یک ماه قبل
- نفر بعدی...
اتاقک ورودی، به سردیِ دیگر فضاهای آزکابان نبود. به جای آن سوز سرمای همیشگی که دیوانهسازهای شناور روی هوا ایجاد میکردند و بوی نا، گرمای شومینهی کوچک حس میشد و بوی مرکب. یک چهاردیواری کوچک بود با دو درب در دو سویش، یک میز، و زندانبانی که پشت آن نشسته بود و کاغذپوستیهای بلندی را با اسامی و اعداد پر میکرد.
- گفتم نفر بعدی بیاد تو! این کاغذایی که قراره تا ابد بایگانی بشن به اندازه کافی حوصله مو سر برده. با معطل کردن کلافهترم نکن.
- دابی معطل نکرد قربان! دابی اومد تو. قربان باید پایین رو نگاه کرد.
زندانبان گردن کشید و مقابل میزش را نگریست. جن خانگی قدکوتاهی که سرش از لبهی میز هم پایینتر بود. دستش را جلو برد. دابی فشار نوک چوبدستی زندانبان را روی گردنش احساس کرد. سپس سوزشی دردناک و حرکت چوبدستی...
- حالا تو زندانی 53366 هستی... میتونی بری.
دابی واکنشی به درد نشان نداد. ایستاد تا تمام شود و سپس دستی به قطرات ریز خون روی گردنش کشید. نمیتوانست عدد هک شده را ببیند. اما لبخندی به پهنای صورت زد.
- دابی حالا 53366 بود! هیچ کس دیگهای 53366 نبود! دابی جن منحصربه فردی شد! دابی شخصیت پیدا کرد!
در برابر چشمان متعجب زندانبان، دابی بشکن زنان به سمت در خروجی میرفت. در دلش گفت: «طفلک نمیدونه چی در انتظارشه!» و بلافاصله قلم پرش را در جوهر فرو برد. وقتی برای دل سوزی نداشت.
***
دابی آخرین نفری بود که وارد اردوگاه میشد. در حالی که همه زندانیان بلافاصله پس از بیدار شدن لخ لخ کنان به آن سمت راه افتاده بودند، دابی به مرلینگاه رفت و لباس راه راه زندان که دیشب از زندانبان «هدیه گرفته بود» را شست. سپس انداخت کف زمین و آنقدر روی آن قلت زد تا اتوکشیده شود. بوگیر مرلینگاه را به خودش مالید تا عطر خوبی بدهد و سپس راهی شد.
با ورود دابی به اردوگاه، سوز سرمای استخوانسوز بند، که قرار بود مانع استراحت زندانیان شود، جای خود را به آفتابی داغ و سوزان داد که جلوی کار کردنشان را میگرفت. زندانیان سخت مشغول بودند. آنقدر سخت که کسی فرصت نکرد به دابی نگاه عاقلاندر سفیه بیندازد و از او بپرسد مگر به مهمانی دعوت شده؟ در پهنهی گستردهی بیابانی که به شکلی جادویی تا بی نهایت امتداد داشت، هر زندانی تخته سنگ بزرگی را حمل میکرد. یکی بر پشت کمر، یکی روی سر، و دیگری کشان کشان روی زمین. دابی با تعجب به آنها نگاه کرد. نمیتوانست متوجه شود که قرار است سنگها را از آن طرف بیاورند این طرف، یا از این طرف ببرند آن طرف؟! هر کس در یک جهت حرکت میکرد.
- اممم... ببخشید! دابی... یعنی 53366 باید چی کار کرد؟
- کار!
- خوب چه کاری؟ یعنی... کدوم سنگها رو کجا برد؟
یکی از زندانیان که هیکل عضلانی داشت متوقف شد و رو به دابی کرد.
- اون تخته رو میبینی؟!
دابی لحظهای به 3232 و سپس به سمتی که او اشاره کرده بود نگاه کرد. تخته پر از اعداد و ارقام بود. بلافاصله 53366 را در ستون سمت راست تشخیص داد. 3232 را نیز. ستون سمت چپ اما اعدادش مدام در حال تغییر بود.
- صبح به صبح این جا جلوی کد هر کدوممون نوشته 552777 و کی میتونیم برگردیم به استراحتگاه؟ وقتی که این 0 بشه!
- خوب 53366 چطوری باید...
