخند زد.
- عجیبه... این مزه رو می‌شناسم.

آستریکس نشست. چنگالش را بالا برد.
- شناختن خودت، از مهم‌ترین تجربه‌هاییه که می‌شه توی زندگی داشت.

الیزابت چشمانش را بست. یک تکه کوچک در دهان گذاشت. جوید. مکث کرد. نفس کشید.
- من، خودمم؟ یا فقط دارم خودم رو می‌چشم؟

آستریکس، بی‌صدا لبخند زد. بشقاب بعدی را آورد.
- تو، هم میزبان بودی، هم مهمان. ما تا وقتی که خودمان را درک نکردیم، هیچ‌وقت کامل نیستیم... تا زمانی که تیکه های وجودمان را در زندگیمان چشیده و درک نشه...

الیزاب دوباره خورد. چشمانش کمی تار شدند. اما گریه نکرد. نه از درد، نه از آگاهی. در چشمانش همان نگاه قبلی بود. آرام. شبیه کسی که... منتظره.

ناهار تمام شد.

آستریکس بلند شد. با دستمالی نخی، گوشه لبش را پاک کرد. به ساعت نگاه کرد. یک تایم دیگر مانده بود تا وعده بعدی. تا هنر کامل شود. 

ساعاتی در استراحت برای هر دو گذشت. شاید ساعتی به اندازه عمر باشد. آستریکس تمام مدت در اشپزخانه و سالن مشغول بود. مشغول اماده کردن باقی هنرش. الیزابت باز در اتاقش به خواب فرو رفته بود. هربار جوری می‌خوابید انگار یک عمر منتظر تجربه آن باشد. 
اما مدتی بعد... بالای پلکان، صدای حرکت خفیفی آمد. چیزی بین خستگی و بی‌وزنی. الیزاب بلند شد. اما کمی... آهسته‌تر. پایش... می‌لنگید. اما نه از آن لنگیدن‌هایی که از درد می‌آید. از آن لنگیدن‌هایی که از نبودن می‌آید. به آرومی از پله ها پایین می‌آمد. آستریکس با لبخند در آستانه منتظرش ایستاده بود. نگاهش به زیبایی او دوخته بود. تنها دستش را گرفت و به او کمک کرد پایین بیاید و وارد سالن شود. لباسش کمی بلند بود. اما مشخص بود. هربار یک لباس متفاوت و با وقار. اما چرا او هنوز آرام بود؟ چرا لبخند داشت؟ چرا... صدایش لرز نداشت وقتی گفت:
- برای شام، سورپرایزم می‌کنی؟

آستریکس به او نزدیک تر شد. لبخندی زد و با صدای آرامی که انگار نمی‌خواست کس دیگه ای جز او بشنود گفت:
- قراره... بی‌نقص‌ترین سورپرایزِ زندگی‌ت باشه.

طعم قدم‌های از دست رفته!

نور خانه کم شده بود. نه از خاموشی چراغ‌ها. از سنگینی زمان، که مثل غباری از دود، روی قاب عکس‌ها و دیوارها نشسته بود. شمع‌ها روشن بودند؛ شمع‌هایی با فیتیله‌های سیاه‌شده و اشک‌هایی که مثل خون خشک، پایین‌شان کشیده شده بود. روی میز غذا، رومیزی مشکی با حاشیه‌ی گلدوزی طلاپیچ، پهن شده بود. صدای ویولن، از صفحه گرامافون قدیمی گوشه سالن پخش می‌شد؛ آرام، مثل تنفس یک حیوان مرده در مه.

آستریکس منتظر بود. لباس رسمی پوشیده بود. کت بلند مشکی با دکمه‌هایی از استخوان صیقل‌خورده. موهایش شانه‌شده، دست‌هایش در دستکش نازک چرمی. صدای حرکت آمد... نه صدای گام‌های کامل؛ نه صدای زنگ‌دار پاشنه‌ها. صدایی کش‌دار، نیمه‌کشیده، مثل تماس یک پنجه‌ی بریده با سنگ مرمر.

الیزابت وارد سالن شد. لباسی سفید با نوارهای ابریشمین سورمه‌ای، یقه‌ای بلند، و شالی مخملی که از شانه‌اش افتاده بود و چیزی را پوشانده بود... یا وانمود می‌کرد پوشانده. نگاهش آرام بود. لبخندش همان لبخند پیشین. اما راه رفتنش... نه. راه رفتنش کامل نبود. آستریکس جلو رفت. دستش را به ظرافت گرفت. با همان لحن همیشگی:
- خوش‌اومدی. میز، منتظر تو بود.

الیزابت نشست. شاید با کمک، شاید با فشار. اما هیچ صدایی از شکایت نبود. چشم‌هایش به غذا خیره شده بود؛ به آن بشقاب سفید چینی که وسطش چیزی بود که مثل یک مجسمه از گوشت پیچ‌خورده می‌درخشید.

منو شام:

نقل قول:

 
غذای اصلی:
Osso Buco di Signora - دستور سنتی ایتالیایی با گوشت ساق پا، پخته‌شده در شراب قرمز، پوست لیمو، و سبزی‌های معطر باغچه خصوصی خانه.

دسر:
Mousse au Chocolat Noir avec essence de poivre rose - موس شکلات تلخ با رایحه‌ی فلفل صورتی، سرو شده با بیسکوییت‌های دست‌ساز بادامی.

شراب:
Chianti Riserva - رزرو مخصوص، سال ۱۹۹۰، با طعمی از گیلاس سیاه، زمین خیس، و پشیمانی.

الیزاب، آرام، کارد را برداشت. بعد از برشی که روی گوشات داد، کارد را به ارامی روی میز گذاشته و سپس چنگال را برداشت. نگاه کوتاهی به غذا انداخت. لبخندش عمیق‌تر شد.
- امشب... بوی متفاوتی داره.

آستریکس نشست. چنگالش را آرام در گوشت فرو برد. بخار داغ از شکاف پرید بیرون.
- چون امشب... مزه‌ی زمین زیر پات رو داره.

الیزاب تکه‌ای خورد. آرام، بدون مکث. مزه را در دهان چرخاند. مکث کرد.
- مزه‌ی خاکی داره... ولی با گرمایی که از توی استخون میاد.

آستریکس لبخند زد. لیوان شرابش را بلند کرد.
- چون استخوان، خاطره‌ست. و وقتی گرم می‌شه، خاطره‌ها بیدار می‌شن.

سکوت افتاد. سکوتی مثل آن لحظه‌ای که نمی‌دانی درد از کجا شروع شده. فقط می‌دانی که از جایی چیزی کم است. الیزابت دست دراز کرد تا لیوانش را بردارد. تنها دستش. همان دست آشنا. پایش را زیر میز حرکت داد... یا شاید سعی کرد که حرکت دهد. صدای خفیف کشیده شدن چوب روی چوب آمد. لحظه‌ای لرز در چشمانش نشست. نه از ترس. نه از درد. از... آگاهی.

آستریکس نگاهش کرد. آهسته، بدون پلک زدن.
- درد... تنها چیزی‌ه که به آدم اجازه می‌ده بفهمه زنده‌ست. اما فقدان... تنها چیزی‌ه که به آدم یاد می‌ده چرا باید بمیره.

الیزابت لبخند زد. یک جرعه شراب نوشید. بعد آرام گفت:
- من از هیچ‌کدوم نمی‌ترسم.