زندانی 3232 با تلخی جواب داد:
- کار! باهاس کار کنی! مهم نی چی کار میکنی. فقط هرچی سنگینتر بهتر. ببین این لامصّبو...
تخته سنگ غولآسایی را برداشت و گذاشت سمت چپ. عدد مقابل 3232 روی تخته 100 واحد کم شد. دوباره آن را از چپ به راست برد. 100 واحد دیگر.
- پس 53366 تونست هر کاری کرد؟ هــــــــر کاری؟
صدای غرش مانند زندانی که حالا داشت سنگها را به سمت دیگری میکشید، احتمالا به معنای تایید بود. دابی به فکر فرو رفت. چشمش به بوتههای خودروی کنار بیابان افتاد. پنبه وحشی. ریز و خاکآلود، ولی پنبه بود. کمی آنسوتر، بوتههای خار. دابی یکی از خارها را کند، شروع به تراشیدن آن با تکهای سنگ کرد.
دقایقی بعد 3232 که حالا در مسیر برگشت بود، باز از کنار دابی رد شد. نگاهش به او افتاد که نشسته بود وسط بیابان و پنبهها را دور میلهای که تراشیده بود میپیچید.
- چه غلطی داری میکنی؟!
- دابی جوراب بافت قربان!
- بافتنی؟! این که نشد کار! یه کار مردونه بکن زودتر برات کنتور بندازه. این جوری تا آخر شب همینجایی!
- 3232 راست میگه. ببین خودش بزرگترین سنگها رو جابهجا میکنه... هر روز اولین نفر هنوز ظهر رد نشده برمیگرده.
- اما تختهسنگی که اینجا بود و تختهسنگی که اونجا بود هیچ فرقی نکرد! به درد هیچ کسی نخورد!
- چرا نمیفهمی جن؟! قرار نی به درد کسی بخوره. باهاس به به درد خودت بخوره... که آزاد باشی بری استراحت.
- آزاد؟!
دابی چند لحظه سکوت کرد و با لبخند محوی نگاه کرد. اما هیچ نگفت. به جایش سرش را پایین انداخت و به بافتن مشغول شد. عدد مقابل کد 53366 داشت کم میشد. ذره ذره، با کمترین سرعت بین تمام زندانیان!
***
نزدیک غروب بود. از شدت تابش خورشید جادویی اردوگاه اما ذرهای کاسته نشده بود. از خروج آخرین زندانی چند ساعت میگذشت. البته آخرین زندانی، به جز دابی!
دینگ!
دابی سر بلند کرد. از ظهر کم کم به شنیدن این صدا عادت کرده بود. صدایی که هر بار خبر از آزادی یک زندانی میداد. حالا عدد مقابل 53366 نیز 0 شده بود. حالا دابی پورتال جادویی بازگشت به بند را نیز کنار تابلو میدید.
- تابلو قربان صبر کرد! 53366 هنوز باید چند رج دیگه بافت!
دابی رج زد و رج زد... نیم ساعت پس از صدای زنگ، لنگه جوراب را بالا گرفت. کمی نامتقارن بود. پاشنهاش نسبت به پنجه تنگ به نظر میرسید. دوستش داشت! دوید به سمت بند. به محض عبور از پورتال، سوز سرما ته مغز استخوانش نفوذ کرد. جوراب را در آغوشش گرفت و محکم به سینه اش فشار داد.
- دیر کردی 53366! شام تموم شده.
دابی به پیرمرد بدخبر شماره 323 نگاه کرد. شکمش نالهای کرد و تازه یادش افتاد تمام مدت چه قدر گرسنه بوده... سرش را پایین انداخت. چشمش به پاهای برهنه و کبود پیرمرد افتاد. آنقدر کبود که میشد فهمید تمام سلولهایش یخ بسته و بیحس شده.
- خوب... آخه دابی ناهار هم... یعنی... مهم نبود! عوضش 323 قربان حالا یک لنگه جوراب داشت که امشب کمتر سردش شد.
این را گفت و لنگه جوراب را به سمت پیرمرد گرفت.
پیرمرد بی آن که واکنشی نشان دهد، به دابی خیره ماند. دابی این نگاه بهت زده را میشناخت. انتظارش را نداشت نگاه جنّی که اولین جورابش را هدیه میگیرد را در چهرهی او ببیند.
(ادامه دارد...)
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