شام تمام شد. الیزابت کمی خم شد. آستریکس بلند شد، نزدیک آمد. زیر بازویش را گرفت. کمکش کرد تا بایستد. در لحظه‌ای کوتاه، یکی از پاهایش... انگار نبود. یا... شاید هرگز نبوده. اما او ایستاد. یا وانمود کرد ایستاده. و به آستریکس نگاه کرد:
- برای فردا هم برنامه‌ای داری؟

آستریکس سر خم کرد. زمزمه‌اش در گوشش پخش شد.
- فردا... آخرین نوت این سمفونی‌ئه.

فردا، تمام روز را آستریکس و الیزابت در بیرون و گاهی اطراف خانه گذراندند. آستریکس تمام مدت کنار الیزابت بود و اجازه نمی‌داد او کمبودی را حس کند. تنها چیزی که الیزابت در آن لحظه بیش از هر زمان دیگری داشت، لبخندی زنده و گرم بود. موهای مشکینش پر شده بود از گل‌های رنگیِ باغ‌های اطراف که آستریکس با دقت و ظرافت، یک‌به‌یک بر موهای نرم او نشانده بود.

خورشید به آرامی و با شکوه تمام غروب می‌کرد. حیاط خانه خلوت بود، خیابان‌های اطراف هم. گویی شهر به تدریج به سوی مرگ می‌رفت و در سکوتی سنگین فرو می‌رفت. دیگر خبری از دو زوج خوشحال نبود. بی‌هیچ ترسی، الیزابت در خواب عمیق فرو رفته بود؛ و بی‌هیچ نگرانی، آستریکس مشغول آماده کردن شام آخر بود.

شام آخر!

درِ سالن با صدای آهسته‌ای باز شد. نه با فشار، بلکه با احترام. مثل آنکه خانه خودش را برای ورود چیزی عزیز آماده کرده باشد. صدای چرخ‌های کوچک، مخمل فرش را لمس کرد. و آن حضور... وارد شد.

الیزابت، نشسته روی یک صندلی چرخ‌دار چرمی با دسته‌های چوب ماهون، آرام و بی‌شتاب به میانه سالن آمد. لباسی ابریشمی به رنگ یاقوت کبود بر تن داشت. موهایش شانه‌شده و براق، پوستش بی‌نقص و سرد، و لبخندش... هنوز همان لبخند قدیمی بود. گرچه دیگر با سایه‌های گذشته‌اش راه می‌رفت.

آستریکس، ایستاده کنار میز شام، کمرش را کمی خم کرد. انگار در برابر پرنسسی از سلسله‌ی رویاها. آرام گفت:
- خیلی وقته منتظرتم، الیزابت.

الیزابت سرش را کج کرد، لبخندی نرم زد.
- امیدوارم انتظارت... گرسنه‌ات نکرده باشه.

آستریکس با صدای خفه‌ای خندید. به سمت صندلی چرخ‌دار آمد، دسته‌ها را گرفت، و او را تا میز همراهی کرد. روی میز، سفره‌ای از پارچه‌ی خاکستری با حاشیه‌های نقره‌ای پهن شده بود. میان آن، بشقابی بزرگ، زیر کاور نقره‌ای، منتظر کشف شدن بود. روی میز، این کارت کوچک با جوهر قرمز گذاشته شده بود:

منو شام:

نقل قول:

 
پیش غذا:
Soupe de moelle osseuse au thym noir - سوپ مغز استخوان با آویشن سیاه، پخته‌شده در شعله آرام و دودی‌شده با چوب گردو.

غذای اصلی:
Jarret rôti à la moutarde ancienne - ساق پای بریان‌شده با خردل قدیمی، همراه با ریز‌پیازهای کاراملی و پوره ترب سفید.

دسر:
Poire pochée au vin rouge & clou de girofle - گلابی پخته در شراب و میخک، با سس خونین شیرین.

شراب:
Merlot 1973 - Château du Silence

آستریکس کاور نقره‌ای را برداشت. عطر، از زیر آن بیرون زد. نه یک بوی ساده؛ یک ترکیب پیچیده، با لایه‌های عمق‌دار از گوشت نیمه‌برشته، کره‌ی فندق‌مانند، و ادویه‌های زمستانی.

الیزابت آرام چنگال برداشت. دست‌هایش هنوز زیبا بودند؛ انگار حتی طبیعت هم نخواسته بود این بخش از زیبایی را لمس کند. اولین تکه را آرام برید. به دهان برد. چند ثانیه چشم‌هایش را بست.
- این... گرمای خاصی داره.

آستریکس نگاهش کرد. صداش آرام و صاف:
- چون با دمای خاطره پخته شده.

الیزابت جوید. لبخند زد. سرش را کمی به سمت پنجره چرخاند.
- انگار... قدم‌هام رو می‌شنوم. نه توی سالن، توی خاطراتم. 

آستریکس جلو آمد، یک دستش را آرام روی شانه‌ی الیزابت گذاشت. نگاهش به دوربین خالی سالن بود، به جایی که هیچ‌کس نبود، اما حس می‌شد کسی آنجا ایستاده.
- حافظه، الیزابت، همیشه با ما راه می‌رود؛ حتی زمانی که پاهایمان دیگر توان برداشتن قدمی ندارند.

الیزاب سرش را پایین انداخت. اما نه از شرم. از تأمل.
- من دیگه نمی‌دونم از چی باید بترسم. از از دست دادن... یا از اینکه هیچی حس نمی‌کنم.

مکث.

ویولن خاموش شد. اما در عوض، صدای چاقویی که استخوانی را رد کرد، به گوش رسید. آستریکس با دقت تکه‌ای از گوشت را در بشقاب خودش گذاشت. آرام، مثل کسی که قطعه‌ای از تاریخ را لمس می‌کند.
- آدمیزاد همیشه فکر می‌کنه مرگ... لحظه‌ای خاصه. اما مرگ، الیزابت، مثل غروب خورشیده. هیچ‌کس نمی‌فهمه کی دقیقاً اتفاق افتاد. فقط یه‌هو می‌فهمی هوا تاریک شده.

الیزابت یک جرعه‌ی دیگر از شراب نوشید.
- پس بگذار این غروب... خوش‌طعم باشه.

در سکوت، غذای اصلی تمام شد. دسر سرو شد. گلابی‌هایی براق، با رگه‌هایی از سس غلیظ سرخ‌رنگ، مثل شریان بریده‌ای از باغ ممنوعه. الیزاب با قاشق طلایی‌اش از دسر چشید. دهانش را با دستمال ابریشمی پاک کرد. و آهسته، بدون نگاه، گفت:
- فردا... من دیگه راه نمی‌رم. درسته؟

آستریکس مکث کرد. کنار صندلی چرخ‌دار او نشست. دستش را گرفت. لب‌هایش را به پشت دست الیزابت رساند.
- نه. اما... پرواز می‌کنی.

نور شمع‌ها لرزیدند. و سایه‌ها... عمیق‌تر شدند. اما هنوز مرگ نرسیده بود. فقط بخشی دیگر از الیزابت… برای همیشه، به بخشی از شام تبدیل شده بود.

ضیافت خون!

ساعت از نیمه گذشته بود. همه‌چیز در خانه‌ی آستریکس، بیش‌ازاندازه ساکت بود. نه آن سکوتِ خالی، که گاه در دل شب اتفاق می‌افتد… بلکه سکوتی گرم و سنگین، مثل نفسِ آهسته‌ی گرگی که قبل از جهش، در تاریکی پنهان شده باشد. شمع‌ها هنوز روشن بودند، اما شعله‌هاشان کوتاه‌تر، بی‌قرارتر شده بود. بوی شراب مانده در هوا پیچیده بود، و چیزی در گوشه‌ی سالن آرام نفس می‌کشید...

الیزابت، روی صندلی‌ای که دیگر صندلی نبود — بلکه چرخ داشت — نشسته بود. پتو نازک و گل‌دوزی‌شده‌ای روی پاهایش بود، که هر دو سمتش، خالی‌تر از آن بود که چشم‌ها باور کنند. چهره‌اش رنگ‌پریده‌تر از شب قبل. گونه‌هایش اندکی فرو رفته، لب‌هایش خشک، و در چشمانش آن برقِ غریبی نشسته بود که تنها پیش از غرق شدن، پیش از تمام شدن… در نگاه آدم‌ها ظاهر می‌شود.

آستریکس روبه‌رویش ایستاده بود. با ردایی مشکی، بلند، بی‌دکمه. مثل کشیشی که برای اعتراف آخر آماده می‌شود. دست‌هایش پشت کمر قفل شده، و نگاهش آرام، مستقیم و... غمگین.
- الیزابت...

الیزابت لبخند زد، با همان لبخند آشنای هر شب، اما این بار کمی تلخ‌تر.
- می‌دونم. وقتش رسیده.

آستریکس جلو آمد. با دستانی که لرزشی نامرئی درشان بود، پتوی سبک را کنار زد. سکوت، از نفس افتاد. اکنون دیگر فقط نیمی از الیزابت باقی مانده بود.
پاهایش... در خاطرات غذاها مدفون شده بود. آستریکس زانو زد. مثل مجسمه‌ای در تعظیم، در برابر بتی که خودش خلق کرده بود.
- می‌دونی چرا تو رو انتخاب کردم؟

الیزابت نگاهی به سقف انداخت، صدایش آرام:
- چون من زیبا بودم؟ یا چون ساده بودم؟ یا فقط چون... دنبال کسی بودی که تماشات کنه وقتی شاهکارت رو می‌پزی؟

آستریکس آه کشید. بلند شد. به سمت میز کوچک رفت. از کشویی نقره‌ای، جامی بلند و کریستالی بیرون آورد. و کنار آن، خنجری به نازکی نیش مار، با دسته‌ای از عاج سفید.
- چون تو... تنها کسی بودی که بدون قضاوت می‌خورد. تو می‌چشیدی. نه فقط با زبان، با ذهن، با جان، با تمامِ چیزی که بودی...

الیزابت سرش را به طرفین خم کرد. گردنش نمایان شد، سپید، مثل بوم نقاشی‌ای آماده برای آخرین ضربه‌ی قلم. چشمانش را بست. و زمزمه کرد:
- حالا بخور. تا آخرین ذره‌ی من رو به هنر تبدیل کنی.

آستریکس خم شد. نفسش داغ و آرام، پوست گردن او را لمس کرد. و بعد، یک مکث. و سپس... صدای پارگی آرامِ گوشت. قطره‌ی اول. و گرمای خون، درون جام.
الیزابت آهی کشید. نه از درد؛ درد سال‌ها پیش رفته بود. بلکه از رهایی. آستریکس جام را برداشت. چرخاند. و آرام نوشید. خون، گرم بود. شیرین. مثل شرابی از خاطرات. و لحظه‌ای بعد، الیزابت... دیگر نبود. تنها صدای ساعت دیواری ماند. و آستریکس، که پشت پنجره ایستاده بود، با جامی در دست، و لب‌هایی که بوی مرگ می‌دادند.

در تاریکیِ خیابان‌ها، همه‌چیز آرام بود. اما در دل آشپزخانه، یک مهمانی دیگر در راه بود.

نامه دعوت!

بامداد بود. نور خاکستریِ خورشید از لابه‌لای پرده‌های مخملی رد می‌شد و روی میز آشپزخانه پهن می‌افتاد. آستریکس، با روپوشی سفید و آستین‌های بالا زده، کنار تخته‌ی بزرگ چوبی ایستاده بود. روی تخته، سینی‌های فلزی براق چیده شده بود... هر سینی، با برچسبی ظریف از کاغذ پوستی:

نقل قول:


Couisse Gauche - پای چپ
Couisse Droite - پای راست
Avant-bras - ساعد
Filet d’Épaule - فیله شانه

و یک شیشه‌ی کریستالی تیره، مهر و موم شده، که رویش با خوشنویسی فرانسوی نوشته شده بود:
نقل قول:

Vin Rouge - Édition Élisab

آستریکس با دقت، سینی‌ها را داخل یخچال‌های مخصوص فرو برد. سپس در گوشه‌ی میز نشست و قلم پر مشکی‌اش را برداشت. اکنون وقت خلق اصلی‌ترین اثر هنری بود که برای الیزابت آماده کرده بود. تمام این آماده‌سازی، در مقایسه با هنری که در نظر داشت، تنها تمرین بود؛ شاید کمی بیشتر.

او که مدتی بود تصمیم گرفته بود با خلق یک هنر قابل چشیدن، دوستانش در هاگوارتز را به دور میز خانه‌اش دعوت کند. پس قلم پر را بالاخره بر روی کاغذ ضخیم گذاشت و شروع به نوشتن کلماتی کرد:

نقل قول:

دعوت‌نامه ضیافت خصوصی - دوستان مدرسه هاگوارتز

با افتخار، شما را به شبی فراموش‌نشدنی دعوت می‌کنم.
شام، به سبک کلاسیک، با مواد اولیه‌ی کمیاب و بی‌تکرار.

منو شامل:
پیش‌غذا: Terrine d’Avant-bras au Vin Rouge

غذای اصلی: Rôti de Cuisses en Sauce Noire

دسر: Mousse au Chocolat parfumée au Cœur

شراب ویژه: Vin Rouge - Édition Élisab

لباس رسمی. لطفا هنگام ورود دعوت‌نامه را به همراه داشته باشید.

هر لقمه، یادگاری از اوست. آستریکس.

قلم را روی میز گذاشت، دعوت‌نامه را در پاکت مشکی مهر و موم کرد، با خونسردی و ضرافت، چوبدستی روی میزش را برداشت و با وردی که در دلش زمزمه میکرد، آن‌را به سمت دعوت نامه گرفت. نامه لرزش ریزی در دلش احساس کرد و سپس لرزش تبدیل به زلزله‌ای مهیب در اعماق وجودش شد و دقیقه‌ای بعد، چندین نامه به یک شکل مقابلش قرار داشت. چوبدستی با آرامی به سرجاش خودش بازگشت و همه دعوت‌نامه‌ها را درون جعبه‌ی چوبی گذاشت. بوی خفیف گوشت پخته هنوز در هوا بود. اما چیزی که بیشتر از همه حس می‌شد... بوی انتظار بود.

آستریکس لبخند زد. زمزمه کرد:
- این بار... همه خواهند چشید.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: قهوه و خون
ارسال شده در: یکشنبه 27 اردیبهشت 1405 17:18
نمایش جزئیات

Vampire May Cry

شبِ خنده‌های جاودانه

بیست و یک سال قبل، شبی از آن شب‌هایی بود که زمان انگار تصمیم می‌گیرد کمی آهسته‌تر حرکت کند، شبی که خیابان‌های سنگ‌فرش‌شده‌ی هاگزمید زیر نور فانوس‌ها برق می‌زدند و مه نازکی که همیشه مثل شالی خاکستری روی دهکده می‌نشست، نور زرد چراغ‌ها را نرم‌تر و صمیمی‌تر می‌کرد؛ پنجره‌های بخارگرفته‌ی بار جادوییِ کوچکی که در انتهای خیابان قرار داشت، از دور مثل فانوس گرمی در دل سرما دیده می‌شد و هر رهگذری را وسوسه می‌کرد چند دقیقه‌ای در گرمای خنده‌ها و صدای موسیقی پناه بگیرد.

درِ چوبی بار با ضربه‌ی ملایمی باز شد و زنگ کوچکی که بالای چارچوب آویزان بود، صدایی شفاف و کوتاه در فضای گرم داخل پخش کرد؛ صدایی که بلافاصله در میان موج خنده‌ها، موسیقی آرام و همهمه‌ی صمیمی مشتریان حل شد و جایش را به گرمایی داد که مثل پتویی نامرئی دور شانه‌های هر تازه‌واردی می‌پیچید. سه نفر تقریباً همزمان از آستانه عبور کردند، هنوز نیمه‌خندان از گفت‌وگویی که در راه ادامه داشت، و رد هوای سرد بیرون برای چند ثانیه پشت سرشان باقی ماند. الیاس اولین کسی بود که پا به داخل گذاشت، با همان انرژی همیشگی که حتی در راه رفتنش هم دیده می‌شد؛ شانه‌هایش را کمی بالا انداخته بود و در حالی که دستکش‌هایش را در می‌آورد، چیزی را با هیجان تعریف می‌کرد که احتمالاً ادامه‌ی شوخی‌ای قدیمی بود. پشت سرش لیا قدم برداشت، با نگاهی که همیشه انگار ترکیبی از آرامش و شیطنت را در خود داشت، و در آخر آستریکس که بی‌صدا اما مطمئن وارد شد، مثل سایه‌ای آرام که حضورش بدون تلاش جلب توجه می‌کند.

الیاس در حالی که نگاهش را در فضای بار می‌چرخاند گفت:
- من هنوز معتقدم اینجا بهترین جای دنیاست برای این‌که آدم فراموش کنه فردا صبح باید دوباره زود بیدار شه.

لیا خندید و شالش را از روی موهایش کنار زد و جواب داد:
- تو هرجایی که باتربیر داشته باشه همینو می‌گی.

آستریکس، که نگاهش روی نور شمع‌ها و بخار لیوان‌های روی میزها مکث کرده بود، زیر لب با لحنی آرام گفت:
-این‌جا فقط نوشیدنی نیست... این‌جا صداست. گرماست. حس زندگیه.

الیاس با لبخندی شیطنت‌آمیز به او نگاه کرد و گفت:
- و البته قهوه‌ی مورد علاقه‌ی تو، که اگر یه روز تموم بشه احتمالاً یا جهان فرو می‌پاشه، یا خودت.

آن‌ها به سمت میز همیشگی‌شان در گوشه‌ی بار رفتند، همان میزی که به پنجره‌ای بخارگرفته نزدیک بود و از پشت آن می‌شد چراغ‌های خیابان را دید که مثل ستاره‌های زرد روی سنگفرش می‌درخشیدند. وقتی نشستند، الیاس بلافاصله دستش را بالا برد و سفارش داد:
- دو لیوان باتربیر بزرگ، و برای این مردِ سخت‌گیر... همان همیشگی، کولد برو.

باریستا با لبخند آشنایی سر تکان داد و چند دقیقه بعد نوشیدنی‌ها روی میز قرار گرفتند؛ بخار گرم باتربیر بالا می‌رفت و کف خامه‌ای‌اش مثل ابرهای کوچک روی سطح لیوان نشسته بود، در حالی که لیوان بلند قهوه‌ی سرد آستریکس با قطره‌های یخی که روی شیشه می‌لغزیدند، تضادی دلنشین با گرمای اطراف داشت.

لیا لیوانش را بلند کرد و گفت:
- به این که بالاخره سه تایی تونستیم یه شب آزاد پیدا کنیم.

الیاس بلافاصله لیوانش را به لیوان او زد و با شور گفت:
- و به این که هنوز زنده‌ایم، که خودش یه موفقیته.

نگاه هر دو به آستریکس برگشت و او با لبخندی کوچک، لیوان قهوه‌اش را بالا آورد و آرام گفت:
- و به این که بعضی شب‌ها ارزش موندن دارن.

صدای برخورد لیوان‌ها کوتاه و شفاف بود، اما انگار مهر تأییدی روی لحظه‌ای گذاشت که قرار بود تا مدت‌ها در ذهنشان بماند.
گفت‌وگوها خیلی زود از موضوعات روزمره به خاطرات قدیمی کشیده شد؛ الیاس با حرکات دست اغراق‌آمیزش تعریف می‌کرد که چگونه یک بار در کلاس معجون‌سازی نزدیک بود آزمایشگاه را منفجر کند، و لیا هر چند ثانیه یک بار حرفش را قطع می‌کرد تا جزئیات خجالت‌آورتر ماجرا را اضافه کند. آستریکس با آرامش گوش می‌داد، گاهی لبخند می‌زد و گاهی جمله‌ای کوتاه می‌گفت که دقیقاً در لحظه‌ی مناسب خنده‌ی تازه‌ای به جمع اضافه می‌کرد. در آن میان، لحظه‌هایی بود که فقط سکوتی کوتاه میانشان می‌نشست، سکوتی که نه خالی بلکه پر از حس آشنایی و راحتی بود؛ سکوتی که فقط میان کسانی شکل می‌گیرد که دیگر نیازی به پر کردن هر ثانیه با کلمات ندارند.

مدتی بعد، وقتی موج خنده‌ها کمی آرام‌تر شد، الیاس نگاهش را روی لیا نگه داشت؛ نه آن نگاه‌های سریع و گذرا، بلکه نگاهی طولانی که انگار تمام شلوغی اطراف را محو می‌کرد. لیا اول متوجه نشد، اما وقتی نگاهشان در هم قفل شد، لبخندش آرام‌تر شد و صدایش کمی پایین آمد:
- چی شده؟

الیاس نفس کوتاهی کشید، انگار تصمیمی که مدت‌ها در دلش رسیده بود حالا دیگر جایی برای عقب‌نشینی نداشت. دستش را روی میز جلو برد و انگشتان لیا را گرفت؛ حرکتی ساده، اما پر از معنی. وقتی از جایش بلند شد، صندلی کمی عقب کشیده شد و چند نفر از مشتریان اطراف ناخودآگاه نگاهشان به سمتشان برگشت. صدایش وقتی شروع به حرف زدن کرد، آرام بود اما لرز خفیفی در آن شنیده می‌شد؛ از سال‌هایی گفت که کنار هم گذرانده بودند، از لحظه‌هایی که بی‌صدا تبدیل به خاطره شده بودند، از ترسی که همیشه از دست دادن این خوشبختی در دلش پنهان کرده بود و از امیدی که هر روز بیشتر شده بود. حلقه‌ای کوچک را از جیبش بیرون آورد که در نور شمع‌ها برق زد و با لبخندی که هم هیجان داشت و هم ترس، پرسید آیا حاضر است باقی زندگی‌شان را کنار هم بگذرانند.

لیا ناخودآگاه هر دو دستش را مقابل صورتش برد و جیغی کوتاه و خفه از میان انگشتانش بیرون گریخت. یک‌باره از جا بلند شد؛ نفسی که انگار مدت‌ها در سینه‌اش حبس شده بود، همراه با خنده‌ای لرزان رها شد. دستانش نمی‌توانستند لبخندی را که پشتشان پنهان شده بود مخفی کنند و خیلی زود، قطره‌های اشک شوق در گوشه‌ی چشمانش برق زدند. در همان لحظه، گفت‌وگوهای پراکنده‌ی بار یکی‌یکی خاموش شد و توجه تمام مشتریان بی‌اختیار به سمتشان کشیده شد. سکوتی دلنشین و پر از انتظار در فضا نشست؛ سکوتی که با گرمای شمع‌ها و بخار باتربیر در هم آمیخته بود. حالا همه، با لیوان‌هایی نیمه‌بالا آمده در دست، منتظر شنیدن پاسخ لیا بودند.

پاسخ لیا با اشکی که در گوشه‌ی چشمش جمع شده بود و لبخندی که تمام صورتش را روشن کرده بود، فقط یک کلمه بود؛
- بله.

چند ثانیه بعد، صدای تشویق و خنده در بار پیچید؛ چند نفر لیوان‌هایشان را بالا بردند و شادی‌شان را با آن دو شریک شدند. آستریکس که معمولاً آرام‌ترین فرد جمع بود، آن‌قدر خندید که خودش هم از شدت گرمای لحظه غافلگیر شد. الیاس لیا را در آغوش کشید و گویی تمام زندگی‌اش منتظر همین لحظه بوده باشد، لب‌هایش را بوسید؛ بوسه‌ای عمیق، طولانی و سرشار از عشقی که انگار زمان را برای چند ثانیه متوقف کرد. چشمانی بسته، قلب‌هایی که در تپشی مشترک درهم می‌آمیختند.

آستریکس با دیدن این صحنه لبخندش تا بناگوش باز شد؛ خنده‌ای بلند از ته دل سر داد و از شدت خوشحالی مشت گره‌کرده‌اش را آرام روی میز کوبید. پس از چند لحظه، الیاس و لیا با لبخندهایی خجالت‌زده از هم جدا شدند و در حالی که انگشتانشان هنوز در هم قفل بود، روبه‌روی آستریکس نشستند.

الیاس با صورتی سرخ و چشمانی درخشان گفت که حالا رسماً ساقدوش مراسمشان شده است و آستریکس با صداقتی گرم پاسخ داد که این افتخار را با هیچ چیز عوض نمی‌کند. لیا با شیطنت دست آستریکس را گرفت و گفت حالا نوبت اوست که کسی را پیدا کند، و الیاس با خنده به سمت پیشخوان اشاره کرد. آستریکس ناخودآگاه نگاهش را دنبال کرد؛ لحظه‌ای کوتاه که شاید خودش هم متوجهش نشد. دختر باریستا که پشت پیشخوان ایستاده بود، وقتی نگاهش با او تلاقی کرد، لبخندی کوچک و خجالتی زد؛ لبخندی که خیلی زود پشت مشغولیت‌هایش پنهان شد، اما به اندازه‌ی کافی باقی ماند تا گرمایی تازه در دل لحظه بیندازد.

آستریکس نگاهش را آرام برگرداند و قولی نیمه‌جدی داد که بعد از عروسی‌شان به این موضوع فکر کند؛ قولی که خنده‌ای گرم‌تر از همیشه میانشان پخش کرد و شبی ساخت که در آن، تنها چیزی که وجود داشت، صدای زندگی بود.

شبی که زمان آهسته شد

آستریکس تازه سومین جرعه از نوشیدنی‌اش را پایین داده بود و با همان لبخند نیمه‌کج همیشگی‌اش مشغول گوش دادن به توضیح پرشور الیاس درباره سفری بود که قرار بود بعد از مراسم ازدواج بروند، سفری که او با چنان جزئیاتی تعریف می‌کرد که انگار همین فردا صبح راه می‌افتادند، از شهری کنار دریا می‌گفت که صبح‌هایش بوی نمک و نان تازه می‌دهد و شب‌هایش با نور فانوس‌های کوچک زرد رنگ روشن می‌شود و لیا با چشمانی برق‌زده هر جمله را دنبال می‌کرد و گاهی بی‌اختیار میان حرفش می‌پرید و چیزی اضافه می‌کرد و بعد خودش می‌خندید و از این‌که هیجانش را نمی‌تواند پنهان کند خجالت می‌کشید، و آستریکس در سکوت به آن دو نگاه می‌کرد و حس می‌کرد چیزی در سینه‌اش نرم شده، چیزی شبیه رضایت آرامی که کمتر در زندگی‌اش تجربه کرده بود؛ موسیقی آرام بار در پس‌زمینه ادامه داشت، صدای خنده‌های پراکنده مشتری‌ها با صدای برخورد لیوان‌ها ترکیب می‌شد و بوی چوب کهنه و ادویه در فضا می‌پیچید و همه‌چیز در هماهنگی عجیبی قرار داشت، هماهنگی‌ای که معمولاً آدم‌ها قدرش را نمی‌دانند چون تصور می‌کنند همیشه همین‌طور باقی می‌ماند.

الیاس وقتی درباره خانه‌ای که می‌خواست برایشان بسازد حرف می‌زد، دست لیا را روی میز گرفته بود و انگشت شستش آرام روی پوست دست او حرکت می‌کرد، حرکتی کوچک اما پرمعنا که آستریکس متوجه‌اش شد و لبخند کم‌رنگی زد، و همان لحظه بود که حس کرد چیزی در درونش تکان خورد، چیزی شبیه هشدار خیلی دور و خیلی مبهم، احساسی که سال‌ها تجربه نبرد آن را در وجودش کاشته بود، حسی که می‌گفت گاهی آرام‌ترین لحظه‌ها پیش‌درآمد تغییرند، اما آن حس آن‌قدر ضعیف بود که خودش هم جدی‌اش نگرفت و اجازه داد در پس‌زمینه ذهنش محو شود، چون هیچ نشانه واقعی‌ای وجود نداشت که خلاف آرامش اطرافشان باشد.

لیا در حالی که گونه‌هایش از هیجان گل انداخته بود گفت که از زندگی ساده نمی‌ترسد و حتی دوست دارد خانه‌شان کوچک باشد اما پنجره بزرگی داشته باشد که نور صبح از آن وارد شود و الیاس با شور و حرارتی که همیشه در صدایش بود قول داد بزرگ‌ترین پنجره‌ای را بسازد که بتواند، و آستریکس با خنده گفت که تنها شرطش این است که وقتی برای دیدنشان می‌آید جای خواب مناسبی برایش داشته باشند و لیا با شیطنت جواب داد که فقط اگر قول بدهد هر بار که می‌آید داستان تازه‌ای برایشان تعریف کند، و همین گفت‌وگوی ساده آن‌قدر واقعی و زنده بود که اگر کسی از بیرون نگاه می‌کرد، فقط سه دوست را می‌دید که شبی معمولی را کنار هم می‌گذرانند، شبی که قرار بود مثل هزاران شب دیگر بگذرد و در خاطره‌ها تبدیل به نقطه‌ای گرم و بی‌دغدغه شود.

اما درست در همان لحظه‌ای که خنده لیا کمی بلندتر از قبل شد و الیاس چیزی آرام در گوشش گفت که باعث شد صورتش از خجالت سرخ شود، صدای باز شدن در بار در میان صداها گم شد، صدایی آن‌قدر معمولی که هیچ‌کس سرش را برنگرداند، چون مردم همیشه وارد و خارج می‌شدند و هیچ‌کس انتظار نداشت ورود یک نفر بتواند مسیر یک شب را تغییر دهد؛ آستریکس هم نگاهش را از دوستانش برنداشت و فقط برای کسری از ثانیه حس کرد دمای اتاق انگار یک درجه پایین‌تر آمده، احساسی که بیشتر شبیه خیال بود تا واقعیت، و او باز هم آن را نادیده گرفت، چون در آن لحظه هیچ چیز مهم‌تر از دیدن لبخند دوستانش نبود.

زمان همچنان جلو می‌رفت، موسیقی همچنان پخش می‌شد، و زندگی در آن فضای کوچک ادامه داشت، بی‌خبر از این‌که چند ثانیه بعد قرار است مسیرش برای همیشه عوض شود.

لحظه‌ای که نور شکست

هیچ‌کس نفهمید اولین صدای غیرعادی دقیقاً از کجا آمد؛ آن صدا نه شبیه انفجار بود و نه شبیه فریاد، بلکه بیشتر شبیه شکستن چیزی ظریف و ناهماهنگ در دل یک موسیقی آرام بود. صدایی کوتاه و خشک که برای یک ثانیه ذهن آستریکس را وادار کرد از گفت‌وگو جدا شود و نگاهش را از صورت خندان لیا بردارد. درست همان لحظه که سرش را اندکی چرخاند، زمان انگار شکلش را از دست داد و کش آمد؛ مثل قطره عسلی که از لبه‌ی قاشق پایین می‌افتد و پیش از سقوط، برای لحظه‌ای طولانی در هوا معلق می‌ماند.

مردی که وارد شده بود چند قدم جلوتر از در ایستاده بود؛ بی‌حرکت. قامتی معمولی داشت، نه آن‌قدر بلند که جلب توجه کند و نه آن‌قدر کوتاه که نادیده گرفته شود. اما چیزی در سکونش وجود داشت که با تمام شلوغی اطراف ناسازگار به نظر می‌رسید. ردایی بلند و تیره بر تن داشت که پارچه‌اش نور شمع‌ها را می‌بلعید، و ماسکی سرد و بی‌احساس صورتش را پوشانده بود؛ ماسکی که زیر نور زرد شمع‌ها، سفیدتر و بی‌روح‌تر از آن بود که انسانی به نظر برسد. نشانه‌ای که هر جادوگری می‌توانست آن را بشناسد: پوشش یک مرگخوار.

و آستریکس همان لحظه فهمید آن حس مبهمی که چند دقیقه قبل در سینه‌اش تکان خورده بود اشتباه نبوده است.
مرد به‌آرامی قدم برداشت؛ نه با عجله و نه با تردید، بلکه با آن اطمینان خاموشی که تنها کسانی دارند که دقیقاً می‌دانند چرا به جایی آمده‌اند. هیچ خشم یا هیجانی در حرکاتش نبود؛ فقط هدف. نگاهش مستقیم به میز سه‌نفره‌ای دوخته شده بود که خنده هنوز بر لب‌هایش نفس می‌کشید، و در همان لحظه کوتاه، آستریکس فهمید این نگاه، نگاه یک غریبه نیست؛ نگاه کسی است که مدت‌ها صبر کرده تا به این نقطه برسد.

لیا هنوز چیزی متوجه نشده بود و جمله‌ای را نیمه‌کاره ادامه می‌داد که ناگهان سکوتی نامرئی مثل موجی سرد از میان جمعیت عبور کرد. سکوت از جایی شروع شد که مرد ایستاده بود و آهسته تا میز آن‌ها خزید. آستریکس بی‌آنکه بداند چرا، دستش را کمی جلو برد؛ حرکتی ناخودآگاه، بیشتر شبیه غریزه تا تصمیم. الیاس هنوز لبخند می‌زد، اما لبخندش آرام کم‌رنگ شد؛ چون او هم حالا نگاه مرد را دیده بود، و چیزی در آن نگاه وجود داشت که حتی شادترین آدم‌ها را وادار می‌کند لحظه‌ای سکوت کنند.

مرد چند قدم دیگر نزدیک شد. فاصله حالا آن‌قدر کم بود که نور شمع‌ها سایه‌اش را روی میز انداخت؛ سایه‌ای کشیده و تاریک که روی حلقه‌ای که در انگشت لیا می‌درخشید افتاد و برای لحظه‌ای کوتاه نور آن را بلعید. آستریکس احساس کرد ضربان قلبش، که معمولاً آرام و بی‌صدا بود، برای نخستین بار بعد از مدت‌ها اندکی سنگین‌تر شده است.
او هنوز حرفی نزده بود. هیچ‌کس چیزی نگفته بود. اما سکوت میانشان دیگر سکوتی معمولی نبود؛ سکوتی بود که بوی باران قبل از طوفان می‌داد.
چشم‌های مرد بالاخره از صورت آستریکس جدا شد و برای کسری از ثانیه روی دست‌های درهم‌گره‌خورده‌ی الیاس و لیا مکث کرد. مکثی کوتاه اما پر از معنایی تاریک. لب‌هایش اندکی حرکت کرد؛ نه برای لبخند، نه برای اخم، بلکه برای چیزی شبیه رضایت. رضایتی آرام و سرد، رضایتی که از انجام مأموریتی دیرهنگام خبر می‌داد؛ مأموریتی که بوی فرمان می‌داد، بوی جادویی قدیمی و نامی که در سکوت زمزمه می‌شود.

آستریکس در همان ثانیه فهمید این دیدار اتفاقی نیست. این مرد راهی طولانی آمده بود تا این میز را پیدا کند.
موسیقی هنوز در پس‌زمینه می‌نواخت، اما صدایش دور و خفه به گوش می‌رسید؛ مثل نوایی که از پشت دیواری ضخیم شنیده شود.
و آستریکس برای نخستین بار آن شب، لبخندش را کاملاً از دست داد.

آخرین ضربان یک روح

اولین چیزی که آستریکس متوجه شد سکوت نبود؛ بلکه این بود که صدای خنده لیا هنوز در هوا مانده بود، مثل نت آخری که نوازنده‌ای فراموش کرده خاموشش کند، و همین تضاد عجیب میان گرمای میز و حضور مردی که حالا تنها چند قدم با آن‌ها فاصله داشت باعث شد ذهنش برای لحظه‌ای کوتاه نتواند تصمیم بگیرد که باید لبخند بزند یا برخیزد، اما غریزه‌اش پیش از هر فکر منطقی واکنش نشان داد و بدنش بی‌آن‌که از جایش بلند شود اندکی میان دوستانش و مرد قرار گرفت، حرکتی ظریف و تقریباً نامحسوس که شاید برای هر کس دیگری فقط تغییر حالت نشستن به نظر می‌رسید، اما برای کسی که می‌دانست باید از چه چیزی محافظت کند معنایی واضح داشت.

مرد سرانجام کنار میز ایستاد؛ ردای تیره و ماسک فلزی‌اش نور شمع‌ها را می‌بلعید و بوی باران سردی که با خود آورده بود در گرمای بار حل شد. وقتی لب‌هایش برای نخستین بار باز شد، صدایش آن‌قدر آرام بود که فقط آن سه نفر شنیدند:
- بالاخره پیدات کردم، آستریکس.

لیا هنوز معنی جمله را نفهمیده بود و فقط با تعجب نگاه می‌کرد، الیاس اما ناخودآگاه دستش را محکم‌تر دور انگشتان او حلقه کرد. آستریکس بی‌آن‌که نگاهش را بردارد آرام گفت:
- اشتباه گرفتی.

مرد لبخند نزد؛ تنها زمزمه کرد:
- نه... ارباب مخصوصا سفارشتو کرده.

جهان در همان لحظه شکست. برق سرد تیغه‌ای در هوا درخشید و ضربه پیش از آن‌که حتی فریادی شکل بگیرد روی میز فرود آمد. آستریکس غریزی عقب کشید، اما همان لحظه فهمید هدف از ابتدا او نبوده است. الیاس با ناله‌ای خفه خم شد و دستش به پهلویش رفت، و بدن لیا با شدت به عقب پرتاب شد؛ حلقه‌ای که هنوز در انگشتش می‌درخشید برای لحظه‌ای کوتاه در هوا چرخید پیش از آن‌که با زمین برخورد کند. صندلی‌ها واژگون شدند، شیشه‌ها فرو ریختند و نور گرم بار در یک چشم به‌هم‌زدن به آشوبی از سایه و دود تبدیل شد.

- لیا!

صدای الیاس چیزی میان فریاد و نفس بریده بود. آستریکس دیگر فکر نمی‌کرد؛ فقط حرکت می‌کرد. برخورد نخست آن‌قدر شدید بود که دیوار پشتی با صدایی شبیه غرش شکافت، اما مرد عقب نرفت، حتی یک قدم. مبارزه‌شان برای دیگران شبیه توفانی از سایه‌ها بود، اما برای آستریکس هر ثانیه کش می‌آمد و میان هر ضربه صدای نفس‌هایی را می‌شنید که برای ماندن می‌جنگیدند. قبل از اینکه کسی فرصت واکنش درست داشته باشد، آشوب مثل موجی در بار پیچید. آستریکس لیوان قهوه نیمه‌خورده را که هنوز در دستش بود، بی‌فکر به سمت مرگخوار پرتاب کرد. مرگخوار حتی قدمی هم عقب نرفت؛ چوبدستی‌اش را بالا آورد و لیوان در میانه‌ی هوا متوقف شد. شیشه با صدایی خشک ترک برداشت و در لحظه‌ای بعد، لیوان به صدها خرده‌ی ریز تبدیل شد که مثل بارانی از تیغه‌های شفاف بود.

با یک حرکت کوتاه چوبدستی، تکه‌ها به‌طور نامنظم به سمت آستریکس شلیک شدند. چند خرده شیشه در پوست دست و صورتش فرو رفت و او را وادار به عقب‌نشینی کرد... اما مسیر همه‌ی خرده‌ها به او ختم نشد. دختر باریستا که هنوز پشت پیشخوان ایستاده بود و شوک اجازه‌ی حرکت را از او گرفته بود، حتی فرصت جیغ زدن پیدا نکرد. چند خرده شیشه گلویش را شکافت و رد باریکی از خون روی پیشخوان چوبی کشیده شد. بدنش بی‌صدا فرو ریخت؛ فنجانی که در دست داشت از انگشتانش سر خورد و با صدایی توخالی روی زمین شکست.

صدای جیغ مشتری‌ها جای همه چیز را گرفت آستریکس برای لحظه‌ای کوتاه برگشت، و همان لحظه را هرگز نبخشید. الیاس روی زمین زانو زده بود، دست‌هایش صورت لیا را گرفته بود و لب‌هایش بی‌وقفه چیزی زمزمه می‌کرد؛ کلماتی که در هیاهو شنیده نمی‌شدند اما از لرزش شانه‌هایش می‌شد فهمید دعا نیستند، التماس‌اند. دست لیا هنوز حلقه را در انگشت داشت، اما انگشتانش دیگر حرکتی نمی‌کردند، و وقتی الیاس پیشانی‌اش را به پیشانی او چسباند صدایی که از گلویش بیرون آمد آن‌قدر خام و شکسته بود که حتی قلبی که قرن‌ها از تپیدن بی‌نیاز شده بود را برای لحظه‌ای از حرکت بازداشت.
و همان لحظه درد وارد شد. تیغه‌ای از پهلو عبور کرد؛ دقیق و بی‌رحم. آستریکس نفسش را با خش‌خش خون فرو داد و به این فکر کرد که چقدر ساده حواسش پرت شده است. مرد نزدیک گوشش زمزمه کرد:
- قرار نیست به این راحتی بمیری...

نبردشان از بار بیرون کشیده شد، از پله‌ها بالا رفت و به پشت‌بامی خیس از باران رسید؛ جایی که صدای شهر پایین جریان داشت اما انگار هیچ‌کس از فاجعه‌ای که چند متر بالاتر رخ می‌داد خبر نداشت. باد سرد به زخم‌های بازش چنگ می‌انداخت و هر نفس مثل شکستن قفسه سینه بود، مرد مرگخوار روبه‌رویش ایستاده بود؛ قامتش صاف، نفس‌هایش آرام، و نگاهش بی‌رحم. خون از گوشه‌ی لب آستریکس می‌چکید و روی چانه‌اش می‌لغزید. زخم عمیقی که پهلویش را شکافته بود با هر حرکت دهان باز می‌کرد، و او می‌دانست که اگر انسان بود، تا حالا چند بار مرده بود.

ضربه‌ی بعدی آن‌قدر ناگهانی آمد که حتی فرصت دفاع نداشت. مشت شکارچی مثل پتکی آهنی به صورتش کوبیده شد و او را چند متر عقب پرتاب کرد. کمرش به لبه‌ی سیمانی بام برخورد کرد و صدای خرد شدن استخوان‌ها در گوش خودش طنین انداخت. لحظه‌ای جهان تار شد؛ لکه‌های سیاه جلوی چشمانش رقصیدند.
و در همان تاریکی، صدایی از پایین پیچید. فریاد الیاس، نه فریادی از خشم... نه از مبارزه... فریادی شکسته، پاره‌شده از عمق سینه‌ی مردی که چیزی را از دست می‌دهد که بدون آن دیگر معنایی برای نفس کشیدن ندارد.
آستریکس سرش را بلند کرد. گوش‌هایش زنگ می‌زدند، اما آن صدا را شناخت. با تمام درد، با تمام خون، قلبش فشرده شد.
پایین... لیا.

او خودش را از زمین کند. پاهایش می‌لرزیدند، اما پیش رفت. مرگخوار دوباره حمله کرد، این بار با تیغه‌ای که در نور مهتاب برق زد. آستریکس دستش را بالا آورد؛ تیغه کف دستش را شکافت و تا استخوان پیش رفت. بوی خون تازه در هوا پیچید. اما او عقب نرفت.
غرشی از اعماق سینه‌اش بیرون آمد، چیزی میان درد و خشم و ترس. مشت‌هایش را رها کرد، بی‌پروا، بی‌محابا، ضربه پشت ضربه. هر ضربه استخوانی را می‌شکست، هر برخوردی صدایی وحشی در شب ایجاد می‌کرد. اما شکارچی هنوز می‌ایستاد. هنوز لبخند کم‌رنگی گوشه‌ی لبش داشت، انگار این رنج بخشی از نقشه‌ای قدیمی بود.

پایین، الیاس زانو زده بود. دست‌هایش غرق خون، صورتش خیس اشک. سر لیا روی زانوانش افتاده بود؛ موهایش آغشته به خون، نفس‌هایش کوتاه، ناپیوسته. هر دم مثل تلاشی برای ماندن، برای چنگ زدن به لحظه‌ای که از بین می‌رفت.
- نه... نه، نگاه کن به من...

صدایش می‌لرزید.
- یادت هست گفتی قراره با هم پیر بشیم؟ یادت هست گفتی هنوز نصف دنیا رو ندیدیم؟

دست لرزانش گونه‌ی او را لمس کرد.
- لطفاً... فقط نفس بکش... فقط یک بار دیگه...

لب‌های لیا تکان خورد. لبخندی بسیار کوچک، بسیار خسته، روی صورتش نشست؛ لبخندی که بیشتر از هزار کلمه حرف داشت. انگشتانش تلاش کردند دست الیاس را فشار دهند... اما توانش کم بود... بسیار کم. الیاس سرش را پایین آورد، پیشانی‌اش را به پیشانی او چسباند. صدایش به نجوا تبدیل شد.
- من اینجام... من هنوز اینجام... من همیشه پیشتم...

ضربان قلبی که زیر دستانش حس می‌کرد، ضعیف‌تر شد و ضعیف‌تر... و ضعیف‌تر...
بالا، استریکس با آخرین توانش شکارچی را گرفت؛ انگشتانش مثل پنجه‌ای آهنی دور گلوی مرد حلقه شد. هر دو نفس‌نفس می‌زدند. خون از بدن هر دو می‌چکید و روی سیمان می‌ریخت.
- چرا...؟

صدایش خش‌دار بود.
- چرا آن‌ها؟

مرگخوار با صورت و دندان‌های خونی لبخند روی صورتش نشست. خنده‌ای ریز کرد و آرام پاسخ داد:
- چون عذاب از دست دادن آنها... روحت را درهم می‌شکند... و این برای ارباب لذت بخش‌تر بود.

و آستریکس برای نخستین بار فهمید که مأموریت او هرگز کشتن جسمش نبوده است.
در همان لحظه، قلب آستریکس چیزی را حس کرد. نه با گوش... نه با چشم... با چیزی عمیق‌تر. ضربان دیگری که همیشه در نزدیکی‌اش می‌تپید... خاموش شد. جهان برای یک ثانیه ایستاد. دست‌هایش شل شدند. چشمانش گشاد شد. نفسش در سینه گیر کرد.
- نه...

زمزمه‌ای بود که تبدیل به نفس شد، و نفس به فریاد.
- نــــه!

صدایش در شب ترکید؛ صدایی که درد، خشم، و اندوه را یکجا حمل می‌کرد. اشک‌ها بی‌اجازه از چشمانش سرازیر شدند و با خون روی صورتش آمیختند.
او مرد را بلند کرد، آخرین ذره‌ی نیرویی که در بدنش مانده بود در دستانش جمع شد. مرگخوار نگاهش کرد؛ برای اولین بار، بدون لبخند. و آستریکس او را از لبه‌ی بام رها کرد. بدن مرد در تاریکی سقوط کرد، صدای برخوردش با زمین در میان همهمه‌ی شهر گم شد. آستریکس روی زانو افتاد. نفس‌هایش کوتاه، بریده. دست‌هایش لرزان. اشک‌ها هنوز می‌ریختند. و در دل شب، تنها چیزی که باقی مانده بود...
صدای گریه موجودی بود که فهمیده بود حتی جاودانگی هم نمی‌تواند جلوی شکستن روحش را بگیرد.

گادفری میدهرست
گادفری میدهرست دوشنبه 28 اردیبهشت 1405 01:21
#2
گادفری لحظاتی خیره می ماند. به کلمات آستریکس که در گلویش غمی متورم و دردناک ریخته اند. نمی تواند هیچ جمله ی تسکین دهنده ای بگوید. فقط می تواند نگاه کند. به قلب آستریکس که از سوگ شکافته شده و خون می گرید.
4

افرادی که لایک کردند

آستریکس
آستریکس دوشنبه 28 اردیبهشت 1405 10:03
#1
مثل همیشه کلماتت لذت بخشن نگاهت گرما دهنده همنوع عزیز.
1

افرادی که لایک کردند

لیزا کالن
لیزا کالن دوشنبه 28 اردیبهشت 1405 14:22
#4
آستریکس عزیز، ویژگی‌های درظاهر متضاد شخصیت اصلی، به خوبی در کنار هم قرار گرفتن و به دفعات، میشد احساسات خالص و زیبایی نگاه راوی رو لمس کرد. داستانی که خلق کردی رو خیلی دوست دارم و امیدوارم از افکار زیبایی که داری بیشتر بنویسی. ⁦❤️⁩
1

افرادی که لایک کردند

آستریکس
آستریکس دوشنبه 28 اردیبهشت 1405 14:47
#3
خیلی مرسیا. امیدوارم بازم بنویسم.
1

افرادی که لایک کردند

قهوه و خون
ارسال شده در: جمعه 18 اردیبهشت 1405 04:29
نمایش جزئیات
قهوه و خون


بعضی داستان‌ها برای سرگرمی نوشته نمی‌شوند. بعضی داستان‌ها قرار نیست حالتان را خوب کنند.

«قهوه و خون» جایی است برای روایت‌هایی بلند، آهسته و سنگین؛ داستان‌هایی که بوی شب سرد، قهوه تلخ، هنر و خاطرات کهنه می‌دهند. اینجا دنیایی است میان تاریکی و احساس؛ جایی که زیبایی و خشونت می‌توانند در یک قاب بنشینند و سکوتی طولانی میانشان شکل بگیرد.

پست‌های این تاپیک معمولاً کوتاه نیستند. قرار نیست سریع خوانده شوند یا راحت فراموش شوند.
روایت‌هایی هستند که وقتی بازگو می‌شوند، جزئیات آنها آرام‌آرام در ذهن جا باز می‌کنند. احساسات آنها آرام‌آرام در روح دمیده میشود.

فضای کلی این مجموعه نزدیک به گاثیک، دارک فانتزی و درام احساسی است. داستان‌ها ممکن است شامل وابستگی، خشونت، وسواس، خون و بخش‌هایی از تاریک‌ترین گوشه‌های روان انسان باشند. لحظاتی که در آن عشق و وحشت گاهی تفاوت چندانی با هم ندارند.

این تاپیک برای همه نوشته نشده. محتوای آن ممکن است برای همه مناسب نباشد!
اگر از روایت‌های سنگین، اتمسفر تاریک، شخصیت‌های پیچیده و احساساتی که مدت‌ها بعد از پایان داستان باقی می‌مانند لذت می‌برید،
پس یک فنجان قهوه بردارید...
و بمانید.
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1405/2/21 0:03:46